راه تحصيل صفت توكل - بعد از تقويت توحيد و اعتقاد به اينكه همه امور مستند به خداى سبحان است و براى ديگرى دخالتى در آنها نيست - اين است كه آيات و اخبار مذكور را كه دلالتبر فضيلت و ستايش آن دارد و اين را كه توكل باعث رستگارى و كفايت امور اوستبه ياد آورد، سپس متذكر شود كه خداى تعالى او را از نيستى به هستى آورده و خلعت وجود به او پوشانيده، و آنچه را بدان نيازمند بوده براى وى آماده ساخته است، و او به بندگان خود از مادر به فرزند خود مهربانتر است، و كفايت اهل توكل را تعهد و ضمانت نموده، پس محال است كه بعد از اين او را ضايع و مهمل گذارد و مهمات او را كفايت نكند، و آنچه بدان نياز دارد به او نرساند، و آنچه به وى آزار و زيان مىرساند از او دفع نكند، زيرا خداى سبحان از عجز و نقص و خلف وعده و سهو پاك و منزه است.
و سزاوار است كه حكاياتى را به ياد آورد كه مشتمل بر شگفتيهاى صنع خدا در رساندن روزى به بندگان و دفع بلاها و بديها از بعضى از ايشان است، و سرگذشتهايى را متذكر شود كه متضمن عجايب قهر الهى در تباه كردن اموال توانگران و خوار ساختن قدرتمندان است، و چه بسا بندگانى كه مال و سرمايهاى نداشتند و خداوند به آسانى به آنها روزى مىرساند، و چقدر مالدارانى كه ثروت و سرمايه از كف دادند يا اموال آنها به دزدى رفت و تهىدست و بينوا شدند، و بسى نيرومند صاحب خدم و حشم و شوكت و سطوت كه بىسببى آشكار عاجز و خوار و زبون گشتند، و بسا ذليل و ناتوانى كه قوت و استيلا يافتند.
و هر كه در اين مطلب تامل كند مىداند كه امور به دست قدرت خداوند است، پس بايد بر او وثوق و اعتماد كند.و ملاك اين است كه بداند كه امور اگر به قدرت خداى سبحان بىدخالت اسباب و وسائط باشد، پس توكل نكردن بر او و اعتماد به ديگرى نهايت جهل است، و اگر براى غير خداى سبحان از وسائط و اسباب دخالت و تاثيرى هست، پس توكل از جمله اسباب كفايت امور و بر آمدن حاجات است.زيرا اخبار و حكايات و تجربه گواهند بر اينكه هر كه بر خدا توكل كرد و به سوى او منقطع شد خداوند امور و حاجات او را كفايت مىكند.و همان گونه كه نوشيدن آب سبب برطرف شدن تشنگى مىگردد، و خوردن طعام سبب دفع گرسنگى مىشود، همچنين توكل سببى است كه مسبب الاسباب براى بر آمدن حاجات و مقاصد و كفايت امور و مهمات مرتب ساخته است.
و نشانه حصول توكل اين است كه دل او مضطرب نشود و سكون و آرامش خود را به سبب فقدان اسباب نفع و پديد آمدن اسباب ضرر از دست ندهد.پس اگر سرمايهاش به دزدى رفتيا تجارتش زيان كرد، يا يكى از امور او باز داشته شد و معوق ماند، راضى و خشنود باشد و آرامش و اطمينان خاطر وى متزلزل نگردد، بلكه سكون و آرام دل او قبل و بعد از آن پديده يكسان باشد.زيرا كسى كه به چيزى آرام نگيرد از زوال آن نگران و مضطرب نشود، و هر كه به سبب فقدان چيزى آشفته و پريشان گردد به وجود آن آرام دل و اطمينان خاطر يابد. و از آنهاست:
شكر - فضيلتشكر - شكر خود نعمتى است كه شكرش واجب است - مدارك شناختن و تميز آنچه خدا دوست و خوش دارد از آنچه كراهت و ناخوش دارد - اقسام نعمتها و لذتها - خوردن غذا اگر از روى ميل و اشتها نباشد سودى ندارد - شگفتيهاى خوردنيها - نياز حاضر كردن خوراك به هزاران اسباب - مسخر كردن خدا تاجران را براى فراهم ساختن طعام - نعمتهاى خدا در آفريدن فرشتگان براى انسان - اسباب مانع شكر - راه تحصيل شكر - تندرستى بهتر از بيمارى است.
