دليل و حجيت از منظر علامه ملا احمد نراقى قدس سره

سيد محسن موسوى گرگانى

پيشگفتار

همه كسانى كه به مسائل شرعى و فقهى آشنايى دارند، خوب مى‏دانند فقه اسلامى كه در برگيرنده حكم تمام افعال انسان‏ها است، متكى به ادله و مبانى شرعى مى‏باشد و فقيه كسى است كه فتوايش به شرع مقدس مستند باشد و به اين علت كه استنباط و بيان حكم شرعى به دليل و مدرك نيازمند است، گرچه ممكن است فقيه تنها به بيان وظيفه عقلى مكلفين بپردازد، ليكن موارد آن بسيار نادر است. و در اين صورت نمى‏توان به چنين شخصى فقيه گفت و او بيان كننده حكم شرعى نخواهد بود.

در بين مدارك و مبانى اى كه مى‏توان براى احكام شرعيه ذكر كرد، اخبار و احاديث نقش عمده‏اى دارند، زيرا قرآن كريم بيان كننده احكام شرعيه فرعيه نيست و به همين دليل به ندرت به بيان احكام فرعيه پرداخته است، و عقل نيز اين توان را ندارد كه حكم شرعى فرعى را بيان كند و تنها به بعضى از موارد كليه احكام فرعيه اشاره كرده است، بنابراين، تنها مسيرى كه بايد از آن عبور كرد و به احكام الهيه رسيد اخبار و احاديثى است كه ائمه اطهار عليهم السلام در طول زندگانى پر بركتشان بيان داشته‏اند.

در اين كه بايد احكام و وظايف شرعيه را از سنت و اخبار برداشت كرد، جاى نزاع نيست، و آن چه كه در اين راستا مورد بحث و نزاع واقع شده اين است كه آيا مى‏توان به اخبار و احاديثى كه مقطوع الصدور و الدلالة نيست، عمل كرد؟ يا تنها به خبرى مى‏توان عمل كرد كه صدورش از معصوم عليه السلام قطعى باشد كه از آن به خبر متواتر يا خبر محفوف به قرينه تعبير مى‏كنند! تعبير ديگرى كه مى‏توان بيان كرد اين است كه آيا مى‏توان به خبر واحد نيز عمل كرد و آيا خبر واحد حجيت دارد؟

در اين جا دو نظريه وجود دارد: يكى نظريه حجيت‏خبر واحد، و ديگرى نظريه عدم حجيت آن است. منظور از حجيت‏خبر واحد اين است كه اخبار و احاديثى كه قطعى الصدور نيستند، حجت‏خواهند بود، يعنى دليل خاصى بر اعتبار آنها دلالت دارد، و منظور از عدم حجيت‏خبر واحد اين است كه دليل خاصى بر اعتبار آن، وجود ندارد.

مشهور فقها، نظريه حجيت‏خبر واحد را پذيرفته و عده‏اى از آنان عدم حجيت آن را اختيار كرده‏اند.

كسانى كه خبر واحد را حجت مى‏دانند، مطلق آن را معتبر ندانسته، بلكه شرايطى را براى آن قائلند. مثلا علماى پيشين خبرى را حجت مى‏دانستند كه راويانش شيعه و عادل باشند، ولى متاخرين بر اين معنا اتفاق دارند كه ثقه بودن راوى براى تصديق خبر كفايت مى‏كند.

اين عمده اختلافى است كه در ميان قائلين به حجيت‏خبر واحد وجود دارد، گرچه سخنان ديگرى هم وجود دارد كه چندان اهميتى ندارد، تنها سخن پراهميت و مهم از ملا احمد نراقى رحمه الله است كه قابل توجه و بررسى مى‏باشد، زيرا اين سخن خارج از سخنان قدما و متاخرين بوده، در حالى كه محتواى نو و جديدى را در بر دارد، كه اگر بتوانيم آن را بپذيريم راه وسيعى به سوى احكام شرع باز مى‏شود.

نراقى رحمه الله مدعى است، هر خبرى كه موجب علم يا ظن به حكم شرعى شود، حجت است و بايد به آن عمل كرد، چه راويانش شيعه بوده و يا نباشند و چه از عدالت و وثاقت‏برخوردار بوده و يا نباشند، زيرا ملاك حجيت‏خبر آن است كه مفيد ظن باشد، نراقى رحمه الله ادعاى ديگرى دارد كه تمام اخبار و احاديثى كه در كتاب‏هاى شيعه آمده چنين خصوصيتى را دارد، مگر خبرى كه دليل خاص بر عدم جواز عمل به آن داشته باشيم، بنابراين مى‏توان گفت: اهم مصاديق حجت در فقه، اخبار و احاديثى است كه در كتاب‏هاى شيعه آمده است، به ويژه اخبار و احاديثى كه در كتاب‏هاى معتبر اصحاب ذكر شده است و روشن است كه اين نظريه از دو نظريه ياد شده متمايز است، گرچه اقوال ديگرى هم براى اين مبحث وجود دارد، ليكن ادله‏اى كه براى اثبات آن در كلام نراقى آمده است، در كلمات ديگران وجود ندارد، بنابراين بررسى آن چه كه او به عنوان دليل مثبت مدعاى خود ذكر كرده، امرى است كه ضرورى به نظر مى‏رسد.

نراقى رحمه الله به طورى كه خود مى‏گويد، داراى چهار كتاب اصولى بوده است ليكن چون هيچ يك از آن‏ها در اختيار ما نيست و از طرفى كتاب «عوائد الايام‏» آخرين كتابى است كه پاره‏اى از مسائل اصولى از جمله مسئله حجيت‏خبر واحد در آن مورد بررسى دقيق قرار گرفته است، در نتيجه آراء و افكار ايشان بر اساس اين كتاب، مورد بحث و بررسى قرار مى‏گيرد.

نراقى رحمه الله در آغاز عائده‏اى كه در اين كتاب براى اثبات اصالت‏حجيت اخبار و احاديث موجود در كتاب‏هاى اصحاب به رشته تحرير در آورده است، پنج مقدمه را خاطر نشان كرده، سپس مقاصدش را در پنج مقام مطرح و اثبات مى‏كند. او مقام اول را به اثبات جواز عمل به اخبار و احاديث فى الجمله اختصاص داده، چهار دليل براى اثبات آن اقامه مى‏كند. و در مقام دوم اين ادعا را مطرح مى‏كند كه به هر خبرى كه دليل قطعى يا ظنى بر منع عمل به آن وجود ندارد، مى‏توان عمل كرد و براى اثبات اين مطلب به دو بيان كه در مقام اول داشته، اكتفا مى‏كند. و در مقام سوم به اثبات حجيت‏خبر فى الجمله مى‏پردازد، و اين ادعا را نيز به چهار دليل ثابت مى‏كند. او در مقام چهارم، در صدد اثبات حجيت هر خبرى كه مظنون‏الصدق است‏بر مى‏آيد، چه اين ظن از ناحيه راويان آن حاصل شود، و چه از ناحيه امور ديگر به دست آيد، مگر در مواردى كه دليل و برهانى بر عدم حجيتش وجود داشته باشد. و بالاخره در مقام پنجم در صدد برمى‏آيد كه حجيت هر خبرى كه از ائمه اطهار نقل شده است را ثابت كند.

ما اكنون به نقل و شرح اين موضوع مهم و پرارزش پرداخته در عين حال و در پايان هر مسئله به طور خلاصه نظر خود را نيز اظهار مى‏كنيم.

مقدمات نراقى رحمه الله

1. «عقل اين معنا را به طور ضرورى درك مى‏كند كه فعل يا ترك كارى كه عقلا قبيح نيست، جايز است ; زيرا فرض بر اين است كه نه عقل، فعل ياتركش را قبيح دانسته، و نه شرع نسبت‏به آن حكمى دارد، و معناى جواز عقلى اين است كه عقل فعل و ترك چيزى را قبيح نداند، بلكه مى‏توان گفت: عقل در چنين مواردى نه تنها به جواز عقلى حكم، بلكه به جواز شرعى آن نيز حكم مى‏كند، و اين يا براى آن است كه فعل و ترك جايز شرعى، منع و حرجى ندارد، و در اينجا نيز چنين است، و يا براى اين است كه عقل به طور صريح، حكم مى‏كند به اين كه شارع نسبت‏به فعل و تركى كه به آن امر و نهى تعلق نگرفته، عقاب ندارد. (1)

نكته وارد بر اين سخن اين است كه عقل ناتوان‏تر از آن است كه حسن و قبح افعال جزئيه را درك كند. بنابراين ترديدى نيست كه نسبت‏به افعال جزئيه حكمى ندارد نه اين كه حكمش اين باشد كه نه فعل اين شيئى قبيح است و نه تركش. پس در چنين مواردى اين مسئله مطرح است كه آيا اصل، بر اباحه مى‏باشد يا بر حظر و منع و اين امر كه اباحه، امرى بديهى است، مخدوش و مردود خواهد بود، گرچه مسئله قبح عقاب بلا بيان، ترديدناپذير و غير قابل انكار است، ليكن اين به معناى حكم عقل به عدم قبح دو طرف فعل و ترك و يا حكم به جواز آن دو نمى‏باشد.

اگر از اين ادعا تنزل كرده و بپذيريم كه در چنين مواردى، عقل به جواز فعل و ترك حكم مى‏كند، ترديدى نخواهد بود كه جواز شرعى آن از اين حكم عقلانى استفاده نمى‏شود، زيرا در اين گونه موارد قاعده ملازمه جارى نمى‏شود، اين مسئله با كمى دقت معلوم مى‏شود.

2. مقدمه دوم نراقى رحمه الله اين است كه «هرگز نمى‏توان چيزى را ماخذ و مدرك حكم شرعى قرارداد مگر آن كه مفيد علم يا ظن به حكم شرعى باشد و يا علم و ظن به حجيت آن داشته باشيم، و الا چگونه مى‏توانيم آن را نشانه حكم شرعى قرار دهيم! (2)

پس تنها چيزى كه در مقدمه مى‏توان گفت اين است كه امورى كه موجب علم به احكام مى‏شوند، مى‏توانند مدرك آن قرار گيرند هم چنان كه اگر چيزى حجت‏باشد نيز مى‏تواند جزء مدارك احكام قرار گيرد، و اما اين كه امور ظن آور هم مى‏توانند جزء مدرك احكام قرار گيرند يا نه. موضوعى است كه بايد در ذى المقدمه بررسى شود، بنابراين نمى‏توان آن را مفروض پنداشت و به عنوان مقدمه پذيرفت و سپس درباره آن بحث كرد.

3. مقدمه سوم اين است كه «طرق حصول علم به احكام شرعيه محصور و محدود مى‏باشد و آن عبارت است از عقل، سماع از معصوم، خبر متواتر، خبر محفوف به قرينه و اجماع قطعى، و طريق تحصيل ظن به احكام شرعيه نيز محدود و محصور است و آن جز ظواهر كتاب و اخبار، شهرت بين اصحاب، اجماع منقول و اصل عدم ظهور مخالف، چيز ديگرى نيست، زيرا ظنون حاصله از ظن به علت و حكمت‏حكم و حمل بر افراد ديگر و مانند اين‏ها، جزء مصاديق قياسى مى‏باشد كه در مذهب ما ممنوع است‏» . (3)

نقد آشكارى كه بر اين مقدمه وارد است اين كه بديهى است طرق تحصيل ظن به احكام، به آن چه كه در كلام مرحوم نراقى آمده است، منحصر نيست، مثل اين كه همه ظنون ديگر، ظنون قياسى نيست، زيرا ظن قياسى تعريف خاصى دارد و بر اساس آن تعريف، مصاديق خاصى پيدا مى‏كند، و بديهى خواهد بود كه ظنون حاصله از غير آن موارد، ظنون قياسى به حساب نمى‏آيد.

4. مقدمه چهارم اين است كه بر فرض بقاى تكاليف واقعيه و انسداد باب علم نسبت‏به آن‏ها اين امكان وجود دارد كه شارع مقدس احتياط را واجب كرده همه مكلفين را ملزم به احتياط كند، ليكن اين موضوع در صورتى امكان‏پذير است كه جمع بين محتملات، ممكن بوده و يا آن‏ها قدر مشتركى داشته باشند، تا احتياط ممكن شود، و الا در فرض دوران امر بين حرمت و وجوب يا استحباب و كراهت، كه جمع بين محتملات آن‏ها امكان نداشته و قدر مشتركى هم وجود ندارد، احتياط، امكان‏پذير نخواهد بود، و به حكم عقل و شرع نمى‏توان در چنين مواردى مكلف را ملزم به احتياط كرد» . (4)

اين سخن كه در دوران امر بين محذورين، احتياط امكان ندارد، سخنى متين و غير قابل انكار است، ليكن حكم به اين كه احتياط در غير اين موارد، امكان دارد، خالى از مناقشه نيست، زيرا بر فرض اين كه احتياط، اختلال نظام را به دنبال داشته باشد، آن گونه كه در احتياط كلى چنين است، نمى‏توان امكان آن را از طرف خداى متعال، قبول كرد، كما لا يخفى جدا.

5. نراقى رحمه الله مقدمه پنجم را مفصل و طولانى بيان كرده كه هيچ ضرورتى براى نقل همه آن وجود ندارد و تنها به ذكر خلاصه آن مى‏پردازيم و چون منظور از اين فصل بيان اثبات حجيت اخبار و احاديث ائمه به طور قطع و يقين است و الا وجود ادله ظنيه بر حجيت آن‏ها چنان روشن و آشكار است كه جاى بحث و بررسى نخواهد گذارد، زيرا افزون بر اخبار و روايات زيادى كه بر اين معنى دلالت دارد، شهرت، اجماع محصل، اجماعات منقوله، و ظواهر قرآن نيز چنين دلالتى را دارند كه به آن اشاره خواهد شد. (5)

نكته شايان ذكر اين كه منظور از اين مقاله، اثبات حجيت‏خبر واحد مى‏باشد كه در نهايت مفيد ظن است و ناگفته پيدا است كه اثبات حجيت ظنى چون خبر واحد به ظن ديگرى مانند خودش، امكان‏پذير نيست، بلكه بايد پشتوانه حجيت هر ظنى، قطع و يقينى باشد كه حجيتش ذاتى است، بنابراين قيام شهرت و اجماع و مانند اين‏ها بر حجيت‏خبر واحد كه حجيت‏خود آن‏ها محل بحث است كم‏ترين فايده‏اى را در بر ندارد و در نتيجه كسى كه در مقام اثبات حجيت‏خبر واحد است، بايد دليل قطعى براى اثبات ادعايش داشته و آن را با ظن خاص به اثبات برساند، و گويا عقيده نراقى رحمه الله به همين معنا باشد، يعنى مى‏خواهد بگويد: ادله ظنيه معتبره‏اى وجود دارد كه بر حجيت‏خبر واحد دلالت كند.

نراقى رحمه الله پس از ذكر مقدمات ياد شده مى‏گويد: اكنون كه اين مقدمات روشن شد، بايد دانست كه در اين مقاله دو بحث وجود دارد: 1. اين كه آيا عمل كردن به اخبار و احاديث تدوين شده در كتاب‏هاى شيعه، جايز است‏يا نه؟ 2. آيا آن‏ها (اخبار و احاديث) حجت و معتبرند و در نتيجه آيا واجب است در مقام عمل و فتوا به آن‏ها استناد كرد يا نه؟ و چون طرح بحث در هر يك از آن دو، دو گونه است: يكى به طور اجمال و مهمل و ديگرى به طور تفصيل و عموم، در نتيجه چهار بحث‏خواهيم داشت كه آن را در چهار مقام مورد بررسى قرار مى‏دهيم.

ايشان پس از اين سخن وارد مقام اول مى‏شود، ليكن با توجه به تصريح ياد شده، به چهار مقام اكتفا نمى‏كند، بلكه مقام ديگرى را نيز به آن مى‏افزايد، گرچه اين امكان وجود دارد كه مقام پنجم يكى از صغريات مقام چهارم باشد، ليكن به جهت نكته‏اى كه ايشان در همان جا به آن اشاره مى‏كند، به تبيين و شرح ويژه مقام پنجم مى‏پردازد:

مقام اول: در اثبات اصالت جواز عمل به خبر فى الجمله

همان طور كه قبلا اشاره شد منظور از اين فصل اين است كه جواز عمل به خبر واحد فى‏الجمله ثابت‏شود. نراقى رحمه الله در آغاز اين فصل مى‏گويد: براى اثبات اين ادعا سه دليل وجود دارد، ولى در مقام استدلال چهار دليل ذكر مى‏كند:

1. دليل اول اين است كه يا ما نسبت‏به عمل به اين اخبار و احاديث‏حكمى داريم همان طور كه نسبت‏به هر واقعه و حادثه‏اى حكمى داريم يا اصلا حكمى نداريم كه اگر نسبت‏به اين واقعه حكم شرعى نداشته باشيم، به حكم مقدمه اول بايد فعل و ترك آن جايز باشد، پس مطلوب، ثابت مى‏شود. و اگر نسبت‏به آن، حكم شرعى وجود داشته باشد، بايد به دنبالش رفت تا آن را به دست آورد، و چنان چه ادله حجيت‏خبر در آينده پذيرفته شود مطلوب ما نيز ثابت مى‏شود، و الا روشن است كه دليل قاطعى بر حرمت عمل به آن اخبار و احاديث وجود ندارد، بلكه در مقدمه پنجم گذشت كه ظنون كثيره‏اى وجود دارد، كه بر حجيت آن‏ها دلالت كند، بنابراين اگر راه رسيدن ما به حكم اين واقعه بسته باشد و با اين حال حكم آن بماند، ناچار بايد به مطلق ظن، ظن خاص، اصل عملى و يا تخيير عمل كنيم، در حالى كه احتياط امكان ندارد، آن گونه كه در مقدمه چهارم بدان اشاره شد; زيرا به اتفاق امر دائر است‏بين وجوب و حرمت، كه با گرفتن هر كدام، مطلوب ما ثابت مى‏شود» . (6)

نراقى رحمه الله پس از اين سخن مطلب را به طور مفصل بيان كرده كه عمل به هر يك از اين امور مستلزم جواز عمل به خبر واحد است، و چنين نتيجه گرفته است كه جواز عمل به خبر واحد، امرى اجتناب‏ناپذير و غير قابل انكار است.

ايرادى كه بر اين گفتار وارد است اين كه اولا بحث اصلى درباره حجيت‏خبر واحد اين است كه آيا اخبار و احاديث منقول از ائمه عليهم السلام اعتبار شرعى خاص دارند يا نه؟ به عبارت ديگر، آيا دليل خاصى وجود دارد كه به اين اخبار و احاديث اعتبار و حجيت داده باشد؟ يا اين كه حجيت آن‏ها از باب حجيت ظن مطلق است؟ بنابراين جواز عمل به خبر و حديث فى الجمله (ولو از باب ظن مطلق)، فايده‏اى را در بر ندارد.

