فصل 65: اقسام نعمتها و لذتها

نعمت عبارت است از هر خير و لذت و سعادتى، بلكه هر مطلوب و گزيده‏اى.

و آن بر دو گونه است:

1- آنچه لذاته مطلوب است نه براى غير آن، و فوق آن غايتى ديگر نيست.

اين گونه نعمت مخصوص به سعادت اخروى است كه بى‏پايان است، يعنى لذت نظر به وجه الله، و سعادت لقاء او، و ديگر لذات بهشت از بقائى كه فنا ندارد، و شادى و سرورى كه در آن غم نيست، و علمى كه جهل با آن نيست، و غنائى كه فقر از پى ندارد و غير اينها.اين نوع نعمت‏براى رسيدن به غايتى ديگر نيست، بلكه لذاته مطلوب است، و نعمت‏حقيقى و لذت واقعى است.و از اينرو رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «عيشى (زندگانى خوشى) نيست مگر عيش آخرت‏» .و غالب اين نعمت و سعادت و قويتر و شريفتر آن لذت و بهجت عقلى است نه جسمانى - چنانكه اين معنى پوشيده و پنهان نيست - و تنها عقل آن را ادراك مى‏كند، و براى گوش و چشم و بويائى و شكم و دامن حظ و بهره‏اى در آن نيست.

2- آنچه براى غير آن قصد شود، يعنى براى غايتى خواسته شود كه آن لذاته مطلوب است، خواه اين غير بخودى خود مطلوب باشد يا نه.و اين بر چهار قسم است:

قسم اول - كه نزديكترين و خاصترين است: فضائل نفسى است كه در اين كتاب ذكر شد، و جامع علم و عفت و شجاعت و عدالت است، و با اينكه خود اينها موجب لذت‏اند، همچنين وسيله‏اند براى نعمتى كه آن غايت غايات است‏بدون وساطت وسيله‏اى ديگر.و به اين دليل گفتيم: آنها نزديكترين و خاصترين وسائل‏اند.و شريفترين آنها علم است، و اشرف افراد علم: علم به خدا و صفات او و ملائكه و رسولان اوست، و علم به احوال جهان ديگر، و علم رفتار كه راجع به علم اخلاق است، زيرا اين علم بدون وساطت چيزى ديگر به سعادت حقيقى رهنمون مى‏شود، و ديگر علوم از اين حيث مقصودند كه وسائل رسيدن به اين علم‏اند.و اين فضائل در دنيا و آخرت لذت آور و سودمندند، يعنى به راحت هر دو سرا رهنمون مى‏شوند، و در همه احوال نيكو و زيبا و پسنديده‏اند.و ضد آنها - يعنى جهل و اخلاق بد - در دو جهان الم انگيز و مطلقا زشت است.و ساير صفات جامع اين اوصاف نيست.زيرا خوردن طعامهاى نيكو و لذيذ هر چند موجب لذت و نفع يعنى راحت و خوشى در زمان حال است، و ليكن به مال زيان مى‏رساند، و ترك شهوتها به عكس اين است.

اما لذت معرفت و فضائل اخلاقى جاويدان و همراه آدمى است و هيچگاه زايل نمى‏شود، نه در دنيا و نه در آخرت، و عقلى است‏يعنى تنها عقل آنها را ادراك مى‏كند نه ديگر حواس.و اما لذتهاى ديگر، در بعضى از آنها انسان و بعضى از حيوانات شريكند، مانند لذت غلبه و استيلا كه در شير و پلنگ نيز يافت مى‏شود.

و در برخى ديگر انسان و ساير حيوانات مشتركند مانند لذت شكم و فرج كه پست‏ترين لذات است، و از اين جهت همه حيوانات حتى كرمها و حشرات در آن شريكند.و هر كه از اين لذت فراتر رفت لذت غلبه و استيلا گريبانگير او مى‏شود، و اگر از آن هم فراتر رفت‏به لذات عقلى ارتقا مى‏يابد، و لذت معرفت‏براى او نزديكترين لذتها مى‏گردد، بخصوص لذت معرفت‏خدا و شناخت صفات و افعال او، و اين مرتبه صديقان است، و هنگامى به درجه كمال مى‏رسد كه حب رياست از دل بيرون رود، كه آخرين چيزى كه از سرهاى صديقان بيرون مى‏رود حب رياست و جاه است، و از اينرو بكلى ريشه كن كردن آن، به نحوى كه ديگر احساس نشود، تقريبا از توانائى بشر خارج است.

