غلامحسين احمدى (1)
اين مقاله درصدد است طبق نظر ملامحمدمهدى نراقى، جريان فيض را از مبدا فيض كه واجب الوجود و نور الانور باشد تا به انتهايىترين حلقه وجود پىگيرد و واسطههاى فيض حق تعالى را كه عالم عقول طولى و عرضى و ارباب انواع مىباشد نشان دهد و در بيان اين هدف از نظريههاى فيلسوفان مشاء و اشراق استفاده نموده و در ضمن آن به بعضى از اوصاف و خصوصيات عقول مجرده و تعداد آنان نيز اشارت رفته است.
فيض بهمعناى روان شدن آب يا هر مايع ديگرى است. فاضل السيل; يعنى سيل عظيم جارى شد به گونهاى كه از دو سوى رودخانه و نهر به اطراف جارى شد. فيض بهمعناى ريزش كردن و اعطا كردن نيز آمده است. فاض الماء فيضا: اذا كثر حتى سال من جانب الوادى. اما از باب استعاره يا مجاز به وهاب، فياض نيز اطلاق مىشود. (2)
در اصطلاح، فيض به فعل فاعلى اطلاق مىگردد كه اولا: آن فاعل فعلش هميشگى و مداوم باشد. بنابراين اگر فاعلى فعلش ابتدا و يا انتها داشتهباشد يا احيانا در اواسط قطع شدهباشد بدان فياض نگويند.
ثانيا: فعلى كه آن فاعل انجام مىدهد بدون عوض باشد به عبارت ديگر فاعل در قبال انجام فعل، طالب منفعتى نباشد.
ثالثا: بدون غرض و هدفى فعل را تحقق بخشيده باشد. با توجه به شرايط سهگانه فوق فقط حق تعالى كه صرف الوجود و واجبالوجود من جميع الجهات و الحيثيات است مىتواند مبدا فياض باشد، اما ديگر موجودات هر چند ممكن است واسطه در انتقال فيض باشند، ليكن نمىتوانند مبدا فيض و فياض باشند.
در طول تاريخ علوم عقلى، رجال دين قدرتمندترين و با انگيزهترين رقيبان فلسفه به حساب مىآمدند كه همواره اصول و قواعد فلسفى را به چالش طلبيدند و گاه تا مرز تكفير و تفسيق فيلسوفان پيش رفتند و توافق و همگامسازى عقل با نقل از مهمترين مشغلههاى فكرى فيلسوفان مسلمان را تشكيل داد.
مسئله خلقت عالم و قدرت حق تعالى در ايجاد موجودات عالم هستى از مهمترين عوامل طرح مسئله فيض مىباشد. ظاهر نصوص دين، خبر از حدوث عالم هستى دارد، اما در مقابل قواعد و اصول فلسفى عالم را قديم مىداند و افلوطين براى حل مشكل خلق عالم، نظريه فيض را مطرح كرد. (3) البته اين به تنهايى علت طرح مسئله فيض نيست، بلكه در كنار آن بايد موجودات عالم هستى را هم لحاظ كرد. موجوداتى را كه خداوند ابداع كرده كثير، متنوع و مختلفاند. بخشى از آنان مجرد (مانند عقول و نفوس) و بخش ديگر مادى (مانند اجسام فلكيه يا عنصريه) هستند. (4)
در اينجا سؤالهاى متعددى مطرح است:
1- رابطه حق تعالى با موجودات چگونه است؟ آيا همه موجودات در عرض هم با حق تعالى رابطه يكسانى دارند؟ به عبارت ديگر حق تعالى كه صرفالوجود است و وجود كه مهمترين و اصلىترين كمال باشد از او سريان يافته آيا در همان مرتبه نخست همه را شامل مىشود يا آنكه به ترتيب «الاشرف فالاشرف» جريان مىيابد تا به مرز عدم مىرسد.
