اسماعيل اسماعيلى
در انديشه شيعه، حكومت از آن خداست و پياده كردن آن در زمين، بر عهده رسول اوست. پس از رسول، اين رسالت بزرگ، ادامه خواهد داشت و پرچم آن برافراشته مىماند. اگر امام معصوم، زنده و حاضر بود، او، اين رسالت را بر عهده خواهد گرفت و گرنه، فقيهان؛ يعنى دانايان به دين و دنيا، عدلپيشگان شجاع و اهل تدبير و سياست مدن. (1)
اين اصل بلند و والا، در درازاى تاريخ، در تمامى فراز و نشيبها، عالمان شيعه را واداشته كه براى تشكيل حكومت صالحان، تلاش ورزند و هيچ حكومت ناشايستهاى را برنتابند و به هيچ حكومتگرى كه به جز از اين راه بر سرير حكومت تكيه زده، نزديك نشوند و پشتيبانى نكنند، مگر در برهههايى كه اصل و كيان اسلام و تشيع در خطر بوده و يا جان، مال و ناموس مردمان دستخوش طوفان هوى و خشم زورمندان اهريمن خوى، بوده كه به ناگزير به طبقه حاكم نزديك شدهاند، تا جلوى آفتها و آسيبهاى بيمده و تهديدكنندهدين و بر باد رفتن هستى مردم را بگيرند و از اين راه بتوانند به ريشهها نيرو برسانند.
با اين حال، هيچ گاه با ستم حاكمان ميانهاى نداشته و هميشه و همهگاه در كشاكش با ستمپيشگان بودهاند:
به گفته امام خمينى كه با واقعيتهاى تاريخى، هماهنگى كامل دارد:
«از اول تاريخ بشر، تا حالا، هر جا دولت جائرى بوده، انبياء و علما در برابرش به مبارزه ايستادهاند.» (2)
پس از غيبت كبرى، كه دوران نقشآفرينى و نمود و بروز عالمان شيعه است، با تلاشهاى سترگ و مبارزههاى پياپى آنان، طوفانهاى شن نتوانستند راه حق را بپوشاند و در كوير گذر زمان از ديدگان نهانش كنند، از اين روى، شيعه، هنوز بر همين مدار حركت مىكند و براى حكومت شايستگان و شايستهسالارى و برانداختن ستم، تلاش مىورزد و همهگاه و هميشه در تكاپوست .شهادت بسيارى از عالمان شيعه، از آغاز تا كنون (3) ، گواه اين سخن است.
عالم شيعه، غير از اين نمىتواند باشد، اگر عالم شيعه به حكومت ستمپيشگان نزديك شود، تا به پستى برسد و به سريرى تكيه زند، از راه حق، پا را بيرون گذاشته و به كژراه رفته است و امين پيامبر (4) و مرزدار اسلام (5) نيست، بايد از او كناره گرفت و پرهيز كرد.
در روايات بسيارى، نزديك شدن به پادشاهان ستم و يارى رساندن به آنان، نكوهش شده و گناهى بزرگ قلمداد گرديده است. گرچه اين يارى رسانيها بسيار ناچيز باشد و به چشم نيايد ، مانند :
در روايات ، از عالمان دربارى، به عنوان: دزد دين (7) و عالم سوء (8) ، ياد شده و از مردم خواسته شده كه از آنان دانش فرا نگيرند، پشت سر آنان نماز نگزارند و به ديدار آنان نروند. (9)
با اين حال، امامان معصوم (ع) گاهى براى پاسدارى از كيان اسلام و نگهداشت خير و مصلحت امت اسلامى و كيان تشيع، به كسانى اجازه مىدادند در دستگاه حكومتهاى ستم باشند و از اين پايگاه، به شيعيان ستمديده يارى رسانند. مانند: وارد شدن على بن يقطين در دستگاه خلافت هارون و... بر همين اساس، در ميان فقيهان مجاهد، در پارهاى از برهههاى تاريخى، كسانى را مىبينيم كه به پادشاهان روزگار خود نزديك شده و با آنان همكارى نيز كردهاند، از جمله علامه ملا احمد نراقى چنين بوده است.
او، «از بزرگان ايران، در آن روزگار و مردى بسيار دانا و محيط بر معارف عصر خود» (10) بوده است. اما اين كه چرا به دستگاه حكومت نزديك شده و شاه قاجار را ستوده و از او به عنوان «بانى دين مبين و مروج شريعت سيد المرسلين» ياد كرده (11) ، يا اين كه در گاه جنگهاى ايران و روس، به واجب بودن شركت در جهاد، آن هم با فرماندهى فتح على شاه وزير پرچم او، فتوا دادهاند، و خود به همراه شمارى از فقيهان در جبهههاى جنگ حضور يافته و... و از سوى ديگر، به ولايت فقيه، باور عميق داشته و در احياى آن، نقشآفرينى كرده است.
اين ناسانى ظاهرى بين كاركرد وانديشه، شمارى را در داورى درباره نراقى، دچار مشكل كرده است. شمارى، با چنگ زدن به گواهها و نمونههايى از كاركردوى، كه بدانها اشارت شده، وى را عالمى همراه و همگام با حكومت قاجار دانسته و او را دربارى خواندهاند.
و شمارى، با توجه به ديدگاههاى روشن و برهانى او در باب ولايت مطلقه فقيه و مشروع ندانستن حكومت قاجار، بىچون و چرا به پشتيبانى از وى و رد هر گونه همكارى با دستگاه حكومت پرداختهاند .
و شمارى، حيرانمانده و با اشاره به انديشه و پارهاى از رفتار وى، بر اين پندارند كه بين انديشه و رفتار او ناسازگارى وجود دارد.
به نظر مىرسد كه اين داوريها ، هيچ يك، ره به صواب نمىبرند؛ زيرا در داستان و مقوله نزديكى و پيوند عالمان شيعه با پادشاهان، روى دو نكته بايد بيشتر درنگ ورزيد:
.1 همكارى، همراهى و پشتيبانى فقيهان از حكومتها هميشه و همه گاه بد و ناروا نبوده؛ زيرا بيشتر در اين همكاريها و همراهيها، اهم و مهم در نظر گرفته مىشده است.
.2 بايد موردها و نيز گونه همكاريها و پشتيبانيها، با توجه به هدفهاى علماى دين، در بوته بررسى قرار گيرند.
حال، با در نظر گرفتن اين دو نكته، بايد به بررسى كارنامه نراقى پرداخت:
برابر ديدگاه نراقى، كه بر اساس باور او به ولايت فقيه شكل گرفته، هر حكومتى، به جز حكومت فقيهان شايسته، در عصر غيبت، نامشروع است.
برابر رفتار و مشى دقيق و ترازمندى كه او داشته، بىگمان، هواى پست و جاه، مال و منال در سر نداشته است.
حال وقتى كه اين ديدگاه و اين رفتار را كنار هم مىگذاريم، به اين نتيجه مىرسيم: اگر پشتيبانى از حكومت قاجار كرده، بايد به خاطر هدفهاى عالى اسلامى مىبوده باشد، همان هدفهايى كه سخت به آنها پاىبند بوده و دغدغه آنها را داشته است.
حكومت قاجار، از نگاه نراقى: بىگمان، از نگاه نراقى، به هيچ روى حكومت فتح على شاه قاجار مشروع نبوده است.زيرا بر اساس مبانى پذيرفته شده تشيع و نيز برابر ديدگاه ولايت فقيه، كه خود وى از پاىبندان به آن بوده و احياءگر آن، در روزگار غيبت، فقيهان بايد عهدهدار حكومت باشند. (12) به اين مطلب، همه خردهگيران به وى، اعتراف دارند. (13)
ملا احمد در «عوائدالايام» درباره حق حكومت و حد مسؤوليت آن و نيز ويژگيهاى فرمانرواى شايسته، با استناد به دليلهاى عقلى در نامشروع شناختن هر حكومتى، جز حكومت فقيهان عادل و شايسته، هيچ گمان و شكى به خود راه نداده و درنگ نورزيده است.
سيره عملى نراقى در برخورد با حكومت قاجار: يادآور شديم: ديدگاه نراقى درباره حكومت روشن است، بر اساس ديدگاه ولايت فقيه، كه وى شالودهها و مبانى آن را از پراكندگى در آورد و به گونهاى راهگشا، سامان داد و به دقت استوار ساخت، هر حكومتى در عصر غيبت، جز حكومت فقيهان، نامشروع است و حكومت فتح على شاه نيز، از اين قاعده بيرون نيست. اكنون بايد ديد، نراقى در برابر شاه قاجار، چگونه رفتارى داشته است. آيا رفتار او، به رفتار درباريان مانند بوده و از همان سنخ رفتار بوده يا خير، رفتار او به رفتار عالمان داراى رسالت والا و بزرگ مانند بوده و او در پى هدفى والا و بالا بوده است؟
بىگمان، او از شاه قاجار پشتيبانى كرده و در جاهايى همراه و همگام با وى بوده، حال بايد ديد اين پشتيبانى، بىقيد و شرط و هميشه و همهگاه بوده كه او را دربارى ناميد، يا خير، پشتيبانى و همراهى او با حكومت، بىقيد و شرط نبوده، بلكه به شرطى همراهى مىكرده كه حكومت در جهتى كه او مىخواسته گام بردارد و حركت كند كه در اين صورت او را بايد از جمله عالمان صاحب رسالت والا دانست.
روشن است اگر پشتيبانى او از حكومت قاجار بىقيد و شرط بوده باشد و تاريخ نيز بر آن گواهى دهد، با انديشه او در باب ولايت فقيه ناسازگار است و در اين صورت، او در زمره عالمان دربارى قرار مىگيرد و اگر پشتيبانى او از حكومت، در امورى باشد كه در پيوند با حفظ كيان اسلام و در راستاى خيرانديشى براى مردم باشد و تاريخ بر آن گواهى دهد، وى، از جمله كسانى به شمار مىآيد كه با بصيرت و نگرشى دقيق و آيندهنگرى همه سويه، به حكومت نزديك شده و در پى رسالت دينى خود بوده است.
اگر از اين زاويه به كارنامه نراقى نگاه كنيم، خواهيم ديد كه بين نظر و رفتار او بر خلاف پندار شمارى از نويسندگان، (14) هيچ ناسازگارى وجود ندارد، زيرا پشتيبانى از حكومت و همراهى و همگامى با آن، آن هم در برهههاى سخت سرنوشت ساز كه كيان اسلامى و تماميت ارضى كشور در خطر بوده، به هيچ روى به معناى مشروع دانستن حكومت نبود و هيچ ناسازگاى با انديشه او نيز ندارد كه اگر پشتيبانى نمىكرد و از نفوذ كلمه خود استفاده نمىكرد، جاى درنگ داشت و بايد بر او خرده گرفته مىشد.
