نعمت عبارت است از هر خير و لذت و سعادتى، بلكه هر مطلوب و گزيدهاى.
و آن بر دو گونه است:
1- آنچه لذاته مطلوب است نه براى غير آن، و فوق آن غايتى ديگر نيست.
اين گونه نعمت مخصوص به سعادت اخروى است كه بىپايان است، يعنى لذت نظر به وجه الله، و سعادت لقاء او، و ديگر لذات بهشت از بقائى كه فنا ندارد، و شادى و سرورى كه در آن غم نيست، و علمى كه جهل با آن نيست، و غنائى كه فقر از پى ندارد و غير اينها.اين نوع نعمتبراى رسيدن به غايتى ديگر نيست، بلكه لذاته مطلوب است، و نعمتحقيقى و لذت واقعى است.و از اينرو رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «عيشى (زندگانى خوشى) نيست مگر عيش آخرت» .و غالب اين نعمت و سعادت و قويتر و شريفتر آن لذت و بهجت عقلى است نه جسمانى - چنانكه اين معنى پوشيده و پنهان نيست - و تنها عقل آن را ادراك مىكند، و براى گوش و چشم و بويائى و شكم و دامن حظ و بهرهاى در آن نيست.
2- آنچه براى غير آن قصد شود، يعنى براى غايتى خواسته شود كه آن لذاته مطلوب است، خواه اين غير بخودى خود مطلوب باشد يا نه.و اين بر چهار قسم است:
قسم اول - كه نزديكترين و خاصترين است: فضائل نفسى است كه در اين كتاب ذكر شد، و جامع علم و عفت و شجاعت و عدالت است، و با اينكه خود اينها موجب لذتاند، همچنين وسيلهاند براى نعمتى كه آن غايت غايات استبدون وساطت وسيلهاى ديگر.و به اين دليل گفتيم: آنها نزديكترين و خاصترين وسائلاند.و شريفترين آنها علم است، و اشرف افراد علم: علم به خدا و صفات او و ملائكه و رسولان اوست، و علم به احوال جهان ديگر، و علم رفتار كه راجع به علم اخلاق است، زيرا اين علم بدون وساطت چيزى ديگر به سعادت حقيقى رهنمون مىشود، و ديگر علوم از اين حيث مقصودند كه وسائل رسيدن به اين علماند.و اين فضائل در دنيا و آخرت لذت آور و سودمندند، يعنى به راحت هر دو سرا رهنمون مىشوند، و در همه احوال نيكو و زيبا و پسنديدهاند.و ضد آنها - يعنى جهل و اخلاق بد - در دو جهان الم انگيز و مطلقا زشت است.و ساير صفات جامع اين اوصاف نيست.زيرا خوردن طعامهاى نيكو و لذيذ هر چند موجب لذت و نفع يعنى راحت و خوشى در زمان حال است، و ليكن به مال زيان مىرساند، و ترك شهوتها به عكس اين است.
اما لذت معرفت و فضائل اخلاقى جاويدان و همراه آدمى است و هيچگاه زايل نمىشود، نه در دنيا و نه در آخرت، و عقلى استيعنى تنها عقل آنها را ادراك مىكند نه ديگر حواس.و اما لذتهاى ديگر، در بعضى از آنها انسان و بعضى از حيوانات شريكند، مانند لذت غلبه و استيلا كه در شير و پلنگ نيز يافت مىشود.
و در برخى ديگر انسان و ساير حيوانات مشتركند مانند لذت شكم و فرج كه پستترين لذات است، و از اين جهت همه حيوانات حتى كرمها و حشرات در آن شريكند.و هر كه از اين لذت فراتر رفت لذت غلبه و استيلا گريبانگير او مىشود، و اگر از آن هم فراتر رفتبه لذات عقلى ارتقا مىيابد، و لذت معرفتبراى او نزديكترين لذتها مىگردد، بخصوص لذت معرفتخدا و شناخت صفات و افعال او، و اين مرتبه صديقان است، و هنگامى به درجه كمال مىرسد كه حب رياست از دل بيرون رود، كه آخرين چيزى كه از سرهاى صديقان بيرون مىرود حب رياست و جاه است، و از اينرو بكلى ريشه كن كردن آن، به نحوى كه ديگر احساس نشود، تقريبا از توانائى بشر خارج است.
بلى بسا كه لذت معرفت چنان بر احوال آدمى غلبه كند كه احساس لذت جاه و رياست پديد نيايد، و ليكن اين حالت دوام ندارد، بلكه دستخوش سستى و ضعف مىشود، و به حالتبشرى باز مىگردد.و بنابراين، دلها بر چهار گونه است: دلى كه جز خدا دوست نمىگيرد، و جز به او شاد و خوش نمىگردد، و شادمانى او جز به افزونى معرفت و تفكر درباره او نيست، و جز به حب و انس او آرامش نمىيابد.
و دلى كه اغلب احوال او انس به خدا و لذت بردن از معرفت و تفكر درباره اوست، و ليكن در برخى اوقات و احوال به اوصاف بشرى باز مىگردد.و دلى كه در اغلب احوال به جاه و رياست و مال و ديگر شهوات بدنى لذت مىجويد، و در بعضى اوقات از علم و معرفت و حب خدا و انس به او لذت مىبرد.و دلى كه از لذت معرفت و معنى انس به خدا بىخبر و تهى است، و لذت او به رياستها و شهوتهاست.
قسم اول، هر چند وجودش ممكن است ليكن بسيار نادر و كمياب است.
و دوم، نيز نادر است.و راز ندرت اين دو قسم اين است كه: كسى كه لذات او منحصر استبه معرفتخدا و حب و انس او، يا اين گونه لذت بر او غلبه دارد، از پادشاهان آخرت است، و پادشاهان كماند نه بسيار.پس همچنانكه در دنيا پادشاهى و استيلا به ندرت رخ مىنمايد و بيشتر مردم فروترند، همچنين است پادشاهى آخرت از آنرو كه دينا آئينه آخرت است.زيرا دنيا عالم شهادت است و آخرت عالم غيب است، و عالم شهادت تابع عالم غيب است، چنانكه صورت در آئينه تابع صورت ناظر در آئينه است، و آن هر چند در مرتبه دوم وجود است، ليكن در امر ديدار در رتبه اول است، زيرا تو صورت خود را نخست در آئينه مىبينى، سپس خود را مىبينى، پس بواسطه صورتى كه در آئينه هست صورت خود را كه قائم به تستبه طور ثانوى و بر سبيل شباهت و محاكاة مىشناسى.پس تابع در وجود در ديدن و شناختن متبوع مىگردد، و متاخر متقدم مىشود.و اين نوع انعكاس و واژگونى ضرورت اين عالم است.و همچنين عالم ملك و شهادت از عالم غيب و ملكوت حكايت مىكند، و از مردم كسانى هستند كه در آئينه عالم شهادت جز به نظر عبرت نمىنگرند، و در چيزى از عالم ملك نظر نمىكنند مگر اينكه آن را گذرگاهى به عالم ملكوت مىدانند، و عبور آنان عبرت ناميده شده است، و مردم نيز به آن امر شدهاند، چنانكه خداى تعالى مىفرمايد:
فاعتبروا يا اولى الابصار (حشر، 2)
«پس عبرت گيريد اى بينايان و صاحبان نظر!» و از آنان بعضى نابينا و بىبصيرتند و پند و عبرت نمىگيرند، و در عالم ملك و شهادت محبوسند، و بزودى درهاى جهنم به روى آنان گشوده خواهد شد.و اما سوم، بيشتر مردم از اين گونهاند.و اما چهارم، از باده دنيا سرمستند، از آنرو كه بيشتر مردم از ادراك لذت علم كوتاه دست و ناتوانند، يا به سبب نچشيدن آن، كه هر كه نچشيد نشناخت و مشتاق نشد، زيرا شوق فرع ذوق است، و اين يا بواسطه كوتاهى فطرت آنهاست و [يا به سبب] متصف نشدن به صفتى كه از علم لذت مىجويد، همچون كودك شير خوارى كه لذت عسل را درنمىيابد، و جز به شير لذت نمىبرد، حيات درونى آنها نيز همانند طفل است.و يا به علتبيمارى دل يا مرگ آن به سبب پيروى شهوات، مثل بيمارى كه لذت شيرينى را ادراك نمىكند، يا مردهاى كه از ادراك ساقط شده، آنها نيز بواسطه پيروى شهوات همانند بيماران يا مردگانند.
قسم دوم - فضائل بدنى: و آن چهار چيز است: تندرستى، و قوت، و طول عمر، و جمال.
قسم سوم - نعمتهاى بيرون از تن كه با تن نسبتى دارند: و عبارتند از مال، و جاه، و اهل، و بزرگى تبار و خويشان.
قسم چهارم - اسبابى كه از جهتى با فضائل نفسى مناسبت دارد، و به نعمتهاى توفيقى تعبير مىشود، و عبارتند از: هدايت و رشد الهى، و توفيق صواب و سداد از جانب خدا، و تاييد او.
و اين چهار قسم نعمتبعضى به بعضى ديگر بستگى دارد تا منتهى شود به سعادتى كه لذاته مطلوب است.و اين بستگى يا بر سبيل لزوم و ضرورت است، مانند بستگى سعادت آخرت به فضائل نفسى و بدنى، و بستگى فضائل نفسانى به تندرستى، يا بر سبيل نفع و كمك، مانند بستگى فضائل نفسى و بدنى به نعمتهاى خارج از بدن.و وجه مددكار و نافع بودن اين فضائل در تحصيل علم و تهذيب اخلاق و تندرستى روشن و آشكار است. و مددكار بودن جمال در كسب فضائل نفسانى و بدنى بر اين مبناست كه زشت رو ناپسند و نكوهيده است، و طبعها از او نفرت دارد، پس حاجات صاحب جمال به اجابت نزديكتر است، و جاه و منزلتش در دلها وسيعتر است. و همچنين غالبا جمال بر فضيلت نفس دلالت دارد، زيرا چون نور نفس تمام و كامل شود پرتو افشانيش به بدن مىرسد.و از اينرو هوشياران در معرفت مكارم نفس بر هيئتبدن تكيه و اعتماد كردهاند.اما مقصود ما از جمال آنچه برانگيزنده شهوت است نيست، كه اين صفت زنان است، بلكه منظور ما پاك و برى بودن از عيوب و كم و زيادى است، و نيز راستبودن قامت همراه با اعتدال در گوشت و هماهنگى اعضاء و تناسب خلقت چهره است، چنانكه دلها از نگاه كردن به وى نفرت نگيرد.
و اما احتياج فضائل جسمانى و خارجى به نعمتهاى توفيقى، براى اين است كه مراد از توفيقى هماهنگى و الفتبين اراده بنده و قضا و قدر الهى است، بشرط آنكه مراد و مقصود سعادت باشد، و به عبارت ديگر: روى آوردن و توجيه اسباب استبه سوى مطلوب.
و اما هدايت را مراتبى است: مرتبه اول: هدايت عامه، و آن ارائه راه خير و شناساندن آن است.و مرتبه دوم: هدايتخاصه، و آن افاضات پياپى است كه از جانب خدا بر بعضى بندگان، با توجه به مجاهده ايشان، وارد مىشود.و مرتبه سوم:
هدايت مطلقه، و آن نورى است كه در عالم نبوت و ولايت مىتابد، و به توسط اين نور به آنچه عقل را بدان راه نيست هدايت مىشود.و بستگى تحصيل هر خير و فضيلتى به مساعدت قضا و قدر، و به شناخت راه خير، ظاهر و هويداست.
و اما رشد، مراد از آن عنايت الهى است، كه به انسان هنگامى كه به مقاصد خويش روى آورد مدد مىرساند، و او را بر آنچه صلاح وى در آن است تقويت مىكند، و از آنچه تباهى او در آن استباز مىدارد، و اين امر از باطن است.و به عبارت ديگر: رشد هدايتى است كه انگيزه و محرك به سوى سعادت است.و احتياج تحصيل خير و سعادت به آن از مفهوم آن روشن است.
و اما تسديد (توفيق صواب و سداد)، عبارت است از توجيه حركات به سوى مطلوب و آسان شدن آنها بر او، تا بزودى به مقصود برسد.پس هدايتشناخت صرف است، و رشد بيدار كردن انگيزه است تا به حركت در آيد، و تسديد كمك و يارى كردن به وسيله تحريك اعضاء استبه سوى صواب و سداد.و وجه كمك بودن تسديد در طلب خير نيز از خود معناى آن روشن و واضح است.
و اما تاييد، جامع همه اينهاست، زيرا عبارت است از تقويت امر او با بصيرت، پس از اين جهت گوئى از درون است، و به سبب نيرو و صلابت و مساعدت اسباب از بيرون است.و عصمتبه اين نزديك است، و آن عبارت است از امرى الهى كه بواسطه آن در باطن آدمى مانعى پديد مىآيد، و بدان وسيله انسان بر جستجوى خير و دورى از شر تقويت مىشود، تا جايى كه همچون مانعى درونى و غير محسوس مىگردد كه از شر باز مىدارد.و همين است مراد از برهان پروردگار در قول او - تعالى - :
و لقد همتبه و هم بها لو لا ان راى برهان ربه (يوسف، 24)
«وى (آن زن) آهنگ يوسف كرد و يوسف، اگر برهان پروردگار خويش نمىديد، آهنگ وى مىكرد» .
بدان كه نعمتهاى اخروى، كه بخودى خود غايات مطلوب هستند، و تفصيل آنها و اسباب آنها و آنچه وجود آنها به آن بستگى دارد، تا منتهى شود به مسبب الاسباب، درك آنها ممكن نيست، و عقول بشرى از فهم اندكى از آنها قاصر است تا چه رسد به بسيار آنها.
و اما آن وسائل چهارگانه نعمتهايى است كه هر يك از آنها نيز به چهار قسم منقسم مىشود، كه مجموع آنها شانزده قسم مىگردد، و هر يك از اين شانزده قسم اسبابى را مىطلبد، و آن اسباب اسبابى ديگر را، تا سرانجام منتهى شود به مسبب - الاسباب و موجد كل.و كسى كه تفكر كند مىداند كه هر يك از آنها متوقف استبر نعمتها و اسباب ديگرى كه بهم پيوسته و از حد شمار بيرون است. مثلا تحقق نعمت تندرستى كه از نعمتهاى واقع در مرتبه متاخر است موقوف استبر اسباب و نعمتهايى از جمله نعمت غذا خوردن، كه شمردن اسباب آن هر چند ممكن نيست، ليكن ما به بعضى از آنها به اجمال نه استقصاء (بر شمردن دقيق) اشاره مىكنيم تا بقيه بر آن قياس شود.پس مىگوئيم:
نعمت غذا خوردن متوقف استبر ادراك و شناختن غذا و اسباب آن، و بر ميل و رغبتبه آن و اراده و عزم خوردن، و بر قدرت تحصيل غذا و اسباب آن، و بر وجود غذائى كه توان خورد، و بر اصلاح آن بعد از يافتشدن، و بر اسبابى كه آن را به هر انسانى برساند، و بر اسباب جويدن و جذب و هضم و دفع و ديگر افعال درونى تا جزو بدن شود، و بر فرشتگانى كه بر افعال مذكور گماشته شدهاند.و ما اينها را در چند فصل به اجمال و اشاره ياد مىكنيم: