رضا بابايى
اين كه بزرگانى هم چون شيخ بهايى (م 1030 ه ق)، مرحوم فيض كاشانى (م 1090 ه ق)، دو فرزانه نراق، ملا احمد (1245 ه ق) و ملا محمد مهدى نراقى، حاج ملا هادى سبزوارى (م 1289 ه ق) و علامه طباطبايى (م 1360 ه ش) و دهها تن ديگر، از خود اشعارى يا ديوان شعرى بر جاى گذاشتهاند، مؤلفه مهمى در رفتارشناسى عالمان دينى است.
توغل در علوم رسمى و اشتغالات اجتماعى و انس و ممارستبا اصطلاحات تخصصى فقه و اصول و اهتمام به فلسفهورزى و انديشه در دقايق تفسيرى و روايى، قاعدتا نبايد براى آنان وقتى و حالى و ذوقى باقى مىگذاشت تا به قافيه بينديشند و سخن موزون بگويند و ديوان بپردازند. گويا مولاناى رومى، ملا جلال الدين بلخى معروف به مولوى، از زبان اينان گفته است كه:
قافيه انديشم و دلدار من
گويدم منديش جز ديدار من
خوش نشين اى قافيهانديش من
قافيهى دولت، تويى در پيش من
حرف چبود تا تو انديشى از آن
حرف چبود؟ خار ديوار رزان
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم
تا كه بى اين هر سه با تو دم زنم (1)
اما به گفته شارح مثنوى، در ذيل همين ابيات:
شعر حقيقى آن است كه بىاختيار و تكلف و به مدد عشق و جوشش معنى بر زبان آيد و عشق به زبان شاعر سرود گفتن آغاز كند، نه آن كه به نيروى فكرت و تتبع در اسلوبهاى شاعران ديگر و احاطه بر لغتبسرايند. در حالت نخستين، شاعر مقهور معنى است و تا آن جا كه سلطنت معنى بر دل روان است، شعر بر زبان مىآيد، ولى هرگاه عشق بر دل غلبه كند و شاعر را از خود بازستاند، در آن حالت زبان را طاقت گفتار و شرح، بر جاى نمىماند و بدين جهتشعر خوب و دلانگيز بىالهام عشق صورت نمىبندد; اما اگر غلبه عشق قوت گيرد نيروى شاعرى را به يكبارگى از كار مىافكند و حالتحيرت سراپاى گوينده را فرا مىگيرد. پس شاعرى محتاج استبه مقدارى از حال كه مناسب استعداد باشد و چون حالتبيش از ظرفيتباشد، شعر و وصف، روى در پرده مىكشد. (2)
مريد نامدار و پرآوازه مولانا در سده اخير، علامه محمد اقبال لاهورى نيز گفته است:
نبينى خير از آن مرد فرودست
كه بر من تهمتشعر و سخن بست
راستى، چه انگيزه و موانعى در كار شعر و شاعرى است كه عالمانى چنين، هم مىسرودند و هم تهمتشاعرى را برنمىتافتند؟ آنچه پيدا و عيان است، وجود دهها ديوان شعر و صدها غزل و مثنوى از همان كسانى است كه هيچ وجهه شاعرى نداشتند و در صرافت طبع و طيب خاطر آنان، آرزوى منصب «شاعرى» جاى نداشت. مع الوصف گفتند و نوشتند و براى خود تخلص برگزيدند و شعر و غزل و مثنوى از خود به يادگار گذاشتند. حتى پارهاى از بزرگترين عالمان شيعى به تخلص شعرى خود يا پدر خود، شهره شدند و آن را بر خود عار ندانستند. به عنوان نمونه، مرحوم ملا محمد تقى مجلسى معروف به مجلسى نخست، پدر ملا محمد باقر مجلسى صاحب بزرگترين جامع روايى شيعه، يعنى «بحار الانوار» . (3)
در ميان چند مجموعه شعرى كه از گروه عالمان پرآوازه شيعى، باقى مانده است، طاقديس، اثر طبع و خامه مرحوم ملا احمد نراقى، متخلص به «صفايى» ، رنگ و بويى ديگر و سمت و سويى متفاوت دارد. على القاعده، بايد از وجه تسميه و ساختار هندسى طاقديس، سخن را آغاز كرد و اين - شايد - مناسبتر نيز باشد، اما نگارنده، سخن درباره اين گونه مباحث نه چندان مهم را به اجمال برگزار خواهد كرد و پس از توضيحاتى كوتاه درباره خصوصيات شكلى طاقديس، پىگير شباهتهاى اين اثر دلپذير با مثنوى معنوى مولانا جلالالدين (مولوى) خواهد بود و از آن رهگذر، پارهاى از مهمترين ويژگىهاى شكلى و معنايى طاقديس را برخواهد نمود.