ثانيا در آن استدلال آمده است كه اگر حكم شرعى عمل كردن به خبر واحد باقى باشد، دليلى بر حرمت آن وجود ندارد بنابراين راه رسيدن به آن حكم مسدود است، در حالى كه حرمت عمل به ظن، اصل مسلم و انكار ناپذيرى است كه علاوه بر عقل، آيات زيادى بر آن دلالت مى‏كند، با اين حال چگونه ايشان مى‏گويد دليلى بر حرمت عمل به خبر واحد وجود ندارد!

پاسخ اشكال اين است كه نراقى رحمه الله به اين آيات توجه داشته بنابراين در صدد پاسخ گويى به اشكال بر آمده است كه آيه «لا تقف ما ليس لك به علم‏» به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم اختصاص داشته و ربطى به ديگران ندارد. و آيات «ان يتبعون الا الظن‏» «و ما يتبع اكثرهم الا ظنا» به اعتبار مدلول تضمنى بر حرمت مذمت عمل به ظن دلالت دارد، ولى در اين دو آيه بر پيروى از ظن مذمت نشده است، بلكه عدم پيروى از غير ظن مورد مذمت قرار گرفته است، و آيه «ان الظن لا يغنى من الحق شيئا» تنها بر اين امر دلالت مى‏كند كه ظن از چيزى بى نياز نمى‏كند، نه اين كه بر حرمت عمل به ظن دلالت كند كما لايخفى‏» . (7)

ترديدى نيست كه هيچ يك از اين پاسخ‏ها قانع كننده نيست. اما اين كه آيه اول كه به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم اختصاص دارد، سخن عجيبى است، زيرا نهى در مواردى صحيح است كه احتمال مخالفت درست‏باشد مثل اين كه امر در جايى درست است كه متعلقش ممكن باشد، و پيداست كه در اين جا پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم به ظن و شك و وهم عمل نمى‏كرد، و جايى براى توهم بر عمل كردنش هم وجود ندارد تا مورد نهى الهى واقع شود، زيرا چگونه ممكن است پيامبرى كه وابسته به منبع وحى الهى و «ما ينطق عن الهوى‏» است، به ظن و شك غير معتبر عمل كند، پس بايد پذيرفت كه خطاب «لاتقف‏» نه تنها به پيامبر اختصاص ندارد، بلكه شامل او نيز نمى‏شود مگر به نوعى تاويل، آن طور كه خطاب «لئن اشركت ليحبطن عملك‏» چنين است.

پاسخ دوم نراقى رحمه الله شگفت آورتر است، زيرا روشن است كه مذمت‏بر عدم پيروى جز از ظن و گمان شايد مذمت‏بر پيروى از ظن نيز باشد، و الا مذمت‏بايد متوجه پيروى نكردن از علم شود، در حالى كه چنين نشده است، بنابراين ترديدى نيست كه متفاهم عرفى در اين گونه تعبيرها توجه مذمت‏به طرف مستثنى است‏به همين جهت اگر به كسى گفته شود، شما كارى جز ولگردى ندارى و اين مسئله موجب شرمندگى ما شده است، مفهوم عرفى اش اين است كه او را به خاطر ولگردى مذمت كنند، نه بر انجام ندادن كارى براى گوينده يا براى خودش. و اگر هم انجام ندادن كار مثبت، مورد نظر مذمت كننده باشد، به طور قطع ولگردى نيز مورد نظر بوده و مذمت نيز متوجه آن شده است. پس ترديدى نيست كه پيروى از ظن مورد تخطئه و مذمت‏خداوند متعال واقع شده است.

به گمان ما دلالت جمله «ان الظن لا يغنى من الحق شيئا» كه در پى بعضى از آيات گذشته آمده است، بر حرمت و عدم جواز عمل به ظن آشكارتر از آن است كه بتوان آن را انكار كرد، زيرا وقتى ظن، حق نباشد پس حتما باطل است و وقتى باطل باشد نمى‏تواند به خدا و شريعت منتسب شود و الا چنين نسبتى قطعا حرام است، چه اين كه تهمت ناروايى است كه خداوند متعال درباره‏اش گفته است: «ءآلله اذن لكم ام على الله تفترون‏» خلاصه اين كه بحث درباره جواز و عدم جواز عمل به اخبار و احاديثى است كه از احكام الهيه حكايت دارند و بيش از ظن افاده نمى‏كنند و معناى جواز عمل به بعضى از آن‏ها اين است كه مفاد آن بعض را به عنوان حكم الهى تلقى كرده و به آن عمل كنيم، و الا عمل به مثبتات آن‏ها از باب رجاى مطابق با واقع به اين حرف‏ها نياز ندارد.

پس چگونه مى‏توان چيزى را كه نمى‏دانيم از طرف خدا است، امر الهى بدانيم؟ و آيا اين همان افترايى نيست كه در آيه ياد شده مورد اشاره قرار گرفته است!

ثالثا نراقى رحمه الله با پذيرش مقدمات انسداد، ادعايش را ثابت كرد، در حالى كه اولا او پيش از اين و در فصلى جداگانه انسداد را باطل دانسته است. و ثانيا يكى از مقدمات انسداد اين است كه احتياط، ممكن يا واجب نباشد، و در باب عمل به اخبار و احاديث، احتياط امكان دارد و موجب اختلال نظام نمى‏شود تا گفته شود چنين احتياطى جايز نيست، زيرا مى‏توان از باب احتياط و رجاى مطابق با واقع به همه اخبار مثبته تكاليف عمل كرد، زيرا احتمال حرمت عمل به آن‏ها در خصوص صورتى است كه انسان مفاد آن‏ها را ندانسته به خداوند متعال نسبت دهد و روشن است كه عمل همراه با احتياط به معناى نسبت دادن حكم آن به خداوند متعال نيست، و معلوم است كه در باب عمل به خبر واحد امر بين وجوب و حرمت داير نيست تا از قبيل دوران امر بين محذورين باشد كه در نتيجه احتياط امكان نداشته باشد، همان طور كه عمل به اخبار مثبته تكاليف از باب احتياط و رجاى مطابق با واقع، مطلوب نراقى رحمه الله در اين مقام را ثابت نمى‏كند، زيرا عمل بر وفق خبر از باب احتياط غير از جواز عمل به خود خبر است.

نراقى رحمه الله در پى اين پاسخ‏ها گفته است‏بر فرض اين كه دلالت آيات ياد شده بر حرمت پذيرفته شود، مفاد آن‏ها حرمت عمل به ظن است نه حرمت عمل به خبر واحد. و ظن، همان رجحان نفسانى مى‏باشد كه غير از خبر است.

پاسخ اين سخن نيز معلوم است‏براى اين كه كسى كه به خبرى عمل مى‏كند، از پنج‏حالت‏خارج نيست، زيرا يا يقين و علم به مفادش دارد و به دنبال آن خبر عمل مى‏كند و يا دليل معتبرى دارد كه عمل به آن را براى او تجويز مى‏كند، روشن است كه اين دو مورد از محل بحث‏خارج است، و يا مفاد خبر برايش مظنون است و اين ظن او را وادار به عمل مى‏كند و يا مفاد آن مورد شك يا وهم او مى‏باشد و معلوم است كه آيات ياد شده، عمل به خبر را در صورت سوم حرام مى‏كنند و به طريق اولى اين حرمت صورت چهارم و پنجم را نيز شامل مى‏شود، زيرا وقتى مفاد آن‏ها حرمت عمل به ظن باشد، حتما عمل به وهم و شك نيز حرام خواهد شد و ديگر موردى براى عمل به خبر باقى نمى‏ماند، بنابراين اگر مفاد آيات ياد شده به حسب فهم عرفى; حرمت مطلق آن چه كه مفيد ظن است، نباشد، لابد حرمت عمل به آن، مفاد التزامى‏اش خواهد بود.

2. دليل دوم بر جواز عمل به خبر واحد فى الجمله، اين است كه شارع مقدس نسبت‏به عمل به خبر واحد حكم دارد; زيرا عمل به خبر موضوعى مانند ساير موضوع‏ها است و شرع مقدس براى هر موضوعى، حكمى دارد. حال اگر اين حكم باقى نباشد، عمل كردن به خبر بدون حكم، ثابت مى‏شود و در نتيجه مى‏شود به آن عمل كرد و يا عمل نكرد، و اگر آن حكم باقى باشد، يا حكمى از احكام خمسه به طور تخيير است و يا حكم خاصى مى‏باشد و معلوم است كه در صورت اول، جواز عمل به خبر در درون خودش وجود دارد، و در فرض دوم يا آن حكم خاص را شارع بيان نكرده و راهى به سوى آن وجود ندارد، و يا آن را بيان داشته و راهى نيز به سوى آن معين كرده است. در اين صورت فرض اول، محال است، زيرا تكليف به مالايطاق خواهد بود، و در فرض دوم، آن چيزى كه حكم خاص را معين مى‏كند يا علم است، و يا غير علم. بديهى است كه ادعاى وجود علم به آن، باطل است، پس بايد تعيين كننده حكم خاص، و غير علمى كه مى‏تواند تعيين كننده حكم شرعى شود، منحصر به اصل و اخبار و ظن و احتياط باشد، و روشن است كه سه قسم اول، مستلزم جواز يا وجوب عمل به خبر واحد است و احتياط نيز ممكن نخواهد بود، آن چنان كه گذشت. (8)

اين استدلال نيز مخدوش است، زيرا اولا بيان شد آيات زيادى وجود دارد كه بر حرمت عمل به ظن دلالت مى‏كند، پس به حكم اين آيات نمى‏توان مفاد اخبار و احاديث را به عنوان حكم شرعى مورد عمل قرار داد، همان طور كه عقل به طور بديهى، نسبت دادن چيزى كه معلوم نيست از مولا باشد را به او امرى قبيح و ناروا مى‏داند. پس عمل كردن به مفاد اخبار مثبته تكاليف از روى احتياط، محذورى ندارد، ليكن اين موضوع از محل بحث‏خارج است.