بلى بسا كه لذت معرفت چنان بر احوال آدمى غلبه كند كه احساس لذت جاه و رياست پديد نيايد، و ليكن اين حالت دوام ندارد، بلكه دستخوش سستى و ضعف مى‏شود، و به حالت‏بشرى باز مى‏گردد.و بنابراين، دلها بر چهار گونه است: دلى كه جز خدا دوست نمى‏گيرد، و جز به او شاد و خوش نمى‏گردد، و شادمانى او جز به افزونى معرفت و تفكر درباره او نيست، و جز به حب و انس او آرامش نمى‏يابد.

و دلى كه اغلب احوال او انس به خدا و لذت بردن از معرفت و تفكر درباره اوست، و ليكن در برخى اوقات و احوال به اوصاف بشرى باز مى‏گردد.و دلى كه در اغلب احوال به جاه و رياست و مال و ديگر شهوات بدنى لذت مى‏جويد، و در بعضى اوقات از علم و معرفت و حب خدا و انس به او لذت مى‏برد.و دلى كه از لذت معرفت و معنى انس به خدا بى‏خبر و تهى است، و لذت او به رياستها و شهوتهاست.

قسم اول، هر چند وجودش ممكن است ليكن بسيار نادر و كمياب است.

و دوم، نيز نادر است.و راز ندرت اين دو قسم اين است كه: كسى كه لذات او منحصر است‏به معرفت‏خدا و حب و انس او، يا اين گونه لذت بر او غلبه دارد، از پادشاهان آخرت است، و پادشاهان كم‏اند نه بسيار.پس همچنانكه در دنيا پادشاهى و استيلا به ندرت رخ مى‏نمايد و بيشتر مردم فروترند، همچنين است پادشاهى آخرت از آنرو كه دينا آئينه آخرت است.زيرا دنيا عالم شهادت است و آخرت عالم غيب است، و عالم شهادت تابع عالم غيب است، چنانكه صورت در آئينه تابع صورت ناظر در آئينه است، و آن هر چند در مرتبه دوم وجود است، ليكن در امر ديدار در رتبه اول است، زيرا تو صورت خود را نخست در آئينه مى‏بينى، سپس خود را مى‏بينى، پس بواسطه صورتى كه در آئينه هست صورت خود را كه قائم به تست‏به طور ثانوى و بر سبيل شباهت و محاكاة مى‏شناسى.پس تابع در وجود در ديدن و شناختن متبوع مى‏گردد، و متاخر متقدم مى‏شود.و اين نوع انعكاس و واژگونى ضرورت اين عالم است.و همچنين عالم ملك و شهادت از عالم غيب و ملكوت حكايت مى‏كند، و از مردم كسانى هستند كه در آئينه عالم شهادت جز به نظر عبرت نمى‏نگرند، و در چيزى از عالم ملك نظر نمى‏كنند مگر اينكه آن را گذرگاهى به عالم ملكوت مى‏دانند، و عبور آنان عبرت ناميده شده است، و مردم نيز به آن امر شده‏اند، چنانكه خداى تعالى مى‏فرمايد:

فاعتبروا يا اولى الابصار (حشر، 2)

