فصل 61: راه تحصيل توكل

راه تحصيل صفت توكل - بعد از تقويت توحيد و اعتقاد به اينكه همه امور مستند به خداى سبحان است و براى ديگرى دخالتى در آنها نيست - اين است كه آيات و اخبار مذكور را كه دلالت‏بر فضيلت و ستايش آن دارد و اين را كه توكل باعث رستگارى و كفايت امور اوست‏به ياد آورد، سپس متذكر شود كه خداى تعالى او را از نيستى به هستى آورده و خلعت وجود به او پوشانيده، و آنچه را بدان نيازمند بوده براى وى آماده ساخته است، و او به بندگان خود از مادر به فرزند خود مهربانتر است، و كفايت اهل توكل را تعهد و ضمانت نموده، پس محال است كه بعد از اين او را ضايع و مهمل گذارد و مهمات او را كفايت نكند، و آنچه بدان نياز دارد به او نرساند، و آنچه به وى آزار و زيان مى‏رساند از او دفع نكند، زيرا خداى سبحان از عجز و نقص و خلف وعده و سهو پاك و منزه است.

و سزاوار است كه حكاياتى را به ياد آورد كه مشتمل بر شگفتيهاى صنع خدا در رساندن روزى به بندگان و دفع بلاها و بديها از بعضى از ايشان است، و سرگذشتهايى را متذكر شود كه متضمن عجايب قهر الهى در تباه كردن اموال توانگران و خوار ساختن قدرتمندان است، و چه بسا بندگانى كه مال و سرمايه‏اى نداشتند و خداوند به آسانى به آنها روزى مى‏رساند، و چقدر مالدارانى كه ثروت و سرمايه از كف دادند يا اموال آنها به دزدى رفت و تهى‏دست و بينوا شدند، و بسى نيرومند صاحب خدم و حشم و شوكت و سطوت كه بى‏سببى آشكار عاجز و خوار و زبون گشتند، و بسا ذليل و ناتوانى كه قوت و استيلا يافتند.

و هر كه در اين مطلب تامل كند مى‏داند كه امور به دست قدرت خداوند است، پس بايد بر او وثوق و اعتماد كند.و ملاك اين است كه بداند كه امور اگر به قدرت خداى سبحان بى‏دخالت اسباب و وسائط باشد، پس توكل نكردن بر او و اعتماد به ديگرى نهايت جهل است، و اگر براى غير خداى سبحان از وسائط و اسباب دخالت و تاثيرى هست، پس توكل از جمله اسباب كفايت امور و بر آمدن حاجات است.زيرا اخبار و حكايات و تجربه گواهند بر اينكه هر كه بر خدا توكل كرد و به سوى او منقطع شد خداوند امور و حاجات او را كفايت مى‏كند.و همان گونه كه نوشيدن آب سبب برطرف شدن تشنگى مى‏گردد، و خوردن طعام سبب دفع گرسنگى مى‏شود، همچنين توكل سببى است كه مسبب الاسباب براى بر آمدن حاجات و مقاصد و كفايت امور و مهمات مرتب ساخته است.

و نشانه حصول توكل اين است كه دل او مضطرب نشود و سكون و آرامش خود را به سبب فقدان اسباب نفع و پديد آمدن اسباب ضرر از دست ندهد.پس اگر سرمايه‏اش به دزدى رفت‏يا تجارتش زيان كرد، يا يكى از امور او باز داشته شد و معوق ماند، راضى و خشنود باشد و آرامش و اطمينان خاطر وى متزلزل نگردد، بلكه سكون و آرام دل او قبل و بعد از آن پديده يكسان باشد.زيرا كسى كه به چيزى آرام نگيرد از زوال آن نگران و مضطرب نشود، و هر كه به سبب فقدان چيزى آشفته و پريشان گردد به وجود آن آرام دل و اطمينان خاطر يابد. و از آنهاست:

ناسپاسى (كفران): (و ضد آن سپاسگزارى و شكر است)

شكر - فضيلت‏شكر - شكر خود نعمتى است كه شكرش واجب است - مدارك شناختن و تميز آنچه خدا دوست و خوش دارد از آنچه كراهت و ناخوش دارد - اقسام نعمتها و لذتها - خوردن غذا اگر از روى ميل و اشتها نباشد سودى ندارد - شگفتيهاى خوردنيها - نياز حاضر كردن خوراك به هزاران اسباب - مسخر كردن خدا تاجران را براى فراهم ساختن طعام - نعمتهاى خدا در آفريدن فرشتگان براى انسان - اسباب مانع شكر - راه تحصيل شكر - تندرستى بهتر از بيمارى است.

پس از آنكه حقيقت‏شرك را شناختى، و دانستى كه متعلق به كدام قوه است، با سنجش و مقايسه ماهيت كفران و رذيلت‏بودن آن را خواهى دانست.

پس مى‏گوئيم: شكر عبارت است از شناخت نعمت منعم، و شاد بودن به آن، و عمل كردن به مقتضاى آن شادى به وسيله در دل داشتن خير منعم و ستودن او و بكار بردن نعمت در طاعت او. اما شناخت، اين است كه بدانى كه همه نعمتها از خداست، و منعم حقيقى اوست، و وسائط مسخر از جانب اوست، و اگر كسى به تو نيكى كند چنين دانى كه خدا او را مسخر تو فرموده و در دل او اعتقاد و ارادتى انداخته كه خواهى نخواهى آن نيكى را به تو رساند.و هر كه اين را فهميد يكى از اركان شكر خدا را حاصل نموده، و بسا كه همين را شكر نامند، و اين شكر و سپاس قلبى است.چنانكه روايت است كه: «موسى در مناجات خود گفت: خدايا! آدم را به دست قدرت خود آفريدى، و در بهشت‏خويش جاى دادى، و حوا را همسر او ساختى، تو را چگونه شكر كرد؟

فرمود: دانست كه اينها از من است، و همين معرفت او شكر است‏» .

اما اين معرفت‏بالاتر از تقديس و فوق بعضى از مراتب توحيد است، و اين دو در آن داخلند.زيرا تقديس، تنزيه خداى سبحان از صفات نقص است، و توحيد اعتراف به اين است كه مقدسى غير از او نيست، و اين معرفت همان يقين است‏به اينكه هر چه در عالم است از او موجود است، و همه چيز نعمت اوست، و آن معرفت علاوه بر تقديس و توحيد شامل شناخت كمال قدرت و يگانگى در فعل است، و از اينرو رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «كسى كه گفت: سبحان الله، او را ده حسنه باشد، و هر كه گفت: لا اله الا الله، او را بيست‏حسنه باشد، و كسى كه گفت: الحمد لله: او را حسى حسنه باشد» .سبحان الله: كلمه‏اى است كه دلالت‏بر تقديس مى‏كند، و لا اله الا الله: كلمه‏اى است كه بر توحيد دلالت دارد، و الحمدلله: كلمه‏اى است كه دلالت‏بر اين معرفت دارد كه نعمتها از خداى واحد حق است.و گمان نكنى كه اين حسنات در برابر جنباندن زبان به اين كلمات بدون بستگى دل به معانى آنهاست، بلكه آن حسنات به ازاء اعتقاد به معانى آنهاست كه اين معارف از ابواب ايمان و يقين شمرده شده است.

و اما ركن ديگر شكر، شاد بودن به نعمتهاى منعم همراه با خضوع و تواضع است.بلكه همان گونه كه خود معرفت‏شكر قلبى است، شادى به نعمت منعم نيز شكر قلبى است، و بخصوص وقتى شكر خواهد بود كه شادى او به منعم يا نعمت نه از اين جهت‏باشد كه آن نعمت و مالى است كه وسيله كامرانى و لذت او در دنياست، بلكه از اين حيث كه بواسطه آن مى‏تواند به قرب منعم برسد و در جوار رحمت او قرار گيرد و به وجه كريم او بر دوام نظر كند.و نشانه اين آنست كه از نعمت و مال دنيا شاد نشود مگر به آنچه كشتزار آخرت و مددكار تحصيل آن باشد، و از هر نعمتى كه او را از ياد خدا باز دارد و سرگرم كند و مانع راه حق شود غمگين و محزون گردد، زيرا او نعمت را نه براى خود آن بلكه براى اين مى‏خواهد كه وى را به جوار منعم و قرب و لقاء او برساند.

و اما ركن سوم، عمل كردن به موجب شادى حاصل از معرفت منعم است، و آن عبارت است از قيام به آنچه مقصود و محبوب منعم است، و به دل و زبان و جوارح تعلق دارد.اما متعلق به دل، قصد خير و در دل داشتن آن است‏براى همه خلق.و اما متعلق به زبان، اظهار شكر خدا به حمد و ثناى اوست.و اما متعلق به جوارح، بكار بردن نعمتهاى خداست در طاعت او، و خوددارى و پرهيز ز استعمال آنها در معصيت او، حتى از جمله شكر چشمها اين است كه هر عيبى كه از مسلمانى بيند بپوشاند و نديده انگارد، و از جمله شكر گوشها آنست كه هر عيبى كه از مسلمانى شنود پنهان دارد و نشنيده پندارد، اينها و امثال اينها از جمله شكر نعمت اعضاء است.

بلكه گفته‏اند: هر كه نعمت چشم را كفران كند و در آنچه براى آن آفريده شده بكار نبرد كفران نعمت‏خورشيد را نيز كرده، زيرا ديدن با آن ميسر مى‏گردد، و هر آينه ديدگان براى ديدن آنچه در دين و دنياى آدمى سودمند است و نگاهداشت وى از آنچه به او زيان مى‏رساند خلق شده است.بلكه مراد از آفرينش آسمان و زمين و خلقت دنيا و اسباب آن اين است كه مردمان بوسيله آنها براى وصول به خدا مدد جويند، و رسيدن به او جز به محبت او و انس به او در دنيا و دورى از دنيا و فريفتگى و لذات و دلبستگيهاى آن امكان پذير نيست، و هيچ انسى جز به دوام ذكر و هيچ محبتى جز به معرفتى كه به دوام فكر حاصل مى‏شود ميسر نيست، و ذكر و فكر جز به بقاء بدن ممكن نيست، و بدن جز به خاك و آب و هوا و آتش پايدار نيست، و اين تمام نمى‏شود جز به آفرينش زمين و آسمان و ديگر چيزها و اين همه براى بدن است، و بدن مركب نفس است، و نفسى كه به خدا باز مى‏گردد نفس مطمئنه است‏به سبب طول عبادت و معرفت.پس هر كه چيزى را در غير طاعت‏خدا بكار برد نعمت‏خدا را در همه اسبابى كه براى اقدام به آن معصيت از آنها ناگزير است كفران نموده است.

و چون حقيقت‏شكر را شناختى، حقيقت كفران را نيز با مقايسه خواهى شناخت، كه آن عبارت است از جهل به اينكه نعمتها از خداست، يا ناشادى به منعم و نعمت از اين جهت كه او را به قرب خدا مى‏رساند، يا بكار نبردن نعمت در آنچه منعم دوست و خوش دارد، يا بكار بردن آن در آنچه مكروه و ناخوش دارد.

از آنچه گفتيم معلوم شد كه حقيقت‏شكر مركب از سه امر است، و ليكن گاهى شكر بر هر يك از آنها اطلاق مى‏شود، چنانكه امام صادق عليه السلام فرمود:

«شكر كل نعمة، و ان عظمت، ان تحمد الله‏» «شكر هر نعمتى، اگر چه بزرگ باشد، اين است كه خدا را ستايش كنى و سپاس گوئى‏» .

و فرمود: «شكر النعم اجتناب المحارم و تمام الشكر قول الرجل: الحمد لله رب العالمين ««شكر نعمتها اجتناب از محرمات است، و تمامى شكر اين است كه آدمى بگويد: «سپاس و ستايش خداى را كه پروردگار جهانيان است‏» .

شخصى از آن حضرت عليه السلام پرسيد: «هل للشكر حد اذا فعله العبد كان شاكرا؟ قال: نعم! قيل: ما هو؟ قال: يحمد الله على كل نعمة عليه فى اهل و مال، و ان كان فيما انعم عليه فى ماله حق اداه، و منه قوله - جل و عز - :

«سبحان الذى سخر لنا هذا و ما كنا له مقرنين‏» (زخرف، 13) و منه قوله - تعالى - :

«رب انزلنى منزلا مباركا و انت‏خير المنزلين‏» (مؤمنون، 29) و قوله:

تعالى - :

«رب ادخلنى مدخل صدق و اخرجنى مخرج صدق و اجعل لى من لدنك سلطانا نصيرا» (اسراء، 80)

«آيا شكر را حدى است كه چون بنده بجا آورد شاكر باشد؟ فرمود: آرى!

گفت: آن چيست؟ فرمود: خدا را بر هر نعمتى كه به او در خانواده و مال داده ستايش كند و سپاس گويد، و اگر در مالى كه به او داده حقى باشد بپردازد.و از اين باب است‏سخن خداى جل و عز: «پاك و منزه است آن كه اين را رام ما كرد كه ما تاب و توان آن نداشتيم‏» .و نيز از اين باب است قول خداى تعالى: «پروردگارا! مرا فرود آورد فرود آوردن با بركتى كه تو بهترين فرو آورندگانى‏» .و گفتار او:

«پروردگارا! در آور مرا در آوردنى براستى، و بيرون بر مرا بيرون بردنى براستى، و براى من از نزد خويش حجتى قوى و يارى كننده قرار ده‏» . و فرمود: «كان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم اذا ورد عليه امر يسره، قال: الحمد لله على هذه النعمة، و اذا ورد عليه امر يغتم به، قال: الحمد لله على كل حال‏» .

«رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را هر گاه امرى رخ مى‏نمود كه شادمان مى‏شد، مى‏فرمود:

خدا را بر اين نعمت‏شكر، و چون امرى پيش مى‏آمد كه غمگين مى‏گشت، مى‏فرمود:

خدا را در هر حال شكر» .

و فرمود: «در بامداد و شامگاه ده مرتبه بگو: اللهم ما اصبحت‏بى من نعمة او عافية فى دين او دنيا، فمنك وحدك لا شريك لك، لك الحمد و لك الشكر بها على يا رب، حتى ترضى و بعد الرضا» «خدايا! هر نعمت‏يا سلامتى كه در دين يا دنيا دارم از تست، تو يكتا و بى‏شريكى، پروردگارا! ستايش و سپاس مر ترا براى آنچه به من دادى، تا خشنود شوى و بعد از اين نيز» ، كه اگر چنين گويى، سپاس نعمتهايى را كه خدا در آن روز و آن شب به تو داده گزارده‏اى‏» .و در روايتى آمده است كه:

«نوح عليه السلام هر بامداد اين را مى‏گفت، و از اينرو بنده شكور (بسيار سپاسگزار ناميده شد» .

و فرمود: «هر گاه يكى از شما نعمت‏خدا را به ياد آرد، براى شكر خدا رخسار خود را بر خاك نهد، و اگر سوار است فرود آيد و چهره خويش بر خاك گذارد، و اگر از بيم خودنمائى و شهرت نتواند فرود آيد رخسار خود را بر كوهه (بلندى) زين گذارد، و اگر نتواند صورت خود را بر كف دست نهد، سپس خدا را بر نعمتى كه به او داده حمد كند» .

روايت است كه: «ستور (چهار پاى سوارى) امام صادق عليه السلام گم شد، فرمود:

اگر خدا آن را به من باز گرداند، خدا را چنانكه سزاوار است‏سپاس مى‏گزارم، راوى گويد: چندان نگذشت كه آن را آوردند، فرمود: الحمد لله.شخصى گفت:

قربانت گردم! مگر نفرمودى حق شكر خدا را مى‏گزارم؟ فرمود: مگر نشنيدى كه گفتم: الحمد لله؟» (1)

و شكر به زبان براى اظهار رضا و خشنودى از خداست، و از اين جهت‏به آن امر شده است.و پيشينيان چون به هم مى‏رسيدند احوال يكديگر مى‏پرسيدند، و نيتشان اين بود كه اظهار شكر خدا كنند تا هر يك از سپاسگزار و پرسنده به اجر برسد.

روايت است كه: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به مردى فرمود: چگونه صبح كردى؟

عرض كرد: به خير.دوباره پرسيد، و وى همان پاسخ را داد، بار سوم همان را پرسيد، گفت: به خير، حمد مى‏كنم خدا را و سپاس مى‏گزارم او را، فرمود: اين را از تو مى‏خواستم‏» .

آگاهى: شكى نيست كه جزء اول شكر - يعنى شناخت نعمتهاى الهى - به قوه عاقله تعلق دارد و از فضائل آن است.و جزء دوم - يعنى شادى نفس - اگر از نعمتهاى عقلى و روحانى باشد نيز به عاقله متعلق است، و اگر براى رسيدن به نعمت غلبه و استيلا مثلا بر دشمن ستمگر باشد، به قوه غضبيه تعلق دارد، و اگر از نعمت مال و فرزندان باشد، متعلق به قوه شهويه است.و جزء سوم - يعنى عمل به مقتضاى شادى حاصل از معرفت منعم - از ثمرات محبت منعم و بيم از زوال نعمت اوست.و بنابراين معلوم مى‏شود كه: سپاس و ناسپاسى از متعلقات قواى سه گانه است، شكر از فضائل آن قواست هنگامى كه با يكديگر هماهنگ باشند، و كفران از رذائل آنهاست.

پى‏نوشت:

1- اين روايت را، كه در نسخه‏هاى «جامع السعادات‏» اختلاف داشت، با «اصول كافى‏» : ج 2- باب شكر، و با «وافى‏» : 3/324- باب شكر، تصحيح كرديم.