پشتيبانى از حكومت ايران در برابر روس، در جنگهاى ايران و روس، برانگيختن مردم به شركت در جهاد، حضور يافتن در جبهههاى جنگ و ديدار با شاه قاجار و... هر كدام به انگيزهها و دليلهاى ويژهاى صورت مىگرفته است. هيچ خردمندى نمىتواند بر او خرده بگيرد كه چرا در جنگ ايران و روس، جانب ايران اسلامى را گرفته وچرا در جبههنبرد شركت كرده و چرا مردم را به دفاع از سرزمين خود فرا خوانده و... و يا بگويد كه اينها نشانه دربارى بودن اوست و يا نشانه مشروع دانستن حكومت قاجار است.
هر عالم وظيفهشناس و اهل دردى، جايگاه نراقى را در نزد مردم و طبقه حاكم مىدانست، در برههاى كه كشور دچار هرج و مرج شده و يا مورد يورش دشمن قرار گرفته بود و يا به مردمى ستم مىشد، همان روشى را پيشه مىكرد، كه نراقى پيشه كرد.
اكنون، براى روشن شدن مطلب و بررسى بيشتر چگونگى بستگى و پيوند نراقى با شاه قاجار، اين مقوله را در چند بخش پى مىگيريم، ولى پيش از آن، بايسته مىنمايد، نگاهى به روزگار نراقى و پيش از آن بيفكنيم:
حكومت صفويه، در دفاع از استقلال ايران، رسميت بخشيدن به مذهب تشيع و احياى ميراث فرهنگى و بلند و والا نگهداشتن آن و احترام به علماى دين، گامهاى بلندى برداشت.
از اين دوره، نوشتهها و آثار ارزشمندى در زمينههاى فقه، حديث، تفسير و فلسفه ، به يادگار مانده كه حكايتگر علاقهمندى و ارجنهى حكومت به اين گونهدانشهاست.
در دوره اسلامى، براى نخستين بار بود كه با قدرت صفويه، ايران به گونه كشورى مستقل اسلامى، اداره مىشد.
تا آن زمان، ايران، هماره، بخشى از حوزه و قلمرو فرمانروايى امويان و عباسيان و سپسها، مغولان و تيموريان به شمار مىآمد كه از مركز فرمانروايى خود، شام، بغداد و خوارزم، ايران را اداره مىكردند. در آن روزگار، نه حكمرانان بر ايران، ايرانى بودند و نه به مذهب اهل بيت و آيين تشيع، كه بيشتر ايرانيان، پيرو آن بودند، توجهى مىشد و نه به شيعيان فرهيخته و عالمان شيعى، آن گونه كه در خور شأن و جايگاه آنان بود، ميدان داده مىشد.
ولى در دوره صفويان، ورق به سود شيعه برگشت و اين دو مهم، به گونه شايسته به حقيقت پيوست و با هوشيارى عالمان شيعه، شيعه، دامن گسترد و از انزوا به در آمد و فرهنگ ناب آن به ژرفاى اجتماع ريشه دواند و بالندگى آغازيد.
در اين روزگار، شمارى از علماى جبل عامل لبنان و منطقه شام و حلب، به گفته امام خمينى ، ايثار كردند (15) و به ايران آمدند و در رواج شيعه كوشيدند.
با فروپاشى صفويان، پس از 230 سال حكمروايى، در سال 1135 و روى كار آمدن افغانان ، كشور به گردابى سخت و دهشتناك فرو افتاد. شيرازه زندگى و تمدن آن از هم گسست، فرهنگ ايران و اسلام رو به افول گذاشت. اقتصاد اين مرز و بوم، از هم فرو پاشيد و خاكريزها و برج و باروهاى امنيتى آن، يكى پس از ديگرى، فرو ريخت.
فرهيختگان و عالمان شيعه، به دام بلاهاى گوناگون گرفتار آمدند و يا از دم تيغ بيداد و ستم جاهلان افغان گذشتند و يا سرگردان بيابانها شدند.
آيين ناب تشيع، كه عزت و سربلندى و استقلال ايران را سبب شده بود، آماج كينهها قرار گرفت و تلاش گسترده انجام گرفت كه نام و آثار و جاى گامهاى آن از صفحه تاريخ سترده شود .
مردمان شيعه، به جرم شيعه بودن ، كرور كرور از دم تيغ گذرانده شدند، يورش گران افغان، به گاه خارج شدن از قندهار و به قصد اصفهان، تمام شيعيان آن شهر را سر بريدند و شكم دريدند (16) و در اصفهان، وحشىگرى و خونريزى را به اوج خود رساندند و با شمشيرها و خنجرهاى آخته سر و دست بريدند و شكم دريدند و مال و منال آنان را به تاراج بردند . بسيارى از فرهيختگان و عالمان شيعه، غريبانه در چنگاين قوم وحشى و سركش اسير شدند و جام شهادت سر كشيدند و شمارى از آنان آواره بيابانها شدند و از وطن كوچيدند و به ديار غربت رخت كشيدند. شمارى در هندوستان و شمارى در حجاز و شمارى در عراق، شام و قفقاز و... سكنى گزيدند. حوزه اصفهان، كه حوزه درخشان و نورافشان بود، در تاريكى فرو رفت و از رونق افتاد:
«انقراض واقعى صفويه به دست افغانان، دوران مخاطره آميزى را براى تشيع در ايران به همراه آورد كه در طى آن، دانش تشيع، رو به افول نهاد.به اماكن متبركه آن، بىحرمتى شد، علماى ستمديده آن، به زاويه خمول افتادند و تشيع از مقام شامخى كه پيش از آن در دنياى اسلام داشت، به مرتبهاى نزول كرد كه فقط برابر يكى از مذاهبچهارگانه تسنن شد... ويرانگرى مهاجمان افغان، حيات فرهنگى و مذهبى ايران را به كلى مضمحل كرد.به خاصه اصفهان، پايتخت صفوى، كه مركز علوم دينى هم بود، به سختى از افغانها، زيان ديد و تا زمان حكومت حاجى محمد حسين خان نظامالدوله، نخستين حاكم اين شهر در زمان فتحعلى شاه، دومين حكمران قاجار، كوشش جدى براى بازسازى آن صورت نگرفت. بسيارى از اهالى شهر، با پشت سر گذاشتن هرج و مرج به هندوستان، يا اماكن متبرك عراق عرب، هجرت كردند. هر چند ساير مردم نيز در پى راه جستن به مأمن عتبات بودند، اما بيشتر علما، ، به آن جا رفتند و تنى چند از علماى بلند آوازه در آن جا رحل اقامت افكندند.» (17)
دوره چيرگى افغانان بر ايران، كوتاه بود. حكومت محمود افغان و عموزادهاش اشرف افغان، روى هم، كمتر از هفت سال، به درازا كشيد. در سال 1142 تومار زندگى شان در هم پيچيده شد و ايران از زير سلطه اين انسانهاى درنده خوى بىفرهنگ، رهايى يافت.
با اين حال، نگرانى مردم از درندهخويان، آشوبگران، هرج و مرج طلبان، دزدان ، رهزنان و يغماگران از بين نرفت و تا زمان حكمروايى فتحعلى شاه قاجار، در سال 1212، نابسامانيها ادامه يافت. و اين دوره كموبيش هشتاد ساله را بايد از سياهترين دورههاى تاريخ ايران، شمرد. البته، در برهههايى از اين هشتاد سال، حكومتهاى نيرومند و توانايى روى كار آمدند، ولى هيچيك از آنها، به آن پايگاه و جايگاهى كه دولت صفوى از نظر علمى و فرهنگى دست يافته بود، نرسيدند و درخور مقايسه با آن حكومت نيز نبودند.
نادر و آغا محمدخان قاجار، با سركوب مردم و درهم كوباندن مخالفان، توانستند حكومتى يكپارچه پديد آورند و قلمرو خود را از شرق، غرب و جنوب ايران، بگسترانند و از هندوستان تا قفقاز را به زير نگين قدرت خويش درآورند، ولى با اين همه، در عرصه فرهنگ و حيات علمى كشور، نه تنها پيشرفتى را سبب نشدند و زمينهاى را پديد نياوردند كه واپس گراييدند و سبب واپسگرايى در اين عرصهها شدند. آنان، با سختگيرى بر عالمان و فرهيختگان و روىخوش نشان ندادن به آنان و گاه ، شكنجه و آزار و اذيت و كشتن آنان، جامعه را از وجود شعله افروزان دانش، بىبهره ساختند و شمارى از آنان كه از اين گرداب رهايى يافتند و جان سالم به دربردند، در گمنامى در گوشه و كنار كشور مردند و شمارى به كربلا و نجف رخت كشيدند و چراغ عمرشان، بدون آن كه مجال يابند محفلى را روشن كنند، فرو مرد.
كشور، دچار هرجومرج، ناامنى و آشوب بود. دمادم، بخشهاى گوناگون كشور بين بازماندگان صفويه (18) ، نوادگان نادر، كه تا روزگار فتحعلىشاه بر خراسان حكومت مىكردند (آخرين آنان در سال 1218، به دست فتحعلى شاه از ميان برداشته شد) (19) و خانهاى قاجار، كه هر كدام داعيهاى در سرداشتند، دست به دست مىشد. (20)
كريمخان زند، گرچه هيچگاه بر تمامى قلمرو ايران، حكمروايى نكرد، ولى در قلمرو حكومتى خود، از ناامنيها و هرجو مرجها جلوگيرى كرد و امنيت نسبى برقرار ساخت. اما او نيز، براى بالندگى فرهنگى و رواج دين، گام درخورى برنداشت (21) و يا نمىتوانست بردارد كه چنين مايههايى را نداشت و مردان علم و انديشه در پيرامون او نبودند.
پس از كريمخان، جانشينان او، مدتها با آغا محمدخان قاجار، بر سرحكومت، در جنگوگريز بودند و آخرين آنان، لطفعلىخان زند، به سال 1209، به دست آغامحمد خان كور و سپس كشته شد. (22) روشن شد كه بين فروپاشى صفويان و روىكار آمدن فتحعلىشاه، به سال 1212، يك برهه تاريخى بسيار دهشتانگيز و پرحادثه است.
فتحعلىشاه، چند سال با رقيبان خود در نبرد بود تا توانست آنان را از ميدان به در كند و كشور را از پراكندگى به درآورد و از چنگ حكمرانان گوناگون برهاند و به آن سامان بخشد . از اينروى، دوران آشفتگى ايران تا به سال (23) 1218 به درازا كشيد. در اين دوره سياه و پر ادبار، هيچمجالى براى بالندگى و رشد و گسترش دانشها، تواناسازى بنيههاى دينى و فرهنگى نبود و علما و فرهيختگان، از همه گردونههاى فرهنگى بيرون بودند و بىنقش در عرصههاى فرهنگى و اجتماعى، روزگار مىگذراندند. (24)
علامه نراقى، به سال 1185ه.ق. در واپسين سالهاى دوره زنديه، چشم به هستى گشود و به سال 1245، در كاشان، چشم از جهان فرو بست.
با اين حساب بخش مهمى از حيات وى، در روزگار فتحعلىشاه قاجار سپرى شده است. اكنون، بايد ديد او در برخورد با حكومت، بويژه شخص شاه، چگونه مشى كرده و چه مطالبى بر زبان جارى ساخته كه از آنها، شمارى، پشتيبانى بىقيدوشرط برداشت كرده و تا آن جا پيش رفتهاند كه او را در بارى خواندهاند!
اينان، براى به كرسى نشاندن ادعاى خود، به چند دليل، تمسك جستهاند كه اينك بر مىشماريم و به بوته نقد مىگذاريم:
.1 فتواى جهاد عليه روس و شركت در جنگ: در دوره پادشاهى فتحعلى شاه قاجار، دو جنگ ويرانگر بين ايران و روس، رخ داده است.
جنگ اول بين روس و ايران، با يورش روس به گنجه و بخشهايى از گرجستان و قرهباغ، در ماه رمضان سال 1218، آغاز شد. (25)
البته پيش از آن نيز، روسها بارها به اين شهرها يورش آورده بودند؛ اما اين بار بر آن بودند كه اين بخشها و سرزمينها را جزو قلمرو خود گردانند و به خاك خود بيفزايند.
شاه، تازه شورشهاى داخلى را، كه پس از كشته شدن آغامحمدخان به سال 1211، در جاىجاى كشور بر پا شده بود، فروخوابانده، نادرميرزا را كشته و خراسان را به زير سلطه خود درآورده بود (26) كه شعلههاى جنگ ايران و روس، بر افروخته شد. شاه، با برگماردن عباسميرزا به فرماندهى جنگ، به رويارويى با روسها برخاست. در سالهاى آغازين، به كمكها و پشتيبانيهاى فرانسه و انگليس، چشمداشت (27) كه ره به جايى نبرد و پس از پنجسال، به سال 1223، به اين نكته پىبرد كه بدون يارى و پشتيبانى مردم و پيشاهنگى عالمان دين، كارى به پيش نمىبرد و وعدههاى دولتهاى بيگانه، مبنى بر اين كه «چندان كه با مبارزات روسيه زور و زر، به كار آيد، خوددارى نخواهيم كرد» (28) فريبى بيش نيست. از اينروى، در سياستهاى جنگى خويش، بازنگرى كرد و دگرگونيهايى در شيوه سازماندهى جنگ پديد آورد.
«آنگاه، شاهنشاه، از بهر تشويق مسلمانان در محاربت و مضاربت با روسيان، ميرزا بزرگ قائممقام، وزارت كبرى را فرمان داد تا از علماى اثنىعشريه، طلب فتوا كند و او، حاجى ملا باقر سلماسى و صدرالدين محمد تبريزى را براى كشف اين مسأله، روانه خدمت شيخ جعفر نجفى و آقا سيد على اصفهانى و ميرزا ابوالقاسم جيلانى [ميرزاى قمى] نمود، تا در عتبات عاليات و دارالأمان قم، خدمت ايشان را دريابند و نيز به علماى كاشان و اصفهان، مكاتبت كرد. و بالجمله جناب حاجى ملا احمد نراقى كاشانى، كه فحل فضلاى ايران بود و شيخ جعفر و آقا سيد على و ميرزا ابوالقاسم و حاجميرزا محمد حسين سلطانالعلماء، امام جمعه اصفهان و ملاعلى اكبر اصفهانى و ديگر فقهاى ممالك محروسه، هر يك، رسالهاى نگاشتند و خاتم گذاشتند كه مجادله و مقابله با روسيه، جهاد فى سبيلالله است و خرد و بزرگ را واجب افتاده است كه براى رواج دين مبين، حفظ ثغور مسلمين، خويشتندارى نكنند و روسيان را از مداخلت در حدود ايران دفع دهند. و ميرزا بزرگ قائممقام، اين مكاتيب را مأخوذ و مرتبكرده و رساله جهاديه نام نهاد.» (29)
اين فتواها در بين مردم نشر يافت و در مدت كوتاهى، پنجاههزار نفر، روانه جبهه جنگ شدند . (30)
درباره ملااحمد نراقى، در اين مرحله از جنگ بيش از اين، در اين اثر چيزى نوشته نشده است. تاريخ نگار ديگر دربار، عبدالرزاق دنبلى، منشى عباسميرزا نيز، بيش از اين، چيزى نقل نكرده است. (31) تاريخنگاران ديگر كه سپسها اين رخداد را نگاشتهاند، از همين دو منبع گرفته و چيزهايى بر آن افزودهاند.
اين مرحله از جنگ، با اين كه حضور مردم شورانگيز بود، اما به خاطر نبود فرماندهى شايسته و... به سود ايران پايان نپذيرفت و عهدنامه گلستان را پس از ده سال به سال 1228نتيجه داد كه بسيار ذلتبار بود و شهرهايى از ايران جدا شد و در قلمرو روسها قرار گرفت. (32)
پوشيده نماند كه در بستن قرارداد گلستان، با علماى دين رايزنى نشد و نشانههايى وجود دارد كه علماى دين، در آن برهه، عهدنامه گلستان را خلاف مصالح ملت و دولت ايران مىدانستند و با آن، مخالف بودند. (33) جنگ دوم، با جنگافروزيهاى روس، آغاز شد. روس، به شهرهاى مرزى يورش آورد و بالغلو، گونى، گوگچه و... را به چنگ گرفت و در سرزمينهاى زيرسلطه، به مسلمانان بىحرمتيها كرد و دارايى آنان را به يغما برد و به ناموس آنان بىحرمتى روا داشت. (34)
علماى دين و فقيهان بزرگ، در اين برهه، در اصل بايستگى و لازم بودن جهاد و دفاع از كيان اسلام و حقوق مردم، با فتحعلى شاه همراهى كردند و خود در جبهه شركت جستند و نه بيشتر .
سپهر در اينباره مىنويسد:
«در روز دوشنبه، هيجدهم، جناب حاجىملااحمد نراقى كاشانى، كه از تمامت علماى اثنىعشريه، فضيلتش بر زيادت بود، به اتفاق حاجى ملاعبدالوهاب قزوينى و جماعتى ديگر از علما و حاجى ملامحمد، پسر حاجى ملا احمد، كه او نيز قدوه مجتهدين بود از راه برسيد. تمامت شاهزادگان و قاطبه امرا و اعيان نيز، به استقبال، بيرون شتافتند و جنابش را با تكبير و تهليل و مكانت، در محل جليل، فرود آوردند و اين جمله مجتهدين كه انجمن بودند، به اتفاق فتوا راندند كه هر كس از جهاد با روسيان بازنشيند، از طاعت يزدان، سربرتافته متابعت شيطان كرده باشد.» (35)
در اين جنگ، ايران به پيروزيهاى درخشانى دست يافت و سرزمينهاى گرفته شده را باز گرفت، ولى در ماههاى بعد، نتوانست آنها را نگهدارد و نه تنها گرجستان و ارمنستان و ايالتهاى ديگر كه در جنگ نخست از دست داده بود، نتوانست نگهدارد و دشمن از چنگش درآورد كه بخشهاى ديگرى از خاك ايران را نيز از دست داد و تبريز حتى، به زير سلطه روسها درآمد! اما چه شد با پيروزيهاى چشمگير در آغازين ماههاى نبرد، چنين سپاه ايران زمينگير شد، جاى بحث بسيار دارد؛ اما اين كه شمارى از بىخبران، يا بدخواهان كينهورز در لباس روشنفكر و غربزدگان ديكته نويس، كوشيدهاند علماى دين را عامل شكست بدانند، با هيچ منبع و مدرك تاريخى سازگار نيست. آنچه مىشود از تاريخ به روشنى فهميد و به عنوان عاملهاى شكست برشمرد عبارتند از:
.1 كوتاهى ورزيدن فتحعلى شاه در فرستادن سازوبرگ و جيره سربازان.
.2 سياسىكاريهاى عباسميرزا نايبالسلطنه، فرمانده جنگ. (36)
.3 نگرانى خانهاى قاجار، از اين كه علماى دين، عامل پيروزى شناخته شوند و كارشكنيها و تلاش آنان براى دستنيابيدن علما به پيروزى.
اين جنگ، با عهدنامه ننگين تركمان چاى در شعبان 1243 به زيان ايران پايان يافت. (37) در بستن اين عهدنامه نيز، با علما رايزنى نشد و در جريان قرار نگرفتند همانان كه براى بسيج مردم، مورد توجه بودند و با احترام فراوان از آنان ياد مىشد و از آنان در جبههها، با شور و هيجان و عزت و احترام استقبال مىشد، اما درگاه بستن عهدنامه، فراموش شدند كه گويا چنين كسانى وجود ندارند و رأى و نظر آنان، به هيچانگاشته شد. (38)
علامه نراقى، وقتى ديد پشتپرده مسائل ديگرى جريان دارد و زمام امور در دست انسانهاى بىتقوا و مرموزى است، خود را كنار كشيد و كارى انجام نداد.
علامه نراقى، با اين كه حكومت قاجار را نامشروع مىدانست (39) و بر كارهاى خلاف آن آگاهى داشت؛ اما برابر وظيفه شرعى نمىتوانست در برابر يورش دشمن و كشتار و بىخانمانى مسلمانان سكوت كند؛ از اين روى در هر دو جنگ، همانگونه كه يادآور شديم، همفتوا به شركت در جهاد داد و هم خود در نبرد شركت جست كه اين حركت و تلاش و فتوا را نمىشود، حركتى در راستاى مشروع دانستن حكومت قاجار دانست، با اين كه شاه سخت خود را پيرو دين مىنماياند و سخت پاىبندى نشان مىداد. (40)
.2 ستودن فتحعلىشاه قاجار: شمارى، با استناد به اين كه نراقى، از شاه قاجار، با لقبهايى چون: «خسرو معدلتآيين» ، «ظلالله» و... ياد كرده، وى را هوادار رژيم قاجار و دوستدار و پشتيبان فتحعلى شاه قلمداد كردهاند.
عبدالهادى حائرى مىنويسد:
«از همين روست كه مىبينيم نراقى با واژههايى سخت مبالغهآميز، فتحعلى شاه را ستايش مىكند.» (41)
اينگونه واژگان و جملهها، كه خردهگيران، از جمله حائرى، به عنوان ستايشگرى نراقى از شاه قاجار ياد كرده و آنها را دليل بر هوادارى و دربارى بودن وى شمردهاند، به نقل از ديباچه پارهاى از آثار او، از جمله معراجالسعاده و وسيلةالنجاة اوست.
حال بايد به درستى كندوكاو كرد و درنگ ورزيد كه آيا اين ستايشها را، كه پارهاى شگفتانگيز مىنماد و ويژه حاكمان حق است، مىتوان به نراقى نسبت داد و گفت از كلك ايشان تراويده است؟
گيريم درست باشد، آيا مىتوان او را عالمى دربارى و ستايشگر مرد ستمپيشهاى چون فتحعلى شاه قاجار دانست؟ و يا مىتوان از چنين جملهها، واژگان و تعبيرهايى برداشت كرد كه او حكومت قاجار را مشروع مىدانسته است؟ براى روشن شدن موضوع، يادآورى چند نكته، بايسته مىنماد:
الف. نراقى در كتابهاى فراوانى كه نگاشته، جز چند مورد، در هيچيك از آنها از اين واژگان، جملهها و تعبيرهاى ستايشآميز، به چشم نمىخورد.
ب. در اين چند اثر كه در آنها واژگان و جملههاى ستايشآميز ديده مىشود، اينها تنها در ديباچه بازتاب يافته و گنجانيده شده و در سرتاسر متن، از اين جملهها و واژگان ستايشآميز خبرى نيست.
در كتاب خزائن، با اشاره به سخن شيخ بهائى درباره قران نحسين، از كشته شدن آغا محمد خان قاجار و روى كارآمدن فتحعلى شاه، ياد كرده است. (42)
ج. هر يك از آثارى كه در ديباچه آنها، فتحعلىشاه ستايش شده، ويژگى دارد كه توجه به آن، حقيقت امر را روشن مىكند.
در مثل، معراج السعاده، خلاصه و ترجمه كتاب مهم و اخلاقى ملامهدى نراقى، پدر ملااحمد نراقى، براى استفاده فارسىزبانان نگاشته شده است.
و كتاب وسيلةالنجاة، رساله عمليه است كه به خواست فتحعلىشاه و براى استفاده وى نگاشته شده است. و كتاب سيفالامه، به خواست شاه و عباسميرزا در رد پادرى (43) نصرانى سامان يافته است. اگر در ديباچه اينگونه آثار و نگاشتهها، از پادشاه و فرمانروايان، به نيكى ياد نمىشد، پذيرفته نمىشدند و اجازه نشر نمىيافتند.
اين ديباچهها، زمينه را براى نشر آثار فراهم مىآورده و سبب مىگرديده، از سوى دربار اجازه عرضه در بازار انديشه بيابند. اينها به مانند نامههاى ادارى بوده كه اگر در عنواننامه، از مسؤول اداره محترمانه ياد نشود، چه بسا به آنها توجه نشود و يا نابود گردند.
د. در متن كتابهاى ياد شده، نه تنها از شاه قاجار به نيكى ياد نشده و نامى از او به ميان نيامده، كه در بخشهايى از آنها، بحثهايى به ميان آمده كه به روشنى مىنماياند كه نراقى، با حكومت قاجار و فتحعلىشاه، سرناسازگارى دارد و حكومت قاجار را جائرانه، نامشروع و فتحعلىشاه را ستمپيشه مىداند، اينگونه جستارها و گزارهها، در كتاب معراجالسعاده، كه در ديباچه آن از شاه ستايش شده، فراوان است كه خردهگيران بر نراقى نيز به آنها اعتراف دارند. در مثل عبدالهادى حائرى كه سخت تلاش مىورزد نراقى را از پشتيبانان اصلى حكومت قاجار و از كسانى كه با فتحعلىشاه و عباسميرزا دوست بوده، بشناساند و اينگونه بنماياند، در اينباره مىنويسد:
«هنگام بحث نظرى پيرامون حق حكومت و حدود مسؤوليت آن و صفات و ويژگيهاى فرمانرواى شايسته، هرگز، در باور خود در نامشروع شناختن حكومتى جز حكومت فقيهان، درنگ نكرده است.
وى، مىگويد: هيچ كس بر كسى ديگر ولايت ندارد، مگر آن كه از سوى خدا، پيامبر و يا يكى از اوصياى او، در موردى بر ديگرى ولايت يابد.
البته از ديدگاه او، فقيهانند كه در روزگار غيبت امام دوازدهم شيعيان، فرمانروا و نايب امام هستند.
وى، نوزده حديث ياد مىكند كه بر طبق آن، فقيهان را تنها فرمانروايان شايسته جامعه اسلامى مىداند....» (44)
نراقى افزون بر عوائدالايام كه حكومتها را جز حكومت فقيهان نامشروع مىداند (45) در معراج السعاده نيز، در باب بايستگى ويژگى عدالت براى حاكمروايان، به گونهاى سخن گفته كه به هيچ روى، با حاكمى چون فتح على شاه برابر نيست. در مثل در بازشناسى «عادل» از «ظالم» چنان سخن مىگويد كه نمىتواند بر كسانى چون فتح على شاه، برابر باشد. (46)
يا وقتى ويژگيهاى پادشاه عادل را به بوته بحث مىگذارد و از اين مقوله سخن مىگويد، كه خواننده به روشنى در مىيابد كه ديندار و شرع مدار وانمود كردن پادشاه خود را و ساختن و آراستن مسجد و حرم امامان، دليل بر مشروع بودن وى نيست. (47)
و در مىيابد به باور نراقى، حكمروايى و سرورى، تنها سزاوار كسانى است كه شايستگى و ويژگيهاى لازم را داشته و خود را به برتريها و كمالهاى اخلاقى، آراسته باشند:
«بدان كه كسى كه قوا و صفات خود را اصلاح نكرده باشد و در مملكت بدن خود، عدالت را ظاهر ننموده باشد، قابليت اصلاح ديگران و اجراى حكم عدالت در ميان ساير مردمان ندارد و نه قابليت تدبير منزل خود را دارد و نه شايستگى سياست مردم را و نه لايق رياست شهر است و نه سزاوار سرورى مملكت.
آرى، كسى كه از اصلاح نفس خود عاجز باشد، چگونه ديگرى را اصلاح مىنمايد و چراغى كه حوالى خود را روشن نگرداند، چگونه روشنايى به دورتر مىبخشد.
طبيبى كه باشد ورا زرد روى
از او داروى سرخ رويى مجوى» (48)
به باور در حكومت صالحان، فساد از روى زمين بر چيده مىشود و اصلاح، پرتو مىافكند و آسمان و زمين بركتها و نعمتهاى خود را مىنمايانند:
«جمع مفاسد به اصلاح مىآيد و همه بلاد روشن و نورانى مىشود و عالم آباد و معمور مىگردد و چشمهها و نهرها پرآب مىگردد و زرع و محصول فراوان و نسل بنىآدم زياد مىشود و بركات، آسمان و زمين را فرو مىگيرد و بارانهاى نافعه نازل مىشود....» (49)
كسى كه چنين ديدگاهى دارد و در آرزوى چنين حكومتى است، هيچ گاه نمىتواند با حكومت فاسد قاجار ميانهاى داشته باشد و اين بركتها و نعمتها، به هيچ روى با حكومت كسانى چون فتح على شاه سازگارى و همخوانى ندارند.
همو در معراج السعاده مىنويسد:
«سلطان، حكم آفتاب را دارد، بايد پرتو التفات خود را از هيچ ذره بىمقدار دريغ ندارد و اين شيوه را منافى بزرگى نداند.» (50)
اين سخن برگرفته از سخن امام رضا (ع) است كه مىفرمايد:
«الامام كالشمس الطالعه.» (51)
در واقع نراقى در اين اثر، راههاى اصلاح حكومت و حاكم را بيان كرده و شاه را به نگهداشت آنها فرا خوانده است.
ه. با توجه به آنچه يادآور شديم، در اين كه ديباچه معراج السعاده و كتابهاى ديگر وى، به قلم او باشد، جاى شك و گمان است.
همان گونه كه شمارى از اهل نظر احتمال دادهاند، دور نيست كه اين ديباچهها به قلم منشيان دربارى، كه كار آمادهسازى كتابها را بر عهده داشتهاند، براى تقديم به شاه قاجار و دريافت صله و پاداش، نگاشته مىشده است، همانگونه كه اين احتمال درباره آثار علمى و نامههاى ميرزاى قمى، علامه مجلسى و... داده شده است.
اين احتمال وقتى قوت مىگيرد كه بدانيم در آن روزگار، صنعت چاپ در ايران نبوده است و كتابها و نوشتهها را در هر كجا نمىشد فراوانسازى و بسيار گردانيد (تكثير) . در شهرهاى بزرگ، بسان بغداد، اصفهان، تهران، تبريز و... نسخهبرداران و نويسندگانى بودهاند كه به كمك شمارى از انشاء نگاران و دبيران زيردست و اجير خود، به كار نسخهبردارى از كتابها، نامهها و رسالهها مىپرداختهاند. بدين گونه كه كتابى را چندها بخش مىكرده و به هريك از دبيران بخشى را مىسپردهاند و او وظيفه داشته تا به هنگام عصر، در مثل ده، يا بيست نسخه بنگارد و به سردبير و سرمنشى وا سپرد و پس از واسپردن و بازبينى دقيق تمامى دستنوشتهها از سوى او، نسخهها به شيرازه بند (صحاف) واسپرده مىشد، تا او آنها را در ده، يا بيست جلد، شيرازه بندى كند. (52)
خود اين سردبيران و سرمنشيان (وراقان) با حكومت در پيوند بودند و گرنه نمىتوانستند به اين شغل مهم بپردازند و كاغذ و نوشتافزار تهيه كنند و از همه مهمتر كتابى را كه سامان دادهاند، در دسترس ديگران بگذارند، بفروشند و نشر دهند.
طبيعى بود كه سردبيران و سرمنشيان، براى گرمى بازار خود و كمك از دربار، پيش از هر كارى، نسخهاى از كتاب را با جلد زيبا و آراسته و خط خوش و ديباچه ستايشآميز، به شاه تقديم كنند.
از اين ديباچه سردبيران، نسخههايى با انشاءها و نثرها و سبكهاى گوناگون داشتهاند كه در آغاز هر نوشتهاى، سازوار با آن نوشته مىآوردهاند.
كتابهاى: معراج السعاده، وسيلةالنجاة و سيف الامه، نوشته نراقى از اين قاعده جدا نيستند، نراقى اين آثار را، كه هر يك در موضوع خود مهم و مورد نياز زمان بوده، به درخواست شاه نگاشته و فراوان سازى و نسخهبردارى آنها را نسخهبرداران و دبيران دربارى به عهده داشتهاند و چه بسا آنان، اين ديباچههاى ستايشآميز را نگاشته و در آغاز كتابها آوردهاند كه اگر اينكار را نمىكردند، شايد از سوى دربار بازخواست مىشدند.
اگر گيريم كه نسخهبرداران و سر نسخه بردار، دربارى نبوده باشند و دستورى از سوى دربار هم در اين باره دريافت نكرده باشند، باز چون مىدانستهاند كه اين كتابها به درخواست شاه نگاشته شده، براى اين كه دست كم، خود مورد توجه دربار و شاه قرار گيرند، به اين كار دست مىزدهاند.
در هر دو صورت، از نراقى كارى ساخته نبوده است، نه سردبيران و دبيران دربارى به خواست و دستور او گردن مىنهادهاند و نه سردبيران و دبيران غيردربارى كه از دربار واهمه داشته و زندگى خويش در صورت گردن نهادن به دستور نراقى در خطر مىديدهاند.
و. نراقى، بيش از هر كس ديگر، از روحانى نمايان و عالمان ناپرهيزگار و ستايشگر حاكمان و فرمانروايان ستم، بيزار بوده و در كتاب معراجالسعاده مىنويسد:
«فرقهاى ديگر هستند كه پاى به مسند حكومت شرع نهاده و خود را مفتى، يا قاضى يا صدر و يا شيخالاسلام ناميده و فرمان پادشاه ظالمى را مستمسك حكم الهى نموده و از شرايط حكم و فتوا بىخبر و از اوصاف حكم شرعى در ايشان اثرى نيست. مال و عرض مسلمانان از ايشان در فرياد و احكام شريعت سيد المرسلين (ص) از ايشان بر باد است.» (53)
حال چگونه مىشود كه چنين عالمى، با چنين نگرشى و بينشى، فرمانبردار و ستايشگر دستگاه ستم و پادشاه ستمپيشه باشد و در صف هواداران او در آيد و اين گونه ديباچههايى بر آثار بزرگ و گرانقدر خود بنگارد. او درباره ثناگويان و ستايشگران پادشاهان و فرمانروايان ستم مىنويسد:
«چون به مجلس ظلم داخل شود، مدح و ثناى ايشان كند و تواضع و فروتنى از براى ايشان نمايد و چون ملاحظه اين كند كه مدح و تواضع ظالم حرام است، شيطان فريب او دهد كه اينها در هنگامى حرام است كه به جهت طمع در مال ظالم، مرتكب اينها شود.» (54)
نراقى اين گونه توجيهها را از وسوسههاى شيطان مىداند و مدح و ستايش پادشاهان و فرمانروايان ستمپيشه را در هر صورت، روا نمىداند.
ز. نراقى، پادشاهان و فرمانروايانى كه ستايشگران را دور خود گرد مىآورند و آنان را دوست مىدارند و از آنان اثر مىپذيرند، سخت نكوهش مىكند.
به نظر او، مدح و ستايش ستمپيشگان، زشت و نفرتانگيز است و از پستى ستايشگر سرچشمه مىگيرد. و زشتتر و نفرتانگيزتر از آن، فريفته شدن حاكم به اين ستايشها و چاپلوسيها و در نتيجه غافل گرديدن از حال خود، مملكت و رعيت است.
به نظر نراقى شاه بايد:
«اولا تأمل نمايد كه بسى سلاطين ظالم و ستمكار در صفحه روزگار بوده كه حال و قصه ستمهاى ايشان، مشهور و در السنه و افواه مذكور است.» (55)
و مىنويسد:
«پى برد كه مدح و توصيف ايشان، دلالت بر نيكى و عدالت او نمىكند و به آن فريفته نگردد .» (56)
ح. گيريم كه اين ديباچههاى ستايشآميز را خود وى نگاشته باشد و در درستى نسبت دادن آنها به وى، به گمان نيفتيم، باز هم نمىتوان نتيجه گرفت كه وى عالمى دربارى بوده و مديحهگو؛ زيرا در برهههاى حساس ، براى خير و صلاح امت اسلامى، ناگزير بوده از حكومت پشتيبانى كند و اين پشتيبانى را به گونهاى در قالب ديباچه به همگان بفهماند.
.3 مثنويهاى طاقديس: شمارى، پارهاى از مثنويهاى طاقديس را دليل ارج نهادن نراقى به مقام و جايگاه پادشاه پنداشتهاند، از جمله عبدالهادى حائرى مىنويسد:
«از مثنويهايى كه نراقى سروده و داستانهايى كه وى به شيوه جنگ، يا كشكول گرد آورى كرده بر مىآيد كه وى به مقام پادشاه، سخت ارج مىنهاده و مصداق روشنآن را فتح على شاه مىدانسته است.
در كتاب مثنوى او، از شاه به عنوان مظهر خوبى و كمال ياد شده است. نخست آن كه نام تخت پر آوازه و نفيس خسروپرويز، پادشاه ساسانى ايران، طاقديس، را عينا بر كتاب مثنوى خود مىنهد.» (57)
به پندار حائرى، «خلوت دل» كه نراقى آن را «همايون خلوت» مىداند و در داستان طوطى و شاه آن را به كار گرفته، نشانه علاقهمندى نراقى به شاه و گونهاى ستايش و مدح شاه است :
«به همين دليل، چنان جاى خوبى را شايسته شاه مىداند كه نبايد هر كس را بدان مسند پادشاهى راه داد.» (58)
به پندار وى، نراقى در داستان طوطى و شاه، كوشش كرده كه شاه را راهنماى راه درست و خوب نشان دهد و در راه آسايش مردم، همه رنجها و آسيبها را به جان مىخرد! (59)
و اين كه نراقى، شاهى و پيغمبرى را در داستان ابراهيم خليل، افتخار خاندان ابراهيم خوانده و اصل شاهى را با خوبيها، راستى، درستى و كاميابى، همراه آورده است نشان مىدهد كه نراقى به مقام فرمانروايان و پادشاهان كه در آن زمان، شاهان قاجار بودهاند، ارج مىنهد. (60)
البته اين سخنان و اين گونه نسبتها به نراقى، چنان سست و نااستوارند كه نيازى به پاسخ ندارند. اگر خوش بينباشيم و سخنان حائرى را از روى غرض و كينهورزى ندانيم، بىگمان و از روى قطع و يقين بايد ناشى از ناآشنايى وى با مقولههاى عرفانى، شعر، سروده عرفانى و زبان شعر دانست. همين ناآشنايى و كممايگى، سبب شده است كه از اين سروده نراقى:
بشويم ورقهاى زهد و ريا
ز سجاده و سبحه گردم جدا
بيا دفتر زهد بر آب ده
مرا جرعهاى از مى ناب ده
كه از دست زهد، اين دل آمد به جان
بيا ساقيا، الأمان الأمان. (61)
نتيجه بگيرد كه نراقى از زهد و مدرسه و... سخت در رنج بوده است و در هنگامى كه با خود خلوت مىنشسته، بويژه در سالهاى واپسين زندگى، از گذشته خود اظهار پشيمانى و ازخويشتن انتقاد مىكرده است. (62)
و ناآگاهى وى از مسائل عرفانى و زبان شعر، سبب شده كه با استناد به شعر:
در ميخانه بر رويم گشادند
مگر مىخوارهاى بر من دعا كرد
صفايى تا مريد مىكشان شد
عبادتهاى پيشين را قضا كرد
نراقى را ستايشگر مىو ميكده بداند. اما مقام فقهى و پرهيزگارى وى، سبب شده كه جناب نويسنده شرم كند و او را اهل مى و ميكده نداند و آن را در چهارچوب سخن محدود كند و سلاح و پناهگاهى بداند كه نراقى براى پرخاش به ناهنجاريهاى روزگار خود، به آن پناه برده است . (63)
روشن است كه در زبان شعرى عارفان، مراد از «مى» ، «ميكده» و «دلبر» معناى ظاهرى آنها نيست، بلكه اصطلاح عرفانى آنها مراد است. همانگونه كه علامه طباطبايى و امام خمينى دو عارف بزرگ روزگار، در سرودههاى خود، اين واژگان را بسيار به كار برده و بىگمان مراد آن دو همان اصطلاح عرفانى است، نه ظاهرى.
«وجود مطلق را گويند كه سارى باشد نسبت به جميع موجودات.»
و
«ذوقى بود كه از دل سالك برآيد و او را خوشوقت گرداند.»
عراقى مىگويد:
«مى، غلبات عشق را گويند با وجود اعمال كه مقارن سلامت باشد و اين، خواص را باشد كه در سلوك متوسطاند.»
«مقام مناجات را گويند به طريق محبت و يا قدم مناجات. به مقام عشق و باطن عارف، يا قلب مرشد كامل هم اطلاق شده است.»
«به معناى محبوب و معشوق است و در اصطلاح عرفا، حق را گويند به صفت قبض و اندوه محبت در دل. يا به تعبيرى، به سبب تابش لوامع محبت و فروغ نار شوق و مودت در دل عاشق، به نوعى كه تعين عاشقى، ذره سان، در آفتاب جمال معشوق متلاشى گردد و نور وجه عاشق در اعيان ناشى شود. و از آن جهت «دلبر» گويند كه با كرشمه و ناز خود، عاشق را شيدا مىكند.» (64)
با اين حال در پاسخ اين گونه خردهگيران ناآگاه و كممايه، به گونه گذرا، چند نكته را يادآور مىشويم:
الف. علامه نراقى، با اين كه به گفته سپهر، «فحل فضلاى ايران» (65) و «از تمامت علماى اثنى عشريه، فضيلتش بر زيادت بود» (66) در شعر و ادب نيز جايگاه بلندى داشت.
گواه بر اين سخن مثنوى طاقديس اوست كه بر خلاف پندار حائرى در هيچ جاى مثنوى طاقديس، از شاه قاجار، ستايش نشده است و هيچ نشانى از ستايش در آن وجود ندارد.
اين كه سروده:
خلوت دل كان همايون خلوتى است
خلوت سلطان صاحب حشمتى است
هر گدايى را در آن جا ره مده
خار وخس در مسند سلطان منه
صفه دل بارگاه كبرياست
مبرز شيطان نمودن كى رواست (67)
بر خلاف پندار حائرى و مانند او، به هيچ روى با شاه قاجار برابر نيست. بر آشنايان به ادب و شعر عرفانى، اين نكته به خوبى روشن است. اين گونه تعبيرها و واژگان معناى ويژه خود را دارند. از باب نمونه، خود نراقى در داستان طوطى و شاه، كه حائرى آن را بزرگداشت شاه پنداشته، (68) شعرهايى وجود دارد كه بيانگر مراد وى از «خلوت دل» است:
ياد او كن تا زغمها وا رهى
تا قدم زين چاهها بالا نهى
ياد او كن، ياد ديگر كس مكن
ياد گل كن، ياد خار و خس مكن
ياد او كن، تا همى يادت كند
از بلا و محنت آزادت كند
گر از اين معنى همى خواهى نشان
«اذكرونى اذ كركم» (69) از قرآن بخوان
پاسبان شو بر در دل روز و شب
تا نيايد كس در آن، جز ياد رب
ياد او، جان تو فرخ فر كند
سينه را درياى پهناور كند
دل به اين و آن مده اى بوالهوس
دل به آن ده كان دلت داده است و بس
هرزه دل در بند اين و آن منه
قدر دل بشناس و ارزانش مده
كعبه آتشخانه گبران مكن
طوفگاه قدسيان ويران مكن
ديو و دد از خانه دل دور كن
بعد از آن، آن خانه را پرنور كن
بر در دل، منتظر ايستاده شاه
ليكن از غوغاى غولان بسته راه
از دل خود دور كن غوغاى عام
تا شه خوبان كند آن جا مقام
هان و هان مىآيد سلطان فتق
خانه از غوغا به زودى كن غرق (70)
روشن است واژه «شاه» و «شاه خوبان» كه نراقى در سروده بالا به كار برده، به معناى زمامدار نيست كه اشاره به فتح على شاه باشد.
ب. درست است تخت خسرو پرويز، طاقديس نام داشته، (71) ولى اين كه نراقى آن را به كار مىبرد و مثنوى خويش را به اين نام مىخواند، هيچ پيوندى با شاه قاجار ندارد و نشانگر ستايش از او نيست. زيرا:
نخست آن كه: طاقديس، مركب از «طاق» و «ديس» است. طاق، يعنى آسمان، رف، كمان، خميدگى و ابرو.ديس، يعنى: مانند.هر چيز طاق مانندى را طاقديس مىگويند.چنانكه به صفه حضرت سليمان، و تيزى عمارتها، طاقديس، گفته مىشده است. (72)
دو ديگر: طاقديس، نام تخت خسروپرويز بوده، نه فتح على شاه كه بگوييم نراقى نام مثنوى خود را از باب دوستى با شاه، طاقديس گذارده است.
سه ديگر: همان گونه كه خود نراقى اشاره كرده، مراد وى از اين كه نام اثر خود را طاقديس گذارده، چند بخش و طبقه بودن آن است، بسان طاقديس، داراى چند صفه و ايوان.
نراقى در نظر داشته كه مثنوى را با چهار صفه سامان دهد كه بيش از دو صفه آن را مجال نيافته بسرايد و چراغ زندگىاش خاموش شده و صفه سوم آن را فرزندش، حاج ملا محمد جواد، سروده است . (73)
داستانم را كنون آمد ختام
صفهاى از طاقديسم شد تمام
صفهاى از چهار صفه شد تمام
آن سه باشد، تا ترا آيد پيام (74)
ج. نراقى، همان گونه كه حائرى نيز اعتراف كرده، به روشنى از شاه بيزارى و دورى مىجويد :
گهى در فكر سلطان، گه وزيرم
گهى در پادشاه و گه وزيرم
مرا با شاه و با سلطان چه كار است
ز تاج و تخت سلطانيم عار است (75)
د. اين كه نراقى در مثنوى طاقديس، در داستان طوطى و شاه و... واژه «شاه» ، «سلطان» ، «شاهنشاه» و «پادشاه» به كار مىبرد، پيوندى با پشتيبانى از شاه و يا مدح و ستايش او ندارد. نراقى، بارها از پيامبر اكرم (ص) اميرالمؤمنين (ع) و حضرت مهدى (عج) و... با عنوان: «شاه» ، «شاهنشاه» و... ياد كرده است.
آن شنيدستى كه شاهنشاه دين
پيشواى اولين و آخرين
...
خاك بازى مىنمودند آن گروه
در ره آن پادشاه با شكوه (76)
...
در كشاكش شاه با آن كودكان
زودتر بفريبشان از گردكان (77)
...
گفت ايشان را شهنشاه اجل
بالجزيرات يبيعون الجمل (78)
...
مملكت بىصاحب است اى پادشاه
الله الله پاى دولت نه به راه (79)
...
اى خليفه و اى سلطان دين
مصطفى را نور چشم و جانشين (80)
مراد نراقى از شاه و سلطان، انسان كامل و مظهر همه خوبيها، شايستگيهايى كه به هيچ روى، با فتح على شاه برابر نيست.
ه. از ديگر سخنان سست و بىپايه نويسنده ياد شده، حمل اين تعبير نراقى «در تبارش شاهى و پيغمبرى» در داستان حضرت ابراهيم، به ارج نهادن به مقام پادشاهى است. روشن است كه نراقى در اين سروده و با اين تعبير بر آن نبوده كه مقام پادشاهى فتح على شاه را ارج نهد. بلكه بر آن بوده كه «شاهى و پييغمبرى» ابراهيم خليل را ارج نهد؛ او كه هم مقام پيامبرى داشته و هم امامت، بسان پيامبر اكرم (ص) . (81)
خنجرى بىزخم و بىرنج و شكنج
بهر اسماعيل شد درياى گنج
تا ابد نامش ذبيح الله شد
شاه آدم، بلكه شاهنشاه شد
در تبارش شاهى و پيغمبرى
شد مخلد با به روز داورى (82)
وقتى ابراهيم (ع) به مقام والاى امامت رسيد، از خداوند خواست كه امامت را در ذريه وى نيز، پايدار بدارد كه ندا رسيد: «لا ينال عهدى الظالمين» عهد من به ستمكاران نمىرسد . ولى خداوند از ذريه ابراهيم نفى امامت نكرد و تا روز قيامت در تبار او پايدار و جاودانه ماند.
نراقى كه مىسرايد:
«در تبارش شاهى و پيغمبرى» اشاره به همين مطلب دارد.
.4 ديدارهاى دوستانه نراقى با شاه قاجار: نوشتهاند: فتح على شاه هرگاه به كاشان مىرفت، به منزل نراقى مىرفت و يا نراقى را به باغ فين كاشان دعوت مىكرد. (83)
و افزون بر اين دستور داد مدرسه بسيار باشكوهى در كاشان بسازند و ملكهايى را وقف آن بسازد و توليت مدرسه و موقوفههاى مدرسه را بر عهده نراقى و فرزندان وى، بگذارد. (84)
شمارى اينها را دليل بر دوستى پايدار بين نراقى و شاه قاجار دانستهاند كه با كندوكاو و درنگ در پيرامون مسأله روشن مىشود كه اين گونه ديدارها و مسؤوليتدادنها و پذيرفتنها، نمىتواند دليل بر پيوند و دوستى بين آن دو باشد.
البته شاه نياز داشت كه خود را ديندار و هوادار عالمان دين بنماياند، ولى نراقى چنين نيازى نداشت كه اين را مىشود از چگونگى برخورد فتح على شاه و رفتار نراقى، به خوبى دريافت.
به سال 1192ه.ق. در كاشان زلزله دهشتناك و بسيار ويرانگرى رخ داد. (85) شاه از فرصت پيش آمده، استفاده كرد. براى نزديك كردن بيش از پيش خود به نراقى كه در آن ديار مىزيست و از احترام و نفوذ بالايى برخوردار بود، (86) دستور داد مدرسهاى در كاشان بنا كنند، به سال 1225، كار ساخت مدرسه به پايان رسيد. (87) شاه براى بازگشايى مدرسه، به كاشان رفت و با ملا احمد نراقى ديدار كرد. در اين ديدار، نراقى را بسيار ستود و بزرگداشت.
آيا غير از اين سفر، شاه سفر ديگرى هم به كاشان داشته، يا خير روشن نيست. ولى بر خلاف اين كه شمارى به صورت كلى نوشتهاند: شاه براى ديدار نراقى به منزل وى مىرفت و يا وى را به باغ فين دعوت مىكرد (88) كه حكايت از اين دارد شاه چندها بار به كاشان رفته، نمىتواند درست باشد از نشانهها و قرينهها پيداست كه در زمان حيات ملا احمد، شاه يك بار به كاشان رفته است.
با استناد به اين ديدارها، كه بيشتر از سوى شاه زمينهچينى مىشده و انجام مىگرفته، نمىتوان ثابت كرد كه نراقى نسبت به شاه دوستى و محبت داشته و اين ديدارها از روى علاقه و ميل انجام مىگرفته است.
حتى قضيه عكس است. در گزارش تاريخى كه در دسترس است آمده: نراقى به خاطر بيرون راندن حاكم ستمپيشه و زورگوى كاشان، مورد بىمهرى شديد شاه قرار مىگيرد و به پايتخت احضار مىشود و شاه در مجلس بزرگ دربار، با وى خشمگينانه و جسورانه سخن مىگويد و او را متهم به اخلال در نظم جامعه مىكند.
و از آن سوى، نراقى، بدون هيچ ابراز پشيمانى، در حضور شاه و درباريان دستها را به سوى آسمان بلند مىكند و مىگويد:
«بار خدايا! اين سلطان ظالم، حاكمى ظالم بر مردم قرار داده، من رفع ستم نمودم و اين ظالم بر من متغير است.» (89)
اگر بين اين دو پيوند دوستانه بود و شاه، به طور واقعى به نراقى علاقه داشت و نه از روى اكراه و ديندار نماياندن خود و نراقى نيز به شاه علاقه داشت و دوستدار شاه بود، اين برخورد روى نمىداد. شاه او را به اخلالگرى نمىخواند و نراقى شاه را ستمپيشه خطاب نمىكرد.
از اين رخداد، روشن مىشود كه شاه، نراقى را اخلالگر مىدانسته، ولى در بين مردم نمى توانسته، آنچه در دل دارد و در دربار او مىگذرد، بر زبان جارى سازد؛ اما اكنون كه مجال مىيابد و در دربار و در حلقه درباريان قرار گرفته برونافكنى مىكند و خشم خود را بروز مىدهد و آنچه در دل دارد، بر زبان جارى مىسازد.و نراقى نيز، بىپروا، بدون واهمه و ترس و ترس از بازخواست و محاكمه و مجازات، در مجلس درباريان و در نزد شاه، دست به آسمان مىگشايد و شاه را ستمپيشه خطاب مىكند. وقتى مىخواهد نفرين كند، شاه بلند مىشود و دستهاى او را مىگيرد و پوزش مىطلبد و به خواست نراقى گردن مىنهد و حاكم ديگرى را به كاشان، گسيل مىدارد. (90)
اهميت اين برخوردها و روياروييها با حاكمان محلى، كه بارها از سوى نراقى رخ داده، (91) وقتى روشن مىشود كه بدانيم، حاكمان محلى، بيشتر، فرزندان و فرزندزادگان شاه قاجار بودهاند.
نراقى با اين منش و بينش والا كه در جاى جاى آثارش جلوهگر است به روشنى يادآور مىشود :
حاكم آلوده به گناه و ناعادل، به هيچ روى، مورد توجه خداوند ، نمىتواند باشد. و در اساس خواست خدا بر اين اصل استوار است كه حكمروايى از آن ستمپيشگان نباشد: «لا ينال عهدى الظالمين» . (92)
نراقى، با ترسيم درست عدالت و اين كه حاكم بايد به اين ويژگى آراسته باشد، به طور ضمنى مشروعيت حكومت قاجار را نفى مىكند و با استناد به روايات، به روشنى يادآور مىشود: حتى كسانى كه به اين ستمپيشگان يارى رسانند، ستمپيشهاند.
«هر كه همراه ظالمى برود از براى اعانت و يارى او و داند كه او ظالم است، آن كس از اسلام بيرون رفته، داخل كفر شده است.» (93)
نراقى از نابسامانيها رنج مىبرد و شكوه مىكند و زنهار مىدهد از هم سخنى مردمان روزگار خويش: «زنهار زنهار از هم صحبتى اهل اين عصر. پا بكش و بر رفتار ايشان نظر مكن كه در ميان ايشان كسى نيست كه ديدار او، تو را سودى بخشد و كلام او ترا، به ياد خدا افكند .
آه از اين صفرائيان بىهنر
چه هنر زايد ز صفرا درد سر
اين نه مردانند اينها صورتند
مرده نانند و كشته شهوتند.» (94)
يادآور شديم: نراقى برابر ديدگاهى كه داشته، حكومت قاجار را مشروع نمىدانسته (95) ، اما چرا با آن به رويارويى بر نخاسته، بلكه بر عكس به آن نزديك شده و گاهگاهى هم از آن هوادارى كرده است؟
به نظر مىرسد سببها و علتهاى بسيارى سبب شده كه نراقى، برخلاف نامشروع دانستن حكومت قاجار به آن نزديك شود كه به گونه گذرا به پارهاى از مهمترين آنها اشاره مىكنيم:
الف. پديد آمدن آرامش نسبى در كشور: با روى كار آمدن فتح على شاه قاجار و تلاش وى در فرو خواباندن آشوبها و درگيريها و... آرامش نسبى در كشور پديد آمد و براى همه گروهها، بويژه گروههاى فكرى. عرصههاى امن و آرامى، تا بتوانند به تلاشهاى فكرى و علمى بپردازند و عالمان دينى كه افول باورهاى دينى، آنان را مىآزرد، مجال يافتند، تا به سازمان دهى نيروها و تلاشهاى دينى روى آورند و از اين راه باورهاى دينى را رشد دهند و از ركود و ايستايى به در آورند و دوباره احيا كنند.
در اين حال و روز وعرصهها در پهنههاى پديد آمده و در اين برهه كه حكومت و در رأس آن شاه، خود را پاىبند به دين، تشيع و علاقهمند به علما و فقهاى مىنماياند و مشى و رفتار دينداران را پيشه خود ساخته، به خير و صلاح جامعه اسلامى نبود كه علماى دين، بويژه نراقى كه از نفوذ و جايگاه بالايى برخوردار بود، به مخالفت با دستگاه برخيزند و اگر هم رويارو مىشدند و به مخالفت برمىخاستند، ره به جايى نمىبردند و بر دامنه هرج و مرج مىافزودند و اين مجال به دست آمده را هم از دست مىدادند.
از اين روى، سياست اصلاح و همكارى را پيش گرفتند. تا جايى كه توان داشتند، تذكرها، نصيحتها، اندرزها و پندها و گاه خشمكردنها، به اصلاح نابهنجاريها پرداختند و در آن جاهايى كه به صلاح مسلمانان و سود اسلام بود، به همكارى با حكومت، همت گماردند و از اين راه اسلام و شيعه را در اين سرزمين پايدار ساختند و مسلمانان را از گزند بيگانگان و هرج و مرج طلبان داخلى، نگهداشتند.
اين حركت و خيزش، البته آسان نبود و از هر كسى بر نمىآمد، بايد كسى به اين كار دامن مىزد، كه از پشتوانه علمى و مردمى بالايى برخوردار باشد كه حكومت به او احساس نياز كند و خواستههاى او را بر آورد و به اصلاح امور تن در دهد و گرنه، يعنى اگر عالم برخوردارى از دانش بالا، در بين مردم پايگاه نداشته باشد، نمى تواند آن گونه كه بايد نقشآفرين باشد و حكومت را به اصلاح امور وادارد و يا اگر از نفوذ برخوردار باشد و به دقايق دانش دين و دانش روز آشنايى نداشته، باز هم نمىتواند كارآيى داشته باشد و از قدرت و تواناييهاى حكومت، در راه خير و صلاح مردم بهره كافى و وافى ببرد.
افزون بر اينها، بايد سياستها را دقيق بشناسد، تا در دامهاى گوناگون دستگاه حكومت گرفتار نيايد و به نام دين و مردم، از او استفاده نادرست نكنند و به سويى نكشانندش كه به خير و صلاح مسلمانان و به سود اسلام نباشد.
اين گونه عالمان در دورانهاى گوناگون تاريخ اسلام و تشيع نقشآفرينى كرده و تمام داغ و دردها را به جان خريده و به حكومتهاى زمان خويش نزديك شده و از آبروى خويش مايه گذاشتهاند، تا گامى در راه صلاح و سداد بردارند، به گفته امام خمينى: ايثار كردند كه به سلاطين نزديك شدند. (96) يعنى با اين كه از جايگاه والايى در دانش دين و معارف اسلامى و آگاهيهاى بشرى برخوردار بودند و شمعهاى محفلهاى مردمى بودند و مورد علاقه پيروان خود، با اين همه، رنج نزديك شدن به حكومتها را به جان خريدند، تا از رنج و الم مردمان بكاهند و مذهب را از انزوا به در آورند و در جاى جاى اين سرزمين، مشعل آن را بر افروزند.
امام خمينى درباره انگيزه عالمان دين از نزديك شدن به حكومتها مىگويد:
«يك طايفه از علما، اينها گذشت كردهاند از يك مقاماتى و متصل شدهاند به يك سلاطينى، با اين كه مىديدند مردم مخالفند، لكن براى ترويج ديانت و ترويج تشيع اسلامى و ترويج مذهب حق، اينها متصل شدند به يك سلاطينى و اين سلاطين را وادار كردهاند خواهى نخواهى براى ترويج مذهب تشيع. اينها آخوند دربارى نبودند. اين اشتباهى است كه بعضى نويسندگان ما مىكنند.» (97)
ب. سياست دينى فتح على شاه: در روزگار غربت دين و آوارگى و دربه درى و حرمان مردم ديندار، فتح على شاه خود را پاىبند به دين و علاقهمند به تشيع وانمود مىكرد و به امور دينى خود را سخت دلبسته نشان مىداد، تا آن جا كه پادشاهى خود را به نيابت ازمجتهدان مىدانسته است:
«سلطنت ما به نيابت مجتهد عهد و ما را به سعادت ائمههاى دين مهتدين، سعى و جهد است .» (98)
احترام به عالمان دين و دعوت بسيارى از آنان به پايتخت، رونق دادن به مجلسها و محفلهاى دينى، ساخت و مرمت مسجدها و مدرسههاى دينى و حرم و بارگاه امامان و امام زادگان و ميدان دادن به علماى دين براى تلاشهاى دينى و علمى و.... (99)
افزون بر اينها در نامههايى كه براى علما مىنگاشت و يا در ديدارهايى كه با آنان داشت، مهمترين هدف حكومت را گسترش و رواج مذهب تشيع اعلام مىكرد.
علامه نراقى نيز به علاقهمندى فتح على شاه به علماى دين و رواج اسلام، اشاره مىكند :
«و كان له ميل و رغبة الى العلم و العلماء و حصل به رواج فى احكام الشريعة» (100)
او به علم و علماى دين علاقه و گرايش داشت و به همت او، احكام شريعت رواج يافت.
وقتى نراقى، در فتح على شاه اين ميل و گرايش را مىبيند و به آن باور دارد، طبيعى است كه در آن برهه، به حكومت نزديك شود و از آن براى استوار سازى پايههاى شريعت در جامعه و در بين مردم بهره برد.
ج. جنگ ايران و روس: روس، ايران، اسلام و تشيع را تهديد مىكرد. هدفهاى روسيه، كه نيرومندترين قدرت استعمارى آن زمان بود، براى نراقى به طور كامل و دقيق و همه سويه روشن بود.روسيه بر آن بود كه با به چنگ گرفتن سرزمين ايران، به آبهاى گرم خليخ فارس، درياى عمان و منابع عظيم ثروت ايران دست يابد و زمام مردم ايران به دست گيرد.
بر همه روشن بود كه چيرگى كافران بر ايران، چه پيامدهاى شومى براى مردم داشت و چه بر سر دين، هويت و ناموس آنها مىآمد.
از اين روى، نه تنها نراقى كه همه عالمان دين، به پشتيبانى از شاه قاجار برخاستند و همين پشتيبانيها سبب شدكه آنها نتوانستند به همه هدفهاى شوم خود دست يابند و ايران، با همه آسيبهايى كه ديد و بخشى از سرزمينهاى مقدس خويش را از دست داد، از انهدام و نابودى كلى، در امان ماند و جان سالم به در برد.
اين كه نراقى در اين برهه به كمك حكومت پرداخت، (101) كارى بود خردمندانه و دقيق و برابر با معيارها و ترازهاى اسلامى. و اگر چنين نمىكرد و به كمك حكومت بر نمىخاست و از كنار اين واقعه بزرگ و سرنوشت ساز، بى تفاوت مىگذشت و در برابر تاخت و تازهاى روسها، هيچ واكنشى نشان نمىداد و از نفوذ كلمه خود استفاده نمىكرد و مردم را بر نمى انگيخت و آنان را در برابر دستاندازيهاى روسها، حساس و هشيار نگه نمىداشت، امروزه، همه، حتى آنان كه بر وى خرده مىگيرند كه چرا به حكومت نزديك شده، زبان به سرزنش وى مىگشودند و او را در دادگاه تاريخ محكوم مىكردند و او را از جمله كسانى مىشمردند كه به ملت پشت كرده و از كنار اين فاجعه بزرگ انسانى، بىتفاوت گذشته است.
از اين روى، در اين برهه حساس نراقى نمىتوانست روياروى حكومت بايستد و او را در برابر دشمن ، كه تمامى هويت و هستى ايران اسلامى را نشانه رفته بود و به چيزىكمتر از نابودى ايران و اسلام نمىانديشيد، ضعيف كند و از كارايى بيندازد كه كارى بود نابخردانه و خلاف معيارها و ترازهاى اسلامى. پس ناگزيز بود با حكومت راه بيايد و تا مىتواند حركتى انجام ندهد كه در اين برهه حساس، ناتوان شود و به زانو درآيد و از چشم مردم بيفتد . بدين جهت، در برخورد با حكومت به گونهاى وانمود مىكرد كه مردم احساس كنند فتح على شاه، فردى شايسته و براى ايران و شيعه مفيد است. (102)
د. مبارزه با كژيها و انحرافها: پس از افول صفويان، كشور عرصه تاخت و تاز گروههاى بدعتگذار و كژانديش شد و عالمان دين، يا كشته شده بودند و يا در به در و آواره بودند، و يا از اين سرزمين براى حفظ جان، رخت كشيده بودند؛ (103) از اين روى، كسى نبود كه با اين گروههاى كژانديش و وابسته به روس و انگليس در افتد و به روشنگرى مردم بپردازد. حكومت قاجار و شخص فتحعلى شاه، اين زمينه را به وجود آورد كه علماى دين بتوانند به تلاشهاى علمى و فرهنگى بپردازند و روياروى گروههاى كژانديش بايستند و نگذارند اينها با پشتوانه قدرتهاى خارجى در اين سرزمين ريشه بدوانند و بمانند و مردم را به وادى گمراهى بكشانند و زمينه را براى سلطه بيگانگان فراهم بياورند.
علما و شخص نراقى به حكومت نزديك شدند، تا از تواناييهاى قدرت حكومت بهره برندو در برابر گروههاى بدعتگذار وكژانديش، كه مورد پشتيبانى قدرتهاى بيگانه، بويژه انگليس، 113بودند، بايستند و نگذارند از اين راه، به كيان اسلام و تشيع كه باروهاى استوار در برابر بيگانگان بودند، زيان وارد آيد.
نراقى و ديگر علماى بزرگ و آگاه، به خوبى دريافته بودند كه اگر به فتح على شاه نزديك نشوند و با حاكمان، اگر چه به گونه كمرنگ در پيوند نباشند، جاى خالى آنان را صوفيان، اخباريان، شيخيه و... پر خواهند كرد و حاكمان و كارگزاران حكومتى و بويژه فتح على شاه را از راه به در مىبرند و جامعه شيعى را گرفتار انسانهاى ناپرهيزگار و هواپرستى مىكنند كه به نام دين خرافه و جهل مىپراكنند و اباحىگرى و لاابالىگرى را رواج مىدهند.
حركت نراقى و همانديشان او، عليه گروههاى كژانديش و كژراهه افتادگان، گروههاى بدعتگذار و تباهىآفرين را به بنبست كشيد و گردانندگان و پشتيبانان آنان را نااميد ساخت.
تلاش و خيزش نراقى و علماى بزرگ، چنان از منطق قوى و برانگيزانندگى بالاى مردمى برخوردار بود ، كه حكومت گران قاجار، با همه گرايشى كه به گروههاى كژانديش، از جمله صوفيان داشتند، نتوانستند ، به گونه آشكار از آنان پشتيبانى كنند و گاه ناگزيز شدند به رويارويى با آنان برخيزند.
استعمار، با استفاده از اهرمهاى فشار عليه حكومت قاجار، هميشه و همهگاه در تلاش بود از اين گروهها، در برابر علماى شيعه، كه از هوى و هوس به دور بودند و براى انجام وظيفه شرعى خود تلاش مىورزيدند و به هيچ روى نمىشد آنان را دنبالهرو سياستهاى خود كند، بهره ببرد كه با تلاش گسترده و روشنگريهاى ژرف نراقى و ايثار نزديك شدن به طبقه حاكم و هشدار و اندرز به آنان و نماياندن پيامدهاى خطرناك نزديك شدن آنان به گروههاى انحرافى ، ناكام ماند.
پىنوشتها:
.1 وسائل الشيعه، شيخ حر عاملى، ج 18/98، دار احياء التراث العربى؛ بيروت، احتجاج، طبرسى، ج 2/ .283
.2 در جست و جوى راه از كلام امام، دفتر شانزدهم 159/، امير كبير.
.3 شهداء الفضيله، عبدالحسين امينى، شهاب، قم.
.4 اصول كافى، محمد بن يعقوب كلينى، ج 1/46، ج 5، دارالتعارف، بيروت.
.5 وسائل الشيعه، ج 2/ .924
.6 الحياة، محمد رضا حكيمى، ج 2/310، انتشارات اسلامى، قم.
.7 كنز العمال، علاء الدين على المتقى بن حسام الدين الهندى، ج 10/186، شماره 28973، الرساله، بيروت.
.8 بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 2/88، مؤسسه الوفاء، بيروت؛ الحياة، ج2/ .328
.9 مجله حوزه، شماره 63 64/265، به نقل از الخراجيات، فاضل قطيفى 23/.
.10 تاريخ اجتماعى و سياسى ايران، سعيد نفيسى، ج 2/105، بنياد، تهران.
.11 معراج السعاده، ملا احمد نراقى 4/، جاويدان، تهران.
.12 عوائدالايام، ملا احمد نراقى 529/، عائده 54، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، قم .
.13 نخستين روياروييهاى انديشهگران ايران، عبدالهادى حائرى 337/، امير كبير، تهران .
.14 همان 332/.
.15 صحيفه نور، مجموعه رهنمودهاى امام خمينى، ج 1/259، وزارت ارشاد اسلامى.
.16 دين و دولت در ايران، حامد الگار، ترجمه ابوالقاسم سرى 59/.
.17 همان 60/.
.18 سياست و اقتصاد در عصر صفوى، محمد ابراهيم باستانى پاريزى 14/؛ لغت نامه دهخدا، ج 10/14977، دانشگاه تهران.
.19 سلسلههاى اسلامى، كليفورد ادموند يوسورث، ترجمه فريدون بدرهاى 259/، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، تهران.
.20 ناسخ التواريخ، تاريخ قاجار، محمد تقى سپهر، ج 1/33 17، اساطير، تهران.
.21 نخستين روياروييهاى انديشهگران ايران 203/.
.22 طبقات سلاطين اسلام، دستانلى لين پول، ترجمه عباس اقبال 232/.
.23 ايران در دوره سلطنت قاجار، على اصغر شميم 58/، مدبر، تهران.
.24 از صبا، تانيما، آرين پور، ج 1/ .45 13
.25 تاريخ تحولات سياسى، سيد جلالالدين مدنى، ج 1/99 94، انتشارات اسلامى، قم.
.26 همان 80/.
.27 تاريخ اجتماعى و سياسى ايران، ج 1/ .117
.28 ناسخ التواريخ، تاريخ قاجاريه، ج 1/ .181
29.همان.
.30 نهضت روحانيون ايران، على دوانى، ج 1/ .62
.31 مآثر السلطانيه، عبدالرزاق دنبلى 146/، ابن سينا.
32.تاريخ تحولات سياسى، ج 1/ .156
.33 همان 173/.
.34 ناسخ التواريخ، تاريخ قاجاريه، ج 1/ .357
.35 همان 365/.
.36 ايران در دوره سلطنت قاجار 99/؛ مثنوى طاقديس، ملا احمد نراقى، به اهتمام حسن نراقى، 16/، امير كبير.
.37 تاريخ تحولات سياسى، ج 1/ .206
.38 همان.
.39 همان، ج 1/ .78
.40 دين و دولت 87/.
.41 نخستين روياروييهاى انديشهگران ايران 336/.
.42 خزائن 40/.
.43 نخستين روياروييهاى انديشهگران ايران.
.44 همان 338/.
.45 عوائدالايام، ملا احمد نراقى، عائده 54/529، دفتر تبليغات اسلامى، قم.
46.معراج السعاده 350/.
.47 همان 347/.
.48 همان 51/.
.49 همان.
.50 همان 355/.
.51 تحفالعقول، ابن شعبه حرانى، 463/، اسلاميه، تهران.
.52 مغز متفكر جهان شيعه، ذبيج الله منصورى، 150/، جاويدان، تهران.
.53 معراج السعاده 477/.
.54 همان 476/.
.55 همان 485/.
.56 همان.
.57 نخستين روياروييهاى انديشه گران 333/.
.58 همان.
.59 همان 334/.
60.همان.
.61 غزل، ملا احمد نراقى، گردآورنده: اختر نراقى 123/، جاويدان، تهران.
.62 نخستين روياروييهاى انديشهگران 339/.
.63 همان 340/.
.64 فرهنگ ديوان امام خمينى، واژگان: مى، ميكده و دلبر، مؤسسه نشر آثار امام خمينى.
.65 ناسخالتواريخ، تاريخ قاجاريه، ج1/ .181
.66 همان 365/.
.67 مثنوى طاقديس 33/.
.68 نخستين روياروييهاى انديشهگران ايران 333/.
.69 سوره بقره، آيه .152
.70 مثنوى طاقديس 34/.
.71 لغتنامه دهخدا، على اكبر دهخدا، ج 10/ .15246
.72 برهان قاطع، محمد حسين خلف تبريزى برهان، به اهتمام محمد معين، ج 3/1343، امير كبير .
.73 مثنوى طاقديس، مقدمه 21/.
.74 همان 178/.
.75 غزل 119/.
.76 مثنوى طاقديس 89/.
.77 همان 97/.
.78 همان 98/.
.79 همان 86/.
.80 همان 87/.
.81 الميزان فى تفسير القرآن، محمد حسين طباطبايى 267/ 279؛ اصول كافى، ج 1/ .175
.82 مثنوى طاقديس 389/.
.83 مجله نشر دانش، سال 4، شماره 3/7، به نقل از آثار تاريخى كاشان، حسن نراقى، 75/، انجمن آثار ملى.
.84 مثنوى طاقديس، مقدمه .15
.85 تاريخ كاشان 497/.
.86 نخستين روياروييهاى انديشهگران ايران 332/.
.87 مثنوى طاقديس، مقدمه 15/.
.88 مجله نشر دانش، سال چهارم، شماره 3/ .7
.89 قصص العلماء تنكابنى، 130/.
.90 دين و دولت 104/.
.91 قصص العلماء 130/.
.92 سوره بقره، آيه .124
.93 معراج السعاده 347/.
.94 همان 526/.
.95 نخستين روياروييهاى انديشهگران ايران 337/.
.96 صحيفه نور، ج 1/ .259
.97 همان.
.98 دين و دولت 103/.
.99 همان 87/ .93
.100 خزائن 40/.
.101 ناسخ التواريخ، تاريخ قاجاريه، ج 1/181، .385
.102 نخستين روياروييهاى انديشهگران ايران 341/.
.103 دين و دولت 60/.