على اكبر ذاكرى
ملا احمد نراقى، به سال 1185 ه.ق.در نراق كاشان ديده به هستى گشود. و در زادگاه خويش، در نزد پدر به فراگيرى دانش پرداخت. (1)
به سال 1205، در 20 سالگى، به همراه پدر، راهى نجف شد و در آن جا، به محضر كاشفالغطاء و وحيد بهبهانى راه يافت و از دانش آن دو بهره برد. (2)
نراقى به سال 1211، پس از گزاردن حج، به زادگاه خود، به كاشان بازگشت. (3) در اين سال بود كه محمد خان قاجار مرد، و فتح على شاه بر اريكه پادشاهى تكيه زد. (4)
دوران جوانى نراقى، در روزگار فتنه و بلا سپرى شد. مردم در ناامنى به سر مىبردند، كران تا به كران ايران را بلا و مصيبت و ابرهاى سياه فتنه در بر گرفته بود. انسانها از حقوق خويش محروم بودند. كسى نبود كه مردم براى دادخواهى به نزد او روند و از ستمى كه بر آنان رفته بود، به او شكوه برند. انسانهاى بسيارى در اين روزگار تباهى و سياهى، به گرداب بلا افتادند و نابود شدند. در اين روزهاى سياه بود كه جد نراقى، كه مأمور دولت بود، در درگيرى كشته شد. (5)
پس از اين روزگار شوم و مرگ محمد خان قاجار، فتح على شاه، با اين شعار روى كار آمد، كه ايران را از ناامنى برهاند و امنيت را در جاى جاى كشور برقرار سازد و دست رهزنان، چپاولگران، داعيهداران قدرت و اوباشان وابسته به آنان را از جان و مال مردم قطع كند و جلوى تاخت و تازها را بگيرد و انسانهاى بىپناه و ناتوان را از زير دست و پاى چپاولگران برهاند و... در اين راه، گامهايى برداشت و به كاميابيهايى نيز دست يافت.
در كنار اين تلاشها، گامهايى در راه عمران و آبادانى كشور برداشت؛ مسجدها و مدرسههايى را بنا كرد؛ به بازسازى مدرسه و مسجدهايى همت گماشت؛ مزارها و مقبرههاى شريف امامان و امام زادگان را بازسازى كرد و پارهاى از آنها را افزون بر بازسازى، به صحن و سراى آنها افزود.
در كاشان، كه ملا احمد نراقى چشم و چراغ بود، پس از زلزله به تلاش ويژه برخاست. به سال 1225، در آن شهر، مدرسهاى بنيان گذارد و توليت و موقوفههاى آن را، به عهده ملا احمد نراقى نهاد.
اينها سبب شد، نراقى، گامهايى در تأييد وى و حكومت قاجار بردارد و حتى كتابهايى را به سفارش وى بنگارد و يا آرم كشور را برابر نقلى طراحى كند و.... (6)
گويا اين پيوند، با فراز و نشيبهايى، تا جنگ دوم ايران و روس پاييده است. اما پس از شروع جنگ دوم و شركت نراقى در عرصه كارزارو نزديك شدن به شاه، كارگزاران و فرماندهان و زير نظر گرفتن رفتار آنان، بويژه پس از پيروزيها و گامهاى بلند و مبارك نخستين مرحله نبرد، يعنى در گاه محاصره قلعه شوشى، و فتح نكردن آن و عقب نشينى و فرار از پيش برنامهريزى شده، پى برد، حكومت، درباريان و عباس ميرزا، هدفها و نقشههاى ديگرى در سر دارند، غير از آن چه او و همگنانش و علماى بزرگ، در پى آنند و رسيدن به آن را آروز مندند.
از اين روى، ديدگاه وى درباره حكومت قاجار، دگرگون شد و اين دگرگونى، در تلاشها و حركتهاى سياسى و حتى علمى وى، اثر گذاشت و بازتاب يافت:
.1 در كتاب خمس مستند الشيعه، مىنويسد درباره غنيمت، به شرح، در كتاب جهاد بحث خواهيم كرد. (7) اما در مستند، اثرى از كتاب جهاد نيست.
.2 در اثر ديگر وى: الرسائل و المسائل، با اين كه داراى عنوان: «كتاب الجهاد و الدفاع و احكام اهل الذمه» است، تنها به يك پرسش پاسخ داده شده و آن درباره روايى و ناروايى بلندتر بودن منزلهاى اهل كتاب از منزلهاى مسلمانان. (8)
اين نشان مىدهد كه نراقى، براى جلوگيرى از استفاده نادرست و نارواى حكومت و درباريان، بحث جهاد را در كتاب مستند نگنجانده، يا در كل، به اين بحث نپرداخته و چه بسا در نظر داشته پس از جنگ، از اين مقوله سخن به ميان آورد كه خيانت درباريان و شكست ايران در جنگ، او را از نگارش كتاب جهاد، بازداشته است. تاييد بر اين سخن، تاريخ به پايان رسيدن نگارش كتاب حج مستند است: جمعه 16 رجب 1241. (9)
به طور طبيعى، كتاب جهاد مىبايد پس از اين تاريخ نگارش شود كه نشده است.
از اين روى و با توجه به تاريخ آخرين عائده: ربيعالثانى 1245، كه يازده روز پيش از فوت اوست، شمارى گمان كردهاند، پرداختن نراقى به ولايت فقيه، پس از جنگ بوده و بازتابى در برابر شكست ايران از روس و جدايى نراقى از حكومت گران قاجار.
به نظر ما، اين سخن، نمىتواند درست باشد؛ زيرا:
.1 درست است كه آخرين عائده عوائدالايام را در دوم ربيعالثانى 1245، يازده روز پيش از فوت نگاشته است، (10) ولى اين دليل نمىشود كه بحث ولايت فقيه، يعنى عائده 54، ، پس از جنگ به نگارش در آمده باشد. چون عوائدالايام (دستاورد روزها) همان گونه كه از نام آن پيداست، يادداشتهايى روزانه است و هر يادداشتى كه به پايان مىرسيده، به كتاب عوائد مىافزوده است و اين يادداشتبرداريها و به گفته نراقى: دستاورد روزها، تا واپسين روزهاى زندگى به ترتيب ادامه داشته است.
در نوشتهاى كه از او، به تاريخ 1228 به جاى مانده، از عوائد الايام، در رديف نگارشهاى خود، نام برده است. (11)
.2 نراقى كتاب خمس مستند را در جمادى الثانى 1237، به پايان رسانده و در گاه بحث از ولايت فقيه در عوائد، به اين كتاب، ارجاع داده است. (13)
.3 نگارش كتاب صوممستند الشيعه، در روز سهشنبه 14 رجب 1239 به پايان رسيده است. (14) در اين اثر، در گاه بحث از رؤيت هلال، درباره قلمرو اختيار ولى فقيه سخن مىگويد؛ اما در اين كه ولى فقيه، داراى همان حوزه و قلمرو اختيار معصوم باشد، در گمان افتاده، ولى در كتاب عوائد ، اين گمان از بين رفته و تمامى اختيارات حكومتى معصوم را براى فقيه روا دانسته است.
.4 فرزند نراقى، تاريخ نگارش عائده، 50 عوائد را 26 رمضان 1239 دانسته (15) كه سه عائده پيش از عائده ولايت فقيه (54) است. بنابراين، شايدبتوان گفت: ولايت فقيه، عائده 54، به سال 39 يا 40، نگارش يافته است.
.5 نراقى در مستند الشيعه، در گاه بحث از عصير عنبى كتاب اطعمه و اشربه، كه نگارش آن در جمادىالاولى سال 1242 به پايان رسيده، به كتاب مناهج الاحكام و عوائدالايام خود، ارجاع داده است. (16)
عائده 58 عوائد، به بحث از عصير عنبى ويژه شده است.
.6 در كتاب صيد و ذباحه مستند كه پس از كتاب اطعمه است، به مناسبت بحث تزكيه حيوان، خواننده را به آن دو كتاب ارجاع مىدهد، (17) در حالى كه عائده 59 عوائدالايام، درباره «اصالة عدم تزكيه» (18) پس از ولايت فقيه نگاشته شده است.
اين كه نراقى به پشتيبانى از جنگاوران و دفاعگران از مردم و سرزمين ايران در جنگ اول و دوم روس و ايران برخاست و يا اين كه حكومت قاجار را مشروع نمىدانست، به پشتيبانى آن در اين كار و در اين برهه، همت گماشت و... از ديدگاه وى در باب ولايت فقيه سرچشمه مىگيرد. زيرا او، بر اين باور بود كه به فتوا و حكم مجتهد جامعالشرايط، جهاد واجب مىشود و برمسلمان است كه به اين حكم و فتوا تن در دهد.
از باب اين كه هم سيد مجاهد چنين حكمى داده بود و هم خود وى، بر اين نظر بود و شركت در جهاد با روس را واجب مىدانست، گام در اين عرصه گذاشت و آنچه كه وظيفه شرعى خود مىدانست انجام داد.
البته ناگفته نماند، حركت ايران در آن زمان عليه روس، حركت دفاعى بود، دفاع از مردم ستمديده و دفاع از مرزها و سرزمين. و فقيهان، همه، دفاع از جان، مال، ناموس و ايستادگى در برابر هر يورش غيرانسانى و نابكارانه را بسته به اجازه مجتهد نمىدانند.
نقش نراقى در جنگ اول: علماى بزرگ و صاحب فتوا و نظر، با فتوا به جهاد و نگاشتن رساله جهاديه، در جنگ اول به نقش آفرينى پرداختند.اما در اين برهه، از نراقى رساله جهاديه ديده نشده و در گزارشها، به جز گزارشى كه سپهر ارائه مىدهد، نامى از رساله جهاديه وى، برده نشده است.
حال، چرا و به چه انگيزه ملا احمد نراقى رساله جهاديه ننگاشته و يا اگر نگاشته نشر نداده و در اختيار حكومت قاجار قرار نداده، به بررسى نياز دارد كه ما پس از ارائه گزارشها درباره رسالههاى جهادى، به اين مقوله مىپردازيم:
در جنگ اول ايران و روس كه به مدت ده سال (شوال 1218، تا شوال 1228) به درازا كشيد دربار ايران وقتى خود را بىپشتوانه دولتهاى خارجى و در تنگناى شديد ديد، دست به كار شد كه از مردم يارى بخواهد تا از اين تنگنا به در آيد و از اين راه دشوار گذر، به سلامت بگذرد .
اين امر، يعنى گرفتن فتوا از علماى بزرگ و مجتهدان نامور، از سوى فتح على شاه، دربار و عباس ميرزا، به عهده قائم مقام بزرگ گذارده شد.وى، حاجى ملا باقر سلماسى و صدرالدين محمد تبريزى را براى گرفتن حكم جهاد، نزد علما فرستاد.
عبدالرزاق دنبلى، منشى عباس ميرزا، از اين رويداد، چنين گزارش مىدهد:
«براى استفتا... از شيخ جعفر نجفى [كاشف الغطاء] و ميرزا ابوالقاسم [قمى] جاپلقى و آقا سيد على محمد [صاحب رياض] نورالله مضاجعهم، به عتبات روانه نمودند و نيز مكاتبات در اين خصوص، به علماى اصفهان و يزد و كاشان، مانند مرحوم حاجى محمد حسين امام جمعه اصفهان و ملا علىاكبر ايجى و آخوندملا احمد كاشى [نراقى] نگاشتند و در اندك مدت، رسائل عديده در رسيد. رسالهها، دراثبات جهاد و غزا و فتوا، كه امروز شاهنشاه و نايبالسلطنه، به راستى غازى راه دين و محيى ملت سيدالمرسلين است، پرداخته و در رساله شيخ جعفر و آقا سيد على، كه رأس و رئيس مجتهدين بودند، صراحتا تعيين نيابت امام و وكالت فقها درين مقام نگاشته و به دلايل واضحه، تصريح نموده كه امروز، محاربات با جماعت روسيه، جهاد است و هر چه به قانون شرع شريف، خراج حسابى از رعايا گرفته، صرف اين راه شود، حلال است و مباشران امور جهاد، به شرط ديانت و امانت از كاتب، تا سر رشته داران نظام جديد. اندوزنده ثواب و مأجور در روز حساب و بر صغير و كبير واجب كه به عزم جهاد و براى تقويت دين و اعلاى كلمه حق و حفظ بيضه اسلام، به واجبى تهيه حرب سازند.