پس از آنكه حقيقتشرك را شناختى، و دانستى كه متعلق به كدام قوه است، با سنجش و مقايسه ماهيت كفران و رذيلتبودن آن را خواهى دانست.
پس مىگوئيم: شكر عبارت است از شناخت نعمت منعم، و شاد بودن به آن، و عمل كردن به مقتضاى آن شادى به وسيله در دل داشتن خير منعم و ستودن او و بكار بردن نعمت در طاعت او. اما شناخت، اين است كه بدانى كه همه نعمتها از خداست، و منعم حقيقى اوست، و وسائط مسخر از جانب اوست، و اگر كسى به تو نيكى كند چنين دانى كه خدا او را مسخر تو فرموده و در دل او اعتقاد و ارادتى انداخته كه خواهى نخواهى آن نيكى را به تو رساند.و هر كه اين را فهميد يكى از اركان شكر خدا را حاصل نموده، و بسا كه همين را شكر نامند، و اين شكر و سپاس قلبى است.چنانكه روايت است كه: «موسى در مناجات خود گفت: خدايا! آدم را به دست قدرت خود آفريدى، و در بهشتخويش جاى دادى، و حوا را همسر او ساختى، تو را چگونه شكر كرد؟
فرمود: دانست كه اينها از من است، و همين معرفت او شكر است» .
اما اين معرفتبالاتر از تقديس و فوق بعضى از مراتب توحيد است، و اين دو در آن داخلند.زيرا تقديس، تنزيه خداى سبحان از صفات نقص است، و توحيد اعتراف به اين است كه مقدسى غير از او نيست، و اين معرفت همان يقين استبه اينكه هر چه در عالم است از او موجود است، و همه چيز نعمت اوست، و آن معرفت علاوه بر تقديس و توحيد شامل شناخت كمال قدرت و يگانگى در فعل است، و از اينرو رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «كسى كه گفت: سبحان الله، او را ده حسنه باشد، و هر كه گفت: لا اله الا الله، او را بيستحسنه باشد، و كسى كه گفت: الحمد لله: او را حسى حسنه باشد» .سبحان الله: كلمهاى است كه دلالتبر تقديس مىكند، و لا اله الا الله: كلمهاى است كه بر توحيد دلالت دارد، و الحمدلله: كلمهاى است كه دلالتبر اين معرفت دارد كه نعمتها از خداى واحد حق است.و گمان نكنى كه اين حسنات در برابر جنباندن زبان به اين كلمات بدون بستگى دل به معانى آنهاست، بلكه آن حسنات به ازاء اعتقاد به معانى آنهاست كه اين معارف از ابواب ايمان و يقين شمرده شده است.
و اما ركن ديگر شكر، شاد بودن به نعمتهاى منعم همراه با خضوع و تواضع است.بلكه همان گونه كه خود معرفتشكر قلبى است، شادى به نعمت منعم نيز شكر قلبى است، و بخصوص وقتى شكر خواهد بود كه شادى او به منعم يا نعمت نه از اين جهتباشد كه آن نعمت و مالى است كه وسيله كامرانى و لذت او در دنياست، بلكه از اين حيث كه بواسطه آن مىتواند به قرب منعم برسد و در جوار رحمت او قرار گيرد و به وجه كريم او بر دوام نظر كند.و نشانه اين آنست كه از نعمت و مال دنيا شاد نشود مگر به آنچه كشتزار آخرت و مددكار تحصيل آن باشد، و از هر نعمتى كه او را از ياد خدا باز دارد و سرگرم كند و مانع راه حق شود غمگين و محزون گردد، زيرا او نعمت را نه براى خود آن بلكه براى اين مىخواهد كه وى را به جوار منعم و قرب و لقاء او برساند.
و اما ركن سوم، عمل كردن به موجب شادى حاصل از معرفت منعم است، و آن عبارت است از قيام به آنچه مقصود و محبوب منعم است، و به دل و زبان و جوارح تعلق دارد.اما متعلق به دل، قصد خير و در دل داشتن آن استبراى همه خلق.و اما متعلق به زبان، اظهار شكر خدا به حمد و ثناى اوست.و اما متعلق به جوارح، بكار بردن نعمتهاى خداست در طاعت او، و خوددارى و پرهيز ز استعمال آنها در معصيت او، حتى از جمله شكر چشمها اين است كه هر عيبى كه از مسلمانى بيند بپوشاند و نديده انگارد، و از جمله شكر گوشها آنست كه هر عيبى كه از مسلمانى شنود پنهان دارد و نشنيده پندارد، اينها و امثال اينها از جمله شكر نعمت اعضاء است.
بلكه گفتهاند: هر كه نعمت چشم را كفران كند و در آنچه براى آن آفريده شده بكار نبرد كفران نعمتخورشيد را نيز كرده، زيرا ديدن با آن ميسر مىگردد، و هر آينه ديدگان براى ديدن آنچه در دين و دنياى آدمى سودمند است و نگاهداشت وى از آنچه به او زيان مىرساند خلق شده است.بلكه مراد از آفرينش آسمان و زمين و خلقت دنيا و اسباب آن اين است كه مردمان بوسيله آنها براى وصول به خدا مدد جويند، و رسيدن به او جز به محبت او و انس به او در دنيا و دورى از دنيا و فريفتگى و لذات و دلبستگيهاى آن امكان پذير نيست، و هيچ انسى جز به دوام ذكر و هيچ محبتى جز به معرفتى كه به دوام فكر حاصل مىشود ميسر نيست، و ذكر و فكر جز به بقاء بدن ممكن نيست، و بدن جز به خاك و آب و هوا و آتش پايدار نيست، و اين تمام نمىشود جز به آفرينش زمين و آسمان و ديگر چيزها و اين همه براى بدن است، و بدن مركب نفس است، و نفسى كه به خدا باز مىگردد نفس مطمئنه استبه سبب طول عبادت و معرفت.پس هر كه چيزى را در غير طاعتخدا بكار برد نعمتخدا را در همه اسبابى كه براى اقدام به آن معصيت از آنها ناگزير است كفران نموده است.
و چون حقيقتشكر را شناختى، حقيقت كفران را نيز با مقايسه خواهى شناخت، كه آن عبارت است از جهل به اينكه نعمتها از خداست، يا ناشادى به منعم و نعمت از اين جهت كه او را به قرب خدا مىرساند، يا بكار نبردن نعمت در آنچه منعم دوست و خوش دارد، يا بكار بردن آن در آنچه مكروه و ناخوش دارد.
از آنچه گفتيم معلوم شد كه حقيقتشكر مركب از سه امر است، و ليكن گاهى شكر بر هر يك از آنها اطلاق مىشود، چنانكه امام صادق عليه السلام فرمود:
«شكر كل نعمة، و ان عظمت، ان تحمد الله» «شكر هر نعمتى، اگر چه بزرگ باشد، اين است كه خدا را ستايش كنى و سپاس گوئى» .
و فرمود: «شكر النعم اجتناب المحارم و تمام الشكر قول الرجل: الحمد لله رب العالمين ««شكر نعمتها اجتناب از محرمات است، و تمامى شكر اين است كه آدمى بگويد: «سپاس و ستايش خداى را كه پروردگار جهانيان است» .
شخصى از آن حضرت عليه السلام پرسيد: «هل للشكر حد اذا فعله العبد كان شاكرا؟ قال: نعم! قيل: ما هو؟ قال: يحمد الله على كل نعمة عليه فى اهل و مال، و ان كان فيما انعم عليه فى ماله حق اداه، و منه قوله - جل و عز - :
«سبحان الذى سخر لنا هذا و ما كنا له مقرنين» (زخرف، 13) و منه قوله - تعالى - :
«رب انزلنى منزلا مباركا و انتخير المنزلين» (مؤمنون، 29) و قوله:
تعالى - :
«رب ادخلنى مدخل صدق و اخرجنى مخرج صدق و اجعل لى من لدنك سلطانا نصيرا» (اسراء، 80)
«آيا شكر را حدى است كه چون بنده بجا آورد شاكر باشد؟ فرمود: آرى!
گفت: آن چيست؟ فرمود: خدا را بر هر نعمتى كه به او در خانواده و مال داده ستايش كند و سپاس گويد، و اگر در مالى كه به او داده حقى باشد بپردازد.و از اين باب استسخن خداى جل و عز: «پاك و منزه است آن كه اين را رام ما كرد كه ما تاب و توان آن نداشتيم» .و نيز از اين باب است قول خداى تعالى: «پروردگارا! مرا فرود آورد فرود آوردن با بركتى كه تو بهترين فرو آورندگانى» .و گفتار او:
«پروردگارا! در آور مرا در آوردنى براستى، و بيرون بر مرا بيرون بردنى براستى، و براى من از نزد خويش حجتى قوى و يارى كننده قرار ده» . و فرمود: «كان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم اذا ورد عليه امر يسره، قال: الحمد لله على هذه النعمة، و اذا ورد عليه امر يغتم به، قال: الحمد لله على كل حال» .
«رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را هر گاه امرى رخ مىنمود كه شادمان مىشد، مىفرمود:
خدا را بر اين نعمتشكر، و چون امرى پيش مىآمد كه غمگين مىگشت، مىفرمود:
خدا را در هر حال شكر» .
و فرمود: «در بامداد و شامگاه ده مرتبه بگو: اللهم ما اصبحتبى من نعمة او عافية فى دين او دنيا، فمنك وحدك لا شريك لك، لك الحمد و لك الشكر بها على يا رب، حتى ترضى و بعد الرضا» «خدايا! هر نعمتيا سلامتى كه در دين يا دنيا دارم از تست، تو يكتا و بىشريكى، پروردگارا! ستايش و سپاس مر ترا براى آنچه به من دادى، تا خشنود شوى و بعد از اين نيز» ، كه اگر چنين گويى، سپاس نعمتهايى را كه خدا در آن روز و آن شب به تو داده گزاردهاى» .و در روايتى آمده است كه:
«نوح عليه السلام هر بامداد اين را مىگفت، و از اينرو بنده شكور (بسيار سپاسگزار ناميده شد» .
و فرمود: «هر گاه يكى از شما نعمتخدا را به ياد آرد، براى شكر خدا رخسار خود را بر خاك نهد، و اگر سوار است فرود آيد و چهره خويش بر خاك گذارد، و اگر از بيم خودنمائى و شهرت نتواند فرود آيد رخسار خود را بر كوهه (بلندى) زين گذارد، و اگر نتواند صورت خود را بر كف دست نهد، سپس خدا را بر نعمتى كه به او داده حمد كند» .
روايت است كه: «ستور (چهار پاى سوارى) امام صادق عليه السلام گم شد، فرمود:
اگر خدا آن را به من باز گرداند، خدا را چنانكه سزاوار استسپاس مىگزارم، راوى گويد: چندان نگذشت كه آن را آوردند، فرمود: الحمد لله.شخصى گفت:
قربانت گردم! مگر نفرمودى حق شكر خدا را مىگزارم؟ فرمود: مگر نشنيدى كه گفتم: الحمد لله؟» (1)
و شكر به زبان براى اظهار رضا و خشنودى از خداست، و از اين جهتبه آن امر شده است.و پيشينيان چون به هم مىرسيدند احوال يكديگر مىپرسيدند، و نيتشان اين بود كه اظهار شكر خدا كنند تا هر يك از سپاسگزار و پرسنده به اجر برسد.
روايت است كه: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به مردى فرمود: چگونه صبح كردى؟
عرض كرد: به خير.دوباره پرسيد، و وى همان پاسخ را داد، بار سوم همان را پرسيد، گفت: به خير، حمد مىكنم خدا را و سپاس مىگزارم او را، فرمود: اين را از تو مىخواستم» .
آگاهى: شكى نيست كه جزء اول شكر - يعنى شناخت نعمتهاى الهى - به قوه عاقله تعلق دارد و از فضائل آن است.و جزء دوم - يعنى شادى نفس - اگر از نعمتهاى عقلى و روحانى باشد نيز به عاقله متعلق است، و اگر براى رسيدن به نعمت غلبه و استيلا مثلا بر دشمن ستمگر باشد، به قوه غضبيه تعلق دارد، و اگر از نعمت مال و فرزندان باشد، متعلق به قوه شهويه است.و جزء سوم - يعنى عمل به مقتضاى شادى حاصل از معرفت منعم - از ثمرات محبت منعم و بيم از زوال نعمت اوست.و بنابراين معلوم مىشود كه: سپاس و ناسپاسى از متعلقات قواى سه گانه است، شكر از فضائل آن قواست هنگامى كه با يكديگر هماهنگ باشند، و كفران از رذائل آنهاست.
پىنوشت:
1- اين روايت را، كه در نسخههاى «جامع السعادات» اختلاف داشت، با «اصول كافى» : ج 2- باب شكر، و با «وافى» : 3/324- باب شكر، تصحيح كرديم.