و ثانيا اگر بپذيريم كه مقدمات انسداد نسبت‏به حكم عمل به اخبار و احاديث تمام باشد، لازمه‏اش اين مى‏شود كه بايد به ظن عمل كرد، و جواز يا وجوب عمل به ظن جواز عمل به خبر آن گونه كه نراقى رحمه الله فكر مى‏كند نيست، زيرا نتيجه مقدمات انسداد اين است كه در عصر غيبت و هنگامى كه راه علم و علمى به سوى احكام الهيه مسدود است و انسان نسبت‏به آن‏ها نمى‏تواند احتياط كند و يا احتياط واجب نيست، بايد از ظن و گمان خودش پيروى كند، و معلوم است كه بنابر حكومت، متعلق ظن، حكم الهى نيست و در نتيجه، عمل به ظن اولا عمل به خبر نيست آن طور كه نراقى رحمه الله در شرح و تفسير آيات ناهيه از عمل به ظن بيان كرده است. و ثانيا حكم ظنى بنابر حكومت، حكم شرعى مستفاد از خبر نيست و بيان شد كه مورد بحث جواز عمل به خبر از اين حيث است.

و ثالثا در شرح دليل اول گذشت كه عمل كردن به اخبار و احاديث مثبته تكليف از روى احتياط، امكان دارد، و به اعتراف خود ايشان مطلوب او كه جواز عمل به خبر واحد فى‏الجمله باشد، را ثابت نمى‏كند، زيرا عمل به خبر از روى احتياط، عمل به آن از حيث اين كه خبر است نمى‏باشد، تا آن نتيجه، از جواز چنين عملى گرفته شود.

و رابعا اگر كسى براى تعيين حكم عمل به خبر، به اصل عملى رجوع كند، بديهى است، نتيجه‏اى كه نراقى رحمه الله به دست آورده است را نمى‏گيرد، زيرا عمل به خبر از حيث اين كه عمل به خبر واحد است و مفادش حكم الهى مى‏باشد، در صورتى جايز است كه حجيت داشته باشد، در نتيجه شك در جواز و عدم آن به خبر واحد، معلول شك در حجيت و عدم آن خواهد بود، و روشن است كه حجيتش مسبوق به عدم است و در صورتى كه نوبت‏به اصل عملى برسد، مجراى استصحاب قرار مى‏گيرد و عدم حجيت آن ثابت مى‏شود، گرچه مجرد شك در حجيت و عدم حجيت مساوق با عدم حجيت آن است، ليكن هر يك از اين دو كلام را كه بپذيريم، معنايش اين مى‏شود كه در فرض شك در حجيت و عدم حجيت اخبار و احاديث، نمى‏توان به آن‏ها عمل كرد، هرچند فى الجمله باشد.

3. دليل سوم اين است كه اگر نسبت‏به خبر واحد، حكمى وجود نداشته باشد، مى‏شود به آن عمل كرد و قبلا به آن اشاره شد. و اگر چنين حكمى وجود داشته باشد، بايد ماخذش را به دست آورد، ولى ترديدى نيست كه باب علم نسبت‏به آن منسد است‏بنابراين يا بايد از راه خبر و يا از طريق ظن به آن رسيد و يا معتقد به تخيير شد و يا به اصل عملى رجوع كرد، و يا احتياط نمود، و در گذشته بيان شد كه احتياط، ممكن نيست، زيرا از قبيل دوران امر بين محذورين است. پس بايد براى تعيين آن به يكى ديگر از آن امور رجوع كرد، و در اين صورت، مطلوب ما ثابت مى‏شود. (9)

شايد نياز به بيان نباشد كه اين سخن تازه‏اى نيست، بلكه تكرار آخر دليل دوم است كه به تفصيل، نقل و نقد گرديد بنابراين از آن عبور مى‏كنيم.

4. «دليل چهارم اين است كه اگر ما نتوانيم دليلى علمى يا ظنى بر وجوب عمل به خبر ارايه كنيم، معلوم مى‏شود كه دليل علمى يا ظنى بر حرمت آن وجود ندارد در نتيجه و به حكم مقدمه اول، حرمت آن پذيرفته نيست، پس بايد جايز باشد كه همان مطلوب ما است‏» .

اين دليل نيز در گذشته مورد بررسى قرار گرفته است، و خلاصه اين مطلب آن كه اگر دليل معتبرى بر جواز عمل به خبر واحد نداشته باشيم به حكم عقل و نقل نمى‏توانيم آن را به خداوند متعال اسناد داده و بر آن اساس عمل كنيم، زيرا اگر طبق خبرى عمل كرده و عمل خود را به آن مستند نكنيم، در واقع به آن خبر عمل نكرده‏ايم، و اگر عمل خود را به آن مستند كنيم و بر اين گمان باشيم كه اين كلام شرع است، افترا و تهمت زده‏ايم و اگر عمل ما بر طبق خبر از باب احتياط باشد باز هم به خبر عمل نكرده، بلكه احتياط كرده‏ايم و پذيرفته‏ايم كه مى‏توان در باب عمل به خبر، احتياط كرد.

مقام دوم: در اثبات جواز عمل به هر خبرى است كه منع شرعى نداشته باشد

نراقى رحمه الله براى اثبات اين ادعا كه مى‏توان به هر خبرى كه مظنون البطلان نيست، عمل كرد، دليل تازه‏اى اقامه نكرده است، بلكه دليل آن را دو دليل از چهار دليلى كه در مقام اول بيان داشته، دانسته و به تقرير يكى از آن دو پرداخته است و ا كنون آن را در اينجا ذكر مى‏كنيم (گرچه قبلا بيان شده است)، و آن اين كه «در هر خبرى از احاديث و اخبار اين سخن وجود دارد كه عمل كردن به آن، روى موضوعى قرار گرفته است و در نتيجه يا ما نسبت‏به آن موضوع حكمى داريم و آن حكم براى ما باقى است و يا چنين نيست. بديهى است كه صورت دوم، مستلزم ثبوت مطلوب ما است و بر اساس فرض اول بايد حكم آن را به دست آوريم، در حالى كه ادعاى خصم اين است كه باب علم به آن، منسد است، پس بايد به دبنال چيز ديگرى بود، تا از آن راه، حكم اين واقعه را به دست آورد، و آن چيز يا ظن مطلق و يا ظن خاص و يا اماره مخصوصى است، كه هيچ يك از آن‏ها بر عدم حجيت‏خبر و حرمت عمل به آن دلالت نمى‏كند.

و احتياط هم امكان ندارد، پس يا بايد تن به تخيير داد، يا به اصل رجوع و يا به ادله ظنيه‏اى تمسك كرد كه بر حجيت‏خبر واحد دلالت دارند، مثل رواياتى كه پيش از اين به آن‏ها اشاره شد، و پس از اين نيز مورد اشاره قرار مى‏گيرند، و نيازى به گفتن ندارد كه مقتضاى آن‏ها جواز عمل به خبر واحد است مطلقا، بلكه اگر ما دليل ظنى هم بر حجيت‏خبر واحد نداشته باشيم، مطلوبمان را ثابت مى‏كنيم، زيرا فرض بر اين است كه دليل ظنى بر عدم حجيت و حرمت عمل به آن نداريم، و مرجع ما اصل عملى يا تخيير خواهد بود» . (10) آن گونه كه مورد اشاره نراقى رحمه الله قرار گرفته است.

پس در اين جا، سخن تازه‏اى به چشم نمى‏خورد، بلكه اين‏ها بعضى از استدلال‏هاى گذشته است و نظر ما نيز همان است كه قبلا بيان شده، ولى با اين حال مى‏گوييم:

اولا بنابه فرض عدم بقاى حكم عمل به خبر، در صورتى مى‏توان به جواز آن حكم كرد كه در تعارض بين قاعده قبح عقاب بلا بيان با قاعده دفع ضرر محتمل، اولى را مقدم بداريم.

و ثانيا جوازى كه در همين فرض استفاده مى‏شود جواز عقلى مى‏باشد نه شرعى و اينجا بحث در جواز شرعى است.

و ثالثا بر فرض بقاى حكم عمل به هر خبر واحد، و فرض انسداد و جواز عمل به خبر از آن راه، جواز عمل به خبر به دليل خاص ثابت نمى‏شود، و مهم اثبات اين معنا است.

و رابعا بيان شد كه در باب عمل به خبر واحد مى‏توان احتياط كرد و از آن راه به آن عمل نمود.

و خامسا آيات و روايات زيادى بر حكم عمل به خبر واحد دلالت مى‏كند، گرچه رواياتى هم بر جواز آن دلالت دارد، ليكن روشن است كه ترجيح با رواياتى است كه آن راجايز نمى‏داند، در نتيجه عمل به خبر واحد، حرام خواهد بود نه جايز و اين مضمون از متن آيات بسيارى استفاده مى‏شود و افزون بر آن، روايات زيادى نيز بر همين معنا دلالت دارد.

و سادسا اگر حكم عمل به هر خبرى از ادله قطعيه يا ظنيه استفاده نشود، و نوبت‏به اصل عملى برسد، روشن است كه مفاد اصل عملى بر عدم حجيت‏خواهد بود و در نتيجه عمل به خبر داراى حرمت‏خواهد شد.

مقام سوم: در حجيت‏خبر واحد فى الجمله است

شايد اين مقام، مهم‏ترين مقامى باشد كه نراقى رحمه الله آن را در ا ين مقاله مورد بحث و بررسى قرار داده است، زيرا او در اين مقام ثابت مى‏كند كه خبر واحد حجيت دارد، و هركس در اين عصر و زمان بايد براى رسيدن به احكام شرعيه، به خبر واحد عمل كند. علامه نراقى رحمه الله براى اثبات اين ادعا چهار دليل مى‏آورد كه به زعم خودش توجه به آن‏ها هر انسان با انصافى را قانع مى‏كند، و اينك بيان آن ادله و قضاوت به آن از دريچه انصاف:

1. دليل اول: نراقى رحمه الله اين دليل را به طور مفصل بيان كرده كه چكيده آن در اين جا ذكر مى‏شود: «و آن اين كه عادت خداوند متعال و معصومين عليه السلام بر اين بوده است كه احكام شرعيه همان گونه كه در بين مردم متداول و معروف است‏بيان شود، و شرع مقدس ملاك و معيار اطاعت و عصيان را همان قرار دهد كه در بين مردم، به عنوان ملاك اطاعت و عصيان شناخته مى‏شود، و معلوم است كه مردم از قديم تا به كنون در تمام مسايل مربوطه به علم عادى خود عمل مى‏كرده و مى‏كنند و خبر ثقه را مردود نمى‏شمارند. سلاطين، تجار، علما، دانشمندان و ساير طبقات مردم در تمام كارهاى خود به خبر واحد عمل مى‏كنند و اين راه و روشى است كه در ميان مردم به عنوان ملاك اطاعت و عصيان وجود داشته و دارد، بلكه مى‏توان يقين پيدا كرد به اين كه راه و رسم انبيا و اوصيا نيز همين بوده است، و ايشان مردم را به واسطه مخبرين ثقه به عمل كردن به احكام الهيه دعوت مى‏كردند. و خلاصه اين كه همه مردم در تمام مكان‏ها و زمان‏ها بر اين روش، مشى كرده و مى‏كنند. پس بايد اين راه و روش مورد قبول آنان بوده باشد» . (11)

قاطعانه مى‏توان گفت: اين دليل مهم‏ترين دليلى است كه براى اثبات حجيت‏خبر واحد اقامه شده، زيرا تمام دليل‏هاى ديگر اين ادعا مورد خدشه فراوانى قرار گرفته و تنها اين دليل است كه تا به امروز بر جاى مانده و خبر واحد را به عنوان حجتى شرعى در اختيار فقها گذاشته است. بنابراين، بيشتر دانشمندان فقه و اصول در قرن اخير، اين دليل را تنها دليل اثبات كننده حجيت‏خبر واحد مى‏دانند; زيرا همان طور كه اشاره شده، و خواهد شد، ساير ادله حجيت‏خبر واحد، مخدوش است.

شايان ذكر است كه اين دليل، همان دليلى است كه امروزه از آن به عنوان بناى عقلاء و سيره عقلائيه، ياد مى‏كنند، ولى معلوم است كه سيره عقلائيه در صورتى حجيت دارد كه مورد امضاى شرع مقدس واقع شود و حداقل حاملان وحى آن را رد نكرده باشند، بنابراين سيره مستمره و متصله به عصر و زمان معصومين عليهم السلام بوده و متعلقش حكم يا موضوعى باشد كه داراى اثر شرعى است و معصوم عليه السلام از آن مطلع شده باشد، تا توان ردش را داشته ولى ردش نكرده باشد، در چنين فرضى مى‏توان يقين پيدا كرد كه اين سيره، مورد قبول معصوم عليه السلام بوده است و الا به خاطر صيانت و حفظ احكام الهيه بايد ردش مى‏كرد.

با توجه به اين نكته مى‏گوييم: آيا بناى عقلا بر عمل كردن به هر خبر واحدى است، هرچند بين مخبر و مخبر له بيش از هزار سال فاصله شده باشد و وثاقت راويان براى مخبر له بدون واسطه معلوم نباشد؟ ترديدى نيست كه چنين سيره‏اى براى ما معلوم نيست، و حتى يك مورد هم پيدا نمى‏كنيم كه سيره در چنين مواردى جارى شده باشد و به همين جهت مى‏توان گفت: درست است كه عقلا به خبر ثقه عمل مى‏كنند، ليكن ثقه‏اى كه خود، او را شناخته و وثاقتش را احراز كرده‏اند، و اما در غير اين مورد به ويژه اين كه اگر واسطه‏ها زياد شوند و عقلا آنان را نشناسند مگر از طريق توثيق ديگران كه معلوم نيست‏بر چه اساسى انجام گرفته است، ثابت نمى‏شود عقلا به خبر واحد عمل كنند، و بر فرض كه در چنين موردى نيز عمل مى‏كنند، احراز امضا و قبول آن از طرف شرع مقدس معلوم نيست. خلاصه اين كه در وجود سيره در نظير اخبار و احاديثى كه موجود است، شك داريم، همان طور كه امضاى آن از طرف شرع مقدس مورد ترديد است، روشن است در چنين وضعيتى بايد قدر متيقن دليل را گرفت، و قدر متيقن سيره عقلائيه در باب عمل به خبر واحد، موردى است كه يا اصلا واسطه‏اى بين مخبر و مخبر له نباشد و يا يكى دو واسطه وجود داشته باشد و مخبر له خود، آن‏ها را بشناسد و وثاقتشان را احراز كرده باشد.

2. دليل دوم، در بيان تقرير معصومين عليهم السلام است، معصومين عليهم السلام عمل مردم به خبر واحد را رد نكرده، بلكه آن را پذيرفته و مورد تشويق قرار داده‏اند; زيرا ترديدى نيست كه عموم مردم هنگام بلوغ در مناطق مختلف، احكام دينى خود را از طريق خبر ثقه دريافت مى‏كردند و ائمه اطهار عليهم السلام با اين كه از اين روش مطلع بودند، آنان را منع نكردند، پس آن عمل را قبول داشتند.

روشن است كه نمى‏توان گفت: مردم در تمام اين موارد، علم پيدا كرده و به آن عمل مى‏نمودند نه به خبر واحدى كه موجب علم نمى‏شود; زيرا علم يا از طرق مختلف چون عقل، عادت، حس، اجماع، خبر متواتر و يا از خبر محفوف به قرينه به دست مى‏آيد و معلوم است كه طريق اول و دوم در رسيدن به احكام، كاربرد ندارد و طريق سوم تنها براى كسانى ممكن است كه بتوانند به حضور معصوم عليه السلام برسند، و راه چهارم درباره مسائلى است كه كاربرد كمى دارد. آن هم نه براى همه مردم، مثل اين كه دو راه آخر نيز چنين است. بنابراين، بايد پذيرفت كه اكثر احكام شرعى از طريق خبر واحد به مردم مى‏رسيد و ائمه عليهم السلام با آگاهى از اين وضع آن را رد نكرده‏اند» . (12)

گويا نراقى رحمه الله در اين استدلال مى‏خواهد به سيره متشرعه تمسك كند و الا اساس دليل اول نيز تقرير معصومين عليهم السلام است، پس او در دليل اول به سيره عقلائيه تمسك كرده است و در دليل دوم به سيره متشرعه، ولى عين سخنى كه در آن جا به عنوان نقد كلام نراقى رحمه الله مورد اشاره قرار گرفت، در اين جا نيز جريان دارد.

علاوه بر اين كه با قبول وجود سيره عقلائيه بر عمل به خبر ثقه، نمى‏توان در كنار آن به سيره متشرعه معتقد شد، زيرا اين احتمال وجود دارد كه متشرعه بماهم عقلا، نه از اين جهت كه متشرع بودند به خبر ثقه، عمل مى‏كردند، بنابراين، دليل دوم دليل ديگرى در برابر دليل اول نخواهد بود، بلكه همان دليل مى‏باشد كه در مورد خاصى تقرير شده است، در نتيجه نقدى كه بر آن دليل وارد است، بر اين تقرير نيز وارد خواهد شد.

3. دليل سوم، درباره اجماع قطعى و مسلم است. نراقى رحمه الله ادعا كرده است كه: «حجيت اين اخبار و احاديث فى الجمله، چيزى نيست كه بتوان درباره آن بحث و نزاع كرد، بلكه اين مسئله از ضروريات دين به شمار مى‏آيد، و علم ما به وجوب عمل به اين گونه اخبار فى الجمله، از علم ما به مكلف بودنمان ضعيف‏تر نيست و ما يقين داريم به اين كه اگر اين احاديث و اخبار ترك شوند، مذهب از بين رفته و احكام شرع باطل مى‏شود و دين، غير از چيزى خواهد شد كه براى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم فرستاده شده است، و تارك اين روايات مؤاخذه خواهد شد، و شاهد اين ادعا اين است كه از صدر اسلام تا كنون، ائمه عليهم السلام و بعد از ايشان فقها به خبر واحد عمل كرده و احكام دين را از اين راه در بين مردم رواج داده‏اند، و فقها روايات ائمه عليهم السلام را در اصول اربمعاة جمع آورى كردند، و به حجيت‏خبر واحد عقيده داشته و بسيارى از آنان ادعا كرده‏اند كه فقها بر عمل به خبر واحد اجماع دارند. پس يقين پيدا مى‏كنيم كه علماى ما بر عمل به اين اخبار و احاديث فى الجمله اجماع و اتفاق داشته‏اند. (13)

در برابر اين استدلال سه سؤال وجود دارد كه تا به آن‏ها پاسخ داده نشود، استدلال تمام نمى‏شود:

1. آيا مطلق اجماع حجيت دارد يا خصوص اجماع تعبدى؟

2. آيا اجماعى بر حجيت‏خبر واحد وجود دارد يا نه؟

3. آيا حجيت اجماع، ذاتى است‏يا عرضى؟

ترديدى نيست كه حجيت اجماع آن طور كه مخالفين مى‏پندارند، ذاتى او نيست‏بلكه حجيت آن، به اعتبار داخل بودن قول معصوم عليه السلام يا تقرير معصوم عليه السلام در اجماع كنندگان است كه به آن اعتبار مى‏بخشد و الا وجهى براى حجيت چنين اجماعى وجود ندارد، بنابراين، گرچه جواب سؤال دوم مثبت است و مى‏پذيريم كه علماى تمام اعصار و امصار، خبر واحد را حجت مى‏دانستند، در نتيجه، اجماع ثابت مى‏شود، گرچه اجماع و اتفاق قولى قابل اثبات نيست، ليكن حدس قوى، بر اين امر مساعدت مى‏كند، و انسان مى‏تواند از برخورد علما با اين مسئله اين نتيجه را بگيرد كه همه آنان بر اين معنا اتفاق نظر داشته‏اند كه اجماع بدون قول يا تقرير معصوم عليه السلام اعتبار ندارد و بايد به گونه‏اى باشد كه نظر معصوم عليه السلام از آن كشف شود و اين در صورتى امكان‏پذير است كه معقد اجماع و مورد اتفاق علما، دليل ديگرى نداشته باشد و الا بايد آن دليل را كه منشا اتفاق علما گرديده مورد بررسى قرار داد تا اگر درست‏باشد، مدلولش مورد پذيرش قرار گيرد و الا مردود تلقى شود، بنابراين همه كسانى كه اجماع را به عنوان يك مدرك فقهى معرفى مى‏كنند مى‏گويند، اجماعى حجت است كه مدركى يا محتمل‏المدرك نباشد، زيرا چنين اجماعى كاشف از قول و نظر معصوم نيست و معلوم است كه در اين جا ادله ديگرى هم وجود دارد، زيرا چنين اجماع كنندگانى كتاب، سنت و سيره را به عنوان مدرك ادعاى خود مطرح كرده‏اند، پس اجماع آنان مدركى خواهد بود و نمى‏تواند كاشف از قول معصوم باشد.

علاوه بر اين، اجماع در اين جا نمى‏تواند مفيد باشد; زيرا كسانى كه به خبر واحد عمل كرده و بر حجيت آن اتفاق نظر دارند به چند گروه تقسيم شدند، بعضى آن را از اين جهت كه مفيد علم است، حجت دانسته، بعضى آن را از اين جهت كه مفيد اطمينان است معتبر مى‏دانند و گروهى به جهت اين كه خبر واحد مفيد ظن است، آن را پذيرفتند و گروه ديگر هم آن را به اين جهت قبول دارند كه مفيد ظن نوعى است و بنابراين شارع آن را تعبدا حجت كرده است پس مبانى قائلين به حجيت‏خبر واحد متعدد است و با اين وضع نمى‏توان پذيرفت كه اجماع علما بر حجيت‏خبر واحد اثرى داشته باشد كه مورد نظر استدلال كننده قرار گيرد، زيرا اگر نظر استدلال كننده به اين باشد كه خبر واحد مفيد علم حجت است، روشن است كه چنين اجماعى وجود ندارد، و اكثر علما، عقيده‏اى به آن ندارند و نسبت‏به حجيت‏خبر واحد، چيز ديگرى مى‏گويند، گرچه مى‏پذيرند كه خبر واحد مفيد علم بر فرض اين كه مورد بحث‏باشد، حجت است، ولى ادعاى مستدل اين گونه نيست. و اگر ادعاى مستدل چنين باشد كه خبر واحد مفيد ظن، حجت است‏بديهى است كه چنين ادعايى را همه علما قبول ندارند، زيرا عده‏اى از آنان، خبرى كه مفيد علم باشد را حجت و معتبر مى‏دانند، انگهى ادعاى مستدل، حجيت‏خبر ثقه و اخبار موجود در كتاب‏هاى معتبر شيعه مى‏باشد و روشن است كه هر خبر ثقه‏اى، مفيد ظن نيست، همان طور كه تمام اخبار و احاديثى كه در كتاب‏هاى معتبر ما وجود دارد، مفيد ظن نيستند. و اگر منظور اين است كه اجماع و اتفاق بر حجيت‏خبر ثقه باشد، معلوم است كه چنين چيزى واقعيت‏خارجى ندارد، زيرا بعضى از قائلين به حجيت‏خبر واحد خصوص خبرى را معتبر مى‏دانند كه مفيد علم يا اطمينان باشد و معلوم است كه هر خبر ثقه‏اى اين ويژگى را ندارد، همان طور كه هر خبر ثقه‏اى مفيد ظن نيست، در حالى كه عده‏اى افاده ظن را شرط حجيت‏خبر واحد مى‏دانند، بنابراين، وجود اجماع بر حجيت‏خبر واحد هيچ فايده‏اى را در بر ندارد.

4. دليل چهارم مربوط به حجيت‏خبر واحد است، اخبار و احاديث فراوانى وجود دارد كه مى‏توان گفت‏به جهت اقتران آن‏ها به قرائن و شواهدى، مفيد قطع و يقين به حجيت‏خبر واحد خواهند بود، بلكه با چشم پوشى از احتفاف آن‏ها به قرائن و شواهد مفيد علم و يقين، به تنهايى متواتر و مفيد يقين به حجيت‏خبر واحدند» . (14)

نراقى رحمه الله پس از اين سخن، موارد زيادى (هجده مورد) از رواياتى كه به نظر وى دلالت آشكارى بر حجيت‏خبر واحد دارند را ذكر كرده و پس از آن به موارد بسيارى (بيست و دو مورد) به عنوان قرائن مفيد علم و يقين به همان معنا اشاره كرده و نتيجه گرفته است كه اگر انسان، همه آن‏ها را مورد توجه قرار داده و وجدانش را قاضى كند، ترديد نمى‏كند كه خبر واحد در شريعت مقدسه ما حجيت و اعتبار دارد.

پس از نراقى رحمه الله، شيخ انصارى رحمه الله، نائينى رحمه الله و ديگران در اين باب حرف‏هاى بسيارى زدند، اخبار و احاديث زيادى را به رخ خصم كشيده به اين نتيجه رسيده‏اند كه اين اخبار و احاديث، تواتر اجمالى دارند، يعنى گفته‏اند: يقين داريم به اين كه بعضى از آن‏ها از امام معصوم عليه السلام صادر شده است، و بعضى ديگر خبر واحد مورد بحث نخواهد بود، بنابراين مى‏توان بر اساس اين روايت قطعى الصدور، به هر خبر ثقه‏اى اعتبار داد.

برخى از فقهاى متاخر به اين نكته رسيدند كه در چنين مواردى تنها اخص همه آن روايات حجيت پيدا مى‏كند، و از اين رو بايد اخص آن را اخذ كرد، ولى اين تنها در صورتى مفيد، واقع مى‏شود كه مفاد خبر اخص، حجيت هر خبر ثقه‏اى باشد، و خوش بختانه اين طور نيز هست كه در ميان اين روايات چنين خبرى وجود دارد، پس هر خبر ثقه‏اى حجت است.

اين خلاصه تلاشى است كه تا كنون انجام گرفته است، تا حجيت‏خبر واحد به دليل روايات اهل البيت عليهم السلام ثابت‏شود، ولى به زعم ما اين تلاش ناكام است، زيرا اولا همه اين روايات به كتاب‏هاى چهارگانه (كتب اربعه) و يا چند كتاب ديگر بر مى‏گردد و اين را نمى‏توان گفت تواتر اجمالى. و ثانيا بر فرض اينكه اين روايات تواتر اجمالى داشته باشند، ولى عده زيادى از آن‏ها بر مطلوب مورد بحث دلالت نمى‏كنند در حالى كه ممكن است همان‏ها از ائمه عليهم السلام صادر شده باشند نه آن‏هايى كه به صراحت‏بر جيت‏خبر واحد دلالت دارند و ثالثا بر فرض اينكه بعضى از آن‏هايى كه بر حجيت‏خبر واحد دلالت دارند، مقطوع الصدور باشند، اخص همه آن‏ها، آن بعضى است كه بايد گرفته شود، و ترديدى نيست كه چنين اخصى وجود ندارد كه مفادش حجيت‏خبر ثقه باشد، بلكه اخص همه آن‏ها خبرى است كه مجمع عليه باشد آن طور كه در حديث امام كاظم عليه السلام آمده است و در روايات ديگر امامى بودن، عدالت و وثاقت راوى نيز اعتبار شده است، پس اخص، روايتى است كه همه اين صفات را دارا باشد و چنين روايتى پيدا نمى‏شود كه مفادش حجيت‏خبر ثقه باشد، پس تواتر اجمالى، براى مستدل، سودمند نيست، به ويژه اگر بدون واسطه بودن از معصوم را كه مورد عده‏اى از اين روايات است نيز قيد ديگرى براى اخص آن‏ها به حساب آوريم.

خلاصه آن كه اين روايات بسيار مختلف و گوناگون هستند و اگر آن‏هايى را كه ضعيف و فاقد اعتبارند و يا از حيث دلالت، ربطى به حجيت‏خبر واحد ندارند، كنار بگذاريم، تعداد بقيه، به حدى نمى‏رسد كه يقين به صدور بعضى از آن‏ها پيدا كنيم، خصوصا اگر به اين نكته توجه كنيم كه همه آن‏ها به چند كتاب محدود بر مى‏گردند، و بر فرض اين كه آن‏ها تواتر اجمالى داشته باشند، بايد خبرى را صادر شده تلقى كرد كه از همه آن‏ها خاص‏تر باشد، چه عدالت و وثاقت را با هم در خبر واحد اعتبار كند و يا به ضميمه اين دو صفت، اجماعى بودن آن را هم اعتبار كند كه مدلولش در ميان اخبار و احاديث موجود در كتاب‏هاى ما از تعداد انگشتان بيشتر نمى‏شود، و تاسف بارتر از همه اين است كه قدر متيقن از چنين خبرى، خبر واحدى است كه بين مخبر عنه و مخبر له واسطه زيادى نباشد، بلكه برخى از اين روايات، خصوص چنين موردى را مورد توجه قرار داده‏اند، پس بايد اين خصوصيت نيز در خبر اخص لحاظ شود، و اگر مسئله به اين جا ختم شود، بديهى است كه حجيت‏خبر مستفاد از آن روايات، هيچ ربطى به اخبار و احاديث موجود در كتاب‏هاى حديثى ما ندارد.

مقام چهارم: در حجيت هر خبر مظنون الصدق است

شايد بتوان گفت: در سه مقام گذشته، چندان فرقى بين سخن نراقى رحمه الله و ساير فقها درباره حجيت‏خبر واحد وجود نداشت، پس فرق اساسى بين سخن او و ساير علما در چيزى است كه او در اين مقام بيان داشته است و به اين موضوع معتقد است كه هر خبر و حديثى كه مظنون الصدق باشد، حجيت داشته و براى فقيه، دليل معتبرى است كه مى‏تواند بر اساس آن فتوا دهد، و اين نقطه تمايز فكر نراقى رحمه الله با سايرين است. و اگر اين ادعا ثابت‏شود، و از مناقشه در امان بماند، تحول عظيمى را در فقه به دنبال آورده، راه پرثمرى را براى فقها باز مى‏كند.

نراقى رحمه الله براى اثبات اين ادعا، دو استدلال دارد:

1. قبلا گذشت كه عرف، عادت، اجماع و خبر محفوف به قرينه، بر حجيت‏خبر واحد فى الجمله دلالت دارد، مگر خبرى كه دليل خاصى بر عدم حجيتش دلالت كند، و پيداست كه اين ادله، بر حجيت هر خبرى كه مظنون‏الصدق است، دلالت مى‏كند، زيرا هم اجماع بر اين امر وجود دارد و هم عرف و عادت بر اين است كه مردم به خبر مظنون الصدق عمل مى‏كنند و رواياتى هم كه بر حجيت‏خبر واحد دلالت داشتند، خبرى را معتبر مى‏دانستند كه مظنون الصدق باشد.

2. دليل دوم اين است آن چه شارع آن را حجت قرار داده و مكلفين را ملزم به قبول آن كرده، يا هر خبرى است كه از ائمه عليهم السلام نقل شده است و يا نوع خاصى از اخبار و احاديث، مورد اعتبار شرعى قرار گرفته است، اگر سخن اول پذيرفته شود، مطلوب ما كه حجيت تمام اخبار و احاديث مظنون الصدق است، ثابت مى‏شود. و اگر سخن دوم مورد قبول افتد، بايد آن خصوصيت، همان افاده ظن باشد كه جنبه صدور آن را تقويت مى‏كند، زيرا خصوصيت ديگر نمى‏تواند نقشى در صدق خبر و حجيت آن در نظر شارع داشته باشد. بنابراين وجود چنين خصوصيتى با عدمش فرقى نمى‏كند، در نتيجه بايد پذيرفت كه خبر حجت در نظر شارع كه پيش از اين حجتيش ثابت‏شد، خبرى است كه مظنون الصدق باشد، چه اين ظن از ناحيه وثاقت راويان پيدا شود، يا از ناحيه ديگر، چون همراهى شهرت و مانند آن، با خبر. (15)

روشن است كه هر دو استدلال مبتنى بر اين مسئله است كه در مقام پيشين حجيت‏خبر واحد فى الجمله ثابت‏شود، ولى به طور مفصل گذشت كه هيچ يك از ادله ياد شده در آن جا تمام نيست و د ليل خاصى بر حجيت‏خبر واحد به طور خاص وجود ندارد، پس نمى‏توان ادعاى ياد شده در مقام چهارم را با اين دو دليل ثابت كرد; زيرا اساس آن دو دليل تمام بودن ادله حجيت‏خبر واحد فى الجمله است، و به تفصيل بيان شد كه دليل تامى وجود ندارد كه خبر واحد بما هو خبر واحد را به عنوان حجت‏خاصى در نظر شارع معرفى كند.

نقد ديگرى كه متوجه اين مقام مى‏شود، اين است كه مفاد ادله حجيت‏خبر واحد اين نيست كه هر خبر مظنون الصدق حجيت داشته باشد، زيرا همان طور كه گذشت، مفاد اخبار و احاديث، حجيت‏خبر خاص و مقيد به قيودى نظير ثقه و عادل بودن راوى و مانند اين‏ها مى‏باشد و قدر متيقن از اجماع هم چنين خبرى است نه مطلق خبر مظنون الصدق، و بناى سيره عقلا بر عمل به خبر ثقه است، نه هر خبرى كه مظنون الصدق است و قدر متيقن از بناى عقلا خصوص خبر ثقه است، پس اگر پذيرفته شود كه ادله ياد شده بر حجيت‏خبر واحد دلالت دارند، نمى‏توان گفت، مفاد آن‏ها حجيت هر خبرى است كه موجب پيدايش ظن شود، بلكه بايد منظور از حجيت و اعتبارى كه از آن‏ها استفاده شود، حجيت‏خاصه باشد، ولى هيچ دليلى وجود ندارد كه مدلول اجماع و سيره عقلا را تعيين كند بايد قدر متيقن گرفت و ظاهر اين است كه قدر متيقن از معقد اجماع، خبر عادل ثقه است، مثل اين كه قدر متيقن از سيره عقلا، عمل به خبر ثقه است و بعيد نيست كه گفته شود، قدر متيقن از بناى ايشان، عمل به خبر ثقه مظنون الصدور است، زيرا در غير اين مورد، عمل آنان، محرز نيست و معلوم است كه اين معنا غير از چيزى خواهد بود كه نراقى رحمه الله ادعا كرده است، زيرا ايشان مى‏گويد: هر خبرى كه از ائمه نقل شده و در كتاب‏هاى شيعه آمده است، چه سند داشته و يا نداشته باشد، حجيت دارد. البته به شرط آن كه مظنون الصدور باشد، ولى اين سؤال مطرح مى‏شود كه منظور از اين ظن، چه ظنى است؟ آيا منظور، ظن نوعى است‏يا ظن شخصى؟ اگر منظور، ظن نوعى باشد اشكالش اين است كه كدام ظن نوعى است كه اخبار مرويه از ائمه اطهار عليهم السلام را مظنون الصدق بداند!

بديهى است كه هيچ ظن نوعى نداريم كه بر اين معنا دلالت داشته باشد، تا گفته شود ادله مقام پيشين به اين گونه اخبار و احاديث اشاره دارند. به علاوه اگر چنين ظنى داشته باشيم خود او براى حجيت اخبار مرويه از ائمه عليهم السلام كفايت مى‏كند، زيرا منظور از ظن نوعى، اماره‏اى است كه نوعا مفيد ظن باشد يا براى نوع مردم موجب ظن شود، مگر اين كه اعتبار شرعى ويژه‏اى نداشته باشد، ولى اين چنين ظنى از محل بحث‏خارج مى‏شود، زيرا اگر براى شخص ظن حاصل نشود و اعتبار شرعى هم به واسطه اين كه نوعا مفيد ظن است، نداشته باشد، چگونه مى‏تواند براى او حجت آور باشد! بنابراين بايد پذيرفت كه منظور از ظن به صدق خبر، ظن شخصى است نه نوعى، ولى اشكال چنين فرضى اين است كه معلوم نيست عقلا در كارهاى مهم و در غير فرض انسداد باب علم به ظن شخصى خود عمل كنند، و بر فرض احراز آن، به دست آوردن امضاى شرعى آن، كار آسانى نخواهد بود.

خلاصه اين كه نمى‏توان از اجماع و سيره عقلا چنين استفاده كرد كه هر خبر مظنون‏الصدقى حجيت داشته باشد، چون اولا اين دو دليل براى حجيت‏خبر واحد فى الجمله ناتمام است، چه رسد به حجيت هر خبر مظنون الصدق. و ثانيا بر فرض قبول، ضميمه خصوصيت ظن به صدق، به خبرى كه آن ادله او را معتبر مى‏دانند، دليلى ندارد، چون ممكن است‏خصوصيتى كه عقلا را به عمل به خبر واحد وادار كند، اطمينان به صدور خبر بوده، و يا عمل ايشان به خبر مظنون الصدق در موارد غير مهمه باشد، و يا آن كه آنان در فرض انسداد باب علم به هر ظنى عمل مى‏كنند، پس با وجود اين احتمالات چگونه مى‏توان حجيت‏خصوص خبر مظنون الصدق را از اين دو دليل لبى استفاده كرد؟

و اما در دليل سوم بيان شد كه مفادش حجيت‏خصوص خبر ثقه عادل اجماعى بود كه از تعداد انگشتان يك دست فراتر نمى‏رفت، پس انصاف در اين است كه محتواى مقام چهارم قابل اثبات نباشد هر چند مقام سوم را بپذيريم.

مقام پنجم: در اثبات حجيت هر خبرى مى‏باشد كه از ائمه عليهم السلام نقل شده است

مفاد اين مقام، بيشتر با مسلك اخبارى‏ها مناسبت دارد و كمتر كسانى خصوصا از اصوليون هستند كه با اين شدت به حجيت اخبار و احاديث، معتقد باشند، زيرا عده‏اى از اصوليون، خبرى را حجت مى‏دانند كه راويانش شيعه و عادل بوده و عده‏اى ديگر، خبرى را حجت مى‏دانند كه راويانش ثقه باشند و بعضى وثاقت را تعميم داده و گفته‏اند: اگر وثاقت، وثاقت‏خبرى هم باشد، خبر حجيت پيدا مى‏كند هرچند وثوق مخبرى در بين نباشد.

همان طور كه از عنوان مسئله روشن است نراقى رحمه الله هم در مقام چهارم، راهش را جدا كرده است، و هم در اين مقام، زيرا در اين مقام، در صدد اثبات اين ادعا است كه هر خبرى كه از ائمه اطهار عليهم السلام روايت‏شده است، حجت مى‏باشد. البته اين سخن عجيبى است، زيرا اخبارى‏هاى سرشناسى چون شيخ حر عاملى و محدث بحرانى آن را قبول ندارند ولى اين موضوع چندان اهميتى ندارد، چه كسانى آن را قبول داشته و يا نداشته باشند، زيرا آن چه كه در مسائل علمى مهم به نظر مى‏رسد، استحكام خود نظريه و برخوردارى آن از پشتوانه محكم است، بنابراين بايد ديد اين نظريه چيست و دليلش كدام است؟

نراقى رحمه الله در اين باره مى‏گويد: «هر خبرى كه از ائمه اطهار نقل شده باشد، حجيت دارد، مگر اين كه دليل خاصى بر عدم حجيت آن وجود داشته باشد، به اين دليل كه روايات زيادى وجود دارد كه بر حجيت‏خبر واحد دلالت دارند و در مقام سوم به آن‏ها اشاره شد و ترديدى وجود ندارد كه آن روايات، مظنون الصدق باشند، زيرا هم در كتاب‏هاى معتبر ذكر شده‏اند و هم شهرت و اجماع، موافق با آن‏ها مى‏باشد و هم راويانش ثقه، و هم تعدادشان زيادند، پس جاى بحث ندارد كه اين روايات عموم و اطلاق دارند بنابراين مى‏توان با تمسك به عموم و اطلاق آن‏ها حجيت هر خبرى را كه از ائمه عليهم السلام نقل شده است، ثابت كرد، مگر اين كه دليل خاصى قائم شود كه بعضى از اخبار مرويه از ائمه عليهم السلام را از اين قاعده خارج كند. (16)

همان گونه كه در آغاز مقاله اشاره شد، نراقى رحمه الله در ابتداى اين بحث، نوشته است ما مسئله حجيت‏خبر واحد را در چهار مقام مورد بحث و بررسى قرار مى‏دهيم، ولى وقتى به اين جا رسيده از نظرش برگشته مقام ديگرى را به مقامات قبل، ضميمه كرده است و در بيان توجيه آن، نوشته است: گرچه ما در كتاب‏هاى خود ثابت كرديم كه هر خبر مظنون الصدق حجت است ليكن اخبار ضعيفه و رواياتى كه در كتاب‏هاى غير معتبر ذكر شده و شهرت يا اجماع، ضعف آن‏ها را جبران مى‏كند و يا از اصحاب اجماع در سند آن‏ها قرار گرفته است و در حصول ظن به صدق آن‏ها شك و ترديد وجود دارد، در كبراى كلى داخل نيستند پس اين مقام را براى اثبات حجيت آن‏ها افزوديم‏» .

به نظر مى‏رسد كه در اين سخن، نوعى تهافت وجود دارد; زيرا اگر در مقام پنجم ثابت‏شود كه هر خبر مروى از ائمه اطهار عليهم السلام حجت‏باشد، آن طور كه از ظاهر دليل ياد شده در اين مقام روشن است، ديگر مقيد كردن آن به خبرى كه مشهور است‏يا اجماع بر آن وجود دارد و مانند آن، معنا ندارد، زيرا اخبار ديگرى هم وجود دارند كه از ائمه عليهم السلام روايت‏شده و دليل هم بر حسب فرض آن‏ها را معتبر مى‏داند و اگر در مقام پنجم حجيت‏خبرى كه مظنون الصدق باشد، ثابت‏شود معلوم است كه اين معنا در مقام چهارم، ثابت‏شده و ديگر نيازى به انعقاد مقام پنجم نخواهد بود.

خلاصه اين كه خبرى كه ضعيف است‏يا در كتاب غير معتبر نقل شده و شهرت يا اجماع منقول بر وفق آن وجود دارد و يا از اصحاب اجماع در سند آن حضور دارد، يا مظنون الصدق است و يا نيست كه اگر مظنون الصدق است، حجيتش در مقام چهارم ثابت‏شده و به انعقاد مقام پنجم نياز نيست و اگر مظنون الصدق نيست كه ظاهرا همين معنا مورد نظر است، اعتبار به شهرت يا اجماع منقول، يا وجود بعضى از اصحاب اجماع در سند آن براى حجيت، بدون وجه است، زيرا بنابر فرض در مقام پنجم حجيت‏خبرى ثابت مى‏شود كه از ائمه عليهم السلام نقل شده است، چه موافق‏با مشهور باشد و يا نباشد و چه اجماع منقول مفاد آن را تاييد بكند و يا نكند. علاوه بر اين، خبرى كه مشهور باشد و يا با اجماع منقول همراه شود مظنون الصدق مى‏شود و قهرا چنين خبرى به حكم مقام چهارم، حجيت پيدا مى‏كند، و وجهى براى ذكر مقام پنجم باقى نمى‏ماند، مگر براى اثبات حجيت‏ساير اخبار و احاديثى كه در كتاب‏هاى غيرمعتبر آمده و هيچ گونه ظن و گمانى بر صدق آن‏ها وجود ندارد، ولى حرف نراقى رحمه الله اين است كه مقام پنجم براى اثبات حجيت اين گونه اخبار و احاديث نيست.

ايرادى كه متوجه دليل مقام پنجم مى‏شود اين است كه چگونه مى‏توان اخبار و احاديث ظنيه را دليل حجيت مطلق خبر منقول از ائمه اطهار دانست، و حال آن كه حجيت‏خود خبر مظنون الصدق، محل بحث و نزاع است مگر آن كه گفته شود، حجيت اخبار و احاديثى را كه بر حجيت روايات دلالت دارند، به پشتوانه سيره و اجماع معتبر مى‏دانيم و آن گاه به وسيله اطلاق و عموم آن هر خبر مروى از ائمه عليهم السلام را حجت كنيم، ليكن اين سخن جدا مخدوش است، زيرا قدر متيقن از اجماع و سيره، جيت‏خبرى است كه راويانش ثقه باشند، نه هر خبرى كه در كتاب‏هاى معتبر شيعه وجود داشته باشد، بنابراين، اگر سيره و اجماع شرايط حجيت را دارا باشند و قدر متيقن از آن‏ها خصوص خبر بدون واسطه نباشد، تنها خبر ثقه را اعتبار مى‏بخشند و نيازى به گفتن ندارد كه در بين اخبارى كه دلالت‏بر حجيت‏خبر واحد دارند، خبرى وجود ندارد كه ثقه بوده و مفادش حجيت مطلق الخبر باشد، تا با تمسك به آن بتوانيم به هر خبرى كه از ائمه عليهم السلام نقل شده است، اعتبار ببخشيم، ولى نكته‏اى كه شايان ذكر خواهد بود اين است كه اين استدلال بسيار جالب و جديدى است كه شايد فقط به نراقى رحمه الله اختصاص داشته باشد، زيرا در اين استدلال با انديشه‏اى بديع، اخبار دال بر حجيت‏خبر واحد با سيره و اجماع، اعتبار پيدا كرده، آن گاه از اين اعتبار استفاده شده هر خبرى كه از امام معصوم نقل شده، حجيت پيدا كرده است، اما همان گونه كه گذشت اين استدلال بر دو چيز توقف دارد:

1. اطلاق سيره.

2. وجود خبرى از اخبار داله بر حجيت‏خبر واحد كه مفاد عام داشته باشد تا با آن تمام اخبار مرويه از ائمه اطهار حجيت پيدا كنند، و اما روشن است كه سيره اطلاق ندارد، هم چنان كه اجماع مثل او است، در اين صورت جاى اين مناقشه وجود دارد كه سيره نمى‏تواند به اخبار و احاديثى كه با واسطه زياد از ائمه - عليهم السلام - روايت‏شده‏اند، حجيت‏ببخشد، در نتيجه حجيت اخبار داله بر حجيت‏خبر واحد مورد سؤال قرار گرفته در نتيجه نمى‏توان با خبر واحدى كه حجيت آن محرز نيست، ساير اخبار مرويه از ائمه عليهم السلام را اعتبار بخشيد.

و معلوم است كه از راه تواتر اجمالى آن‏ها نيز نمى‏توان ساير اخبار به ويژه هر خبر مروى از ائمه اطهار را معتبر كرد، زيرا بيان شد كه تواتر اجمالى بر فرض آن كه مورد قبول قرار گيرد، هر خبرى را حجت نمى‏كند.

پى‏نوشت‏ها:

1. عوائد الايام (چاپ سنگى) ص 154.

2. همان.

3. همان.

4. همان.

5. همان، ص 155.

6. همان، ص 156.

7. عوائد الايام، ص 157.

8. همان، ص 158 و 159.

9. همان، ص 159.

10. عوائد الايام، ص 159.

11. همان، ص 160.

12. همان، ص 161.

13. همان، ص 161، 162، 163.

14. همان، ص 163.

15. همان، ص 177، 176.

16. همان، ص 167.