على باقرى طاهرىنيا
دانشمند فاضل، پژوهشگر نوآور، فقيه صاحب نام و اديب نامدار، ملااحمد نراقى ملقب به فاضل نراقى و فرزند خلف ملامحمدمهدى نراقى از مفاخر اسلام و مشاهير شيعه است.
وى در سال 1185 ق (1) چشم به جهان گشود و با بهره گرفتن از معارف بزرگانى هم چون ملامحمد مهدى نراقى، محمدمهدى بحرالعلوم، كاشف العظا، آقا باقر بهبهانى (2) و... و برخوردارى از بينش پژوهشگرانه و روحيه تحقيق و تتبع، خود را تا والاترين جايگاههاى علم و معرفت بالا برد.
وى شخصيتى جامع الاطراف است كه در عرصههاى مختلف آنچنان درخشيده است كه گويى تمام عمر با بركت خود را در تحقيق و تدقيق صرف كرده است.
تنوع آثار و جمع ميان اخلاق، عرفان، فقه، اصول، حساب و ادب شاهد اين ادعاست.
ستاره پرفروغ اين شخصيت ماندگار و جاويد الأثر سرانجام در سال 1244ق (3) افول كرد.
جنبه ادبى نراقى در ميان ابعاد مختلف و اوصاف برجسته فاضل نراقى آنچه در اين مقال كندوكاو خواهد شد، شعر و ادب است كه عرصه تجلى دريافتها و بينش و بصيرت اوست.
نقد و تحليل اين موضوع در خدمت تبيين نظرگاه عرفانى ـ اسلامى وى خواهد بود. گفتار او ايمان پرور و نطقش مسلمانى است كه گفت:
گرچه گفتار تو ايمان پرور است هم سخنهايت همه نغز وتر است ريزد از نطقت مسلمانى همه هست گفتار تو سلمانى همه (4)
ملااحمد نراقى «شاعر نحرير ايرانى» (5) ، متخلص به صفايى علاوه بر ديوان شعر، مثنوى بلندى به نام مثنوى طاقديس سروده است. طاقديس كه به معناى طاق مانند مىباشد، نام تخت خسرو پرويز بود كه سه طبقه داشت و تمام حالات فلكى و نجومى در آن ظاهر مىشد. (6)
اين مثنوى از يك سو به واسطه در برداشتن موضوعات و مقامات عرفانى و اخلاقى، مثنوى طاقديس نام گرفت، او خود مىگويد:
داستانم را كنون آمد ختام
صفهاى از طاقديسم شد تمام
صفهاى از چهار صفه شد تمام
آن سه باش تا ترا آيد پيام
و از سويى ديگر چون صفههاى طاقديس آن نه از جنس آب و گل و عمارت، كه از جنس دل است، پس او خود در نامگذارى مثنوىاش به معناى عمارت و ايوان نيز نظر داشته است.
صفهاى ديگر بيارايم كنون
اهل جان را گردم آنجا رهنمون
صفهاى سازم ولى نه از آب و گل
سازم آنجا خلوتى با اهل دل
در اين نوشتار به موضوعات زير مىپردازيم:
نراقى در آيينه طاقديس؛
مثنوى معنوى و مثنوى طاقديس؛
طاقديس تفسير منظوم آيات و روايات؛
تمثيل در طاقديس.
نراقى در آيينه طاقديس مثنوى طاقديس از جنس شعر اغوا كننده نيست و سراينده نيز در زمره سركشتگان در هروادى نيست. (7)
مثنوى طاقديس سلسلهاى داستانى آن هم داستان راستان است كه عرصه بروز و ظهور افكارى بلند و عرفانى شده است.
اى رفيقان بشنويد اين داستان
بشنويد اين داستان از راستان (8)
مثنوى طاقديس از جنس مثنوى معنوى و هم چون كلام معجزه آساى لسان الغيب، شعر انديشه است . صبغه انديشه بر جنبه انگيزهاش غالب است و از اين رو در مقام ارزش گذارى، جمال معنوى آن به مراتب افزونتر از نغمه موسيقيايى آن است. اگر در كلام او اطناب و تكرار ديده مىشود و اگر برخى ابيات او را تنها با جابهجا كردن كلمات مىتوان به نثر تبديل كرد، هيچ حرجى نيست؛ زيرا او خود در باره ابزار بودن اين سخن منظوم به روشنى مىگويد:
گر سخن با ياد يار دلكش است
گوبه هر لفظى كه خواهى آن خوش است
تاتو در انديشه وزنى و سجع
سرزند صبح و شود خاموش شمع
از براى خاطر من اى حريف
قافيه بگذار و بگذر از رديف
اندرين خلوت سخن بيگانه است
وضع الفاظ از پى افسانه است
فاضل نراقى، زبان رمز را بر آشكارگويى ترجيح داده، تفسير و معرفت خود را در لباسى آشكار و ملموس عرضه داشته است و درك رموز مثنوى طاقديس او، كليد دست يابى به اندوختههاى اين مخزن الأسرار گرانبهاست. او با نقل قصه و حكايت، آتشى در دل مىافروزد كه استخوان را مىسوزاند و هوش از سر مىبرد.