بالجمله، بعد از ورود رسائل، قائم مقام، صدردولت، به مطالعه آنها پرداخته، عمرى صرف ساخت و پس از تحقيق و تدقيق فتاوا، همت بر جمع رسائل نهاد....» (19)
در اين گزارش، سخنى از رساله جهاديه نراقى به ميان نيامده است. شايد به يكى از سببها و علتهاى زير باشد:
.1 درباريان و عباس ميرزا، از وى درخواست رساله جهاديه كردهاند؛ اما او، چون آنان را شايسته نمىدانسته، نخواسته نوشتهاى به دست آنان بدهد و آنان، هر گونه كه بخواهند، از آن استفاده كنند.
.2 شايد ايشان رساله جهاديه نگاشته و به دربار نيز فرستاده، اما چون اختيارهاى لازم را، مانند ديگر فقيهان به شاه نداده، در بار و عباس ميرزا، از اين كه فتوا و رساله جهاديه او را در بين مردم طرح كنند و آن را به همراه ديگر رسالهها به چاپ برسانند و پخش كنند، به خاطر پيامدهايى كه داشته، پرهيختهاند.
.3 شايد ملا احمد نراقى وقتى از محتواى رساله جهاديه كاشفالغطاء، و صاحب رياض آگاه شده و ديده آن دو، برابر مبناى خود، به شاه به گونه گستردهاى اختيار داده و به او اجازه دادهاند كه براى هزينه جنگ از مردم خراج بگيرد (20) و خود وى چنين فتوا و ديدگاهى ندارد و برابر مبنايى كه دارد نمىتواند به شاه چنين حوزه اختيارى گسترده بدهد، از ارائه ديدگاه خود، چشم پوشيده، تا نه مردم سر در گم شوند و به دشوارى بيفتند و نه حكومت در تنگنا قرار بگيرد و نه كسى از اين ناسانى ديدگاهها، بهره نادرست ببرد و آن را اختلاف بين علما بينگارد.
با اين كه منشى عباس ميرزا، در گزارش خود، از همه رسالههايى كه به دربار رسيده و قائم مقام، همت بر گردآورى آنها گمارده، نام برده، از رساله جهادى ملا احمد، نام نبرده، اما محمد تقى سپهر، در گزارش خود از رساله جهادى ملا احمد، نام برده و نوشته است:
«بالجمله، جناب حاجى ملا احمد نراقى كاشانى، كه فحل فضلاى ايران بود و شيخ جعفر و آقاسيد على و ميرزا ابوالقاسم و حاج ميرزا محمد حسين سلطان العلماء، امام جمعه اصفهان و ملا علىاكبر اصفهانى و ديگر علما و فقهاى ممالك محروسه، هر يك رساله نگاشتند و خاتم گذاشتند كه مجادله و مقاتله با روسيه، جهاد فى سبيلالله است و خرد و بزرگ را واجب افتاده است كه براى رواج دين مبين و حفظ ثغور مسلمين، خويشتن دارى نكنند و روسيان را از مداخلت در حدود ايران دفع دهند.
و ميرزا بزرگ قائم مقام، اين مكاتيب را مأخوذ و مرتب كرده، رساله جهاديه نام نهاد.» (21)
از اين گزارش بر مىآيد كه محمد تقى سپهر، تك تك رسالههاى جهادى را نديده، تنها در جريان بوده كه عباس ميرزا، از علماء عتبات ، كاشان واصفهان فتوا خواسته و آنان در پاسخ، رسالههاى جهاديه خود را ارسال داشتهاند و قائم مقام آنها را سامان داده و رساله جهاديه نام نهاده است.
با اين ذهنيت وقتى گزارش در اين باره ارائه داده ، ملا احمد نراقى را هم، با توجه به شناختى كه از او داشته و به موضع فكرى وى آشنا بوده، در رديف رسالهنگاران بر شمرده و از او نام برده است.
يا بگوييم: گزارش محمد تقى سپهر درست است و از اين كه ملا احمد، رساله نگاشته وبه دربار فرستاده، آگاه بوده، اما از اين كه رساله ملا احمد، به خاطر فرقى كه با ديگر رسالهها داشته و اختيار گسترده به شاه نداده و با آنها در يك جا گرد نيامده و چاپ نشده، آگاهى نداشته؛ از اين روى، آن را در شمار ديگر رسالهها آورده است.
به هر حال، به چند دليل گزارش محمدتقى سپهر نمىتواند درست باشد:
.1 چنين رسالهاى از نراقى ديده نشده، نه در منبعى ديگر از آن گزارش آمده و نه خود وى، از آن در فهرست آثارش كه به سال 1228 و 1236 نگاشته، نام برده است.
.2 در رساله جهاديهاى كه قائم مقام سامان داده، رسالههاى چهار تن از فقهاى بزرگ چون : شيخ جعفر كاشفالغطاء، سيد على طباطبايى، ميرزاى قمى و سيد مجاهد (22) ، آمده؛ اما از رساله جهاديه ملا احمدنراقى، خبرى نيست. اما در باب هشتم، فتواى او را بر بايستگى و واجب بودن جهاد، آورده است.
.3 منشى عباس ميرزا، در مآثر سلطانيه، كه پيش از سپهر، كتاب خود را نگاشته (رجب 1241) سخنى از رساله جهاديه ملا احمد، به ميان نياورده است.
.4 از نشانهها و قرينهها بر مىآيد نراقى در زمانى كه دربار و عباس ميرزا از وى درخواست رساله جهاديه كردهاند، در ميزان اختيارات فقيه مجتهد، در ترديد بوده، از اين روى، با مبانى او هماهنگى نداشته كه رسالهاى در باب جهاد و واگذارى اختيارات فقيه به شاه و جواز دريافت خراج براى هزينه جنگ بنگارد. در گاه نگارش كتاب صوم مستند الشيعه به سال 1239 بر اين ترديد باقى بوده است.
نراقى، به سال 1228، وقتى پيوستهاى كتاب تجارت را كامل مىكند، در گاه سخن از زمينهاى خراجى، بر شيعيان روا مىداند كه بر آنها دست يازند. در اين فتوا، فرقى بين سلطان و مردم نمىگذارد و براى سلطان، اولويتى قائل نيست. (23) بنابراين، نيازى به نگارش رساله واجازه دادن به شاه كه از خراج براى جنگ هزينه كند، نبوده است.
اما، اين كه سلطان غيرشيعه از خراج بردارد و هزينه كند، ديدگاه غير از اين دارد و آن را روا نمىداند. (24)
يادآورى: درست است كه ملا احمد، دريارى حكومت براى جنگ با روس، برابر مبناى خود رساله جهاديه را ننگاشته، اما از باب دفاع از مردم ستمديده و پاسدارى از مرزها كه حكومت قاجار داعيه آن را داشته، به يارى و پشتيبانى از حكومت برخاسته و به آن فتوا داده و در برانگيزاندن مردم، نقش كليدى داشته است.
در سيف الامه، كه به سال 1230 نگاشته از شاه قاجار، به بزرگى ياد كرده و ازعباس ميرزا به عنوان «حامى ثغورالاسلام، الغازى فى سبيل الملة البيضاء» نام برده است. (25)
نقش نراقى در جنگ دوم: شاه قاجار، براى برانگيزاندن جنگاوران به جنگ با روس، به سلطانيه رفت (26) و مدت كوتاهى پس از وى، سيد مجاهد و همراهان، در 4 ذيقعده و در روز هيجدهم ذيقعده، ملا احمد نراقى با گروهى از علما، به سلطانيه آمدند:
«در روز هيجدهم [ذيقعده] جناب حاجى ملا احمد نراقى كاشانى، كه از تمامت علماى اثنىعشريه، فضيلتش بر زيادت بود، به اتفاق حاجى ملا عبدالوهاب قزوينى و جماعتى ديگر از علما و حاجى محمد، پسر حاجى ملا احمد، كه او نيز قدوه مجتهدين بود، از راه رسيد.» (27)
و يلوك، نماينده دولت انگليس، گزارش كرده: نراقى و همراهانش، كفن پوش وارد سلطانيه شدند . (28)
سعيد نفيسى، شركت نراقى را در جنگ، مهم ارزيابى مىكند:
«وى در پايان زندگى، در 19 ذيقعده 1241، يعنى سه سال و چهار ماه و چهار روز پيش از آن كه از اين جهان برود، براى شركت در اين ماجرا، وارد چمن سلطانيه شده است و بسيار شگفتاست كه مردى با اين جلالت قدر و بزرگوارى، در زمانى كه پيداست پير و شكسته بوده است، به اين كار تن در دهد و پيداست كه هنگامه ماجرا جويان و دنياپرستان در آن زمان، به اندازهاى بالا گرفته است كه چنين مرد بزرگى را هم از خانه و شهر خويش به اين ميدان مىكشد.» (29)
از اين فراز بر مىآيد كه هنگامه آفرينى دنيا پرستان، نراقى كهنسال را به جبهه نبرد كشانده است. در پاسخ وى بايد گفت: درباريان به هرانگيزهاى وارد كارزار شدهاند، علما و مجتهدان و از جمله نراقى، به قصد دفاع از مردم ستمديده سرزمينهاى اشغالى، رهاندن آنان از چنگ ستم پيشگان و واپس گرفتن سرزمينهايى بوده كه روس از ايران گرفته است. اين مطلب را با دهها دليل و نشانه مىتوان ثابت كرد كه بخشى از آنها را در مقاله «جنگ ايران و روس و نقش علما» يادآور شديم.
شركت ملا احمد در نبرد، خردمندانه و بر اساس معيارهايى بوده كه خود داشته، نه اين كه ديگران او را به اين كار برانگيزند و او هم بدون فكر و درنگ در پيرامون اين نبرد برانگيخته شود و خود را به سختى و دشوارى فراوان، به جبهه برساند.
او در اين حركت شورانگيز، چنان ثابت قدم و استوار بوده و بدون هيچ گمان و ترديد گام برداشته كه حتى عبدالوهاب معتمدالدوله، از رجال سياسى دربار، با آن همه پافشارى كه در مخالفت با جنگ داشته و در ديدار با او، دليلهاى خود را به شرح بيان كرده، نتوانسته در دل او ترديد بيفكند و او را از اين حركت باز دارد.
نويسنده ايران شناس فرانسوى، ژول بونو، در اين باره مىنويسد:
«حاج ملا احمد نراقى، كه مرجع تقليد محسوب مىشد و او را آيت الله مىخواندند، به اتفاق علماى ديگر، فتواى جهاد را صادر كردند.
يكى ديگر از رجال دربار فتحعلى شاه، كه با صدور فرمان جهاد مخالفت كرد، ميرزا عبدالوهاب خان، ملقب به معتمد الدوله بود.
او، به حاجى ملا احمد نراقى گفت: چون شما مرجع تقليد هستيد و در همه نفوذ كلمه داريد، از صدور فتواى جهاد، خوددارى كنيد ، تا اين كه ديگران هم به شما تأسى كنند و از صدور فتواى جهاد، منصرف شوند.
ولى حاج ملا احمد نراقى، پيشنهاد معتمدالدوله را نپذيرفته و گفت: وقتى كافر بر مسلمان حمله ور مىشود، وظيفه هر مسلمان اين است كه به جنگ برخيزد و آن قدر با كافر بجنگد، تا اين كه مزاحمت او را ازبين ببرد.
ميرزا عبدالوهابخان معتمد الدوله، نزد علماى ديگر نيز اقدام كرد و از آقا سيد محمد، كه از بينالنهرين آمده بود، خواست تا از صدور فتواى جهاد منصرف گردد. ولى علماى روحانى، اصرار او را به چشم سوءظن نگريستند....» (30)
اساس فتواى علما و نراقى آيه شريفه زير بود:
«فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل مااعتدى عليكم و اتقوا الله واعلموا ان الله مع المتقين.» (31)
پس هر كس بر شما فزونى جست و از اندازه درگذشت، بر او فزونى جوييد، همانگونه كه بر شما فزونى جسته و از اندازه درگذشته و بپرهيزيد و از خداوند بترسيد كه خدا با پرهيزكاران است.
برانگيزاندن مردم به رويارويى با دشمن: نراقى از هر مجالى بهره مىجست و مردم را به شركت در دفاع مقدس و نبرد با روسيان فرا مىخواند.
محرم و شهادت سالار شهيدان در رويارويى او و ياران باوفايش با دشمن و حماسهآفرينيهاى آنان در كارزار كربلا، بهترين و با شكوهترين مجال بود كه علما و نراقى از آن بهره برند و نيروها و مردمان علاقهمند و عاشق و شيداى امام حسين را به دفاع از ستمديدگان و اسيران در دست روسها برانگيزانند و براى دفاع از عقيده و مرام و سرزمين خود به نبردى شجاعانه وادارند.
علما و نراقى، با استفاده از عشق، علاقه و شيدايى مردم، حماسهاى بزرگ آفريدند و دژى استوار از جان گذشتگان و غيور مردان حسينى در برابر دشمن ساختند.
نراقى با سرودههاى حماسى كه در طاقديس/405 (كتابفروشى فرهومند) بازتاب يافته، افزون بر وصف حماسهآفرينهاى مجاهدان در گنجه و بردع، مردم را در آستانه اربعين بر مىانگيزد كه شورى ديگر آفرينند.
جهانگيرخان، پسر عباسميرزا، در كتاب خود: تاريخ نو، از تلاش نراقى در برانگيزاندن مردم، گزارش مىدهد:
«و چون ماه محرم هزار و دويست و چهل دو، داخل شد. براى تعزيه سيدالشهداء، عليهالسلام، تكايا بسته، علماى اعلام و مجتهدين ذوىالاحترام، مثل جناب آخوند ملا احمد نراقى و جناب آخوند ملامحمد مامقانى، بعد از ذكر مصيبت حضرت سيدالشهداء، لشكريان منصور را به جهاد ترغيب فرموده، شورى در ميان لشكر منصور مىانداختند و دستهدسته و فوجفوج، لشكريان اسلام از مجلس وعظ برخاسته به خدمت نايبالسلطنه آمده، اظهار شوق و تعهد يورش و بىباكى را از كشته شدن و كشتن مىكردند.» (32)
اين انگيزههاى قوى، اين شوقها و شورهاى آسمانى، اين دلهاى لبالب از عشق به خاندان نبوت و حسينبن على (ع) در نبرد ايران با روس شور انگيخت و حماسهاى بزرگ آفريد و در كوتاه مدت، سرزمينهاى از دست رفته به دست آمد. (33) اما كسانى كه خوى و منش يزيدى داشتند، نتوانستند، آنچه را كه به عشق و ايثار به دست آمده بود، پاس بدارند كه شايسته آن نبودند.
روشن است كه با خوى يزيدى و سينه پركينه و انباشته از هوى و هوس و آز و سياهى، نمىتوان سرزمينى را كه با عشق و ايثار و يا حسين گشوده شده پاس داشت.
در جبهه ايران، دو گروه، با دو هدف بودند كه با روسها مىجنگيدند: گروهى با عشق به خدا و آزادسازى اسيران در بند، از براى رضاى خدا و دفاع از عقيده، مرام و سرزمين مقدس خود و گروهى، به عشق، جاه و مقام و ثروت و گستراندن هر چه بيشتر حكومت تباهىآفرين خود .
عباس ميرزا و درباريان، پيشاپيش گروه دنيامدار و جاهطلب در حركت بودند و علما، از جمله نراقى، پيشاپيش مردان عاشق و دينمدار.
دنيامداران و رهبران آنان، كه فرماندهى سپاه، از هر جهت، به عهده آنان بود، به انديشههاى ماليخوليايى گرفتار آمدند و شيطان در دل آنان كه خالى از نور حق بود، به جولان پرداخت و در گرماگرم نبرد، زمينگير شدند و در گرداب اين پندار فرو رفتند كه علما با اين شكوه آفرينى، زمام امور را در دست خواهند گرفت و آنان را از جاى و مقام و از اريكه قدرت، به زير خواهند آورد. از اين روى، در آن هنگامه بزرگ، كه سپاه ايران به سكوى پيروزى بالا مىرفت، جلسههاى سرى بين دنيا طلبان و فرماندهان سپاه روس برقرار شد و طرف روس، كه از گزارشها دريافته بود عباس ميرزا نگران جايگاه خود پس از پدر است و با توجه به نقشآفرينى علما، اين نگرانى براى او بيشتر شده و افزون بر برادران، علما رقيب جدى و قدرتمند او خواهند بود. پيشنهاد داد: سپاه ايران را دچار شكست كند و واپس نشيند، تا سلطنت او پس از پدر، از سوى روس تضمين شود. عباسميرزا پذيرفت و آن صحنه ننگين را به بار آورد :
«... دو سپاه در برابر هم قرار گرفتند. مجاهدين، با عقيده و اخلاص، به دفاع برخاستند و استوار ايستادند.
روس، خواهان آتش بس و صلح شد و پذيرفت كه خسارتهاى ايران را نيز بپردازد. بيشتر مجاهدان، نپذيرفتند؛ زيرا به روشنى و آشكارا، اميد به پيروزى داشتند. روس، نماينده خود را، پنهانى به نزد وليعهد، فرمانده نيروهاى ايران فرستاد و پيشنهاد كرد: بخشى از سپاه ايران را گرفتار شكست كند، تا روس بپذيرد كه او پس از پدر سلطان ايران باشد.
وى پذيرفت، و مجاهدان، با آنچه سلاح و نيرو داشتند، در ناحيهاى قرار گرفتند و سپاه ايران، رو سوى ديگر.
سپاهيان ايران، به دستور فرماندهى، منطقه را ترك كردند. چند ساعتى آتش رد و بدل شد، تا اين كه از سپاه ايران كسى نماند، يا فرار كردند و يا كشته شدند.» (34)
حامد الگار مىنويسد:
«عباس ميرزا از آن بيم داشت كه موفقيتهاى جنگى او را در اثر حضور آقا سيد محمد بدانند؛ از اين روى، آهنگ پيشروى خود را كند كرد.» (35)
اين گزارش را شاهدها و نشانههاى تاريخى تأييد مىكنند و ماده هفتم قرارداد تركمان چاى به روشنى بر آن دلالت مىكند، زيرا در اين قرارداد، وليعهدى و پادشاهى عباسميرزا از طرف روس پذيرفته شده است:
«... از امروز شخص والا مقام، والا حضرت شاهى، شاهزاده عباسميرزا جانشين و وليعهد تاج و تخت ايران بشناسد و از آغاز جلوس، او را فرمانرواى مشروع كشور شاهى بداند.» (36)
البته شمارى از تاريخنگاران، با گزارشهايى كه دادهاند و سياستمداران با تحليلهاى خود، خواستهاند وانمود كنند: شكست سپاه ايران را از روس، آصفالدوله، رقم زده است؛ چون با اين كه به دستور شاه، 18هزار سپاهى و به نقلى 20 هزار سپاهى و 110 عراده توپ (به نقلى 10 عراده) در اختيار او گذاشتند، او، نه تنها در دفاع كوتاهى ورزيد كه نخستين كسى بود كه از برابر سپاه روس فرار كرد. (37)
از اين روى قائم مقام در اشعارى به نكوهش وى پرداخته است. (38)
شمارى گفتهاند: نه عباس ميرزا سبب شكست شده و نه آصفالدوله، بلكه در گرماگرم جنگ، وقتى عباس ميرزا دستور داد: فرزندان او را از تيررس توپهاى روسى دور كنند، خادمان ايشان بىاحتياطى كردند، فرزندان وى را آشكارا از صحنه نبرد به كنار بردند كه اين حركت سبب شد سپاهيان ايران بپندارند، روس در حال غلبه است، از اين روى فرار كردند و تمام نقشهها نقش بر آب شد. (39)
امااز آنجا كه گزارشگران رسمى، مانند سپهر و ديگران گزارش دادهاند:
«نايبالسلطنه به اتفاق آصف الدوله، ناچار دنبال هزيمتيان گرفتند و تا كنار رود ارس براندند.» (40)
و قضاياى بعد، از جمله ماندگارى آصفالدوله بر سرير حكمروايى تبريز و... نمىتوان وى را سبب شكست دانست و بايد گفت: فرار او با هماهنگى بوده است. عباس ميرزا با آصفالدوله از خط مقدم فرار مىكنند و به كنار رود ارس مىآيند و فتحعلى شاه هم از عباس ميرزا، دلجويى مىكند (فهرس التواريخ/401) .
و شمارى ديگر، در دفاع از عباس ميرزا نوشتهاند: حتى خارج كردن فرزندان عباس ميرزا، از صحنه كارزار، برابر طرح آصفالدوله بوده است.
و افزون بر همه اينها براى بىگناه جلوه دادن عباس ميراز در شكست ايران از روس، از نامهاى سخن به ميان آوردهاند كه عباس ميرزا، به فرزندش محمد ميرزا (جهاد دفاعى و صليبى/152) نگاشتهاست:
«اما اين بار نيز، ندانمكاريهاى دوستان و نابكاريهاى دشمنان و انزواى روحانيت شيعه علت محدثه و مبقيه جهاد با روس در نتيجه شرابپاشيهاى گسترده و حساب شده داخل و خارج، خيلى زود پيروزيهاى سريع و چشمگير و روزافزون اوليه را به شكستى فاحش مبدل كرد.»
نراقى در 18، يا نوزده ذيقعده 1240ه.ق. با اين كه پير و شكسته بود، با شور و شوق فراوان و با انگيزه عالى دفاع از ستمديدگان و كيان دين و مرزها و سرزمينهاى مقدس كشور اسلامى، كفنپوش وارد ميدان كارزار شد و پس از سختيهاى بسيار، به خاطر گفتوگوهاى ذلتبار پشتپرده و درهاى بسته و سهلانگارى در فتح قلعه استراتژيك شوشى و شكستخورده وانمود كردن سپاه، پيش از ربيعالثانى .1242 يا پس از آن، منطقه جنگى راترك گفت و به زادگاه خويش، كاشان، بازگشت و در 23 ربيعالثانى 1245ه.ق. چشم از گيتى فرو بست. (41)
در اين برهه؛ يعنى از ربيعالثانى 1242، تا 23 ربيعالثانى 1245، با اندوه و غم روزگار را سپرى كرد. با اين كه روزگار پراندوهى را مىگذراند، اما نشاط و شادابى علمى را از دست نداده بود. در جمادىالاولى 1242، كتاب اطعمه و اشربه مستندالشيعه را به پايان مىرساند . (42) در همين برهه است كه شيخ مرتضى انصارى به كاشان مىآيد و از محضر وى بهره مىبرد و در تاريخ شوال 1244، از وى اجازه روايى دريافت مىكند. (43) شيخ انصارى، كه همدم و مونس نراقى در واپسين روزهاى زندگى وى بوده، درباره غم و اندوه نراقى مىگويد:
«استاد ما ملااحمد نراقى، هر وقت از جنگ قفقاز سخن به ميان مىآمد، گريه مىكرد.» (44)
نراقى از اين مىسوخت و مىگداخت كه علما و مردم با آن همه شور و هيجان و براساس وظيفه شرعى و دينى و براى دفاع از ستمديگان در بند روس فزونىخواه و جنگطلب و تجاوزگر و كيان دين و مرزهاى ايران اسلامى، پا به عرصه كارزار گذاشتند و خود وى، با آن سن بالا و پيرى و شكستگى، افزون بر تأييد شاه و حكومت قاجار، در ميدان حاضر شده و در جنگ شركت جسته، اما بىبرنامگيها، بىتدبيريها، سهلانگاريها و از همه دردناكتر، خيانتها و جاهطلبيها و رقابتها، كار را به اين جا رساند و سپاه ايران، چنين ساده، تاروپودش از هم گسست و شرمنده و سرافكنده واپس نشست.
نراقى خوب مىدانست كه اين تجربه تلخ، در آينده نيز اثر مىگذارد و آيندگان را نيز از تكاپو و ايستادگى در برابر ستم پيشگان و يورش و هجوم قدرتهاى خارجى باز مىدارد.
او، دريافته بود، نااميدى كه امروز و پس از شكست رسوايى ايران از روس، گريبان مردم را گرفته و در دل و جانشان لانه گزيده بود، سخت تباهىآفرين است و مردم را از شورانگيزى، حركت، تكاپو، به خمودى، بىحركتى و انزوا مىكشاند كه شومترين و فاجعهآميز ترين بيمارى است، نه به زودى درمان مىپذيرد و ريشهكن مىشود و نه مىشود در جايى گرفتاران به آن را قرنطينه كرد و جلوى سرايت بيمارى را به ديگران گرفت.
البته آن آغاز و اين فرجام، عبرتها و درسهايى براى علما و فقيهان پس از نراقى داشت كه به پارهاى از آنها اشاره مىكنيم:
.1 علما و فقيهان دريافتند كه نمىشود به حاكمان ستم اعتماد ورزيد و حتى در كارهايى كه به خير و صلاح امت اسلامى است، به ناگزير بايد با حاكمان ستم همراه شد، بايد به گونهاى برنامهريزى شود كه به همان سان كه دوپشتوانه معنوى و برانگيختن و بسيجمردم نقشآفرينى مىكنند، در تصميمگيريها، برنامهريزيها، بهرهبردارى از نيرو و توان مردمى، در جزء جزء كارها و سير حركت، نقشآفرين باشند. نه اين كه نيرو بيافرينند، زمينه را آماده سازند بازدارندهها و مانعها را يكى پس از ديگرى از سر راه حركت بردارند و در برابر هر ستيزهجو و راهبندانى، بايستند و دشمن قدرتمند را، در هر عرصه و ميدان، زمينگير كنند و ريشهاش را بسوزانند. سپس كارها را به دست ديگران بسپارند و خود تماشاگر باشند. در برابر ندانمكاريها، سهلانگاريها، خيانتها، ستمها، بىدادگريها و... آنان نتوانند كارى بكنند.
از اين روى، شيخ انصارى شاگرد برجسته ملااحمد نراقى، وقتى محمد شاه، در گاه محاصره هرات، از وى درخواست فتوا مىكند، فتوا نمىدهد و در علت آن مىگويد:
«من به اين پادشاهان اعتماد ندارم. علما در جنگ قفقاز اعتماد كردند؛ اما به آنها خيانت شد.» (45)
.2 دريافتند فقيه جامعالشرايط، برخوردار از پشتيبانى مردم، آنگاه مىتواند هدفها، برنامهها و آرمانهاى خود را كه همان آموزهها، احكام و برنامههاى اسلام است، پياده كند و به پيش ببرد كه در رأس هرم قدرت قرار بگيرد و تمامى ضلعها، زاويهها و پهلوهاى آن، در كف با قدرت شايستگان باشد و شايستگان در جاىجاى جامعه حكمفرما و زمام امور را در دست داشته باشند.
ولايت فقيه، به سوى عدل، داد، برابرى، برادرى، همدلى، همراهى، ريشهكن كردن ستم، آقايى و سرورى انسان و تعالىبخشى به او در حركت است و نظام شاهنشاهى، بهسوى بىداد، نابرابرى، دوگانگى ستمپرورى و پست كردن و پست شمردن انسانها و ارزش ندادن به جايگاه انسانى انسان .
از اين روى، اين دو، حتى در يك اقليم نمىگنجند، چه برسد كه يك هدف و آرمان را دنبال كنند و براى سلامت، رفاه و تعالى يك جامعه به تلاش برخيزند كه اين كار، غير ممكن است .
.3 دريافتند كه صاحبان قدرت، جاه و مال، تا وقتى با علما همراه، همگام و همپيمان هستند كه تلاش، حركت. موضعگيرى و سخن آنان، هيچگونه ناسازگارى با جايگاه صاحبان قدرت نداشته باشد و افزون براين سخن، براى حفظ جايگاه و پايگاه خود، به آنان نيازمند باشند. همين كه احساس كنند كه تلاش، حركت و سخن و موضعگيرى عالمان دين و فقيهان، با جايگاه و منافع آنان در ناسازگارى است و يا به آنان نيازى ندارند كه جايگاه و پايگاه خود را استوار ساختهاند، به گوناگون حيلهها، ترفندها، دسيسهها آنان را كنار مىزنند و به سوى هدفهاى مادى خويش، بدون توجه به هشدارها، اندرزها و پيامهاى آنان، به پيش مىروند.
.4 درس ديگرى كه بايد از اين رويداد مهم علما، فقيهان و بويژه كسانى كه مرجع، ملجأ و پناهگاه مردم هستند و در رويدادهاى كوچك و بزرگ، نقش مىآفرينند، بگيرند و بياموزند، افزون بر اين كه خود از مسائل سياسى، آگاهى دارند، هشيارند. خيلى زود به هدفها، نيتها و برنامههاى جريانها و قدرتهاى سياسى پى مىبرند و جريانشناس و چهرهشناسند، از پيرامونيان و مشاوران آگاه، زيرك، تيزنگر، جريانشناس و داناى به مسائل سياسى و پيچيدگيهاى آنان و با همه اين ويژگيها، تقواپيشه، شجاع و تسليمناپذير در برابر تهديدها و تطميعها، برخوردار باشند، تا صاحبان قدرت و مال، پيرامون آنان گرد نيايند و اخبار و تحليلهايى كه سازگار با منافع و جايگاه خودشان است، به وى القاء كنند و به آن سمتوسويى كه مىخواهند آنان را بكشند.
.5 درس ديگرى كه بايد بياموزند، رويدادهاى بزرگ زندگى خويش را، يا خود بنگارند و يا انسانهاى تقواپيشه و امانتدارى را به اين كار بزرگ برگمارند كه زيرنظر و اشراف خود، رويدادهاى زندگىشان را بنگارند، تا تحريفگران، قلمبمزدها، وابستگان به قدرتها و بيگانگان، به دلخواه، رويدادهاى زندگى آنان را ننگارند و آنها را واژگونه جلوه دهند و در آينده و چه بسا در حال، خداىناخواسته از آنان چهرههاى زشتو نفرتانگيز، بريده از مردم و وابسته به قدرتها و... بسازند و تمامىتلاش و تكاپو و تعالىخواهى آنان را در راه خدا و مردم، پست و بىمقدار و يا در راستاى هدفهاى دنيوى و مادى جلوه دهند و از مدار الگو شدن براى نسلهاى بعدى به كنارشان زنند، كه چنين مباد.
پىنوشتها:
.1 عوائدالايام، ملا احمد نراقى34/، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، قم؛ مثنوى طاقديس، ملااحمد نراقى، به اهتمام حسن نراقى8/ مقدمه.
.2 مكارمالآثار ميرزا محمد على معلم حبيبآبادى، ج4/1236، وحيد بهبهانى، على دوانى227/، اميركبير، تهران.
.3 عوائدالايام60/، مقدمه.
.4 نخستين روياروييهاى انديشهگران ايران...، عبدالهادى حائرى336/، اميركبير، تهران .
.5 قصصالعلماء، تنكابنى132، اسلاميه، تمدن.
.6 ولايت فقيه از ديدگاه اهلسنت، فاروق صفىزاده22/، نشر نذير.
.7 مستند الشيعه، ملا احمد نراقى، ج10/161، تحقيق و نشر مؤسسه آلالبيت، قم.
.8 الرسائل والمسائل، ملااحمد نراقى، نسخه خطى، كتابخانه آيت الله گلپايگانى، شماره 9/ .85
.9 مستند الشيعه، ج13/ .351
.10 عوائدالايام، چاپ سنگى، بصيرتى، قم.
.11 مثنوى طاقديس23/، .25
.12 مستندالشيعه، ج10/ .166
.13 عوائدالايام581/؛ مستند الشيعه، ج2/87، چاپ قديم.
.14 مستند الشيعه، ج10/ .576
.15 عوائد الايام86/، مقدمه.
.16 مستند الشيعه، ج5/ .188
.17 همان321/.
.18 عوائد الايام599/.
.19 مآثر سلطانيه146/.
.20 كشفالغطاء .394
.21 ناسخالتواريخ، ج1/ .181
.22 الذريعه، ج5/295؛ سيد محمد مجاهد، پيشاهنگ جهاد93/.
.23 مستندالشيعه، ج14/231، .227
.24 همان225/.
.25 سيفالامه40/، چاپ سنگى.
.26 دين و دولت در ايران، حامد الگار 150/.
.27 ناسخالتواريخ، ج1/ .365
.28 دين و دولت در ايران152/؛ نخستين رويا روييهاى انديشهگران ايران333/.
.29 تاريخ اجتماعى و سياسى ايران، سعيد نفيسى، ج2/57؛ ج2/106 قديم و جديد.
.30 مثنوى طاقديس17/، به نقل از مجله خواندنيها، سال.41 شماره 74، 11خرداد 1350/40، .42
.31 سوره بقره، آيه .193
.32 تاريخ نو29/ .30
.33 ايران در دوره سلطنت قاجار، شميم99/.
.34 معارف الرجال، ج2/.136 همين مطلب را شيخ انصارى از استاد خود، ملااحمد نراقى، نقل مىكند. ر.ك: زنگى نامه استاد الفقهاء، شيخ انصارى، ضياء الدين سبط الشيخ/ 59، كنگره شيخ انصارى.
.35 دين و دولت در ايران154/.
.36 تاريخ اجتماعى و سياسى ايران، ج2/ .260
.37 سياستگران دوره قاجار، ج2 / .29
.38 همان؛ ادبيات در جنگهاى ايران و روس، هدايت الله بهبودى/ 4140، حوزه هنرى.
.39 تاريخ تحولات سياسى و روابط خارجى ايران، ج2 / .266
.40 ناسخ التواريخ، ج1 / 373؛ روضة الصفا، ج9 / .655
.41 عوائدالايام86/، مقدمه.
.42 مستند الشيعه، ج15/ .269
.43 زندگى و شخصيت شيخ انصارى130/.
.44 زندگىنامه استاد الفقهاء شيخ انصارى، ضياءالدين سبط الشيخ59/، گنگره شيخ انصارى .
.45 همان155/.