فصل 58: «با توكل زانوى اشتر ببند»

بدان كه تحصيل اسباب قطعى و ظنى توكل را باطل نمى‏كند، با اينكه خداوند قادر است كه بدون آنها نيز مطلوب آدمى را عطا فرمايد، زيرا خداى سبحان مسببات را به اسباب بسته، و اشياء و امور را جز به اسباب پديد نمى‏آورد.

و از اينرو هنگامى كه مرد اعرابى شتر خود را رها كرد و گفت: «توكلت على الله‏» ، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «ببند و توكل كن‏» .

و حضرت صادق عليه السلام فرمود: «خداوند براى بندگان خود مقرر فرموده كه مطالب خود را از او به اسبابى كه براى آنها آماده ساخته و به تحصيل آنها امر كرده بجويند» .خداى تعالى مى‏فرمايد:

«خذوا حذركم‏» (نساء، 70)

«احتياط و پاس خويش نگهداريد» .

و در كيفيت نماز خوف مى‏فرمايد:

«و لياخذوا حذرهم و اسلحتهم‏» (نساء، 101)

«و احتياط و آمادگى خويش بدارند، و سلاح خود برگيرند» .

و مى‏فرمايد:

«و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخيل‏» (انفال، 61)

«هر چه توانيد از نيرو [و ساز و برگ جنگ] و اسبان بسته براى [پيكار] آنان آماده سازيد» . و به موسى فرمود:

«فاسر بعبادى ليلا» (دخان، 23)

«بندگان مرا شبانه [از مصر بيرون] ببر» .و پناه جستن به شب براى پنهان بودن از چشم دشمنان و دفع ضرر است.

و در اسرائيليات آمده است كه: «موسى بن عمران عليه السلام را بيماريى پديد آمد، بنى اسرائيل نزد او آمدند و ناخوشى او را شناختند و گفتند: اگر فلان دارو را مصرف كنى شفا يابى، موسى گفت: مداوا نمى‏كنم تا خدا مرا بى‏دوا بهبود بخشد.پس بيمارى او دراز شد، و خدا به او وحى فرمود: به عزت و جلالم سوگند! ترا عافيت نمى‏دهم تا به دوائى كه گفته‏اند درمان كنى.پس به آنان گفت: به داروئى كه گفتيد مرا معالجه كنيد.او را مداوا كردند و بهبود يافت.پس حالت اعتراض گونه‏اى در دل وى پديد آمد، خداى تعالى به او وحى فرستاد: خواستى حكمت مرا به توكل خود باطل كنى، چه كسى غير از من داروها و منفعتها را در گياهان و چيزها نهاد؟ » و روايت است كه: «زاهدى ترك شهر و آبادى كرده و در قله كوهى اقامت گزيد و گفت: از هيچ كس چيزى نمى‏خواهم تا خدا روزى مرا بفرستد.پس يك هفته نشست، و نزديك به مرگ رسيد، گفت: پروردگارا! اگر مرا زنده مى‏دارى روزى مرا برسان، و گرنه جانم بستان.خداى تعالى به او وحى فرمود: به عزت و جلالم سوگند! روزى به تو نمى‏دهم تا به شهر و آبادى در آيى و ميان مردم بنشينى.

پس به شهر آمد و مقيم شد، يكى براى او غذا آورد، و ديگرى آب، خورد و آشاميد.

ولى در دل گرفت كه چرا خدا چنين كرد، خداوند به او وحى فرمود: مى‏خواستى به زهد خود در دنيا حكمت مرا از ميان ببرى، نمى‏دانى كه من اين را كه بنده خود را به دست‏بندگان خود روزى رسانم دوستتر دارم تا به دست قدرت خود روزى دهم؟»