بررسى تطبيقى اخلاق نيكوماخس و جامع السعادات درباره مفهوم سعادت

حسين لطيفى

بررسى تطبيقى اخلاق نيكوماخس و جامع السعادات درباره مفهوم سعادت

مسئله سعادت (Happiness) يكى از مسائل مهم مورد بحث دانشيان علم اخلاق است. دامنه‏ى سعادت در كلام محققان علم اخلاق، كم و بيش آشكار است. و كاربرد اين مفهوم در تثبيت نظريه اخلاق بسيار گسترده است.

حوزه‏ى بحث در كلام و فلسفه اخلاقى يونان باستان و غرب گسترده است; ولى در اين تحقيق مفهوم سعادت از زاويه‏ى ديد ارسطو (322- 384 ق.م) و علامه محمد مهدى نراقى (1259 ه ق) پى‏گيرى مى‏شود و در پايان مقايسه‏اى اجمالى و كوتاه ميان دو تصوير از مفهوم سعادت، اين نوشتار را خاتمه مى‏دهد.

در آغاز به منظور آشنايى با فضاى عمومى اين بحث در تحولات فكرى، نظرى، كلامى و فلسفى غرب، گزارشى هر چند به اختصار، در باب تطور تاريخى انديشه‏ى سعادت در غرب ذكر خواهد شد.

سير تطور تاريخى انديشه‏ى سعادت در غرب

اصطلاح سعادت در ادبيات فلسفه اخلاق چيز شناخته شده‏اى است; به اين بيان كه سؤال‏هايى چند در بوته نقد و تضارب آرا قرار گرفته و جاى‏گاهش روشن گرديده; اما اين كه سعات چيست؟ آيا خير اعلى همان سعادت است؟ سعادت و خوش‏بختى حقيقى چيست؟ آيا سعادت مطلق است‏يا نسبى؟ سعادت چگونه به دست مى‏آيد؟ آيا خير شامل سعادت هم مى‏شود يا مشمول آن است؟ آيا سعادت مستلزم سعادت است؟ آيا كمال و سعادت از هم تفكيك ناپذيراند؟ اين گونه سؤال‏ها قدمت و سابقه‏اى به وسعت آغاز خلقت‏بشر تاكنون دارد.

به عبارت ديگر، از زمانى كه انسان پا به عرصه‏ى وجود گذاشت و خود را شناخت در اين انديشه بوده كه سعادت و خوش‏بختى را چه وقت و در چه چيز خواهد يافت. در اين ارتباط مكاتب و نظريات گوناگون براى پاسخ‏گويى به اين ابهام و سؤال پا به عرصه‏ى وجود گذاشتند و هر يك به گونه‏اى انسان را تفسير كردند، و تصويرى از سعادت ارائه دادند.

بيش‏تر فيلسوفانى كه درباره اخلاق قلم زده‏اند، در حد توان خويش راجع به نوع زندگى و براى دست‏يافتن به سعادت - زندگى‏اى شرافت‏مندانه و سعادت‏مندانه - اتفاق نظر دارند. و مبانى اخلاق نظرى بسيارى از محققان و فلاسفه علم اخلاق بر اساس سعادت بنا نهاده شده است.

پيش از «سقراط‏» اخلاق در چارچوب احترام قوانين (Polis) (شهر) تعريف مى‏شد. و هر چه براى شهر سودمند بود، ضرورتا خير و عمل اخلاقى به حساب مى‏آمد و هر چه مضر به حال آن بود پليدى و پستى تلقى مى‏گشت ; اما «سقراط‏» اخلاق را اسلوبى براى زندگى مى‏دانست و آن را از استخدام (Polis) به در آورد و در قلمرو معرفت انسانى جاى داد.

نخستين تفسير از سعادت را «سقراط‏» و «افلاطون‏» به دست داده‏اند. سقراط اولين كسى بود كه اهميت تحليل معناى خير، حق، عدالت و فضايل و تفكيك معيارهاى توصيف اين مفاهيم را شناخت. سقراط با طرح پرسش‏هايى درباره اين مفاهيم، اساس فلسفه اخلاق را پى ريخت.

در مكتب سقراط، اخلاق صرفا به معناى اطاعت از قانون نيست; بلكه چيزى فراتر از قوانين (Polis) است. اگر بدانيم چه كسى هستيم، خواهيم دانست‏به نيكى رفتار كردن چگونه است. اگرچه معرفت اخلاقى از طريق بحث و فحص قابل حصول است، سقراط تاكيد مى‏ورزد كه اخلاق آن نوع از معرفت كه عملا بتوان آن را ياد داد، نيست. معرفت‏حقيقى، ناظر بر جوهر اشيايى از قبيل رفتار درست‏يا عدالت است كه نهايتا بايد آن را خود شخص به دست آورد.

انسان در اين مكتب، در صورتى مى‏تواند درباره ماهيت‏خير و فضايل، معرفت كسب كند كه ابتدا بداند خوب چيست تا خوب عمل كند. هدف سقراط كشف حقيقت‏براى دريافت زندگى نيك است. و اين حقيقت‏بر حسب نفس هر انسانى متغير و متفاوت است; بنابراين، سعادت براى همگان يك‏سان نيست و هر كس، بر اساس معرفتى كه از نيك و بد پيدا مى‏كند زندگى سعادت‏مند خواهد داشت.

اين همان برداشتى است كه سقراط از عبارتى نظير «فضيلت معرفت است‏» دارد. و هيچ‏كس آگاهانه خطا نمى‏كند و همين كه انسان بداند چه كارى درست است ديگر خطا نخواهد كرد. (1)

ارزنده‏ترين خير يا سعادت حقيقى در تعاليم اخلاقى سقراط و افلاطون همان «حكمت‏» است; يعنى اگر كسى بداند چگونه بايد در هر حال و مناسبتى عمل كند، او خلاف آن را عمل نخواهد كرد. و اگر كسى نداند چه بايد بكند يا چه رفتارى را انجام دهد، عملى را كه از روى جهل و نادانى انجام دهد، چنين كسى به رذايل اخلاقى دچار مى‏شود و به سعادت دست نمى‏يابد.

اما خير اعلا يا ارزنده چيست و حد اين دانايى تا كجا است؟ نه سقراط بدان پاسخ مى‏دهد و نه افلاطون حدى را معين مى‏كند. افلاطون خير اعلا يا سعادت انسان را شامل معرفت‏خدا مى‏داند و در اين باره مى‏گويد:

«نهايت‏سعادت انسان در تشبه او به خدا است و اين غايت از طريق آراستگى به فضايل حاصل مى‏شود... ما بايد تا حد امكان شبيه خدا شويم و آن عبارت است از عادل شدن به كمك حكمت‏» . (2)

افلاطون به اين انديشه كه فضيلت معرفت است و سعادت بدون دانايى ميسر نيست و هيچ‏كس دانسته و از روى اراده مرتكب رذيلت نمى‏شود، به استاد خويش سقراط وفادار مانده است; اما بر اساس و مبناى نظريه مثل، عالم مثال يا ابدها را خاستگاه همه چيز معارف از جمله: خير اعلى، زيبايى، خوبى، حكومت كامل، سعادت و فضيلت، مى‏پندارد و معرفت اين عالم را سايه و نيمه واقعى مى‏داند.

به اعتقاد افلاطون، اين مثل هست كه باعث مى‏شود مفاهيم اخلاقى را بشناسيم، بنابراين، مثل خاستگاه حقيقى جميع آرمان‏هاى انسانى است.

دومين تفسير از سعادت - كه ارسطو آن را ارائه داده - تفسير غايت‏انگارانه او است. تفسير ارسطو از مفهوم سعادت بعدا خواهد آمد; اما آن چه فعلا بايد گفته شود اين است كه سعادت غايت و برترين و بالاترين و كامل‏ترين غايتى است كه همگان در جست و جوى آن‏اند. طبق اين تصوير تنها يك چيز است كه سعادت را مى‏آفريند و هر چيز ديگر هم كه به نام سعادت خوانده شود به صورت وسيله‏اى است كه ما را به آن مقوله بسيط رهنمون مى‏سازد; ولى خود سزاوار عنوان سعادت نيست.

ارسطو بر خلاف سقراط و افلاطون كه معيار وصول به فضيلت و سعادت را معرفت مى‏دانند و تفسيرى كه از سعادت به دست مى‏دهند تفسيرى متافيزيكى است، معيار وصول به خير و سعادت را در مطالعه تجربى و روان‏شناسى و سياست پى مى‏گيرد و تصويرى كه از مفهوم سعادت ارائه مى‏دهد بيش‏تر جنبه عقلانى و تجربى دارد تا متافيزيكى.

سومين تفسير از سعادت را مكتب لذت گرايان ارائه داده بودند كه غايت زندگى را لذت مى‏پنداشتند. «آريستيپوس‏» (قرن پنجم قبل از ميلاد) مؤسس اين مكتب معتقد بود كه: تنها لذت براى انسان، خير است، آن هم با يك معناى بسيار سطحى; زيرا از لذت معنايى جز لذت جسمانى اراده نمى‏كردند و لذت جسمانى را بيش از لذت عقلانى ارزش مى‏نهادند. (3)

مكتب «اپيكوريسم‏» كه تعديل شده‏ى مكتب لذت گرايان است نيز لذت را غايت زندگى مى‏دانند; ولى مراد آن‏ها از لذت معنا و مفهومى به مراتب وسيع‏تر از راى «آريستيپوس‏» بود. خير، در نزد «اپيكور» از رياضت و زهد حقيقى و لذتى كه فاقد الم باشد دست از اين رو، نقد «اپيكور» بر اخلاق «آريستيپوس‏» مبتنى بر اصالت‏سعادت و متضمن انتخاب عقلانى، لذات است‏» . (5) چنان كه خود در نقد آراى «آريستيپوس‏» مى‏گويد: «در التذاذ بايد رفاه و سعادت هميشگى را در نظر داشت نه اين كه مانند «آريستيپ‏» براى راحت نفسى و لذت يك دم و يك آن، عمر پايدار را از دست داده و براى لذت امروز به فردا و آينده بى اعتنا ماند» . (6)

در مقابل لذت‏گرايان، «كلبيان‏» تفسيرى ديگر از سعادت به دست داده‏اند. مكتب كلبيون كه منتسب به «آنتيس تنس‏» (445- 365 ق. م) است، راه رسيدن به فضيلت و سعادت را بى‏نيازى و استقلال روانى و آزاد بودن از همه چيز مى‏داند; چون نيازمند، به هر چيز تعلق خاطر پيدا مى‏كند و موجب مى‏شود انسان هنگام از دست دادن آن دچار اضطراب و ناراحتى شود. (7)

در مورد رواقيون نيز اين نكته را نمى‏توان از نظر دور داشت كه اخلاق رواقيون تعديل شده‏ى اخلاق كلبيان است; ولى تفسيرى كه از خير و لذت ارائه داده‏اند نه متاثر از مكتب اپيكوريسم هستند و نه مكتب كلبيان، بلكه تفسيرى عقلانى از مفهوم خير القا مى‏كند.

به عبارتى، بر حسب راى رواقيون لذت و الم نه خير است و نه شر. بلكه شر به چيزى مى‏گويند كه انسان تابع هواى نفس و اسير اميال خود باشد و از عقل متابعت نكند.

بنابر راى رواقيون: «خير حقيقى عبارت است از متابعت از احكام عقل. و متابعت عقل انسان را وادار مى‏سازد كه مطابق با طبيعت زندگى كند و با طبيعت زندگى كند و با طبيعت و سرنوشت‏سرسازگارى و سازش و تسليم داشته باشد» . (8)

به اين ترتيب، طبق تفسير رواقيون از مفهوم سعادت، انسان سعادت‏مند كسى است كه «زمام نفس خود را در دست‏بگيرد و هر كس بيش‏تر قدرت كف نفس داشته باشد سعادت‏مندتر است‏» . (9)

سعادت در تفسير فلاسفه قرون وسطى، آميخته‏اى از تفسير سقراطى و افلاطونى و ارسطويى و نوافلاطونى و تعاليم انجيلى است.

مصنفات اخلاقى آگوستين قديس (354- 430 م) بيش‏تر به اين مسئله‏ى بنيادى ارتباط پيدا مى‏كند كه حصول سعادت چگونه ممكن است. و در بيش‏تر نوشته‏هايش به حل اين مسئله اصولى روى مى‏آورد. وى با اين تمايل متعارف و رايج كه مفاهيم اخلاقى صداقت و فضيلت را به واسطه خير و خوشى فردى و اجتماعى تعريف مى‏كردند، به مخالفت‏برخاست و صداقت و فضيلت را به عنوان اطاعت از حاكميت الهى تفسير كرد.

آگوستين در اين باور كه، دست‏يافتن به سعادت در اين جهان ممكن نيست; زيرا اين جا فقط محل آزمايش براى دريافت پاداش اخروى است، با افلاطون هم عقيده مى‏شود. افلاطون - همان گونه كه بيان شد - سعادت حقيقى و خير اعلى در اين جهان را غيرممكن و سايه عالم مثل مى‏پنداشت.

اما فيلسوفان قرون وسطاى متاخر، سعادت را اصلى از تعاليم مسيح مى‏دانستند كه بر حسب آن، هدف نهايى حيات آدمى اتحاد ماوراى طبيعى با خداوند است.

خيراخلاقى و مفهوم اساسى اخلاقى در قرون وسطاى متاخر ريشه در فلسفه‏اى از خير داشت كه بر حسب آن، خوبى، وصفى برتر از اوصاف طبيعى اشيا به شمار مى‏آمد، و بر حسب انواع فرق مى‏كند. بر پايه اين نوع فلسفه، خوبى و خير وقتى در مورد آدمى به كار گرفته شود، منجر به تفسيرى سعادت باورانه از خير انسانى خواهد شد; يعنى خير انسان به حالت‏يا فعاليتى گفته مى‏شود كه فعليت كامل انسان در گرو آن است.

فيلسوفان قرون وسطاى متاخر، به تبع سنت‏باستانى، اين حالت‏با فعاليت را «سعادت‏» يا «بهجت‏» ناميدند و حكمت عملى را كوششى براى تشخيص سرشت و ماهيت‏بهجت و سعادت و ابزار تحصيل آن دانستند.

توماس آگويناس (1274- 1225م) حكيم و مدرس قرون وسطاى مسيحى، در مجموعه الهيات خويش در پى اين مسئله بود كه اصالت طبيعت در فلسفه ارسطو را با جزميت مسيحى اثبات كند و نظر واحدى پيرامون طبيعت و انسان و خدا ارائه دهد و در پى آن دو مفهوم الهياتى و ارسطويى سعادت را با هم سازگار سازد.

آگويناس استدلال مى‏كند كه سعادت در نخستين گام به بيش‏ترين فعاليتى مى‏گويند كه از سوى والاترين قوه انسان صورت مى‏دهد كه به نظر او عقل است; چون سعادت در نظر وى ابتدائا رؤيت عقلى ذات الهى است; پس ذات الهى والاترين معقول ممكن است. (10)

بعد از فيلسوفان متاخر قرون وسطى كه انديشه سعادت در نزد آنان بيش‏تر صبغه ارسطويى داشت، تا قرن هيجدهم، تفسير خاصى از مفهوم سعادت از سوى هيچ يك از متفكران اين دوره به دست نمى‏آيد. و تحقيق در اين‏باره بيان‏گر اين حقيقت است كه فلسفه اخلاق از قرن چهاردهم تا هفدهم بر انديشه اخلاق سنتى مبتنى بوده است و انديشه‏ورزان در اين دوره از ديدگاه سنتى كه ارسطو آن را به خوبى بيان كرده بود، پيروى مى‏كردند.

اما در قرن هيجدهم و نوزدهم تفسير نوينى از مفهوم سعادت توسط فلاسفه و دانشيان غرب به دست آمده است. ما در اين مختصر به دو تفسير «كانت‏» و «مكتب اصالت نفع‏» به اختصار اشاره مى‏كنيم:

ايمانوئل كانت (1724- 1804م) با ارائه تصويرى جديد از مفهوم سعادت و فضيلت ضمن نقدى بر انديشه پيشين، بر انديشه اخلاقى بعد از خود نيز تاثير شگرفى گذاشت.

كانت‏بر خلاف مكاتب اخلاقى پيش از خود، مبناى فلسفه اخلاق خود را بر پايه فضيلت و تكليف استوار داشته است. وى سعادت را جداى از فضيلت مى‏داند و معتقد است اخلاق سر و كارش با سعادت نيست، بلكه با كمال است.

از نظر كانت، فضيلت همان انجام دادن وظيفه مطابق آن است; اما صرف مطابقت‏با تكليف براى تحقق فضيلت كافى نيست; بلكه بايد فقط به منظور انجام دادن تكليف باشد و هيچ عامل و انگيزه‏ى ديگرى در آن دخالت نداشته باشد.

نقد كانت‏بر آراى سه گانه كلامى و رواقى و ارسطويى مفصل است; اما خلاصه نظر او اين است كه قانون‏مندى، شرط اساسى اخلاق و وجه امتياز آن از سنت‏هاى اجتماعى است. و براى حفظ قانون‏مندى اخلاق چاره‏اى نيست جز اين كه بگوييم عمل اخلاق يا فضيلت عبارت است از عمل مطابق با تكليف; زيرا تكليف توسط قانون عقل تعيين مى‏شود. در واقع فضيلت، قدرت و تكليف، مقدمه‏اى براى فلسفه فضيلت كانت است.

كانت مى‏گويد: عقل عملى در جست و جوى خير اعلا است و خير اعلا فضيلت و سعادت را با خود دارد; به اين معنا كه كسى مى‏تواند به خير اعلى دست‏يابد كه فضيلت و سعادت هر دو را جمع كرده باشد.

كانت پس از بحث مفصلى در اين زمينه به اين نتيجه مى‏رسد كه رابطه فضيلت و سعادت رابطه علت و معلول است; يعنى فضيلت، علت‏سعادت شمرده مى‏شود و از راه اداى تكليف دست‏يافتنى مى‏گردد; به ديگر سخن، فضيلت در اداى تكليف است; اما اين قضيه «فضيلت علت‏سعادت است‏» به تجربه قابل اثبات نيست; زيرا چه بسا تجربه خلاف آن را نشان مى‏دهد; مثلا اين امكان وجود دارد كه صاحب فضيلتى چنان در درد و رنج گرفتار باشد كه نتوان او را سعادت‏مند تلقى كرد. پس تجربه نمى‏تواند كمك و احياگر اين قضيه باشد. (11)

از طرف ديگر، اين قضيه از ضروريات عقل عملى است‏به اين معنا كه عقل عملى طبيعتا در جست‏وجوى خيراعلا است و اين امر بدون اجزاى اصلى آن يعنى فضيلت و سعادت تحقق نمى‏يابد; بنابراين، اين مشكل را چگونه بايد حل كرد؟

كانت مى‏گويد: قضيه «فضيلت علت‏سعادت است‏» فقط به اين شرط كاذب است كه هستى خود را به جهان محسوس و پديدار محدود كنيم; اما اگر بپذيريم كه ما به جهان معقول و عالم ذوات تعلق داريم، سعادت مى‏تواند در آن عالم تحقق يابد. در اين‏جا كانت‏به مفهوم خلود نفس مى‏رسد و فرض آن را از لوازم عقل عملى و تكميل اخلاق مى‏داند. بايد نفس در جهان معقول باقى باشد تا سعادت مطلوب را دريابد. (12)

توجه به دو نكته درباره انديشه سعادت كانت ضرورى مى‏نمايد:

نكته اول) اشتباه كانت كه متاسفانه در سراسر انديشه اخلاقى او سايه افكنده است، يكى اين است كه او سعادت را همان خرسندى‏اى انگاشته كه در حين ارضاى تمايلات ما تجربه مى‏شود. طبق اين ديدگاه هر فلسفه اخلاقى را هم كه سعادت را غايت نهايى‏اى تلقى مى‏كند كه بايد براى نيل به سعادت وسائطى اختيار كرد، به عنوان ديدگاهى فايده‏گرايانه و عمل‏گرايانه هم‏چون اخلاقى تهى از تكليف اخلاقى، مردود دانسته است. از اين روى، وى فلسفه‏اى اخلاقى كه سعادت را به معنا و مفهوم حقيقى آن هدف قرار مى‏دهد، بى‏پايه و اساس مى‏پندارد.

اين پنداشت ممكن است در صورت يكى انگاشتن سعادت با خرسندى صحيح باشد; ولى در مورد سعادتى كه به عنوان يك زندگى خوب يعنى يك هدف هنجارى نه هدفى انتهايى فهميده مى‏شود، صدق نمى‏كند.

وقتى ما اين حقيقت‏بديهى را تصديق مى‏كنيم كه بايد هر چيزى را كه واقعا براى ما خير است دنبال كنيم، در حقيقت تحت‏يك امر مطلق قرار مى‏گيريم، به اين صورت كه بايد كمال يك زندگى اخلاقا خوب را هدف قرار دهيم. (13)

در يك مطالعه تطبيقى مسير اين اشتباه را مى‏توان در نوشته‏هاى فلاسفه جديد و حتى در تفكر افلاطون و تعاليم رواقى رديابى كرد.

دوم) اين كه كانت‏بين «سعادت‏» و «كمال‏» فرق قايل است و اعتقاد دارد وجدان اخلاقى انسان را به سوى كمال دعوت مى‏كند، نه سعادت; چون كانت‏باور دارد كه در دنيا يك خوبى بيش‏تر نيست و آن اراده نيك است. و اراده نيك يعنى در فرمان‏هاى وجدان مطيع مطلق بودن. و در تعريف «سعادت‏» مى‏گويد: خوشى هر چه بيش‏تر كه در آن هيچ رنج و دردى نباشد; در مقابل شقاوت. پس مبناى سعادت، خوشى است و حال آن كه وجدان به خوشى كارى ندارد.

در توجيه نظريه كانت مى‏بايست اين گونه گفت كه مراد او از سعادت، سعادت حسى است نه غير حسى; و گرنه نمى‏توان پذيرفت كه كمال غير از سعادت باشد. (14)

دومين تفسير از سعادت را فلاسفه جديد مكتب اصالت نفع ارائه مى‏دهند. نظرگاه، فلاسفه فايده‏گرايانى هم‏چون جرمى بنتام (1748- 1832 م) و جيمز ميل (1773- 1836 م) و جان استوارت ميل (1806- 1873 م) درباره سعادت كه تحت تاثير آن دسته از فلاسفه‏اى هستند كه انديشه اخلاقى آنان الهام گرفته از طبيعت است; البته با روشى متفاوت.

تعريف معيار نهايى اخلاق در نظر فايده گرايان «بيش‏ترين سعادت براى بيش‏ترين افراد» است. تصويرى كه اين فلاسفه از اخلاق ارائه داده‏اند بيش‏تر ارزش دادن به نتيجه عمل بود و به انگيزه اهميتى نمى‏دادند. و تاكيد اينان اهميت دادن به فعل بوده نه فاعل; به همين دليل فايده گرايان را ذيل عنوان «نتيجه گرايان‏» نيز شناسانده‏اند.

از اين رو، فايده گرايان در پاره‏اى اوقات مجاز به نقض قواعد اخلاقى سنتى هستند، به شرطى كه با اين كارشان توازن ميان سعادت و شقاوت به هم نخورد; براى مثال، اگر يك جراح مغز كه به فايده گرايى اعتقاد دارد و يك گدا، درون قايقى كه در حال غرق شدن است و فقط يك نفر را مى‏تواند حمل كند، باشند. جراح به خود اجازه خواهد داد فرد گدا را در آب بيندازد ; به اين دليل كه وى و مهارت پزشكى‏اش سعادت بيش‏ترى براى مردم به بار خواهد آورد.

«بنتام‏» منفعت را محور اخلاقش قرار مى‏دهد و در تعريف منفعت مى‏گويد: ويژگى و خاصيت، چيزى است كه به واسطه آن، چيز سودمند، لذت، خير سعادت مى‏شود.

در نظر «بنتام‏» منشا رفتارهاى انسان تلاش او است‏براى به دست آوردن منفعت هر چه بيش‏تر. و چون سعادت همان اجتماع لذات است، پس منشا رفتار هر انسانى تلاش براى به دست آوردن سعادت هر چه بيش‏تر است. (15)

او بر خلاف «اپيكور» كه توجهى به اجتماع و امور جمعى نداشت، و نفع و سود عمومى را جانشين نفع و سود فردى مى‏ساخت، بر اين عقيده بود كه چون بستگى و ارتباط بسيار شديدى ميان تك تك انسان‏ها حكم‏فرما است، تفاوت هر يك از افراد به خوش‏بختى همگانى برمى‏گردد; چون منافع گروهى شامل منافع فرد نيز مى‏شود و بدين خاطر بايد سعادت عمومى مقدم بر سعادت فردى باشد.

«ميل‏» بر خلاف «بنتام‏» اعتقاد داشت فايده‏گرايى به همان اندازه كه ممكن است‏براى قانون‏گذاران يك نظام اخلاقى محسوب شود براى مردم عادى نيز مى‏تواند به صورت نظام اخلاقى درآيد; از اين روى وى بيش‏تر ترجيح مى‏داد از سعادت سخن بگويد تا از لذت.

«ميل‏» تصور مى‏كرد با اولويت‏بخشيدن به گونه‏هاى فرهنگى - معنوى سعادت در مقابل لذت‏هاى مادى‏تر و ناخوش‏آيندتر مى‏توان گرايش به ماده در اخلاق فايده گرايانه را كم‏تر ساخت.

چنين تصويرى از سعادت، مورد نقد صاحبان انديشه قرار گرفته است; ولى فايده‏گرايان دست كم اين فايده را داشته‏اند كه مروج اين نظريه بنيادين، كه وظيفه اصلى دولت‏ها و سعادت‏مند ساختن اكثر شهروندان است، باشند.

«استوارت ميل‏» مى‏گويد: «من در اين جا ايراد و اشكالى را كه مخالفان مذهب اصالت نفع‏طلبى بر اين فلسفه مى‏كنند و احيانا در آن ذى حق هستند بازگو مى‏كنم كه معيار فلسفه نفع‏طلبى منحصر به فرد نيست‏بلكه منظور من از فلسفه نفع‏طلبى آن است كه شامل عده‏ى بى‏شمارى از مردمان باشد و جمع بيش‏ترى را در بر بگيرد» . (16)

بدين ترتيب اجمالا مى‏توان گفت كه تطور انديشه سعادت در غرب پنج مرحله را پشت‏سرگذاشته است: مرحله نخست ناظر به فلسفه‏هاى اخلاقى افلاطون و سقراط است. سقراط فضيلت را معرفت مى‏پنداشت و افلاطون ضمن پذيرش آن كمال مطلوب و خير اعلا را به عنوان چيزى متعالى و جاويدان مى‏انگارد و معتقد است كه براى هر فضيلتى يك نمونه ايده‏آل وجود دارد و يك انسان ايده‏آل، و ايده‏آل‏هاى فضايل انسان و وظيفه اخلاقى انسان تطبيق دادن خود با آن ايده‏آل‏ها است.

در مرحله دوم، ارسطو از مفهوم سعادت تفسير عقلانى و تحليل بسيار عالى به دست مى‏دهد و درباره زندگى خوب هم، فضايل اخلاقى ارائه مى‏دهد و اين امور را خيلى كامل‏تر و منظم‏تر از افلاطون و سقراط تحليل مى‏كند.

در مرحله سوم، مضمون سعادت به شكل ديگرى ظهور مى‏كند در اين مرحله مفهوم سعادت بر ديگر مفاهيم اخلاقى نظير «خير» و «فضيلت‏» و «سعادت‏» سايه انداز مى‏گردد. و سعادت انسان در نوع بهره‏ورى از لذايذ تفسير مى‏شود. بر اين اساس دو روش كاملا متضاد از هم پديد مى‏آيد. يكى روش لذت گرايان كه «اپيكور» و «آريستيپوس‏» از بنيان گذاران اين مكتب بوده‏اند. و مكتب اصالت نفع كه در قرن نوزدهم توسط «جرمى بنتام‏» و «استوارت ميل‏» پايه گذارى شده بود، كه در واقع همان تعديل يافته و تكميل شده اصالت لذت بود; با اين تفاوت كه «نفع جمع‏» را بر «نفع فرد» ترجيح مى‏دادند.

روش دوم روش «كلبيون‏» بود كه برخلاف لذت گرايان، سعادت را در گرو امتناع و دورى جستن از هر گونه لذت دنيوى معرفى مى‏كنند.

در مرحله چهارم، اگر به فلسفه‏هاى اخلاقى قرون وسطى نظر افكنيم با تفسير خاصى از سعادت مواجه هستيم. در اين مرحله، انسان سعادت‏مند كسى شناخته شده كه در اطاعت از امر الهى بوده و سعادت‏مندى را در كليسا و تعاليم انجيلى جست و جو مى‏كند.

اما در مرحله پنجم، كانت مسير انديشه سعادت را دگرگون مى‏سازد و فلسفه اخلاق خويش را مبتنى بر تكليف مى‏سازد و اين باور را مى‏پرورد كه اخلاق سر و كارش با سعادت نيست‏بلكه با كمال است.

مقايسه اخلاق نيكوماخس با جامع السعادات

سه كتاب تحت عنوان اخلاق به ارسطو نسبت داده شده است كه عبارت است از: اخلاق كبير، رساله‏اى در فضايل و رذايل موسوم به «اخلاق اوداموس‏» و اخلاق نيكوماخس كه كتاب اخير ضمن آن كه منظم‏ترين و منسجم‏ترين آثار اخلاقى به شمار مى‏رود، جامع آراى ارسطو در فلسفه اخلاق است.

اين كتاب ده كتاب را در خود جا داده است: اول غايت زندگى است و آن بحث مقدماتى جدلى است; يعنى عقايد و آرايى را مطرح و بررسى كرده و در ضمن آن از روش اين علم سخن گفته شده است.

كتاب دوم در زمينه فضيلت است. و مقاله سوم دو قسمت دارد: يكى در مورد اراده و اختيار كه هر دو اصل فضيلت‏اند. و ديگرى آغاز تفصيل بيان در زمينه فضايل و رذايل كه اين تفصيل تا پايان كتاب نهم ادامه مى‏يابد.

اما كتاب دهم آخرين بحث ثانوى درباره غايت زندگانى است; اما نه آن چنان كه عامه مردم تصور مى‏كنند; بلكه آن چنان غايتى كه فيلسوف آن را در نظر خود پرورده است.

كتاب جامع السعادات مشهورترين اثر علامه نراقى در علم اخلاق است كه او را هم‏چون فيلسوفى بزرگ جلوه‏گر مى‏سازد و هم‏پايه ابوعلى مسكويه و خواجه نصيرالدين طوسى قرار مى‏دهد.

علامه نراقى اين كتاب را در سه بخش تاليف مى‏كند: در بخش اول بحث تجرد نفس ناطقه را پيش مى‏كشد و دلايلى را در تجرد نفس ناطقه ذكر مى‏كند.

از اين رو، به شيوه ابن مسكويه در طهارة الاعراق و ارسطو در اخلاق نيكوماخس به اين مهم اهتمام مى‏ورزد و اين را گوش‏زد مى‏كند كه رسيدن به سعادت و كسب كردن آن مبتنى بر معرفت نفس است. و در ادامه حقيقت‏خير و سعادت و شرايط دست‏يابى به آن را بيان مى‏كند.

در بخش دوم، ضمن بر شمردن فضايل چهارگانه - حكمت، عدالت، عفت و شجاعت - فضايل و رذايل و انواع و اجناس آن را مفصلا به روش اسلامى به بحث فلسفى مى‏گذارد.

و در بخش سوم، همه فضايل و رذايل را بر اساس قواى سه گانه: عاقله، شهويه و غضبيه، به شيوه ارسطو پى‏ريزى مى‏كند و آن‏گاه براى هر قوه‏اى اجناس فضايل و رذايل متعلق به آن‏ها را جداگانه و هم‏چنين به ضميمه ديگرى ذكر مى‏كند. و سپس انواع آن‏ها را برمى‏شمرد و هر نوع را با نظريه حد وسط و اطراف تطبيق مى‏دهد.

كتاب جامع السعادات تفاوت عمده‏اى با اخلاق نيكوماخس ندارد (نگاه كنيد به جدول يك) ; زيرا اخلاق نيكوماخس در واقع مهم‏ترين منبع غيرمستقيم جامع‏السعادات است; ولى در عين حال در طرح سيستم اخلاقى كه علامه نراقى ارائه مى‏دهد، سبت‏به اخلاق نيكوماخس از نواقص و كاستى كم‏ترى برخوردار است و در برخى موارد نسبت‏به منافع پيشين مانند اخلاق ناصرى خواجه نصير طوسى و تهذيب الاخلاق ابن مسكويه و حتى در پاره‏اى موارد از اخلاق نيكوماخس برترى دارد كه در اين‏جا به برخى از آن اشاره مى‏شود:

1. طبقه‏بندى فضايل و رذايل

ارسطو نخستين كسى است كه فضايل و رذايل را براساس حدوسط طبقه‏بندى كرد و فقط به دادن معيارى براى شناخت فضايل و رذايل اكتفا نكرد.

ارسطو در كتاب اخلاق نيكوماخس به طور جزيى به بررسى فضايل و رذايل پرداخت و مفاهيم خاص اخلاق را هم‏چون شجاعت و جبن، سخاوت و اسراف، كرامت و لئامت، سخاوت و بخل، رفاقت و ترش‏رويى (نگاه كنيد به جدول 2) بررسى نموده، و نشان داده است كه يك فضيلت مثل سخاوت چگونه واسطه بين دو رذيلت‏بخل و اسراف قرار گرفته است و چه نسبتى با آن دو دارد.

طبقه‏بندى فضايل و رذايل در جامع السعادات مثل كتاب‏هاى اخلاقى چون اخلاق ناصرى و تهذيب الاخلاق و رساله اخلاق ابوعلى سينا متاثر از اخلاق نيكوماخس است.

ولى علامه نراقى بيش‏ترين تلاش خود را در طبقه‏بندى و تقسيم منطقى در بيان فضايل و رذايل به عمل آورده است. (نگاه كنيد به جدول 3) نه تنها ابوعلى مسكويه و خواجه نصير طوسى بلكه ارسطو نيز دقت‏هاى علامه نراقى را در طبقه بندى و نظم منطقى فضايل و رذايل اخلاقى اعمال نكرده‏اند.

چيزى كه در بررسى جزئى اخلاق نيكوماخس از فضايل و رذايل خيلى محسوس است، نبود نظم و تقسيم منطقى در بيان فضايل و رذايل است; زيرا تعداد فضايل و رذايل در اين كتاب به طور منطقى بررسى نشده است و نيروها و قواى انسانى كه منشا چنين صفاتى هستند مورد توجه قرار نگرفته است.

براى مثال ارسطو در فصل هفتم بخش دوم از سخا و اعتدال به عنوان فضيلت نام مى‏برد. و در بخش پنجم كتاب به استقلال از فضيلت عدالت‏بحث مى‏كند كه صرفا جنبه اجتماعى دارد. گفتار مبهم ارسطو درباره اعتدال حداقل اين ابهام را به دنبال خواهد آورد كه آيا سخا و اعتدال فضايل اخلاقى‏اند يا براى نمونه و جنبه غير فردى دارد.

اين ابهام‏گويى و پراكنده‏گويى به برخى از دانشيان علم اخلاق چون فارابى و خواجه نصير نيز سرايت كرده است. فارابى در رساله خود هم چون ارسطو فقط فضايل را به دو صنف اخلاقى و عقلى تقسيم مى‏كند و در تعريف فضايل اخلاقى به همين مقدار اكتفا مى‏كند كه اين‏ها فضايل تمايلى (نزوعى) انسان هستند و به عفت و شجاعت و سخاوت و عدالت مثال مى‏زند. (17)

علامه نراقى با ذكر قواى انسان و صفاتى كه منسوب به يكى از قوا است در يك تقسيم‏بندى جامع، هر يك از فضايل و رذايل اخلاق را به يكى از قوا يا مشتركا به چند قوه نسبت مى‏دهد و در سراسر كتاب با توجه به تقسيم بندى، خود درباره هر يك از فضايل و رذايل به طور مستوعب بحث مى‏نمايد. چنان كه خود مى‏گويد:

«در شمارش فضايل و رذايل و تحت ضابطه درآوردن آن‏ها و ادخال بعضى در بعض ديگر و اشاره به قوه و نيرويى كه علت هر يك از آن‏ها است‏به روشى كه توضيح داديم هر يك از علماى اخلاق متعرض آن نشده‏اند; بلكه تنها بعضى آن‏ها را بيان نموده‏اند و از سخنان برخى از آنان در پاره‏اى از مواضع مخالفت‏با اين تقسيم استفاده مى‏شود» . (18)

2. مفاهيم سه‏گانه اخلاق

سه مفهوم خير و فضيلت و سعادت، اساسى‏ترين مفاهيم نهاده‏هاى حكمت عملى است. هر نظام فلسفى و اخلاقى در اصطكاك با اين سه مفهوم شكل مى‏گيرد. تمام نظام‏هاى فلسفى و اخلاقى موجود غرب مبتنى بر يكى از سه مفهوم خير، فضيلت و سعادت است. و در نهاده‏هاى فلسفى ارسطو مفاهيم سه گانه مذكور جاى‏گاه ويژه‏اى دارد.

الف - خير

خير، اساسى‏ترين مفهوم رايج در حكمت عملى است; به اين معنا كه هر مكتبى با هر نوع ديدگاه اخلاقى مى‏پذيرد كه هدف او تامين خير است. هيچ مكتبى مدعى طرف‏دارى از شر يا خواهان زندگى شرورانه نيست.

از نظر ارسطو عقيده عمومى معطوف به خير است: «عقيده عمومى بر اين است كه هر فن و تجسس علمى و نظرى و هم چنين هر گونه انتخاب معطوف به خير است و به سوى خير گرايش دارد» . (19)

خير در اصطلاح ارسطو به مطلق و نسبى يا مطلوب بالذات و مطلوب بالعرض تقسيم مى‏شود و مطلوب بالذات فقط خير اعلى است، و جز آن، مطلوب بالعرض است; يعنى وسيله رسيدن به خير اعلى است; اما خيرهاى بالعرض داراى مراتب تشكيكى هستند و بعضى در قياس با برخى ديگر وسيله شمرده مى‏شود. (20)

ارسطو در ادامه مى‏گويد: «چون غايات متعدداند و ما بعضى از آن‏ها را به منظور غايت ديگرى انتخاب مى‏كنيم و وسيله و سبب ابزار قرار مى‏دهيم، پس واضح است كه اين وسايط غايات نهايى و كامل نيستند; در حالى كه خير اعلا كامل است; از اين‏جا نتيجه مى‏گيريم كه اگر غايت اعلا واحد باشد، اين غايت همان خيرى است كه ما مى‏جوييم و اگر غايات متعدد باشد، آن غايتى كه كامل‏تر است آن را خير مى‏پنداريم‏» . (21)

اختلاف عمده ارسطو با افلاطون بر سر مفهوم «خير» است. غايت رفتار اخلاقى، وصول به سعادت انسانى است و سعادت انسان در خير او است و در نظر ارسطو خير به معنايى مى‏گويند به كلى متفاوت با آن‏چه افلاطون در اين مورد باور دارد.

افلاطون معتقد است‏يك مثال خير وجود دارد كه اشياى خوب به نحوى از آن بهره‏منداند. اما ارسطو معتقد است كه خير فقط در اشياى خوب قابل تحقق است و خوبى اشياى خوب متناسب با غايات آن‏ها متفاوت است. حركت از معناى خير در اشيا را بايد جداگانه و در محدوده حوزه كاربرد آن تعريف كرد.

ارسطو در اين باب مى‏گويد: «بر خلاف نظر افلاطون كه گفته است‏خير امر واحدى است، بايد گفت: خير چون در مقوله‏هاى مختلفى در درجات و مراتب گوناگون خودنمايى مى‏كند امر واحدى نيست. مقصود از مراتب خير اين است كه مثلا فرصت‏خوب، خير در مقوله زمان است و جاى خوب خير در مقوله مكان است و عقل خوب در مقوله جوهر و... است‏» . (22)

در جامع السعادات عموميت‏خير در قياس با سعادت و اشتراك سعادت به اكتساب فضيلت پذيرفته شده است. علامه نراقى درباره مفهوم خير مستقلا بحث نمى‏كند و هميشه در كنار مفهوم سعادت از آن ياد مى‏كند. وى غايت تهذيب و پيراستن نفس از رذايل و تكميل آن به فضايل را رسيدن به خير و سعادت مى‏داند.

ب - فضيلت

فضيلت‏به عنوان يكى از مفاهيم سه گانه اخلاق مورد توجه دانشيان اخلاق بوده است. ارسطو احراز فضايل نفسانى را وسيله نيل به سعادت مى‏داند و مى‏گويد: «سبب حقيقى سعادت در فعاليت‏بر وفق فضيلت و علت واقعى بدبختى در فعاليت موافق با رذيلت، مندرج است‏» . (23)

مرحوم نراقى در بيان مفهوم فضيلت‏به عنوان يكى از مفاهيم سه گانه اخلاق با توضيح مختصرى از آن گذشته است. و بيش‏تر در قالب مباحث و موضوعات اخلاقى فضايل و رذايل از آن ياد كرده است; اخلاق نيكوماخس هرچند به كاربرد غيراخلاقى مفهوم فضيلت توجهى نمى‏كند، در اخلاق نيكوماخس فضيلت در قالب حالت نفسانى ارزش از مفاهيم اساسى اخلاق است كه هيچ مكتبى از آن روى‏گردان نيست. بدين خاطر ارسطو نيز احراز فضايل نفسانى را وسيله نيل به سعادت مى‏داند.

ج - سعادت

سعادت يكى از مكاتب اخلاقى به شمار مى‏آيد و مبتنى بر اين اصل است كه مطلوب نهايى و غايت قصواى انسان، نيل به سعادت و كمال به حساب آمده و انسان‏ها در پرتو اين هدف، ارزش مى‏يابند.

قريب به اتفاق انديشه‏ورزان اخلاق، مبناى اخلاق نظرى را بر اساس انديشه سعادت استوار كرده‏اند. حتى فايده گرايان و لذت گرايان بر ارزش‏مندى سعادت پاى فشرده‏اند.

انديشه سعادت در نزد ارسطو

اخلاق مبتنى بر سعادت ارسطو، اخلاقى است كه بر پايه‏ى اصالت عقل استوار است. مهم‏ترين نكته درباره سعادت از ديدگاه ارسطو اين است كه آن را پيوسته مطلوب بالذات مى‏داند و برعكس خير از تقسيم آن به مطلوب بالذات و بالعرض يا مطلق و نسبى، خوددارى مى‏كند و مى‏گويد:

ما سعادت را هميشه با ملاحظه خودش ونه به لحاظ غايت ديگرى، برمى‏گزينيم.

بى آن كه تصريحى از ارسطو در اين خصوص باشد، مى‏توان از سخن بالا نتيجه گرفت كه سعادت در نظر وى فقط يك مفهوم اخلاقى دارد; در حالى كه خير، اعم است; بنابراين، در آن جا خير و سعادت را به طور يك‏سان به فعاليت نفس طبق فضيلت تعريف مى‏كند. (24)

منظور وى در آن‏جا آن قسم از خير است كه «انسانى‏» ، «نفسانى‏» و «اخلاقى‏» است. و فقط با نوعى خاص از خير مطابقت دارد. و اين معنا كه با اين جاى‏گاه از كتاب اخلاق نيكوماخس سازش دارد، آيا با همه گفتارهاى كتاب مزبور مى‏سازد؟ كه اين خود، جاى بررسى و تامل دارد.

ارسطو مهم‏ترين مطلبى را كه محور اخلاق قرار مى‏دهد، پيدا كردن خير و سعادت در سايه تعقل و تدبر است و همين ويژگى انسان باعث امتياز او با موجودات ديگر مى‏گردد.

زيرا اگر سعادت كنشى است مطابق با فضيلت، پس عقلا بايد مطابق با عالى‏ترين فضيلت انسان باشد. اين فضيلت، فضيلتى است كه به شريف‏ترين جزء انسان مربوط مى‏گردد; بنابراين، هر كس كه به بالاترين نقطه فعاليت تاملى (سعادت عقلانى) رسيد داراى كامل‏ترين استقلال است. (25)

ارسطو در تعريف سعادت مى‏گويد: «سعادت فعاليت نفس در انطباق با فضيلت كامل است‏» . (26)

نتيجه‏اى كه از اين تعريف گرفته مى‏شود اين است كه، سعادت نه به تصادف حاصل مى‏شود و نه به موهبت‏خدا، بلكه حاصل سعى و كوشش انسان است. (27)

بدين ترتيب، دست‏يافتن به سعادت مستلزم تلاش و كوشش در راه رسيدن به فضايل است كه ركن اصلى سعادت‏اند; بنابراين، بر خلاف سقراط، كسب فضيلت را براى حصول به سعادت پيش‏نهاد مى‏كند.

نظريه اعتدالى ارسطو

ارسطو در پاسخ به اين پرسش كه عمل فضيلت‏مندانه چيست؟ و هم‏چنين خير و سعادت چگونه فراهم مى‏آيد؟ نظريه اعتدال را فرا راه سعادت‏طلبان قرار مى‏دهد. مراعات حدوسط و پرهيز از افراط و تفريط در ارضاى تمايلات حياتى مهم‏ترين دستورالعملى است كه ارسطو پيش‏نهاد كرده است.

به اعتقاد وى هر يك از كردارهاى ما ممكن است در يكى از دو طرف افراط و تفريط قرار گرفته باشد كه در اين حالت رذيلت و ضد سعادت به حساب مى‏آيد. و عمل سعادت‏مندانه، كسب حد وسط ميان افراط و تفريط شمرده مى‏شود كه فضيلت ناميده مى‏شود. براى مثال، فضيلت عدالت، حد وسط دو رذيلت ظلم و ظلم‏پذيرى است و يا فضيلت تواضع، حد وسط دو رذيلت‏خودبزرگ‏بينى و خودكوچك‏بينى.

ارسطو معيار دست‏يابى به فضيلت و اخلاقى بودن را رعايت‏حد وسط مى‏داند و مى‏گويد: «به هر جهت فضيلت‏با انفعالات و افعال ارتباط مستقيم دارد و افراط در آن‏ها ناصواب و تفريط نكوهيده است. و حال آن كه حد وسط ممدوح و موجب موفقيت است. و اين مزيت دوگانه خاص فضيلت است; بنابراين، مى‏گوييم: فضيلت نوعى اعتدال است‏» . (28)

انديشه سعادت از نظر نراقى

شايد بتوان در جهان اسلام انديشه‏وران اخلاق فلسفى را درباره سعادت، به دو دسته تقسيم كرد: 1- متفكران بزرگى چون فارابى و ابن‏سينا و سهروردى و اخوان الصفا و ملاصدرا، در شمار معتقدان به تفسير غايت غالب به حساب آمده‏اند; زيرا ديدگاه آنان درباره سعادت فقط در اتصال به عقل فعال و استغراق در شهود عالم ملكوت است و هر چيز ديگرى تنها در صورت كمك به اين حالت در شمار مطلوب‏هاى آدمى قرار مى‏گيرد و هرگز تاب هم ارزى با آن را ندارد.

به عبارتى ديگر، اينان بحث‏سعادت را بيش‏تر به مناسبت‏بحث معاد و يا رابطه نفس و بدن بحث مى‏نمايند. و بالطبع اساس نظريه‏هاى اخلاقى آنان كه بيان كننده معيارهاى سعادت و شقاوت است، روشن مى‏شود.

در مقابل بايد برخى متفكران اسلامى را نظير خواجه نصيرطوسى، ابن‏مسكويه، علامه محمد مهدى نراقى، علامه ملا احمد نراقى و... مدافع تفسير غالب جامع از سعادت دانست; زيرا سعادت از ديدگاه اين دسته از دانشيان اطلاق دارد. و مؤلفه‏هاى متفاوت و مختلف است كه ارزش استقلالى دارد; به طورى كه فقدان هر يك از اين مؤلفه‏ها به سعادت آدمى آسيب مى‏رساند. هم‏چنان كه ارسطو درباره مؤلفه‏هاى سعادت حداقل به دو چيز اعتراف دارد كه عبارت است از فعاليت اخلاقى و فعاليت عقلى. (29)

كتاب‏هاى اصيل اخلاق فلسفى در اسلام همانند: «تحصيل السعادة‏» فارابى، «تهذيب الاخلاق‏» ابن مسكويه، «السعادة و الاسعاد» ابوالحسن عامرى و «اخلاق ناصرى‏» خواجه نصير الدين طوسى و «جامع السعادات‏» علامه نراقى و... بر اساس انديشه سعادت استوار گشته است.

علامه نراقى جامع السعادات را بر فكر حد وسط استوار ساخت و مفهوم بنيادين آن را براساس سعادت بنيان.

علامه نراقى در جامع السعادات درباره سعادت مى‏گويد: هدف، تهذيب نفس از رذيلت و تكميل آن به فضيلت‏ها و رسيدن به خير و سعادت است. (30)

و در ادامه مى‏گويد: «حكماى اسلام معتقداند كه سعادت در زندگانى كامل نمى‏شود مگر اين كه همه كمالات متعلق به روح و بدن در آنان جمع شود و پايين‏ترين مرتبه سعادت اين است كه سعادت بدنى همراه سعادت نفسانى باشد. و در عين حال شوق به سعادت اين است كه اكتساب كمالات انسانى بيش‏تر و غالب‏تر باشد. و بالاترين مرتبه سعادت اين است كه هم فعليت و هم شوق براى كمال و سعادت روز افزون‏تر باشد; اگرچه توجه و التفات به دنيا و تنظيم امور آن بالعرض رخ مى‏نمايد.

علامه نراقى درباره شرايط حصول سعادت، اصلاح مداوم همه صفات و قوا را گوش‏زد مى‏نمايد و بدين ترتيب درباره سعادت‏مند مطلق مى‏گويد:

سعادت‏مند مطلق كسى است كه همه صفات و افعال خويش را به نحو ثابت و ماندگار اصلاح كند كه دگرگونى احوال و زمان‏ها، آن‏ها را تغيير ندهد.

ايشان در خصوص اهميت فضايل اخلاقى و رذايل اخلاقى چنين مى‏گويد: «فضايل اخلاقى مايه نجات و رستگارى انسان و رساننده او به سعادت جاويد است، و رذايل اخلاقى مايه بدبختى و شقاوت هميشگى وى است. پس تخليه و پاك‏سازى از رذايل و آراستن نفس به فضايل از مهم‏ترين واجبات است و دست‏يافتن به زندگى حقيقى بدون اين دو، سعى و كوشش محال است‏» . (31)

مقايسه انديشه سعادت نزد ارسطو و علامه نراقى

اين مقايسه در دو بخش انجام مى‏پذيرد:

الف - نقاط مشترك 1- مفهوم بنيادين جامع السعادات همانند اخلاق نيكوماخس، سعادت است. زيرا نظام اخلاقى علامه نراقى مبتنى بر مقدمات فلسفى است و نظام اخلاقى فلسفى هم‏چنان كه در نگاشته‏هاى پيشينيان نمايان است‏براساس انديشه سعادت است.

2- از توضيحات گذشته به دست آمد كه تصوير ارسطو و نراقى دست‏يابى به سعادت جز از راه كسب فضايل ميسر نمى‏گردد و عدم كسب فضايل موجب تعويق در سعادت مى‏شود (نگاه كنيد به جدول 4) .

ب - نقاط افتراق 1- تلقى علامه نراقى از سعادت متافيزيكى و دينى است و حال آن كه سعادت در اخلاق نيكوماخس از راه انتخاب و اختيار از امور واقع و تجربه‏هاى جزئى وعقلانى حاصل مى‏شود. اين دو تصوير از سعادت موجب شده است كه در نظام اخلاقى ارسطو برخى مؤلفه‏هاى سعادت نظير فضايل دينى نمودى نداشته باشد و حال آن كه در جامع السعادات مؤلفه‏هاى دينى بيش از مؤلفه‏هاى عقلانى بازتاب داشته است.

2- جامع السعادات مبتنى بر اساس و مبادى متافيزيكى و دينى است; ولى اخلاق نيكوماخس بر اصول و مبادى تجربى و عقلانى استوار است. لذا در انديشه سعادت، ارسطو آخرين مرتبه سعادت و نتيجه كمال را خلود نمى‏داند بر خلاف جامع السعادات كه كمال را معرف به وجود خداوند متعال مى‏داند و نتيجه كمال را خلود نفس.

3- اخلاق نيكوماخس ديباچه‏اى بر سياست است. و پيوند ميان اين دو مفهوم زيربناى تفكر فلسفى ارسطو را تشكيل مى‏دهد. به عبارتى، در قاموس ارسطو مفهوم سعادت از مجراى اخلاق و در عرصه مطلوب‏ترين نظام سياسى معنا پيدا مى‏كند. ولى جامع السعادات فقط در غايات (سعادت) با سياست مرتبط است.

4- ارسطو قاعده «توسط‏» خود را با بررسى موارد جزئى به دست آورده است. بدين معنا كه ملاحظه مى‏نمود در اغلب موارد آن چه در نزد مردم فضيلت است در ميان يك افراط و تفريط قرار دارد; بنابراين، قاعده كلى را از اين موارد انتزاع مى‏نموده و گفته است: فضيلت آن است كه حدوسط قرار گيرد.

اما دانشيان اخلاق و حكماى اسلامى روش ديگرى به كار مى‏گيرند و آن اين كه ابتدا به كمك برهان اثبات مى‏كنند كه «توسط‏» در قوا براى انسان فضيلت است و در نتيجه بايد افراط در آن‏ها را رعايت نمايند. سپس اين كبراى عقلى را بر مصاديقش منبطق مى‏نمايند تا فضايل و رذايل اخلاقى از هم ديگر جدا گردند.

5- علامه نراقى بر خلاف ارسطو، خيرهاى خارجى را در سعادت‏مند بودن كامل انسان دخيل نمى‏يابند. برعكس ارسطو كه خيرهاى خارجى را دخالت در سعادت مى‏دهد. براى مثال كسى كه چهره زشتى دارد نمى‏تواند به سعادت كامل برسد. دخالت دادن چيز خارجى به اين روش در سعادت يكى از موارد افراط كارى‏هاى ارسطو محسوب مى‏گردد كه منشا آن عدم توجه به سعادت‏هاى متعالى است.

جدول شماره 1: نمودار مقايسه ميان اخلاق نيكوماخس و جامع السعادات

اخلاق نيكوماخس / جامع السعادات

كتاب اول: نظريه خير و سعادت [مفاهيم سه گانه خير، سعادت و فضيلت‏به مراتب مفصل‏تر از جامع السعادات آمده است] / بخش اول: مقدمات; حقيقت انسان و حالات اعتبارى او - تجرد و بقاى نفس - نفس و قواى آن. حقيقت‏خير و سعادت و شرايط حصول سعادت - لذت و الم.

كتاب دوم: نظريه فضيلت / بخش دوم: در بيان اقسام اخلاق; فضايل چهار گانه و حقيقت عدالت - فضيلت; اجناس و انواع رذايل

كتاب سوم: نظر فضيلت در شجاعت و اعتدال / بخش سوم: در حفظ اخلاق ستوده; حفظ اعتدال فضايل - معالجه در طب روحانى. [نراقى براى هر يك از رذايل اخلاقى راه علاجى را بيان داشته كه در كم‏تر اثر اخلاقى بدين صورت ارائه شده است]

كتاب چهارم: تحليل ساير فضايل اخلاقى; [فضايل و رذايل نامبرده در اخلاق نيكوماخس به مراتب كم‏تر از جامع السعادات است] / مقام اول: رذايل و فضايل متعلق به قوه عاقله [طبقه بندى فضايل و رذايل منسجم‏تر و با نظم منطقى‏تر نسبت‏به اخلاق نيكوماخس طبقه‏بندى شده است]

كتاب پنجم: فضايل اخلاقى (عدل و انصاف) / مقام دوم: رذايل و فضايل متعلق به قوه غضب

كتاب ششم: نظريه فضايل عقلايى / مقام سوم: رذايل و فضايل متعلق به قوه شهويه

كتاب هفتم: نظريه عدل و اعتدال و لذت [ توجه بيش‏تر ارسطو در اخلاق اجتماعى مربوط به عدالت و دوستى است و در جامع السعادات هر چند بخش مستقلى بدان اختصاص داده نشده است، كاملا متاثر از اخلاق نيكوماخس است] / مقام چهارم: رذايل و فضايل متعلق به دو يا سه قوه

كتاب هشتم: نظريه صداقت /

كتاب نهم: نظريه صداقت و رفاقت /

كتاب دهم: نظريه لذت و سعادت /

جدول شماره 2: نمودار فضايل و رذايل از نظر ارسطو

افراط / حد وسط / تفريط

تهور / شجاعت / جبن

لاف‏زنى / صداقت / محافظه‏كارى

اسراف / سخاوت / بخل

انتقام‏جويى / مدارا / گذشت

هرزگى / اعتدال / خمود

گزاف‏گويى / حقيقت‏گويى / شكسته‏نفسى

پررويى / حجب / كم‏رويى

بهانه‏جوى / سازگارى / چاپلوسى

تندى / حلم / بى‏تفاوتى

بخشش / كرامت / لئامت

بدخواهى / آزردگى - غبطه / حسد

خرده‏گيرى / سازگارى / تسليم

غرور / بزرگ‏منشى / ضعف نفس

بى‏شرمى / آزرم / كم‏رويى

شره / عفت / خمود

دلقكى و لودگى / لطيفه‏گويى (نزاكت) / بدجويى

مسخره‏گى / مزاح / خشكى

تملق / رفاقت / ترش‏رويى

جدول شماره 3: نمودار فضايل و رذايل از نظر نراقى

افراط / حد وسط / تفريط

ظلم / عدالت / انظلام

شره / عفت / خمود

سفه / حكمت / بكه

سفسطه / علم و حكمت / جهل بسيط

حيرت و شك / ادراك حق / جهل مركب

تهور / شجاعت / جبن

جربزه / علم و حكمت / بلاهت

جدول شماره 4: نمودار سعادت در اخلاق نيكوماخس و جامع السعادات

(؟)

پى‏نوشت‏ها:

1) ديو رابينسون و كريس گارات، اخلاق، ترجمه على‏اكبر عبدل آبادى (تهران: شيرازه، 1378) ص 34- 36; نيز ر.ك: كاپلستون، تاريخ فلسفه، ج 1، ص 125 به بعد.

2) فردريك كاپلستون، تاريخ فلسفه، سيد جلال الدين مجتبوى (انتشارات روشن، 1368)، ص 251.

3) همان، ص 145.

4) ژكس، فلسفه اخلاق، دكتر ابوالقاسم پورحسينى، (اميركبير، 1362) ص 46.

5) همان، ص 45.

6) همان، ص 44.

7) ر.ك: تاريخ فلسفه، ج 1، ص 141- 142.

8) فلسفه اخلاق، ص 78.

9) همان، ص 79.

10) تاريخ فلسفه اخلاق در غرب، ويراسته لارنس سى. بكرو...; ترجمه گروهى از مترجمان، مؤسسه آموزشى - پژوهشى امام خمينى (1378) ص 88- 89 .

11) همان، ص 184.

12) همان، ص 183- 184.

13) مورتيمر جى. آدلر ده اشتباه فلسفى، ترجمه انشاء الله رحمتى، (انتشارات بين المللى الهدى، چاپ اول، 1371) ص‏219.

14) مرتضى مطهرى، فلسفه اخلاق، (انتشارات صدرا، 1367) ص 70- 71.

15) كاپلستون، فلسفه تاريخ، ترجمه بهاء الدين خرمشاهى، (انتشارات سروش 1370) ج 8 ، ص 50- 51.

16) سيد محمد تقى مدرسى، فلسفه اخلاق، (سروش، 1371) ص 190.

17) سيدمحمد تقى مدرسى، فلسفه اخلاق، (سروش 1371) ص 190.

18) محمدمهدى نراقى، جامع السعادات، به تصحيح محمدرضا مظفر، ج 1، ص 107.

19) ارسطو، اخلاق نيكوماخس، دكتر ابوالقاسم پورحسينى، ص 104.

20) همان.

21) همان، ص 15- 16.

22) همان، ص 11.

23) همان، ص 27.

24) همان، ص 17- 18 و 25- 26.

25) فلسفه اخلاق، ص 189.

26) ريچارد پاپكين و آوروم استرول، كليات فلسفه، ترجمه سيد جلال الدين مجتبوى، (انتشارات حكمت، 1402) ص 16.

27) اخلاق نيكوماخس، ص 25.

28) اخلاق نيكوماخس، ص 47.

29) قبسات، ش 19، ص 91.

30) اخلاق نيكوماخس، ص 37.

31) جامع السعادات، ج 1، ص 16- 17.