پيش ‏شرطهاى اجتهاد از ديدگاه نراقى

احمد مبلغى

مقدمه

بررسى شرايط اجتهاد به سه دليل اهميت و ضرورت مى‏يابد:

1. دانش فلسفه فقه در سال هاى اخير به شكل گسترده‏اى مورد توجه قرار گرفته و به نظر مى‏آيد كه با گذشت زمان، نقش و اهميت اين دانش نيز بيش از پيش روشن گردد و مطالعات جديدى در خصوص آن انجام شود. قسمت‏هاى مهمى از اين دانش را بايد آن دسته از مباحث دانست كه در شكل‏گيرى اجتهاد و تحقق آن تاثير مى‏گذارند بخش بسيارى از اين مباحث، ذيل عنوان شرايط اجتهاد جاى مى‏گيرد.

2. امروزه اجتهاد با حجم گسترده‏اى از موضوعات تازه و بى‏سابقه در حافظه تاريخى خود روبه‏رو است; موضوعاتى كه اولين گام براى استنباط و تبيين احكام آن‏ها شناخت آنها است در واقع تنها دهليزى را كه فقه مى‏تواند براى دست‏يابى به احكام اين مسايل بپيمايد شناخت و آشنايى عالمانه از آن‏ها مى‏باشد.

با توجه به اين ويژگى، مى‏توان دامنه مهارتهاى پيش‏نياز فقه را افزايش داد و پاى دانش‏هاى ديگرى را نيز در جرگه علوم مورد نياز فقه البته در عرصه موضوع‏شناسى و نه حكم‏شناسى گشود. طرح و بررسى سؤالاتى كه تكاپوى پاسخ‏گويى به اين مباحث را در آستين دارد در محدوده و حوزه مبحث پيش فرض‏هاى اجتهاد جاى مى‏گيرد.

3. مطرح‏كردن شرايط اجتهاد، بازبينى و بازنويسى آن از اين جهت نيز ضرورى است كه در واقع اجتهاد كوششى است‏براى صعود به يك قله. اگر اين مسير را بدون فعال ساختن توجه به شرايط آن بپيماييم يا به طور كلى از دست‏يابى به قله ناتوان خواهيم ماند يا با اتلاف و هدردادن بى مورد توان و ظرفيت‏هاى خود، ديرتر از زمان لازم براى صعود به قله موفق خواهيم گشت. گاه اين اتلاف از چارچوب عمليات فردى اجتهاد خارج مى‏گردد و جنبه‏اى تاريخى مى‏يابد. برخى از متون متورم فقهى را كه به صورت بى نتيجه‏اى به فقه پرداخته‏اند بايد از اين دست دانست; زيرا محصول اين نوع تلاش‏ها هم اتلاف وقت نويسنده بوده و هم اتلاف وقت كسانى است كه مجبورند در تبعيتى تاريخى اين راه‏ها را بپيمايند.

بايد اذعان نمود مبحث‏شرايط اجتهاد به رغم اهميت و تاثيرگذارى، به حاشيه رفته و مدتى است متناسب با نقش و كاركردش مورد توجه قرار نمى‏گيرد.

نخستين گام در مطالعه پيش نيازها و شرايط اجتهاد، گردآورى ادبيات غنى و برآمده از نظريات تاريخى و تحولات فكرى رخ داده در دوران‏هاى گذشته در مورد اجتهاد و شرايط آن مى‏باشد. نگاهى از دل تاريخ به امروز و موشكافى نظريات پرارجى كه در گذشته توسط افرادى همچون نراقى تبيين شده است، پيش شرط اصلى در مطالعه پيش شرطهاى اجتهاد مى‏باشد.

شروط اجتهاد

شرط اول: موضوع‏شناسى

با رشد روزافزون دانش‏ها و شكل‏گيرى حوزه‏هاى تخصصى علوم و نتايجى كه در شكل‏گيرى موضوعات نو و روابط پيچيده برجاى نهاده‏اند وضعيتى جديد و چالش‏برانگيز فراروى اجتهاد پديد آمده است. اين وضعيت از فقيهان مى‏خواهد تا بخشى از تلاش موضوع شناسانه خود را كه به حوزه‏هاى تخصصى همچون علوم اجتماعى، سياسى، اقتصاد، پزشكى و...مربوط مى‏شود از انديشمندان اين عرصه‏ها دريافت نمايند.

پرسش اين است آيا واقعا مراجعه به متخصصان علوم براى شناخت پاره‏اى از موضوعات به مثابه يك شرط در اجتهاد تلقى مى‏شود؟ در پاسخ بايد گفت: طرح نظريه بهره‏گيرى از تخصص‏هاى مختلف در موضوع‏شناسى بر دو پايه استوار است كه اگر استدلال بتواند اين دو پايه را بنا نمايد، اين نظريه استوار مى‏گردد و به اثبات مى‏رسد:

يكم: آن‏كه تلقى موضوع‏شناسى به عنوان بخشى از فرايند اجتهاد و عمليات استنباط: اگر موضوع‏شناسى را بخشى از اجتهاد ندانيم نمى‏توان از ضرورت مراجعه به پاره‏اى از تخصص‏ها به عنوان پيش شرط اجتهاد ياد كرد; به ديگر سخن براى آن نقشى در نظر گرفته‏ايم كه سالبه به انتفاى موضوع است. اگرچه مرورى در تاريخ اجتهاد گوياى آن است كه در گذشته اين پيش فرض دست كم براى بسيارى وجود داشته كه شناخت موضوع را خارج از اجتهاد قلمداد مى‏كردند، ولى با ظهور كاشف الغطاء و مطرح شدن نظريه ضرورت اجتهاد در موضوع از سوى ايشان، (1) پيش فرض ياد شده به حاشيه رفت و به جز افرادى كه به صورت جسته و گريخته بر آن روال پاى مى‏فشردند بسيارى پذيرفتند كه موضوع‏شناسى در عمليات اجتهاد جاى دارد و به عنوان بخشى از فرايند استنباط عمل مى‏كند.

در اين ميان نبايد از كنار نقش صاحب جواهر و نيز نراقى در فرو ريختن پيش فرض ياد شده بى توجه گذشت. اين دو پس از كاشف الغطاء به نظريه اجتهاد در موضوع، ابعادى تازه بخشيدند و آن را رشد و رواج دادند صاحب جواهر پاره‏اى از موضوعات را امورى نظرى و نيازمند بحث و بررسى معرفى نمود (2) و نراقى نيز عنوان استنباط را نسبت‏به موضوع به‏كار برد (3) .

دوم: ممكن نبودن شناخت پاره‏اى از موضوعات نو بدون بهره‏گيرى از متخصصان علوم: تا به حال در ديدگاه غالب، سه نوع موضوع‏شناسى با سه مرجع براى آن به رسميت‏شناخته شده است:

نخست: موضوعات اختراع شده توسط شرع كه طبعا مرجع موضوع‏شناسى آن‏ها شرع به حساب مى‏آيد.

دوم: موضوعات عرفى محض كه در اين دسته عرف به عنوان مرجع شناخت موضوع عمل مى‏كند.

سوم: موضوعاتى كه ذاتا عرفى هستند ولى شرع در حدود قيود و عناصرى از آن‏ها دست‏برده و دخالت كرده است نسبت‏به اين دسته، همزمان بايد از دو مرجع بهره گرفت (عرف براى بازشناسى اصل موضوع و شرع براى شناخت‏حدود و ثغور آن) .

حال اگر بپذيريم كه امروزه با نسلى از موضوعات روبه‏رو شده‏ايم كه نه شرعى و مخترع شارع و نه به معناى مورد اشاره قدما عرفى و نه محصول مشترك فرايندهاى عرفى جامعه و نظر شرع مى‏باشند آيا باز هم مراجع سه گانه بالا مى‏توانند پرده از راز موضوعات اين چنينى بردارند؟ امروزه چه بخواهيم و چه نخواهيم با نسلى از اين موضوعات روبه‏رو هستيم كه محصول تكاپو و پويايى علمى دنياى پيرامون مى‏باشد. اين گروه از موضوعات به رغم تاثير وسيعى كه بر زندگى و سمت و سوى آن مى گذارند، به شدت تخصصى و دور از دسترس عموم مردم قرار دارند و تنها در حوزه‏هاى تخصصى مخصوص به خود مى‏توان به ارائه نمايى از آن‏ها نايل آمد.

آن‏چه پيش از هر سخن به ذهن مى‏آيد اين است كه بر اساس آموزه‏هاى دينى منابع استنباط به كتاب، سنت، عقل و اجماع منحصر مى‏باشند آيا با اين وجود مى‏توان به مراجع ديگرى همچون دانش‏هاى تخصصى بشرى رجوع كرد؟ آيا با اين كار به تشريع دست نزده‏ايم؟ در پاسخ به اين پرسش بايد گفت: مراجع چهارگانه بالا هنگامى به عنوان مراجعى بى رقيب و نهايى به حساب مى‏آيند كه ما به دنبال دريافت‏حكم موضوعات باشيم، ولى در اصل موضوع‏شناسى اين انحصار پذيرفتنى نيست; به ديگر سخن، پيش از مراجعه به مراجع چهارگانه مشهور براى دست‏يابى به حكم فقهى يك مسئله بايد گره از موضوع آن گشود و موضوع آن مسئله را به خوبى شناخت در اين نخستين گام كه تاثير تعيين كننده‏اى نيز در چند و چون حكم مسئله بر جاى خواهد نهاد پاى دانش موضوع‏شناسى به ميان مى‏آيد، دانشى كه بايد گفت در پاره‏اى از موضوعات پيچيده امروزى، معجونى از دانش‏هاى تخصصى و حرفه‏اى را به استخدام مى‏گيرد و با بهره‏گيرى از مطالعات آن‏ها نقشى واسطه‏اى ميان فقه و علم برقرار مى‏سازد در پاسخ به منتقدانى كه بر نقش دانش‏هاى ديگر در موضوع‏شناسى اشكال وارد مى‏سازند و شبهه تشريع را مطرح مى‏نمايند بايد گفت كه رجوع به عرف كه از منابع چهارگانه تشريع محسوب نمى‏شود و تنها با استدلالى كه فقيهان سامان داده‏اند آن را مرجعى براى پاره‏اى از موضوعات قرار داده‏اند نيز چيزى كم‏تر از بهره‏گيرى از مطالعات ديگر دانش‏ها نيست و اين روند همان‏گونه كه در گذشته در قبال عرف به خوبى و بى‏هيچ مشكل انجام گرفته است در قبال مجموعه‏اى از تخصص‏هاى مختلف نيز البته با رعايت چارچوبى كه در دانش اصول بايد ارائه گردد مى‏تواند دنبال كرد.

در انديشه كلاسيك فقهى سخنى از رجوع به انديش‏مندان ديگر دانش‏ها در ميان نيست ولى از دو سده قبل تاكنون نواهايى آرام آرام جان گرفته است كه مى‏تواند دست‏مايه‏اى براى اين بحث‏حساس به حساب آيد. نراقى از معدود كسانى است كه مى‏توان در سخنان او به اين دست‏مايه برخورد. او مى‏گويد:

ديدن الفقهاء الرجوع فى الموضوعات الى اهل خبرتها; (4)

روش فقها در موضوعات مراجعه به اهل خبره آن‏ها است.

از ميان معاصران مرحوم سبزوارى نيز به اين مقوله حساس، نگاه مثبت انداخته است. او مى‏گويد:

ان المرجع فى المعدن اهل الخبرة المعدون لذلك خصوصا فى هذه الاعصار التى اهم الناس بمعرفة هذه الامور و وضع لذلك دروس و مباحث و صار معرفة المعادن و استخراجها من مهام الامور و لاريب فى ان للمعادن مطلقا درجات كثيرة من جهات شتى... لكل منها عالم خبير و مهندس بصير; (5)

مرجع درشناخت معدن كارشناسانى مى‏باشند كه براى اين كار خويش را آماده كرده‏اند; بويژه در اين زمان‏ها كه مردم به شناخت اين امور اهميت مى‏دهند و براى آن درس‏ها و بحث‏هايى فراهم آورده‏اند و شناخت معادن و استخراج آن‏ها به يكى از امور مهم تبديل شده است، بى گمان براى معادن از جنبه‏هاى گوناگون درجه‏هايى وجود دارد كه به هر يك از اين جنبه‏ها و درجه‏ها دانشمندى آگاه و مهندسى بينا اختصاص يافته است.

شرط دوم: علم كلام

آيا كلام از شرايط اجتهاد است؟ در پاسخ به اين سؤال دو ديدگاه جلب توجه مى‏كند:

ديدگاه نخست، از كسانى است كه كلام را به عنوان يكى از علوم پيش نياز براى استنباط مطرح مى‏كنند و بر وابستگى فقه و استنباط به علم كلام اعتقاد دارند. نراقى كه از اين دسته است مى‏فرمايد:

و دليل اشتراط الكلام توقف الاجتهاد على اثبات الصانع و النبى و الامام و وجوب اطاعتهم و تعيين الامام و صدق النبى و على نفى القبيح عنه; (6)

و دليل شرط بودن كلام در اجتهاد، توقف داشتن اجتهاد بر اثبات صانع و پيامبر و امام و ضرورت پيروى از آنان و تعيين امام و راستگويى پيامبر در ادعاى خود و بر نفى قبيح از خداوند سبحان است.

ديدگاه دوم، از كسانى است كه بر عدم دخالت كلام در استنباط تاكيد مى‏ورزند و كلام را پيش نياز استنباط نمى‏دانند. اين افراد در دفاع از اعتقاد خود بر ماهيت اعتقادى كلام اشاره مى‏كنند و مى‏گويند: از آن‏جا كه كلام براى تصحيح اعتقادات است نمى‏توان از آن انتظار داشت كه كاركردى فقهى بيابد. (7)

در پاسخ به استدلال گروه دوم بايد يادآور شد كه اجتهاد خود بر اعتقادات صحيح استوار است و نمى‏توان با ايجاد ديوارى ميان شرايط اعتقادى و فقهى حساب آن‏ها را از هم جدا نمود. نراقى همين پاسخ را در مقابل آنان ارائه كرده و مى‏گويد:

الاجتهاد يتوقف على تصحيح الاعتقاد. (8)

بديهى اين است اعتقادات كلامى تاثير به‏سزا، شگرف و پردامنه‏اى را بر استنباط و فقه بر جاى مى‏گذارند. اين تاثير در گذشته مورد بى‏توجهى واقع شده است و حتى كسانى كه بر پيش شرط بودن كلام براى فقه پاى مى‏فشرده‏اند توجهى جدى به اين تاثير گذارى شگرف نكرده‏اند; چرا كه اين افراد نيز مباحث‏خود را كم‏تر به صورت كاربردى پى مى‏گرفته‏اند و طرح اين مباحث‏بيش‏تر همچون شعارى مى‏ماند كه در لابه‏لاى سطور تاريخ گم شده است و گاه تنها كاركرد آن‏ها نوعى ارضاى ماجراجويى و دقت علمى بوده است. در واقع آن‏چه به خوبى جاى خالى آن به چشم مى‏آيد مطالعاتى است كه به جاى بسنده كردن به تفطن‏هاى علمى پاى بر عرصه‏هاى عملى مى‏گذارد و با بررسى موردى و مشخص موارد تاثير گذارى كلام در فقه راهى را بر مجتهدين مى‏گشايد تا از افقى متفاوت و با نگاهى تاثير گذار رابطه ميان كلام و فقه را در استنباطهاى خود لحاظ دارند. اخيرا انديشمندان حوزه به اين موضوع توجهى ويژه نموده و مباحثى تحت عنوان «مبانى كلامى فقه‏» را رواج داده‏اند. آن‏چه اين فرصت و شرايط جديد را پيش آورده است طرح مباحث «فلسفه فقه‏» مى‏باشد. لازم به ذكر است جاى‏گيرى اين مباحث تحت عنوان فلسفه فقه مناسب بوده و بايد تلاش‏هاى آينده را نيز تحت همين عنوان پى گرفت و سامان داد و از اين‏جا عمق سخن پيش گفته نراقى (الاجتهاد يتوقف على تصحيح الاعتقاد) (9) هر چه بهتر آشكار مى‏گردد.

شرط سوم: علم اصول

در اين زمينه سه مبحث را ارائه مى‏كنيم:

يكم : آيا علم اصول از شرايط اجتهاد است؟

بيش‏تر علماى اهل سنت و علماى اماميه معتقدند كه علم اصول از شرايط اجتهاد مى‏باشد . اين شرط عنايتى ويژه را به خود اختصاص داده تا آن‏جا كه به عنوان مهم‏ترين و تعيين‏كننده‏ترين شرط و اساس و پايه در استنباط به شمار رفته است. (10)

يكى از فقيهان مى‏گويد:

دانش اصول، ميزان فقه و معيار است‏براى شناخت آن‏چه فقه را به فساد مى‏كشاند. اين شرط بزرگ‏ترين و مهم‏ترين شرط است. (11)

نراقى نيز در توضيح اهميت اصول مى‏گويد:

ان علم اصول الفقه مما لايخفى شرافته و عظم قدره و جلالته... و بدونه لايمكن استنباط الاحكام; (12)

شرافت و عظمت و جلالت علم اصول بر كسى پوشيده نيست...و بدون آن استنباط احكام ممكن نيست.

امام خمينى نيز در اين زمينه مى‏گويد:

روشن است استنباط بسيارى از احكام بر پايه محكم و استوار مسايل علم اصول قرار دارد و بدون آن استنباط در اين زمان امكان ندارد. (13)

به هر تقدير استدلال علما را بر ضرورت اصول مى‏توان در قالب قياس زير توضيح داد:

مقدمه اول: بيش‏تر احكام فقهى از احكام ضرورى و بديهى نيستند، بلكه با اعمال نظر و اقامه دليل و برهان مى‏توان به آن‏ها راه پيدا كرد.

مقدمه دوم: قواعد اصولى كبراهاى قياس‏هايى را تشكيل مى‏دهند كه در عرصه استنباط احكام اقامه مى‏شوند.

نتيجه: پس آگاهى از قواعد اصولى ضرورى و غير قابل اجتناب است.

نراقى به رغم انكار ناپذيرى ضرورت اصول و بى پايگى دلايلى كه اخباريان در رد آن ارائه كرده‏اند به رد پاره‏اى از اين دلائل پرداخته و مى‏گويد:

ان حدوث هذا العلم بتمام مسائله بعد عصر الائمه عليهم السلام محل النظر اذ حكم ما لانص فيه و تعارض الادلة و القياس و الاستحسان و الاستصحاب و الناسخ و المنسوخ و امثالها يظهر من الاحاديث وجودها فى عصرهم ببعض الوجوه و على حسب ما كانوا محتاجين اليها فى ذلك العصر...ثم لو سلمنا حدوث هذه المسائل بعضا او كلا بعد عصر الائمة عليهم السلام نقول لاملازمة بين حال زماننا و حال زمانهم و حالنا و حال الرواة حتى انهم اذا كانوا مستغنين فنحن نكون مستغنين ايضا; (14)

ادعاى پديدارى اين علم با تمامى مسائلش پس از عصر ائمه عليهم السلام صحيح به نظر نمى‏رسد; چرا كه حكم آن‏چه در آن نصى نمى‏باشد (مالا نص فيه) و تعارض ادله، قياس، استحسان، استصحاب، ناسخ و منسوخ و مواردى از اين دست از دل احاديثى به‏دست مى‏آيند كه در عصر امامان بنابر نياز، مورد اشاره آنان قرار گرفته است ... حتى اگر هم بپذيريم كه تمام يا بعضى از مسايل اصولى بعد از امامان عليهم السلام پديد آمده، سخن ما اين است كه ميان زمان ما و زمان آنان و حال ما و حال راويان آن دوران از نظر وضعيت ملازمه‏اى نيست تا در نتيجه اگر آنان بى نياز از مسايل اصولى بودند ما نيز الزاما بى‏نياز باشيم.

دوم: نقش دانش اصول در فقه و اجتهاد

گستردگى نقش دانش اصول فقه در اجتهاد در مقايسه با ديگر شروط به دو دليل مى‏باشد: نخست، آن‏كه حجم وسيعى از معلومات و قواعد مورد نياز اجتهاد در اين علم گرد آمده‏اند. دوم، آن‏كه ميزان اثرگذارى و توان تاثير آفرينى مباحث اصول فقه در اجتهاد بيش از هر عرصه ديگرى است. عرصه‏هاى خطيرى همچون كيفيت استفاده از نصوص، چگونگى برخورد با نصوص متعارض و موارد فقدان نص بر عهده دانش اصول مى‏باشد با اين حساب مى‏توان بيش‏ترين درصد از فعاليت اجتهادى را متاثر از دانش اصول و قاعده‏هاى تعيين كننده آن دانست. بنابراين نقش علم اصول را مى‏توان با توضيح موارد زير بيش‏تر آشكاركرد:

يك. تعيين منابع اجتهاد و بررسى حجيت‏يا عدم حجيت آن; در اين زمينه نراقى مى‏گويد:

لابد ... من تعيينها و...البحث من حجيتها و عدمها. (15)

دو. شناخت اقسام زير مجموعه منابع و بررسى حجيت آن‏ها; نراقى بخش مهمى از وظيفه علم اصول را تلاش براى شناخت اقسامى مى‏داند كه تحت هر يك از منابع اجتهاد جاى گرفته‏اند و نيز شاخه هايى كه از آن اقسام جدا مى‏گرد. او مى‏گويد:

و لكل منها اى مصادر التشريع اقسام فلابد من معرفة كل منها و اقسامه و الحجة منها من غيرها. (16)

نراقى بدون اشاره از اين اقسام نگذشته است. او در مورد گونه‏هاى مختلف آيات قرآن مى‏گويد:

فللكتاب ظاهر و ماول و محكم و متشابه; (17)

براى كتاب، آيات ظاهر، تاويل برده شده، محكم و متشابه وجود دارد.

و در مورد اقسام مرتبط به سنت مى‏گويد:

و للسنة قول و فعل و تقرير و فى القول آحاد و متواتر و فى الاحاد صحيح و موثق و حسن و ضعيف وفى الضعيف منجبر و غير منجبر. (18)

هم‏چنين درباره اقسام متعلق به اجماع مى‏گويد:

و فى الاجماع بسيط و مركب و فى كل منهما محقق و منقول. (19)

و سرانجام در مورد اقسام عقل مى‏گويد:

و فى ادلة العقل اصل و استصحاب و غير ذلك. (20)

سه. بررسى و ارائه قواعد فهم نصوص و چگونگى استدلال به آن‏ها; نراقى بر اين باور است كه فهم نصوص شارع و كشف معناهاى نهفته در وراى اين نصوص، كار آسانى نيست; زيرا دست‏يابى به مبانى و مقدمات شناخت اين معانى و شرايط فهم آن، سخت‏ياب است. او مى‏گويد:

... المبانى الصعبة فى شرايط الفهم و تحصيل معرفة المعانى. (21)

بخشى از قواعد حوزه فهم نصوص، قاعده‏هايى است كه به منظور دست‏يابى به عرف زمان شارع به كار گرفته مى‏شود. نراقى به اين بخش توجه و عنايتى ويژه نموده است. او در توضيح و دليل ضرورت آن مى‏گويد:

ثم لاريب فى انهما صدرا قبل الف سنة و لا يعلم اتحاد عرف الشارع و عرفنا بل نعلم مخالفتهما فى كثير و نشك فى كثير نعم يحصل العلم بالاتحاد فى البعض و كلامنا ليس فيه و لا فيما علم مراد الشارع او اصطلاحه بل فيما لم يعلم او علم التغير و لكن لم‏يعرف عرفه او يشك فى التغير فيحتاج الى معرفته اذ المكالمة كانت على طبق عرفه و عرف اهل خطابه فيحتاج فى ذلك الى تحصيل مراد الشارع او عرف زمانه و الى طريقة العلاج لو لم‏يحصل ذلك و الى معرفة انه هل يصح التمسك بالتبادر و امثاله فثبت‏به الحقيقة فى عرفنا او عرف مخصوص ثم مع ضم اصالة عدم النقل و التعدد هل يثبت عرف الشارع ام لا؟ ثم كل كلام يحتمل ان يكون مشتركا بين معان لايعلم بعضها او استعمل فى المجازى و سقطت القرينة فلابد من معرفة ان الاصل هل هو عدم الاشتراك و التجوز و القرينة ام لا؟ و منه يظهر الحاجة الى رسم مباحث الالفاظ; (22)

شكى نيست در اين‏كه اين دو، هزار سال پيش از اين صادر شده‏اند در حالى كه هم‏سانى عرف شارع و عرف ما يقينى نمى‏باشد، بلكه ميان اين دو در موارد بسيارى مغايرت وجود دارد، همان‏طور كه در موارد ديگر اين امر مشكوك است. البته در پاره‏اى از موارد يقين داريم ميان اين عرف شارع و عرف زمان ما اتحاد وجود دارد كه اين، مورد بحث ما نمى‏باشد. همين‏طور هنگامى كه مراد شارع يا اصطلاح او مشخص باشد اين بحث‏شامل آن نمى‏شود. سخن در مواردى است كه اصطلاح و مراد او آشكار نيست‏يا به دگرگون شدن اصطلاح يقين داريم در حالى‏كه از عرف زمان شارع بى خبريم يا در اصل دگرگون شدن اصطلاح ترديد داريم، در اين صورت به شناخت عرف شارع نيازمنديم; زيرا مكالمه شارع با ما بر پايه عرف همان زمان و مردم آن دوران انجام گرفته است پس ناگزير بايد مقصود شارع و عرف زمان وى را بشناسيم و در صورت عدم دست‏يابى به عرف و مراد شارع راهى براى حل اين مشكل بيابيم و بررسى كنيم كه آيا تمسك به اصل تبادر و امثال آن درست است.

چهار. تعارض‏شناسى روايات با آيات يا با يكديگر; نراقى در اين زمينه مى‏گويد:

ترى ان فى الاخبار وقع التعارض بل بينهما و بين الكتاب ايضا فلابد من معرفة العلاج و ما يتفرع عليه; (23)

تو مى‏بينى كه ميان اخبار تعارض واقع شده است‏يا ميان آن‏ها و قرآن، پس ناگزير بايد راه حل اين تعارض و امورى را كه به آن باز مى‏گردد يافت.

پنج. تعيين وظيفه عملى هنگام فقدان دليل بر حكم; در اين زمينه مى‏گويد:

... ثم اذا لم يوجد فى المسالة دليل بالخصوص و لم يستقل فى حكمها العقل فهل الحكم فيه الاباحة و البراءة او الحرمة او التوقف; (24)

سپس اگر در مسئله دليل مشخصى پيدا نشود و عقل نيز به‏طور مستقل در قبال آن حكمى نداشته باشد بايد ديد كه آيا حكم اين مسئله اباحه و برائت مى‏باشد يا حرمت‏يا توقف.

سوم: معرفت اصولى در چه سطحى و با چه ميزانى

دراين جا دو پرسش مطرح است:

پرسش نخست، آن‏كه نياز به اصول، ماهيتى كاملا اجتهادى استنباطى و غير تقليدى بايد داشته باشد يا اين‏كه مى‏توان به شناختى در سطوح پايين‏تر نيز بسنده كرد؟ پاسخ عالمان اين است كه در اصول اجتهاد لازم است. (25) براى اثبات اين ادعا مى‏توان قياسى را با دو مقدمه زير تشكيل داد:

مقدمه اول: قواعد اصولى نظرى مى‏باشند، نه بديهى. وحيد بهبهانى مى گويد:

ليس احد الطرفين من هذه المسايل بديهيا; (26)

هيچ يك از دو طرف مسئله اصولى بديهى نيست.

مقدمه دوم: اين اعمال نظر در مسايل اصولى را خود مستنبط بايد انجام داده باشد و نبايد به صورت تقليدى به كار بسته شود; زيرا:

لو كانت تقليدية لادى الى التقليد فى الاحكام لان النتيجه تتبع اخس المقدمتين; (27)

اگر قواعد اصولى به صورت تقليدى دريافت‏شده باشند به تقليد در احكام مى‏انجامند; زيرا نتيجه تابع اخس دو مقدمه است.

امام خمينى مى‏گويد:

ضرورة تقوم استنباط كثير من الاحكام باتقان مسايله وبدونه يتعذر الاستنباط في هذا الزمان. (28)

پرسش دوم، اين‏كه قلمرو نياز به اصول تا كجا امتداد مى‏يابد و چه مباحثى را درمى‏نوردد آيا گستره‏اى مبسوط را در بر مى‏گيرد كه همه مباحث قابل طرح را حتى با دغدغه‏هاى علمى نيز در خود دارد يا تنها به جنبه‏هاى كاربردى و ابزارى براى دانش فقه محدود مى‏گردد؟

اين پرسش مدتى است كه عرصه‏اى جدال برانگيز را به خود اختصاص داده و از سوى كسانى مطرح شده كه به بازنگرى و كاربردى سازى نظام آموزشى حوزه‏ها علاقه‏مند مى‏باشند.

شرط چهارم: نداشتن كج‏سليقگى

اجتهاد فرايندى انتقالى است كه در آن سهم تحرك ذهنى از هر فعاليت ديگرى بيش‏تر است. مجتهد بايد عوامل متعددى را در مسير اين جابه‏جايى و حركت فكرى در بخش‏هاى مختلف دخالت دهد و در نهايت‏بايد سهم مشخص هر يك را در اثر گذارى بر محصول اجتهادى تعيين كند. از آن‏جا كه اين فرايند مسيرى پرپيچ و تاب را پشت‏سر مى‏گذارد و داراى فرايندهايى پيچيده و چند ضلعى مى‏باشد تنها افرادى مى‏توانند از هزار پيچ توى در توى آن سر در بياورند كه از ذهنى صاف و منطقى برخوردار باشند. در مقابل افرادى كه به رغم بهره‏مندى از سطح بالاى دانش از كج‏بينى و متفاوت انگارى رنج مى‏برند هرگز به اجتهاد واقعى دست نخواهند يافت، به ديگر سخن انديشه‏هاى بدسليقه و كج انگار در اجتهادورزى همان‏قدر مشكل دارند كه انديشمندان خوش سليقه و خوش‏بين در اين مسير كاميابند.

وحيد بهبهانى در اين‏باره مى‏گويد:

... ان لايكون معوج السليقة فانه آفة للحاسة الباطنة... (29) .

او پا را فراتر مى‏نهد و مى‏گويد:

اعظم الشرايط استقامة الفهم و جودة النظر. (30)

نراقى هم نداشتن كج‏سليقگى را شرط اجتهاد دانسته است. او مى‏گويد:

... ان لايكون معوج السليقة مخالف الفهم للاكثر...فان اعوجاج السليقة آفة للحاسة الباطنة (31) .

جلوه‏هاى حسن سليقه در استنباط

اين جلوه‏ها را مى‏توان در سه زمينه مشاهده كرد:

يكم: قاعده، ابزار اصلى اجتهاد و عنصر تعيين كننده در فرايندهاى آن است، ولى از آن‏جا كه قواعد خود داراى تنوعى چشم‏گيرند و از سوى ديگر در فضاهايى متفاوت، مفهوم يا كارايى دارند به كارگيرى آن‏ها در عمليات اجتهاد بسيار حساس و دقيق مى‏باشد. گاه مجتهد در فضاى قواعد اصولى بايد با گذر از چارچوبه‏هاى آن و شكستن محيط پيرامون، نظرى به قواعد فقهى بيفكند و سهم آن‏ها را در نتيجه‏گيرى نهايى به فراموشى نسپرد و گاه نيز همين رفتار را بايد در قبال قواعد اصولى انجام دهد.

فقها از اين حالت‏به «درست رد كردن فرع به اصل‏» ياد كرده‏اند. نراقى در توضيح نداشتن كج‏سليقگى مى‏گويد:

...و يكون رده الى الاصل صحيحا غالبا عندهم وان لم يكن الاصل مقبولا عند البعض. (32)

دوم: گاه يك قاعده را نمى‏توان از بدنه اصلى آن به دست آورد; بلكه بسيارى از قواعد مهم تنها در كنار ديگر قواعد تكميل مى‏شوند. البته روشن است هر قاعده پيام و مفهومى مشخص و تطبيق‏پذير را به مجتهدان ارائه مى‏دهد، ولى در بسيارى از مواقع تبصره‏ها و تكمله‏هاى اين قواعد تنها در پس مطالعه و بررسى دسته‏اى ديگر از قواعد به دست‏خواهد آمد، مجتهدان همواره با اين پيچيدگى دست‏به گريبانند كه چه موقع و چگونه بايد به مفهوم و مراد غايى هر قاعده دست‏يابند. يكى از جلوه‏هاى حسن سليقه را بايد در هوش‏مندى و نكته بينى در توجه به مجموعه‏اى از قواعد و برايندهاى آنان تفسير نمود; زيرا در موارد بسيارى آن‏چه از مجموعه‏اى از قواعد مى‏تراود، پيام يك قاعده را تكميل مى‏سازد.

سوم: مجتهدان در طول تاريخ مجبور بوده‏اند در مواجهه با يك متن با دقت‏هايى موشكافانه و عمق گرايى‏هايى بعضا متفاوت با فرايندهاى طبيعى راه بر اندرون حديث‏ها بيابند. در مجموع آن‏چه از پس همه اين رفتارها به جا مانده است مجموعه‏اى از صنايع لفظى و مفهومى مى‏باشد كه مجتهدان از دريچه آن‏ها به احاديث مى‏نگرند. اين صنايع اگر چه به بخشى جدانشدنى و لازم در اجتهاد تبديل شده‏اند و نقشى مهمى را در راهبرى مجتهد به لايه‏هاى تاريخى متن و بررسى موشكافانه آن ايفا مى‏كنند، ولى گاه خود به حجابى بر ديدگان مجتهدان بدل مى‏شوند و امكان بررسى طبيعى متون روايى را از آنان مى‏ستانند. به ديگر سخن اين صنايع در برخى از مواقع امكان ايجاد ارتباط ذاتى و عاطفى را با متون دينى به عنوان برشى از دنياى واقعيت و كلماتى كه در فضايى كاملا عرفى و همه فهم بيان شده از ما مى‏ستانند و برداشت‏هايى فوق العاده ذهنى را كه ارتباطى با دنياى واقعيت ندارند نتيجه مى‏دهند. بنابراين در چنين فضايى تنها افرادى كه آراسته به حسن سليقه و خصلت‏هاى جامعه و مردم پسند هستند مى‏توانند از اين دهليز سخت تو در تو راه به بيرون ببرند و نگرش‏هاى عرفى خود را با استفاده از صنايع حديث‏شناسى تكميل كنند.

گونه‏هاى بد سليقگى

با دو گونه كج‏سليقگى روبه‏رو هستيم:

الف) كج‏سليقگى ذاتى: گاه بد سليقگى ذاتى است و از كم تحرك و ناصاف بودن ذهن سرچشمه مى‏گيرد. وحيد بهبهانى به اين دسته اشاره كرده است:

قسم يكون ذاتيا. (33) نراقى نيز مى‏گويد: «و هو قد يكون ذاتيا» . (34)

ب) كج‏سليقگى ناشى از عوامل تاريخى: تاريخ اجتهاد گنجينه‏اى گهر بار را براى امروزيان به يادگار نهاده‏است. اما اين گنجينه فراتر از يادگارى تاريخى دست‏مايه‏اى علمى نيز براى مجتهدان امروزين به حساب مى‏آيد. اين تاريخ در درون خود دقت‏هايى كارساز را روايت مى‏كند كه نقششان در فرايند اجتهاد مى‏تواند حياتى و كليدى باشد. در عين حال برخى از خصلت‏هاى فردى و علايق شخصى مجتهدان سده‏هاى گذشته نيز به صورت جزئى از اين ميراث به ما رسيده‏است، مجتهدانى كه گاه سطحى از كم سليقگى و ناسازگارى با روندهاى مطلوب اجتهادى را در خود داشته‏اند. اين خصلت‏ها به صورت آموزه‏هاى نانوشته يا نگرش‏هايى كه در پس مبانى فقهى آنان مخفى مانده است امروزيان را نيز دچار خود ساخته است.

با توجه به اين واقعيت است كه مى‏توان بر اهميت‏خوش سليقگى و بهره‏مندى از نگاهى صاف و منطقى را دريافت. در واقع ما هراندازه هم از خوش بينى و سليقه‏اى مناسب براى اجتهاد برخوردار باشيم باز نيز رگه‏هايى از بدبينى و كج انگارى اجتهادى را از ميراث سنتى اجتهاديمان به ارث خواهيم برد. جالب آن‏كه گاه اين رگه‏ها آن‏چنان حريمى قدسى براى خود تنيده‏اند و در پيله‏اى از تقدس لانه كرده‏اند كه نزديك شدن به آن‏ها خود نوعى كج‏سليقگى و بى‏مبالاتى علمى ارزيابى مى‏شود كه از ساحت عالمان وارسته و سنگين رفتار به دور است. بايد پذيرفت كه نوآورى‏ها به صرف آن‏كه با روندهاى شناخته شده، هم نوايى ندارند محكوم به كج انگارى و بدسليقگى اجتهادى نيستند و تنها آن دسته از تازه خواهى‏ها به ورطه كج فهمى و بد سليقگى خواهند غلطيد كه در كشاكش روشى ماجراجويانه فارغ از مقتضيات انديشه شناخته شده سنتى يا نوجويى‏هاى قابل قبول اجتهادى فرمان پيش روى را سر مى‏دهند.

وحيد بهبهانى از اين دسته به كج‏سليقگى «عرضى‏» ياد مى‏كند و مى‏گويد:

«و قسم يكون عرضيا ناشيا عن سبق تقليد او شبهة‏» . (35)

به تبع او نراقى هم همين تعبير را به كار مى‏گيرد و مى‏گويد:

قد يكون عرضيا بسبب سبق تقليد او شبهه او غيره. (36)

شرط پنجم: علم رجال

مهم‏ترين و گسترده‏ترين راه قابل اعتماد براى دست‏يابى به سنت، روايات‏اند. ولى از آن‏جا كه در تاريخ، صحت ادعاهاى بر جاى مانده از راويان نسبت‏به صدور روايات از غبار شك و ترديد در امان نبوده، دانش رجال به عنوان دانشى واسطه‏اى تولد و هميت‏يافته است. البته كسانى همواره وجود داشته‏اند كه دانش رجال را ضرورى و مورد نياز نمى‏شمرده‏اند. به همين دليل ضرورى مى‏نمايد در فضا و چارچوب مطالعه‏اى مقايسه‏اى به بررسى هر دو ديدگاه بپردازيم:

ديدگاه اول: علم رجال شرط اجتهاد نيست صاحبان دو رويكرد روايى زير به اين ديدگاه تن داده‏اند:

1. قطعى‏الصدور انگارى روايات: اين رويكرد را اخبارى‏ها داشتند ومى گفتند: بى گمان روايات كتب اربعه اگر نگوييم همه روايات از امامان - عليهم السلام - صادر شده‏اند. از نظر آنان مجموعه‏اى از قراين وجود دارد كه به يقين و علم به صدور مى‏انجامد. آن‏ها اين قراين را در كتاب‏هاى خود ارائه و شرح و بسط داده‏اند.

وحيد بهبهانى هفت قرينه را از آنان نقل و سپس رد مى‏كند. امام خمينى نيز با اشاره به اين رويكرد به رد آن پرداخته و مى‏گويد:

و ما قيل من عدم الاحتياج اليه لقطعية صدور ما في الكتب الاربعة او شهادة مصنفيها بصحة جمعيها او غير ذلك كماترى. (37)

2. ظنى‏الصدور انگارى روايات: اين رويكرد را نراقى داشت او معتقد بود كه قرائنى چند وجود دارد كه موجب پيدايش ظن به صدور روايات كتب اربعه، بلكه روايات كتاب‏هاى ديگرى همچون... مى‏شود.

در هر حال نراقى با پذيرش دو مبنا وابستگى اجتهاد را به علم رجال نفى مى‏كند:

مبناى نخست: نكته‏اى كه به او نسبت داديم; يعنى اين‏كه قرائن، شواهد و اماراتى وجود دارد كه موجب پيدايش ظن نسبت‏به صدور روايات كتب اربعه و كتاب‏هايى از قبيل... مى‏شود. (38)

مبناى دوم: براى عمل كردن به روايات، ظن به صدور آن‏ها كافى است. نراقى مى‏گويد:

المناط فى حجية الاخبار هو الظن; (39)

ملاك حجيت اخبار ظن است.

در توضيح ابعاد اين مبناى نراقى توجه به دو نكته ضرورى است: نكته اول، اين‏كه به اعتقاد نراقى براى عمل كردن به اخبار، مطلق ظن كافى است. بنابر اين، نيازى نيست كه ظن قريب به يقين (يعنى اطمينان) وجود داشته باشد. نكته دوم، اين‏كه اكتفا كردن به ظن معمولى، حتى در جايى‏كه امكان تحصيل ظن قوى‏تر وجود دارد مجاز و معتبر است; يعنى در مواردى هم كه مى‏توان به تقويت ظن پرداخت، تحصيل اين ظن قوى‏تر ضرورتى ندارد. به همين دليل نراقى در مقابل تلاش براى اثبات ضرورت علم رجال (به اين دليل كه به تقويت ظن مى‏انجامد) مى‏گويد:

ان قلت: فائدتها تقوية الظن... و فيه منع وجوب تحصيل الظن الاقوى...; (40)

اگر بگويى كه فايده رجال تقويت ظن است...اين اشكال را در بر دارد كه وجوب تحصيل ظن قوى‏تر لازم نيست.

نراقى در عين حال معتقد است: رجال نمى‏تواند ظنى هم‏سان با ظن حاصل از شواهد و قراين موجود، پديد آورد. او مى‏گويد:

... ان قلت: لايحصل من تلك الاخبار المدونة فى الكتب المعتبرة الظن مع تلك القرائن و الامارات الواضحة و ضم الشهادات فكيف تقول بحصوله من تعديل علماء الرجال المشوب بانواع الاختلالات المبتنى على امور استحسانية اقناعية... . (41)

اگر بگويى به رغم وجود قراين و امارات واضح و با ضميمه كردن شهادت‏هاى موجود از اخبار تدوين يافته در كتب معتبر ظن پديد نمى‏آيد، پس چگونه حصول ظن را از ره‏گذر تعديل عالمان رجال كه آميخته به انواع آشفتگى‏هاى مبتنى بر امور استحسانى و اقناعى است ادعا مى‏كنى!

با توجه به آن‏چه گذشت‏به‏دست مى‏آيد كه نراقى در مقايسه با اخباريان:

الف) همانند آن‏ها روايات كتب اربعه (و حتى كتاب‏هاى ديگر) را با تكيه بر قراين و شواهدى ويژه معتبر مى‏شمرد;

ب) بر خلاف آنان ملاك اعتبار روايات را ظن مى‏داند، نه يقين;

ج) با آن‏ها دست‏كم نسبت‏به پاره‏اى از موارد در اين ادعا كه شواهد و قراين ياد شده يقين به صدور ايجاد مى‏كنند هم سخن نيست. او مى‏گويد:

كيف يحصل القطع بان جميع اخبار الشيعة قطعية الصدور; (42)

چگونه مى‏توان يقين پيدا كرد كه تمام اخبار شيعه قطعى الصدور هستند؟

د) با آن‏ها در اين عقيده كه به علم رجال نيازى نيست، هم سخن است.

ديدگاه دوم: علم رجال شرط اجتهاد است اين ديدگاه را غالب عالمان پذيرفته‏اند. آنان بر اين باورند كه رجال شرط اجتهاد و از عناصر تعيين كننده در فرايند شكل‏گيرى آن است. اعتبار اين ديدگاه متكى‏بر يكى از دو رويكرد (43) زير است:

1. وثوق محورى: وثوق محوران تاكيد مى‏ورزند كه سند تنها به عنوان راهى براى وثوق به روايات اهميت مى‏يابد، علاوه برآن از قراين و شواهد تاريخى نيز مى‏توان به عنوان پلى (كه ميان امروز و روايات ارتباط برقرار مى‏كند) بهره گرفت. بيش‏تر اصوليان وثوق محورى هستند. امام خمينى از آن جمله است. (44)

2. سند محورى: سندمحوران اعتقاد دارند كه تنها راه دست‏يابى به روايات، سند آن‏ها است مرحوم خوئى از اين دسته است. (45)

از آن‏جا كه طرفداران سند محورى براى دست‏يابى به روايت‏هاى صحيح فقط به سند روايات تكيه مى‏كنند، دانش رجال در روش اجتهادى آنان اهميت‏بيش‏ترى مى‏يابد و به صورت مهارت و دانشى كليدى نقش ايفا مى‏نمايد; چرا كه رجوع به رجال و بهره‏گيرى از آن به نحو گسترده‏تر و پردامنه‏ترى مورد نياز آن‏ها است. مرحوم خوئى مى‏گويد:

در اين صورت [يعنى سند محورى] نياز به علم رجال شدت مى‏گيرد. (46)

در مقابل، چون طرفداران انديشه وثوق محورى با طيف گسترده‏ترى از عوامل تاريخى و قراين روايت‏شناسانه درگير و روبه‏رو هستند، پركارى گسترده‏اى را در اين زمينه‏ها در پرونده اجتهاد خود دارند اگرچه در زمينه رجال‏شناسى با حجم محدودترى از فعاليت دست‏به گريبان مى‏باشند.

يكى از مهم‏ترين قراين مورد توجه وثوق گرايى در روايت‏شناسى اين است كه آيا اصحاب و فقيهان متقدم به روايت‏هاى مورد مطالعه آنان عمل كرده‏اند يا از آن‏ها اعراض نموده‏اند. طبيعى است‏بررسى ويژگى‏هايى از اين دست‏بسيار زمان‏بر و به كوشش‏هاى گسترده نيازمند است.

شرط ششم: تمرين و ممارست

اجتهاد از يك سوى پاى در انديشه و قاعده‏شناسى دارد و از سوى ديگر به مهارت‏هاى حرفه‏اى و چيره‏دستى‏هاى هنرمندانه‏اى نياز دارد كه تنها در پس ممارست‏هاى سخت كوشانه و پاى فشارى‏هاى زمان‏بر به دست مى‏آيد. در واقع اگر يك روى سكه اجتهاد، دانش و انديشه باشد به يقين روى ديگر اين سكه، هنر و زبردستى در سامان بخشى به مجموعه‏اى پراكنده و پردامنه از مواد خام اجتهاد براى شكل دادن به فرايندى يك‏دست و هدف‏مند و حركت‏بر روى سطحى لغزنده و نازك مى‏باشد. مطالعه، شايد بتواند بر دانش اجتهادى ما بى‏فزايد، ولى اين تنها تمرين و پاى فشارى بر اجتهاد است كه هنر اجتهاد كردن را به ما خواهد آموخت.

از اين روى، بسيارى از عالمان، تمرين تفريع فروع براصول را شرط اجتهاد گرفته‏اند.

شهيد در روضه مى‏گويد:

ان يكون له قوة يتمكن بها فى رد الفروع الى اصولها واستنباطها منها وهذه هي العمدة في هذا الباب و الا فتحصيل تلك المقدمات قد صارت في زماننا سهلا لكثرة ماحق العلماء والفقهاء فيها وفي بيان استعمالها وانما تلك القوة بيد الله تعالى يؤتيها من يشاء من عباده على وفق حكمته ومراده ولكثرة المجاهدة والممارسة لاهلها دخل عظيم في تحصيلها; (47)

توانايى داشتن براى رد فروع بر اصول و استنباط كردن آن‏ها از آن اصول شرط اجتهاد است و اين شرطى عمده در اين باب است و گر نه تحصيل مقدمات در اين زمان آسان شده است‏به خاطر بسيارى تحقيقات عالمان و فقيهان در اين مقدمات و چگونگى به كارگيرى آن‏ها. اين توانايى از خداوند متعال است كه به هر كس كه بخواهد بر وفق حكمت و اراده خود مى‏دهد. پركارى و ممارست در ايجاد اين توانايى نقشى بزرگ دارد.

