مبانى اخلاق نظرى از ديدگاه ملا مهدى نراقى

على نصيرى

مقدمه

پاس‏داشت مقام و منزلت عالمان شيعه (كه در گذشته دور و نزديك با كوشش خستگى‏ناپذير و بر جاى گذاردن آثار علمى گران سنگ، وام خود را به اندازه توان خود به اسلام و مكتب اهل بيت عليهم السلام پرداخته‏اند.) براى ما كه در اين سوى كتاب تاريخ نظاره‏گر تلاش آنانيم، ثمراتى چند را در پى دارد:

نخست آن كه در مى‏يابيم آنان در شرايطى بس دشوار كه احيانا با بى مهرى‏ها يا مخالفت‏هاى دستگاه‏هاى حاكمه يا مزاحمت‏هاى طرفداران متعصب فرقه‏هاى مذهبى روبرو بوده‏اند، چگونه با درايت انديشى قابل تحسين از هر فرصت‏براى تعميق دانش‏هاى اسلامى بهره جسته و مسئوليت‏خطير پاسبانى از دين را به انجام رسانده‏اند. اين امر براى ما كه امروز در سايه حكومت اسلامى از حمايت‏هاى معنوى و مادى همه جانبه برخورداريم درس بزرگ بهره جستن كامل از فرصت‏هاى طلايى را مى‏آموزد.

دوم: آن كه نگريستن در آثار علمى و انديشه‏هاى آنان و مقايسه آن‏ها با بايسته‏هاى پژوهش متناسب با اين دوران ضمن رهنمون ساختن كاستى‏ها، راه را براى استمرار و تكميل كار آنان هموار مى‏سازد. بارى، اگر آثار بر جاى مانده از فقيهان، مفسران، محدثان، متكلمان، فلاسفه و... را در زمينه‏هاى مختلف فقه، تفسير، حديث، كلام، فلسفه و... با چنين آرمانى مورد كنكاش و مداقه علمى قرار دهيم، نه تنها آثار تكرارى و فاقد روح تحقق را - كه متاسفانه از آفت‏هاى جان كاه بخشى از تحقيقات است - شاهد نخواهيم بود، بلكه بالندگى، تعالى و نوآورى را - كه از ضرورت‏هاى نو پيداى عصرها و نيازهاست - نظاره‏گر خواهيم بود.

بدون ترديد، تحليل از مقام شامخ علمى دو تن از اسطوره‏هاى علمى تاريخ تشيع; يعنى ملا مهدى و ملا احمد نراقى - رضوان الله تعالى عليهما - و توجه به نگاشته‏هاى آنان بايد بدين هدف دنبال گردد - كه انشاء الله چنين است - دو شخصيت‏بزرگوارى كه در زمينه فقه، اصول‏فقه، اخلاق، فلسفه وكلام و... خدمات شايان تقديرى به جامعه تشيع ارزانى داشته‏اند.

نگريستن در كتاب‏هاى اين پدر و فرزند عالم، براى هر پژوهش گرى اين امر را تداعى مى‏كند كه آن چه باعث ماندگارى و تاثير گذارى آثار آنان شده، گذشته از عمق و محتواى غنى آن‏ها، اخلاصى است كه در برگ برگ اين نگاشته‏ها موج مى‏زند. اين امر از پيراستگى و نزاهت نفسانى آنان حكايت دارد.

مرحوم مظفر در بخشى از مقدمه خود بر كتاب جامع السعادات چنين آورده است:

«به نظرم ارزش جامع السعادات در روح آميخته با ايمان كه در سر تا سر آن مشهود است، به مراتب از ارزش علمى آن بيش‏تر است. و من اطمينان دارم كه خواننده اين كتاب اگر از استعداد هدايت‏يابى برخوردار باشد، نمى‏تواند بدون تاثير پذيرى آن را به پايان رساند. راز روى كرد مردم به اين كتاب و آوازه آن همين امر است; چه، اين كتاب از نظر علمى بر ساير كتب اخلاقى متعارف كه فاقد چنين ذوق و معنويتى است امتيازى ندارد. بارى، اين خود كتاب است كه به ما نشان مى‏دهد مؤلف آن از چه روح بلند، خوى عالى و ايمان راستين برخوردار است‏» . (1)

آن چه كه علامه مظفر منحصرا درباره كتاب جامع السعادات گفته است، درباره ساير آثار اين دو عالم نزيه است. و اين درس عملى بزرگى را به صاحبان قلم مى‏آموزد كه ماندگارى و اقبال خلق جز در سايه اخلاص و معامله صادقانه با خداوند، دست‏يافتنى نيست.

اين مقاله به دنبال آن است تا با معرفى كتاب جامع السعادات و ديدگاه‏هاى اخلاقى ملا احمد نراقى رحمه الله گامى ناچيز در بازشناخت آثار و انديشه‏هاى اين انديشه ور فرزانه بردارد. بدين منظور بخشى از مقاله به معرفى كل كتاب، ويژگى‏ها و شيوه مؤلف پرداخته و در بخش ديگر مبانى اخلاق نظرى علامه نراقى كه برگرفته از مباحث طرح شده در لابه لاى كتاب است، مورد بررسى و ارزيابى قرار مى‏گيرد.

بخش نخست: كتاب شناخت جامع السعادات

1. معرفى كلى كتاب

كتاب جامع السعادات يكى از شناخته شده‏ترين كتاب‏هاى اخلاقى است كه در فرهنگ تشيع فراهم آمده است. و نيك مى‏دانيم كه كتاب معراج السعادة نگاشته فرزند ملا محمد مهدى نراقى يعنى ملا احمد نراقى (كه براى فارسى زبانان شناخته شده‏ترين كتاب اخلاقى است) ترجمه و اقتباسى از كتاب جامع السعادات است.

ملا احمد نراقى در تمجيد از كتاب جامع السعادات چنين نگاشته است: «و بهترين نسخ كتب از حيثيت نظم و ترتيب و حسن تركيب و تعبير لايق و تحقيق فايق و اشتمال بر آيات و اخبار وارده در شريعت و احتواى بر مقالات ارباب عرفان و اساتيد حكمت كه در اين فن شريف تاليف و تصنيف شده كتاب موسوم به جامع السعادات است كه از تاليفات عالم حامل و عارف واصل و حكيم كامل و فقيه فاضل والد ماجد بزرگوار اين ذره بى‏مقدار است‏» . (2)

از اين رو بايد اذعان كرد كه اين دو مؤلف نستوه در نشر و گسترش ارزش‏هاى اخلاقى جامعه تشيع و تربيت و تهذيب آنان در طى ساليانى متمادى - كه هم چنان استمرار يافته - نقش به سزايى داشته‏اند.

مؤلف جامع السعادات انگيزه خود را از تاليف كتاب به روشنى تبيين نكرده است، اما به نظر مى‏رسد كه رويكرد ايشان به اخلاق و عرفان نظرى و عملى كه از او در نگاه فرزندش (ملا احمد) عالمى عامل، عارفى واصل و حكيمى كامل ساخته، و نيز فقدان به‏سامانى در نگاشته‏هاى اخلاقى پيش از ايشان، از عوامل اصلى اقدام او براى تاليف اين كتاب بوده است. مؤلف خود در تبيين عامل دوم [نابه‏سامانى نگاشته‏هاى پيشين] چنين آورده است:

«... از آن‏جا كه [نظرگاه‏هاى فلاسفه و شريعت اسلامى در زمينه اخلاق] به صورت پراكنده و غيرمنسجم در موارد و جاهاى مختلف آمده، دسترسى به آن‏ها براى بسيارى دشوار شده است، ضرورى بود در يك دفتر فراهم آيد تا بهره جستن از آن‏ها براى همگان ميسر گردد. بدين خاطر من در اين كتاب گزيده خلاصه آن چه را كه از شريعت اسلامى و عارفان و فلاسفه در زمينه اخلاق رسيده، گرد آورده‏ام‏» . (3)

درباره ميزان موفقيت مؤلف در به سامان دادن دانش اخلاق مرحوم مظهر معتقد است كه پيش از علامه نراقى با صرف نظر از پيشواى اين دانش، يعنى ابن مسكويه (متوفاى 421 ق) و ملا محسن فيض كاشانى (متوفاى 1091 ق) كتاب جامعى به سان جامع‏السعادات كه بر بنياد علمى و فلسفى تكيه داشته باشد، پديد نيامده است. (4)

گذشته از دو عامل پيش گفته، مرحوم مظفر بر اين باور است كه گسترش تصوف و نيز فرو پاشيدن ارزش‏هاى اخلاقى در عصر مؤلف در فراهم آمدن اين اثر نقش به سزايى داشته است. مرحوم مظفر پس از بررسى شرايط سياسى، فرهنگى و اجتماعى عصر مؤلف، يعنى سده دوازدهم قمرى و رواج دو نگرش اخبارى گرى و تصوف در مراكز مهم حوزوى آن روزگار، يعنى نجف، اصفهان، شيراز و خراسان، و تاثيرى كه بر افكار علامه نراقى داشته ، در تبيين عوامل فوق چنين آورده است:

«طغيان تصوف از يك سو و لجام گسيختگى اخلاق عمومى از سوى ديگر مؤلف را واداشت تا مردم را به سوى اعتدال در سلوك اخلاقى كه از آبش خورهاى شرعى گرفته شده، رهنمون سازد، و او در عين آن كه كتاب خود را بر اساس فلسفه اشراق مبتنى ساخته، زيركانه با فرقه تصوف به جنگ پرداخته است. و آرا و دعوت خود به اخلاق را بر اساس ذوق اسلامى كه در احاديث نبوى و اهل بيت عليهم السلام تجلى يافته استوار ساخته، از اين جهت او هم ويران گروهم سازنده است. و به همين دليل كتاب او با كتاب احياء العلوم كه در نخستين درجه بر روح تصوف تكيه دارد، متفاوت است‏» . (5)

كتاب در سه باب تنظيم شده است: در باب نخست، مباحث مقدماتى شامل تجرد نفس، امكان تربيت اخلاقى، مفهوم خير و سعادت و... آمده است. در باب دوم، مطالبى تحت عنوان اقسام اخلاق، تقسيم بندى قواى نفسانى و چهار قسم اصلى فضايل (حكمت، عفت، شجاعت و عدالت) مفهوم فضيلت، رذيله و... بيان شده است. و باب سوم - كه عمده‏ترين مباحث كتاب را تشكيل مى‏دهد - در چهار فصل تنظيم شده است: در فصل نخست، مفهوم قوه عاقله و رذايل برخاسته از اين قوه همچون شك، شرك، وسواس و... آمده است. در فصل دوم، مفهوم قوه غضبيه و رذايل مربوط به آن همچون: خوف، غضب، عجب، كبر و... تبيين شده است. فصل سوم به قوه شهويه و رذايل برخاسته از آن همچون حب دنيا، حرص، طمع، بخل و... اختصاص يافته است. و در فصل چهارم فضايل و رذايل مرتبط با هر سه قوه يا دو قوه نفسانى مورد ارزيابى قرار گرفته است.

كتاب با مقدمه بسيار راهگشاى علامه فرزانه محمد رضا مظفرقدس سره و به كوشش و با تعليق و تصحيح عالم سخت كوش سيد محمد كلانتر و توسط انتشارات نجف اشرف در سه جلد انتشار يافته است.

مرحوم مظفر پس از اذعان به اين نكته كه معنويت كتاب او را وا داشته كه به رغم گرفتارى‏ها، براى تصحيح و باز سازى دقيق متن آن شب زنده دارى كند، (6) در توصيف كوشش مرحوم كلانتر و ثمره تلاش او چنين آورده است: «صبر و پايدارى اين مرد [كلانتر] و تحمل سختى‏ها در راه انتشار اين كتاب به عنوان اثرى كه احياى آن در اين روزگار ضرورى است، مايه شگفتى من است... يادآورى اين نكته را لازم مى‏دانم كه چاپ سنگى اين كتاب در ايران چنان با تحريف و تصحيف همراه بود كه اعتماد به آن را سلب و مقصود و معناى آن را مخدوش مى‏ساخت، شگفت آن كه حتى در آيات قرآن و احاديث‏شريف تصحيف راه يافته بود» . (7)

مرحوم شيخ آغا بزرگ تهرانى از كتاب جامع السعادات به عنوان «اجمع كتاب فى الاخلاق للمتاخرين‏» ياد كرده و گفته است: «به خاطر فقدان فهرست، خود فهرستى با عنوان «لامع المقالات فهرس جامع السعادات‏» فراهم كرده است‏» . (8)

از مباحث اخلاقى جامع السعادات در برخى از منابع فقهى به ويژه در مباحث مكاسب محرمه استفاده شده و مؤلفان خود به اين استناد تصريح كرده‏اند» . (9)

2. شيوه مؤلف در طرح مباحث

چنان كه در ادامه مقاله تبيين خواهد شد مكتب اخلاقى مرحوم نراقى مبتنى بر فلسفه اخلاق ارسطويى است; زيرا ارسطو معتقد است انسان داراى سه قوه وهم، شهوت و غضب است كه به اقتضاى وجود و در راستاى تامين نيازهاى او در وجودش به وديعت نهاده شده است. اين قواى سه گانه داراى حد افراط و تفريط است. افراط هر يك از سه قوا به ترتيب جربزه، شره و تهور نام دارد و تفريط هر يك از آنها به ترتيب عبارت است از بله، خمود و جبن. و حد مطلوب و پسنديده آنها اعتدال نام دارد كه نسبت‏به سه قوه وهميه، شهويه و غضبيه به ترتيب حكمت، عفت و شجاعت نام مى‏گيرد. و هرگاه اين سه حد اعتدال يا حد وسط در سرزمين جان كسى جاى گيرد، عدالت‏شكل خواهد گرفت. بدين ترتيب بنيادهاى فضيلت از نگاه ارسطو حكمت، عفت، شجاعت و عدالت را در بر مى‏گيرد و آن چه در جانب افراط و تفريط قرار مى‏گيرد رذائل را تشكيل مى‏دهد. از آن جا كه حد وسط مشخص و معين است تعدد بردار نيست، لذا اصول فضايل محدود است. در برابر افراط و تفريط كه مى‏تواند باشد و ضعف همراه باشد بدين جهت رذايل از شمار زيادى برخوردار خواهند شد. (10)

ساختار كتاب جامع السعادات و مباحث طرح شده در آن بر اين اساس سامان گرفته است. مؤلف ابتدا در ضمن مباحث مقدماتى وجود روح و روان آدمى را كه مخاطب اصلى تربيت اخلاقى است‏با استفاده از برهان‏هاى عقلى - فلسفى و شواهد نقلى اثبات مى‏كند. آن‏گاه در كنار ياد كرد ديدگاه‏ها در امكان يا عدم امكان تربيت پذيرى انسان جبلى بودن اخلاقيات را انكار و با اثبات امكان اصلاح نفس زمينه لازم را براى طرح مباحث كتاب فراهم مى‏كند.

آن‏گاه ثمرات و ضرورت اصلاح اخلاق را مورد بررسى قرار مى‏دهد. سپس در بخش دوم مباحث كتاب تقسيم بندى فضايل و رذايل را برگرفته از فلسفه اخلاق ارسطو برمى‏شمرد. آن‏گاه به طور مبسوط به بررسى هر يك از قواى سه گانه و فضايل و رذايل مربوط به آن‏ها مى‏پردازد. به عنوان مثال در تبيين قوه عاقله; جهل مركب، شك و سرگردانى، شرك، خواطر نفسانى، مكر و حيله ورزى را از جمله رذائل اين قوه بر مى‏شمرد و در برابر يقين، توحيد، افكار پسنديده و تفكر را از جمله فضايل قوه عاقله مورد بررسى قرار مى‏دهد.

مؤلف در بررسى هر يك از فضايل از عقل و نقل براى اثبات پسنديده بودن و ضرورت برخوردارى از آن كمك مى‏گيرد و نشانه‏ها، اقسام، مراتب وجود آن و نيز راه‏هاى اكتساب آن را پيشنهاد مى‏كند. مثلا در كنار برشمردن صبر به عنوان يكى از فضايل قوه غضبيه، مراتب، اقسام، فضيلت صبر، تطبيق ميان صبر و شكر و راه كسب آن را تبيين مى‏كند. (11) چنان كه در برابر بررسى هر يك از رذايل اخلاقى از قرآن و روايات و شواهد عقلى براى اثبات رذيله و نكوهيده آن صفت، بهره مى‏گيرد و ضمن طرح مباحث در تبيين هر چه بيشتر آن رذيله همچون بررسى انگيزه‏ها، راه‏هاى معالجه آن را مورد بررسى قرار مى‏دهد. به عنوان مثال در مبحث ريا - به عنوان يكى از رذايل قوه شهويه - پس از بيان مذمت آن، اقسام ريا، تاثير ريا بر عبادت، حكم شادى در اثر آگاهى ديگران از عبادت، متعلقات ريا، انگيزه‏ها، چگونگى فساد عمل با ريا و سرانجام راه‏هاى علاج آن طرح شده است. (12)

3. شيوه مؤلف در ارائه راه كارهاى اصلاح نفس

با توجه به فطرى بودن شناخت فضايل و رذايل يا عقلى دانستن آن‏ها بر اساس نظريه حسن و قبح عقلى، شايد اثبات فضيلت كارى همچون تواضع يا اثبات رذيله بودن عملى همچون كبر كوشش ويژه‏اى رانطلبد، اما ارائه راه كارى روشن و كار آمد براى عملى ساختن صفحه جان از بيمارى كبر و زيور يافتن به زيبايى تواضع كار آسانى نيست. بارى، كسى كه نزد معلم اخلاق مى‏رود يا كتاب اخلاقى را مى‏گشايد، به سان بيمار جسمى است كه براى علاج بيمارى خود به سراغ طبيب يا يك نگاشته طبى رفته و پيش از آن كه منتظر آگاه شدن از اصل بيمارى خود باشد - كه طبعا بدان باور داشته و به همين جهت‏به دنبال طبيب راه افتاد است - انتظار مى‏برد كه با پيچيدن نسخه و ارائه دارو راه رهايى از آن بيمارى در اختيار او قرار گيرد. بر اين اساس يكى از بهترين راه‏ها براى ارزيابى ميزان توفيق كتاب‏هاى اخلاقى در علاج بيمارى‏هاى روحى، بررسى ميزان كارآمدى راه حل‏هايى است كه آنان براى علاج رذايل اخلاقى پيشنهاد مى‏كنند. شيوه جامع السعادات در اين زمينه چنين است:

در پاره‏اى از موارد راه‏هاى علاج را به دو راه علاج اجمالى و علاج تفصيلى تقسيم مى‏كند. مثلا راه‏حل‏هاى علاج عجب را ابتدا به صورت اجمالى و سپس به صورت تفصيلى بيان كرده است. (13)

و علاج تفصيلى را به دو بخش علمى و عملى تبيين مى‏نمايد. و در راه حل علمى عقل و دل مخاطب خود را مورد خطاب قرار داده و از او مى‏خواهد كه درباره زشتى اين رذيلت‏بيانديشد و براى نجات نفس خود از آن بكوشد.

آن گاه در بيان راه حل‏هاى عملى او را به انجام كارهايى كه غالبا در جهت عكس صفات رذيله قرار مى‏گيرد توصيه مى‏كند. به عنوان مثال در بيان راه حل تفصيلى و علمى عجب مى‏گويد: «مى‏بايست زمينه‏هاى ايجاد عجب را خشك كند كه عبارتند از: علم و معرفت، عبادت، اطاعت، و ساير كمالات نفسانى همچون ورع، شجاعت، سخاوت و... اما عجب به علم، علاجش به آن است كه بداند عالم حقيقى كسى است كه خود و خطر فرجام كارش را بشناسد و بداند تنها كسى سزاوار عظمت، عزت و بزرگى خداوند سبحان است و جز خداوند همه در ماهيت و ذات نابود شدنى و فاقد هر گونه كمال و صفات‏اند... .

اما عجب به عبادت و اطاعت: علاجش به آن است كه بداند هدف از عبادت، اظهار مذلت و خردى است... و عجب به خاطر منافات داشتن با فلسفه عبادت، مبطل آن است... و علاج عجب به ساير صفات كماليه از قبيل ورع، تقوا، صبر و... به آن است كه بداند فضايل زمانى سودمند و نجات بخش‏اند كه به همراه عجب نباشند و عجب باعث تباه ساختن و ضايع كردن آن‏ها است...» . (14)

و براى علاج عملى كبر پنج راه حل پيشنهاد مى‏كند كه عبارت‏اند از:

1. با هم‏سانان خود در مسائل علمى به مباحثه و مناظره بپردازد و هرگاه ببيند كه حق با آن‏ها است‏به جاى مقاومت و جدال، آن را پذيرفته و هوش و درايت مخاطب خود را مورد ستايش قرار دهد، كه استمرار بر چنين كارى سنگينى پذيرش حق را كه نشانه كبر است از او بر مى‏دارد.

2. در محافل و مجالس، هم سانان خود را بر خود مقدم داشته و در راه پشت‏سر آنان حركت كند. حتى اگر با تكلف باشد خوشحالى خود را بر اين كار آشكار سازد. كه امام صادق عليه السلام فرمود: «از نشانه‏هاى تواضع انسان آن است كه در جايى فروتر از رافت‏خود نشيند» .

3. در خواست فقير را پاسخ گويد، و خود براى تهيه نيازمندى‏هاى دوستان و نزديكان به بازار رود و كالاهاى آنان و خود را به ست‏خود به منزل برساند كه امير المؤمنان عليه السلام فرمود: «حمل كردن چيزى براى خانواده چيزى از كمال و بزرگى انسان كامل نمى‏كاهد» .

4. لباس ارازن و كم مقدار بپوشد. كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: «هر كس بر پاى شتر بند زند و لباس پشمينه پوشد از كبر مبرا مى‏شود» .

5 . به همراه خادمان و غلامان خود غذا خورد، چنان كه امام رضا عليه السلام در مسافرت خود به خراسان تمام غلامان و خادمان سياه خود را بر سر سفره حاضر كرد... (15)

چنين شيوه‏اى در سر تا سر كتاب جامع السعادات مشهود است. به رغم برخوردارى كتاب‏هاى اخلاقى از شيوه‏هاى علمى و عملى معالجه رذايل اخلاقى، شيوه آنان از سوى برخى از بزرگان مورد انتقاد قرار گرفته است. به عنوان نمونه امام خمينى‏قدس سره در اين باره چنين آورده است: «علماى اخلاق كه تدوين اين علم كردند، يا به طريق عملى - فلسفى بحث و تفتيش كردند، مثل كتاب شريف طهارة الاعراق محقق بزرگ، ابن مسكويه و كتاب شريف اخلاق ناصرى تاليف حكيم متاله و فيلسوف متبحر، افضل المتاخرين، نصير الملة والدين و بسيارى از [قسمت‏هاى] كتاب احياء العلوم غزالى و اين نحو تاليف عملى را در تصفيه اخلاق و تهذيب باطن، تاثيرى به سزا نيست، اگر نگوييم اصلا و راسا نيست و از قبيل تاريخ الاخلاق است...» . (16)

4. به كارگيرى آيات و روايات

مرحوم نراقى خود در مقدمه كتاب بر اين نكته پاى فشرده كه مى‏خواهد ميان آن چه از شريعت اسلامى در زمينه اخلاق رسيده با آن چه عارفان و فيلسوفان بيان كرده‏اند آميزه‏اى فراهم آورد. (17) از اين رو كاملاطبيعى است كه در جاى جاى كتاب جامع السعادات استشهاد به آيات و روايات موج زند. اين استشهاد براى تبيين مفهوم فضيلت‏يا رذيلت، اقسام آن و انگيزه‏ها يا داده‏هاى علاج و... انجام گرفته است. مثلا براى اثبات جنگ ميان لشكر فرشتگان و شياطين از آيه «لاقعدن لهم صراطك المستقيم . ثم لآتينهم من بين ايديهم ومن خلفهم وعن ايمانهم وعن شمائلهم‏» (18) و روايت رسول اكرم صلى الله عليه و آله وسلم: «ان الشيطان ليجرى من بنى آدم مجرى الدم; شيطان به سان خون در جان آدمى روان است‏» . استفاده كرده است. و براى اثبات تاثير رسيدن به مقام اطمينان براى ريشه كنى وسوسه‏ها به آيات «يا ايتها النفس المطمئنة . ارجعي الى ربك راضية مرضية‏» (19) استناد كرده است.

نيز براى اثبات عدم مؤاخذه بر حديث نفس به روايت امام صادق عليه السلام كه از ايشان در باره وسوسه، هر چند زياد باشد سؤال شده فرمود: «چيزى بر آن نيست. بگو لا اله الا الله‏» و آيه «لا يكلف الله نفسا الا وسعها» (20) تمسك كرده است. چنان كه براى تبيين شرافت و جايگاه تفكر از آيات (21) مختلفى بهره برده است. (22)

چگونگى بهره جستن مؤلف از روايات از جهاتى مورد انتقاد قرار گرفته است:

1. مؤلف بر روايات مرسل و فاقد سند متصل اعتماد كرده است.

2. بى آن كه ميان صحيح و ضعيف تمييز قايل شود همه آن‏ها را به صرف روايت‏بودن ذكر مى‏كند.

3. به كتاب‏هاى غير معتبر و يا كتابهايى كه روايات آن‏ها جعلى است استناد كرده است.

4. مؤلف مصادر خود را در نقل روايات مشخص نمى‏سازد.

مرحوم مظفر در مقدمه كتاب در اين باره چنين آورده است: «مهم‏ترين ضعف كتاب آن است كه به روايات مرسل اعتماد كرده و تمام روايات سره و ناسره را كه پيشاپيش خود ديده، نگاشته است. بى آن كه ميان صحيح و ضعيف تمييز دهد يا منابع آنها را مشخص سازد، حتى بسيارى از روايات را از احياء العلوم نقل مى‏كند يا از كتاب‏هايى همچون جامع الاخبار و مصباح الشريعة كه اسلوب آن‏ها گواه جعلى بودن بسيارى از رواياتشان است‏» . (23)

آن گاه افزوده است: «از آن جا كه چنين برخوردى با روايات در ميان كتاب‏هاى اخلاقى منحصر به اين كتاب نبوده، بلكه عادت همه كتاب‏هاى اخلاقى چنين است، تا حدى از برندگى اين انتقاد كاسته مى‏شود» . (24)

از جمله روايات ضعيفى كه با استناد به احياء العلوم در اين كتاب آمده روايت «كلمينى يا حميرا» است. مرحوم نراقى اين روايت را همسو با غزالى شاهد آن گرفته كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم به خاطر غرق شدن در محبت الهى گاه از آن بيم داشته كه در آتش محبت‏سوخته و قالب تهى كند، از اين رو با با مخاطب ساختن عايشه و درخواست ايجاد سرور و شادى و گفت‏وگو، خود را از اين خطر مى‏رهانده است. در حالى كه برخى از محققان معتقدند اين حديث هيچ اساس ندارد. (25)

5 . استناد به آراى فلاسفه و عرفا

گرچه از مرحوم ملا مهدى نراقى به عنوان يكى از چهره‏هاى فلسفى ياد نمى‏شود (26) ، اما استفاده از مبانى فلسفى اعم از فلسفه مشاء و اشراق نشان‏گر آن است كه او با انديشه‏هاى فيلسوفان مسلمان آگاهى عميقى داشته است. چنان كه استشهاد به گفتار عرفا نيز مؤيد اين مدعا است كه مبانى عرفان نظرى براى ايشان شناخته شده بوده است. از اين رو در كتاب جامع السعادات به موارد قابل توجهى بر مى‏خوريم كه در آنها از آراى فلاسفه و عرفا به عنوان دليل يا شاهد مدعا استفاده شده است.

به عنوان مثال در تبيين عينيت جزا با عمل پس از استشهاد به آيه: «انما تجزون ما كنتم تعملون‏» (27) آورده است: «فيثاغورث حكيم مى‏گويد: افعال، اقوال و افكارت بر تو عرضه مى‏شود و هر حركت فكرى يا قولى يا عملى، تصويرى روحانى براى تو مى‏آفريند، و اگر آن حركت از روى غضب يا شهوت باشد ماده شيطان شده تو را در طول حياتت آزار خواهد رساند و پس از مرگت تو را از ديدار نور باز دارد، و اگر آن حركت عقلى باشد فرشته‏اى خواهد شد كه از همراهى‏اش در دنيايت لذت خواهى برد و در آخرت به بركت رهنمونى آن به جوار كرامت الهى راه پيدا خواهى كرد» . (28)

آن گاه چنين افزوده است: «اين سخنان به صراحت‏بازگو مى‏كند كه ماده امور اخروى همان تصورات باطنى و نيت‏هاى قلبى و ملكه‏هاى نفسى است كه با صور روحانى‏شان تصور مى‏گردند و وجود آنها وجود ادراكى است‏» . (29)

و از افلاطون حكيم درباره فضيلت عدالت و برتر بودن آن در مقايسه با ساير فضايل چنين آورده است: «افلاطون الهى مى‏گويد: هر گاه عدالت‏براى انسان به دست آيد تمام اجزاى نفس او به نور عدالت روشن مى‏شود و برخى از اجزاى آن از برخى ديگر نور مى‏گيرند، و در اين هنگام نفس براى انجام كار ويژه خود به بهترين وجه آماده شده و نهايت قرب به خدا برايش حاصل مى‏گردد» . (30)

در جايى ديگر به گفتار ابن عربى استشهاد كرده كه گفته است: «با ارده بمير تا با طبيعت زنده بمانى‏» . (31)

مرحوم نراقى از ابن مسكويه اين چنين ياد كرده است: «شيخ فاضل احمد بن محمد بن يعقوب ابن مسكويه كه استاد علم اخلاق و از همه مسلمانان در تدوين اين علم پيشگام‏تر است، چنين مى‏گويد: ...» . (32)

ايشان هم چنين به گفتار شيخ الرئيس ابو على سينا، خواجه نصير الدين طوسى (33) و... استناد كرده است. در اين ميان از ابو حامد غزالى بيش از ديگران نقل قول شده است. مهم‏تر آن كه مؤلف از كتاب احياء علوم الدين غزالى استفاده شايان توجه كرده و حتى فصل‏هايى از آن را اقتباس كرده است. او در فصل مناجات سرى صاحب دلان با يادكرد غزالى با عنوان «بعض العارفين‏» چنين آورده است: «خداوند در حق هر يك از صاحب‏دلان و اهل شهود تمام ذرات زمين و آسمان را با خان قدرتى كه همه چيز را به نطق مى‏آورده به نطق در آورده است، تا آن جا كه تقديس، تسبيح و گواهى آن‏ها بر ناتوانى خودشان را به زبان واقعى كه عربى يا عجمى نيست مى‏شنوند... و اين نطق ذرات زمين و آسمان با صاحب دلان همان مناجات سر است‏» . (34)

مرحوم كلانتر در پاورقى اين جمله چنين آورده است: «اين فصل‏ها با مقدارى تغيير و تقديم و تاخير عبارتى از احياء العلوم اقتباس شده است‏» . (35) البته مؤلف در پاره‏اى از موارد گفتار غزالى را به نقد كشيده است. (36)

مرحوم مظفر معتقد است اين شيوه قدما بوده است كه در بسيارى از موارد، عبارت ديگران را اقتباس مى‏كرده‏اند، گويا تاليفاتشان به صورت مشاع ميانشان بوده است. (37)

بخش دوم: مبانى اخلاق نظرى از نگاه مرحوم نراقى

1. معرفت نفس و ارتباط آن با بدن

يكى از امتيازات كتاب جامع السعادات طرح مباحث مفيد در معرفى حقيقت نفس و رابطه آن با بدن است; چه، اخلاق به مثابه لباسى است كه بر قامت روح دوخته مى‏شود. و در صورتى لباس متناسب با قامت‏خواهد بود كه شناختى منطقى و واقع بينانه از آن قامت در بين باشد. بر اين اساس، هر چه شناخت نفس انسانى عميق‏تر باشد به معناى شناخت نقاط قوت و ضعف و راه‏هاى رشد و تعالى آن است. درست‏به همين خاطر است كه قرآن خداوند را تنها كسى مى‏شناسد كه مى‏تواند شريعتى كامل و جامع را تدوين نمايد. «ولقد خلقنا الانسان ونعلم ما توسوس به نفسه‏» (38) .

مرحوم نراقى پس از طرح مباحثى در اثبات نفس و تجرد آن، تجرد نفس را ذاتى و نه عقلى مى‏داند و معتقد است: نفس جوهر ملكوتى است كه بدن را براى نيازهاى خود به كار مى‏گيرد و اعضا و قواى آدمى در حقيقت ابزار او براى تحقق اين نيازها است و حقيقت و ذات انسان همين نفس است. و اگر در آيات و روايات از نفس با عناوين مختلف همچون: روح، عقل يا قلب ياد مى‏شود به معناى تعدد حقيقت آدمى نيست، بلكه به ملاحظه نقش‏هاى گوناگونى است كه نفس آدمى ايفا مى‏كند; بدين معنا كه به خاطر توقف حيات بدن بر نفس به آن روح مى‏گويند و به خاطر درك معقولات بر آن عقل و به خاطر چرخش آن در خاطره‏ها به آن قلب گفته شده است. (39)

نفس داراى چهار قوه عقليه، غضبيه، شهويه و وهميه است كه هر يك پاسخ گوى نيازهاى انسانى است. اوصاف مطمئنه، لوامه و اماره كه در قرآن آمده به معناى مراتب مختلف نفس است، حكومت قوه عقليه بر سه قوه ديگر نفس را به مرحله مطمئنه مى‏رساند و با مغلوب شدن اين قوه از سه قوه ديگر با ارتكاب معاصى و ايجاد ندامت و ملامت‏به مرحله لوامه نزول مى‏كند و اگر بدون هيچ دفاعى از قوه عقليه، سه قوه وهميه، غضبيه و شهويه بر نفس حكومت كند، «اماره به سوء» نام مى‏گيرد» (40) .

انسان به خاطر برخوردارى از صفات فرشتگان (قوه عقليه) و صفات شيطانى و حيوانى (قوه وهميه، غضبيه و شهويه) در ميان تمام آفريده‏ها منحصر به فرد است; زيرا در حيوانات قوه عاقله و در ميان فرشتگان سه قوه ديگر وجود ندارد. بدين خاطر است كه اگر انسان بتواند عقل را بر جانش مسلط كند شايستگى خلافت الهى را پيدا مى‏كند. (41)

به رغم چنين تبيين روشنى از نفس و قوا و قابليت‏هاى آن، مؤلف از ترسيم ارتباط نفس با بدن غافل نمانده است. او در فصلى تحت عنوان «عوامل بيمارى‏هاى نفسانى‏» مدعى است كه اسباب انحراف، اخلاقى يا روحى يا جسمى است. و در تبيين نقش جسم چنين آورده است: «سر آن اين است كه نفس به خاطر تعلق يافتن به بدن علاقه ارتباطى با آن پيدا مى‏كند. و بدين جهت هر كدام از نفس و بدن از ديگرى تاثير مى‏پذيرد و هر حالتى كه در يكى حادث مى‏شود در ديگرى سرايت مى‏كند، و همان گونه كه غضب يا عشق نفس موجب اضطراب و ارتعاش بدن مى‏گردد، هم چنين تاثير پذيرى بدن به بيمارى‏ها به ويژه بيمارى‏هايى كه در اعضاى مركزى بدن رخ مى‏نمايد، نقص در ادراك نفس و تباهى تخيل آن را به دنبال مى‏آورد. چنان كه از برخى از بيمارى‏هاى سوداوى، فساد اعتقاد، ترس و بد گمانى پديد مى‏آيد از برخى از اين دست‏بيمارى‏ها بى باكى و از بسيارى از امراض بدخلقى ايجاد مى‏گردد» . (42)

اذعان به رابطه تنگاتنگ ميان روح و بدن و تاثير گذارى بيمارى‏هاى جسمى در ايجاد بيمارى‏هاى روانى نشان‏گر آگاهى عميق مرحوم نراقى در شناخت نفس و مقتضيات آن، و نگاه واقع بينانه او در تحليل برخى از بيمارى‏هاى روانى است; زيرا غالبا آموخته‏ايم كه اين بيمارى روحى هم چون حسادت و بخل است كه باعث محروميت‏بدن از نيازها و در نتيجه بيمارى آن است. (43) و كم‏تر به تاثير بيمارى سوداوى بدن، حتى در ايجاد فساد عقيدتى برخورده‏ايم. از سوى ديگر اذعان به اين حقيقت از سوى يك معلم اخلاق مبين اين امر است كه علاج همه امراض روحى و رذايل اخلاقى را نمى‏بايست در كتاب‏هاى اخلاقى و رهنمون معلمان اخلاق جست‏وجو كرد; زيرا طبابت آنان تنها ناظر به آن دسته از بيمارى‏ها است كه منشا آن‏ها انحراف روح و روان است نه بيمارى جسمى. بنابراين حد اقل بخش قابل توجهى از اين دست‏بيماران را مى‏بايست‏به پزشكان روان كاو - كه از مدخل بدن به تاثير گذارى در روح مى‏پردازند - يا پزشكان بيمارى‏هاى جسمى ارجاع داد.

مرحوم نراقى خود بر اين حقيقت اين چنين اذعان كرده است: «سبب الانحراف ان كان مرضا جسمانيا فيجب ان يبادر الى ازالته بالمعالجات الطبية; سبب انحراف اگر بيمارى جسمى باشد، بايد براى رفع آن به معالجات طبى مراجعه شود» . (44)

2. امكان تربيت‏پذيرى انسان

يكى از مباحث مهم در فلسفه اخلاق جبلى بودن يا نبودن صفات اخلاقى است. در صورتى كه صفات اخلاقى جبلى و آميخته با سرشت انسان باشد تغييرناپذير است، در نتيجه سخن از تربيت و اصلاح آدمى لغو خواهد بود. طرف داران جبلى بودن صفات آن‏ها را به مثابه خصوصيات تكوينى انسان همچون كوتاهى يا بلندى قد، زشتى يا زيبايى چهره، سياهى يا زاغى چشم و... ارزيابى مى‏كنند كه هم زمان با آفرينش انسان شكل گرفته و انسان در اصل تحقق يا تغيير آن نقشى ندارد.

با توجه به حساسيت اين بحث و تاثير گذارى آن بر تمام مباحث اخلاقى مرحوم نراقى آن را در نخستين فصل‏هاى جلد نخست كتاب خود آورده است. ايشان در كنار دو نظريه عدم امكان و امكان تربيت اخلاقى، ديدگاه سومى مبنى بر تفصيل ميان برخى از صفات را گزارش كرده است.

طرفداران نظريه نخست، به دليل عقلى و روايات نبوى استدلال كرده‏اند. آنان در تبيين دليل عقلى مى‏گويند: تمام صفات اخلاقى تابع مزاج و طبيعت آدمى است و از آن جا كه طبيعت تغييرناپذير است صفات اخلاقى نيز تغييرناپذير خواهد بود. از سوى ديگر در روايات نبوى مضامينى همچون: «الناس معادن كمعادن الذهب والفضة خيارهم فى الجاهليه خيارهم فى الاسلام; مردم به سان معادن طلا و نقره هستند، نيكان‏شان در جاهليت همان نيكان دوران اسلام‏اند. آمده است كه نشان‏گر ثبات و ماندگارى صفات خوب و بد است.

مدافعان نظريه دوم; يعنى امكان تغيير تمام صفات به سه دليل عقلى، قرآنى و روايى تمسك كرده‏اند. آنان معتقدند چون هر صفتى قابل تغيير است و از آن جا كه هر چيز قابل تغيير طبيعى نيست پس هيچ صفتى طبيعى نيست. كبراى اين قياس بديهى و صغراى آن وجدانى است; زيرا مى‏بينيم كه بدكار با مصاحبت نيكوكار به نيكى روى مى‏آورد و به عكس، قرآن در آيه «قد افلح من زكاها» (45) و روايت نبوى صلى الله عليه و آله وسلم: «حسنوا اخلاقكم; اخلاقتان را نيكو كنيد» و «انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق; من براى كمال‏رسانى مكارم اخلاقى برانگيخته شدم‏» . بر امكان تغيير صفات و به كمال رسانى آن‏ها تاكيد كرده‏اند.

مرحوم نراقى خود نظريه تفصيلى را مى‏پذيرد و معتقد است‏بسيارى از صفات قابل تغيير است، اما برخى ديگر نظير اخلاق مرتبط با قوه عاقله همچون تيزهوشى، حافظه خوب، خوش فكرى و... غير اكتسابى و غير قابل تغييراند و از آن جا كه وجود و فقدان يا شدت و ضعف اين دست از صفات ارادى انسان نيست متعلق تكليف قرار نمى‏گيرد. (46)

ايشان در دفاع از نظريه خود چنين آورده است: «با جست و جو و مقايسه اشخاص در مى‏يابيم كه ميان آنان و اخلاقشان از نظر از بين بردن صفت و متصف شدن به ضد آن تفاوت وجود دارد. برخى ممكن، برخى غير ممكن، شمارى آسان و شمارى سخت و در مواردى با كندى و در مواردى ديگر ناگهانى است. از اين رو است كه اگر مردم دنيا مورد بررسى قرار گيرند ميان دو نفر در برخوردارى از تمام اخلاق هم سانى نيست، همان گونه كه ميانشان از نظر چهره و صورت هم سانى نيست. به اين امر اشاره دارد سخن پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم: «اعملوا فكل ميسر لما خلق له; عمل كنيد كه هر كس به دان سو كه براى آن آفريده شده راه مى‏پويد» . آن گاه از گفتار ارسطو براى تقويت نظريه خود كمك گرفته است. (47)

3. تسريع در اصلاح نفس، ضرورتى اجتناب‏ناپذير

مرحوم نراقى بيمارى‏هاى روانى را با بيمارى‏هاى جسمى همانند مى‏داند و معتقد است راه درمان آن‏ها به سان بيمارى‏هاى جسمى پيش‏گيرى و علاج است و معلمان اخلاق را به سان طبيبان بدن معرفى كرده است. با چنين نگرشى طبيعى است كه ايشان بر تسريع در اصلاح نفس آن هم در جوانى پاى فشرده و آن را براى دست‏يابى به آمال اخلاقى نتيجه بخش‏تر ارزيابى مى‏كند; زيرا همان گونه كه با استمرار بيمارى بدن و ريشه دواندن آن در اعضاى ديگر كار مبارزه و معالجه آن سخت‏تر و گاه غير ممكن مى‏شود، بيمارى روانى و فرو رفتن در رذايل اخلاقى نيز چنين است. او در ابن باره با سوز و گداز درونى چنين مى‏نويسد: «فالله الله فى نفوسكم معاشر الاخوان ادركوها قبل ان تغرقوا فى بحار المهالك، وتنبهوا عن نوم الغفلة قبل ان تنسد عليكم السبل الى المهالك، وبادروا الى تحصيل السعادات قبل ان تستحكم فيكم الملكات المهلكة والعادت المفسدة، فان ازالة الرذائل بعد استحكامها فى غاية الصعوبة والمجاهدة مع احزاب الشياطين بعد الكبر فلايفيد الاثر، والغلبة على النفس الامارة بعد ضعف الهرم فى غاية الاشكال; شما را به خدا اى برادران ايمانى پيش از آن كه در درياهاى هلاكت غرق شويد، به خود آييد، و از خواب غفلت پيش از آن كه راه‏هاى نجات و هلاكت مسدود گردد بيدار شويد، و پيش از آن كه ملكات هلاك كننده و عادت‏هاى تباه كننده در جانتان استحكام يابد به سوى دست‏يابى به سعادت‏ها شتاب كنيد، كه برطرف كردن رذيلت‏ها پس از استحكام آن‏ها در نهايت دشوارى است. و مجاهده با حزب‏هاى شياطين پس از بزرگ سالى كم سود بخشيده، و تسلط بر نفس اماره پس از سستى پيرى در نهايت دشوارى است‏» . (48)

هم چنين در بررسى عوامل و ريشه‏هاى ترس از مرگ و توصيه به تفكر درباره فساد كائنات در فرجام كار، چنين آورده است: «... بدون ترديد به دست آوردن فضايل پس از رسيدن دوران پيرى در نهايت دشوارى است و كسى كه كسب فضايل اخلاقى را تا رسيدن دوران پيرى به تاخير انداخته، و ملكه‏هاى مهلك همچون جهل و... در جان او ريشه دار شده، چگونه مى‏تواند آن رذايل را ريشه كن و فضايل را جاى گزين آن‏ها نمايد; زيرا از بين بردن آن چه كه در صفحه جان رسوخ پيدا كرده تنها در سايه رياضت‏ها و مجاهدت‏ها ممكن است، و چنين كارى در دوران پيرى ممكن نيست. از اين رو است كه در آثار [روايات نقل شده از صحابه و تابعان ] آمده است: «هر گاه انسان به چهل سالگى برسد و به سوى خير رويكرد نداشته باشد، شيطان به سراغ او آمده و بر چهره‏اش دست مى‏كشد و مى‏گويد: پدرم فداى چهره‏اى كه هرگز رستگار نمى‏گردد» . (49)

اصرار بر پيش دستى در اصلاح نفس و تاخير نيانداختن آن تا دوران پيرى مبنى بر جريان اصل تدريج در تربيت و اصلاح نفس و انكار طفره است. طفره به معناى تحقق آنى يك پديده بدون طى كردن مقدمات لازم و تامين شدن منطقى و طبيعى سلسله علل است. (50) بارى همان گونه كه رذايل اخلاقى به تدريج در نفس جاى گزين شده و صفحه دل را سياه مى‏نمايند - به سان آينه‏اى كه به تدريج‏با برخورد با گرد و غبار زنگار مى‏گيرد، - فضايل اخلاقى نيز در تبعيت از اصل تدريج در نفس شكل گرفته و ريشه دار مى‏گردد. (51)

عارف كامل امام خمينى رحمه الله در اين باره چنين مى‏گويد: «براى اصلاح نفس، ايام جوانى سزاوارتر است; زيرا كه هم اراده قوى‏تر است و هم كدورت و ظلمت نفس، كم‏تر است و به فطرت نزديك‏تر و هم بار معصيت زياد نشده، كه جبران آن، مشكل باشد. جوانان، قدر ايام جوانى را بدانند كه اين نعمت‏بزرگ را با غفلت نگذرانند كه در ايام پيرى، اصلاح نفس، بسيار مشكل است‏» . (52)

4. نظريه اعتدال

چنان كه پيش از اين اشاره شد تقريبا تمام كتاب‏هاى اخلاقى با تاثر از نظريه اعتدال ارسطو مباحث اخلاقى خود را سامان داده‏اند. خوب است‏بدانيم كه به خاطر اقبال گسترده‏اى كه اين نظريه با آن رو به رو بوده است، به آن «اعتدال طلايى‏» گفته شده است. آن چه كه به اين ديدگاه ثبات و ماندگارى بخشيده سه امر است:

1. تحليل نسبتا واقع‏بينانه از قواى نفس; زيرا نگريستن در رفتارهاى آدمى نشان مى‏دهد كه ميان آن‏ها هم سانى وجود ندارد; برخى از رفتارها همراه با تعقل، درنگ، حزم انديشى است، بخشى از آن‏ها رنگ شهوانى، لذت جويى و كام خواهى داشته، برخى نيز با درشتى، خشونت، ستيز، تا سر حد قتل همراه است و برخى نيز صرفا توهم و خيال آدمى است.

بنابراين بر شمردن منشا جداگانه براى هر يك از آن‏ها به عنوان قواى نفس و جدا كردن مرزهاى آن‏ها منطقى به نظر مى‏رسد.

2. ارائه سيستم اخلاقى سازمان يافته; چنان كه پيش از اين ياد كرديم بر اساس نظريه اعتدال رئوس و بنيادهاى فضائل، حكمت، عفت، شجاعت و عدالت‏خواهد شد و مرزهاى متعدد افراط و تفريط، هر يك از قواى چهار گانه فضايل و رذايل را تشكيل مى‏دهد. نظم و انسجام مشهود در كتاب جامع السعادات كه بحث‏هاى مبسوط و مفصل آن در جلدهاى سه گانه در چند باب اصلى تنظيم شده، وامدار همين سيستم اخلاقى ارسطويى است.

3. فقدان تحقيقات دامنه دار در زمينه اخلاق اسلامى; چنان كه مرحوم مظفر در بخشى از مقدمه خود بر كتاب جامع السعادات بيان كرده، حساسيت مباحث اخلاقى و ياس علما از تاثير كتاب‏ها در تربيت اخلاقى باعث‏شده كه در زمينه مباحث اخلاقى تحقيقات اندكى از سوى انديشه وران مسلمان ارائه گردد. او در اين باره مى‏نويسد: «ياس علماى اخلاق حقيقت است; زيرا اخلاق با تعلم و خواندن كتاب‏ها به دست نمى‏آيد، بلكه اخلاق، صفات و ملكاتى است كه تنها در سايه تمرين‏هاى سخت و تربيت طولانى حاصل مى‏شود; به ويژه در دوران كودكى و سنين آغازين، پيش از آن كه فرض شود انسان توانايى خواندن دارد» . (53)

به نظر مى‏رسد كمى تحقيقات در زمينه اخلاق اسلامى باعث ركود و ايستايى انديشه‏ها در اين زمينه و فقدان ابتكار و نوآورى در آن و در نتيجه اقتباس و تاثير پذيرى فاحش از فلسفه اخلاق ارسطويى شده است.

به عبارت روش‏تر نگارنده عميقا معتقد است اگر چنين تحقيقات دامنه دارى با مراجعه به كتاب و سنت انجام مى‏پذيرفت ضمن آشكار شدن ضعف‏هاى سيستم اخلاقى ارسطويى، به نظام واره نوين اخلاق برخاسته از مكتب وحى دست مى‏يافتيم. شاهد مدعا آن كه ما در برخورد با آيات و روايات به چنين سيستمى بر نمى‏خوريم.

سيستم وحيانى براى انسان روابطى شامل: رابطه او با خداوند، رابطه او با هستى و رابطه او با خود قائل است و بر اساس اين روابط رفتارهايى خاص را به او توصيه مى‏كند كه نام آن‏ها را فضايل اخلاقى گذاشته و عدول از آن‏ها و آشكار ساختن رفتارهايى متضاد را رذايل بر مى‏شمرد. (54)

با رهنمونى همين آموزه‏هاى اخلاقى است كه به يكى از اشكالات بنيادين نظريه اعتدال طلايى ارسطو پى مى‏بريم. (55) و آن ضرورت نسبيت مفاهيم و فضايل و رذايل اخلاقى است. كه بسيارى از محققان آن را آفت علم اخلاق مى‏شناسند.

تبيين اين اشكال چنين است: ارسطو روح انسان‏ها را به سان بدن آنان در مراتب وجودى يكسان نمى‏داند، از اين رو معتقد است اعتدال و حد ميانه مى‏بايد متناسب با مقتضيات هر فرد انسانى باشد، به عنوان مثال نمى‏توان به همه مردم توصيه كرد كه مقدار متوسط و معتدل خواب و خوراك آنان چقدر است; زيرا نيازهاى استراحت و غذايى هر يك از افراد (كه متاثر از اقتضائات جسمى و روحى است) با يكديگر متفاوت است. و پيداست‏خواب جوان از پير بيش‏تر و غذاى چاق و كارگر از لاغر و شخص بى‏كار بيش‏تر است. فضيلت و رذيلت نيز مفهوم ثابت و لا يتغيرى ندارد، مى‏بايد اقتضائات روحى، شخصيتى و محيطى افراد را سنجيد و متناسب با آن‏ها حد وسط و معتدلى از قواى چهار گانه‏اش را فضيلت‏به شمار آورد. چنين نتيجه ضرورى بر اساس مكتب اخلاقى ارسطويى در گفتار مرحوم نراقى منعكس شده است. ايشان پس از تقسيم حد وسط به حقيقى و اضافى در تعريف وسط اضافى چنين آورده است:

«... او اضافى و هو اقرب ما يمكن تحققه للنوع او الشخص الى الحقيقى و يتحقق به كمالها اللائق بحالها وان لم يصل اليه; يا اضافى است و آن نزديك‏ترين حالت‏به حد وسط حقيقى است كه ممكن است‏براى نوع يا شخص پديد آيد و كمال شايسته آنان همين حد اضافى است هر چند بر حد حقيقى نرسند» .

آن گاه افزوده است: «ثم الوسط المعتبر هنا هو الاضافى لتعذر وجدان الحقيقى و الثبات عليه، ولذا تختلف الفضيلة باختلاف الاشخاص والاحوال والازمان، فربما كانت مرتبة من الوسط الاضافى فضيلة بالنظر الى شخص او حال او وقت، و رذيلة بالنسبة الى غيره; حد وسط معتبر در اين جا همان وسط اضافى است; زيرا كسب حد وسط حقيقى و استوارى بر آن امكان ندارد، بدين خاطر فضيلت‏با اختلاف اشخاص، حالات و زمان‏ها دگرگون مى‏شود، و چه بسا يك مرتبه از حد وسط اضافى در مقايسه با يك شخص يا حالت‏يا زمان فضيلت است، اما در مقايسه با ديگرى رذيله است‏» . (56)

نسبت‏برخى از مفاهيم اخلاقى و فضيلت‏ها و رذيلت‏ها به صورت فى الجمله امرى پذيرفتنى است. به عنوان نمونه حضرت امير عليه السلام در روايت‏بلندى در تفاوت سه صفت تكبر، ترس و بخل ميان مردان و زنان چنين آورده است: «خيار خصال النساء شرار خصال الرجال: الزهد والجبن و البخل، فاذا كانت المراة مزهوة لم تمكن عن نفسها و اذا كانت‏بخيلة حفظت مالها ومال بعلها و اذا كانت جبانة فرقت من كل شى‏ء يعرض لها; خصلت‏هاى نيك زنان، خصلت‏هاى بد مردان است [كه عبارتند از: ] تكبر، ترس و بخل. هر گاه زنى متكبر باشد، بيگانه را به خود راه نمى‏دهد، و اگر بخيل باشد مال خود و همسرش را حفظ مى‏كند و اگر ترسو باشد از هر چيزى كه به آبرويش صدمه مى‏زند فاصله مى‏گيرد» . (57)

اما حتى همين مورد نيز نسبت مطلق نيست، بلكه نسبت مقيد است; يعنى در زبان بنيان‏گذار مكتب اخلاقى اسلام، از آغاز مرزها چنين صفاتى ميان مردان و زنان تبيين شده است.نه آن كه نسبت رها شده‏اى باشد كه به خود اشخاص و افراد واگذار شده باشد.

و آن چه از نظريه اعتدال ارسطو به دست مى‏آيد و در گفتار مرحوم نراقى بدان تصريح شده، نسبيت مطلق مفاهيم اخلاقى است. به استناد اين نظريه تمام مفاهيم اخلاقى با تفاوت اشخاص، حالات و زمان‏ها متفاوت مى‏شود، يعنى مفاهيم خود از ثبات و ماندگارى برخوردار نيست و بايد به ديد فضايلى همچون تواضع، عفت، صداقت، اخلاص و... يا رذايلى به عكس آن‏ها نگريست كه از چه كسى، چه حالتى و چه زمانى صادر شده است. پس اگر ثروت‏مند يا صاحب منصبى - به خاطر موقعيت‏سياسى و اجتماعى‏اش كه بالطبع وزانت‏خاص خود را مى‏طلبد - منش متواضعانه نداشت، يا كسى كه به خاطر طبيعت‏خشم آلودش سوء خلق را به جاى حسن خلق بنشاند، يا با عذر آوردن عصر تمدن امروزين يا روابط شايع ورايج ميان زنان و مردان مرزهاى عفت و منطبق با واست‏شريعت، رعايت نكرد، مى‏توان در باره‏شان چنين قضاوت كنيم كه چون اين رفتارها متناسب با مقتضيات شخصى، حالات و زمان خاصى است، حكم رذيلت پيدا نمى‏كند؟ !

آيا پذيرش نسبت مطلق مفاهيم اخلاقى راه را براى گريز از بسيارى از فضايل اخلاقى هموار نمى‏سازد؟ !

آيا تمام اقوام مللى كه داراى آداب و رسوم اجتماعى خاص خود و فرهنگ ويژه به خود هستند حق ندارند طبق قاعده نسبيت اخلاق، مفاهيمى را فضيلت‏بشمارند كه متناسب با آداب و فرهنگ آن‏ها باشد؟ !

در اين صورت مى‏توان براى مكتب اخلاقى اسلام ثبات، دوام و جاودانگى كه از ضرورت‏هاى آموزه‏هاى آن است، قايل شد؟ !

آيا قرآن براى انسان فطريات ثابتى كه گذشت زمان تغيير فرهنگ، تحول انسان‏ها در تغيير آن تاثيرى نداشته باشد، قائل نيست؟ آيا اين آيه از قرآن نيست: «وان اقم وجهك للدين حنيفا» اگر اسلام دين حنيف و منطبق با فطريات تغييرناپذير انسان است و بخش مهمى از گزاره‏هاى دينى را گزاره‏هاى اخلاقى تشكيل مى‏دهد، چگونه مى‏توان به تحول و تغيير مفاهيم اخلاقى با تحول اشخاص، حالت‏ها و زمان‏ها باورمند بود؟

جالب آن كه مرحوم نراقى با تطبيق فلسفه اخلاق ارسطويى بر فرهنگ قرآنى، اعتدال مورد نظر ارسطو را همان صراط مستقيم مى‏داند و معتقد است وسط به سان دو خط فاصل ميان دو نقطه واحد و خطوط منحنى ميان آن دو، غير متناهى است، با اين حال به خاطر دشوارى دست‏يابى و ثبات بر حد وسط آن را متعدد و متكثر دانسته است. (58)

اگر اعتدال ارسطويى همان صراط مستقيم است، چگونه مى‏توان صراط مستقيم را نسبى دانست و به تعدد افراد، حالات و زبان‏ها آن را متحول دانست؟ ! در حالى كه تكثر و تنوع ناپذيرى از اصول مورد تاكيد قرآن درباره صراط مستقيم است. و به همين خاطر است كه قرآن همواره از صراط به صورت مفرد ياد مى‏كند در حالى كه از «سبيل راه‏» به صورت جمع نيز ياد كرده است. (59) نظير آيه: «وان هذا صراطي مستقيما فاتبعوه ولا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله‏» . (60)

5 . چالش‏هاى مفاهيم اخلاقى

يكى از دشواريهاى علم اخلاق تبيين مفاهيم آن با حدود و ثغور كامل است تا تشخيص مرزهاى بايسته‏ها و نبايسته‏هاى اخلاقى روشن باشد. بدون ترديد پيدايش برخى از نحله‏هاى اخلاقى برخاسته از اين امر مى‏باشد. به عنوان نمونه مفهوم محبت دنيا و زهد به روشنى تبيين نشده يا ابهام‏هاى آن برطرف نشده است، اين امر در ظهور نحله تصوف تا حد زيادى مؤثر بوده است. تصويرى كه آنان از مفهوم زهد در ذهن خود بر ساخته‏اند گريز از دنيا، پشمينه پوشى، چله نشينى و عزلت و... را به دست مى‏دهد.

قرآن كريم از رهبانيتى سخن به ميان آورده كه به ملت نصارا توصيه شده، اما آن‏ها آن را به شايستگى مراعات نكرده و مفهوم ناصحيح از آن را دنبال كردند: «و قضينا بعيسى بن مريم وآتيناه الانجيل وجعلنا في قلوب الذين اتبعوه رافة ورحمة ورهبانية ابتدعوها ما كتبناها عليهم الا ابتغاء رضوان الله فما رعوها حق رعايتها» (61) ابن جوزى در تفسير اين آيه مى‏نويسد: «يعنى رهبانيتى از پيش خود تراشيدند و طبق آن در عبادت راه گزافه را پيموده و با خوددارى از خوردن و آشاميدن و لباس پوشيدن و همسر گزيدن و عبادت كردن در دل كوه‏ها خود را به مشقت انداختند، در حالى كه خداوند چنين رهبانيتى را از آنان نخواسته بود» . (62)

چنين كژ فهمى و شكستن مرزهاى مفاهيم اخلاقى در سده‏هاى نخست اسلامى نيز رخ داده است. به عنوان مثال هنگامى كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله وسلم در خطابه‏اى مردم را از محبت‏به دنيا هشدار داد و آنان را به روى آوردن به آخرت تشويق نمود، شمارى از ياران ايشان در مسجد گرد آمده و با نذر كردن، تمتعات مادى از قبيل خواب، خوراك، هم بسترى و... را بر خود حرام كردند. خداوند با نزول آيه: «قل من حرم زينة الله التي اخرج لعباده والطيبات من الرزق‏» (63) و آنان را از اين كار باز داشت، چنان كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم با استناد به سيره عملى خود مبنى بر كنار نگذاشتن دنيا آنان را مورد نكوهش قرار داد. (64)

ديگر بار حضرت امير عليه السلام در ملاقات با يكى از ياران بيمار خود به نام علاء بن زياد حارثى و شكايت او از دنيا گريزى برادر خود عاصم بن زياد، او را با جملاتى نكوهش‏آميز چون: «يا عدى نفسه، لقد استهام بك الخبيث، اما رحمت اهلك وولدك...» مورد خطاب قرار داد و با اعلام تفاوت ميان خود به عنوان پيشواى مسلمانان و عامه مردم او را بر ترك چنين تصميمى وا داشت. (65)

مرحوم نراقى تا حد زيادى به اين چالش‏ها توجه داشته و كوشيده است تصويرى روشن و شفاف را از مفاهيم اخلاقى ارائه كند. براى روشن شدن مدعا به سه نمونه اشاره مى‏كنيم:

1. مفهوم فضيلت; فضيلت از نگاه ايشان هر كارى است كه عقل مدح و ستايش فاعل آن را لازم بداند. (66) پيداست كه اين تعريف مبتنى بر حسن و قبح عقلى است كه در مقابل اشاعره مورد پذيرش عدليه است. با اين حال اين تعريف از نگاه مرحوم نراقى مبين تمييز همه انواع فضايل و ترجيح برخى از آن‏ها بر برخى ديگر نيست. از اين رو در جايى ديگر از كتاب خود آورده است: «بدان معيار و قانون كلى در شناخت فضايل اعمال و حالات و ترجيح برخى بر برخى ديگر نزد صاحب دلان آن است كه هر چه عمل بيش‏ترين تاثير را در اصلاح دل و تصفيه و تطهير آن از شائبه‏هاى دنيا گذاشته، و بيش‏ترين زمينه را براى شناخت‏خداوند و آشكار شدن عظمت ذاتى، صفت و فعل خداوند فراهم آورد، افضل و برتر است‏» . (67)

بر اساس اين تعريف، فضيلت نه تنها آن است كه عقلا مستلزم مدح باشد، بلكه بايد به گونه‏اى باشد كه باعث تطهير باطن شده و شخص را به قرب الهى برساند.

2. مفهوم تواضع و رابطه آن با كبر; كبر مرحله‏اى بالاتر، بلكه نتيجه عجب است. عجب آن است كه شخص خود را بزرگ و برجسته ببيند، بى آن كه اين بزرگ نگرى در مقايسه با ديگران باشد; اما كبر آن است كه هم خود را بزرگ بيند و هم اين بزرگى را در مقايسه با ديگران ارزيابى كند. (68) در حقيقت‏به طور طبيعى كسى كه به نفس خود معجب باشد اين بزرگى را به ديگران سرايت مى‏دهد. تا اين جا مفهوم كبر و عجب و رابطه ميان آن‏ها روشن شد. تواضع در برابر كبر قرار دارد و مفهوم آن برتر ندانستن خود از ديگران و فروتنى در برخورد با ايشان است. اما پرسش مهمى كه تداعى مى‏شود اين است: آيا حقيقتا انسان‏ها در مقايسه با يكديگر داراى تفاوت درجه و مرتبه نيستند، مثلا آيا ميان عالم و جاهل تفاوت وجود ندارد؟ و آيا عالم برتر از جاهل نيست. حال چگونه است از دانايان بخواهيم با جنگيدن با اين حقيقت در برخورد با نادانان خود را برتر از آنان نپندارند كه مبادا دچار تكبر شوند؟ ! و در برابر جاهلان تواضع نمايند؟ ! آيا چنين درخواستى - يعنى اعتقاد به آن چه نيست - معقول و پذيرفتنى است؟ ! همين شبهه مى‏تواند باعث تصرف و دگرگونى مفهوم تواضع گردد، و آن را در هاله‏اى از ابهام ديگر فرو برد.

مرحوم نراقى به خوبى به اين اشكال توجه كرده است مى‏گويد: «چگونه نيكوست كه عالمى پارسا براى جاهلى فاسق تواضع كند و او را بهتر از خود بداند، با آن كه جهل و فسق او آشكار است و يقين دارد كه خود برخوردار از علم، ورع و عارى از جهل و فسق است؟ » . (69)

آن گاه به خوبى از آن پاسخ داده مى‏نويسد: «حقيقت تواضع آن است كه نفس براى خود مزيت واقعى و خيريت‏حقيقى بر ديگران نبيند. نه آن كه خود را در صفات آشكارى كه يقين به اتصاف يا عدم اتصاف به آن‏ها را دارد، مزيتى نبيند; يعنى با وجود برخوردارى از علم، عبادت، بخشش، عدالت، پرهيز از اموال حرام و... براى خود مزيتى قائل نباشد; زيرا امكان ندارد كسى كه به دانشى آگاهى يافته تعيين به عالم بودن خود به آن دانش و جاهل بودن فلان عامى به آن را از خود دور نمايد. سخن در اين جاست كه مزيت واقعى و بر خير بودن حقيقتى تنها در سايه تقرب به خداوند و دست‏يابى به سعادت جاودانه، دست‏يافتنى است و بى ترديد چنين فوزى به صرف آموختن برخى از علوم و مراقبت‏بر انجام برخى عبادات يا برخى صفات محمود حاصل نمى‏گردد، بلكه مناط برترى واقعى حسن عاقبت است كه آن هم امرى مبهم است; زيرا فرجام كارها از چشم مردم پنهان است. و بسا كه امكان دارد كافرى مسلمان شده و پايان كارش با اسلام باشد، اما در برابر همين عالم پارسا گمراه شده و فرجام كارش با كفر باشد» . (70)

به نظرم يكى از زيباترين فرازهاى كتاب جامع السعادات بخش‏هايى از اين دست است. كه بايد اذعان كرد چنين معارفى در علم اخلاق يا حكمت نظرى يافت نمى‏شود، بلكه تنها در سايه رويكرد خالصانه به چشمه سار وحى دست‏يافتنى است.

3. مفهوم حب دنيا و زهد; همان گونه كه اشاره شد يكى از مفاهيم پر چالش اخلاقى همين مفهوم حب دنيا و در مقابل آن مفهوم زهد است. مرحوم نراقى در فصل حب دنيا، با بحثى مبسوط به برسى اين مساله پرداخته است. ايشان پس از بيان ماهيت دنيا كه شامل تمام حيثيات انسان پيش از مرگ مى‏شود، براى انسان نسبت‏به دنيا دو علاقه و ارتباط را قائل است: ارتباط قلبى كه همان محبت‏به دنياست و ارتباط بدنى كه به معناى به كارگيرى بدن براى اصلاح دنيا به منظور كمال بهره‏گيرى از بهره‏هاى دنياست. (71) آن گاه چنين افزوده است: «تمام ميل و رغبت‏هاى آدمى به دنيا نكوهيده نيست; زيرا آن چه همراه انسان در دنيا بوده و ميوه آن - كه عبارت است از علم سودمند و عمل صالح - در آخرت باقى مى‏ماند، در حقيقت جزء آخرت است نه دنيا، و اگر به آن‏ها دنيا گفته شده به خاطر نزديكى آن به دنياست. [و دنيا از ريشه دنو به معناى قرب است]» . (72)

آن گاه در سخنى بلند و پرمحتوا دنياى مذموم و نكوهيده را اين چنين تعريف كرده است: «فالدنيا المذمومة عبارة عن خط عاجل، لا يكون من اعمال الآخرة ولا وسيلة اليها، و ما هو الا التلذذ بالمعاصى والتنعم بالمباحات الزائدة على قدر الضرورة فى تحصيل العلم والعمل; پس دنياى نكوهيده عبارت است از بهره عاجل، كه نه جزء كارهاى آخرتى باشد و نه راهى به سوى آن به شمار آيد، و تنها لذت بردن از گناهان و بهره جستن از مباحاتى باشد كه از ميزان ضرورت در تحصيل علم و عمل فزون‏تر است‏» . (73)

بدين ترتيب بر اساس قاعده: «تعرف الاشياء باضدادها» مفهوم زهد نيز روشن مى‏گردد. زهد در نگاه مرحوم نراقى چنين مفهومى دارد: «ضدحب دنيا و اشتياق بر آن زهد است و زهد آن است كه انسان با قلبش طالب دنيا نباشد و با اعضايش آن را ترك كند مگر به اندازه ضرورت بدن، و به عبارت ديگر زهد اعراض از متاع و لذت‏هاى خوش دنيا از قبيل اموال، منصب‏ها و تمام آن چيزى است كه با مرگ نابود مى‏گردد. و به بيان ديگر روى گردانى از دنيا و به هدف رويكرد به آخرت يا روى گردانى از غير خدا با رويكرد به خود خداست كه درجه عالى زهد است‏» . (74)

به رغم تلاش مؤلف جامع السعادات در تبيين محدوده و مرزهاى مفاهيم اخلاقى، در برخى از موارد بر دشوارى اين امر و مشخص ساختن فضيلت از رذيلت پاى مى‏فشارد. به عنوان مثال در بحث غنا و فقر و تطبيق آن‏ها نسبت‏به يكديگر سه مورد را برمى شمارد كه معتقد است ترجيح ميان فقر و غنا در هر يك از آن‏ها دشوار و جاى ترديد و تامل است. (75)

6. اخلاق و رابطه آن با عرفان

گذشته از آن كه اخلاق اسلامى بر اساس آن چه در عموم كتاب‏هاى اخلاق نظرى آمده مبتنى بر فلسفه اخلاق ارسطويى است، عموما از مايه‏هاى عرفانى بهره گرفته است; به گونه‏اى كه تمييز ميان اخلاق و عرفان تا حد زيادى دشوار است; زيرا عرفان تهذيب نفس را تا مرحله رسيدن به فناى الهى با پيشنهاد مراحلى براى سالك مورد توجه قرار داده است. و اخلاق نظرى نيز پيراستن باطن آدمى از رذايل و تحلى به فضايل اخلاقى تا آخرين مرحله آن را دنبال مى‏كند. نوع مباحث و نگرش‏هاى حاكم بر علم اخلاق نيز اين تداخل را تشديد كرده است. در حالى كه كنكاش عميق در زمينه اخلاق اسلامى، يعنى اخلاقى كه از دل آيات و روايات استخراج مى‏شود و عرفان مصطلح به خوبى نشان مى‏دهد كه ميان آن‏ها انطباق كامل نيست. گرچه عرفان اسلامى كوشيده است صف خود را از تصوف جدا سازد و عارفان مسلمان گاه تا سرحد تفسيق و احيانا تكفير برخى از صوفيه پيش رفته‏اند، با اين حال در عرفان آموزه‏هايى انعكاس يافته كه تطبيق آن با آموزه‏هاى وحيانى يا امكان ندارد و يا بسيار دشوار است.

نگارنده با مطالعه در كتاب جامع السعادات كوشيده است اين امر را دنبال كند كه مرحوم نراقى تا چه اندازه پاى‏بند مبانى عرفانى يا مبانى اخلاق وحيانى - برخاسته از كتاب و سنت - است؟

و آن چه به نظر رسيده آن است كه گرايش ايشان به عرفان نظرى مصطلح، قابل ملاحظه بلكه غالب است، با اين حال در برخى از موارد مبانى آن را با استفاده از كتاب و سنت‏به نقد كشيده و بر مبانى وحيانى، پيشانى تسليم ساييده است.

ايشان در راستاى توصيه به اعتدال و ميانه روى در تمام كارها چنين آورده است: «در علوم ميان علوم باطنى عقلى و علوم ظاهرى شرعى ميانه رو باش، و از آن دسته نباش كه انديشه‏هاى فرد را تنها بر ظواهر آيات محدود كرده و حقائق بينات را نشناختند و عالمان حقيقى را نكوهش كرده و آنان را به الحاد و زندقه منسوب مى‏كنند، و از آن دسته نيز نباش كه تمام عمر خود را در فضول و زياده گويى‏هاى يونانيان صرف كرده و آن چه صاحب وحى و قرآن آورده را رها كردند، كه عالمان شريعت [فقهاء] را نكوهش كرده و آنان را كج فهم معرفى مى‏كنند، اما براى خود هوش و زيركى قائل‏اند و وارثان پيامبران را جاهل و بطال مى‏دانند. پس در عقليات ميان راه‏هاى عقلاء ميانه رو باش و به صرف تقليد يا تعصب بر يكى از آن‏ها جمود پيدا نكن، پس ميان فلسفه و كلام و اشراق و عرفان راه ميانه را بپوى، و ميان استدلال و تصفيه نفس با عبادت و رياضت جمع كن، پس متكلم صرف نباش كه جز عدل چيزى نمى‏داند و مشايى محض نباش كه دين را ضايع و مهمل گذاشته، و صوفى نباش كه با ادعاى مشاهده و رؤيت‏بدون بينه و برهان خود را راحت كرده‏اند» . (76)

عباراتى هم چون: «.. الذين صرفوا اعمارهم فى فضول اهل يونان و هجروا ما جاء به حامل الوحى والفرقان‏» و «ولامتصوفا استراح بدعوى المشاهدة والعيان من دون بينة و برهان...» و «لا مشائيا محضا اضاع الدين واهمل‏» بسيار قابل توجه است. از اين عبارت‏ها كاملا هويدا است كه مرحوم نراقى به هيچ يك از نحله‏هاى فكرى كلام، فلسفه و عرفان دل نسپرده و آن‏ها را به تنهايى رساننده به مقصود ندانسته، بلكه با كاستى‏هايى مواجه مى‏بيند.

هم چنين در مبحث نيت مدعاى اغلب عارفان را به نقد كشيده است; چه، آن چه از عارفان نقل شده آن است كه عبادت به طمع بهشت‏يا از روى خوف از آتش جهنم محكوم به بطلان و مصداق شرك است. و تنها عبادت مقبول و توحيدى، عبادت كسانى است كه خداوند را از روى شايستگى خداوند و شكر نعمت هايش عبادت مى‏كنند.

يكى از بزرگان معاصر پس از نقل روايت امام صادق عليه السلام كه در آن عبادت كنندگان به سه دسته تقسيم شده‏اند، چنين آورده است: «در اثر تامل و دقت واضح خواهد شد كه عبادت دو دسته اول [كسانى كه از ترس جهنم يا طمع بهشت عبادت مى‏كنند] به حقيقت صحيح نيست، زيرا عبادت آن‏ها به خدا و براى خدا نبوده و مرجع عبادت آن‏ها خود پرستى است... بر اين اساس دو دسته اول خدا را در منظور خود سهيم و شريك مى‏دانند و در عين خدا پرستى نيز از خود پرستى دست‏باز نمى‏دارند و فعل خود را در عبادات براى هر دو منظور به جا مى‏آورند و اين همان شرك است. و در حقيقت اين دو گروه مشرك به خداى متعال مى‏باشند كه به نص قرآن براى آن آمرزشى نيست: «ان الله لا يغفر ان يشرك به ويغفر ما دون ذ لك لمن يشاء» . (77)

شرك دانستن عبادت اين دو دسته كه اتفاقا عبادت عموم مردم را در بر مى‏گيرد و بيرون داشتن آن از مغفرت الهى، ادعاى پر مخاطره‏اى است كه تبعات ناصواب فراوانى دارد. و حداقل آن اين است كه عموم مردم بلكه نود و هشت درصد عابدان خواهند گفت ما كه توان عبادت دسته سوم [عبادت احرار] را نداريم و عبادت ما شرك است پس چرا خدا را عبادت كنيم؟ !

چنان كه رويكرد قشرى و ظاهرى به آيات و روايات را كه در عامه در ميان حشويه و در خاصه در ميان اخباريان راه يافته نيز به معناى محروميت از معارف حقيقى وحيانى مى‏داند.

رويكرد عارفانه در مباحثى از كتاب جامع السعادات همچون تجلى الهى در مبحث رؤيت، سريان محبت الهى در تمام اجزاء هستى، نقش نگرش وحدت وجودى در درمان رذايل اخلاقى‏اى همچون حسادت و... كاملامشهود است.

گفتار نراقى در نقش نگرش وحدت وجودى در درمان حسادت چنين است: «بارى، كسى كه دلش به معرفت پروردگارش روشن شده و خانه وجودش به نور محبت و انس الهى فروغ گرفته و به سان مست واله در محبت الهى غرق است و ارتباط خاص ميان علت و معلول و اتحاد ميان خالق و مخلوق را دريافته و... كارش بدان جا مى‏رسد كه ديگر به جزئيات كار مردم توجهى ندارد، بلكه به همگان با يك چشم كه چشم رحمت است مى‏نگرد» . (78)

با اين حال در برخى ديگر از موارد به نقد مبانى عرفان بر مى‏خوريم: به عنوان نمونه در بحث گرسنگى به عنوان يكى از فضايل اخلاقى و بيان مرز مشروع آن چنين آورده است: «ثم للعرفاء ترغيبات على الجوع وتصريحات على كثرة فوائده، و على توقف كشف الاسرار الالهيه والوصول الى المراتب العظيمة عليه. ولهم حكايات فى امكان الصبر عليه، و على عدم الاكل شهرا او شهرين او سنة و نقلوا حصوله عن بعضهم وهذا امر وراء ما وردت به السنة وكانت‏به عموم الامة; عارفان به گرسنگى تشويق‏ها و به فايده‏هاى زياد آن تصريحاتى دارند. چنان كه گفته‏اند: كشف اسرار الهى و رسيدن به مراتب عظيم آن بر گرسنگى منوط است. و درباره امكان صبر بر گرسنگى و نخوردن در طول يك يا دو ماه يا سال، حكاياتى دارند و آن‏ها را به برخى از عارفان نسبت داده‏اند، و اين امر، امرى است وراى آن چه در سنت آمده است و عموم امت مخاطب به آن است‏» . (79)

مرحوم نراقى به خوبى به ناصواب بودن اين نگرش پى برده و آن را به نقد كشيده است. ايشان معتقد است كه «معناى اخلاص در عبادت آن است كه آن را با شائبه‏هاى دنيايى يا لذت‏هاى زودگذر نفسانى هم چون ستايش مردم و دست‏يابى به مال... نياميزد، و پيدا است كه خواهان بهشت‏بودن و خلاصى از آتشى كه در آخرت وعده داده شده با اخلاص منافات ندارد» . (80)

مرحوم نراقى براى ادعاى خود سه دليل آورده است:

1. منافات اخلاص با چنين نياتى مستلزم آن است كه تمام وعده‏هاى الهى در باره بهشت و هشدارها درباره آتش جهنم كه در آيات و روايات بى شمارى آمده لغو باشد.

2. بالاخره بنده ضعيفى كه براى نفس خود مالكيت و قدرتى نمى‏بيند چگونه مى‏تواند از جلب منفعت‏يا دفع ضرر از خود از كمك خداى خود بى نياز باشد؟ !

3. استناد به سياق روايتى ديگر از امام صادق عليه السلام دليل سوم ايشان را تشكيل مى‏دهد. در اين روايت در پايان تقسيم سه گانه و ذكر عبادت احرار آمده است: «وهى افضل العبادة‏» مرحوم نراقى مى‏نويسد: «اين فقره دلالت مى‏كند كه عبادت دو دسته نخست فراتر از صحيح بودن داراى فضيلت نيز هست; زيرا اقتضاى ساختار كلمه «افضل‏» كه افعل تفضيل است آن است كه بقيه موارد از فضيلت‏برخوردار باشد» .

آن گاه آورده است: «به سخن كسى كه معتقد است‏با قصد ثواب يا خلاص از عقاب باطل است و گمان مى‏كند كه اين قصد با اخلاصى كه اراده وجه الله است منافات دارد و معناى چنين قصدى جلب منفعت‏يا دفع ضرر از نفس است، اعتنا نكن; زيرا اين گفتار كسى است كه به حقايق تكاليف و مراتب مردم در آنها بلكه به معنا و حقيقت نيت آگاهى ندارد» . (81)

با اين نمونه‏ها تا حدى موضع مرحوم نراقى در برخورد با مبانى عرفانى روشن مى‏گردد.

پى‏نوشت‏ها:

1) ملا محمد مهدى نراقى، جامع السعادات، ج‏1، بخش مقدمه، ص ف.

2) ملا احمد نراقى، معراج السعادة، ص 6.

3) ملا محمد مهدى نراقى، همان، ج‏1، ص 2.

4) همان، ص ح.

5) همان، ص ح.

6) همان، ص ص.

7) همان، ص ت.

8) الذريعة، ج‏5، ص 59.

9) ر.ك: مستند الشيعة، ج‏1، ص 163; امام خمينى، المكاسب المحرمة، ج‏1، ص 253، بجنوردى، القواعد الفقهية، ج‏7، ص 350 و...

10) براى تفصيل بيش‏تر ر.ك: ارسطو، علم الاخلاق، با مقدمه مبسوط بارقلين سانتملير; دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج‏7، ص 594.

11) ملا محمد مهدى نراقى، همان، ج‏2، ص 280- 307.

12) همان، ج 3، ص 373- 406.

13) همان، ج 1، ص 326.

14) همان، ص 330- 334.

15) همان، ص 354- 359.

16) شرح حديث جمود عقل و جهل، ص 11- 12.

17) ملا محمد مهدى نراقى، همان، ج 1، ص 2.

18) اعراف (7)، آيه‏هاى 16 و 17.

19) فجر (89)، آيه‏هاى 27 و 28.

20) بقره (2)، آيه 286.

21) مانند آيه‏هاى: روم (30) آيه 8; اعراف (7) آيه 158; حشر (59) آيه 2; عنكبوت (29) آيه 20; آل عمران (3) آيه‏هاى 190 و 191; ذاريات (51) آيه‏هاى 20 و 21.

22) ملا محمد مهدى نراقى، همان، ص 145- 166.

23) همان، ص ص.

24) همان.

25) براى تفصيل بيش‏تر ر.ك: احاديث ام المؤمنين عايشة، علامه عسكرى، ج‏2، ص 25; معالم المدرسين: ج 3، ص 285.

26) ملا محمد نراقى، همان، ج 1، ص ق.

27) طور (52) آيه 16.

28) ملا محمد مهدى نراقى، همان، ص‏17.

29) همان، ص 18.

30) همان، ص 77.

31) همان، ص 216.

32) همان، ص 47.

33) همان، ص 57 و 61.

34) همان، ص 134.

35) همان، ص 134.

36) همان، ص 212.

37) همان، ص ق.

38) ق (50)، آيه 16.

39) ملامحمد مهدى نراقى، همان، ص 28.

40) همان، ص 30.

41) همان، ص 33.

42) همان، ص 97.

43) استاد اعوانى در اين باره مى‏نويسد: «اين تلقى كه رذايل اخلاقى در واقع امراض نفسانى‏اند كه بر روح انسانى عارض شده، آن را آزرده مى‏سازند، از اوان تاليف نخستين آثار در اخلاق فلسفى نزد فيلسوفان مسلمان نيز وجود داشته و حاصل آن برخوردى طبيبانه با علم اخلاق بوده است كه شيوه‏هاى درمان بيمارى‏هاى نفسانى را بيان مى‏دارد» ، (دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج‏1، ص 207).

44) ملا محمد مهدى نراقى، همان، ج‏1، ص 97.

45) شمس (91)، آيه 9.

46) ملا محمد مهدى نراقى، همان، ص 22- 24.

47) همان، ص 40.

48) همان، ص 49.

49) همان، ص 215.

50) براى تفصيل بيش‏تر درباره استحاله طفره ر.ك: شهيد صدر، شرح عروة الوثقى، ج‏4، ص 158 و مصباح الاصول، ج 3، ص 442.

51) ملا محمد مهدى نراقى، همان، ج 1، ص 88 .

52) شرح حديث جنود عقل و جهل، ص 345.

53) ملا محمد مهدى نراقى، همان، ج 1، ص ع.

54) مرحوم علامه طباطبائى معتقد است كه در مباحث اخلاقى، تا كنون چهار مكتب ظهور كرده است: مكتب فلاسفه، مكتب انبيا، مكتب عرفانى اولياى كمل (البته اين نام را با توجه به تعريف ايشان بر آن گذاشته‏ايم)، مكتب ماديون، ايشان تفاوت مكتب فلاسفه (نظريه اعتدال) و مكتب انبيا را در غرض از اخلاق مى‏داند; زيرا غرض فلاسفه از طرح مباحث اخلاقى كسب فضيلت است، در حالى كه هدف پيامبران عليهم السلام كسب رضايت الهى است. (ر.ك: الميزان، ج‏1، ص 370- 375).

55) براى آگاهى از برخى انتقادهاى ديگر ر.ك: شهيد مطهرى، آشنايى با علوم اسلامى، ج‏2، ص 202- 204.

56) ملا محمد مهدى نراقى، همان، ج‏1، ص 61- 62.

57) نهج البلاغه.

58) ملا محمد مهدى نراقى، همان، ص 60- 61.

59) طباطبائى، الميزان، ج‏1، ص 31- 35.

60) انعام (6)، آيه 153.

61) حديد (57)، آيه 27.

62) زاد المسير، ج 7، ص 311; هم چنين ر.ك: طباطبائى، الميزان، ج‏5، ص 281.

63) اعراف (7)، آيه 32.

64) مستدرك الوسائل، ج‏16، ص 54.

65) نهج البلاغه، خطبه 209.

66) ملا محمد مهدى نراقى، همان، ج‏1، ص 59.

67) همان، ج‏2، ص 305.

68) همان، ج‏1، ص 344.

69) همان، ص 352.

70) همان، ص 352- 353.

71) همان، ج 2، ص 18.

72) همان.

73) همان، ص 19.

74) همان، ص 55.

75) همان، ص 88- 92.

76) همان، ج 1، ص 83 .

77) علامه سيد محمد حسين تهرانى، رسالة لب الالباب، ص 124علامه شهيد مرتضى مطهرى در اين باره مى‏نويسد: «عرفا روى اين مطلب زياد تاكيد مى‏كنند كه اگر هدف و مطلوب انسان در زندگى و يا در خصوص عبادات، غير از ذات حق چيزى باشد، نوعى شرك است. عرفان صد در صد بر ضد اين شرك است‏» (آشنايى با علوم اسلامى، ج‏2، ص 148) .

78) همان، ج 2، ص 211.

79) همان، ج 2، ص 17.

80) ملا محمد مهدى نراقى، همان، ج‏3، ص 117.

81) همان، ص 116، مرحوم علامه مجلسى بر اساس چنين استدلالى ديدگاه پيش گفته را ناصحيح مى‏داند. ر.ك: مرآة‏العقول، ج‏8 ، ص 86 .