داستانى آرم امشب در ميان
كآتش اندازم به مغز و استخوان
گفتهام بس داستان عاشقان
گويمت امشب ولى يك داستان
كان همه از دل فراموشت شود
هم زدل تاب وزسر هوشت برد (9)
افزون بر زبان رمز و تمثيل ـ كه به آن خواهيم پرداخت ـ برخى ابيات در بيان ديدگاه فاضل نراقى به روشنى گواهند. او در باب جبر و اختيار قايل به جمع آن دو و تفريق حدود آنها بوده، مىگويد:
گرنباشد اختيار، آيد خطا
امر و نهى و وعده و زجر و عطا (10)
در جايى ديگر همه ذرات عالم را فرمانبردار اراده حق تعالى دانسته، سببها را طلسم و اسباب جهان را چيزى جز بهانه نمىداند. در ترسيم مسلخ ذبح اسماعيل و از كار افتادن كارد، چنين پديدههاى جهان را مسخر اراده خداوند دانسته مىگويد:
گفت معذورم بدار اى بوالكرم
گرنه در دست تو فرمان مىبرم
حق مىگويد مبر اين ناس را
خون مريز آن فرق فرقد ساى را
آلتم بى خبر از كار خود نى
زخود آرام و نى هنگار خود نى
من تنها چنينم اى خبير
جمله ذرات عالم دان اسير
پيش حكم حق همه گوشند و چشم
تا چه فرمانشان رسد از مهر و خشم
گر بگويد چرخ را آرام گير
تا ابد گردد فراموشش سير
هر سببى را از مسببى دان اثر
آن سببها را طلسمى در نظر
راست گويم اى رفيق مهربان
جز بهانه نيست اسباب جهان
فاضل نراقى درياى رحمت حق را بيكران، اقليم لطف او را بىپايان و نيش و رنج راه او را نوش و نصيب جان مىداند. بدين ترتيب هر چند سلوك طريق معرفت را پايانى نيست، ولى عزم گام نهادن در اين طريق و احراز كمترين مرتبه اقبال به حضرت حق را مأجور دانسته مىگويد :
هيچ رنجى در رهش بى گنج نيست
بى نصيب، آن كس كه او را رنج نيست
نيش بى صدنوش در اين راه نيست
نيست خارى كش گلى همراه نيست
بى عطا هرگز گدا ز اينجا نرفت
دزد از اين خانه بىكالا نرفت
صورت خدمت كنى مزد آورند
ناروا جنس آورى نيكو خرند (11)
برخى از عمدهترين مضامين مثنوى طاقديس را مىتوان اينگونه برشمرد:
تمثيل و حكايت منظوم از قبيل داستان طوطى و شاه و... .
تفسير منظوم آيات قرآن از قبيل: «انا عرضنا الامانة» و «لاتيأسوا» و... .
بسط و تفصيل مضامين قرآنى از قبيل: داستان ابراهيم خليل و ابتلا و آزمون وى، تمرد شيطان از سجده و تعظيم، ثبوت معاد جسمانى، حكايت زليخا و... .
شرح و تفسير احاديث از قبيل: حديث من مات ولم يعرف، تفكر ساعة، من عرف نفسه و... .
شرح فرازهايى از ادعيه شريفه از قبيل الهى و سيدى ان صبرت على عذابك فكيف اصبر على فراقك و... .
مثنوى معنوى و مثنوى طاقديس بىترديد با تأمل و تورق در مثنوى طاقديس به زودى ميزان تأثير و چشم داشت فاضل نراقى به معارف و ذخاير مثنوى مولانا هويدا مىشود. مولانا و فاضل هر دو به خلق آثارى پرداختهاند كه با الهام از كلام وحى، از بطون مختلف برخوردارند . منظومههاى آن دو، لباس محسوسات بر تن كرده مراتب عرفان را به تفسير مىكشند. اگر مثنوى مولانا تفسير عرفانى قرآن است، بىترديد مثنوى طاقديس نيز تفسير عرفانى ديگرى از آن است.
آنان هر دو زبان رمز را در كالبد تمثيل و مثل، مناسب تشخيص دادهاند و با استفاده از استعاره و مجاز، پرده از مقام عرفانى و معرفت خداشناسى خود برداشتهاند. پايان هر مقطع از تمثيل و حكايت مثنوى معنوى و مثنوى طاقديس اغلب با معرفى نمادها و شخصيتهاى آن همراه است. همچنان كه در داستان «مردى كه در چاه افتاد» به روشنى مراد خود را از چاه، رسن، موشان، اژدها، شيرمست، انگبين و زنبور به ترتيب اينگونه بيان مىكند.
هست اين دنيا چه و عمرت رسن روز و شب هستند موشان بى سخن اژدها قبرست بگشوده دهان منتظر تا پاره گردد ريسمان دهر باشد شيرمست پرغرور تا كشد جان تو را از تن برون مال دنيا انگبين و اهل آن جمله زنبورند نى بل بر غمان (12)
مولانا وقتى مىخواهد دامن استطراف را برچيند و موضوع سابق را پىگيرد اين چنين خود را خطاب مىكند.
باز گردان قصه عشق اياز
كان يكى گنجى است مالا مال راز
و فاضل نراقى نيز اينگونه به بيان تتمه سخن سابق خود مىپردازد:
اين سخن پايان ندارد اى قلم
قصه طوطى و شه را كن رقم
سرآغاز طاقديس و مثنوى «در حالىكه در مثنوى معنوى همه چيز از حكايت و شكايت نى آغاز مىشود» (13) در مثنوى طاقديس قصه طوطى و شاه، مطلع سخن قرار گرفته است و بدين ترتيب مولوى با شكايت آغاز مىكند و نراقى با حكايت. اما اين هر دو، در پى يك امرند. حكايت طوطى و شاه نيز نىنامه ديگريست كه ناله گسستن و بريدن سر داده است.
مولانا مىگويد:
بشنو از نى چون حكايت مىكند
وز جدايىها شكايت مىكند
و فاضل نراقى مىگويد:
اى رفيقان بشنويد اين داستان
بشنويد اين داستان از راستان
نراقى هر چند مثنوى خود را با توصيه شنيدن نواى نى آغاز نكرده است، ولى چون ناى نى را حديث يار مىداند غزلش را به اين دردانه زيبا تزيين كرده، مىگويد:
تاكى دلا به مدرسه طامات و ترهات
بشنو حديث يار دوروزى زناى نى (14)
مولانا تمثيل طوطى و بازرگان را خلق كرده و ملاى نراقى تمثيل طوطى و شاه را. مولانا با طوطى و بازرگان در پى آن است كه بگويد تا نميرى، نرهى "مرده شو چون من كه تا يابى خلاص" و ملاى نراقى در پى آن است كه بگويد:
چونكه شد آب از سر آن چشمه دور
تيره گشت و ناتوان و تلخ و شور
آرى آن كو دور شد از اصل خويش
جان او افسرده گردد سينه ريش
در ميان هر دو مثنوى مضامين مشترك فراوانى به چشم مىخورد كه از آن جمله مىتوان به قصه حضرت ابراهيم، داستان يوسف و زليخا، توصيف عقل، عشق و... . اشاره كرد:
فاضل نراقى مىگويد:
هركه شد معشوق، عاشق نيز هست
در دل او عشق شورانگيز هست
اين سخن را گر همى خواهى بيان
رو يحبهم و يحبونه بخوان (15)
مولانا نيز مىگويد:
چون يحبون بخواندى در نبى
با يحبهم قرين در مطلبى
مولانا و فاضل هر دو مست شراب ازلى هستند آشكارا مىگويند:
تا ميكده باز و مى بجا است
كار من خسته دل به كام است
شراب آنان از جنس شرابى است كه پيش از خلقت كرم وجود داشته است و ابن فارض نيز كه خود از آن جامى برگرفته اين مستى و عشق را اينگونه به تصوير مىكشد.
شربنا على ذكر الحبيب مدامة
سكرنا بها من قبل ان يخلق الكرم
لها البدر كاس وهى شمس يديرها
هلال وكم يبدو اذا مزجت نجم
ولولا شذاها ما اهتديت لحانها
و لولا سناها ما تصورها الوهم (16)
استاد زرين كوب در باره آغاز عاجل مثنوى معنوى مىگويد:
در بين آثار مهم ادب قديم فارسى شايد مثنوى مولانا تنها كتاب عمدهاى از نوع خود باشد كه بر حسب معمول زمان با حمد و بسم الله و تحميد آغاز نشده است. (17)
اين سخن در باب مثنوى طاقديس نيز صادق است، زيرا آن نيز به لفظ تحميد و بسمله آراسته نشده است. ولى چگونه مىتوان پذيرفت منظومهاى كه سراسر خداشناسى و معرفت است ابتر باشد؟ مگر نه اين است كه مثنوى سراسر تحميد و بسمله است؟ ! پس آغاز و انجامش همه ذكر است. مثنوى معنوى و طاقديس هر دو با حمد و ستايش آغاز شدهاند، ولى حمدى به شيوه خاص خود .
طاقديس، تفسير منظوم آيات و روايات مثنوى طاقديس، تفسير عرفانى قرآن و منظومه اخلاق و معرفت است. گواه تأثير معارف دين بر مضامين، طاقديس توضيح واضحات خواهد بود و اما در عين حال در اين فرصت برخى از مظاهر تجلى آيات و روايات در اين منظومه آورده مىشود .
احاديث شريفه، ادعيه نجات بخش، آيات و مضامين كلام وحى از جمله مؤثرات اين مقوله مىباشد . در مثنوى طاقديس كه شرح گسترده و برخى احاديث نيز هست شارح به تفصيل، رمز و اطلاق تعابير احاديث را به نظم در آورده است. او در شرح حديث العقل ماعبد به الرحمن و اكتسب به الجنان ابتدا عقل را تعريف كرده، سپس بر سبيل استعاره به توصيف و ترسيم چشم، گوش، پاوزبان آن پرداخته است.
عقل مىدانى چه باشد اى پسر
آنكه باشد سوى جنت راهبر
عقل مىدانى چه باشد اى رفيق
آن كه برهاند ترا از هر مضيق
عقل را باشد دو چشمى دوربين
وز هزاران سيل چشم دوربين
عقل را باشد دو گوش حق نيوش
گوشها دارد به آواز سروش
عقل را باشد زبانى راست گو
هر سخن را بى كم و بى كاست گوى
عقل را پايى بود گردون نورد
پيش پايش پست، سقف لاژورد
مولانا نيز كه 488 بار از كلمه عقل بهره برده است مىگويد:
عقل را دو ديده در پايان كار
بهر آن گل مىكشد او رنج خار
آنجا كه دعاى عميق و دقيق كميل به حب و عشق پرداخته، عذاب الهى را بسى قابل تحمل و فراق محبوب را فوق طاقت دانسته است، چون حكايت دل دادن و دلدادگى است و او نيز در اين مضمون در سرش جز شوق وصل يار نيست به شرح و تفسير آن پرداخته مىگويد:
صبر گيرم آورم در آتشت
گو چسان صبر آرم از خوى خوشت
در عذابت گيرم آوردم شكيب
چون بسازم با فراقت اى حبيب
چون ز امر توست دوزخ، جنت است
چون تو فرمايى، عذابم رحمت است
آتش تو گلشن و ريحان من
دوزخ تو جنت رضوان من
من ز دوزخ از چه ترسم كيستم
جز يكى كارتو، ديگر چيستم
و تمثيل محسوس گلشن بودن آتش را در بيان زر و زرگر اين چنين ملموس مىنمايد:
بين كه زرگر زر در آتش مىكند
آتش آن را صاف و بى غش مىكند
آهنى آهنگر اندر كوره برد
پس به پتكش ساخت اجزا خرد
خرد ساخت شمشيرى از آن كشور گشاى
در كمرهاى شهانش داد جاى
مولاى متقيان در بيان انگيزه عبادت گزاران، خوف و طمع را اخلال در عبادت احرار دانسته و ملاى نراقى اين معرفت را به رشته نظم كشيده است.
طاعت من نى زشوق جنت است
نى زبيم آتش پروحشت است
از عبادت نى طمع دارم نه بيم
هر چه مىخواهى بكن ما از توايم
چون تو را اهل پرستش يافتم
در سپاس و طاعتت بشتافتم
طاعت مزدور بهر اجرت است
بنده را طاعت زخوف وخشيت است
از جمله مظاهر تأثر مثنوى طاقديس از معارف دينى، اقتباس آيات قرآن است. به عبارت ديگر در كنار تلميح و تفسير آيات كلام وحى، در موارد متعدد روشنگويى بيشترى به كار برده، منظومه خود را به الفاظ آيات نيز مرصع و مزين كرده است. از جمله اين موارد مىتوان به نمونههاى زير اشاره كرد:
آيه 160 سورهبقره:
اين سخن را گرهمى خواهى بيان
رو"يحبهم و يحبونه" رابخوان
آيه 2 سوره اسرا:
زينت از تشريف "فضلناش" داد
تاركش را تاج "كرمنا" نهاد
آيه 48 سوره كهف:
كور بود و جان آدم را نديد
پس زامر"اسجدوا" گردن كشيد
آيه 139 سوره اعراف:
از تجلى نحو طور بارقا
صار دكا خر موسى صاعقا
آيه 272 سوره بقره:
غير "يوتى الحكمه" آن مرد غبى
مىنداند آيهاى را از نبى
آيه 13 سوره فجر:
اينك از قرآن مالفظى بخوان
"ان ربك هم لبالمرصاد" دان
آيه 5 سوره تبت:
"ويلكم يا قوم" من تقليد كم
او هو"حبل من مسد فى جيدكم"
آيه 54 سوره زمر:
نااميدى كفر باشد اى عمو
روبخوان "لاتيأسوا" "لاتقنطوا"
آيه 46 سوره نساء:
در كتاب حق بخوان "تنهى الصلوة"
للمصلى على جميع المنكرات
آيه 25 سوره حديد:
كين چه حالتست كه اكنون شد پديد
شد كجا سرو"انزلنا الحديد"
از جمله موضوعاتى كه در مثنوى طاقديس، مورد توجه ملااحمد نراقى قرار گرفته است، بيان منظوم و تفسير گونه دورههايى از سرگذشت پيامبران الهى است. در اين اثنا، علاوه بر نقل قصه گونه، به تحليل و تعليل نيز پرداخته است، كه بيان خواهد شد. مقاطعى از سرگذشت حضرت آدم، شعيب، يوسف، موسى و بيش از همه حضرت ابراهيم خليل مورد توجه فاضل نراقى قرار گرفته است و از آنجا كه نزديك به دو ثلث اين قبيل مضامين به «تشريح قصه آتش و ابتلاى حضرت ابراهيم» اختصاص يافته است در اين فرصت به بخشى از نگاههاى عارفانه آن مرحوم به اين موضوع خواهيم پرداخت كه شعله سوزان آتش را جرعه آب حيات و سوختن در آن را زهى سعادت دانسته است.
خاك راه كوى يار دلپذير
گل بود در ديده و درپا حرير
اى خنك در راه جانان سوختن
شعلهها در جسم و جان افروختن
آتش كاندر ره جانان بود
خوشتر از صد چشمه حيوان بود (18)
در بيان جهت و بستر آزمون "بس متين " ابراهيم خليل اينگونه دل را منزلگاه معشوق حقيقى و فارغ از عشق غير او دانسته، از زبان وحى مىگويد:
آن دل تو خلوت مخصوص ماست
ديگرى را اندر آنجا ره كجاست
غير يك دلبر نمىگنجد به دل
يا دل ما يا زغير ما گسل (19)
از آنجا كه حضرت حق به راز درون بنده خود به خوبى آگاه است پس غرض از آزمون حضرت ابراهيم كشف و شناخت ماهيت وجود او نبود بلكه:
پاك مىداشتى از هر غل وغش
صاف مىداشتى و زيبا و خوش
غير مهرش را به جانش راه نيست
ره كلف را در رخ اين ماه نيست
امتحان بود از براى غيرمن
من نخواهم امتحان اى مؤتمن (20)
نوع نگاه حضرت ابراهيم خليل به موضوع قربانى كردن جگر گوشه خود، اينگونه به زيبايى و هنرمندانه در كلام ملاى نراقى به نظم در آمده است.
من كجا و اين عنايت كجا
جز براى خود نمىخواهد مرا
چون تو را از بهر خود خواهد خدا
سازدت از هر چه غير از خود جدا (21)
و با اين نگاه است كه ريسمان محكم علاقه غير خدايى چون تارمويى خواهد بود كه با اشارتى اندك گشته خواهد شد. وسوسههاى برخاسته از حسد و عداوت شيطان كه هاجر، ابراهيم و اسماعيل را هدف قرار داد و در پى اغواى آنان در آمد، فصل مبسوطى از منظومه شيخ را به خود اختصاص داده است.
او با طرح مسأله حسادت، انگيزه دومى براى اقدام وسوسه انگيزانه شيطان بيان كرده است . به عبارت ديگر شيطان بر اساس سوگندى كه ياد كرده در پى اغواى همه افراد بشر است (22) ولى در قصه ابتلاى ابراهيم رشك و حسد مشاهده مقام ابراهيم خليل او را به تلاش بيشتر واداشته است.
نيست سوزى بدتر از سوز حسد
مىگدازد مرد را جان و جسد
از حسد شيطان جگر را چاك كرد
بر زمين افتاد و بر سر خاك كرد
شيطان در چهره "پير ژاژخاى" در پى اغواى هاجر بر در منزل او رفت و شيطان صفت به بيان قصه قربانى كردن پرداخت:
گفت باتو چون بگويم اين خبر
چون به جانت افكنم شور و شرر
آه از اسماعيل آن سرو روان
صد هزاران حيف از آن نوجوان
برد او را سوى زندان فنا
بهر كشتن او را در منا
برد او را، تا بريزد خون او
صد دريغ از آن رخ گلگون او
ولى پاسخ هاجر، نداى هر دامان پاك و دل بيداريست كه فريب هواى نفس و شيطان رجيم را نخورده با قوت ايمان و شدت يقين مىگويد:
گفت هاجر چون بود فرمان او
صدچو اسماعيل من قربان او
كاش بودى مرا سيصد پسر
هم چو اسماعيل با صد زيب و فر
جمله را در راه او من كشتمى
كاكلش در خاك و خون آغشتمى
شيطان در گام دوم وسوسه انگيزى "سوى ابراهيم از غفلت دويد" و پند پذيرى از پيران را شرط خرد دانسته از ابراهيم مىخواهد كه در تعبير رؤياى خود شتاب نكند.
از خرد باشد شنيدن بپذير
گرچه باشى در خرد خود بىنظير
چون كه اين فرمان ترا آمد به خواب
از پى خوابى مكن چنين شتاب
پاسخ حضرت ابراهيم عليه السلام نشان از معرفت و دشمنشناسى او دارد كه:
گفت اى ابتر برو شيطان تويى
غول هر ره، دزد هر دكان تويى
از اين پس شيطان گام سوم را سوى اسماعيل ذبيح برداشت، ولى اين گام همانقدر سست بود كه اراده اسماعيل استوار.
چون خليل الله فكند آن را شهاب
سوى اسماعيل آمد با شتاب
دام تلبيس و حبل را ساز كرد
مكر و كيد و وسوسه آغاز كرد
و اسماعيل بىدرنگ رمى جمره كرد و شيطان را از خود دور ساخت.
زد به سنگ آن پس اسماعيل راد
سنت رمى جمار از اين نهاد
حكايت حضرت خليلالرحمن مكرر، هر سرزمينمنا، هر روز عيد قربان، و هر جا قربانگاه است . حسن ختام و حسن تحليل اين حكايت از زبان ملاى نراقى اينگونه بيان شده است.
هر زمانى عيد قربان شما
هر زمينى بنگرى مناى شما
اى صفايى، مرد ميدانى اگر
عيد قربانت هر روز اى پسر
هر سرخارى كه بين خنجر است
هر سركويى منا و مشعر است
تمثيل در طاقديس تمثيل در لغت به معناى مثل آوردن و تشبيه كردن چيزى به چيز ديگر است و در اصطلاح علم بديع تمثيل نوعى استعاره است كه از طريق مثال و اشاره بيان مىشود.
بدين ترتيب چون «الحجة مادل به على صحة الدعوى» . (23)
تمثيل نيز در پى اثبات و تقريب براى عوام خلق است، پس تمثيل، نوعى حجت مىباشد.
طرق بيان تمثيل متعدد است از آن جمله اينكه، تمثيل گاهى، بسط و توسعه ضرب المثلها است، گاهى حكايت قصه مانند حيوانات است و گاهى از نوع تمثيل توجيهاى است كه در پى تبيين و توضيح امرى است كه بر مخاطب معلوم نيست و به استناد آنچه حقيقت حال آن به روى معلوم است، تصوير مخيل ساخته مىشود تا مخاطب، درباب مراد گوينده قانع شود (24) .
استاد زرين كوب در كتاب ارزشمند بحر در كوزه تمثيل توجيهى را نوع سوم و در كنار تمثيل مثل و تمثيل حيوانات قرار داده است، حال آنكه به نظر مىرسد تمثيل توجيهى ناظر بر غايت تمثيل است كه اين غايت دو نوع اول و دوم را نيز مىتواند شامل شود.
از جمله اوصاف بارز تمثيل زبان رمز و استعاره است. در آغاز صفه دوم مثنوى طاقديس چنين آمده است:
صفهاى سازم ولى نه از آب و گل
سازم آنجا خلوتى با اهل دل
رازها آريم با هم در ميان
رازها در پرده نى فاش و عيان
سر ياران كى توان بى پرده گفت
سرشان را بايد اندر دل نهفت
استاد زرين كوب نيز در بيان رمز بودن زبان مثنوى كه مبتنى بر تمثيل است مىگويد:
در مثنوى قصههايى كه هست، پيمانه معنى و نقد حال ماست و به هر صورت كه در تقرير مىآيد، همه متضمن رمزى است كه لب معنا و سر باطن آن محسوب مىشود (25) .
وصف ديگر تمثيل بيان ملموس و محسوس آن است. در تمثيل، معارف عقلى و معانى ذهنى در لباس محسوسات وجود پيدا كرده، از چنان دقت و تناسبى برخوردار است كه چه بسا مخاطب سرگرم ظاهر الفاظ و حكايت بيرونى آن شود و مراد گوينده را بر دلالت ظاهرى الفاظ حمل كند.
بر همين اساس به نظر مىرسد بستر شكلگيرى تمثيل، تجارب زندگى عامه است و اديب هنرمند اين تجارب را در قالب قصهگونه مىپرورد. از اين رو چهره نخست تمثيل نقل حكايت و قصهگويى است كه به خدمت چهره حقيقى آن يعنى كشف اسرار نهفته و حقايق ناگفته در آمده است. استاد زرينكوب در اين باب مىگويد:
راست است كه قصهها جز دورنمايى محدود از اين آفاق بىانتهاى مثنوى را نشان نمىدهد، اما همين اندازه هم بر آنها كه تصور روشنى از وسعت و عظمت اين افقهاى ناشناخته ندارند، مقدمه آشنايى است (26) .
از ميان تمثيلهاى بسيار و زيباى مثنوى طاقديس، تمثيل «طوطى و شاه» (27) به واسطه جايگاه خاص و نمود چشمگيرش مورد كنكاش قرار مىگيرد. در اين تمثيل حيات طوطى از دو مقطع متمايز تشكيل مىشود. در برهه نخست طوطى مقرب و معشوق مالكالملك جهان است .
پادشاهى بود در ملك جهان
مالكالملك جهان و ملك جان
در گلستان بود او را طوطئى
دلگشا و نغز و زيبا طوطئى
در گه و بى گه انيس شاه بود
جان او با جان شه همراه بود
آن، هر دو عاشق و معشوق بودند.
هر دو تن در عاشقى گشته سمر
هر يكى معشوق و عاشق آن دگر
هر كه شد معشوق عاشق نيز هست در دل او عشق شورانگيز هست شاه چون به طوطى عشق مىورزيد او را براى زبان آموزى روانه جزيره كرد و از آن هنگام مقطع دوم زندگى طوطى شروع شد. منزلگاه جديد به واسطه زيبايى فريبندهاش پند و اندرز شاه را از ياد طوطى برد.
ليكن اى آرام جان بيقرار
اى شبم را روز و روزم را
بهار زينهار از من فراموشت
مباد جرعهاى بى ياد من نوشت
مباد گرچه از من مىشوى اكنون جدا
در جزيره هست پيرى رهنما
كآنچه او گويد گفت منست
در نصيحت گسترى جفت منست
از اين پس نگاه طوطى به مظاهر فريبنده جزيره از راه صواب دور شد و با فراموش كردن درگاه بىپايان شاه، جغد شوم را ميمون، گرگ را غزال، غول را رفيق دايم و... پنداشت. روزها را در پى مردارى سپرى مىكرد و شبها را هم نوا با جغد شوم برفراز خرابهها. گاهى خود در پى دانه در دام صياد اسير مىشد و گاهى به ستم، دانهاى از دهان مورچهاى مىربود .
طوطى نه تنها تاج و تخت مالكالملك را از ياد برد بلكه زمان بازگشت خود را فراموش نمود . او اينك به جاى دستان مهربان و عاشق شاه در دل قفس جاى گرفته است.
نى بخاطر آمدش آن تخت و جاه
نى زمان بازگشتن سوى شاه
قند و شكرها به حنظل شد بدل جاى دست شد قفسهايش محل شرح تمثيل بى ترديد قصه طوطى و شاه، مقدمه آشنايى با حقيقت و معرفتى بلند است. اين قصه، حكايت حيات انسان و سرنوشت او است. انسانى كه در ميان همه مخلوقات الهى و به رغم وجود فرشتگان مقرب و مدعيان خلافت الهى، منتخب حق تعالى قرار گرفت زمانى را طوطى صفت در بارگاه مالكالملك جهان سپرى كرده و زمانى ديگر به زيبايى دروغين و دلفريب جزيره دلخوش كرده است.
توصيف مكرر و مؤكد ملاى نراقى بر اثبات مقام والاى طوطى در بارگاه شاه مىتواند اشارتى باشد به عالم واقع كه اين جهان پرتوى از وجود آن است. منزلگاه حقيقى انسان بهشت برين و بارگاه حضرت حق است كه اينكه وجود مثالى او اسير خراب آباد شده است.
شاه اگر عاشق طوطى است جاى شگفتى ندارد، زيرا خالق هستى از پس خلقت انسان به خود مبارك باد گفت كه اينچنين زيبا و هنرمندانه آفريده است. شاه طوطى را روانه جزيره ساخت ولى هرگز او را به حال خود وا نگذاشت و با معرفى «پير» جزيره او را راهنماى طوطى معرفى كرد . هر چند ملاى نراقى پير را در اين تمثيل كنايه از عقل دانسته مىگويد:
آن جزيره اين جهان بى وفا است
وندران آن پير دانا عقل ماست
ولى با اين وجود مىتوان آن را گونهاى ديگر نيز تعبير كرد. در ضمن بيان نصيحت شاه مىگويد :
گرچه از من مىشوى اكنون جدا
در جزيره هست پيرى رهنما
چون شدى در آن جزيره جاى ديگر بر ندارى دست از دامان پير كآنچه او گويد همه گفت منست در نصيحتگسترى جفت من است هر كه بى پيرى بپيمايد طريق سرنگون افتد به چاهى بس عميق گفت پير جمله پيران جهان آن امين حق امام مردمان هر كه پير وقت خود را پى نبرد آن به موت جاهليت جان سپرد به استناد همين ابيات و با الهام از برخى تعابير، پير در قصه طوطى و شاه امام معصوم عليهم السلام است.
در پايان تمثيل، سراينده خود به تفسير نمادهاى قصه پرداخته است طوطى را مرغ جان، پير دانا را عقل، بوم را هواى نفس، ديو اهريمن را اهل دنيا معرفى كرده است مىگويد:
قصه اين طوطى مسكين درست
سر به سر احوال مرغ جان توست
آن جزيره اين جهان بى وفا است
وندران آن پير دانا عقل ماست
آن هواها فوج بومند اندرآن
در كمين بنشسته بهر مرغ جان
اهل دنيا ديو و اهريمن همه
همچو بو مانند اندر دمدمه (28)
او چون خود را طوطى و دنيا و تن را قفس مىداند آنگاه كه نام طوطى بر زبان و ذهنش مىگذرد رشته سخن را وا نهاده به بيان قصه جان در قفس مانده خود مىپردازد. وقتى كه به بيان داستان ابراهيم خليل و قربانى كردن اسماعيل پرداخته، حال اسماعيل ذبيح را در گام گذاشتن به مسلخ عشق چنين بيان مىكند.
طوطى اى جان من پرواز كن
رو به هندوستان عز و ناز كن
رو سوى كعبه مقصود كن
اين جهان را پا زن و بدرود كن
ولى همين مقدار كافى است تا طوطى وجود او هندوستان لاهوتى را به ياد آورد و آتش بر مغز و استخوان او در اندازد.
چون سخن اينجا رسيد اى دوستان
آتش افتادم به مغز و استخوان
باز هندوستان به يادم اوفتاد
شورى از نو در نهادم و افتاد
شعلهور شد آتش پنهان من
موج زن شد بحر بى پايان من
در هوا ديدم پرافشان طايران
در قفس شد مرغ جانم پرفشان
ديد مرغى در هوا پرواز كرد
مرغ جانم پر زدن آغاز كرد
ديد مرغان در هوا او از هوس
بال و پر درهم زد اما در قفس (29)
.1 قرآن كريم.
.2 الأعلام تاموس تزاجم لاشهرالرجال و...، زركلى، خيرالدين، چاپ سوم.
.3 بحر در كوزه: زرين كوب، عبدالحسين، تهران سخن، .1368
.4 ديوان ابن فارض، بيروت، المكتبةالثقافية، ص .82
.5 الذريعة الى تصانيف الشيعه، تهران، آقا بزرگ، قم، مؤسسه مطبوعاتى اسماعيليان.
.6 سرنى، زرين كوب عبدالحسين، تهران، علمى، .1374
.7 عوائدالايام، نراقى، ملا احمد، قم، دفتر تبليغات اسلامى، .1375
.8 عينالحياة، مجلسى، محمدباقر، تهران، كتابفروشى اسلامى.
.9 كتاب الخزائن، نراقى، ملااحمد، قم، انتشارات علميه.
.10 لغتنامه دهخدا، زير نظر دكتر محمد معين، تهران، مؤسسه انتشارات دانشگاه تهران، .1377
.11 مثنوى معنوى، مولوى، جلالالدين.
.12 نهجالبلاغه، ترجمه دكتر شهيدى، تهران، قلم .1371
پىنوشتها:
1) لغت نامه دهخدا به نقل از اعيان الشيعه، ج11، ص 249 و رياض العارفين، ص .463
2) عوائد الايام، ملااحمد نراقى، مقدمه، صص 40 و .39
3) الذريعة الى تصانيف الشيعه، ج 6، ص 276 و... لغت نامه دهخدا، ج3، ص .1372
4) مثنوى طاقديس، ص .250
5) عوائد الايام، ص .27
6) لغت نامه دهخدا، ج10، ص .15246
7) اشاره به آيه 224 از سوره مباركه شعرا.
8) مثنوى طاقديس، ص .27
9) همان، ص .416
10) همان، ص .304
11) مولانا نيز در تمثيل مرد عرب و خليفه بغداد اين معنا را به زبانى ديگر نقل كرده است. در اين تمثيل مرد از شدت فقر و به پيشنهاد همسرش هديهاى نزد خليفه بغداد مىبرد . مرد عرب وقتى آب دجله را بديد بسيار خجل شد و از حقارت هديه خود بسى شرمسار گرديد و از لطف خليفه در عجب بود كه چگونه اين سبوى آب گنديده را پذيرفته و در برابر، اين همه انعام و احسان نموده است. داستانهاى مثنوى، علىاكبر بصيرى، ص .24
12) مثنوى طاقديس، ص 170 اين مضمون در عين الحياة علامه مجلسى، ص 291 آمده است.
13) بحر در كوزه، زرين كوب، ص .9
14) كتاب الخزاين، ص .4
15) مثنوى طاقديس، ص .28
16) ديوان ابن فارض، بيروت، المكتبة الثقافية، ص .82
17) سرنى، زرين كوب، ج1، ص .17
18) مثنوى طاقديس، ص .301
19) همان، ص .359
20) همان، ص .388
21) همان، ص .360
22) اشاره به آيه 39 از سوره مباركه حجر 23) بحر در كوزه، ص 488، به نقل از تعريفات جرجانى.
24) برگرفته از بحر در كوزه، زرين كوب، ص .198
25) بحر در كوزه، ص . 6
26) تمثيل طوطى و شاه، مطلع مثنوى طاقديس قرار گرفته است. ملا احمد نراقى در اين تمثيل حكايت طوطى و شاهى را به نظم در آورده كه عاشق و معشوق يكديگر هستند. انيس و همدم صبح و شام شاه، طوطى است و روزى شاه، طوطى را براى فرا گرفتن زبانهاى مختلف به جزيرهاى مىفرستد و پيش از روانه ساختن، توصيههايى به او يادآور مىشود كه جايگاه نخست خود را از ياد نبرد و در آنجا از پيرى كه سخن او سخن شاه است، كاملا اطاعت كند. طوطى با وارد شدن در جزيره مجذوب و مفتون زرق و نگار زيبايىهاى جزيره مىشود و با فراموش كردن مقام نخست خود به تدريج همنشين حيوانات گنگ شده فريب زاغ را خورده و زبان خود را نيز از ياد مىبرد. از آن پس از گل گلستان هم دلگير مىشود و به تدريج بال و پرش ريخته، خرابه نشين كنج تنهايى مىشود.
27) بحر در كوزه، ص .10
28) مثنوى طاقديس، ص .168
29) همان، صص 369 و .368