تقليد ميت از نگاه فاضل نراقى

سيد عباس ميرى

تقليد

تقليد از مباحثى است كه از روز نخست، برضرورت آن تاكيد شده و اصل موضوع همزاد با ديگر مسائل شرعى مثل: نماز و روزه در حوزه احكام شرعى مطرح بوده‏است; زيرا دست پيدا كردن به مسائل شرعى جز از راه اجتهاد صحيح يا احتياط يا تقليد ميسر نيست. از آن‏جا كه بيش‏تر مردم در رسيدن به آن‏ها از طريق اجتهاد و احتياط ناتوان‏اند چاره‏اى ندارند مگر اين كه احكام شرعى خود را از راه تقليد به‏دست آورند; بدين خاطر تقليد از عالم صاحب نظر ضرورت هميشگى جامعه دينى بوده و هست. به فتوا و نظر همه فقها، عملى كه بر اساس فتواى مجتهد نباشد مجزى نيست. اين جاى‏گاه ويژه در فقه باعث‏شده در آغاز رساله‏هاى عمليه به عنوان نخستين مسائل لازم، قرار بگيرد. و به‏خاطر اهميت موضوع، همواره بحث تقليد در ميان فقها عرصه رويارويى علمى ديدگاه‏ها و آراى گوناگون بوده است. برخى، اصل تقليد را زير سئوال برده‏اند. برخى آن را جايز شمرده و شمارى هم قائل به تفصيل ميان تقليد ابتدايى از ميت و بقاى بر تقليد ميت‏شده‏اند كه اين نظريه آخرى بيش‏تر از آن معاصران است. در اين نوشتار، برآنيم تا بحث تقليد را از زاويه جواز يا عدم جواز تقليد ميت پى بگيريم. نخست نگاهى داريم به تعريف تقليد، حوزه آن در فقه پيشينه و سير تاريخى آن. سپس با بيان ديدگاه‏هاى دانش‏مندان فقه و اصول، بحث تقليد ميت را براساس ديدگاه نراقى تعقيب مى‏كنيم.

ضرورت آگاهى از تاريخ علم

در روزگار ما تاريخ علم يكى از دانش‏هاى رايج و پرطرف‏دار، و مورد توجه محققان است. و دانش‏مندان بر ضرورت آن براى هر رشته و دانشى تاكيد دارند; زيرا اين امر در ژرفا بخشيدن به پژوهش، نوآورى و ابتكار سهم مهمى دارد. آگاهى يافتن از انگيزه و نيازى كه باعث پيدايش يك رشته علمى شده و مسائل پيرامونى آن و چگونگى افزوده‏هاى علمى كنكاش در مسير تطور آن‏ها، به پژوهش‏گر صاحب راى، توان آن را مى‏بخشد تا افزون بر آشنايى با كم و كيف مسائل مطرح شده، در تكميل ديدگاه‏هاى پيشينيان سهمى داشته باشد. و ديدگاه‏هاى نو و تكامل يافته‏ترى را به كاروان اندوخته‏هاى دانش بشرى بيفزايد و براى گسترش آن، بهتر مى‏توان آن را به دانش‏پژوهان و پژوهش‏گران منتقل كرد. و بدين وسيله بايد سطح فهم و درك مسائل را افزود. و به‏خاطر ضرورت‏هاى ياد شده و جز آن‏ها، كه در جاى خود بايد بدان پرداخت، شايسته است در حوزه‏هاى دانش دين هم اين رشته از دانش رواج و رونق بايسته گيرد. و فقيهان و در دوره‏هاى تخصصى، دست كم به هنگام طرح مسئله فقهى، نخست‏خاستگاه علم، سير و تطور تاريخى، و به افزوده‏هاى آن از آغاز پيدايش علم و انگيزه آن بپردازند. سپس مسئله را از ديدگاه علمى به نقد و بررسى نهند. ما در اين بخش به خاطر اين ضرورت ابتدا در حد توان، پيشينه مسئله تقليد، تقليد ميت و سير و تطور تاريخى مباحث آن را از آغاز - زمان حضور و غيبت - تاكنون پيش رو مى‏گذاريم. تا در عرصه تضارب آرا كمكى به پژوهش‏گران ژرف انديش كرده باشيم.

پيشينه تقليد در نظرگاه و آثار فقيهان

الف) عصر حضور

در زمان حضور پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم دست‏يابى مؤمنان به احكام شرعى از راه شفاهى و مستقيم انجام مى‏گرفت. افرادى هم كه به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم دست رسى نداشتند. مسائل شرعى خود را از اصحاف وى فرا مى‏گرفتند. پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم امامان معصوم عليهم السلام احكام شرعى را به‏طور مستقيم يا به واسطه عالمان، به مسلمانان منتقل مى‏كردند. و نياز به اجتهاد به معناى مصطلح امروز و تقليد از فتواى علما و مجتهدان نبود.

البته از برخى شواهد تاريخى و روايات برمى‏آيد كه در عصر حضور نيز، ائمه عليهم السلام قواعد، اصول كلى و آموزه‏هاى لازم براى استنباط احكام شرعى مانند: استصحاب، برائت، احتياط و قاعده‏هاى فقهى مثل قاعده يد، طهارت، فراغ و... را به شاگردان خود آموخته و به آنان اجازه صدور فتوا داده بودند و مردم مسلمان را نيز در مواردى به آنان ارجاع داده‏اند. (1) به‏خصوص كسانى كه براى بيان احكام به مناطق دور دست فرستاده مى‏شدند، از اين اجازه بهره‏مند بودند. (2) ولى اين شيوه همگانى براى دريافتن احكام شرعى نبوده; زيرا نوع احكام شرعى و پرسش‏هاى مردم از طريق ارتباط با امامان معصوم عليهم السلام و يارانشان و يا به‏وسيله نقل روايات و يا نوشتن نامه پاسخ داده مى‏شد. همه ساله امام همان عصر، در مراسم حج‏حضور مى‏يافت و به پرسش‏هاى شيعيان كه از مناطق دور و نزديك براى انجام اعمال حج مى‏آمدند، پاسخ مى‏داد; از اين روى، كار اصلى فقيهان دوره حضور بيش‏تر جمع‏آورى، دسته‏بندى روايات و احاديث معصومان عليهم السلام بوده و مرجع اصلى كه مردم مسلمان از آنان پيروى مى‏كردند، امامان معصوم عليهم السلام بودند. نگارش‏هايى كه از آن دوره‏ها به‏جا مانده مثل: التكليف: شلمفافى، نوادر، ابوجعفر احمد القمى، محاسن: احمد بن ابى عبدالله البرقى، الشرايع: على بن الحسين بن موسى بن بابويه القمى، المقنع، الهداية: شيخ صدوق و... نمايان‏گر شيوه كار فقيهان آن عصر است. (3)

در اين آثار از استدلال فقهى و مسائل اجتهادى و فرعى اثرى نيست. حتى رساله‏هاى فتوايى كه براى عموم مسلمانان نوشته مى‏شده چيزى جز متن احاديث و روايات با حذف اسناد و اندك تغييرى در بعضى الفاظ، نبوده‏است. اين روش رساله‏نويسى تا مدت‏ها ادامه داشت. شيخ طوسى «نهايه‏» را در زمينه فتوا به همان سبك قديم يعنى بيان صرف فتوا برمبناى احاديث نگاشته است.