2- فيض و فياضيتبا مجعوليت و عليت و معلوليت چه رابطهاى دارد؟ آيا براساس نظام على، فيض از حق تعالى جريان مىيابد؟ يكى از صفات كمال حق كه عين ذات لايتناهى حق تعالى است قدرت اوست و با مشيت و كن تكوينى، موجودات را از عدم به دار وجود رهنمون ساخته است. كيفيت تعلق قدرت و مشيتبه مقدورات چگونه است؟ آيا به همه در عرض هم تعلق مىگيرد يا آنكه براساس يك نظام خاص كه آن نظام نيز ساخته و پرداخته مشيتباشد اقدام به خلقت نمودهاست؟
فيلسوفان براى حل مشكل، نظريه فيض را مطرح كردهاند و قائل شدهاند كه فيض وصفى استبراى متجددانى كه در طول هم از واحد مطلق ناشى مىشوند. (5) آنها مهمترين اصول فلسفى را در ذيل اين مسئله به تفصيل آوردهاند تا نشان دهند وجود، مراتب و نشآت مختلف طولى دارد كه اختلاف آنها به كمال و نقص است و فيض حق با مرور از اين مراتب تا به اسفل مراتب امتداد مىيابد. (6)
مرحوم نراقى تصريح دارند كه افاضه مثل جعل و عليت است كه به استتباع برمىگردد و فيضان و مجعوليت و معلوليتبه تعلق و تبعيت. (7)
منظور از تبعيت، صرف اعتبار كه ساخته و پرداخته وهم و خيال باشد نيست، اما مىتواند به معناى ترتب و ظليتباشد. معلول را با اعتبارهاى مختلف مىتوان لحاظ كرد; اگر در مقايسه با علتش در نظر گرفته شود امرى اعتبارى است، يعنى ظل آن ذى ظل و تجلى و عكسى از آن عاكس اما اگر با قطع نظر از علتش لحاظ شود امرى است متحصل و مستقل. (8) بنابراين، نظام هستى بر مدار عليت مىچرخد كه با يك نظام خاص معاليل از علت العلل، فيضان مىيابد. با پذيرفتن اصل عليت، پذيرش سلسلهاى از موجودات در طول هم (قاعده الواحد) و مناسبت و سنخيتبين علت و معلول نيز ضرورت مىيابد. و نمىتوان انتظار داشت كه اجسام كه با الوهيت هيچ مناسبتى ندارند بىواسطه از حق تعالى صادر شدهباشد، بلكه نخستين حلقه از حلقات نظام هستى بايد با حق تعالى مناسبتى داشته باشد تا نشان از اوصاف و جمال علتش باشد. و همينطور هر حلقه لاحق با سابق بايد از حيثى سنخيت داشتهباشد و از جنبه ديگر تفاوت. «كل سابق باطن اللاحق و مظهره، و كل لاحق ظاهر السابق و مظهره» . (9) در اين تفكر فلسفى، با عوالم مختلف هستى روبهرو مىشويم كه بينشان رابطه عليتبرقرار است. (10)
نراقى در برخى آثارش تصريح مىكند كه عوالم وجود عبارتاند از: عالم ربوبيت، عالم عقول و عالم اجسام، (11) اما در جاهاى ديگر ترتيب فيض را اينگونه تبيين مىكند: عالم عقول، عالم ارواح و عالم اجسام. (12)
قاعده الواحد (الواحد لايصدر عنه الا الواحد) از مهمترين اصول فلسفى است كه در بسيارى از مسائل ديگر تاثير گذارده است و تقريبا تمام فيلسوفان مسلمان حتى فارابى كه نخستين فيلسوف مسلمان باشد آنرا به تفصيل بيان كردهاند و با استفاده از اين اصل در صدد برآمدند تا سلسلهاى از نظام هستى را شكل دهند كه در آن سلسله هر موجودى بالضروره جاىگاه ويژه خودش را دارد و هيچ موجودى خارج از آن سلسله از علت تحقق نخواهد يافت و علتحتى علت مطلق و علةالعلل فقط در چارچوب اين نظام مىتواند تاثير بگذارد و كثرت بهواسطه از حق تعالى صادر نمىشود، بلكه بايد در قالب يك نظامى اين كثرتها به آن وحدت برگردند. كثرتى كه از آن سخن مىرود امرى است ضرورى و غير قابل تشكيك و امر ضرورى را نمىتوان ساخته و پرداخته وهم و خيال دانست «و همه موجودات را نمىتوان به يك وجود مطلق و يا يك وجود متعين داراى شؤون اعتبارى محصور كرد» . (13)
مفاد قاعده اين است كه از علت واحد بسيطى كه در ذاتش جهت تركيبى و كثرت ندارد فقط يك معلول صادر مىشود واحد مقابل كثير است; يعنى امرى كه از اجزا و آحاد متباينه غير قابل برگشتبه جهت وحدت تشكيل نشده. (14) تصديق مفاد قاعده نيازى به برهان و استدلال ندارد، بلكه رد آن منجر به انكار ضروريات مىشود (15) و براى همين است كه ابن سينا عنوان فصل مربوط به قاعده الواحد را «تنبيه» گذارده و خواجه طوسى قائل است: «هذا الحكم قريب من الوضوح و لذلك رسم الفصل بالتنبيه» ، (16) اما در عين حال حكماء در آثارشان دلايل مختلفى براى اثبات قاعده اقامه كردهاند كه مهمترين آنها مبتنى بر قاعده سنخيت است كه براساس اصل سنخيتبين علت و معلول يك رابطه خاصى برقرار است كه معلول با علت ديگرى و علتبا معلول ديگرى آن رابطه خاص را ندارد و همين رابطه خاص است كه منشا صدور معلول خاص از علتخاص مىشود و اگر اصل سنخيت ملغا گردد لازم مىآيد هر معلولى از هر علتى صادر شود و هر علتى، علتبراى صدور هر معلول بشود كه ضرورتا باطل است (17) و اگر از علت واحد كه فقط جهت واحد دارد معلولهاى كثير بما هى كثير و متباين كه به جهت واحد برنگردد صادر شود لازم مىآيد در ذات علت، جهات كثير و متباين باشد تا منشا صدور معلولهاى كثير باشد در صورتى كه فرض آن است علت امرى بسيط است: «هذا خلف، فالواحد لايصدر عنه الا الواحد و هو المطلوب» . (18)
بنابراين، طبق قاعده الواحد در نزد همه حكيمان از واجب الوجود فقط يك موجود بيشتر صادر نمىشود كه صادر اول يا نور اقرب و يا عقل اول باشد و صادر اول منشا نخستين حلقه از سلسله عوالم هستى است كه معروف به عالم عقول يا انوار قاهره استبه دنبال آن دومين سلسله نظام عالم هستى در نزد اشراقيين، عقول طوليه است و متعاقب آن عالم طبيعتيا اجسام.
در اينجا ابتدا به اثبات عالم عقول و بهدنبال آن به جزئيات آن عالم مىپردازيم:
براى اثبات عالم مفارق قدسى، براهين مختلف و متنوعى اقامه كردهاند كه مهمترين آنها قاعده «امكان اشرف» است. اين قاعده طبق نقل صدر المتالهين از فيلسوف اول ارسطو به ارث رسيده (19) و شيخ اشراق آن را از قواعد اشراقيه به حساب آورده است. (20) اين اصل از اصول عظيم فلسفى است كه از قاعده الواحد نشات گرفته و بسيارى از مسائل فلسفى مبتنى بر آن است. (21) در توصيف اين اصل آمده است: «و هذا اصل شريف برهانى عظيم جدواه كريم مؤداه، كثير فوائده، متوفر منافعه، جليل خيراته و بركاته» . (22) مفاد اين قاعده اين است كه واجب است ممكن اشرف در مراتب وجود، قبل از ممكن اخس بوده باشد و هرگاه ممكن اخس افتشود بايد ممكن اشرف قبل از آن بوده باشد. (23) در بيان اثبات آن آوردهاند: هرگاه ممكن اخس از حق تعالى صادر شده باشد، ممكن اشرف بايد پيش از آن صادر شده باشد در غير اينصورت اشكالات زير لازم مىآيد:
الف) صدرو كثير از واحد;
ب) اشرف بودن معلول از علتش;
ج) وجود موجودى اعلى و اشرف از حق تعالى.
اما وجه لزوم: اگر ممكن اخس از حق تعالى صادر شدهباشد ولى ممكن اشرف قبل از آن صادر نشده باشد، بلكه همراه ممكن اخس از علت كل صادر شدهباشد لازم مىآيد اخس و اشرف از واجب الوجود كه ابسط البسائط است صادر شده باشد، در اين صورت، صدور كثير از واحد لازم مىآيد كه با قاعده الواحد ناسازگار است. براساس اين قاعده كه در صفحات قبل آمده از واحد بما هو واحد يا واحد حقيقى فقط يك چيز صادر مىشود. اما اگر اشرف نه قبل او نه همراه اخس صادر شده باشد، بلكه بعد از اخس از واجب الوجود صادر شده باشد، اشكال دوم يعنى اشرف بودن معلول از علت لازم مىآيد. و اگر اشرف هرگز از علت صادر نشود با اينكه امرى ممكن است در اينصورت اشكال سوم; يعنى وجود موجودى اعلى و اشرف از حق تعالى لازم مىآيد. اين هر سه اشكال، محال و ممتنع است در نتيجه واجب است اشرف قبل از اخس صادر شده باشد.
عقول و موجودات مفارق، اشرف و در عين حال ممكناند و وقتى اخس (عالم اجسام و طبيعت) از حق تعالى صادر شده، واجب است قبل از آن عقول صادر شده باشد. (24)
مرحوم نراقى از همين قاعده در اثبات عالم عقول كمك گرفته و فرموده است: «الممكن الاخس لايسبق الاشرف الوجود و الا ارتفع المناسبة الاكثرية تكثره، و لزم خلاف الفرض، او جواز وجود ما هو اشرف من الواجب او صدور الكثير من الواحد، او اشرفيه المعلول من علته» . (25)
شرط جريان قاعده اين است كه فقط براى اثبات مبدعات بهكار گرفته شود نه معدات; زيرا معدات با تغيير استعداد تغيير مىكنند، اما مبدعات بهخاطر آنكه ماده ندارند از استعداد و تغيير مصوناند. (26) از همين شرطى كه مرحوم نراقى براى قاعده در نظر گرفته، فهميده مىشود كه اين قاعده در جهت اثبات عالم عقول بهكار گرفته شده. اما ديگران علاوه براين شرط، شرط ديگرى نيز لحاظ كردهاند و آن اينكه اشرف با اخس در ماهيتبا يكديگر متحد باشند، (27) ليكن براساس اصول حكمت متعاليه كه قائل به اصالت وجود و تشكيك در وجود است، اختلاف مراتب و افراد وجود را به كمال و نقص مىداند. اين قاعده مىتواند در اثبات ممكن اشرفى كه با ممكن اخس در تحت ماهيت نوعى واحد قرار نگرفتهاند بهكار گرفته شود; زيرا همان اتحاد آنها (اشرف و اخس) در طبيعت وجود براى جريان يافتن قاعده كفايت مىكند. (28)
مرحوم نراقى به دنبال بيان قاعده امكان اشرف در صدد بيان اشكالات وارده بر قاعده و جواب از آن برآمده كه به لحاظ آنكه در اهداف مقاله تاثير مهمى ندارد از ذكر آن خوددارى و خوانندگان را به كتب مربوطه ارجاع مىدهيم. (29) در ادامه مرحوم نراقى به اختصار براهين ديگر اثبات عالم عقول را بيان كردهاست، از جمله آنكه جسم از باب آنكه همراه با ماده و خصوصيات ماده است مستقيما نمىتواند از حق تعالى كه مجرد صرف است صادر شدهباشد; بهخاطر قاعده سنخيت و مناسبت، لذا لازم است موجوداتى واسطه بين اجسام و حق تعالى باشند كه آنها موجودى مفارق و مجرد هستند. (30)
مشهورترين نظريه در نزد فيلسوفان مسلمان در مسئله تعداد عقول مفارقه برگرفته از علم هيات قديم و افلاك نهگانه است كه قائلاند برپايه علم و تعقل از ثوانى موجودات مفارق و نفوس و اجسام فلكى صادر مىشود. و در شرح آن مىگويند: به ازاى هر فلك، عقلى يافت مىشود و عقل دهم براى صدور عناصر و اجسام عالم طبيعت ضرورى است، لذا تعداد عقول دهتاست كه به عقول عشره معروف است. (31)
مرحوم نراقى نظريه مشائين را بهصورت موجز ذكر كرده و مىفرمايد: «و لكونها تسعة ثبتت العقول العشره، اذ فى اولها جهه راجعه الى الحق الاول من وجوده و وجوبه و تعقله لهما و لجلاله الحق، واخرى راجعه الى نفسه من امكانه و تصوره و تعقله لهما، فيصدر بالاولى عقل و بالثانيه فلك، و هكذا فى كل عقل الى ان يصدر عن التاسع تاسع الافلاك و عاشر العقول و لضعف جهته الالهيه لايصدر منه الاعالم العناصر» . (32)
فارابى نظريه مشائين را با تفصيل آورده است مبنى بر آنكه بر پايه فيض از حق تعالى وجود ثانى يا عقل اول افاضه مىشود و صادر اول همانند حق تعالى موجودى است مجرد كه هم تعقل واجب تعالى را مىكند و هم تعقل خويشتن را. به اعتبار اول، عقل دوم از عقل اول صادر مىشود و به اعتبار دوم آسمان اول تحقق مىيابد و هكذا در اثر تعقل عقل دوم، واجب الوجود را عقل سوم و در اثر تعقل ذاتش كره كواكب ثابته بهوجود مىآيد. اين سلسله ادامه مىيابد تا به عقل نهم مىرسد، آنگاه از عقل نهم عقل دهم و كره قمر صادر مىشود و عقل دهم ايجاد كننده عالم عناصر است. (33) و با تحقق يافتن عقل دهم كه همان عقل فعال و روحالامين و روحالقدس باشد (34) عقول مفارق به اتمام مىرسد.
افاضه عقول براساس نظام ترتيب طوى الاشرف فالاشرف از وحدت به كثرت خواهد بود تا آن كثير به واحد ارتباط يابد. (35) عقولى كه به حقتعالى اقرباند جمعيت آنها شديدتر و از كثرت دورترند و وجودشان قوىتر است و تغاير آنها با حق تعالى خفيفتر و تا جايى كه بين حق و اولين مظاهر او تغاير اعتبارى وجود دارد، نه حقيقى و مظهر اجمالى تمام اسماء و صفات حق تعالى است و براساس قاعده امكان اشرف از همه جواهر قدسى اشرف است (36) و كمال و نقصى كه در عقول يافت مىشود به حسب مرتبه فاعليتشان است نه به سبب قابليتشان; چرا كه ماده و استعداد ندارند تا قابليتى داشته باشند و اگر هر عقلى از عقول هم از ما فوق تاثير مىپذيرد و منفعل مىشود و بر مادون تاثير مىگذارد دليل بر دو جهت انفعال و فعل داشتن و مركب بودن آنان نيست; زيرا انفعال، زمانى ملازم با تركيب است كه مقابل فعل باشد، اما اگر انفعال از مافوق به معناى نفس وجودشان باشد مقابل فعل نيست تا تركيب لازم آيد. بنابراين، انفعال دو معنا دارد. انفعال كه در آنها نباشد تغيير نيز نخواهد بود، در نتيجه مثل حق تعالى هر آنچه براى آنها ممكن باشد واجب مىشود. (37)
بر اساس قاعده الواحد، از حق تعالى كه موجودى فوق تمام است فقط يك موجود مفارق بسيط تام صادر مىشود، اما همين موجود تام، كثرت و محدوديت ذاتى اوست و نمىتواند مثل حق تعالى واحد حقيقى و نامتناهى باشد; به لحاظ آنكه در مرتبه معلوليت قرار گرفته و نسبتبه علتش ضعيفتر و محدودتر است در نتيجه جهات عدمى در آن يافت مىشود و از طرف ديگر در دايره ممكنات قرار دارد لذا در حد ذاتش فقير و محتاج به علت است، اما با لحاظ علتش واجب بالغير و غنى، (38) لذا از اينجا مىبينيم كه يك نحو كثرتى در آن يافت مىشود «و فيه جهت واقعية يصحح صدور الكثرة» . (39)
اما اين اندازه از كثرت براى تحقق عالم جسمانى كفايت نمىكند، لذا اين سلسله ادامه مىيابد تا جايى كه حدى از كثرت در عقل دهم يافت مىشود كه براى صدور عناصر عالم طبيعت كافى است «ثم الافاضه على ترتيب يربط الكثره بالوحده» . (40)
آنچه ما در اينجا آوردهايم براساس نقل مرحوم نراقى است كه نظريه مشائيين را در باب عقول عشره آورده، اما فيلسوفان بعدى مقيد به عدد ده نبودهاند، بلكه تصريح دارند كه انوار قاهره مجرد از برازخ و علائق آن مىتواند بيشتر از ده تا، بيست تا، صد تا و دويست تا باشد. و سير نزولى تا جايى مىرسد كه در اثر شدت نزول در افق عالم نفس قرار مىگيرد و به منزله نفس ناطقه مىشود. (41)
مرحوم نراقى بهدنبال نظريه مشائيين در مسئله ترتيب جريان فيض الهى از واجبالوجود به عقول عشره، مسئله عقول عرضيه را كه نظريه اشراقيين باشد آوردهاست. اشراقيين قائلاند كه كثرات موجود در مثاليات، فلكيات و عنصريات و تخصيص يافتن هر يك از آنها به وجهى دون وجهى مانع از آن مىشود تا همه آنها به آخرين عقل از سلسله عقول طوليه استناد داده شود، بلكه بعد از اتمام سلسله طولى عقول، عقول عرضيه ايجاد خواهد شد كه بهمنزله ارباب انواع موجودات مادون فلك قمر به حساب مىآيند و هر ربى نوع خاصى از موجودات را هدايت مىكند و تكامل مىبخشد.
شيخ شهابالدين سهروردى در نظريهپردازى اشراقيين از اصطلاح نور و ظلمت كمك گرفته و فلسفه خويش را به تكيه بر نور و مراتب آن بنا نهادهاست، آنگاه يا تقسيم موجودات به نور و ظلمت، عقول را انوار قاهره و واجبالوجود را نورالانوار يا نور اعظم و نفوس را انوار اسفهبديه خواندهاست. همچنين رابطه انوار را بر اساس دو اصل «محبت» و «قهر» تبيين كرده و قائل شده كه انوار مادون نسبتبه مافوق محبت دارند و عشق مىورزند و انوار مافوق نسبتبه مادون قهر و سلطه دارند. از ديدگاه ايشان، لذت و بهجت هر نور بهواسطه تابشى است كه از مافوق بر او خواهد گرفت. نورالانوار مستقيما و بى واسطه برنور اقرب شروق خواهد داشت، اما نور دوم، هم مستقيما از نورالانوار و هم از طريق نور اول نور را دريافتخواهد كرد و در عين حال نور خاص نور اول نيز براو خواهد تابيد. البته بهخاطر شدت و قوت اشعه نورالانوار جايى براى تابش انوار ديگر باقى نمىگذارد; هر چه هست نورالانوار و شعاع تابشهاى اوست ليكن به لحاظ آنكه اين تابشها به ديگر انوار مىرسد و آنها همان شعاعهاى دريافتى را بر مادون افاضه مىكنند از باب مجاز نور خاص آنان تلقى شده و گرنه هيچ يك از انوار مجرده هيچ نورى مخصوص به خود ندارند، بلكه همه آنها در سلك قدسيان و در صقع ربوبى جاى دارند: «فى كل شان من الوجود شانه بل كل شان هو شانه» و همچنين نور اول و دوم و نورالانوار هر يك مستقيما و بهواسطه، انوار را بر او تابش خواهند كرد در نتيجه بجهت و لذت عظيم براى انوار طولى حاصل خواهد شد. اين سلسله تا جايى ادامه خواهد يافت كه به آخرين نور خواهد رسيد و آن مرتبهاى است كه به خاطر ضعفش ديگر از او نورى صادر نخواهد شد.
انوار قاهره در سلسله طوليه، با انعكاسات مشاهديه و اشراقيه و ديگر جهات و نسب و مشاركات بىحد و حصرى كه در آنجا وجود دارد عقول كثيره عرضيه را ايجاد خواهد كرد كه برخلاف انوار قاهره بينشان رابطه على و معلولى و شدت و ضعف يافت نمىشود و از جهات مختلف همراه با نظم و هيات شگفتانگيز آن ارباب مثاليات و فلكيات و عنصريات صادر مىشوند.
اشراقيين دلايل مختلفى براى اثبات عقول عرضيه اقامه كردهاند، از جمله آنها قاعده امكان اشرف است كه براساس اين قاعده واجب است قبل از تحقق يافتن انواع مثاليه و جسميه، انواع نوريه صادر شده باشند; زيرا انواع نوريه اشرف از انواع مثاليه و جسميه هستند; به عبارت ديگر اخس كه يافتشود واجب است اشرف قبل از آن يافتشدهباشد.
دليل دوم، كشف اربابان رياضيات و صاحبان اصحاب شهود است كه مدعىاند در حالتشهود در خلوتها به ارباب انواع ستيافتهاند.
دليل سوم، اخبار پيامبران است كه خبر از ملائكه و سربازان فراوان حق تعالى دادهاند.
دليل چهارمى كه نراقى براى اثبات عقول عرضى آورده، كيفيات، خواص، افعال حيوانات، نباتات و ديگر افعال و آثار متقن در طبايع فلكيه و قواى فاقد شعور است كه اينها را نمىتوان به ماده موجود در آنها نسبت داد و با توجه به آنكه تاثير آنها بهواسطه ماده تحقق مىيابد نسبت دادن آثار به ماده، موجب خلف و تسلسل است كه باطل است، لذا بايد به علل عقليه نسبت داد و آن هم نمىتواند علت عقليه طوليه باشد; چرا كه عقول طولى، مترتب و غير متكافئه هستند و محال است عقول اين چنينى علتبراى عقول متكافئه غير مترتبه باشد.
همچنين اين آثار و افعال را نيز نمىتوان به عنايت الهى (كه علم به موجودات براساس نظام اسباب و مسببى باشد) نسبت داد و نيز به تصورات نفوس فلكيه (كه خود نياز به علت ديگر دارند) قابل استناد نيست: «فلا بد من استنادها الى انوار غير مترتبه هى العقول العرضيه» . (42)
مرحوم نراقى با نقل نظريه مشائين و اشراقيين عملا قائل شده كه فيض وجود از حق تعالى كه مبدا فيض و فياض على الاطلاق باشد نشات گرفته و برعقول طولى جريان يافته و در نهايتسلسله عقول طولى، در مرتبه عقول عرضيه متكافئه و ارباب انواع وارد مىشود و از آنجا به عالم طبيعت كه جايگاه ماده باشد مىرسد و عقول طولى و عرضى واسطههاى فيضى الهى هستند.
منابع و مآخذ:
1- ابن سينا، ابوعلى، الاشارات و التنبيهات، چاپ اول: قم، نشر البلاغه، 1375.
2- تهانوى، محمدعلى، كشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، معرب، چاپ اول: 1996، بيروت، مكتبه لبنان ناشرون .
3- حكيم سبزوارى، حاج ملاهادى، رسائل حكيم سبزوارى، چاپ دوم: انتشارات اسوه، 1376.
4- راوندى، قطب الدين، شرح حكمه الاشراق، چاپ اول: تهران، موسسه مطالعات اسلامى دانشگاه تهران و مك گيل، 1380.
5- سهروردى، شيخ شهابالدين، مجموعه مصنفات شيخ اشراق، چاپ دوم: تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1372.
6- صدرالدين محمد شيرازى، الحكمة المتعاليه فى الاسفار العقلية الاربعه، چاپ چهارم: بيروت، دار احياء التراث العربى، 1990م.
7- طباطبائى، سيدمحمدحسين، نهايه الحكمه، چاپ يازدهم: قم، مؤسسه نشر اسلامى، 1415ق.
8- فارابى، ابىنصر، آراء اهل المدينه الفاضله و مضاداتها، چاپ اول: بيروت - لبنان، دار و مكتبه الهلال، 1995 م.
9- فارابى، ابىنصر، كتاب السياسه المدينه، چاپ دوم: بيروت، داراالمشرق، 1986م.
10- محمدبالى، مرقت عزت، افلوطين و نزعه الصوفيه فى الفلسفه، قاهره، مكتبه الانجلوالمصريه، 1991م.
11- نراقى، ملامحمدمهدى، اللمعة الالهيه و الكلمات الوجيزه، تهران، انتشارات انجمن فلسفه و عرفان اسلامى، 1357.
12- نراقى، ملامحمدمهدى، مشكلات العلوم، چاپ اول: تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1367.
پىنوشتها:
1. تهانوى، كشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، ج 2، ص 1293.
2. عضو هيات علمى گروه فلسفه و حكمت اسلامى دانشگاه تربيت معلم تبريز.
3. مرقت عزت محمدبالى، افلوطين و نزعه الصوفيه فى الفلسفه، ص 37.
4. ملامحمدمهدى نراقى، مشكلات العلوم، ص 33.
5. مرقت عزت محمدبالى، همان، ص 37.
6. صدرالمتالهين قاعده الواحد را كه از مهمترين قواعد فلسفى باشد در مسئله فيض آورده است (ر.ك: اسفار، ج 7، ص 204).
7. ملامحمدمهدى نراقى، اللمعة الالهيه، ص 86 .
8. همان.
9. همان، ص 87 .
10. فارابى كه از نخستين فيلسوفان مشاء است، براى موجودات مراتبى را برمىشمارد كه عبارتاند از: سبب اول يا الاله عالم - اسباب ثوانى - عقل فعال، نفس، صورت، ماده (ر.ك: السياسة المدنيه، ص 31).
11. اللمعة الالهيه، ص 88 به بعد.
12. ملامحمدمهدى نراقى، مشكلات العلوم، ص 4.
13. اللمعه الالهيه، ص 86 .
14. سيدمحمدحسين طباطبائى، نهاية الحكمه، ص 165- 166.
15. اللمعه الالهيه، ص 87 .
16. ابن سينا، الاشارات و التنبيهات، ج 3، ص 132. قطب الدين در شرح حكمة الاشراق نيز قاعده را قريب به وضوح وصرف تعقل معناى واحد حقيقى را در تصديق آن كافى مىداند (ر.ك: شرح حكمة الاشراق، ص 305).
17. اللمعة الالهيه، ص 87 .
18. نهاية الحكمه، ص 166.
19. صدرالمتالهين، اسفار، ج 7، ص 244.
20. شيخ شهابالدين سهروردى، مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج 2، ص 154.
21. قطب الدين راوندى، همان، ص 352 و صدرالمتالهين، همان.
22. اسفار، ج 7، ص 244.
23. همان و شيخ شهابالدين سهروردى، همان.
24. اسفار، ج 7، ص 246 و 263 و شرح قطب الدين راوندى، بر حكمة الاشراق، ص 352.
25. اللمعة الالهيه، ص 84- 85 .
26. همان.
27. اسفار، ج 7، ص 247.
28. همان، ص 247- 248.
29. اللمعة الالهيه، ص 658 و اسفار، ج 7، ص 250- 252.
30. اللمعة الالهيه، ص 87 و صدرالمتالهين در اسفار، دوازده برهان در اثبات عالم عقول آورده است (ر.ك: همان، ص 262- 270).
31. حاج ملاهادى سبزوارى، رسائل حكيم سبزوارى، ص 360.
32. اللمعة الالهيه، ص 87- 88 .
33. فارابى، آراء اهل المدينه الفاضله و مضاداتها، ص 52- 54.
34. فارابى، السياسه المدينه، ص 32. عقل فعال با افاضه صور عقليه كليه به جوهر مستفيض (نفس انسانى) او را به سعادت معنوى مىرساند.
35. اللمعة الالهيه، ص 87 .
36. همان، ص 87 .
37. اسفار، ج 5، ص 116 و ج 6، ص 168 و ج 3، ص 60.
38. عباراتى كه قبلا از مرحوم نراقى نقل كرديم مؤيد همين مطلب است. آنجايى كه آورده بود: «راجعة الى نفسه من امكانه و متصوره» .
39. اللمعة الالهيه، ص 87 .
40. همان.
41. شيخ شهابالدين سهروردى، مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج 2، ص 139- 140 و شرح قطبالدين راوندى، بر حكمة الاشراق، ص 367.
42. اللمعة الالهيه، ص 88- 91.