«طاقديس» كلمهاى است مركب از «طاق» و «ديس» . معناى طاق روشن است; اما كلمه ديس در لغت، به مثابه پسوند شباهت و مانندگى است; هم چون تنديس كه به معناى «مانند تن» است. در فرهنگنامههاى لغت، آمده است كه ديس يا ديز كلمهاى است در فارسى پهلوى كه به معناى شبيه، مانند، نظير، همتا كه با بعضى كلمات تركيب مىشود و معناى مثل و مانند مىدهد. (4)
از معناى لغوى طاقديس كه بگذريم، مهم معناى اصطلاحى و تاريخى آن است كه در آنباره نيز گفتهاند:
1. از فريدون، پادشاه افسانهاى ايران باستان، تختى به خسروپرويز به ارث رسيد كه نام آن «طاقديس» بود. خصوصيتشگفت و زبانزد اين تخت افسانهاى، آن است كه جميع حالات فلكى و نجومى در آن ظاهر مىشده و آن را سه طبقه بوده است. (5)
2. ايوان پادشاهان و برآمدگى تاج مانند عمارت بزرگ را نيز طاقديس مىگفتند. (6)
3. صفه حضرت سليمان. (7)
مرحوم ملااحمد نراقى درباره وجه نامگذارى مثنوىاش به طاقديس، سخنى نگفته است و تا آن جا كه راقم مىداند، در جايى ديگر نيز در اينباره راى قاطع و پايانى داده نشده است. بدين رو چارهاى جز گمانهزنى و حدس، نيست. از سه معناى اصطلاحى طاقديس كه گفته آمد، هر سه براى نامگذارى مثنوى طاقديس، مناسبت دارند; اما معناى سوم كه «صفه حضرت سليمان» است، تناسب بيشترى براى نامگذارى طاقديس دارد. به ويژه آن كه فرزانه نراق، بخشهاى مثنوى طاقديس را نيز صفه ناميده و بر آن بوده است كه آن را تا چهار صفه ادامه دهد كه البته اجل، مجالش را بريد. در پايان صفه اول و آغاز صفه دوم نيز بارها اين كلمه (صفه) را به كار مىبرد كه همگى حكايت از نظر او به تناسب طاقديس با صفه مىكند. در ابيات پايانى صفه اول نيز هر دو كلمه (صفه و طاقديس) را با هم مىآورد:
داستانم را كنون آمد ختام
صفهاى از طاقديسم شد تمام (8)
ناگفته نماند كه براى معانى ديگر طاقديس نيز مىتوان وجهى شمرد يا تراشيد كه تناسب آن را با مثنوى حاضر نشان مىدهند. به هر روى ناميدن چنين كتابى به «طاقديس» نشان از آن دارد كه فاضل نراقى، براى اين اثر خود، اهميت و شايستگى بسيارى قائل بوده و صفههاى آن را همتراز با مكانت اوليا و جلالت انبيا مىدانسته است; چنان كه مولوى نيز بارها مثنوى خود را از جهاتى با قرآن مقايسه مىكرده و مىسنجيده است. (9)
طاقديس مرحوم ملا احمد نراقى در ميان مجموعههاى شعرى عالمان شيعى، جايگاهى بسيار بلند و ويژه دارد. اين كتاب مستطاب را اگر چه نمىتوان با آثار مهم ادبى، همچون ديوان حافظ و مثنوى معنوى و منطق الطير عطار و حديقة الحقيقة سنايى سنجيد، به حتم در ميان ديوانهايى كه از دانشمندان بزرگ شيعى در چند سده اخير باقى مانده است، مقامى در خور تحسين و حتى تقليد دارد; زيرا ديوان عالمانى مانند شيخ بهايى و حاج ملاهادى سبزوارى، به مباحث علمى از ديدگاه ادبى، كمتر پرداخته شده است و بيشتر تغزل و بيان حالات عشقى و درونى است. به همين دليل است كه آنان، غزل را پسنديده و در همين قالب طبع آزمايى كردهاند. البته جناب شيخ بهايى مثنوىهايى نيز سروده است; ولى روح حاكم بر آن مثنوىها، همان تغزل و شرح و بيان عشق و عاشقى است; يعنى غزل مثنوى. آن كه بىپروا و ماهرانه، مباحث عرفانى را به بيان صريح و مستقيم در قالب شعر آورده، فاضل نراقى است و ديگران، بيشتر به اشارات و كنايات شعرى كه مشحون از استعاره و تمثيل است، بسنده كردهاند.
آرى، در طاقديس نيز زبان تمثيل و استعاره بسيار مجال حضور يافته است; اما به اقتضاى نوع شعرى (مثنوى) و سبكبيانى، كنايات و استعارات طاقديس، فاصله كمترى با معانى عرفانى دارند. در واقع مىتوان تفاوت عمده طاقديس را با ديوان هايى مانند دفتر شعر شيخ بهايى و حاج ملاهادى سبزوارى، از نوع تفاوت مثنوى مولوى با ديوان حافظ دانست; البته با نظر داشت اهميت و ارزشهاى ادبى آنها.
راقم سطور معتقد است اگر مثنوى طاقديس از شباهتهاى خود با مثنوى معنوى مىكاست، و اگر چاپهاى انتقادى آن كما و كيفا بيشتر مىشد، و اگر نويسندگان و محققان، نگاه جدىترى به اين كتاب مىكردند، اين مثنوى شريف، اينك جايگاه ديگرى مىداشت و اهميت و ارزش آن شناختهتر مىگرديد. شباهتهاى بسيار و گاه افراطى - كه توضيح آن خواهد آمد - به مثنوى مولوى، از جمله موانع شهرت و ظهور اين اثر بر سر قلمها و زبانها است; زيرا هماره «پايه» ، «پيرو» را در محاق فراموشى و غفلت قرار مىدهد.
مثنوى طاقديس با بيتى آغاز مىشود كه خوانندگان خود را به شنيدن داستانى از راستان دعوت مىكند و بر خلاف شيوه معمول، بدون مقدمه و حمد و ثناى الهى و نعت رسول صلى الله عليه و آله وسلم بر سر نكتهاى عرفانى مىرود. يعنى نخستين ابيات طاقديس، نخستين ابيات داستانى است كه در آن به فلسفه خلقت انسان و رابطه او با آفريدگارش مىپردازد. اين شيوه آغاز، جز در مثنوى معنوى، سابقه ندارد و از همين جا مىتوان به ماهيت طاقديس و راهبرد شعرى سراينده آن پى برد.
از لحاظ نوع ادبى، طاقديس به وزن رمل محذوف است كه آثار مهم در اين بحر، عبارتند از: منطق الطير عطار و مثنوى معنوى. آميختن كتاب به حكايات تمثيلى، تاريخى و دينى از ديگر ويژگىهاى شكلى طاقديس است. آن چه در اين سبك شعرى، كمتر سابقه داشته است، استفاده از احاديثشيعى و حكايات مربوط به ائمه هدى عليهم السلام است كه طاقديس به آنها به چشم عنايت نگريسته است. از ديگر خصوصيات طاقديس، شيوه منبرى و خطابى آن است. گريزها و تندادن به تداعىهاى پىدرپى، طاقديس را از شكل كتابى تعليمى و منسجم خارج كرده و آن را به سلك آثار ذوقى در آورده است. مرحوم دكتر عبدالحسين زرين كوب، اين گونه سخنسرايى را كه بر آن هيچ خط و سيرى حاكم نيست و شاعر خود را براى بيان هر مطلبى در هر جاى اثر، آزاد مىبيند، «شيوه منبرى» ناميده و آن را يكى از اثرگذارترين شيوههاى سخنورى خوانده است. (10)
تقسيم كتاب به بخش هايى كه ميان آنها هيچ حايل و مرز مرسومى نيست، ديگر ويژگى ساختارى طاقديس است. ملا احمد نراقى، طاقديس را به چهار صفه تقسيم مىكند، (11) كه تنها فرق آنها با يكديگر، زمان سرودن آنها است; يعنى در جايى كه شاعر خود را براى ادامه راه ناتوان ديده، صفه اول پايان مىيابد و صفه دوم بدون هيچ برنامه از پيش تعيين شدهاى، از جايى مىآغازد كه مىتوانست ادامه صفه اول باشد.
بنابراين، صفههاى طاقديس، هيچ گونه شباهت و همسانى با فصول يك كتاب ندارد و گويا فقط نفس تقسيم و چندپارگى در آن مهم و منظور بوده است. اين گونه آثار كه نظم و نسق روشنى ندارند و سخت تسليم تداعىها و گريزهاى منبرىاند، بسيار خواندنىتر و اثرگذارتر از آثار تعليمى و آموزشىاند. به همين رو، ارزش آثارى همچون گلشن راز شبسترى يا حتى منطق الطير عطار، به دليل نظم و برنامهاى كه دارند، بيشتر از حيث علمى و معرفتى آنها است، نه از جهت احساسى و اثرگذارى و احياگرى و هدايتگرى آنها. اهميت كتابهايى هم چون مثنوى معنوى نيز به همين جهت است كه آفريننده آنها، به هيچ بند و اسلوبى تن ندادهاند و هيچ ترتيب و آدابى نجستهاند و آزادانه به هر سو، نظر انداخته و نكته گفتهاند. به حتم اين شيوه سخنورى كه نمونه بارز آن را در خطابههاى منبرى شاهديم، اين توان را دارند كه شنونده خود را با خود همراه كنند و به راههايى ببرند كه از عهده سخنرانىهاى علمى و كلاسيك و آكادميك برنمىآيد. از اين جهت طاقديس نيز مثالزدنى است، مثلا وى صفه دوم را از بيان عشق و كيفيت آن آغاز مىكند، ولى ناگهان از «حقيقت اسلام» و «هيبت قرآن» و «گريستن شعيب» و... سردرمىآورد. از اين رو، مىتوان مهمترين وجهه ساختارى طاقديس را «گريزهاى آن از نكتهاى به نكتهاى و از حكايتى به حكايتى ديگر» دانست; يعنى همان شيوه خطابى و منبرى كه نخستين بار و در مرتبه اعلا، در مثنوى معنوى رخ داد.
درباره ارزش ادبى طاقديس، همين قدر مىتوان گفت كه غث و سمين در او بسيار است. برخى ابيات آن در اوج فصاحت و زيبايى لفظ است و گاه نيز ابيات سستبدان راه يافته است.
ملااحمد نراقى به پيروى از مقتداى خود در شعر، يعنى مولوى، چندان به آرايشهاى لفظى و فصاحت رسمى اهتمام نداشت و اگر چه در كتاب او اشعار بسيارى را مىتوان يافت كه با بهترين قطعات مثنوى مولوى و منطق الطير عطار پهلو مىزند، در مجموع، همه هم خود را بر سر اين كار نگذاشته است. به گفته آقاى حسن نراقى در مقدمه طاقديس:
يكى از نويسندگان متتبع در ادبيات فارسى درباره يك قطعه جذاب از طاقديس و گوينده آن مىنويسد:
به واسطه استغراق اوقات او در تدريس و تدرب براى رفع كسالت و تفريح دماغ، گاهى شعر هم مىسروده ليكن كثرت اشتغال، مجال تصحيح و مراجعه را نمىداده. بدين جهت در آثار نظميه ايشان شعرهاى سست ديده مىشود. (12)
راجع به قطعه جذاب او، چون تاكنون از فضلاى نخبه حتى استاد مرحوم اديب نيشابورى هم شنيدهام كه اين قطعه را به مولوى نسبت داده، در حالى كه در اين اشتباه چندان ملوم نيستند; زيرا از حيث رشاقت لفظ و رقت معنى و متانت تلفيق و جذب در مقامى است كه با اشعار مولوى اشتباه مىشود [ آن قطعه به قرار زير است] :
از قضا مجنون ز تب شد ناتوان
فصد فرمودش طبيب مهربان
آمد آن فصاد و پهلويش نشست
نشترى بگشود و بازويش ببست
گفت مجنون از دو چشم خونچكان
كز كدامين رگ كنى فصد اى فلان
گفت از اين رگ، گفت از ليلى پر است
اين رگم پرگوهر است و پر در است
تيغ بر اين رگ كجا باشد روا
جان مجنون باد ليلى را فدا
گفت فصاد آن رگ ديگر زنم
جانت از رنج و عنا فارغ كنم
گفت آن هم جاى ليلاى من است
منزل آن سرو بالاى من است
مىگشايم گفت از آن دست دگر
گفت ليلى را در آن باشد مقر
درهمى آن گه به آن فصاد داد
گفت اينك مزدت اى استاد راد
دارد اندر هر رگم ليلى مقام
هر بن مويم بود او را كنام
من چه گويم رگ چه و پى چيست آن
سر چه و جان چيست مجنون كيست آن
من خود اى فصاد مجنون نيستم
هر چه هستم من نيم ليلىستم
از تن من رگ چو بگشايى به تيغ
تيغ تو بر ليلى آيد بى دريغ...
گر من و صد همچو من گردد هلاك
چون كه ليلى را بقا باشد چه باك
من اگر مردم از اين ضيق النفس
گو سر ليلى سلامتباد و بس
ساختم من جان خود قربان او
جان صد مجنون فداى جان او
جان چه باشد تا توان بهر تو داد
جان به قربان سگ كوى تو باد (13)
مرحوم ملااحمد نراقى در چندين جاى طاقديس درباره سياستسخنگزارى خود، سخن گفته است. در جايى، همچون مولانا، قافيهانديشى و در انديشه وزن و سجع بودن را سزاوار خود نمىداند و خود را در خلوتى مىبيند كه سخن را در آن جا، جايى نيست و طبع خود مىخواهد كه «بىزبان مىگو حديث دلبران» ; زيرا «يار در بند لفظ و سجع نيست» .
آنچه مىگويى گر از بهر خداست
هر چه خواهى گو چه كجباشد چه راست
گر سخن با ياد يار دلكش است
گر به هر لفظى كه خواهى، آن خوش است
او همى گويد كه اين شب كوته است
قافيه منديش فرصتشد ز دست
تا تو در انديشه وزنى و سجع
سرزند صبح و شود خاموش شمع
از براى خاطر من اى حريف
قافيه بگذار و بگذر از رديف
اندرين خلوت سخن بيگانه است
وضع الفاظ از پى افسانه است
چون تو افسانى نخوانى لفظ نيست
يار ما در بند سجع و لفظ نيست
بلكه بگذار اى صفايى از زبان
بىزبان مىگو حديث دلبران (14)
فرزانه نكته سنج نراق، در طاقديس - همانند ديگر آثارش - نكتههاى بديع و ارزنده بسيار دارد. غير از نكات كلى و اساسى كه در ذيل عنوانهاى متعددى آمده است، هر از گاه به مناسبت، آموزههاى ريز و درشتى از مكتب عرفان را نيز بازگو مىكند. طاقديس با حكايت پادشاهى آغاز مىشود كه سختبه طوطى خويش علاقه داشت. شاه اراده مىكند كه طوطى او، چندين زبان بياموزد و او را از سر همگان با هر زبانى، آگاه سازد. بدين رو، او را به جزيره مىفرستد كه تا پايتخت، شش ماه فاصله بود. پيش از فرستادن طوطى به جزيره دوردست، از او عهد و پيمان مىگيرد كه وى را فراموش نكند و در آن جا نزد پيرى رود كه «در نصيحت گسترى جفت من است» . طوطى راهى سفر مىشود و به جزيره مىرسد; اما عهد نگاه نمىدارد و بلاها مىبيند. اين قصه پايانى خوش دارد و فاضل نراقى، ظرايف بسيارى در لا به لاى آن مىگويد. مثلا در وصف پير جزيره شرح عميقى از حديث «من مات و لم يعرف امام زمانه فقد مات ميتة الجاهلية» مىدهد و درباره علت ميل شاه به آموختن زبانهاى متفاوت از سوى طوطى، به نكات مهمى در خلقت انسان اشاره مىكند. نظير اين حكايت و نكته سنجىهاى ميانى آن در طاقديس فراوان است و فقط اشاره و نمايهسازى برخى از آنها، مقال و مجالى ديگر مىطلبد.
از نكات خواندنى و دلپذير در طاقديس، جنبه انتقادى و اصلاحى آن است.
مرحوم ملا احمد نراقى در جاى جاى طاقديس، از اين كه برخى عالمان دين از عمل بركنارند و مهمتر از آن، عمر خويش را صرف جزئياتى مىكنند كه به كار كسى نمىآيد، برمىآشوبد و گاه ابيات نغزى مىآفريند.
چند تخييلى به هم بر مىنهى
خويش را عالم نهى نام آنگهى
فقه خوب آمد ولى بهر عمل
نى براى بحث و تعريف و جدل
پشگلى گر جست از كون بزى
كور شد زآن چشم مرد هرمزى
آن ديت آيا به صاحب بز بود؟
يا ديتبر قاضى هرمز بود؟
اين غلط باشد غلط اندر غلط
صرف كردن عمر خود را زين نمط
هم چنين از اين كه گاه نام ظن و تخييلهاى خود را فلسفه و حكمت مىنهيم، خورده مىگيرد و مىگويد:
ظن و تخييلى به هم بربافتن
نام آن را علم و حكمتساختن
در ضمن حكايتشكمپرستى كه از قرآن كريم، فقط «كلوا واشربوا» را آموخته بود، قدح تند و تيزى نصيب اهل فلسفه مىكند و آنان را به بىمبالاتى در دين و خطاهاى آشكار در عقايد، متهم مىنمايد. او از اين كه گروهى «محو فلسفه» شدهاند و از تشريح حيوان و نبات سخن مىگويند، اما از احكام دين بىخبرند، سختبرمىآشوبد و مىگويد:
نغز مىگويد اشارات شفا
مبتلا ليكن به درد بىدوا
سپس به طريقه علمى آنان مىتازد و استدلال بازى آنان را به مهر چينى قماربازان تشبيه مىكند:
وهم و پندارى به هم آميختى
شورى از چون و چرا آميختى
نامش استدلال و برهان ساختى
مهره چيدى و قمارى باختى
چون ندانى در پس ديوار چيست
يا كسى كو خانه را در كوفت كيست
يا تو را امشب چه مىآيد به سر
يا كجا باشد تو را فردا گذر
چون شدى آگه به حال لا مكان؟
عالم ارواح و عقل قدسيان؟ (15)
همين شدت و حدت را در تقبيح و تنقيص صوفيان عصر خود دارد:
هيچ دانى چيست صوفى مشربى
ملحدى، بنگى، مباحى مذهبى
قيد شرع از دوش خود افكندهاى
كهنه انبانى ز كفر آكندهاى
من ندانم چيست اين صوفى گرى
كش سراسر حقهاش چون بنگرى
راه و رسم صوفيان خواهى تمام
حلق و جلق و دلق باشد والسلام (16)
سپس حكايت تلخى از سرنوشتساده مردى را مىآورد كه مريد يكى از صوفيان شده بود. (17) پس از اتمام حكايتبه سراغ فقيهان بىعمل مىرود و از آنان مىخواهد كه در كنار «فقه اعضا» به «فقه جان» نيز بپردازند.
فقه اعضا را سراسر خواندهاى
ليك اندر فقه جان درماندهاى (18)
نراقى در طاقديس، چندين آيه و روايت را شرح و تفسير مىكند و ديدگاههاى علمى خود را درباره مسائل دينى، با زبانى روشن و گويا، بازمىگويد. وى مراد از «امانت» را در آيه «انا عرضنا الامانة..» . (19) كه در پايان سوره احزاب آمده است، بر «اختيار» حمل مىكند (20) و از اين گونه تفسيرها بسيار دارد. همچنين روايات فراوانى را به شرح مىگيرد و به طريق اهل معرفت، درباره آنها سخن مىگويد; و روايت نية المؤمن خير من عمله... (23) . در همه اين شرح و تفسيرها، كمابيش نظريهپردازىهاى محدثانه و عارفانه درهم مىآميزند و خواننده را به جهانى از معنا رهنمونند.
در ذيل عنوان «شرح حديث قدسى كنت كنزا مخفيا...» مىگويد:
... جملگى عاشق ظهور خويش را
در طلب مرآت نور خويش را
خواست تا رزاقىاش گردد عيان
آفريد آن طايفه محتاج نان
تا رسد از قهر جانسوزش خبر
كفر و اهريمن برآوردند سر
خواست تا غفاريش گردد پديد
اهل جرم و معصيت را آفريد
اى گنهكاران كنون با صد اميد
خانه غفاريش را در زنيد... (24)
نيز درباره اهميت «تفكر» به حديث مشهور «تفكر ساعة خير من عبادة سنة» ، انديشيدن را بيدار باش دل مىخواند و طاعتى را كه عارى از انديشه و تدبر است، به سخنان مرد خواب آلوده، مانند مىكند:
طاعتبىفكر و بىياد حضور
مرده باشد، جاى آن گور است گور
حرف بى معنى، درختبى ثمر
ابر بىباران و بحر بىگهر
طاعتبى فكر مىدان اى جناب
آن سخنهايى كه گويد مرد خواب
نى از آنها مهر مىخيزد نه كين
نى به دنيا نفع مىبخشد نه دين
اى برادر دل بود خواب هوس
هست فكر و ياد تو بانگ جرس
اى دلتخوابيده شد، وقتسحر
وغ فكرت را برافشان بال و پر
اين دل خوابيده را بيدار كن
وقت كارت رفت، فكر كار كن... (25)
ناگفته نماند كه بسامد ابيات احساسى و يا توضيحى، نسبتبه اشعار معرفتآموز در طاقديس، بيشتر يا مساوى است; ولى همين مقدار، حاوى نكات بسيار در موضوعات دينى، تاريخى و عرفانى است كه شرح و بسط و يا اشاره به همه آنها، اهتمامى ديگر مىطلبد.
مولانا جلال الدين بلخى، مشهور به مولوى در 14 سال پايان عمر خويش كتابى پرداخت كه گذشته از بار معنايى و اساس معرفتى آن، آبروى شعر و شاعرى نيز هست. مثنوى معنوى مولانا كه به گفته جامى، «هست قرآنى به لفظ پهلوى» به حتم مهمترين اثر عرفانى منظوم در همه جهان بشرى است. پس از او، بسيارى از عارفان و شاعران، دستبه تقليد يا تحقق دوباره آن، يازيدند; اما جز بر اهميت و آبروى مثنوى مولانا نيفزودند. با اين همه، قصد ساختن كتابى به عمق و شيوه مثنوى، خود همتى بلند مىطلبد; هر چند از سر تقليد و دنباله روى.
بىهيچ شك و واهمهاى، مىتوان طاقديس را در همه اضلاع لفظى و اكثر زواياى معنوى، نوعى همانند سازى با مثنوى دانست. شباهتها، آن چنان است كه مطالعه حتى چند بيت از طاقديس، خواننده را به دنياى مثنوى مولانا خاطرنشان مىسازد و گويى دفترى ديگرى - البته با كم و كيفى نازلتر - از همان ديوان را مىخواند. با اين همه، مرحوم ملا احمد نراقى در طاقديس، مولانا را به احترام و سپاس ياد نمىكند و در جايى، از وى خرده مىگيرد. برخلاف كتاب اخلاقى «معراج السعادة» كه هماره به ابيات ناب مثنوى تمسك مىكند، در طاقديس كه تمام آن در فضا و اسلوب مثنوى است، به چشم عنايتبدو نمىنگرد. (26)
همانندىهاى طاقديس و مثنوى معنوى از نوع ادبى و وزن آغاز مىشود و تا همه شكلهاى گفتارى و طريقه معرفت گسترى پيش مىرود. آرى، طاقديس در يك جا، راه خود را از مثنوى جدا مىكند، و آن در اشاره به احاديثشيعى و حكايات مربوط به ائمه هدى عليهم السلام است كه در مثنوى بسيار اندك شمار است. طاقديس، به شيوه سخنرانىهاى مذهبى در محافل شيعى با ذكر مصايب اهل بيت عليهم السلام پايان مىپذيرد و بدين رو، تفاوت آشكارى با مقتدا و مرجع تقليد خود پيدا مىكند. مرحوم ملااحمد نراقى آخرين حكايت طاقديس را به مقتل منظومى تبديل مىكند كه از «پيغام آوردن جبرئيل به حضرت رسول و شهادت امام حسين عليه السلام» (27) آغاز مىشود و انجام آن «اجازه خواستن حضرت على اكبر از حضرت براى رفتن به جهاد» (28) است. اگر به اين مقطع حزنانگيز، اشارات شاعر را به پاره هايى از دعاى كميل (29) و داستان هايى از حسنين عليهما السلام و... بيفزاييم، خواهيم ديد كه طاقديس از اين حيث، به كمال راه خلاف منظومههاى بزرگ عرفانى را پيموده است.
طاقديس همانند مثنوى، بر وزن رمل محذوف (فاعلاتن فاعلاتن فاعلات) است و مانند آن، بى مقدمه و حمد و ثناى الهى آغاز مىگردد. اين گونه مطلع آورى و آغازيدن، اختصاص به مثنوى معنوى دارد و به حتم، جناب نراقى در اين شيوه نيز، پيرو مولانا است. نخستين بيت طاقديس كه مطلع نخستين حكايت آن نيز هست، بسيار شبيه بيت نخستحكايت اول مثنوى است.
طاقديس:
اى رفيقان بشنويد اين داستان
بشنويد اين داستان از راستان
مثنوى:
بشنويد اى دوستان اين داستان
خود حقيقت نقد حال ماست آن
و چون حكايت هر دو مربوط به شاهى از شاهان لايق است، وصف شاه در هر دو به يك شيوه صورت گرفته است، مثلا نراقى، اين شاه را هم مالك جهان مىشمارد و هم مالكالملك جان كه در مثنوى نيز چنين است:
بود شاهى در زمان پيش از اين
ملك دنيا بودش و هم ملك دين (30)
از همه شگفتتر، شيوه نراقى در سخن گسترى و داستان سرايى و نكته گويى است كه بسيار شبيه و همگون با شيوه مولانا در مثنوى است و از آن شگفتتر، گريزهاى طاقديس كه آن را بىنهايتبه مثنوى شبيه و مانند مىكند. مىدانيم كه مولانا در مثنوى، هر از گاه از مسير سخن خارج مىشود و فيل خيالش ياد هندوستان مىكند. در چنين مواقعى، مولوى عنان از كف مىدهد و مثنوى را به راهى مىبرد كه دلخواه او است نه پسند عقل و اسلوب شعر و سخن. از اين تداعىهاى شگفت و نا به هنگام به «گريز» ياد مىكنند و هر دو كتاب (طاقديس و مثنوى) مشحون است از آن. در مثنوى نمونه روشن آن داستان «محمود و اياز» در دفتر ششم است كه ناگهان در اثناى داستان، مولانا به ياد اياز و محبوب خود مىافتد و از سلطان محمود و اياز مىخواهد كه بايستند و قصه او را بشنوند كه بسى شورانگيزتر است:
اى اياز از عشق تو گشتم چو مو
ماندم از قصه تو قصهى من بگو
بس فسانه عشق تو خواندم به جان
تو مرا كافسانه گشتهستم بخوان
چنين گريزهايى در طاقديس نيز فراوان است و معمولا به مناجاتى خالصانه با خداوند مىانجامد. چنين گريزهايى، چنان در طاقديس فراوان و پخش است كه نگارنده را از آوردن نمونه و شاهد بىنياز مىكند.
تودرتو كردن حكايات نيز، وجه شبه ديگرى است كه طاقديس را تالى و ثانى مثنوى كرده است. فاضل نراقى نيز همچون مولانا در مثنوى، هنوز حكايتى را به انجام نرسانده است كه به مناسبتبر سرحكايتى ديگر مىرود و گاه به دليل طولانى شدن حكايت فرعى به خود نهيب مىزند كه خواننده منتظر شنيدن حكايت اصلى است:
اى صفايى! اين سخن را واگذار
زانكه اصحابند اندر انتظار (31)
ديگر از شباهتهاى روشن و مهم طاقديس با مثنوى، نوع نتيجهگيرى آن دو است. مولانا بر خلاف اسلاف خود و حتى پسينيان، براى گفتن نتيجه و نكتهاى كه در حكايت او است، منتظر تمام شدن حكايت نمىشود و در هر جاى داستان، گريزى و نتيجهاى و نكتهاى به چنگش مىآيد، در همان جا باز مىگويد و وقت را غنيمت مىشمارد. اين شيوه در منظومههايى مانند منطقالطير عطار، بوستان سعدى و حديقة الحقيقه سنايى نيز به چشم نمىآيد و به حتم از بدايع مثنوى است.
به مقتضاى اين روش بيانى و سياست گفتارى، مولانا از هر گوشه داستان، معرفتى مىآفريند و از هر شخصيتحكايت، اسطورهاى. طابق النعل بالنعل، طاقديس نيز چنين است.
فرزانه نراق، هر جا هر نكته معرفت آموزى كه به ذهن زنده و بيدارش مىرسد، آن را مغتنم مىشمارد و همان جا به شعر در مىآورد. در عين حال، گاه در پايان حكايات نيز، نتيجهاى كلى و فراگير به دستخواننده مىدهد.
از ديگر مشابهتهاى طاقديس با مثنوى، استفاده از كلمات غيررسمى و گاه خارج از عرف محاورات عالمانه است. روشن است كه ملاى رومى هيچ گونه مبالاتى در استفاده از كلمات ركيك و نامعمول در عرف خاص، ندارد. به همين منوال، در طاقديس نيز گاه شاهد چنان كلماتى نيز هستيم كه البته به دليل فضا و شيوه ادبى شاعر، توجيه پذيرند. مولانا خود در جايى از مثنوى، روشن كرده است كه چرا قادر به پرهيز از كلمات و عبارات ركيك نيست:
در چنان مستى، مراعات ادب
خود نباشد ور بود باشد عجب
جمع صورت با چنان معناى ژرف
نيست ممكن جز زسلطان شگرف
اين توجيه صوفيانه، ترك ادب را به دليل آن كه در حين مستى ممكن نيست، مجاز مىشمارد و بر عدم جمع ميان صورت و معنا، صحه مىگذارد.
در طاقديس كمابيش گاه كلماتى به ابيات راه پيدا كردهاند كه سزاوار ورود به كتب و مقالات علمى و يا سخنان سنگين معنادار را قاعدتا ندارد; اما گويا فرزانه نراق نيز به مشكل «جمع صورت با چنان معناى ژرف» دچار بوده است.
آخرين شباهتى كه بازگويى آن لازم است، اشتراك در تعابير و عبارات است. اين دست اشتراكات نيز بسيار است; ولى براى روشنتر شدن مطلب، ابياتى چند از نخستين صفحات طاقديس را همراه با مشابه آنها در مثنوى مىآوريم:
طاقديس:
هر دو تن در عاشقى گشته سمر
هر يكى معشوق و عاشق آن دگر
جمله معشوقان عشاق اى پسر
حالشان را اين چنين دان سر به سر
هر كه شد معشوق عاشق نيز هست
در دل او عشق شورانگيز هست
عشق عاشق هم ز جذب عشق او است
گشته پيدا وين كشاكش هم از اوست
كهربا عاشق بود ليك اى عمو
گاه را بنگر كه آيد سوى او...
حسن خوبان پرده شد بر عشقشان
عشقشان در حسنشان آمد نهان
ورنه عشق دلبران افزونتر است
ليلى از مجنون بسى مجنونتر است (32)
مثنوى معنوى:
دلبران را دل اسير بىدلان
جمله معشوقان اسير عاشقان
هر كه عاشق ديديش معشوق دان
كو به نسبت هست هم اين و هم آن
تشنگان گر آب جويند از جهان
آب جويدهم به عالم تشنگان (33)
غير از همه آن چه گفته آمد، ساختار كلى و هندسه طاقديس نيز بسيار شبيه به نقشه داخلى ساختمان مثنوى است. طاقديس نيز مانند مثنوى، به فصول و بخشهاى معنادار و با مرزهاى روشن، تقسيم نشده است، بلكه يك جايى صفه اول پايان مىپذيرد، بدون اين كه علائم اتمام به چشم آيد. سپس مطالب تحت عنوان «صفه دوم» آغاز مىشود و هيچ برنامهاى در آن اتمام و اين آغاز نيست. با اين تفاوت كه مثنوى، بخشهاى مجزاى خود را «دفتر» ناميده است و طاقديس همين بخشهاى مثلا مجزا را «صفه» نام گذارى كرده است. از قضا صفه اول طاقديس، به همان دليل يا بهانه پايان مىپذيرد كه دفتر اول مثنوى به انجام مىرسد. مولانا در پايان دفتر اول، سخن از مانعى درونى مىگويد كه او را از گفتن باز مىدارد. معلوم نيست چه پيش آمده بود; ولى مولانا ناگهان نطق خود را بسته مىبيند و سخنش را خاكآلود.
سختخاك آلود مىآيد سخن
آب تيره شد سرچه بند كن
تا خدايش باز صاف و خوش كند
او كه تيره كرد هم صافش كند
صبر آرد آرزو را نى شتاب
صبر كن والله اعلم بالصواب (34)
بدين ترتيب دفتر اول پايان مىپذيرد و دفتر دفتر با عذر از تاخير آغاز مىشود و اين كه:
مدتى اين مثنوى تاخير شد
مهلتى بايست تا خون شير شد... (35)
شگفتا كه فرزانه نراق نيز صفه نخست طاقديس را به همين شكل و شمايل تمام مىكند و صفه دوم را اين گونه مىآغازد:
روزگارى از سخن لب دوختم
تا سخن از شاه خود آموختم
مدتى بودم چو طفل شيرنوش
گنگ و خاموش و سراپا جمله گوش
تا زبانم لطف آن شه باز كرد
پس سخن در مدح شه آغاز كرد (36)
باقى ابيات نيز كاملا در حال و هواى طليعههاى دفاتر مثنوى است.
در پايان اين مقال، نگارنده نمىتواند شگفتى خود را از تعريض تند و خشمگينانه فاضل نراقى به مولوى، پنهان كند. وى در بيان فرق ميان عقل و ادراك، به مناسبتبه سراغ مولوى مىرود و او را «بيچاره نفس» مىخواند. اين تعريض شگفتانگيز، شايد به دليل روحيه ضد صوفىگرى فاضل باشد و شايد اختلاف مذهب، وى را به چنين سخنانى واداشته است. به هر روى براى خواننده طاقديس كه از بيتبيت آن بوى مثنوى به مشام مىرسد، اين دو سه بيت، بسيار ناباورانه است:
مولوى گيرم كه فهمد نيك و زشت
راه دوزخ داند و راه بهشت
چون كند بيچاره نفسش سركش است
افكند خود را اگر چه آتش است
اين روا و آن ناروا داند درست
ليك پايش در عمل لنگ است و سست
فقه و حكمتخواند، جهلش كم نشد
عالم و دانا شد و آدم نشد... (37)
به هر روى «طاقديس» يكى از خواندنىترين و عارفانهترين منظومههاى عرفانى - شيعى است كه نگارنده مطالعه مكرر آن را به راهيان كوى عرفان، بسيار توصيه مىكند. آن چنان كه صاحب اين قلم از بزرگان حوزه علميه شنيده است، روزگارى بوده است كه طاقديس در ميان حوزويان، ارج و منزلتى بسيار داشته و حتى طالبان علم آن را به درس نزد اساتيد مىخواندند.
هم چنين به نظر مىآيد كه صبغه شيعى طاقديس كه آن را از مثنوى متمايز مىكند، سزاوار توجه بيشترى است.
فرزانه بزرگوار نراق، طاقديس را مقابل مثنوى نهاده است تا از هنر و ذوق آن كتاب سترگ عرفانى سود جويد و به كار ولايتبندد; همان سان كه معراج السعادة را قرينه كيمياى سعادت كرد تا كاستى آن را كه ولايت اهل بيت عليهم السلام است، تدارك كند.
در پايان اين مقال، زمزمه قطعهاى از طاقديس را ختام مسك اين نوشتار مىكنيم:
اى برادر اين ره بازار نيست
زاد اين ره، درهم و دينار نيست
راه عشق است اين نه راه شهر و ده
ترك سر كن پس در اين ره پاى نه
هست اين ره، راه اقليم فنا
شرط اين ره توبه از ميل و هوا
مركب اين راه عزم است و وفا
توشه آن رنج و اندوه و عنا
آب عذبش اشك اندوه و غم است
عجز و زارى هر چه بردارى كم است
اى خنك آن جان كه زارى كار اوست
اندرين ره، عجز و ذلتيار اوست...
باشد اندر ره بسى گردابها
بوى خون مىآيدش از آبها
در بيابانش بريزد پر عقاب
مغرب از مشرق نداند آفتاب
چون ندارى اى پسر جان خليل
هين منه پا اندرين ره بىدليل (38)
پىنوشتها:
1) مثنوى معنوى، تصحيح نيكلسون، دفتر اول، ابيات 1730- 1727.
2) بديع الزمان فروزانفر، شرح مثنوى شريف، انتشارات زوار، ج 2، ص 686.
3) به تصريح بسيارى از مورخان و صاحبان تراجم، «مجلسى» تخلص شعرى نياى مرحوم علامه مجلسى است. براى توضيحات بيشتر بنگريد: سيد مصلح الدين مهدوى، زندگى نامه علامه مجلسى، ج 2، ص 74، چاپ كنگره بزرگداشت علامه مجلسى.
4) ر. ك: فرهنگ فارسى عميد، انتشارات اميركبير، چاپ اول، ص 671.
5) مثنوى طاقديس، انتشارات اميركبير، پيش گفتار مصحح، ص 5، به نقل از برهان قاطع.
6) همان.
7) همان.
8) مثنوى طاقديس، ص 178.
9) درباره شباهتهاى مثنوى با كتب آسمانى در پارهاى جهات، نگاه كنيد به: رضا بابايى، مولوى و قرآن، ناشر: انجمن معارف اسلامى.
10) ر. ك: عبدالحسين زرين كوب، سر نى، انتشارات علمى، ص 17- 67.
11) مع الاسف، موفق به سرودن صفههاى سه و چهار نمىشود.
12) مجد العلى خراسانى، به نقل از مقدمه ديوان.
13) مجد العلى خراسانى، مجله ارمغان، سال هفتم، شماره 9- 10، به نقل از مقدمه طاقديس، ص 11- 12.
14) مقدمه طاقديس، ص 11.
15) طاقديس، ص 118- 119.
16) همان، ص 120.
17) همان، ص 120- 123.
18) همان، ص 124.
19) احزاب (32)، آيه 33.
20) طاقديس، ص 304 و 311.
21) همان، ص 206. البته ملااحمد نراقى از اين عبارت مشهور به حديثياد نمىكند; ولى در فهرست و عنوان قطعه «حديث» ذكر شده است.
22) همان، ص 303.
23) همان، ص 104.
24) همان، ص 102.
25) همان، ص 398.
26) طاقديس، ص 283. در اين باره بيشتر سخن خواهيم گفت.
27) همان، ص 414.
28) همان، ص 430.
29) همان، ص 215.
30) مثنوى معنوى، تصحيح نيكلسون، دفتر اول، بيت 36.
31) همان، ص 97.
32) همان، ص 27- 28.
33) مثنوى معنوى، تصحيح نيكلسون، دفتر اول، ابيات 1741- 1739.
34) آخرين ابيات دفتر اول.
35) بيت نخست دفتر دوم.
36) ابيات آغازين صفه دوم.
37) طاقديس، ص 283.
38) همان، ص 53- 54.