البته با كوتاه شدن دست‏شيعيان از دامن امامان معصوم عليهم السلام نياز به اجتهاد در مسائل فرعى پديد آمد. ابن ابى عقيل عمانى، ابن جنيد، نخستين فقيهانى بودند كه باب اجتهاد را در فقه شيعه گشودند، و اجتهاد را به صورت علمى و نظرى مطرح كردند. ولى اولين فقيهى كه اجتهاد را به صورت عملى در مسائل شرعى وارد كرد، شيخ طوسى در تاليف كتابش «مبسوط‏» بود. از آن پس فقهاى شيعه باب اجتهاد را براى هميشه باز نگاه داشتند.

«ان عملية الفتوى بالحكم الشرعى قد تطورت عنه الطائفة الجعفريه فقدكان اصحاب الائمة و رواة الحديث عنهم يفتون الناس بنقل نص الحديث لمن يستفتيهم مثل زرارة بن اعين، يونس بن عبدالرحمن... ثم جاء دور تطور الفتوى فاخذوايفتون بنص الرواية من دون ذكر السند ثم تطورت فاخذوايفتون بما اوى اليه اجتهادهم فى حكم الواقعة الشرعية بتعابيرهم الخاصه..» . (4) .

كار اجتهاد و فتوا و بيان حكم شرعى در ميان فقها با تطور و گونه‏گونى بسيار همراه بوده است. زمانى اصحاب ائمه عليهم السلام و راويان احاديث آنان مثل زرارة بن اعين و يونس بن عبدالرحمن و... با نقل نص حديث، پاسخ كسانى را كه از آنان استفتا مى‏كردند، مى‏دادند. پس از آن مردم فتوا را به نص روايت‏بدون ذكر سند دريافت مى‏كردند. از آن پس آن‏چه فقها در اجتهاد و استنباط حكم واقعه شرعى به آن دست مى‏يافتند، با عبارت‏هاى ويژه خود براى عمل مكلفان ارائه مى‏نمودند;

بنابراين، شيوه به‏دست آوردن احكام شرعى مؤمنان در زمان حضور و تا عصر اجتهاد، به گونه تقليد امروزه نبود; بلكه همان پيروى از ائمه معصوم و روايات آنان به گونه مستقيم يا غير مستقيم، تقليد بوده‏است; و اين گونه كه مؤمنان از فقيه خاصى مسائل شرعى خود را دريافت دارند، نبوده است. سخن از حيات و مرگ مفتى جا نداشته است. هر كس خود را نسبت‏به آن‏چه مى‏آموخته عالم به احكام مى‏دانسته، و استنباط احكام فرعى از سوى فقيهان امر شايعى نبوده است تا افرادى تنها از فقيه به خصوص تقليد كنند، و با مرگ وى بحث تقليد از مفتى زنده و يا مرده مطرح شود. نوعا احكام به صورت نص از معصومان بدون تغيير يا با تغييرات اندك، در الفاظ و عبارات، ارائه مى‏شده‏است.

«ان الافتاء لم يكن شايعا فى زمان الكلينى و ماقبله بل كان مدار هم على نقل الاخبار و كانت تصانيفهم مقصورة على جمعها و روايتها مقصودة الشيعة الامامية و..» . (5) .

در زمان «كلينى‏» و پيش از آن، فتوا دادن امر شايعى نبوده بلكه بيان احكام براساس نقل روايات صورت مى‏گرفته است. آثار و نگارش‏هاى علماى آن زمان محدود به جمع و نقل روايات بوده است.

امام خمينى نيز در بحث اجتهاد و تقليد براين باور است كه در زمان حضور و مدت‏ها پس از آن، نگاشتن كتاب‏هاى فتوايى اجتهادى، معمول نبوده‏است. آثارى كه در آن‏ها احكام شرعى عرضه مى‏شد منحصر به كتاب‏هاى روايى بوده‏است. بعدها فقها برآن شدند روايات مربوط به احكام را با دسته‏بندى تدوين كنند، و با اين تلاش آثارى، همانند الشرايع، هدايه، مقنع، و... به‏جا گذاشتند .

مردم احكام شرعى را از طريق بيان اخبار با حذف سند و تغيير اندك در الفاظ و تعبيرها دريافت مى‏كردند. و بعدها تدوين آثار اجتهادى و استدلالى در مسائل فرعى فقه از سوى فقها، صورت گرفت. در اين روزگار و با چنين روى كردى، بحث از تقليد ميت نه ممكن بود و نه متعارف. (6)

ب) قدما

از مطالعه ديدگاه‏ها و آثار فقيهان صدر اول بر مى‏آيد كه تنها بحثى كه در آن دوره در باب تقليد به كتاب‏هاى اصولى راه يافته، شيخ طوسى. (9) در آثار اصولى خود بحث اجتهاد را مطرح كرده‏اند. و هدف آنان از طرح آن رد اجتهاد به معناى «راى‏» و «قياس‏» بوده كه در ميان فقهاى اهل سنت رايج‏بوده‏است. و بحث تقليد، جواز و عدم جواز آن نيز از سوى آنان مطرح شده. بيش‏تر فقهاى شيعه برآن‏اند كه تقليد عامى از عالم و مفتى داراى شرايط، واجب و لازم است.

سيدمرتضى در اين باره مى‏نويسد:

و الذى يدل على حسن تقليد العامى للمفتى انه لاخلاف بين الامة قديما و حديثا فى وجوب رجوع العامى الى المفتى و انه يلزمه قبول قوله لانه غير متمكن من العلم باحكام الحوادث و من خالف فى ذلك كان خارقا للاجماع‏» (10) .

تقليد عامى از مفتى نيكو و درست است و از گذشته و حال در مورد وجوب رجوع عامى به مفتى هيچ اختلافى نيست. براين اساس بر مكلف عامى لازم است كه راى مفتى را قبول كند; چون راهى براى دست‏يافتن به احكام درباره حوادث ندارد. كسى كه با اين امر مخالفت ورزد اجماع فقها را شكسته است.

شيخ طوسى رحمه الله در اين باره مى‏فرمايد:

و الذى نذهب اليه: انه يجوز للعامى الذى لايقدر على البحث و التفتيش تقليد العالم‏» (11) .

شيخ طوسى رحمه الله براين باور است عامى كه توانايى بحث و جست‏وجو از احكام شرعى را ندارد، جايز است از عالم تقليد كند.

بنابراين، آن‏چه از ديدگاه‏ها و آثار قدماى اصحاب استفاده مى‏شود، اين است كه مهم‏ترين مسئله‏اى كه در آن روزگار مطرح مى‏گرديد بحث تقليد عامى و جاهل از عالم بوده‏است. و بسيارى از فقيهان تا زمان «محقق حلى و علامه‏» بر اين نظر بوده‏اند كه تقليد جاهل از عالم واجب است. در برابر ديدگاه وجوب و جواز تقليد جاهل از عالم ديدگاه ديگرى نيز از روزگاران گذشته تا زمان محقق تقريبا وجود داشته‏است. و برخى از قدما و فقهاى حلب بر آن بوده‏اند كه تقليد از عالم جايز نيست. بر هر مكلفى واجب ست‏حكم شرعى خود را از راه‏هاى يقينى و مورد اطمينان تحصيل نمايد.

«و خالف فيه بعض قدمائهم و فقهاء الحلب‏» (12) .

طرف‏داران اين ديدگاه برآن‏اند تقليد جاهل و عامى جايز نيست; چون فتواى مفتى متكى بر علم نيست، و عمل بدون علم جايز و روانيست. و رجوع نادان به مفتى كه فتوايش ظنى است، و خطا در آن راه دارد، قبيح است. تنها براى اين كه از فتواى فقها راه به اجماع برحكم شرعى پيدا كنيم و از اين طريق به يقين به حكم دست‏يابيم مى‏توان به مفتى رجوع كرد. (13)

براين اساس تا زمان علامه جز همين دو ديدگاه ياد شده كه مورد بهره‏گيرى مردم از فقها به حساب مى‏آمد بحث ديگرى مطرح نبوده است. فتواى فقها از طريق آثار فقهى و كتاب‏هاى اجتهادى و فرعى و با بيان علما به مردم مى‏رسيده است.

به خاطر ناآگاهى و پايين بودن سطح سواد مردم، پاسخ نيازهاى شرعى آنان از طريق مراجعه به عالمان مناطق صورت مى‏پذيرفت و به دست مى‏آمد كه بيان‏گر ديدگاه‏هاى فقهاى آن روزگار بوده‏است. اگر پرسش‏هايى داشتند كه نو پيدا بود، و توسط عالم همان منطقه داده نمى‏شد و ممكن نبود، پرسش‏ها را گردآورى كرده و با مراجعه به علماى برجسته مراكز بزرگ‏تر علم شيعه هم‏چون: نجف، حله، حلب و... پاسخ مطلوب خويش را مطالبه مى‏كرده‏اند ثمره اين گونه پرسش و پاسخ‏ها رساله‏ها متعددى است كه از بزرگانى مثل: شيخ مفيد، سيدمرتضى، شيخ طوسى و... ديگر به‏جا مانده است. و اين روش، ابتدايى و معمولى بوده‏است. در طول اين مدت كه مردم احكام شرعى را بدين‏سان دريافت مى‏كردند، فتواى بزرگان جدا جدا و به نامشان مانند شيخ طوسى يا ابن زهره يا ابن ادريس و... شناخته مى‏شد. و جايى گفته نشده كه مردم در پى فوت عالم زمانشان به عالم زنده‏ى ديگر عدول نموده يا دنبال تغيير تقليد باشند; از اين رو، اين بحث كه مجتهد مرده راى و نظرش اعتبارى ندارد، مطرح نبوده‏است. «فاضل تونى‏» در اين باره مى‏نويسد:

«... مثل هذه المسائل الاصوليه التى علم عدم الكلام عنها فى عصر المعصوم... فان هذه المسائل غير مذكورة فى كتب قدمائنا بل غير مذكورة الا فى كتب العلامة و من تاخر عنه..» . (14) .

از مثل اين مسائل اصولى در عصر معصومان عليهم السلام سخنى به ميان نياورده... و نيز از اين مسائل در كتاب‏هاى فقهاى قديم بحثى نشده جز در كتاب‏هاى علامه و كسانى كه پس از او آمده‏اند و بدان پرداخته‏اند.

ج) متاخرين

در زمان علامه بحث تقليد ميت از سوى وى مطرح شده و علامه برآن است كه قول مجتهد ميت اعتبار ندارد. و بهره‏گيرى از فتواى مجتهد ميت جايز نيست:

«اذا افتى غير المجتهد بما يحكيه عن المجتهد فان كان يحكى عن ميت لم يجز الاخذ بقوله اذ لاقول للميت‏» (15) .

هرگاه غير مجتهد براساس چيزى كه از مجتهد حكايت مى‏كند فتوا دهد، اگر حكايتش راى و فتواى مجتهد ميت است، پذيرش قول و نظرش جايز و روا نيست; چون ميت قول و راى ندارد.

پس از علامه شمارى از فقيهان در مورد جواز و عدم جواز تقليد ميت قائل به تفصيل شده و گفته‏اند: اگر مجتهد زنده‏اى نداشته باشيم تقليد ميت جايز است و با وجود مجتهد زنده، تقليد از مجتهد مرده روانيست.

شيخ انصارى رحمه الله و برخى ديگر از فقها بر اين پاى مى‏فشارند كه اين تفصيل در مسئله جا ندارد; زيرا بحث از جواز تقليد ميت و يا عدم جواز آن در صورتى است كه مجتهد زنده داشته باشيم. (16) به اين ترتيب، از نظر سير تطور بحث اين تفصيل سال‏ها مورد بحث قرار داشته و ديدگاه فقيهان بعد از علامه بوده، و تا دوره سيدصدرالدين شارح «وافيه‏» فاضل تونى در بين فقها به عنوان نظر برتر ادامه داشته‏است.

«التفصيل بين وجود المجتهد الحى وعدمه ففى الثانى يجوز تقليد الميت نقله فخر المحققين عن والده و هو المحكى عن الاردبيلى و الشيخ سليمان البحرانى و الشيخ على بن هلال..» . (17) .

فقها ميان وجود مجتهد زنده و نبود آن تفصيل قائل شده‏اند. گفته‏اند: در صورت نبود مجتهد زنده، تقليد از مجتهد ميت جايز است. اين تفصيل را «فخر المحققين‏» از پدرش نقل كرده و از «اردبيلى، شيخ سليمان بحرانى و شيخ على بن هلال‏» نيز حكايت‏شده است.

و فاضل توفى نيز تفصيل منحصر به فردى در قرن يازدهم هجرى درباره جواز و عدم جواز تقليد مجتهد ميت ارائه داده است. وى پس از بيان نظر گاه‏هاى مختلف و دليل‏هاى آن‏ها در اين باره مى‏گويد: اگر مفتى از كسانى است كه تنها براساس دليل‏هاى شرعى (روايات) فتوا مى‏دهد مثل صدوق و امثال وى، تقليد از آن راى جايز است صاحب فتوا زنده باشد يا مرده تفاوتى نمى‏كند; ولى اگر از كسانى است كه مسائل فرعى را از لوازم نا پيدا و غير بين ادله حكم استخراج مى‏نمايد تقليد از او جايز نيست، زنده باشد يا مرده فرقى نمى‏كند.

«من علم من حاله انه لايفتى فى المسائل الا بمنطوقات الادلة و مدلولاتها الصريحة كابنى بابويه و غيرهما من القدما، يجوز تقليده حيا كان اوميتا و لاتتفاوت حياته و موته فى فتاواه و اما من لايعلم من حاله ذلك كمن يعمل باللوازم غير البينه... فيشكل تقليده حيا كان اوميتا..» . (18) .

كسى كه روشش در بيان احكام اين گونه است كه جز به منطوق دليل و صريح روايات فتوا نمى‏دهد مثل صدوقين (پدر و پسر) و امثال ايشان از قدما; تقليد از اين فقيهان زنده باشند يا مرده جايز است. حيات و مرگ در فتوايشان تاثير ندارد; اما كسى كه روش او چنين نيست مثل كسى كه به لوازم غير بين دليل عمل مى‏كند مرده باشد يا زنده عمل به راى و نظر او مشكل است.

از آن‏جا كه تفصيل فاضل تونى در اصل تقليد است، نه در مورد تقليد ميت. ايشان را بايد در شمار كسانى در آورد كه قائل به نظر اخبارى‏ها هستند.

از حدود قرن دوازدهم در مسئله تقليد ميت تفصيل ديگرى هويدا گشت كه هنوز هم برحوزه‏هاى فقهى سيطره دارد. و آن تقليد ابتدايى از مجتهد ميت و بقاى بر تقليد مرده است.

«نقل السيد صدر الدين (م 70- 1160) فى محكم شرح الوافيه عن بعض معاصريه التفصيل بين البدوى و الاستمرارى فلم يقل بالاشتراط فى الثانى و قال به فى الاول..» . (19) .

سيد صدرالدين در شرح وافيه فاضل تونى، از برخى معاصران خود تفصيل بين تقليد ابتدايى از ميت و استمرار آن را نقل كرده و در استمرار تقليد، حيات مجتهد را شرط ندانسته و در ابتدايى آن را شرط دانسته است.

«سيدمحمد مجاهد» اين تفصيل را در «مفاتيح الاصول‏» آورده و از آن استقبال كرده است و گفته اگر چه چنين تفصيلى سابقه‏اى در ميان فقيهان پيشين ندارد، اين، دليل بر عدم اعتبار آن نمى‏شود. و برآن است كه نظر مشهور فقها و حتى اجماعى كه در مسئله عدم جواز تقليد ميت ادعا شده به تقليد ابتدايى انصراف دارد و بقاى بر تقليد را در برنمى‏گيرد.

از آن پس، اين تفصيل محور بحث اجتهاد و تقليد در ميان فقها و اصوليان قرار مى‏گيرد و رساله‏هاى متعددى حول اين محور نگاشته مى‏شود.

«اما الكلام فى المقام الثانى و هو البقاء على تقليد الميت فقد اصبحت المسالة عند متاخرى المتاخرين ذات اقوال و تفاصيل و لم‏نجد معنونة بهذا العنوان فى كلام من تقدمهم‏» (20) .

در بخش دوم سخن، بقاى بر تقليد مرده اين مسئله در ميان متاخر المتاخرين پيدا شده و درباره آن تفاصيل و ديدگاه‏هايى از سوى فقها اظهار شده كه در مباحث گذشتگان مطرح نبوده است.

اشاره گذرا به پيشينه بحث تقليد ميت روشن كرد كه اين موضوع آن گونه كه امروزه در كتاب‏هاى فقهى و اصولى مطرح است و تفاصيل بسيارى پيدا كرده از جمله تقليد ابتدايى و استمرارى، بقاى بر تقليد در صورت اعلم بودن مجتهد ميت، بقاء بر تقليد ميت در مسائلى كه از مجتهد ميت عمل كرده و زمان زيادى از آن نمى‏گذرد.

ديدگاه فقيهان در تقليد ميت

از آن‏چه گذشت روشن شد، بحث تقليد ميت در آثار فقهى و اصولى و ديدگاه فقيهان سابقه‏اش به زمان «علامه‏» برمى‏گردد. پيش از آن در ميان فقيهان شيعه گر چه بحث تقليد و پيروى عامه مردم از عالمان و صاحبان فتوا در مسائل شرعى مطرح بوده، اين كه مجتهدى كه از او تقليد مى‏شود بايد زنده باشد و تقليد از مجتهد مرده جايز نيست، پيشينه‏اى نداشته است. «علامه‏» شرط حيات براى مجتهد شايسته تقليد را لازم دانسته و تقليد از مجتهد مرده را روانشمرده است. نهايت چيزى كه از سوى علامه و فقهاى پس از وى اظهار شده آن است كه اگر مجتهد زنده، در ميان عالمان عصر يافت نشد، از باب عسر و حرج و اضطرار، تقليد از مجتهد مرده جايز است. سال‏ها نظريه نفى كلى تقليد مرده و تفصيل ياد شده ديدگاه فقهاى بزرگ بوده ولى با بحث و كنكاش و نقد و بررسى، در اين ديدگاه، ظاهرا در دوره «سيد صدرالدين‏» شارح وافيه و پس از او فقها به تفصيل مهمى در مورد تقليد ميت ست‏يافتند و آن عدم جواز تقليد ابتدايى و جواز بقاى بر تقليد ميت‏بود. از آن پس اين تفصيل مورد توجه فقها و اصوليان قرار رفت‏به‏ويژه در دوران اخير، سال‏ها است كه محور مباحث نظرى و فتواى فقها در آمده است و مشهور فقها آن را پذيرفته، و پاره‏اى از فقها آن را رد كرده‏اند. براى آشنايى بيش‏تر با ديدگاه‏هاى عمده در اين بحث، ابتدا نگاهى گذرا به آراى فقها مى‏افكنيم. سپس ديدگاه نراقى را ارائه مى‏نماييم.

1. عدم جواز تقليد ميت

اين ديدگاه مشهور فقهاى اماميه است. علامه در «ارشاد» و «تهذيب الاصول‏» ، «قواعد و نهاية الاحكام‏» ، شهيد در «ذكرى‏» ، شهيد ثانى در «مسالك‏» ، محقق كركى در «تعليقه‏اش بر شرايع‏» ، صاحب «معالم‏» ، محقق سبزوارى، وحيد بهبهانى صاحب «رياض‏» ، شيخ انصارى و علامه نايينى براين نظراند. و اين ديدگاه معروف نزد اماميه در ادوار گذشته است. شمارى از فقهاى برجسته شيعه بر اين نظر ادعاى نفى خلاف و اجماع كرده‏اند.

«... لايجوز مطلقا لفوات اهليته بالموت و لهذا ينعقد الاجماع بعده و لاينعقد فى حياته على خلافه و هذا هو المشهور بين اصحابنا خصوصا المتاخرين منهم بل لانعلم قائلا بخلافه ممن يعتد بقوله..» . (21) .

تقليد از مجتهد مرده در هر صورت (مطلقا) جايز نيست. چون با مردن از شايستگى تقليد مى‏افتد به همين دليل اجماع بعد از مرگش منعقد مى‏شود; ولى در زمان حياتش اجماع برخلاف نظر او منعقد نمى‏شود. اين نظريه مشهور فقهاى اماميه به‏ويژه متاخرين است و از كسانى كه نظرشان مورد توجه قرار گرفته، كسى كه مخالف مشهور نظر داده باشد، نشان نداريم.

بنابراين، عدم جواز تقليد ابتدايى از مرده مورد اتفاق فقهاى اماميه است; البته در مقابل، مخالفانى از اخباريين و مجتهدان وجود دارند كه فقها اعتقاد دارند مخالفت آنان به اين ديدگاه آسيبى نمى‏رساند; زيرا اخباريين اماميه اساس اجتهاد و تقليد شيعه را به صورت موسوم آن نپذيرفته‏اند. و حتى در مشروعيت آن اشكال دارند. و رجوع جاهل و عامى به عالم را از باب رجوع به روايت كنندگان احاديث مى‏شمارند. روشن است كه حجيت روايت متوقف بر حيات راوى نيست.

مخالفت محقق قمى - از مجتهدان - نيز از آن رو كه راه علم و علمى را به روى احكام شرعى بسته ديده و احتياط را هم براى مكلفان دشوار شمرده، در نتيجه ناچار به دليل عقل، عمل به ظن را پيش روى مكلفان گذاشته و بر آن است كه ظن به حكم شرعى از هر راهى كه به دست آمده باشد، حجت است; از اين روى، اگر ظن به حكم شرعى از طريق فتواى مجتهد پيدا كرديم براى ما حجت است چه مجتهد زنده باشد يا مرده.

اين ديدگاه از سوى فقهاى شيعه مردود شمرده شده و در جاى خود ثابت‏شده كه طريق كسب احكام شرعى از راه علم و علمى بسته نبوده و نيست.

2. جواز تقليد ميت

ديدگاه ديگرى كه در باب تقليد به ميدان آمده «جواز تقليد ميت‏» است. اين نظر فقهاى اهل سنت و اخباريان شيعه مثل «امين استرآبادى، سيدنعمت‏الله جزائرى، محدث كاشانى، و از مجتهدين محقق قمى، در «جامع الشتات‏» (22) و صاحب ضوابط و شريف العلما (23) اين ديدگاه را پذيرفته‏اند.

3. تفصيل بين تقليد ابتدايى از ميت و بقاى بر آن

اين تفصيل ريشه در زمان‏هاى گذشته و روزگار قدما، متاخرين تا قرن (11ه.ق) ندارد. در دوره متاخر المتاخرين و روزگار ما جا باز كرده و محور بحث‏هاى فقهى و اصولى گرديده است. از منظر برخى فقها، اين تفصيل در صورتى مى‏تواند جريان پيدا كند كه از نظر فتوا ميان فتواى مجتهد مرده و زنده سازگارى نباشد. در غير اين صورت مشكلى در بين نخواهد بود; چون در صورت هم‏آهنگى فتواى فقيه مرده با زنده و اعلميت او نظرش متبع است. اين تفصيل را بسيارى از فقهاى معاصر از جمله «سيد محمدكاظم يزدى، آقا ضياءالدين عراقى، شيخ عبدالكريم حائرى، امام خمينى و...» پذيرفته‏اند. برخى از فقها هم مثل: «شيخ انصارى، محقق خراسانى، محقق نايينى‏» بقاى بر تقليد مرده را جايز ندانسته‏اند. ديدگاه‏هاى ديگرى براساس احتياط از سوى ميرزاى شيرازى و محمد تقى شيرازى ابراز شده كه گفته‏اند بايد به فتواى مطابق با احتياط از مجتهد ميت و حى عمل كرد. (24)

فقهايى كه بقاى تقليد از مرده را جايز دانسته‏اند، برخى آن را بى‏هيچ قيد و شرطى پذيرفته و گفته‏اند: مقلد از مجتهدى كه تقليد مى‏كرده مى‏تواند پس از مرگش هم در همه مسائل بر همان اساس عمل كند. برخى در مسئله از جهاتى تفصيل قائل شده‏اند از جمله:

مقلد مسائلى را كه از مجتهد در حال حياتش دريافت كرده و به آن عمل نموده در حال حيات، در همان مسائل مى‏تواند در تقليد مجتهد مرده باقى بماند; ولى در مسائلى كه عمل نكرده است جايز نيست‏بر تقليد مجتهد ميت‏باقى بماند اين تفصيل را فقهاى بزرگى چون «سيد ابوالحسن اصفهانى، كاشف الغطا، آيت‏الله حجت كوه‏كمرى، آيت‏الله بروجردى‏» برگزيده‏اند. (25)

«نعم يجوز البقاء على تقليده فى المسائل التى عمل بها فى زمان حياته‏» (26) .

بقا بر تقليد مجتهد مرده در مسائلى كه مكلف در زمان حياتش بدان عمل كرده، جايز است.

تفصيل ديگر در مسئله بقاى بر تقليد ميت‏بين اعلم بودن مجتهد ميت نسبت‏به مجتهد حى و عدم آن است. شمارى از فقها، چون: «سيدمحسن حكيم، محمدتقى خوانسارى‏» (27) . «سيدمحمدباقر صدر» . با مختصر تفاوت، براين باورند كه مجتهدى كه از او تقليد مى‏شده و حالا مرده‏است اگر از مجتهد زنده اعلم بوده است، بقا برتقليد او در همه مسائل واجب است، چه مسائلى كه كه عمل كرده است و چه مسائلى كه عمل نكرده; ولى اگر مجتهد زنده اعلم از مجتهد مرده باشد برمكلف واجب است از مجتهد مرده صرف نظر كرده به مجتهد زنده برگردد. و اگر هر دو مساوى بودند، مخير است‏بين عدول و بقاى بر تقليد ميت; ولى عدول از مجتهد مرده اولى است.

«بل وجوبه اذا كان الميت اعلم و وجوب العدول اذا كان الحى اعلم اما مع التساوى فيتخير و ان كان العدول اولى و احوط..» . (28) .

اگر مجتهد مرده عالم‏تر باشد، بقاى برتقليد از وى واجب است. اگر مجتهد زنده عالم‏تر باشد برگشتن از مجتهد مرده به زنده واجب است. با تساوى آن دو در علم، شخص اختيار دارد و مى‏تواند از هر كدام تقليد نمايد، اگر چه صرف نظر كردن و برگشت از مجتهد مرده به زنده اولى و احوط است.

ديدگاه نراقى

فاضل نراقى بحث تقليد ميت را در چند اثر علمى خود پرورده است، محور نگاه ما به ديدگاه نراقى اثرى است كه در آن بحث را به تفصيل رسيدگى كرده است (29) .

نراقى در طرح بحث‏به شيوه فقها و اصوليان، ابتدا با طرح ديدگاه‏هاى گوناگون آغاز كرده نظريات موافق و مخالف را آورده سپس با روش فقاهت‏خويش آن‏ها را به نقد و بررسى نشسته و در پايان ديدگاه خود را با دليل و برهان به اثبات رسانده است.

از ويژگى‏هاى نراقى در اين بحث مى‏توان به اين نكته تكيه كرد كه وى مطالب را بسيار روشن و بدون تفصيل‏هاى غيرلازم به بحث گرفته در عين حال كه از استحكام بحث چيزى نكاسته است. از آن‏جا كه نراقى از ادبيات فارسى و عربى بهره كافى داشته و اين ويژگى در نوشته‏هاى ايشان به خوبى نمايان است توانسته مطالب علمى را در قالب‏هاى بسيار ساده و روان گنجانده و به دور از پيچيدگى و اصطلاح‏پردازى ارائه داده است.

ديدگاه‏هايى كه نراقى پيش كشيد چيزى جز آن‏چه درباره پيشينه بحث آورديم نيست و آن‏ها عبارت است از:

1. عدم جواز تقليد ميت كه ديدگاه مشهور فقها است;

2. جواز تقليد از ميت مطلقا كه ديدگاه برخى از فقهاى شيعه و اخباريان را باخود دارد;

3. جواز تقليد از مجتهد ميت‏با نبود مجتهد حى (زنده) ;

4. بقا بر تقليد مجتهد ميت;

5. جواز بقا بر تقليد مجتهد مرده در صورتى كه تقليد ابتدايى جايز نيست‏به اين ديدگاه برخى متاخرين تمايل پيدا كرده‏اند.

عمده ديدگاه‏هايى كه نراقى بدان توجه كرده همين پنج نظريه است. از آن‏جا كه به‏طور كلى اين نظريه‏ها در مباحث گذشته مورد ارزيابى قرار گرفته‏اند، در اين‏جا تنها به ديدگاهى كه مرحوم نراقى برگزيده مى‏پردازيم.

مرحوم نراقى ديدگاه مشهور فقها را برگزيده و براى آن ادله‏اى به شرح زير اقامه كرده‏است:

1. اجماع;

2. اصل عدم جواز عمل به ظن;

3. اصل عدم جواز تقليد ;

4. اصل عدم تعبديت;

5. اصل عدم خروج از عهده عبادات;

6. اصل عدم ترتيب اثر بر معاملات.

نراقى براين نظر است كه براى عدم جواز تقليد از مجتهد ميت (مرده)، اجماع محصل در دست داريم. افزون برآن، فتواى مجتهد ميت گمان آور است و اصل برعدم جواز عمل به ظن در اين‏جا مانع است. از طرف ديگر اصل تقليد خلاف اصل است، مگر جايى كه به دليل خارج شده‏باشد.

همين‏طور در مورد اصل عدم تعبديت، نمى‏دانيم آيا مى‏توانيم با عمل به فتواى مجتهد مرده اعمال تعبدى مورد قبول انجام بدهيم يا نه اصل عدم انجام اعمال تعبدى براساس ديدگاه مجتهد مرده است. و هم‏چنين نمى‏دانيم با عمل به فتواى مجتهد مرده ذمه ما از انجام‏دادن عبادات براساس فتواى مجتهد ميت‏برى شده يا نه، اصل عدم خروج از عهده عبادات است. و نيز با تقليد از مجتهد فوت شده و ديدگاه او در باب معاملات نمى‏دانيم معامله صحيح انجام مى‏شود يا باطل، اصل، عدم ترتيب اثر دادن بر چنين معامله‏اى است; ولى در پايان كه به اين ادله استشهاد مى‏كند تا عدم جواز تقليد مجتهد مرده را ثابت كند، مى‏گويد: تقليد از مجتهد حى و زنده، از قلمرو اين اصول خارج شده است; از اين رو كه، اگر بر مردم تقليد از مجتهد زنده جايز نباشد به سختى و زحمت مى‏افتند; به‏خاطر رفع اين مشكل و اخبارى كه ائمه عليهم السلام به افراد فرموده‏اند: مسائل شرعى خود را از فقيهان زمان خود فرا بگيريد (30) ، اين روايات دلالت مى‏كند بر اين‏كه تقليد از مجتهد حى (زنده) مانعى ندارد و براساس اين ادله تقليد از مجتهد غير حى نيز تحت اصول يادشده باقى مى‏ماند.

«و الحق هو الاول للاجماع المحقق و اصالة عدم جواز العمل بالظن و التقليد و عدم التعبدية و عدم الخروج عن عهدة العبادات و عدم ترتب الاثر على المعاملات و به خرج الحى بالاجماع و لزوم العسر و الحرج و الاخبار فبقى غيره‏» (31) .

ديدگاه حق و صواب همان نظر اول - عدم جواز تقليد ميت - است‏به دليل اجماع محصل، اصل عدم جواز عمل به ظن و اصل عدم جواز تقليد و اصل عدم تعبديت و اصل عدم خروج از عهده عبادات و عدم ترتيب اثر به داد و ستدها از اين اصول به اجماع خارج شده تقليد از مجتهد حى و زنده، و به خاطر اين كه اگر تقليد از مجتهد زنده براى مسلمانان جايز نباشد، در عمل به تكليف عسر و حرج پيش مى‏آيد و اخبار و روايات هم به رجوع به مجتهد زنده دلالت دارد. براين اساس غير از مجتهد زنده تحت اصول مابقى مى‏مانند و روايات بر آن‏ها دلالت نمى‏كند و اجماع هم آن‏ها را شامل نمى‏گردد.

نقد ديدگاه مشهور و نراقى

دليل‏هايى كه اين بزرگوار براى نظر مشهور و ديدگاه خود اقامه كرده از سوى برخى فقها و اصوليان مورد خدشه قرار گرفته و در مورد اصل حرمت تقليد و عمل به ظن گفته‏اند:

اولا: ما نمى‏پذيريم كه نهى از تقليد و پيروى از گمان (ظن) كه برعدم جواز تقليد مجتهد فوت شده اقامه شده، عام باشد و همه موارد تقليد و عمل به ظن را شامل شود، و براين باوراند كه نهى از تقليد، ويژه اصول عقايد و معارف دينى است و احكام و فروع دين را در برنمى‏گيرد.

ثانيا: تقليدى كه جايز شمرده شده به‏خاطر عسر و حرج مسلمانان در كسب تكليف شرعى است نه اجماع فقها كه شما با دليل اجماع، مجتهدى حى را از تحت عموم نهى از تقليد خارج كرده‏ايد چگونه مى‏توان اجماع كرد; در حالى كه بسيارى از اصحاب و فقها با آن به مخالف برخاسته‏اند.

از طرفى ديگر; به‏دست آوردن ديدگاه و تقرير امام معصوم عليه السلام در مثل اين گونه مسائل اصولى كه در زمان ائمه عليهم السلام سخنى از آن مطرح نبوده‏است امكان ندارد.

آن‏چه مى‏شود با آن براى جواز تقليد استدلال آورد دو دليل بيش نيست:

1. عسر و حرج مسلمانان به منظور به‏دست آوردن احكام شرعى، مهم‏ترين دليلى است كه مى‏توان براى جواز تقليد از مجتهد آورد.

2. رواياتى كه از پيشوايان معصوم به دست آمده و طى آن مردم مسلمان به علمايى هم‏چون «محمدبن مسلم، يونس بن عبدالرحمن و...» ارجاع داده شده دليل ديگرى است كه برجواز تقليد دلالت دارد.

ولى اين كه بگوييم اين دو دليل به جواز تقليد از مجتهد زنده و مجتهد مرده اختصاص دارد، پذيرفتنى نيست. و اين كه مجتهد ميت را از تحت آن خارج كنيم، نياز به دليل دارد.

دليل عسر و حرج هم خاص مجتهد زنده نيست تا بگوييم نياز ما با مجتهد حى برطرف مى‏شود; زيرا همان‏طور كه نياز ما با مجتهد حى برطرف مى‏شود با مجتهد مرده نيز برطرف مى‏شود.

نراقى با آوردن نقد فاضل تونى صاحب «وافيه‏» از آن‏جا كه خودش معتقد به نظر مشهور است، از اشكال‏هاى صاحب «وافيه‏» پاسخ گفته مى‏نويسد:

اين كه گفته‏اند: نهى از تقليد و عمل به ظن عموميت ندارد، و نهى مخصوص اصول عقايد است، سخن درستى نيست; چون در اول بحث‏ياد آورشديم كه اصل عدم جواز عمل به ظن و تقليد برعدم جواز تقليد از مجتهد ميت در اين‏جا هست. و ادله‏اى مثل عسر و حرج و اجماع تنها و به طور قدر متيقن رفع ضرورت را اجازه مى‏دهد تا از تحت اين اصول خارج شود و آن هم جواز تقليد از مجتهد زنده است.

دوم: اين‏كه ايشان دليل جواز تقليد را عسر و حرج دانسته نه اجماع، راه درستى را انتخاب نكرده; زيرا مخالفت‏برخى از علما، به وجود اجماع لطمه‏اى وارد نمى‏سازد اما اين كه گفته است: اين گونه مسائل اصولى در عصر امامان معصوم عليهم السلام مطرح نبوده‏است. اين ادعا با آن‏چه خودشان اخيرا در استدلال بر جواز تقليد به ارجاع معصوم عليه السلام مؤمنان را به «محمدبن مسلم، يونس بن عبدالرحمن و...» داده‏اند سازگار نيست; چرا كه از يك سخن ايشان بر مى‏آيد كه ائمه عليهم السلام مردم را در اين گونه مسائل به «محمدبن مسلم، يونس و...» ارجاع مى‏داده‏اند از طرف ديگر مى‏گويد اين‏گونه مسائل اصولى در عصر امامان مطرح نبوده است.

«قد قال عليه السلام لابان ابن تغلب افت و قد قال فى بنى فضال خذوا بما رووا ودعوا ما راوا» .

امام عليه السلام به «ابان بن تغلب‏» فرمود: فتوا بده و درباره «بنى فضال‏» فرموده است. رواياتشان را استفاده كنيد; ولى ديدگاه‏ها و راى آن‏ها را رها كنيد.

به طور قطع مى‏دانيم تمامى مردم، از عوام عرب گرفته تا عجم و زنان و بچه‏هاى آنان در آغاز بلوغ در عصر ائمه عليهم السلام بدون واسطه به روايات مراجعه نمى‏كردند; به‏ويژه در عصر امام جواد عليه السلام و پس از آن كه شيعيان در اطراف پراكنده شده بودند. و نيز دروغ گويان و خبرسازان دست‏به كار شده بودند و با توجه به اين، نمى‏شد به هر خبرى عمل كرد; از اين روى، براى تمامى مسلمانان امكان نداشت تا احاديث درست را از نادرست تشخيص دهند و احاديث صحيح را برگزيده و مورد استفاده قرار دهند.

سپس نراقى در پاسخ به ديدگاه صاحب «وافيه‏» كه گفته بود: امر به ارجاع از سوى ائمه عليهم السلام مسلمانان را به افرادى مثل «يونس بن عبدالرحمن و محمدبن مسلم و...» به مجتهد زنده اختصاص ندارد بلكه مجتهد مرده را هم شامل مى‏شود.

مى‏گويد: اين برداشت صاحب «وافيه‏» نمى‏تواند درست‏باشد; زيرا اخبار ارجاع ائمه عليهم السلام به «يونس بن عبدالرحمن و محمدبن مسلم و...» عموميت ندارد تا از آن استفاده شود و هم در زمان حيات مى‏توان از مجتهد تقليد كرد و هم پس از مرگ او; بلكه امر به اخذ احكام از آنان شامل حال حيات مى‏شود و پس از مرگ مجتهد را شامل نمى‏شود و اين كه امر به ارجاع حتى پس از مرگ را هم شامل بشود احتياج به دليل دارد.

اما سخن ديگر صاحب «وافيه‏» كه گفته است: همان‏گونه كه با تقليد از مجتهد زنده عسر و حرج برطرف مى‏شود با تقليد از مجتهد ميت و مرده هم برطرف مى‏شود.

پاسخ آن را مى‏توان اين‏گونه داد كه: عسر و حرج اگر چه با تقليد از هر يك از اين دو برطرف مى‏شود; لكن به خاطر اين كه اصل تقليد خلاف اصل است و در مورد خلاف اصل بايد به قدر ضرورت بسنده كرد. به هر مقدار كه عسر برطرف شود به همان اندازه مى‏توان مرتكب خلاف اصل شد; بنابراين، تقليد از مجتهد ضرورتى است كه با تقليد از مجتهد حى و زنده و يا مرده برطرف مى‏شود. به خاطر اين كه تقليد از مجتهد فوت شده مخالف اجماع است، پس مشخصا تقليد از مجتهد زنده كه قدر متيقن از دليل اجماع است، متيقن مى‏شود.

البته اين فرض در صورتى قابل اجرا است كه تقليد از مجتهد زنده پاسخ‏گوى نياز مسلمانان باشد. اگر تقليد از مجتهد زنده پاسخ‏گو نباشد مطلب شكل ديگرى پيدا مى‏كند كه ربطى به اصل جواز تقليد ميت مطلق (به‏طور كلى) ندارد. اين است كه نراقى مى‏كوشد تا تقليد از مجتهد ميت (فوت شده) را درهر صورت جايز نشمارد.

نراقى ديدگاه خود را در اثر ديگرى كه به فارسى نگارش يافته اين گونه ارائه نموده و مى‏گويد:

«تقليد مجتهد ميت مطلقا جايز نيست نه ابتدائا و نه استدامتا» (32) .

آن‏گاه مى‏خواهد بگويد اگر كسى از مجتهد زنده تقليد مى‏كرده سپس فوت شده، بنابر اقوى و اشهر بايد به مجتهد زنده مراجعه كند.

«بنابر اقوى و اشهر بلكه خلاف آن در نزد علماى سابقين در غايت ندرت است; لذا براو لازم است كه رجوع به تقليد مجتهد حى نمايد. در زمان سعى [در تحصيل مجتهد زنده ] حق آن است كه مخير است در عمل به آن‏چه احتمال مى‏دهد كه حكم شارع باشد كه از آن جمله فتاواى مجتهدين اموات باشد و از آن جمله فتاواى مجتهد سابق خود او است و ليكن به شرطى كه به قدر ميسور تاخير در تحصيل فتواى مجتهد زنده نكند..» . (33) .

و نراقى در آغاز اثر ديگرش «وسيلة النجاة‏» نگاشته است:

«دانستن مسائل يا با اجتهاد باشد يا به تقليد مجتهد زنده. و تقليد از اموات جايز نيست; يعنى كسى كه مجتهد نباشد نمى‏تواند. عمل به فتوا و اقوال علماى اموات كند» (34) .

پى‏نوشت‏ها:

1. دائرة المعارف تشيع، ج 1، ص 480 (بنياد طاهر) .

2. مستدرك الوسائل محدث نورى، ج 17، ص 315. كتاب القضاء، ابواب صفات قاضى باب الحديث، ال‏البيت.

3. دائرة المعارف تشيع، ج 1، ص 480.

4. علم الاصول تاريخا و تطورا على فاضل قائنى، ص 52 (دفتر تبليغات اسلامى‏قم) .

5. همان، ص 97.

6. الاجتهاد و التقليد امام خمينى، ص 134 (مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى).

7. اوائل المقالات شيخ مفيد (مصنفات كنگره مفيد) .

8. الذريعة الى اصول الشريعة سيدمرتضى، قسمت دوم، ص 796، تصحيح ابوالقاسم گرجى، چاپ دانشگاه.

9. عدة الاصول شيخ طوسى، (چاپ ستاره قم) .

10. الذريعة الى اصول الشريعة، ص 796.

11. عدة الاصول، ج 2، ص 730 (قم، چاپ ستاره) .

12. ذكرى شهيد اول، مقدمه، ج 1، ص 40 (آل البيت) .

13. جوامع الفقهيه غنيه ابن زهره، ص 485 (مكتبة آيت‏الله نجفى مرعشى) .

14. وافيه فاضل تونى، ص 312 (مجمع الفكر الاسلامى) .

15. مبادى الوصول الى علم الاصول علامه حلى، ص 246 (دارالاضواء بيروت) .

16. مطارح الانظار تقريرات شيخ انصارى، از كلانتر، ص‏252 (آل‏البيت) .

17. همان، ص 256.

18. وافيه فاضل توفى، ص 308.

19. مطارح الانظار، ص 253.

20. رساله اجتهاد و تقليد آيت‏الله نورى همدانى، ص 166 (چاپ دفتر تبليغات اسلامى قم) .

21. منية المريد شهيد ثانى.

22. مطارح الانظار تقريرات كلانتر، از شيخ اعظم انصارى، ص 285 (آل البيت) .

23. مقدمه مجمع الرسائل صاحب جواهر، با حواشى برخى از فقها.

24. عروة چهارده حاشيه از فقهاى معاصر، ج 1، ص 15; مجمع الرسائل صاحب جواهر، مسئله 2، ص 6 (مؤسسه نشر اسلامى) .

25. عروة چهارده حاشيه از فقهاى معاصر، ج 1، ص 15; مجمع الرسائل صاحب جواهر، مسئله 2، ص 6 (مؤسسه نشر اسلامى) .

26. همان، ج 1، ص 16.

27. همان.

28. همان.

29. منهاج الصالحين آيت‏الله سيدمحسن حكيم، ج 1، ص 7، مسئله 6 (دارالتعارف) .

30. مناهج الاحكام و الاصول، ملا احمد نراقى، ص‏312. مطالب مربوط به ديدگاه نراقى از اين منبع است.

31. وسائل الشيعه، شيخ حر عاملى.

32. مناهج االاحكام و الاصول، ملا احمد نراقى، ص‏312 به بعد.

33. رسائل و مسائل ملا احمد نراقى، ج 3، ص 135 (چاپ كنگره فاضلين نراقى) .

34. مقدمه وسيلة النجاة ملا احمد نراقى.