«پس عبرت گيريد اى بينايان و صاحبان نظر!» و از آنان بعضى نابينا و بى‏بصيرتند و پند و عبرت نمى‏گيرند، و در عالم ملك و شهادت محبوسند، و بزودى درهاى جهنم به روى آنان گشوده خواهد شد.و اما سوم، بيشتر مردم از اين گونه‏اند.و اما چهارم، از باده دنيا سرمستند، از آنرو كه بيشتر مردم از ادراك لذت علم كوتاه دست و ناتوانند، يا به سبب نچشيدن آن، كه هر كه نچشيد نشناخت و مشتاق نشد، زيرا شوق فرع ذوق است، و اين يا بواسطه كوتاهى فطرت آنهاست و [يا به سبب] متصف نشدن به صفتى كه از علم لذت مى‏جويد، همچون كودك شير خوارى كه لذت عسل را درنمى‏يابد، و جز به شير لذت نمى‏برد، حيات درونى آنها نيز همانند طفل است.و يا به علت‏بيمارى دل يا مرگ آن به سبب پيروى شهوات، مثل بيمارى كه لذت شيرينى را ادراك نمى‏كند، يا مرده‏اى كه از ادراك ساقط شده، آنها نيز بواسطه پيروى شهوات همانند بيماران يا مردگانند.

قسم دوم - فضائل بدنى: و آن چهار چيز است: تندرستى، و قوت، و طول عمر، و جمال.

قسم سوم - نعمتهاى بيرون از تن كه با تن نسبتى دارند: و عبارتند از مال، و جاه، و اهل، و بزرگى تبار و خويشان.

قسم چهارم - اسبابى كه از جهتى با فضائل نفسى مناسبت دارد، و به نعمتهاى توفيقى تعبير مى‏شود، و عبارتند از: هدايت و رشد الهى، و توفيق صواب و سداد از جانب خدا، و تاييد او.

و اين چهار قسم نعمت‏بعضى به بعضى ديگر بستگى دارد تا منتهى شود به سعادتى كه لذاته مطلوب است.و اين بستگى يا بر سبيل لزوم و ضرورت است، مانند بستگى سعادت آخرت به فضائل نفسى و بدنى، و بستگى فضائل نفسانى به تندرستى، يا بر سبيل نفع و كمك، مانند بستگى فضائل نفسى و بدنى به نعمتهاى خارج از بدن.و وجه مددكار و نافع بودن اين فضائل در تحصيل علم و تهذيب اخلاق و تندرستى روشن و آشكار است. و مددكار بودن جمال در كسب فضائل نفسانى و بدنى بر اين مبناست كه زشت رو ناپسند و نكوهيده است، و طبعها از او نفرت دارد، پس حاجات صاحب جمال به اجابت نزديكتر است، و جاه و منزلتش در دلها وسيعتر است. و همچنين غالبا جمال بر فضيلت نفس دلالت دارد، زيرا چون نور نفس تمام و كامل شود پرتو افشانيش به بدن مى‏رسد.و از اينرو هوشياران در معرفت مكارم نفس بر هيئت‏بدن تكيه و اعتماد كرده‏اند.اما مقصود ما از جمال آنچه برانگيزنده شهوت است نيست، كه اين صفت زنان است، بلكه منظور ما پاك و برى بودن از عيوب و كم و زيادى است، و نيز راست‏بودن قامت همراه با اعتدال در گوشت و هماهنگى اعضاء و تناسب خلقت چهره است، چنانكه دلها از نگاه كردن به وى نفرت نگيرد.

و اما احتياج فضائل جسمانى و خارجى به نعمتهاى توفيقى، براى اين است كه مراد از توفيقى هماهنگى و الفت‏بين اراده بنده و قضا و قدر الهى است، بشرط آنكه مراد و مقصود سعادت باشد، و به عبارت ديگر: روى آوردن و توجيه اسباب است‏به سوى مطلوب.

و اما هدايت را مراتبى است: مرتبه اول: هدايت عامه، و آن ارائه راه خير و شناساندن آن است.و مرتبه دوم: هدايت‏خاصه، و آن افاضات پياپى است كه از جانب خدا بر بعضى بندگان، با توجه به مجاهده ايشان، وارد مى‏شود.و مرتبه سوم:

هدايت مطلقه، و آن نورى است كه در عالم نبوت و ولايت مى‏تابد، و به توسط اين نور به آنچه عقل را بدان راه نيست هدايت مى‏شود.و بستگى تحصيل هر خير و فضيلتى به مساعدت قضا و قدر، و به شناخت راه خير، ظاهر و هويداست.

