ابوالقاسم يعقوبى (كارگزار)
واژگانى كه در جامعه بر سر زبانها روان و جارى است، گاه به معناى زبانى و لغوى خود به كار مىروند و گاه به معنايى غير از آن، بلكه به معنايى كه اهلفن و دانشى، يا اهل سلك و آيينى، در بين خود به كار بردهاند، به كار گرفته مىشوند.
به كارگيرى درست واژگان و شناخت معناى زبانى و لغوى و معناى اصطلاحى آنها، بسيارى از زمينههاى ناسازگارى را از بين مىبرد. از سوى ديگر، به كارگيرى نادرست آنها و درهمريختن و آميختن معناهايى كه هر گروه از اهلفن و دانش، اجتماعى و سياسى، مسلك و آيين، از آن اراده كردهاند، به ساحت فكر و انديشه آسيب جدى مىرساند.
روشن است وقتى كه از داخل جامعه خودمان، بايد پاس مرز واژگان لغوى و زبانى و اصطلاحى را بداريم، درگاه دادوستد با ديگر فرهنگها نيز، بايد با دقت و وسواس بسيار، به اين نكته توجه جدى داشته باشيم كه واژگان در فرهنگ ما، در خط سير ويژه به خود در حركت هستند و بار معنايى خود را دارند، چه در حوزه زبانى و لغوى و چه در حوزه اصطلاح و در فرهنگهاى ديگر، كه آن سوى دادوستد ما قراردارند، خط سير خود را دارند. اينها اگر درآميخته شوند، واژهاى كه بار معنايى ويژهاى در فرهنگ و جامعه ديگرى دارد، بدون در نظر گرفتن اين نكته كه اين معنى، با آيين، آداب و سنتهاى ما سازگارى ندارد، در جامعه ما به كار برده شود و اهلفكر و نظر، بدون توجه به ريشه و خاستگاه اين واژه، آن را به كار برند، يا واژهاى كه در فرهنگ ما، بار معنايى خاصى دارد و سازگار با آيين، آداب، سنتها، خوى و خلق و باور ماست، از نگاه ديگران و برابر واژه همانندى كه در فرهنگ ديگرى رايج است، معنى شود، بدون توجه به خاستگاه آن، در اين دادوستد فرهنگى زيان بزرگى كردهايم.
هر قوم و ملتى، دانش، واژگان، زبان، ادبيات، آيين، آداب و رسوم ويژه به خود را دارد كه فرهنگ آن قوم و ملت ناميده مىشود.
فرهنگ، كه سرچشمه الهام ملتهاست، گوناگون است. از اين روى، واژگان كه يكى از عناصر تشكيل دهنده فرهنگ قومى است، در ميان قومى كاربردى دارد و در ميان قومى ديگر، كاربردى و نمىشود به صرف همانندى، آنها را در يك قالب ريخت و معنى كرد. اين نكته را هر كسى كه اندك آشنايى با فرهنگها داشته باشد در مىيابد.
امروز، به ناگزير بايد از درآميختگى واژگان اسلام، انقلاب و واژگانى كه در فرهنگ اسلامى ايرانى ساخته و پرداخته و به بار نشسته و بار معنايى ويژهاى يافتهاند، با واژگان همانند و يا به ظاهر همافق، از ديگر ملتها، قومها و فرهنگها، كه رنگ ملى، قومى و فرهنگى ويژه خود را دارند و در آن فرهنگ و بين آن قوم و ملت، اصطلاح شدهاند، جلوگيرى شود و معناى هر دو گروه از واژگان، واژگان خودى و واژگان بيگانه همانند، به درستى روشن شود و حد و مرز آنها، دقيق و موشكافانه شناسانده شود، تا فرهنگ اسلامى و ايرانى و واژگان رستاخيزآفرين انقلاب، از تحريف و باژگونگى در امان مانند.
آنچه يادآور شديم، در جايى است كه هدفها، گوناگون، واژگان همانندند: صلح، جنگ، برابرى، آزادى، حقوقبشر، تروريسم و... در دنياى واژگونه كنونى و در فرهنگ سياسى روز و در فرهنگ قدرتمندان و برخورداران از سلاحهاى پيچيده، نه در ژرفاى فطرتهاى پاك و وجدانهاى بىآميغ انسانهاى جهان، معنايى دارند و در فرهنگ ناب اسلامى و مسلمانان، معناى ديگر كه به طور كامل با آنچه آنان اراده كرده و مىگويند، فرق اساسى و بنيادين دارد.
اما اگر هدفها يكى بود و واژگان به كار برده شده گوناگون كه بسيار چنين پيش مىآيد و به دشمنيها نيز مىانجامد، بايد تلاش بسيار انجام گيرد كه انسانها در اين وادى، زبان يكديگر را بفهمند، تا از نزاع و درگيرى در امان مانند. جلالالدين مولوى، اين صحنه را خيلى زيبا ترسيم مىكند و از درگيرى لفظى، كه ما انسانها بسيار گرفتار آن هستيم و وقتهاى بسيار صرف آن مىكنيم، پرده برمىدارد و مىسرايد:
چهار كس را داد مردى يك درم
هر يكى از شهرى افتاده به هم
فارسى و ترك و رومى و عرب
جمله با هم در نزاع و در غضب
فارسى گفتا: از اين، چون وا رهيم
هم بيا كه اين را به انگورى دهيم
آن عرب گفتا: معاذالله، لا
من عنب خواهم، نه انگور، اى دغا
آن يكى ترك بد، گفت: اى گوزوم
من نمىخواهم عنب، خواهم ئوزوم
آن كه رومى بود، گفت: اين قيل را
ترك كن، خواهم من استافيل را
در تنازع آن نفر جنگى شدند
كه ز سر نامها غافل بدند
استاد محمد تقى جعفرى در شرح اين ابيات مولانا جلالالدين محمد مولوى مىنويسد:
«اگر عالم بشريت، از هواپرستيها و فريب دادن يكديگر و خريد و فروش انسانها، روزى فراغت پيدا كند و با تحمل و شكيبايى شايسته، مشغول تصفيه حساب عوامل حقكشى و جنگهاى خانمان برانداز شود، مسلما خواهد ديد كه موضوع الفاظ، كه بشريت آن را با تمام بىاهميتى در زندگانى خود به كار مىبرد و شايد هر فردى، حداقل، از هنگام بيدار شدن، تا موقع خواب رفتن، صدها لفظ به كار ببرد، حائز حياتىترين مسائل انسانى است....
اين اصلى است كه هيچ مكتب روانى و اجتماعى و فلسفى، نمىتواند منكرش بوده باشد. اگر موضوع الفاظ در كار نبود، ما مجبور مىشديم به مقدار زيادى، با خود حقايق و پديدهها روبهرو شويم. مثلا، اگر لفظ نبود، من نمىتوانستم با جملاتى از اين قبيل: «دلم از مهر و محبت تو مالامال است» ، «من بنده حلقه به گوش شما هستم.» ... در صورتى كه به شما محبتى ندارم، شما را بفريبم و جملات مزبور را به منظور سوء استفاده بگويم، بلكه تنها عمل و اثر خارجى بود كه مىتوانست محبت مرا به شما اثبات نمايد.
... طبيعت مادى و حيوانى ما، همواره ما را از جاده كمالات انسانى منحرف ساخته، رو به سقوط مىكشاند، اين طبيعت رو به انحراف، از الفاظ توخالى و قابل انعطاف و انحرافپذير، بهرهبرداريهاى فراوان داشته، راستها را منحرف و منحرفها را مىتواند منحرفتر سازد .
يكى از موارد گرفتاريهاى بشربت در معركه الفاظ، همان تنازع و مناقشات لفظى است كه از دورانهاى قديم، تاكنون، در هر قلمرو مربوط به انسانها، وجود داشته و فقط خدا مىداند كه چه تلفات سنگين به انسانها و ارزشها، وارد ساخته است.» (1)
تا انقلابى در انديشهها پديد نيايد و انسان در همهسويها و زواياى زندگى، از جمله در بيان مافىالضمير خود بر صراط حقيقت نپيمايد، و راهنمايانى، هميشه و همهگاه به او هشدار ندهند و او را از ريا، چاپلوسى، حقيقتپوشى، به زبان چيزى گفتن و در باطن چيز ديگرى را اراده كردن، در حقيقت بازى با واژگان براى فريب ديگران، باز ندارند و با هر گونه كژفهمى و باژگونه معنى كردن واژگان، به مبارزه برنخيزند و تفسير و معناى درستى از واژگان ارائه نكنند، انسانها در سراشيبى نابودى قرار مىگيرند و نزاعهاى لفظى، از مرز اعتدال در مىگذرند و خانمان برانداز مىشوند.
مولانا، وقتى كه يكى از مهمترين انگيزههاى نزاع فرقهها، نحلهها و گروههاى انسانى را، نفهميدن و درك نكردن زبان يكديگر بيان مىكند، مىگويد: براى پايان دادن به اين كشمكشها و نزاعها و مشت بر سرهم كوفتنها، كه علتى جز بىدانشى و ناآگاهى و ناآشنايى به زبان يكديگر، ندارد، بايد رازدان ارجمند و آشناى به زبان باشد تا بين چهار نفر: فارس، ترك، عرب و رومى صلح و صفا برقرار كند و نزاع و درگيرى را از ميان بردارد.
مرد الهى بايد باشد و زبان همه مردمان را بداند و كينهها و نزاعها را از ميان بردارد و صلح و آشتى برقرار كند. پيامبران چنين بودهاند و اين نقش را در هر كجا كه برانگيخته شده، بر عهده داشتهاند. آنان، با زبان فطرتها سخن مىگفته و به كلمه سواء همه را فرا مىخواندهاند، همان كلمه كه همه در باطن و فطرت خود در پى آن بوده و آرزوى به حقيقت پيوستن آن را داشتهاند، ولى هوسها و هواها، دستهاى تفرقهانگيز و جهل و بىزبانى، بين آنان جدايى مىافكنده و نمىگذاشته در خط پيامبران كه همان خط فطرت پاك انسانى است، گام بردارند. گفتار مرد الهى، يگانگى و يكدلى پديد مىآورد، اما دمى كه اهل هوا، هوس و حسد در انسانها بدمند، بين انسانها جدايى مىافكند.
گفتار مرد الهى، نه تنها در بين انسانها كه در بين حيوانات نيز يكدلى و يگانگى پديد مىآورد:
«چنانكه حضرت سليمان (ع) كه ارتباطى با حضور الهى داشت، زبان همه پرندگان را مىدانست، همين دانايى به زبانهاى پرندگان و وحوش، باعث شد كه در روزگار دادگرى او، آهو با پلنگ انس گرفت و كبوتر از چنگال باز رهايى يافت و گوسفند از گرگ فرار نكرد و جنگها خاموش شد. وجود مقدس حضرت سليمان (ع) ميان آن دشمنان ميانجى گشته بود.» (2)
از اين باب خداوند مىفرمايد:
«وان من امة الا خلا فيها نذير.» (3)
هيچ امتى نبوده مگر اين كه ابلاغ كنندهاى در آن وجود داشته است.
اين ابلاغ كننده، همان زبان آشنايى است كه امت را از بيغوله و كژراهه نزاع و درگيرى، كينه و دوگانگى، مىرهاند و به صحن و سرا و راه روشن و راست يكرنگى و يگانگى مىآورد .
در اسلام، پيامبر (ص) با بيان روشن و صفاى دل، كينهها و نزاعها را از ميان مردم برداشت و با يك زبانى و يكدلى كه بين آنان پديد آورد، شگفتانگيزترين رستاخيز روحها را آفريد و پس از آن عزيز، اين نقش به ائمه اطهار (ع) سپرده شد و در دوران غيبت آخرين امام معصوم (ع) اين نقش به عالمان دين واگذار گرديد كه يكى از رسالتهاى بزرگ آنان، برابر دستور خدا، رسول (ص) و ائمه اطهار (ع)، بيان و تفسير دين است كه همان، روشنگرى و تفسير واژگان باشد. زيرا، واژگانى كه ابهام داشته باشند، رسالت هدايتگرى را با مشكل روبهرو مىسازند .
در بين عالمان شيعه، شمارى با دقت بسيار، اين رسالت را به درستى پاس داشته و تلاش ورزيدهاند از هر گونه درآميختگى بين واژگان و كژفهميدن آنها و برداشت انحرافى از آنها، جلوگيرى كنند و راه نزاع و درگيرى را ببندند.
ملااحمد نراقى، از اين جمله عالمان است، وى، آنگونه كه از آثارش بر مىآيد، در اين زمينه، سخت تلاش ورزيده است كه معراجالسعاده او، نمادى است از اين تلاش.
وى، در قالبى روشن و گويا، مفاهيم دينى و آموزههاى وحيانى، بويژه اخلاق و آداب اسلامى را به گونه قانونمند بيان مىكند. در اين عرصه، مرزها را روشن مىسازد به دور از كوتاهى و زيادهروى و گزاف، يعنى يك مرز اعتدال و ميانهاى براى آموزههاى اخلاقى ترسيم مىكند، تا به بهترين وجه، خويها و ويژگيهاى زشت و زيبا، مجال طرح و كاووش يابند.
در اين طرح، در گام نخست، به ريشههاى خويها و ويژگيهاى زيبا و نيك پرداخته و آنها را در چهار قالب: حكمت، شجاعت، عفت و عدالت (4) ريخته و دستهبندى كرده است. و پس از اين، به پايهها، ريشهها و زيرساختهاى خويهاى زشت و نازيبا پرداخته و در زير چهار عنوان: جهل، جبن، شره و جور، از آنها ياد كرده است . در مرزبندى خويهاى زشت و زيبا، پسنديده و ناپسنديده، فضائل و رذايل مىنويسد:
«از براى هر فضيلتى، حدى است مضبوط و معين كه به منزله حد و وسط است و تجاوز از آن، خواه به جانب افراط و خواه به طرف تفريط، مؤدى است بر رذيله. پس هر صفت فضيلتى كه وسط است، به جاى مركز دائره است و اوصاف رذايل، به منزله ساير نقطههايى است كه در ميان مركز، با محيط، فرض شود و شكى نيست كه مركز، نقطهاى است معين و ساير نقاط متصوره در اطراف و جوانبش غير متناهيهاند....» (5)
ملااحمد نراقى، با اين مرزبندى، به روشنى و زيبايى، كليد شناخت خويهاى زشت از زيبا، برتريها را از پستيها، به دست داده و جايگاه هر يك را به خوبى در نظام اخلاقى اسلام، نشان داده است.
اين مرزبندى، با آيات و روايات، مستدل و مستند شده است كه از هر نوع در آميختگى لفظى و محتوايى در واژگان دينى باز مىدارد.
نراقى در اين تلاش گسترده و سترگ، خط ميانه را نشان مىدهد و به روشنى فرا روى انسان مؤمن، ترسيم مىكند.
او، از هرگونه زياده روى و كوتاهى پرهيز مىدهد و بر آن بسيار تأكيد مىورزد و بيرون رفتن از دايره اعتدال را بزرگترين كژراههروى مىداند. ما در اين نوشتار به دو واژه بسيار مهم، مىپردازيم و از تعريف، مرزبندى و نگاه دقيق ملااحمد نراقى بهره مىبريم :
.1 خشونت
.2 غيرت
خشونت: اين واژه در هر فرهنگى و ملتى و قومى، به معنايى آمده است. در مثل، در معناهايى چون: به كار بردن نابجاى قدرت، كاربرد زمخت قدرت به كار رفته، كه از پيامدهاى معناى لغوى آن است كه همانا عبارت باشد از عمل خلاف نرم و طبع.
و در غرب، خشونت يعنى، به زور ديگرى را مورد تجاوز جنسى قرار دادن، به گونهاى كه در برابر هيجان شهوت، كورو كر شود كه ناخشنودى و بازدارندگى طرف مقابل، در نزد وى مهم نباشد .
در اين فرهنگ، پرخاش پدر با فرزند و فرياد زدن مرد بر سر همسر، خشونت است.
همچنين، كوچك شمردن مخالفان، پاس نداشتن مرزهاى قانونى و گردن ننهادن به واقعيتهاى مورد پذيرش اكثريت، خشونت به شمار مىآيد. (6)
در فرهنگ ما، بيشتر به معناى: درشتى، زبرى، غلظت در برابر لينت، و نعومت آمده است. تندگويى، در گفتار، تندروى در رفتار و ناهنجارى و ناهموارى، خشمناكى و غضبآلودگى، از واژههاى همخانواده و همافق با آن است. (7)
در فرهنگ دينى كاربردهاى گوناگون دارد:
ء سختى و زبرى: حضرت على (ع) درباره حضرت عيسى (ع) مىفرمايد:
«فلقد كان يتوسد الحجر ويلبس الخشن....» (8)
سنگ را بالين مىكرد و جامه درشت به تن داشت....
منش و روش سختگيرانه و كردار به دور از نازكى و نرمى و مهرورزانگى: حضرت امير (ع) درباره خليفه دوم مىفرمايد:
«فصيرها فى حوزة خشناء، يغلظ كلمها و يخشن مسها...» (9)
پس آن را [خلافت] به راهى در آورد ناهموار، پرآسيب و جان آزار.
استوارى و شدت: استوارى و صلابت، در جاى خود، ارزش به شمار مىرود. صلابت ايمانى، با خشونت نفسانى را نبايد يكسان و به يك معنى انگاشت. شدت و صلابت در برابر قانون شكنان ارزش است و لازمه ايمان.
پيامبر (ص) درباره حضرت امير (ع) مىفرمايد:
«فانه خشن فى ذات الله عزوجل غير مداهن فى دينه.» (10)
او، درباره خدا [قانونها و آيينهاى الهى] سختگير و به دور از سهلانگارى است.
ملااحمد نراقى، در تعريف فراگير، دقيق و همهسويه، بين خشونت درست و خشونت نادرست فرق گذارده است. درباره خشونت به معناى رفتار خشونتآميز، انتقامگيرانه و گفتار درشت مىنويسد :
«اين صفتى خبيث و باعث نفرت مردمان از آدمى مىگردد و منجر به اختلال امر زندگى مىشود ... و از اين جهت، آفريدگار عالم، در مقام مهربانى و ارشاد به پيغمبر اكرم (ص) فرمود :
«ولو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك.» و از بعضى از اخبار استفاده مىشود كه غلظت و درشتخويى، باعث سلب ايمان و دخول جنود شيطان مىگردد و بر هر عاقلى واجب است كه نهايت احتراز از آن بكند....
ضد اين صفت خبيثه، نرمى و هموارى است و رفق در اعمال و اقوال، و آن از صفات مؤمنان و اخلاق نيكان است... به تجربه رسيده و مكرر ملاحظه شده كه امورى كه بر وفق و مدارا ساخته مىشود، هرگز به خشونت و درشتى به انجام نرسد. و هر پادشاهى كه به لشكر و رعيت مهربان و نرم و هموار است، امر مملكت او منتظم و سلطنت او دوام مىنمايد و هر كدام درشتخوى و غليظ هستند، امرش مختل مىگردد و مردم از دور او، پراكنده مىشوند...» . (11)
از نگاه نراقى دولتمردان و كارگزارانى كه كانون مهر و مهرورزى، بخشش و رحمت هستند، در دلها جاى دارند و بر جان مردمان حكم مىرانند و به آسانى از ياد نمىروند و همواره با پشتيبانى مردمان، عزيز و محترم هستند. در برابر، آنان كه خشن گفتار و خشن رفتارند، بر شاخه نشسته و بن مىبرند، نه پشتوانه مردمى دارند و نه آينده روشن و درخشان.
نراقى، ناسزاگويى و هرزهدرايى و ژاژخايى را خشونت دانسته و مىنويسد:
«شكى نيست كه همه اين امور، مذموم است و قبيح و در شريعت غراء حرام صريحند... و در اخبار و آثار، نهى از آن شده و وارد شده است كه: هر كه مردى را تازيانه زند، حق تعالى او را تازيانه از آتش خواهد زد و اما فحش و دشنام و هرزه زبانى و بدگويى، منشأ همه آنها خباثت نفس و دنائت طبع است و هر كه زبان او به اينها دراز شود، البته خبيثالنفس و از جمله اراذل و اوباش معدود است.» (12)
اسلام براى جلوگيرى از به كار بردن پسند و ذوق و ميل و كشش نفسانى كه گاه چهره كينخواهى به خود مىگيرد، قانونها و آيينهاى حقوقى و كيفرى ويژهاى، بر نهاده كه در پرتو اجراى آنها، جامعهاى قانونمند و بهسامان و برخوردار از امنيت و آرامش جانى، مالى و ناموسى شكل مىگيرد. دينداران با داشتن نهادهاى قانونى و قضايى، كه با معيارها و ترازهاى شرعى و دينى به بست و گشاد امور مىپردازد، نيازى به كينخواهى ندارند و هماره بر پياده شدن امور از راههاى قانونى پاىمىفشرند و هرگز بهانهاى به دست دشمنان كينهتوز نمىدهند .
علامه نراقى با اشاره به اين نكته مىنويسد:
«بر مرد ديندار لازم است كه هرگاه از كسى نسبت به او ظلمى صادر شود در گفتار و كردار، اگر از شريعت مقدسه جزايى و انتقامى به جهت او مقرر است، به همان اكتفا كند و اگر در شرع جزايى معين از براى آن و به جهت آن نرسيده است، پا از دايره شرع بيرون ننهد.» (13)
صفاى آينه ما رسيده است به جايى كه تيغ غيرت ما رنگ انتقام نگيرد
در يك نگرش كلى و نگاه كلان، نراقى مردمان را در پيوند با قوه غضبيه به سه دسته تقسيم مىكند:
الف. دستهاى كه تندروى را پيشه كرده و به هنگام خشم و غضب، فكر و هوش و عقل از دست مىدهند و در نتيجه دست به كارهايى مىزنند كه نه با تراز عقل همخوانى دارد و نه با ميزان شرع.
ب. گروه ديگر، كوتاهى كرده و در جاها و موردهايى كه عقل و شرع، خشماگين بودن را ستوده و آن را با شرطهايى پسنديده و فرمان نيز داده است، از خود واكنشى نشان نمىدهند و تماشاگر صحنههاى گناه و فسادند كه از آنان در ادامه نوشتار سخن خواهيم گفت.
ج. دسته سوم: كسانى كه خشم و تندى و شدت را در راستاى دستور شرع و در پرتو خرد به كار مىبندند. و به هنگام به كارگيرى، از هرگونه تندروى و يا كندروى بدورند و تلاش مىورزند كه با به كار بستن اين قوه، گرفتار منكر و گناه ديگرى نگردند. اينان همان غيرتمندان پاسدار ارزشهايند كه از آنان ياد خواهيم كرد. (14)
غيرت: غيرت، در فرهنگ انسانى و دينى كاربرد بسيار و قلمرو گستردهاى دارد. واژهشناسان در معناى اين واژه نوشتهاند:
«واكنش طبيعى است كه آدمى نسبت به دخالتهاى نابجا و نارواى ديگران، در آنچه دوست مىدارد از خود نشان مىدهد.» (15)
و يا:
«غيرت، از لوازم محبت است؛ چه هر كه محب است، بناچار غيور بود. غيرتمند كسى است كه نگاهدار عصمت و آبرو و شرف و عزت است و از قبول اهانت بر عرض خود ابا دارد.» (16)
در نظامآفرينش غيرت جايگاه ويژهاى دارد. در بسيارى از حيوانات اين حس دفاع به چشم مىخورد و در تمامى انسانها نيز اين احساس وجود دارد كه در برابر هجوم به آنچه دوست مىدارند، مانند مال، فرزند، ناموس، آبرو و دين، آرام نمىنشيند و با يورشگران درگير مىشوند و به دفاع از جان، مال و... خود بر مىخيزند. وجود اين حالت، يك ارزش انسانى است كه از اراده اخلاقى او سرچشمه مىگيرد. به هر نسبت كه آدمى در گرداب خواستههاى شهوانى و حيوانى فرو رود و از عفاف و تقوا و طهارت دور شود، اين حالت رنگ مىبازد و به جايى مىرسد كه اين احساس در او مىميرد و بىتفاوت و بىغيرت مىگردد.
در اين كه ريشه غيرت چيست؟ و آيا مىتوان حسادت را ريشه غيرت شمرد؟ شمارى بر اين باورند و مىگويند: غيرت همان حسادت است كه تغيير اسم داده است و انسان چون حس حسادت دارد، حمله و اهانت و دشنام و ناسزاگويى به آنچه را كه عشق مىورزد و علاقه دارد، بر نمىتابد در برابر يورشگران و ناسزاگويان، به سختى قد مىافرازد و غيرت مىورزد.
شهيد مطهرى، در اينباره مىنويسد:
«حسادت و غيرت دو صفت كاملا متفاوتند و هر كدام ريشهاى جداگانه دارد. ريشه حسادت، خودخواهى و از غرايز و احساسات شخصى مىباشد؛ ولى غيرت، يكى حس اجتماعى و نوعى است و فايده و هدفش، متوجه ديگران است. غيرت، نوعى پاسبانى است كه آفرينش... در وجود بشر نهاده است ... غيرت، يك شرافت انسانى و يك حساسيت انسانى است نسبت به پاكى و طهارت جامعه. انسان غيور، همانطور كه راضى نمىشود دامن ناموس خودش آلوده گردد، راضى نمىشود دامن ناموس اجتماع هم آلوده شود؛ زيرا غيرت غير از حسادت است. حسادت، يك امر شخصى و فردى و ناشى از يك سلسله عقدههاى روحى است؛ اما غيرت، يك احساس و عاطفه نوع بشرى است. اين خود، دليل است كه غيرت، از خودپرستى ناشى نمىشود.» (17)
غيرت، يك اراده و حالت روحى و اخلاقى است كه در اجتماع نمود و بروز پيدا مىكند. با اين شاخصه و نشانى مىتوان جامعههاى بشرى را به جامعههاى با غيرت و بىغيرت تقسيم كرد. در جامعهاى كه در برابر ناهنجاريهاى اخلاقى و حركتهاى پست و غيرانسانى ايستادگى و دفاع كمرنگ باشد و مردم تماشاگر صحنههاى فساد و فحشاء و آلودگيهاى خانوادگى و جنسى و شهوانى باشند، حس غيرت مرده است و از مردانگى و جوانمردى خبرى نيست. در برابر، آن كسانى كه از اين ناهنجاريها رنج مىبرند و وجدانشان آنان را دربرابر اين صحنهها آرام نمىگذارد و از خود واكنش نشان مىدهند، انسانهاى غيرتمند و شرافتمند به شمار مىروند . ملااحمد نراقى، در نوشته اخلاقى خويش، به مقوله «غيرت» از زواياى گوناگون پرداخته است كه در ادامه نوشتار به آن اشارت خواهيم كرد. درباره جايگاه غيرت و فرق آن با ديگر مقولههاى اخلاقى، مانند: حسادت مىنويسد:
«حسد عبارت است از تمناى زوال نعمت از برادران مسلم خود از نعمتهايى كه صلاح او باشد . و اگر تمناى زوال نعمت از او نكند؛ بلكه مثل او را از براى خود خواهد، آن را «غبطه» و مناقشه خوانند. و اگر زوال چيزى را از كسى خواهد كه صلاح او نباشد، او را غيرت گويند .» (18)
مىنگريد كه چگونه اين عالم مرزشناس، مفاهيم دينى و اخلاقى را مرزبندى كرده و جايگاه هر يك را به خوبى و گويايى نشان داده است.
حسد، آرزويى است منفى كه آدمى نسبت به ديگران مىورزد. چنان تنگنظرى و خودخواهى بر جان انسان حسود حاكميت يافته كه با تمام وجود، خواستار نابودى نعمت از ديگران است. اما غيرت، يك خواست و آرزوى مثبت است. انسان با غيرت، هنگامى كه گفتار و يا رفتارى را از برادر همكيش خويش مىبيند كه وجود و نمود آن، ارزش و جايگاه او را پايين مىآورد، تلاش مىورزد، تا به هر وسيله آن شخص را دگرگون سازد و اراده انسانى و اخلاقىاش را توانا و نيرومند سازد. بدينسان روشن است كه بين «حسد» و «غيرت» فرق و تفاوت بسيار است.
اسلام دينى است همآهنگ با فطرت و عقل بشرى. آنچه در تكوين و آفرينش انسان به عنوان وسيله حراست و نگاهبانى گوهر انسانى او پيشبينى شده و در نهاد او به وديعت گذاشته شده، در تشريع و قانونگزارى شرع نيز، مورد تأييد و حمايت قرار گرفته است. امام صادق (ع) ده چيز را به عنوان بزرگواريهاى اخلاق (مكارم اخلاق) نامبرده كه از آن شماراست «غيرت» . (19)
پيامبر اكرم (ص) مىفرمايد:
«الغيرة من الايمان.» (20)
غيرت، جزئى از ايمان است.
امام على (ع) فرمود:
«ما زنى غيور قط.» (21)
انسان غيرتمند هرگز آلوده دامن نمىشود.
در پارهاى از احاديث مىخوانيم:
«خداوند غيور است و حرامها را دوست نمىدارد.» (22)
از پيامبر اكرم (ص) نقل شده كه فرمود:
«ما احد اغير من الله و من غيرته أنه حرم الفواحش و حد الحدود.» (23)
هيچكس از خدا با غيرتتر نيست. از اين روى، خداوند تمام كارهاى زشت را حرام كرده و براى آنها مرزهايى معين كرده است.
اين سخن، اشاره است به آيه شريفه:
«قل انما حرم ربى الفواحش ما ظهر منها وما بطن.» (24)
در نگاه دين، غيرت ارزش است و پسنديده كه بالاترين و شريفترين مرحله آن از آن پروردگار عالم است و بندگان او نيز، هر يك به اندازه برخوردارى از اين ارزش اخلاقى و انسانى، به او نزديك مىشوند.
از چشمانداز عالمان دين، حساسيت مثبت و احساس مسؤوليت در برابر آنچه كه مورد علاقه و عشق آدمى است و يا ايده و مرامى است كه آن را برگزيده و حق مىشمرد و مىداند، نه تنها ناپسند نيست، بلكه نوعى تكليف و وظيفه به شمار مىرود.
نراقى مىنويسد:
«دانستى كه حميت و غيرت آن است كه آدمى نگاهبانى كند دين خود و اولاد و اموال خود را و از براى محافظت و نگاهبانى هر يك، طريقهاى است كه صاحب غيرت و حميت از آن تجاوز نمىكند ... بىغيرتى و آن كوتاهى و اهمال كردن در محافظت آنچه نگاهبانى آن لازم است، از دين و عرض و اولاد و اموال.» (25)
براى ريشهيابى غيرت در فرهنگ دينى و روشن شدن مفهوم آن، به واژههاى همافق آن نيز بايد نگريست:
واژه «حميت» در اصل از ماده «حمى» به معناى حرارتى است كه از آتش يا خورشيد يا بدن انسان و مانند آن پديد مىآيد. به همين جهت به حالت تب «حمى» گفته مىشود و به حالت خشم و تعصب خشمآلود «حميت» گويند.
پژوهشيان واژهشناس، مفهوم و گونههاى حميت را اينگونه كالبدشكافى كردهاند:
«حميت، خشمگين شدن، هيجانى شدن، ناخوش داشتن، اسمى است كه جايگزين مصدر شده، مانند: سكينه كه به معناى سكون است.
حميت بر دو گونه است:
الف. حميت پسنديده و آن در جايى به كار مىرود كه نگاهداشت آن بر او لازم است و آن عبارت است از: دين، خانواده و وطن. اينگونه پاسداشت و حميت را «غيرت» مىنامند و اين نوع از حميت، مثبت و سازنده است و در رديف مكارم اخلاقى به شمار مىرود.
ب. حميت ناپسند، و آن حالت روگردانى از حق و زورگويى و غارتگرى است كه از آن به «عصبيت» و حميت جاهلى ياد مىشود. ريشه اين خوى زشت، خشم و غضبى است كه همراه با خودبينى، خودشگفتى و خودبزرگبينى باشد.» (26)
حميت ناپسند و تعصب كور، حالتى است كه بر اثر جهل و كوتهبينى و سستى در انديشه و فرهنگ، پديد مىآيد. اين حالت، بيشتر در ميان مردمانى رواج دارد كه از فرهنگ و تمدن بشرى بىبهرهاند و با جنگ و درگيرى و قتل و غارت خو كردهاند. اينخوى، با اين ويژگى، در هر فرد و جامعهاى پديد آيد، تباهى مىآفريند. بسيارى از سنتهاى غلط، خرافى و انحرافى و پافشارى قومها و ملتهاى منحرف در برابر انبياء و رهبران الهى، ريشه در همين حميت جاهلى دارد:
«اذ جعل الذين كفروا فى قلوبهم الحمية، حمية الجاهلية، فأنزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين و الزمهم كلمة التقوى...» (27)
آنگاه كه كافران در دلهاى خود تعصب [آنهم] تعصب جاهليت ورزيدند، پس خدا آرامش خود را بر فرستاده خويش و بر مؤمنان فرو فرستاد و آرمان تقوا را ملازم آنان ساخت.
در اين آيه شريفه حميت جاهلى و آرامش ايمانى در برابر هم قرار گرفته است.
فرهنگ جاهلى، همواره مردمان را به تعصب و خشم كور و سوزان فرا مىخواند. مرز شكنى و حرمت نگه نداشتن، و بىاعتنايى به قانونها و آيينهاى فردى و اجتماعى، از نشانههاى بارز آن است.
اما فرهنگ دينى كه ريشه در سكينه و آرامش درونى برخاسته از ايمان دارد، نمونههاى روشنى همچون رفتار همراه با بردبارى و وقار و متانت و تحمل و بزرگوارى را در جامعه رواج مىدهد و مردمان را به آن سمت و سو فرا مىخواند.
به هر حال، حميت، مثبت و سازنده، خاستگاه «غيرت» است.
امام على (ع) مىفرمايد:
«على قدر الحمية تكون الغيرة.» (28)
غيرت هر كس به اندازه حميت اوست.
و مىفرمايد:
«شجاعة الرجل على قدر همته و غيرته على قدر حميته.» (29)
شجاعت مرد همسان همت اوست و غيرت او، هم تراز حميت او.
عصبيت و تعصب، به معناى جانبدارى از شخص، جريان، مرام و انديشهاى است كه آدمى به آن گرويده است. به آن جمعى كه داراى سازمان و تشكيلات گروهى باشند و دستهجمعى از يكديگر طرفدارى كنند «عصابه» (30) گويند:
طريحى در مجمعالبحرين مىنويسد:
«التعصب من العصبية وهى المحاماة والمدافعة عمن يلزمك امره او تلزمه لغرض.» (31)
واژه تعصب، برگرفته از عصبيت است و آن به معناى جانبدارى و دفاع از كسى است كه فرمان او بر تو لازم است، يا طرفدارى از كسى است كه او را به خاطر هدفى برگزيدهاى.
عصبيت، همافق با «حميت» است و مانند آن به دو گونه مثبت و منفى درخور تصوير است. زهرى مىگويد: از امام علىبن الحسين (ع) معناى «عصبيت» را پرسيدم، فرمود:
«العصبية التى يأثم عليها صاحبها ان يرى شرار قومه خيرا من خيار قوم آخرين و ليس من العصبية ان يحب الرجل قومه، ولكن العصبية ان يعين قومه على الظلم.» (32)
تعصب ناپسندى كه دارنده آن گناهكار به شمار مىرود آن است كه: بدى خويشان خويش را نيك ببيند و آن بديها را بر نيكى ديگران برترى دهد، لكن دوست داشتن و طرفدارى از خويشان امرى است پسنديده.
آنچه مصداق «عصبيت» منفى است آن است كه كسى قوم و قبيلهاش را بر ستم و ستمگرى يارى رساند.
درد دين داشتن، در گسترش ارزشها كوشيدن، جبهه حق را قدرت بخشيدن، ستمديدگان را يارى رساندن، از حق و حقيقت حمايت كردن، مصداقهاى روشن و گويايى از «تعصب» مثبت هستند كه در كلام امام على (ع) به آن اشارت شده است:
«ان كنتم لامحالة متعصبين فتعصبوا لنصرة الحق.» (33)
اگر قرار است از خود تعصب نشان بدهيد، آن را در راستاى يارى حق، به كار گيريد.
و يا مىفرمايد:
«تعصبوا لخلال الحمد من الحفظ للجار والوفاء بالذمام والطاعة للبر والمعصية للكبر و تحلوا بمكارم الخلال.» (34)
براى خويهاى ستوده تعصب بورزيد كه عبارتند از: نگاهداشت حرمت همسايه، وفا كردن به پيمانها، گسترش نيكى، و نيكوكارى، و پرهيز از تكبر و خودخواهى و خود را به اين خصلتهاى ارزنده بياراييد.
پاىبندى به اصول شريعت و نگهداشت مرزهاى حلال و حرام، حركت در مسير گسترش ارزشها و پيشگيرى از آلوده شدن فضاى جامعه به ناهنجاريها و رفتارهاى فسادانگيز و فتنهساز، دفاع از دين، در افتادن با فتنهها و شايعهها و شبههها، تعصب روا و پسنديده است كه با فرهنگدين سازگارى دارد و عالماندينى نيز آن را مورد ستايش و سفارش قرار دادهاند.
ملااحمد نراقى مىنويسد:
«عصبيت و آن عبارت است از سعى نمودن در حمايت خود يا چيزى كه به خود نسبت دارد، از دين و مال و قبيله و عشيره و اهلشهر، يا اهلصنعت خود و امثال اينها، به قول، يا فعل و آن، بر دو قسم است:
زيرا آن را كه حمايت مىكند و سعى در دفع بدى از آن مىكند، اگر چيزى است كه حفظ و حمايت آن لازم است و در حمايت كردن از حق تجاوز نمىكند و انصاف را از دست نمىدهد، اين قسم ممدوح و پسنديده و از صفات فاضله است و آن را «غيرت» گويند.
و اگر چيزى را كه حمايت مىكند، چيزى است كه حمايت آن شرعا خوب نيست، يا در حمايت، از حق و انصاف تجاوز مىكند و به باطل داخل مىشود، اين قسم از عصبيت مذموم است و از رذايل صفات متعلقه به قوه غضبيه است.» (35)
در اين فراز چند نكته اساسى نهفته است:
.1 عصبيت، قلمرو گستردهاى دارد: قومى و قبيلهاى، شهروندى، صنفى و دينى.
.2 عصبيت مثبت گاهى در گفتار انسان نمود پيدا مىكند و گاهى در رفتار خود را نشان مىدهد .
.3 آنچه انسان نسبت به او تعصب مىورزد، بايد ارزشمند و امرى مباح و روا باشد.
.4 دفاع از آنچه پشتيبانى از آن لازم است، بايد از چارچوب حق و انصاف خارج نشود.
.5 از چيزى بايد پشتيبانى كرد و نسبت به آن عصبيت داشت كه عقل و شرع آن را پسنديده باشند .
.6 عصبيت، بايد همراه با بصيرت باشد و گرنه مشكلساز و خطرآفرين مىگردد.
بدينسان، روشن شد كه: حميت، عصبيت و غيرت اگر درست و بجا به كار رود پيامدهاى سازنده و سودمندى در جامعه دينى، به دنبال خواهد داشت.
«اباء الضيم» در عربى، برابر است با ستمناپذيرى در فارسى اين واژه، در محتوا و مفهوم، همافق است با مفهوم غيرت، «ضيم» به معناى ستم پذيرى و «اباء» به معناى سرباز زدن و زيربار ستم نرفتن است.
ستم بر دوگونه است:
.1 پارهاى ستمها درخور تحمل و گذشتند، به گونهاى كه ناديده انگاشتن و چشمپوشى از آنها، خوارى و ننگى، به دنبال ندارد. در اينگونه موردها، خردمندانهترين راه كه شريعت نيز به آن سفارش كرده، آن است كه انسان با بزرگوارى و بردبارى و فرو بردن خشم خويش، از آن بگذرد، تا در رديف نيكوكاران قرار گيرد:
«والكاظمين الغيظ والعافين عن الناس والله يحب المحسنين.» (36)
.2 ستمهايى كه اگر انسان در برابر آنها نايستد و استوارى و واكنش نشان ندهد، گرفتار نوعى خوارى و پستى مىگردد. در برابر اينگونه ستمها، ايستادگى بايد كرد كه از آن به عنوان «اباء الضيم» نام برده مىشود. در فرهنگ دينى، به نمونههاى گويا و روشنى بر مىخوريم كه اين ويژگى را به گونهاى زيبا و با شكوه نمايانده و پيام ذلتناپذيرى و غيرتمندى به مسلمانان راستين داده است.
در جنگ صفين، سپاه معاويه، شريعه آب را بر سپاه على (ع) بست. امام، در آغاز مىخواست اين جريان را به گونه غير نظامى، حل كند. لكن هنگامى كه احساس كرد، دشمن از اين مسأله استفاده نادرست مىكند و مىخواهد سپاه وى را ذليل و خوار سازد. در يك فرمان عزتمندانه، لشكريان را با اين جملهها بسيج كرد و روح غيرت و ستمستيزى در كالبد آنان دميد و فرمود :
«قد استطعموكم القتال فأقروا على مذلة و تأخير محلة أو رووا السيوف من الدماء ترووا من الماء فالموت فى حياتكم مقهورين و الحياة فى موتكم قاهرين.» (37)
از شما خواستند تا دست به جنگ بگشاييد. پس يا به خوارى بر جاى بپاييد و از رتبهاى كه داريد، فروتر آييد، يا شمشيرها را از خون تر كنيد و آب را از كف آنان به در كنيد. خوار گشتن و زنده ماندنتان، مردن است و كشته گشتن و پيروز شدن، زنده بودن.
اين سخنان موجى از عزت و غيرت آفريد و در نخستين هجوم و حمله، سرداران سپاه على (ع) شريعه از دست دشمن، به در كردند و به آب دست يافتند.
در اين هنگام، شمارى از لشكريان به آن حضرت پيشنهاد دادند كه ما نيز، با دشمن همان كنيم كه با ما كرد.
امام (ع) به آنان اجازه نداد و فرمود: ما با ستم ستيز كردهايم، نبايد خود گرفتار ستم گرديم. (38)
فرزند رشيدش امام حسين (ع) نيز، جلوه و نماد كامل ستمناپذيرى است تا آنجا كه او را با عنوان سرور ستمستيزان لقب دادهاند.
ابنابىالحديد مىنويسد:
«سيد اهل الأباء الذى علم الناس الحمية والموت تحت ظلال السيوف اختيارا له على الدنية، ابوعبدالله الحسينبن علىبن ابىطالب، عرض عليه الأمان و اصحابه، فأنف من الذل و خاف من ابنزياد ان يناله بنوع من الهوان ان لميقتله، فاختار الموت على ذلك... و من كلام الحسين (ع) يوم الطف... الا وان الدعى ابن الدعى قد خيرنا بين اثنتين: السلة والذلة و هيهات منا الذلة، يأبى الله ذلك لنا ورسوله والمؤمنون و حجور طابت و حجز طهرت، وانوف حمية و نفوس ابية.» (39)
سيد و سالارى كه به مردم حميت و مرگ زيرسايه شمشير را آموخت و آن را بر پستى و زبونى برگزيد، ابوعبدالله الحسين (ع) است كه بر او و يارانش، امان عرضه شد؛ ولى به خوارى تن در نداد و بيم آن داشت كه ابنزياد، بر فرض كه او را نكشد؛ به گونهاى او را خوار و زبون سازد. از اينرو، مرگ را بر آن برگزيد... از گفتار آن حضرت است در روز عاشورا كه گفت: «همانا پسرخواندهاى كه پسرخوانده است [روسپىزاده، پسر روسپىزاده] ما را در ميان دو چيز مختار كرده است: كشيدن شمشير و پذيرش زبونى. و زبونى سخت از ما دور است . خداوند و رسولش و مؤمنان و دامنها و آغوشهاى پاك و پارسا و سرشتها و جانهاى غيرتمند، آن را براى ما نمىپذيرند.»
البته رسيدن به اين قله، كارى است كارستان، همت عالى مىطلبد و دلقوى. آن كه بنده نام و نان است و در پى شهرت و شهوت، توانايى پرواز در اين ميدان را ندارد. سرشت پاك مىخواهد و خانوادهاى شير دل و مسؤوليتشناس و دينباور، تا فرزندى غيرتمند و قوى دل بپروراند كه «سيد الاحرار» ، «سيد الأبرار» و «سيد اهلالأباء» و در آخر هم «سيد الشهداء» گردد .
نراقى در ريشهيابى روحيه ستمناپذيرى و بلند همتى مىنويسد:
«ضعف و سستى نفس، علامت اين صفت خبيثه، عجز و زبونى و اضطراب است در وقت حدوث حادثه، يا نزول بليه و متزلزل شدن بهر چيزى، اگر چه جزئى باشد. و اين صفتى است خبيث در دل و صاحب آن، در نظرها خوار و بىمقدار و لازم آن ذلت و عدم مهابت است و كناره جستن از كارهاى بزرگ و امور عاليه و مسامحه در امر به معروف و نهى از منكر...
[اما علامت بزرگى نفس] آن است كه آدمى تحمل كند بر آنچه بر او وارد مىشود.... چون كوه پا بر جاى، چون بادهاى مختلف بر او وزد التفات نكند و چون شير قوى پنجه، از حمله دلاوران رو نگرداند. در احاديث وارد است كه: مؤمن صاحب صلابت و مهابت و عزت است و همه اينها نوع بزرگى نفس و قوتدل است.» (40)
بزرگى نفس و بزرگوارى روح، ريشه غيرت و غيرتمندى است، سستى و زبونى نفس و روحيهپذيرش ذلت و ستم، پايه و مايه بىتفاوتى و بىغيرتى است.
غارتگران غيرت، هماره كوشيدهاند كه نمادهاى غيرتورزى را از مسلمانان بگيرند، تا بتوانند آنان را ستمپذير و سلطهپذير سازند. اما دستپروردگان مكتب اهلبيت (ع) و جرعهنوشان كوثر زلال محمدى، علوى و حسينى، با الگوگيرى از اين راست قامتان، هماره شعار: «هيهات منا الذله» را مشعل راه ساخته و بوستان شريعت را سرسبز نگاه داشتهاند:
حميت دين را نشانى ديگر است كه از آن آتش جهانى اخضر است
پرسشى كه از دير زمان مطرح بوده و در زمان ما جدىتر و گستردهتر از آن سخن به ميان آمده، اين است كه آيا كسى كه پيرو مكتب و مذهبى است، اجازه دارد در راه گسترش ارزشهاى آن و جلوگيرى از اهانت و به سخره گرفتن و كم سو كردن نور آن كوشش و تلاش ورزد و مهر و عشق و احساس خود را نسبت به آن، جلوهگر سازد، يا خير؟
شمارى، در مقام پاسخگويى بسيار سست و سطحى از آن گذشته و گفتهاند: در عقيده و باور دينى نبايد تعصب داشت! شايد پلوراليسم ريشه در اين انديشه داشته باشد. گروهى ديگر، با روش جمود و تحجر، به دفاع از مكتب بر مىخيزند كه زيانشان بيش از سودشان است دسته سوم كه بر اين باورند: لازمه داشتن ايدهآل و پذيرفتن مكتب و مرام و گردن نهادن به فرمان مسلك و روش، هم اشاعه و ترويج آن را مىطلبد و هم دفاع و ايستادگى در برابر مخالفان را. دفاع از ايده و پا برجا كردن آن، مانند دفاع از شخصيت و پا بر جا سازى آن، يك نمود طبيعى است. يكى از شگفتيهاى جهان امروز آن است كه اگر كسى بگويد انسان بايد در راه دفاع از ايده يا ايدهآل، تا پاى مرگ ايستادگى كند، مورد تشويق و تأييد قرار مىگيرد و از روشنفكران و آزادگان به شمار مىرود، لكن اگر به جاى واژه «ايده» كلمه «دين» گذاشته شود و دفاع از دين را مطرح كند، فردى متعصب و خشونتطلب و... لقب مىگيرد! (41)
اشارت كرديم كه اگر در جامعهاى، ايده و يا مكتبى حاكم باشد و مردم آن را باور كرده باشند و رسميت قانونى و پذيرش همگانى داشته باشد، بىگمان، استوارسازى و ژرفا بخشى آن و نيز دفاع از آن، امرى خردمندانه و منطقى خواهد بود.
مقام معظمرهبرى در اين زمينه تفسير و تحليلى روشنگرانه دارند:
«تفكر بى طرفى و موضع نداشتن در زمينه عقيده و اخلاق و امثال اينها، اين نگرش مادىگرانه غربى است... . در اسلام، نظر به مسأله عقيده و اخلاق مردم، يك نظر بىتفاوت و بىحساسيت و بىمسؤوليت نيست... نسبت به مقوله فرهنگ نمىشود بىتفاوت بود. آن كسانى كه به ما مىگويند: بىتفاوت باشيد، در زمينههاى خودشان خيلى متعصبانه برخورد مىكنند.... به نظر من، آنجايى كه جاى وارد شدن است، از تهمت و شانتاژ و اين كه شما دين را دولتى كرديد، نهراسيد، چون شما دولت دينى هستيد.... يعنى مشروعيتتان بر اساس يك تفكر دينى و يك عمل دينى است، ناگزيريد نسبت به آن پاىبند باشيد.» (42)
از اين پاىبندى و ايستادگى در فرهنگدينى به عنوان «غضب فى الله ولله» و يا «بغض فى الله و حب فى الله» ياد شده است كه به چند نمونه از آن بسنده مىكنيم:
امام على (ع) فرمود:
«من احد سنان الغضب لله سبحانه قوى على أشداء الباطل.» (43)
هر كه تيز كند نيزه خشم را براى خداى سبحان، قوى گردد بر قدرتمندان باطل.
در جريان تاريخى تبعيد اباذر و بدرقه امام على (ع) و فرزندانش از ايشان، امام فرمود :
«يا اباذر إنك غضبت لله فارج من غضبت له....» (44)
اىاباذر! اگر بر تو خشم گرفته شده از بهر خدا [يعنى به خاطر سخنانى كه از براى خدا بر زبان راندهاى بر تو خشم گرفتهاند] پس اميددار بر كسى كه براى او بر تو خشم گرفته شده است.
«خير اخوانك من كثر إغضابه لك فى الحق.» (45)
بهترين برادر دينى تو كسى است كه به خاطر حق با تو خشم گيرد.
دين، مجموعه گزارههايى است كه با هر ايده و هر ديدگاهى و هر قراءتى همآهنگ نيست، بلكه دين دو چهره ايجابى و سلبى، جاذبه و دافعه، تولى و تبرى، دارد. از اين روى، ديندارى، همراه است با ولايت وبراءت و هر كدام از اين دو كه كمرنگ شود، دين، رنگ باخته است.
بهرهگيرى از قوه غضب و خشم براى دين، در برهه و هنگامى است، كه اوج و اعتلاى دين به آن بستگى داشته باشد آنگاه كه ابرهاى تيره آسمان ديندارى را فراگرفته باشند، فريادهاى آذرخشگون كارساز خواهند بود و آسمان از زير ميغ خواهند نمود.
آن گاه كه دين از نقش و برنامه هدايتى خود بازماند و دستان آلوده، پنجرههاى روشنى آفرين را ببندند، فريادهاى خشماگين لرزه بر اندام شهر وارد مىسازند و پنجرههاى به سوى آفتاب دين، آغوش مىگشايند. آنگاه كه رهزنان انديشه و فكر، راه را بر رهروان دين ببندند و با تمام توان در تلاش و تكاپو باشند، تا دين را از اريكه فرمانروايى بر مردم و جامعه، به زير آورند و به زنجير كشند، فريادهاى صاعقهگون، رهزنان را زمينگير مىكنند و دستانشان از راهبندى كوتاه مىسازد و راه را بر مردم ديندار و حق مدار مىگشايند.
بله، با خشم بر سرتباهىآفرينان فرياد كشيدن، در صحنههاى اجتماعى و سياسى حاضر شدن و مرگ و نفرين عليه مشركان، منافقان، فتنهانگيزان سر دادن، مصداق روشنى است از «غضب فى الله ولله» .
دشمن بر آن است و تلاش مىورزد جامعه را از غيرت خالى كند، تا بتواند به راحتى و آسوده خاطر، جولان بدهد. او، فرياد از سر غيرت را خشونتطلبى مىنامد. با اين ترفند و انگ به غيرتمندان، مىخواهد كه غيرت مقدس را از ساحت جامعه بزدايد و به فرهنگ خود، كه فرهنگ بىغيرتى است و زمينهساز سلطه و آقايى او، ميدان دهد و عرصه را از فرهنگ غيرت و حميت و مردان اين ميدان بگيرد و اين انرژى و نيروى حماسهآفرين را از كالبد جامعه خارج كند و جامعه بىروح و احساس و بىهيچ واكنشى در برابر گناه و عرصهدارى گناهكاران، بسازد و بپردازد.
غيرتمندان بايد اين دقيقه را به درستى دريابند و با تمام وجود از غيرت مقدس و حميت پاك و بىآلايش به دفاع بر خيزند و جلوى هر حركتى را كه به اين باروى مقدس آسيب و زيانى مىرساند، بگيرند، علامه نراقى در اين باب مىنويسد:
«در بعضى از اخبار وارد است كه: موسى (ع) به پروردگار عرض كرد كه: كدام يك از بندگان نزد تو محبوبتر است؟
خطاب رسيد: آن كه در تحصيل رضاى ما چنان كوشد كه ديگران در تحصيل آرزوهاى خود، و كسى كه چون معصيت مرا ببيند چنان غضبناك گردد كه پلنگ از براى خود، يعنى از اندك و بسيار خلق نينديشد و از كشتن باك ندارد.
بلى مؤمن بايد كه در معاينه معاصى، به جهت تحصيل رضاى پروردگار جبار، غيرت دين و غضب و حميت چنان بر او مستولى گردد كه از كثرت مخالفان حق نينديشد و به مهابت و سطوت ملوك و سلاطين التفات نكند و در نصرت حق از مال و جان و آبرو مضايقه ننمايد.» (46)
آن كه از غيرت دينى برخوردار است، نمىتواند شاهد صحنههاى شرمآور گناه و فساد باشد، بلكه در برابر موجهاى تبليغاتى و تباهىآفرين دشمن، تدبيرهايى مىانديشد تا جامعه را از پيامدهاى تباهىآفرين آن در امان بدارد. نمىتوان به بهانه اتهام به فشار و خشونت، دست از به كار بستن غيرت دينى برداشت و تماشاگر به مسلخ رفتن ارزشها و معروفها بود.
«اگر بساط امر به معروف و نهى از منكر پيچيده شود و اساس آن بر چيده شود، آيات نبوت از ميان مردم بر طرف و احكام دين و ملت، ضايع و تلف مىگردد و جهل و نادانى عالم را فرا مىگيرد و ضلالت و گمراهى، آشكار مىشود. آثار شريعت ربالعالمين، فراموش و چراغ آيين سيد المرسلين خاموش، فتنه و فساد شايع و ولايات و اهل آنها نابود و ضايع مىگردند .» (47)
قرآن، به كسانى كه بديها، زشتيها، تباهيها و منكرها را مىبينند و داد نمىزنند و عليه ارزش ستيزان، فرياد نمىكشند، لعن و نفرين فرستاده است. (48)
و نيز لعن و نفرين مىفرستد به آنان كه پنهان مىدارند آنچه خدا فرستاده از نشانههاى پيدا و پيغامهاى روشن و راه نمونى، براى مردم و مىپوشانند حقيقتها و راستيها را از مردم. (49)
هركس، به اندازه توان، بايد در برابر ستم بايستد و از گسترش ستم جلوگيرد، مؤمن نمىتواند به بهانه اين كه يك دست صدا ندارد در برابر ستم و تباهى، زشتى، ناهنجارى قد برنيفرازد : ما لايدرك كله لايترك كله:
«اما گناهان عظيمه، چون بدعت در دين و ظلم بر مسلمين و... بىحد است. پس اگر براى مؤمن ديندارى ميسر شود كه بعضى از آنها را دفع كند، از براى او جايز نيست كه در خانه بنشيند و از مردم كناره جويد، بلكه بر او واجب است كه بيرون آيد و دامن بر ميان بندد و دين خدا را اعانت كند.» (50)
در جامعه دينى و در قلمرو حكومت دينى، هيچكس به خاطر عقيده بازخواست نمىشود. همگان از آزادى عقيده برخوردارند. حتى شهروندانى كه دين و آيين رسمى و حاكم را قبول ندارند آزادند و با آنان، برابر قانون عادلانه و انسانى رفتار مىشود و از تمام حقوق شهروندى، به تمام و كمال بهره مىبرند و هيچكس حق ندارد به اين بهانه كه آنان دين و آيين رسمى را قبول ندارد، از حقوق شهروندى محروم كند و به آنان حقيرانه بنگرد و آنان را طرد شده از جامعه بينگارد.
ناگفته نماند كه اين مقوله را نبايد با مقوله تساهل دينى، يكى دانست و بايد به درستى بين آنها فرق گذارد و از به اشتباه انداختن ديگران پرهيخت. تسامح، به معناى برتابيدن تفكر و انديشه مخالف است و اين غير از بىتوجهى به اصول و مبانى ارزشهاست. تسامح و تساهل، نمود احترام به عقيده و سليقهاى است كه شخص آن را قبول ندارد، نه به معناى دست برداشتن از عقيده خويش.
گذشت و سستى گناهكارانه، بىهمتى و بىغيرتى است، نه تسامح و تساهل.
نراقى در گاه بيان غيرت دينى، مرز آن را باتساهل و مسامحه نيز روشن كرده است:
«از براى هر مسلمى سزاوار است كه ابتدا خود را به صلاح آورد و مواظبت بر طاعات نمايد و محرمات را ترك كند. بعد از آن به اهل و اولاد و اقارب و خويشان خود بپردازد و ايشان را ارشاد كند و چون از ايشان فارغ شد، تعدى به همسايگان و اهل محله خود كند و از ايشان به اهل شهر خود و همچنين تا به هر جاى عالم كه دست او برسد. و چنانچه كسى با وجود قدرت در يكى از اينها اهمال و مسامحه كند، بايد مستعد [و آماده] مؤاخذه پروردگار در قيامت باشد.» (51)
در اين فراز، علامه نراقى به مراحل گوناگون امر به معروف و نهى از منكر، كه قلمرو و گستره غيرتدينى نيز هست، اشاره مىكند و توانايى و قدرت را مسؤوليتآفرين و تكليف ساز مىشمرد. شايد بتوان اين نكته را نيز از روح سخنان علامه نراقى به دست آورد كه اگر در زمانى دين حاكميت يافت دينداران توانايى يافتند و ابزار قدرت در اختيار داشتند، حوزه امربه معروف و نهى از منكر آنان نيز گسترش مىيابد و تا به هر جاى عالم كه دست آنان مىرسد، بايد ارزشها را صادر كنند و پيام آخرين پيامبر (ص) را به گوش جهانيان برسانند .
پاس شريعت داشتن و همت بر اصلاح حال بندگان خدا گماشتن (52) ، دو اصل اساسى است كه علامه نراقى بر آن انگشت نهاده است.
نگهبانى و نگهدارى ارزشها در كنار اصلاحات اجتماعى و توسعه سياسى و اقتصادى، يك اصل خدشه ناپذير است. در حكومت دينى، نمىشود از اصلاحگرى سخن گفت و دين را از ياد برد . اصلاحگرى جداى از آموزههاى دينى، اصلاحگرى نيست، افسادگرى است. پياده كردن موبهموى دين و انجام دستورهاى دينى، اصلاحگرى است و ناديده گرفتن دستورهاى دينى و يا شانه خالى كردن از پارهاى از آنها، زير عنوان اصلاحگرى، به هيچروى اصلاحگرى نيست، افسادگرى است.
اين كه شمارى به نام اصلاحگرى و تساهل و تسامحدينى، به روى غيرتمندان براق مىشوند و چهره آژنگ مىكنند، يا نمىفهمند و به مبانى دين آشنايى ندارند و يا در انديشه كهنه و از كارآيى افتاده غرب گرفتارند و راه برون شد نمىدانند. چون اگر مىفهميدند و در تار عنكبوتى انديشههاى وارداتى گرفتار نيامده بودند، بين غيرت دينى و اصلاح دينى، نه تنها هيچ جدايى نمىديدند كه بين آنها پيوند ژرف مىديدند و در مىيافتند كه اصلاحگرى دينى، بدون غيرت دينى محال است كه به حقيقت بپيوندد.
علامه نراقى، با اين كه خود يك مصلح بود و كارنامه و كاركرد او را اين مطلب به درستى مىنماياند، سخت از غيرت و حميت دينى، دفاع مىكند و به نيكى و شايستگى و دقيق مرز و قلمرو آن را در عرصههاى زندگى فردى و اجتماعى مىنماياند:
«دانستى كه حمايت و غيرت آن است كه: آدمى نگاهبانى كند دين خود را و عرض و اولاد و اموال خود را.
و از براى محافظت و نگاهبانى هر يك، طريقهاى است كه صاحب غيرت و حميت، از آن تجاوز نمىكند.
اما غيرت در دين، آن است كه، سعى كند در رد بدعت كسى كه در دين بدعت نهد و اهانت كسى كه بدين اهانت رساند و دفع ادعاى باطل كنندگان دين و رد شبهه منكرين و كشتن كسانى كه از دين برگردند، يا اين كه ضرورى دين را انكار نمايند. و در ترويج احكام دين، لازمه جد و جهد را به عمل آورد و در نشر مسائل حرام و حلال، نهايت مبالغه كند و در امر به معروف و نهى از منكر، مسامحه نكند و باكسانى كه مجاهر معصيتاند، بىضرورت مداهنه و دوستى نكند و با ضرورت هم در دل، با ايشان غضبناك باشد.» (53)
با نگاهى دوباره و از روى دقت، به اين فراز از نوشته نراقى، به ترازها و معيارهايى در غيرت دينى و قلمرو گستره آن مىتوان دستيافت.
از آن جا كه غيرت دينى، امروزه از جايگاه ويژهاى برخوردار شده، وگونهاى مرزبندى نسبت به مفاهيم اجتماعى به شمار مىرود، آن را در چند محور پىجويى مىكنيم:
الف. پاىبندى و روشمندى: پاىبندى بر اصول و مبانى ارزشهاى دينى، در فرهنگ دينى نمادغيرت به شمار مىرود و از جايگاه بس والايى برخوردار است و در قرآن و سنت از آن با عنوانهايى چون: صبر (54) ، استقامت (55) ، حق جهاد (56) ، نترسيدن از سرزنش سرزنشگران (57) ، بنيان مرصوص (58) ، ثبات قدم (59) ، نداشتن مداهنه (60) ، مصانعه (61) ، طمعورزى (62) و... ياد شده است. ليكن اين ارزشمدارى و دفاع از ارزشها، بايد به گونه روشمند و قانونمند درآيد، تا به چهره دين در لابهلاى، سليقههاى فردى و تكرويهاى نابخردانه، خدشه وارد نيايد و در زير لواى غيرت دينى، حركتهاى ناسنجيده و نابخردانه انجام نگيرد.
«و براى محافظت و نگاهبانى هر يك، طريقهاى است كه صاحب غيرت و حميت، از آن تجاوز نكند .»
شناخت روشها و پاسدارى از شريعت و انديشيدن روى راهها، روشها و ابزارى كه با آنها بهتر و خردمندانهتر و سنجيدهتر بتوان از كيان دين دفاع كرد، مقولهاى است كه نياز به درك و ديدى نوين از دنياى امروز و روشهاى تبليغى آن دارد. همه جا، و با همه مخاطبها، روشهاى سنتى و كهن جواب نمىدهد. شناخت مخاطب، جامعه، زمان، برگزيدن روشهاى هماهنگ با فرهنگ نوين بشرى بهرهگيرى از ابزار نوين را نبايد در گستراندن ارزشها و جلوگيرى از آسيبها، ناديده انگاشت.
نگهداشت حد و مرزها و اصول و معيارها، بهانه ندادن به مخالفان و كينهورزان، پرهيز از روشهاى نادرست و نابخردانه و به كارگيرى روشهاى خردپسندانه، معيارها و ترازهاى جاودانهاى است كه دفاعگران از ارزشها و غيرتمندان دينباور، بايد به آنها توجه دقيق و همهسويه داشته باشند، تا تلاش، تكاپو، حركتشان، ثمر دهد و بازتاب روشنى داشته باشد و بىثمر و باطل نگردد.
آنان كه از عرق مذهبى و غيرت دينى رنج مىبرند و با حربه خشونت، غيرت را مىكوبند، ضعفهاى غيورمردان ديندار را دوچندان جلوه مىدهند. و با بزرگنمايى، سعى مىكنند جلوى بروز و ظهور غيرت دينى را كه جلوهاى است با شكوه از ديندارى ژرف، بگيرند. از اينروى غيرتمندان، بايد غيرت دينى را با قانونمدارى در آميزند و نگذارند بين آنها جدايى بيفتد.
ب. بدعت ستيزى: نوجويى، نوآورى، نوانديشى، امرى است طبيعى و ارزشمند و مورد تأييد دين و رهبران دينى. شايسته است كه فرهيختگان هماره، قالبهاى نوين را شناسايى كنند و باورها و مفاهيم و معارف دينى را با زبان و قلم زيبا و دلپذير ارائه دهند، تا اين كه همواره چهره دين زنده و با نشاط و پويا و پيامبخش و پاينده، خود را نشان دهد. روشن است كه آن روش و گفتار و نوشتارى كه نو باشد و با اصول و حدود و مرزهاى عقيدتى و اخلاقى سازگارى داشته باشد، پذيرفتنى است و اگر بخواهد چيزى بر دين بيفزايد، يا چيزى از دين بكاهد و در يك كلام: «ادخال ما ليس فى الدين فى الدين» باشد، نه تنها پذيرفتنى نيست كه بايد با آن مبارزه كرد. از اين جريان در فرهنگ دين به عنوان «بدعت» ياد مىشود.
علامه نراقى در نوشتههاى فقهى (63) و اخلاقى، اين مسأله را به خوبى و به گونه گسترده كاويده و جامعه دينى و غيرتمندانه را به واكنش در برابر بدعتها فرا خوانده است:
«غيرت و حميت در دين آن است كه سعى كند در رد بدعت كسى كه در دين بدعت نهد.»
بدعت در هر زمانى، چهره زمان خود را مىگيرد. از اين روى، عالم دينى، مىبايد زمان را بشناسد؛ يعنى با انديشهها و فلسفههاى زمان خود، به خوبى و همهسويه و ژرفآشنايى داشته باشد و سمت و سوى حركتهاى فكرى زمان را دريابد و جريانهاى فكرى را پيش از آن كه ريشه بدوانند و شاخ و برگ بگيرند و دامن بگسترند، در كانون مطالعه خود قرار دهد و رويههاى پنهان و انحرافى آنها را براى اهلانديشه و فكر و جستو جوگران انديشههاى نو، بنماياند، تا ناخواسته به باتلاق بدعت فرونيفتند.
عالم به زمان در انديشه نوى كه به حوزه انديشه دينى راه مىيابد درنگ ورزد و خيلى زود به شناسايى زواياى گوناگون آن برخيزد، آنچه را با انديشهها و آموزههاى دينى سازگار مىبيند، بپذيرد، بپروراند و به هاضمه انديشه دينى وارد سازد و پس از جفتوجور كردن آنها با آموزههاى دينى، به علاقهمندان عرضه بدارد و آنچه را ناسازگار مىيابد، با برهان و منطق از حوزه انديشهها و آموزههاى دينى بتاراند و نگذارد در لابهلاى انديشههاى دينى و آموزههاى قرآنى، جا خوش كند، بماند و به نام دين از اين سينه به آن سينه راه يابد و بهگونهاى خود را با آموزههاى دينى در آميزد كه شناسايى و جدا كردن آن از آموزههاى دينى، دشوار گردد، اين، همان بدعت ستيزى است كه كار عالمان آشناى به آموزههاى دينى و آشناى به انديشهها و فلسفههاى روز است.
عالم دينى آشناى به جريانهاى فكرى روز، اين وظيفه سنگين را دارد و غيرتمندانه مىبايد در برابر بدعتها و بدعتگذاران بايستد و مرزهاى عقيدتى را پاس بدارد كه اگر سستى ورزد و بىغيرتى پيشه كند و چشم بر بدعتها فرو بندد، به لعن خدا و رسول، گرفتار خواهد آمد .
رسول گرامى اسلام مىفرمايد:
«اذا ظهر البدع فى امتى فليظهر العالم علمه، فمن لميفعل، فعليه لعنة الله.» (64)
هرگاه بدعتها در بين امتم، نمايان گردد، بر عالم دين است كه دانش خود را آشكار كند. پس اگر چنين نكند، بر او باد لعنت خداوند.
ج. پاسخگويى به شبههها: پرسش درباره گوناگون مقوله و آموزههاى دينى و جستوجو در مسائل دينى و بحث و كندوكاو درباره آنها، با روح فرهنگ اسلامى و شريعت محمدى (ص) در آميخته است و قرآن و سنت، با گوناگون بيانها، همگان، بويژه پيروان اين دين مقدس را، به انديشيدن، پرسيدن و كندوكاو و جستوجوگرى فرا مىخوانند.
اما با جريانهايى كه شبهه مىپراكنند، تا در دلها ترديد پديدآورند و فضاى جامعه اسلامى و دينى را به حيرت بيارايند، برخورد مىكند و در هر مرحلهاى، با شيوه و روشى، ابتدا از شبههپراكنها مىخواهد كه از اين حركت نابخردانه خود، دستبردارند و فضاى جامعه اسلامى را نيالايند و در دلها ترديد نيفكنند و به فرمان حقگردن نهند و اگر باز هم از روى كينه و دشمنى با دين، بر جاده باطل پوييدند و سر در برابر حق فرود نياوردند، ناگزير از قوه قهريه استفاده مىكند و اين آلودگى را از جامعه مىسترد. در همه اين مرحلهها، علماى دين وظيفه دارند غيرتمندانه در برابر شبههها بايستند و به طور دقيق و شفاف به آنها پاسخ بدهند و با برهان و منطق و با استدلالهاى روشن، جلوى گسترش شبههها را بگيرند.
به گفته علامه نراقى:
«سعى كنند در رفع ادعاى باطلكنندگان دين و رد شبهه منكرين.»
شبههشناسى و پاسخ دقيق دادن به آنها، از پيچيدهترين و حساسترين كارها و فنهاست. در اين وادى، هر كسى نبايد وارد شود. ورود كم دانشان و ناشايستگان در اين عرصه و در مقام پاسخگويى در آمدن آنان، همانقدر زيانآور و آسيب زننده است كه خود شبهه.
برخوردارى از دانشهاى گوناگون اسلامى و شناخت جريانهاى فكرى و فلسفى روز، و آشنايى دقيق به منطق گفتوگو، و چيره بر روشها و فنون بحثهاى كلامى و فلسفى و برخوردار از قلم و ادبيات قوى و قوه بالاى سخنورى، شرط وارد شدن به عرصه پاسخگويى به شبهههاست.
حوزهها و طلاب علوم دينى بايد در اين راه گامهاى استوارى بردارند و تلاش ورزند با آموزش و تمرينهاى بسيار و توانفرسا، خود را براى هماوردى غيرتمندانه و شجاعانه با شبههآفرينان آماده سازند كه عرصه از عرصههاى مرگ و زندگى است. اگر حوزهها بتوانند در اين ميدان قوى، استوار، دقيق، موشكافانه و منطقى و مستدل گام بردارند، بر خيل پيروان و هواداران جدى دين خواهند افزود و دلپيروان دين را استوارتر و قوىتر خواهند كرد و ترديدها را خواهند زدود و عرصه را بر شبهه و شبههآفرينان تنگخواهند ساخت و اگر سست و با منطقى ضعيف و دليلهاى نااستوار به ميدان بيايند، آرايش جبهه حق را در هم خواهند شكست.
ه. برخورد با مرتدان: ارتداد، يعنى بازگشت از دين و عبارت است از كفرى كه پس از اعتراف به حق بودن اسلام پديدار مىشود، خواه اين كفر درونى، به وسيله گفتار، ياكردارى ظاهر شود، يا نه. در صورتى كه ظاهر شود، احكام و آثارى در شرع براى آن در نظر گرفته شده است .
از بررسى دليلها و ديدگاهها، كه اكنون مجال براى ارائه يكيك آنها نيست، به اين نتيجه مىرسيم كه اگر كسى، به هر صورت، توحيد، يا رسالت را انكار كند، از دين اسلام خارج مىشود و نمونه روشن مرتد است؛ ولى اگر يكى از احكام و عقايد اسلام را انكار كند، در صورتى كه انكار او حاكى از انكار وجود خدا، يا توحيد و يا دروغ انگاشتن رسالت پيامبر (ص) باشد، در اين صورت نيز از زمره مسلمانان خارج مىشود. فردفرد مسلمانان و حكومت اسلامى، وظيفه دارند در برابر كس و كسانى كه پس از اعتراف به حق بودن اسلام، به انكار بر مىخيزند و در صفوف به همپيوسته مسلمانان، گسست وارد مىسازند و زنجيره عقيدتى آنان را پاره مىكنند و دين و ا حكام نورانى آن را به سخره مىگيرند، به پا خيزند و واكنش نشان دهند و فرد آلوده را از جامعه دينى خود بيرون رانند.
در اين جا وظيفه مسلمانان صفآرايى و پشتيبانى دستگاه حاكمه است و چگونگى برخورد با حاكم و حكومت اسلامى است. نراقى اين حركت را نماد غيرت مىشمارد و از غيرتمندى مسلمانان مىداند:
«كشتن كسانى كه از دين برگردند، يا اين كه ضرورى دين را انكار نمايند.»
مسلمان نمىتواند از گسستى كه مرتد در داخل جامعه اسلامى پديد مىآورد، بىتفاوت بگذرد و در برابر اين جريان تباهىآفرين قد برنيفرازد كه اگر اين حساسيت از مسلمان گرفته شود و فرد مسلمان در برابر هر نوع كژانديشى و كژرفتارى و دعوت آشكارا به باطل و مخالفت علنى با آموزهها و احكام دين، از خود واكنشى نشان ندهد و غيرت و حميت خود را ننماياند، دين هر روز از سوى بدخواهان، مورد يورش قرار مىگيرد و به زودى اين حصار حصين در هم مىريزد و چيزى از آن، جز نام باقى نمىماند. مسلمان وظيفه دارد غيرتمندانه و با حميت تمام از حصار و دژ دين پاسدارى كند و كوچكترين گزندى را به برج و باروى آن بر نتابد و برآشوبد و به رويارويى برخيزد.
امام خمينى وقتى مىبيند سلمان رشدى به هجو پيامبر (ص) بر مىخيزد و بر آن است كه اسلام را از چشمها بيندازد و با به سخره گرفتن احكام نورانى آن، از رويكرد مردم حقمدار جهان به آن جلو بگيرد و در هنگامه هماوردى اسلام و كفر، كفه ترازو را به سود كفر سنگين كند، غيرتمندانه و با حميت تمام و با شكوه، فتوا به ارتداد او مىدهد كه در نتيجه بايد كشته شود:
«كسى كه به پيغمبر اسلام، صلى الله عليه و آله، توهين كند، اجماع فقهاء مسلمين، فتوا به اعدام آن مىدهند.» (65)
و. سازشناپذيرى در برابر گناهكاران: در جامعه اسلامى، گام و وظيفه نخست، معروفگسترى و منكرستيزى است.
مسلمانان بايد تلاشورزند، فضاى جامعه را فضاى عطرآگين سازند، ارزشها را رشد بدهند و عرصه براى بروز و ظهور ارزشها آماده سازند. اين حركت را چنان قدرتمندانه و با حميت و غيرت، انجام دهند و شبانوروزان در راه آن تلاش ورزند كه دينداران، به ديندارى خود افتخار ورزند و بزهكاران از گناه و بزه خود شرمسار، سرافكنده باشند و به انزوا بگرايند .
ارزشمدارى و منكرستيزى، بايد هميشه و در همه حال، زنده نگهداشته شود و غيرتمندى و حميت مسلمان، در هر حال، بروز و نمود داشته باشد:
«در ترويج احكام دين، جد و جهد به عمل آورد و در نشر مسائل حلال و حرام، نهايت مبالغه كند و در امر به معروف و نهى از منكر، مسامحه نكند و با كسانى كه مجاهر معصيتاند، بىضرورت، مداهنه و دوستى نكند و با ضرورت هم در دل با ايشان غضبناك باشد.»
غيرت دينى از اين نگاه، جامعه را از آلودگيها مىپيرايد و نمىگذارد لاابالىگرى زمينه رشد بيابد و حرمتها و حريمها، يكى پس از ديگرى شكسته شود.
وقتى در جامعهاى غيرت دينى، كه آميخته با خردورزى است، ميداندار شد و در همه عرصهها نمود و ظهور داشت، هيچ آفت و گزندى به آن جامعه راه نمىيابد و هميشه در اوج سلامت و نشاط، در پويش و حركت خواهد بود و انسانهاى سالمى در دامن خود خواهد پروراند.
غيرت دينى، بركتها و نعمتهاى فراوانى براى جامعه خواهد داشت و در برابر، بىتفاوتى، سستى و سهلانگارى و در برابر حركتهاى ضد ارزشى و آلودگيها و لاابالىگريها، زيانها و آفتها و آسيبهايى به بار خواهد آورد كه جبران كردن آنها بسى استوار و رنجافزاست.
ملااحمد نراقى در اين باب مىنويسد:
«در هر روزگارى قوىالنفس ديندارى، كه حكم او نافذ و جارى بود، از علماى صاحب ديانت، يا امراى صاحب سعادت، از پى اين كار دامن همت بر ميانزد و در اينراه، دين و آيين، از ملامت و سرزنش مردمان انديشه نكرد و همه مردمان را به طاعت و مبرات راغب و تحصيل علم و عمل را طالب شدند و بركات از آسمان برايشان نازل و ذخيره دنيا و آخرت ايشان را حاصل شد و در هر زمانى كه عالم عاملى، يا سلطان عادلى همت بر اين امر خطير نگماشت و اين كار عظيم را سهل انگاشت، امر مردم فاسد و بازار علم و عمل، كاسد گشته، مردم به لهو و لعب مشغول به هوى و هوس گرفتار و خودسرشدند.» (66)
پىنوشتها:
.1 تفسير و نقد و تحليل مثنوى معنوى، محمد تقى جعفرى، ج5/598، اسلامى، تهران.
.2 همان611/.
.3 سوره فاطر، آيه .35
.4 معراجالسعادة، ملااحمد نراقى26/ 29، جاويدان، تهران.
.5 همان.
.6 خرد در سياست، فولادوند469/، طرح نو، تهران.
.7 لغتنامه دهخدا.
.8 نهجالبلاغه، صبحىصالح، ترجمه سيد جعفر شهيدى، خطبه 160، آموزش انقلاب اسلامى.
9.همان، خطبه .3
.10 بحارالانوار، علامه مجلسى، ج21/385، مؤسسةالوفاء، بيروت.
.11 معراجالسعاده174/.
.12 همان179/.
.13 همان174/.
.14 همان167/.
.15 مجمعالبحرين، طريحى، واژه «غير» .
.16 لغتنامه دهخدا.
.17 مجموعه آثار، شهيد مطهرى، ج19/ .417 414
.18 معراجالسعاده344/.
.19 معانى الاخبار، شيخ صدوق191/.
.20 سفينةالبحار، محدث قمى، ج6/711، دارالاسوة، قم.
.21 نهجالبلاغه، حكمت .305
.22 بحارالانوار، ج12/ .46
.23 همان ج73/ .361
.24 سوره اعراف آيه .33
.25 معراجالسعادة152/.
.26 رياض السالكين فى شرح صحيفه سيد الساجدين، ج2/348، انتشارات اسلامى، وابسته به جامعه مدرسين، قم.
.27 سوره فتح، آيه .26
.28 غررالحكم، آمدى، ج4/311، دانشگاه تهران.
.29 همان181/.
.30 مجمعالبحرين، واژه عصب.
.31 همان.
.32 اصول كافى، ج2/ .308
.33 غررالحكم، ج3/ .20
.34 همان311/.
.35 معراجالسعاده215/.
.36 سوره آلعمران، آيه .134
.37 نهجالبلاغه، صبحى صالح، خطبه .51
.38 شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج3/319، دار احياءالتراث العربى، بيروت.
.39 همان249/ 250؛ شرح و ترجمه دامغانى، ج2/ .118
.40 معراج السعادة139/.
.41 تفسير و نقد و تحليل مثنوى معنوى، محمد تقى جعفرى، ج2/ .556
.42 مجله پگاه حوزه، شماره 5/ .1
.43 غررالحكم، ج5/ .361
.44 همان، ج6/ .464
.45 همان، ج3/ .431
.46 معراجالسعادة317/.
.47 همان367/.
.48 سوره مائده، آيه .79 78
.49 سوره بقره، آيه .159
.50 معراجالسعاده376/.
.51 همان377/.
.52 همان371/.
.53 همان152/.
.54 سوره بقره، آيه .45
.55 سوره هود، آيه 112؛ شورى، آيه 15؛ سوره جن آيه .16
.56 سوره حج، آيه .78
.57 سوره مائده آيه .54
.58 سوره صف آيه .4
.59 سوره محمد، آيه .7
.60 سوره قلم، آيه 10 8؛ بحارالأنوار، ج7/ .291
.61 نهجالبلاغه، حكمت .110
.62 همان.
.63 عوائد الايام، ملااحمد نراقى319/، عائده 34، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، قم .
.64 كافى، ج1/ .54
.65 صحيفه نور، رهنمودهاى امام خمينى، ج21/109، وزارت ارشاد اسلامى.
.66 معراج السعاده367/.