نراقى نيز در اين زمينه مى‏گويد:

ان يكون له ملكة قوية و قوة يقتدر بها على استنباط الفروع من الاصول و رد الجزئيات من الكليات و الترجيح فى مقام التعارض و هذه القوة هى العمدة فى باب الاجتهاد و الا فتحصيل المقدمات قد صار سهلا خصوصا فى زماننا لكثرة بحث العلماء و الفقهاء فيها و كم من عالم قد حصل جميع ما يحتاج اليه فى الاجتهاد و حيث لم يكن له تلك القوة كان اسيرا فى قيد التقليد و تلك القوة بيد الله تعالى يعطيها من يشاء من عباده على وفق حكمته و مراده و لكثرة المجاهدة و الممارسة دخل عظيم فى تحصيلها; (48)

داشتن ملكه‏اى قوى و نيرويى كه با آن بتواند فروع را از اصول استنباط نمايد و جزئيات را به كليات بر گرداند و در مقام تعارض دست‏به ترجيح زند، شرط اجتهاد است، اين توانايى، عمده در اين باب است و گرنه تحصيل مقدمات، به ويژه در دوران ما آسان شده است; زيرا عالمان و فقيهان بسيارى در آن بحث كرده‏اند و چه بسيار عالمانى كه تمام آن‏چه را در اجتهاد مورد نياز است در اختيار دارند، اما از آن‏جا كه از اين نيرو بى بهره مى‏باشند، در قيد تقليد از ديگران گرفتار آمده‏اند. اين قوه از خداوند است‏به هر كس كه بخواهد بر وفق حكمت و اراده خود مى‏دهد و بسيارى تلاش و ممارست، در تحصيل اين توانايى دخالتى عظيم دارد.

و در جاى ديگر مى‏گويد:

توانايى بر استنباط جز با تلاش براى عمق يابى و نيز تمرين در مقدمات پيشين به‏دست نمى‏آيد. (49)

امام خمينى نيز بر همين باور است. او مى‏گويد:

يكى از شرايط اجتهاد تكرار كردن تفريع فروع بر اصول است تانيروى استنباط درانسان پديدآيد و در او به كمال برسد. (50)

ايشان مدعاى خود راچنين ثابت مى‏كند:

از آن جا كه اجتهاد از دانش‏هاى عملى است، بنابراين، بديهى است كه تلاش عملى درپيدايش آن دخالت تمام دارد. (51)

در برابر اين گروه عالمانى وجود دارند كه شرط تمرين را براى اجتهاد انكار كرده‏اند. آقاى خوئى از اين دسته است. (52)

نراقى راه احراز پيدايى اين ملكه را عرضه كردن و مطابقت دادن استدلالها با استدلالهاى فقيهان مى‏داند و مى‏گويد اگر به آن‏ها شباهت داشت ملكه پديد آمده است. (53)

شرط هفتم: شناخت كتاب

قرآن اصلى‏ترين منبع استنباط محسوب مى‏شود. به غير از يك شعبه دور مانده (اخباريان) از حركت تاريخى انديشه شيعى كه چندان هم دوام نياوردند، همه عالمان شيعه، قرآن را منبع استنباط و نخستين آن‏ها مى‏دانند.با قبول امكان استنباط از قرآن، شناخت آن يكى از شرايط اجتهاد محسوب مى‏شود. مباحث قابل طرح در مورد قرآن را مى‏توان به دو سنخ تقسيم نمود كه تحصيل هر دو سنخ به عنوان پيش شرط اجتهاد ضرورى است:

الف) مباحثى كلى; اين مباحث از ماهيتى اصولى برخوردارند، مانند - حجيت كتاب; رابطه قرآن و سنت (كه خود داراى مباحث متعدد و گسترده‏اى است) ;

- نقش شان نزول در استنباط احكام و قواعد بهره‏گيرى از آن (ضرورت شان نزول شناسى از آن جهت است كه در بسيارى از موارد، رسيدن به مقصود و هدف اساسى آيه، بدون كمك گرفتن از شان نزول‏ها امكان‏پذير نيست.دانش اصول بايد شناخت نسبت‏به اين نقش را ضابطه‏مند گرداند.) ;

- امكان يا عدم امكان بهره‏گيرى از متشابهات قرآن در استنباط;

- امكان يا عدم امكان بهره‏گيرى از قصص قرآن در استنباط;

- سياق‏هاى قرآنى و چگونگى بهره‏گيرى از آن در استنباط;

و موضوعات ديگر.

مقصود از شناخت كتاب كه در اين‏جا آن را به‏طور مستقل به عنوان پيش شرط اجتهاد قرار داديم اين سنخ از مباحث نيست. جايگاه بررسى موضوعاتى از اين دست علم اصول است هر چند كه اثرى از طرح بسيارى از آن‏ها در اصول فعلى به چشم نمى‏آيد.

ب) مباحثى كه ماهيت اصولى ندارند; از آن‏جا كه اين سنخ از مباحث در علم اصول بررسى نمى‏شوند، مطالعه جداگانه آن‏ها ضرورت دارد. پاره‏اى از اين مباحث عبارت‏اند از:

- شناخت معانى مفردات قرآن;

- شناخت معانى تركيب‏هاى قرآنى;

- شناخت ناسخ‏ها و منسوخ‏هاى قرآن;

- شناخت اسباب نزول; يعنى شناخت مواردى كه آيات در شان آن‏هانازل شده است. بسيارى از عالمان (54) از جمله امام خمينى رجوع به موضوع شان نزول را امرى ضرورى در اجتهاد به شمار آورده‏اند.

گفتنى است نسبت‏به «آيات الاحكام‏» تحقق اين شناخت‏ها ضرورت دارد. نراقى در اين زمينه مى‏گويد:

...العلم بتفسير الايات المتعلقة بالاحكام و بمواقعها من القرآن او من الكتب الاستدلالية بحيث‏يتمكن من الرجوع اليها عند الحاجة و يندرج فى معرفته معرفة الناسخ و المنسوخ و وجه الاحتياج اليه ان استنباط الاحكام من الايات الاحكامية يتوقف على العلم بها وذلك ظاهر; (55)

از شرايط اجتهاد علم به تفسير آيات متعلق به احكام و جاى‏گاه آن‏ها در قرآن يا كتاب‏هاى استدلالى است; به گونه‏اى كه بتواند به هنگام نياز به آن‏ها مراجعه كند. و در اين شناخت، آشنايى با ناسخ و منسوخ نهفته است و دليل نياز به آن - همان‏گونه كه ظاهر است - اين است كه استنباط احكام از آيات‏الاحكام وابسته به اين شناخت است.

در تعيين تعداد آيات الاحكام دو گرايش وجود دارد:

گرايش اول: برخى براين باورند كه آيات الاحكام محدوده و تعداد مشخصى دارد. اين گرايش ديدگاه‏هاى متعددى را پوشش مى‏دهد; پاره‏اى مقدار آن را سيصد آيه و گروهى همچون غزالى، رازى، قرافى و... پانصد آيه و شمارى همچون عبدالله بن مبارك نه‏صد آيه ذكر كرده‏اند.

نراقى در اين زمينه مى‏گويد:

و المشهور ان الايات المتعلقة بالاحكام نحو من خمسماة آية و لم اعثر على خلاف فى ذلك;

مشهور اين است كه آيات متعلق به احكام حدود پانصد آيه است و من مخالفى در اين زمينه نيافتم.

همان‏گونه كه گذشت در تعيين تعداد آيات الاحكام ديدگاه‏هاى متفاوتى وجود دارد. بنابراين اين ادعاى نراقى كه تعداد آيات الاحكام را پانصد آيه بر مى‏شمرد، مخالفينى جدى را نيز در كنار خود دارد مگر اين‏كه ادعاى وجود پانصد آيه را مورد اجماع شيعيان معرفى نماييم.

گرايش دوم: دسته‏اى نيز براين عقيده‏اند كه آيات الاحكام تعداد مشخصى ندارد اين گرايش را شوكانى و ابن بدران از علماى اهل سنت پذيرفته‏اند. دليل آن‏ها اين است:

ان لاكثر آيات القرآن الكريم قابلية ان تكون مصدرا للاستنباط; (56)

به درستى كه بيش‏تر آيات قران مى‏تواند منبع استنباط قرار گيرد.

شرط هشتم: شناخت‏سنت

شناخت‏سنت از جمله شرايط اجتهاد است. نسبت‏به سنت نيز دو نوع شناخت قابل تصور است. يك دسته شناخت‏هايى است كه ماهيتى اصولى دارند، مانند تعريف سنت، قلمرو سنت، راه‏هاى دست‏يابى به سنت، ارتباط سنت‏با قرآن، راه‏هاى حل تعارض روايات و قواعد آن و... . دسته دوم، شناخت‏هايى است كه ماهيتا اصولى نيستند، اما در عين حال براى اجتهاد مورد نياز مى‏باشند، مانند شناخت احاديث الاحكام، آشنايى با لحن و ادبيات روايات، شان نزول‏هاى روايات و... . مقصود از شناخت‏سنت در اين‏جا - كه آن را به صورت مستقل به عنوان شرط اجتهاد قلمداد كرده‏ايم - شناخت‏سنت از نوع دوم است و گرنه نوع نخست‏به عنوان زير مجموعه اصول جاى خواهد گرفت.

در پاسخ به اين پرسش كه آيا حفظ كردن احاديث لازم است؟ نراقى مى‏گويد:

ان المراد بمعرفة الحديث ان يعرف موضع كل خبر و ان هذا الحكم لو كان فيه خبر لكان فى اى موضع و يكون مستانسا بالاحاديث; (57)

مراد از شناخت‏حديث اين است كه جاى هر خبر را بداند و نيز اگر در حكم خبرى وجود دارد بداند در چه موضوعى قرار گرفته و هم‏چنين با احاديث انس داشته باشد.

و نيز مى‏گويد:

و لايشترط حفظ الاحاديث‏بل يكفى ان يكون عنده من الاصول المصححة ما يجمعها; (58)

حفظ احاديث‏شرط نيست، بلكه اين كافى است كه نزد او اصول صحيحى (كتاب‏هاى روايى معتبر) كه روايات را در خود جاى داده‏اند وجود داشته باشد.

شرط نهم: عدم بهره‏گيرى از روش و قواعد فلسفى و علوم مشابه

يكى از ويژگى‏هاى اصول كنونى ما استفاده انبوه از قواعد فلسفى است. اصوليين در جاى جاى اصول براى توجيه يا تبيين مسايل اصولى به قواعد فلسفى پناه برده‏اند تا آن‏جا كه ردپاى فلسفه به وضوح در كتاب‏هاى اصولى مانند كفايه و... مشاهده مى‏شود.

هنگامى كه از به كارگيرى قواعد و روش فلسفى نسبت‏به اجتهاد سخن به ميان مى‏آيد مقصود به كارگيرى آن در حوزه‏اى وسيع است كه هم مرحله توليد انديشه‏هاى اصولى را در بر مى‏گيرد كه عمدتا بحث‏به همين مرحله ناظر است و هم مرحله اعمال قواعد اصولى را، يعنى مرحله‏اى كه استنباط خوانده مى‏شود. پرسش اين است كه آيا واقعا اين بهره‏گيرى به اجتهاد آسيب مى‏رساند؟ و آيا عدم اين بهره‏گيرى شرط اجتهاد است؟ ديدگاه‏ها در اين زمينه چيست؟

پاسخ اين است كه در رابطه با بهره‏گيرى از فلسفه در علم اصول با سه رويكرد مواجه هستيم:

الف) عدم بهره‏گيرى از روش و قواعد فلسفى: طرفداران اين رويكرد خود به دو گروه تقسيم مى‏شوند: يك گروه براى دور ماندن از هر نوع استفاده از آموزه‏هاى فلسفى در اصول و اجتهاد به طرح پيشنهادى افراطى دست زده و گفته‏اند: ضرورت دارد به عنوان پيش شرط اجتهاد از انس‏گرفتن به فلسفه پرهيز نماييم. نراقى در مورد اين گرايش افراطى مى‏گويد:

قيل و يشترط ان لا يكون مستانسا بطريق الحكمة و الرياضى و نحوهما; (59)

گفته شده كه در اجتهاد شرط است كه به شيوه‏هاى فلسفى و رياضى و مانند آن انس نداشته باشد.

گروه ديگر - كه نراقى از آنان است - انس‏گيرى به علومى از اين دست را بى‏اشكال مى‏بينند. از ديدگاه آنان براى اجتهاد تنها اعمال و اجراى روش‏هاى اين علوم مشكل ساز است. نراقى مى‏گويد:

...و هو سهو فان الانس بمثلها لاينافى الانس بطريقة الفقهاء نعم يجب ان يكون مستانسا بها و لايريد اجراء طريقة ساير العلوم فى الفقة; (60)

شرط انگارى عدم انس به فلسفه و علوم مشابه يك خطا است; زيرا انس‏گرفتن به روش‏هاى اين علوم منافاتى با انس يافتن با روش فقيهان ندارد. البته لازم است‏به روش فقيهان انس داشته باشد و طريقه علوم يادشده را اجرا نكند.

ب) بهره‏گيرى مطلق از روش وقواعد فلسفى: گروهى بى‏مهابا به قواعد فلسفى تن در مى‏دهند پاره‏اى از كتاب‏هاى اصولى نوشته شده در سده اخير رنگ و لعابى به شدت فلسفى به خود گرفته است.

ج) اعتدالى: برخى چون مرحوم علامه طباطبايى نيز راه اعتدال و ميانه را بر گزيده و روش بهره‏گيرى صحيح و به‏جا از قواعد فلسفى را مطرح كرده است. نقد خلط ميان قضاياى حقيقى و اعتبارى به عنوان يك انديشه به نام ايشان رقم خورده است. وى پاره‏اى از مباحث موجود در اصول را ناشى از چنين اشتباه و خلطى قلمداد مى‏كند.

اصوليين به رغم طرح چنين انديشه‏اى از سوى علامه طباطبايى هم‏چنان دست‏به كار چنين خلطى مى‏باشند، لذا دانش اصول هم‏چنان صحنه تاخت و تاز اين قواعد فلسفى است; زيرا ابعاد انديشه خلط ميان قضاياى حقيقى و اعتبارى به درستى بر عالمان اصول آشكار نشده است.

امام خمينى رحمه الله نيز انديشه اعتدال را برگزيده است. با مراجعه به اصول امام و بازشناسى مكتب اصولى ايشان مى‏فهميم كه در چه مواردى بايد از قواعد فلسفى بهره جست و در چه مواردى نبايد از فلسفه بهره گرفت. تحليل روش حضرت امام رحمه الله ابعاد ناشناخته قاعده عدم خلط ميان قضاياى حقيقى و اعتبارى را بر ما آشكار مى‏كند. ديدگاه حضرت امام را در سه محور تحليل مى‏كنيم:

محور اول: نفس تحقق اعتبار:

از ديدگاه امام اعتبار شارع به عنوان يك واقعيت مطرح است، يعنى نفس تحقق اعتبار با صرف نظر از ماهيت و متعلق اعتبار، يك امر حقيقى و تكوينى است نه يك امر اعتبارى صرف، آن‏چنان كه موجود خيالى از اين جهت كه علائم و ويژگى‏هاى وجود خاص خارجى را ندارد يك موجود تخيلى است ولى از اين بابت كه سابقا در ذهن نبوده و اكنون موجود شده، يك وجود واقعى است. در اعتبارات شرعى نيز با اعتبار شرع، حقيقتى واقعى و تكوينى پا به عرصه واقعيت مى‏گذارد و يك امر واقعى شكل مى‏گيرد; زيرا اعتبار كردن، فعل شارع است و فعل يك امر حقيقى و واقعى است.

امام خمينى در مرحله «تحقق اعتبار» به قواعد فلسفى تن در مى‏دهد، زيرا مجراى قواعد فلسفى، عالم وجود، لوازم آن و چگونگى پيدايش يك موجود است، اعتبار هم به عنوان فعل شارع واقعيتى است كه لباس وجود به تن مى‏پوشد، از اين رو مشمول قواعد فلسفى خواهد شد. اين انديشه در اصول امام در بحث امر و نهى تبلور يافته است. مثلا در مكتب اصولى امام، كراهت مبدا نهى است; يعنى نهى كردن يك نوع اعتبار كردن است كه تا وقتى كراهت ايجاد نشود آن نهى تحقق نمى‏يابد. مباحثى نظير بحث اراده، شوق و كراهت در حقيقت از همين ديدگاه فلسفى امام بهره گرفته‏اند كه: نفس تحقق اعتبار شارع به عنوان فعل او يك واقعيت و امر تكوينى است كه مشمول قواعد فلسفى مى‏باشد. (61)

محور دوم: متعلق اعتبار:

در توضيح بايد گفت متعلق اعتبار شارع در حوزه احكام يا به صورت احكام پنج‏گانه تكليفى است مانند حلال و حرام، واجب و مستحب يا احكام وضعى، مانند مالكيت، زوجيت و... . حال موضوعات احكام ياد شده گاهى امور اعتبارى است، مانند نماز كه خود به عنوان موضوعى اعتبارى موضوع براى وجوب (حكم اعتبارى) قرار مى‏گيرد و گاهى هم موضوع حكم اعتبارى، يك قضيه واقعى و خارجى است. اكنون بايد دانست اعتبارى بودن يك قضيه به لحاظ حكم است نه به لحاظ موضوع; يعنى در قضيه اعتبارى - مقابل قضيه حقيقى - هميشه حكم اعتبارى است‏خواه موضوعش اعتبارى باشد يا واقعى.

از ديدگاه حضرت امام رحمه الله احكام و قواعد فلسفى نسبت‏به حكم (متعلق اعتبار) جريان نمى‏پذيرد. ايشان در اين زمينه برخى از اصوليين را كه در ارتباط با حكم بدين قواعد تن در داده نقد كرده است كه در زير به قواعد به كار رفته در اين حوزه و نقد امام نسبت‏به آن‏ها اشاره مى‏كنيم.

قاعده اول: يكى از قواعد فلسفى اين است كه خود ذات، قابل جعل، ولى لوازم آن جعل بردار نيست‏بلكه با جعل ذات، لوازم ذاتى نيز خود به خود تحقق مى‏يابند. مثلا سببيت لازمه ذاتى سبب است، با ايجاد سبب، سببيت نيز كه لازمه ذاتى اوست تحقق مى‏پذيرد، ولى امام معتقدند اين قاعده به امور تكوينى مربوط مى‏شود، يعنى اين سبب واقعى و تكوينى است كه هر گاه ايجاد شود سببيت‏به عنوان لازمه او تحقق مى‏پذيرد و چنين قاعده‏اى را نبايد دست مايه استدلال‏هاى خويش در رابطه با مسائل تشريعى قراردهيم ايشان در اين‏باره چنين فرموده‏اند:

و من موارد الخلط بين التكوين و التشريع ما يقال: ان السببية مما لا تقبل الجعل; لا تكوينا و لا تشريعا، بل الذي يقبله هو ذات السبب و وجوده العيني. و اما السببية فهي من لوازم ذاته; فان السببية عبارة عن الرشحة والاضافة القائم بذات السبب التي تقتضي وجود المسبب و هذه الرشحة والاضافة من لوازم الذات; (62)

يكى از موارد خلط ميان تكوين و تشريع، سخنى است كه گاه در مورد سببيت گفته مى‏شود مبنى بر اين كه از مواردى است كه قبول جعل نمى‏كند نه تكوينا و نه تشريعا، بلكه آن‏چه قبول جعل مى‏كند ذات سبب و وجود عينى او است; ولى سببيت از لوازم ذات سبب است. سببيت عبارت است از يك رشحه و اضافه قائم به ذات سبب; رشحه و اضافه‏اى كه وجود مسبب را اقتضا مى‏كند و اين رشحه و اضافه از لوازم ذات است.

قاعده دوم: يكى ديگر از قواعد فلسفى كه در اصول بدان استناد شده اين است كه رفع و جعل امور انتزاعى به صورت استقلالى انجام نمى‏گيرد، بلكه تابع رفع و جعل منشا انتزاع خويش مى‏باشند، مانند فوقيت و تحتيت كه هر يك از امور انتزاعى به شمار مى‏آيند و تنها منشا انتزاع آن‏ها قابل جعل و رفع است. پيداست كه نتيجه به كارگيرى اين ديدگاه فلسفى در علم اصول سبب مى‏شود كه شرطيت و مانعيت را - كه يكى از مباحث مهم اصولى است - به دليل انتزاعى بودن قابل رفع و جعل ندانيم. ولى حضرت امام از جمله كسانى است كه در سايه تلقى صحيح از اين قاعده و عدم جريان آن در معتبر (حكم شرعى) معتقد است كه شارع مى‏تواند شرط و مانع را به طور مستقل جعل كند و نفى اين جعل را ناشى از اشتباه ميان امور تكوينى و تشريعى مى‏داند. ايشان در اين باره و در نقد يكى از عالمان اصول چنين مى‏گويد:

انه كثيرا ما يقع الخلط بين الامور التكوينية والتشريعية; فيسري الغافل الحكم من التكوين الى التشريع... فجعل هذا الحكم التكويني مقياسا للامور التشريعية، فقايس الامور التشريعية بالامور التكوينية. فذهب الى امتناع جعل الجزئية والشرطية والمانعية للمامور به و رفعها عنه استقلالا، و زعم ان جعلها بجعل منشا انتزاعها كالامور التكوينية، مع ان القياس مع الفارق. و توضيح ذلك: ان الامور الاعتبارية تابعة لكيفية اعتبارها...; (63)

خلط كردن ميان امور تكوينى و تشريعى بسيار رخ مى‏دهد و در نتيجه آن، ناآگاه حكم را از تكوين به تشريع سرايت مى‏دهد...او يك قانون تكوينى كه در تكوينيات جعل و رفع امور انتزاعى به جعل و رفع منشاهاى آن‏ها است را مقياسى براى امور تشريعى قرار داده، و تشريع را با تكوين قياس كرده است و بر اين پايه مى‏گويد جعل جزئيت و شرطيت و مانعيت‏براى ماموربه و رفع آن‏ها از آن به صورت مستقل ممتنع است و مى‏پندارد كه جعل اين امور به جعل منشا انتزاع آن‏ها است، درست مانند امور تكوينى، با اين‏كه قياس مع الفارق است. توضيح اين‏كه امور اعتبارى تابع چگونگى اعتبار كردن آن‏ها است... .

قاعده سوم: قاعده فلسفى ديگر كه در رابطه با متعلق اعتبار (حكم شرعى) مورد استفاده برخى از اصوليين قرار گرفته و از ديدگاه امام دچار اشتباه گشته‏اند، قاعده تضاد ميان احكام پنج‏گانه شرعى است. اين عده با سرايت دادن قاعده فلسفى تضاد به احكام شرعى معتقدند دو حكم شرعى، دو امر وجودى مى‏باشند كه اجتماع آن‏ها در يك موضوع موجب تضاد خواهد شد.

حضرت امام از آنجا كه اين احكام را امور اعتبارى مى‏دانند چنين نسبتى را ميان احكام پنج‏گانه نپذيرفته‏اند; زيرا قواعد و حقايق فلسفى تنها در مسايل تكوينى جارى است نه در ميان امور اعتبارى.

محور سوم: موضوع حكم:

مرحوم امام على‏رغم اينكه به كارگيرى اين قواعد را در رابطه با متعلق اعتبار (حكم شرعى) ناصحيح و ناشى از خلط ميان امور تكوينى و اعتبارى دانسته است، ولى در تبيين موضوع حكم از ابزار فلسفه و قواعد آن استفاده كرده‏اند; يعنى مى‏توان مرحله‏اى را كه موضوع در آن تصور شده تحليل نمود كه آيا اعتبار كننده فرد خارجى موضوع را تصور كرده و آن را موضوع حكم خويش قرار داده يا وجود ذهنى يا طبيعت موضوع را در نظر گرفته است؟ به بيان ديگر اگر چه ممكن است اعتبار كننده توجهى به اين مسايل نداشته باشد ولى تحليل‏گر اصولى مى‏تواند موضوع حكم را چنين تحليل كند كه امر هر گاه به عنوان تعلق گيرد هر يك از سه احتمال ياد شده ممكن است.

مرحوم امام، موضوع احكام را طبيعت عناوين مى‏داند نه وجود خارجى يا وجود ذهنى موضوع و اين مهم را با استفاده از ابزارهاى فلسفى به اثبات مى‏رساند. ايشان در رد تعلق حكم به وجود خارجى چنين استدلال كرده‏اند: تا پيش از تحقق وجود خارجى چيزى وجود ندارد تا حكم بدان تعلق گيرد، بعد از تحقق وجود خارجى نيز تعلق حكم بدان تحصيل حاصل است. هم چنين در ارتباط با نفى موضوعيت وجود ذهنى گفته‏اند: تحقق وجود ذهنى در خارج با وصف ذهنى بودن امكان پذير نيست و حكم به چيزى كه قابل تحقق نيست تعلق نمى‏گيرد. به روشنى پيداست كه برهان محال بودن تحصيل حاصل يا تحقق وجود ذهنى با وصف ذهنى بودن در خارج در شمار استدلال‏هاى فلسفى است. ايشان در جاى جاى اصول، مانند بحث اجتماع امر و نهى و ترتب، از اين قاعده (تعلق الامر بالطبيعة) كه بر گرفته از فلسفه است، استفاده كرده‏اند.

نتيجه اين كه از ديدگاه ايشان استفاده از قواعد فلسفى در مورد اصل اعتبار به عنوان فعل شارع و نيز در حوزه شناخت نوع موضوع بلامانع است، ولى در تبيين متعلق اعتبار كه همان حكم شرعى است هرگز نبايد به سراغ فلسفه رفت; همان طور كه استفاده از ابزار فلسفه و دقت‏هاى عقلى در حوزه‏هاى ديگرى كه مربوط به موضوع است مانند مفهوم موضوع و مصداق آن كارى ناصواب است، بلكه ملاك در تشخيص مفهوم و مصداق موضوع همان فهم عرفى است.

شرط دهم: شكاك نبودن و عادت به توجيه‏گرى و تاويل‏گرايى نداشتن

مجتهدانى كه در تكاپوى دقت و احتياط، به شكاكى يا توجيه‏گرى غير معمول دچار مى‏گردند به رغم شخصيت فرهمند، انديشمند يا خلاقى كه ممكن است داشته باشند ظرفيت مناسب براى اجتهاد را در خود ندارند; چرا كه يكى از زمينه‏هاى اصلى را در اجتهاد نمى‏توانند به دست آورند. در واقع آن‏ها از درك عرفى متون ناتوان هستند و به جاى آن‏كه از دروازه‏هاى روشن عرف به درك و فهم روايات نايل آيند در كوچه پس كوچه‏هاى وسواس و دقت گم مى‏شوند. نراقى به ضرورت اين شرط توجه نشان داده است و مى‏گويد:

ان لايانس بالتوجيه و التاويل فانه ربما يجعل ذلك الاحتمالات البعيدة من الظواهر; (64)

مانوس نبودن به توجيه‏گرى و تاويل‏بردن، شرط اجتهاد است. اين حالت چه بسا احتمال‏هاى دور را در چشم شخص از ظواهر قرار دهد.

وحيد بهبهانى پيش از نراقى به اين شرط توجه نموده و مى‏گويد:

الا يانس بالتوجيه و التاويل فى الآية و الحديث الى حد يصير المعانى الموولة من جملة المحتملات للظاهر المانعة عن الاطمئنان به كما شاهدنا من بعض و لايعود نفسه بتكثير الاحتمالات فى التوجيه فانه ايضا ربما يفسد الذهن; (65)

انس گرفتن به توجيه و تاويل نسبت‏به آيه و حديث تا آن‏جا كه موجب شود معانى تاويلى در زمره معانى محتمل براى ظاهر آن‏ها قرار گيرد و در نتيجه اطمينان به ظاهر از ميان برود (آن‏گونه كه از برخى مشاهده مى‏كنيم) شرط اجتهاد است. نبايد خويش را به تكثير احتمالات در توجيه عادت دهد كه اين نيز ذهن را فاسد مى‏سازد.

شرط يازدهم: عدم افراط و تفريط در فتوا

اگر چه شجاعت علمى را بايد از نيازهاى حتمى مفتيان دانست، ولى اگر اين خصلت نيكوى روان آدمى به بى‏مهاباگرى و جرات يابى‏هاى بى‏ضابطه و قانون بدل گردد، نتيجه‏اى متفاوت به بار خواهد نشاند. فتاوايى كه بوى اوج‏گيرى‏هاى آنى و لحظه‏اى را مى‏دهند بيش از آن‏كه از ارزش علمى برخوردار باشند، روايت‏گرانى هستند از لحظات طوفانى و غليان‏هاى احساسى. از سوى ديگر عدم برخوردارى از حس اعتماد به نفس و استحكام روحى مناسب براى ابراز نظريات و فتاواى جديد نيز راهى به سمت پويايى فقهى و تحرك اجتهادى نخواهد يافت. كسانى كه در كنف وضعيتى تاريخى از احتياطهاى بى‏دليل، سر بزير و تهى از هر انگيزه پيش برنده به تكرارى غير عالمانه و مقلدانه بسنده مى‏كنند مسلما به جاى خدمت‏به فقه، زنجيرى برپاى آن خواهند شد. گاه اين احتياطها در رشدى تصاعدى بى آن‏كه ما را مطلع سازند تنها فضاى تنفسى را هر روز بيش از گذشته تنگ مى‏كنند. اين دسته از احتياطها چون آجرهايى مى‏مانند كه هر نسل رديفى بر آن مى‏چيند و بر ارتفاع آن مى‏افزايد. دستگاه احتياط آفرين تاريخى ما عادت دارد كه هر روز گامى به جلو بردارد و كم‏تر مى‏كوشد تا اين گام‏ها را نسبت‏به ميزان احتياطهاى انجام شده در فقه بسنجد. به اين ترتيب حاصل كار افزايش بى رويه احتياط، كاهش نقش پويايى و پيش روندگى اجتهاد خواهد بود. نراقى به اين شرط نيز توجه نموده است:

الا يكون جريئا فى الفتوى غاية الجرئة فيخرب الدين و لا مفرطا فى الاحتياط فيهمل احكام الشرع المبين; (66)

شرط است كه در فتوا دهى به نهايت جرات دچار نشود كه دين ويران مى‏گردد و به افراط در احتياط نيز فرو نغلطد كه احكام شرع مبين، معطل و بى‏خاصيت مى‏شود.

شرط دوازدهم: تاريخ‏شناسى فقه

علم الزاما آن چيزى نيست كه در دسترس قرار دارد، مسير اصلى و پررنگ علم ممكن است ما را از فهم و دست‏يابى به نكات و رگه‏هاى انديشه‏هاى برتر كه در دل يك دانش پديد آمده، اما در شرايط ويژه، فروكش كرده‏اند باز دارد. آشنايى با تاريخ تطور فقه به انديشمندان امكان مى‏دهد تا:

1. از انحرافات اساسى كه گريبان‏گير آن شده‏اند بى‏خبر نمانند و تفكر خود را صرفا در حوزه داورى‏هاى عمومى نسبت‏به آن دانش سامان نبخشند.

2. انديشه‏ها و ايده‏هاى نابى را كه در فرايند تطور دانش فقه بروز كرده، اما تعقيب نشده‏اند مورد توجه قرار دهند.

البته برخى از مكاتب فقهى به تاريخ فقه و مسايل آن بى‏توجه هستند و به استدلال‏هاى محض و غير متكى به تاريخ تكيه مى‏كنند كه اين خود يك روش است. مكاتبى كه روش توجه به تاريخ را برگزيده‏اند، از نظر ميزان و سطح اين توجه و نيز چگونگى فهم تاريخ و روش دست‏يابى به واقعيت‏هاى آن، با يكديگر اختلاف پيدا مى‏كنند و به تعداد و تناسب آن‏ها روش‏هاى متعدد تاريخى شكل مى‏گيرد.

اگر چه فقيهان و از جمله نراقى رسما از تاريخ‏شناسى فقه به عنوان شرط اجتهاد نامى به ميان نياورده‏اند، ولى جا دارد به بررسى ضرورت و نقش آن در اجتهاد بپردازيم و ثمرات و نتايج آن را در فقه و اجتهاد آشكار و مدلل سازيم!

شرط سيزدهم: مانوس بودن با ادبيات فقها و شيوه استدلال آنان

يكى از شرايط اجتهاد آشنايى با زبان و ادبيات فقها و روش‏هاى استدلالى آن‏ها است. فقها پل ارتباطى ما با دوران امامان در دو زمينه زير به حساب مى‏آيند:

نخست: آن‏كه فقها در تاريخ فقه، نقشى واسطه‏اى را در فهم فرازهايى از منابع فقه به عهده دارند.

دوم: آن‏كه آن‏ها نقشى واسطه‏اى را در دست‏يابى به فرازهايى از فقه ايفا مى‏كنند. برخى از شهرت‏ها و اجماع‏ها نانوشته‏هايى هستند كه در فتاواى آن‏ها منعكس شده است و خود عرصه‏هايى هستند كه اجتهاد در آن‏ها و با توجه به آن‏ها و تحت تاثير مستقيمشان شكل مى‏گيرد.

وحيد بهبهانى در اين زمينه مى‏گويد:

و من الشرائط، معرفة فقه الفقهاء و كتب استدلالهم و كونه شرطا غير خفى على من له ادنى فطانة; (67)

يكى از شرايط، شناخت فقه فقها و كتاب‏هاى استدلالى آن‏ها است و شرط بودن اين شناخت‏بر كسى كه كمترين بهره فطانت را دارد مخفى نيست.

نراقى نيز اين شرط را پذيرفته است. وى مى‏گويد:

و دليل اشتراط الانس بلسان الفقهاء ظاهر اذ غير المستانس قد يغفل عن المراد; (68)

و دليل شرط بودن انس به زبان فقها آشكار است زيرا كسى كه از اين انس بى بهره است گاه از مراد غافل مى‏ماند.

شرط چهاردهم: علوم سه گانه معانى، بيان و بديع

نقش دانش‏هاى سه گانه پيش گفته را در اجتهاد در سه زمينه مى‏توان رد يابى كرد:

يكم: در اختيار نهادن نشانه‏هاى عدم صدور; اگر به رواياتى برخورديم كه به لحاظ ادبى دچار درهم ريختگى و انحطاط لفظى باشد، اين وضعيت مى‏تواند يك نشانه و قرينه باشد و ما را در جستجو براى اطمينان به عدم صدور مدد رساند.

دوم: در اختيار نهادن نشانه‏هاى صدور; وجود فصاحت و بلاغت‏خود قرينه‏اى است‏بر صدور روايات. وحيد بهبهانى در اين زمينه مى‏گويد:

ربما يحصل العلم من جهة الفصاحة و البلاغة بكون الكلام عن الامام عليه السلام فمن هذه الجهة ربما يكون لهما مدخلية فى الاشتراط بل البديع ايضا; (69)

گاه از گذر فصاحت و بلاغت مى توان علم يافت كه سخن از امام عليه السلام است از اين نظر چه بسا اين دو - معانى و بيان بلكه بديع از شرايط اجتهاد به شمار مى‏روند.

سوم: گشودن راه به سوى عمق معانى آيات و روايات; هر متن كه توسط فردى داراى ذوق سليم تنظيم شده است از خصلت هاى ادبى و همه فهم نويسنده سرشار است. تنها با راه‏يابى به اين خصلت‏ها و درك اين كليدواژه‏هاى عمدتا شخصى مى‏توان به عمق آن متن راه يافت. آيات و روايات نيز از اين قاعده مستثنا نيستند و به دست آوردن اين گلوگاه‏هاى معناساز و بدايع فردى و ذوقى به كار رفته در آن‏ها راهى تازه را در دست‏يابى به معانى روايات خواهد گشود.

دقت در بدايع ادبى و آرايه‏هاى لفظى كه در آيات و روايات به كار برده شده مجالى فراخ را به خود اختصاص داده است كه متاسفانه اين مقوله در تنگناى مباحث كليشه‏اى و تقليدى كلاسيك علوم معانى، بيان و بديع; طراوت و شادابى خود را از دست داده است!

نراقى ديدگاهى متفاوت با استاد خود يعنى وحيد بهبهانى در زمينه علوم سه گانه دارد وى مى‏گويد:

فالحق ان الثلاثة من المكملات; (70)

حق اين است كه اين علوم براى اجتهاد مكمل - و نه پيش شرط - مى‏باشند.

شرط پانزدهم: علم منطق

آيا منطق شرط اجتهاد است؟ عالمان در پاسخ به اين سؤال به دو دسته تقسيم شده‏اند:

دسته اول: آن‏ها معتقدند كه در فرايندهاى اجتهادى به منطق نيز نيازمنديم و نوعى وابستگى علمى به دانش منطق نيز در اجتهاد وجود دارد. اين اعتقاد بر اين باور استوار گشته است كه عقل و تكاپوى عقلى، بخش غير قابل تفكيك دانش فقه و عمليات اجتهاد مى‏باشد و از آن‏جا كه منطق عصاى دست عقل و نوعى تضمين براى ايمن بودن از خطاروى‏هاى عقلى است، اجتهاد نيز به شدت به منطق نياز دارد تا فرايندهاى عقلى را با تضمينى مناسب در استخدام داشته باشد. نراقى در اين خصوص مى‏گويد:

ان الدليل...على اشتراط المنطق ان استخراج النظر من الماخذ يحتاج الى الاستدلال و هو لايتم الا به; (71)

دليل بر شرط بودن منطق اين است كه استخراج نظر از ماخذ به استدلال و استدلال به منطق نيازمند است.

دسته دوم: پاره‏اى از فقيهان برآنند كه منطق، قياس‏ها و اشكال طراحى شده در آن نقشى شايان توجه را در اجتهاد بر جاى نمى‏نهند; چرا كه انسان ذاتا موجودى منطقى است و شكل انديشيدن و طرز تفكر او داراى همه آن خصلت‏هايى است كه منطق كوشيده است آن‏ها را توصيف كند. ابن تيميه مى‏گويد: هوشمند را به منطق نيازى نيست و كم هوش را قاعده‏هاى آن سودى نمى‏بخشد. (72)

آقاى خوئى از اين دسته است. او مى‏گويد:

لاتوقف للاجتهاد عليه اصلا لان المهم في المنطق انما هو بيان ماله دخالة في الاستنتاج من الاقيسة والاشكال كا عتبار كلية الكبرى وكون الصغرى موجبة في الشكل الاول مع ان الشروط التي لها دخل في الاستنتاج مما يعرفه كل عاقل حتى الصبيان، لانك اذا عرضت على اي عاقل قولك هذا حيوان وبعض الحيوان مؤذي لم يتردد في انه لاينتج ان هذا الحيوان مؤذ و على الجمله المنطق انما يحتوى على مجرد اصطلاحات علمية لاتمسها حاجة المجتهد بوجه; (73)

اجتهاد به هيچ روى وابسته به منطق نيست، زيرا آن‏چه در منطق مهم مى‏باشد بيان اشكال و قياس‏هايى است كه در نتيجه‏گيرى دخالت دارند، مثل اين حكم كه در شكل اول بايد كبرا كلى و صغرا موجبه باشد با اين‏كه هر عاقل بلكه حتى كودكان اين شروط را خودبه‏خود مى‏دانند; مثلا اگر به يك عاقل، اين سخن را عرضه كنى كه اين حيوان است و برخى از حيوانات اذيت كننده مى‏باشند آن را بدون ترديد در بردارنده اين نتيجه نمى‏داند كه اين حيوان اذيت كننده است. چكيده سخن اين كه منطق صرفا اصطلاحاتى است علمى كه مجتهد به هيچ وجه به آن نياز ندارد.

در پاسخ بايد گفت كه اگرچه انديشمند در انديشيدن بى آن‏كه مجبور باشد خود را با قاعده‏اى مشخص طراز كند مى‏تواند از پس معادلات و معضلات پيچيده برآيد، ولى گاه - در توى در توى معادلات ذهنى به هم گره خورده و در هزار پيچ مسايل در هم تنديده - نگاهى از بالا و از قبل تضمين شده مى‏تواند، نقشى موثر را ايفاء نمايد و به عنوان ضمانتى قابل اتكا عمل كند .اين‏جاست كه نقش منطق و كاركرد آن اهميت‏خود را باز مى‏يابد.

همين پاسخ را نراقى به شبهه ياد شده كه پيش از مرحوم خوئى نيز مطرح بوده - داده است. او مى‏گويد:

و كون الاستدلال بالشكل الاول او القياس الاستثنائى بديهيا وتحصيل النتائج من المقدمات طبيعيا لا ينافى الاحتياج فيما عرض الذهن مرض الاعوجاج و الغفلة بسبب الشبهات; (74)

لازمه بديهى بودن استدلال به شكل اول يا قياس استثنايى و طبيعى بودن تحصيل نتايج از مقدمات آن، نياز به منطق را در آن‏جا كه بيمارى كج‏نگرى يا غفلت‏به سبب شبهات بر ذهن عارض گردد، نفى نمى‏كند.

شرط شانزدهم: شناخت اجماع

بسيارى ازعالمان شيعه وسنى آشنايى به موارداجماع را ضرورى وشرط دانسته و در وجه آن گفته‏اند فتوانبايد به ناسازگارى با اجماع دچار شود. (75)

قد يتوهم ان تحقق المعرفة بالاجماعات امر سهل يمكن الحصول عليه من خلال تامل قليل و مطالعة يسيرة و لكن الحقيقة ان حصول هذه المعرفة قد تحتاج الى تحقيق عميق و تتبع دقيق اذ ليس كل اجماع معروف اجماعا واقعيا و متضمنا لملاك الكشف عن السنة كما ان الاجماعات الواقعية ليست منحصرة فى الاجماعات المعروفة بل ربما يكون اجماع مشهورا لا اساس له كما ان عكس ذلك كان محتملا.

و بما ان المفتى لابد ان لايقع فى المخالفة مع الاجماعات يجب عليه ان تتعرف عليها و من هناذهب الكثير من علماء الاصول الى ضرورة المعرفة بالاجماع و قالوا فى ذلك ان الفتوى لابد ان لا تكون مخالفة للاجماع. هذا و... .

نراقى ضمن اهميت دادن به اجماع آن را شرط نمى‏داند و مى‏گويد:

لايخفى ان معرفة كون المسالة اجماعية لايحصل الابعد الاجتهاد... نعم يشترط معرفة طريق حصول الاجماع و حجيته و هو من الاصول; (76)

مخفى نماند شناخت اجماعى بودن يك مساله در مرحله بعد از اجتهاد و نه به عنوان شرط اجتهاد انجام مى‏گيرد...بلى شناخت راه دست‏يابى به اجماع و بررسى حجيت آن شرط اجتهاد است ولى اين در علم اصول انجام مى‏گيرد.

پى‏نوشت‏ها:

1. كشف الغطاء، ج 1، ص 63.

2. نجفى، جواهر الكلام، ج 7، ص 405.

3. لايجوز له ان يقول لاتقليد فى الموضوع لشمول جميع الادلة بهذ الاستنباط ايضا» (عوائد الايام، ص 193).

4. ملااحمدنراقى، مستند الشيعه، ج 1، ص 121.

5. سبزوارى، مهذب الاحكام، ج 11، ص 436.

6. ملااحمد نراقى، مناهج الاحكام و الاصول، ص 265.

7. ر.ك: همان، ص 266.

8. همان.

9. همان.

10. ر.ك: قمى، قوانين، ص 367 و ارشاد الفحول، ص 252.

11. الفوائد الحائرية، ص 336.

12. ملااحمدنراقى، مناهج الاحكام و الاصول، ص 2.

13. امام خمينى، الرسائل، ج 2، ص 97.

14. ملااحمد نراقى، عين الاصول، ص 218.

15. همان، مناهج الاحكام، ص 266.

16. همان.

17. همان.

18. همان.

19. همان.

20. همان.

21. همان.

22. همان.

23. همان.

24. همان.

25. معالم، ص 240; قمى، قوانين، ص 376 و تنقيح، ج 1، ص 25.

26. وحيد بهبهانى، الرسائل الاصولية، ص 97.

27. التنقيح، ج 1، ص 25.

28. امام خمينى، الرسائل، ج 2، ص 97.

29. وحيد بهبهانى، الفوائد الحائرية، ص 337.

30. همان.

31. ملااحمد نراقى، مناهج الاحكام و الاصول، ص 265.

32. همان.

33. وحيد بهبهانى، الفوائد الحائرية، ص 337.

34. ملااحمد نراقى، مناهج الاحكام و الاصول، ص 265.

35. وحيد بهبهانى، الفوائد الحائرية، ص 337.

36. ملااحمد نراقى، همان، ص 265.

37. امام خمينى، الرسائل، ج 2، ص 98.

38. ملااحمد نراقى، مناهج الاحكام و الاصول، ص 276.

39. همان.

40. همان.

41. همان.

42. همو، عين الاصول، ص 224.

43. گفتنى است اين‏ها غير از آن دو رويكردى است كه به اخباريان و نراقى نسبت داديم.

44. امام خمينى، الرسائل، ج 2، ص 98.

45. خوئى، التنقيح، ج 1، ص 26.

46. همان.

47. شهيد ثانى، الروضة البهية، ج 3، ص 66.

48. ملااحمد نراقى، عين الاصول، ص 226.

49. همو، مناهج الاحكام و الاصول، ص 268.

50. امام خمينى، الرسائل، ج 2، ص 99.

51. همان.

52. خوئى، التنقيح، ج 1، ص 21.

53. ملااحمد نراقى، عين الاصول، ص 226.

54. نشر النبود، ج 2، ص 319; المواقعات للشاطبى، ج 3، ص 352; الاصول العامة للفقه المقارن، ص 575.

55. ملااحمد نراقى، عين الاصول، ص 226.

56. المدخل الى مذهب احمد، ص 180; ارشاد الفحول، ص 250.

57. ملااحمد نراقى، مناهج الاحكام و الاصول، ص 265.

58. همو، عين الاصول، ص 227.

59. همو، مناهج الاحكام و الاصول، ص 269.

60. همان.

61. براى نمونه مراجعه شود به مبحث نهى در كتاب‏هاى اصولى امام يا بحث امام در خصوص اراده در مبحث تجرى.

62. امام خمينى، الرسائل، ج 2، ص 116- 117.

63. همان، ص 116.

64. ملااحمد نراقى، مناهج الاحكام و الاصول، ص 268.

65. وحيد بهبهانى، الفوائد الحائريه، ص 341.

66. ملااحمد نراقى، مناهج الاحكام و الاصول، ص 268.

67. وحيد بهبهانى، الفوائد الحائرية، ص 34.

68. ملااحمد نراقى، مناهج الاحكام و الاصول، ص 267.

69. وحيد بهبهانى، الفوائد الحائرية، ص 341.

70. ملااحمد نراقى، مناهج الاحكام و الاصول، ص 267.

71. ملااحمد نراقى، مناهج الاحكام و الاصول، ص 265.

72. قرضاوى، الاجتهاد فى الشريعة الاسلامية، ص 53.

73. خوئى، التنقيح، ج 1، ص 25.

74. ملااحمد نراقى، مناهج الاحكام و الاصول، ص 265.

75. مفاتيح الاصول، ص 577.

76. ملااحمد نراقى، مناهج الاحكام و الاصول، ص 267.