و اما رشد، مراد از آن عنايت الهى است، كه به انسان هنگامى كه به مقاصد خويش روى آورد مدد مى‏رساند، و او را بر آنچه صلاح وى در آن است تقويت مى‏كند، و از آنچه تباهى او در آن است‏باز مى‏دارد، و اين امر از باطن است.و به عبارت ديگر: رشد هدايتى است كه انگيزه و محرك به سوى سعادت است.و احتياج تحصيل خير و سعادت به آن از مفهوم آن روشن است.

و اما تسديد (توفيق صواب و سداد)، عبارت است از توجيه حركات به سوى مطلوب و آسان شدن آنها بر او، تا بزودى به مقصود برسد.پس هدايت‏شناخت صرف است، و رشد بيدار كردن انگيزه است تا به حركت در آيد، و تسديد كمك و يارى كردن به وسيله تحريك اعضاء است‏به سوى صواب و سداد.و وجه كمك بودن تسديد در طلب خير نيز از خود معناى آن روشن و واضح است.

و اما تاييد، جامع همه اينهاست، زيرا عبارت است از تقويت امر او با بصيرت، پس از اين جهت گوئى از درون است، و به سبب نيرو و صلابت و مساعدت اسباب از بيرون است.و عصمت‏به اين نزديك است، و آن عبارت است از امرى الهى كه بواسطه آن در باطن آدمى مانعى پديد مى‏آيد، و بدان وسيله انسان بر جستجوى خير و دورى از شر تقويت مى‏شود، تا جايى كه همچون مانعى درونى و غير محسوس مى‏گردد كه از شر باز مى‏دارد.و همين است مراد از برهان پروردگار در قول او - تعالى - :

و لقد همت‏به و هم بها لو لا ان راى برهان ربه (يوسف، 24)

«وى (آن زن) آهنگ يوسف كرد و يوسف، اگر برهان پروردگار خويش نمى‏ديد، آهنگ وى مى‏كرد» .

آگاهى و بيدار باش

بدان كه نعمتهاى اخروى، كه بخودى خود غايات مطلوب هستند، و تفصيل آنها و اسباب آنها و آنچه وجود آنها به آن بستگى دارد، تا منتهى شود به مسبب الاسباب، درك آنها ممكن نيست، و عقول بشرى از فهم اندكى از آنها قاصر است تا چه رسد به بسيار آنها.

و اما آن وسائل چهارگانه نعمتهايى است كه هر يك از آنها نيز به چهار قسم منقسم مى‏شود، كه مجموع آنها شانزده قسم مى‏گردد، و هر يك از اين شانزده قسم اسبابى را مى‏طلبد، و آن اسباب اسبابى ديگر را، تا سرانجام منتهى شود به مسبب - الاسباب و موجد كل.و كسى كه تفكر كند مى‏داند كه هر يك از آنها متوقف است‏بر نعمتها و اسباب ديگرى كه بهم پيوسته و از حد شمار بيرون است. مثلا تحقق نعمت تندرستى كه از نعمتهاى واقع در مرتبه متاخر است موقوف است‏بر اسباب و نعمتهايى از جمله نعمت غذا خوردن، كه شمردن اسباب آن هر چند ممكن نيست، ليكن ما به بعضى از آنها به اجمال نه استقصاء (بر شمردن دقيق) اشاره مى‏كنيم تا بقيه بر آن قياس شود.پس مى‏گوئيم:

نعمت غذا خوردن متوقف است‏بر ادراك و شناختن غذا و اسباب آن، و بر ميل و رغبت‏به آن و اراده و عزم خوردن، و بر قدرت تحصيل غذا و اسباب آن، و بر وجود غذائى كه توان خورد، و بر اصلاح آن بعد از يافت‏شدن، و بر اسبابى كه آن را به هر انسانى برساند، و بر اسباب جويدن و جذب و هضم و دفع و ديگر افعال درونى تا جزو بدن شود، و بر فرشتگانى كه بر افعال مذكور گماشته شده‏اند.و ما اينها را در چند فصل به اجمال و اشاره ياد مى‏كنيم: