فصل 53: راه تحصيل رضا

راه تحصيل رضا اين است كه: بداند كه آنچه خداى سبحان براى او حكم كرده همان به حال او اصلح است، اگر چه فهم او به دريافت مصلحت‏هاى نهانى كوتاه باشد، علاوه بر اينكه ناخشنودى و كراهت‏سودى ندارد و قضاء را دگرگون نمى‏كند.زيرا آنچه مقدر است مى‏شود و آنچه مقدر نيست نمى‏شود، و با حسرت گذشته و انديشه آينده وقت‏خود را بيهوده تباه مى‏سازد، و پى‏آمد ناخشنودى برايش مى‏ماند.پس سزاوار است كه دوستى خالق چنان او را محو و بيخود گرداند كه احساس درد و رنج نكند، همچنانكه عاشق شيدا چنين است و با علم به بزرگى ثواب تحمل درد و رنج آن را آسان سازد - چنانكه بيمار و بازرگان سختى حجامت و سفر را تحمل مى‏كنند - پس امر خود را به خدا واگذارد، كه خدا به بندگان خويش بيناست.

تتميم: تسليم (گردن نهادن)

بدان كه تسليم، كه تفويض (واگذاشتن) نيز ناميده مى‏شود، به معنى رضا نزديك است، بلكه فوق رضا و خشنودى است، زيرا عبارت است از ترك خواهشها در امورى كه بر او وارد مى‏شود، و واگذاشتن همه آنها به خدا، با قطع كلى تعلق خويش به آنها، به اين معنى كه طبع او به چيزى از آنها تعلق نداشته باشد.پس آن بالاتر از رضاست، زيرا در مرتبه رضا افعال خدا موافق طبع اوست، پس طبع ملحوظ و منظور است، و در مرتبه تسليم طبع و موافقت و مخالفت آن بكلى به خداى سبحان واگذار شده است، و بالاتر از مرتبه توكل نيز هست، زيرا توكل، چنانكه خواهد آمد، عبارت است از اعتماد در امور خويش به خدا، و آن به منزله وكيل نمودن خداست در امور خود، و گوئى خدا را به مثابه وكيل خود قرار داده است، پس تعلق او به امور خود باقى است، ولى در مرتبه تسليم قطع كلى علاقه از امور متعلق به خويش است. و از آنهاست:

حزن (اندوه)

حزن و اندوه عبارت است از حسرت بردن و دردمند شدن به سبب فقدان محبوبى يا از دست رفتن مطلوبى.و آن نيز، مانند اعتراض و انكار، مترتب بر كراهت از مقدرات الهى است.

و فرق [اعتراض با حزن] اين است كه: كراهت در اعتراض شديدتر از كراهت در حزن است، چنانكه ضد كراهت - يعنى محبت در ضد آن دو - به عكس اين است، يعنى ظهور آن در سرور و شادى كه ضد حزن و اندوه است‏شديدتر است از ظهور آن در رضا و خشنودى كه ضد اعتراض است.زيرا رضا بازداشتن نفس از جزع در حوادث وارده است‏بدون كراهت و شادى، و سرور عبارت است از منع نفس از جزع در آن حوادث با ابتهاج و شكفتگى.پس سرور و شادى در شرافت فوق رضاست، چنانكه حزن و اندوه در پستى و رذالت تحت اعتراض است.

و سبب حزن، شدت رغبت در خواهشهاى طبيعى و ميل به مقتضيات دو قوه غضب و شهوت و توقع بقاء امور جسمانى است.

و علاج اندوه اين است كه: بداند كه هر چه در عالم كون و فساد است از حيوانات و نباتات و جمادات و كالاها و اموال در معرض فنا و زوال‏اند، و هيچ چيز در دنيا نيست كه قابل بقا و دوام باشد، و آنچه پاينده و بر دوام است امور عقلانى و كمالات نفسانى فراتر از حيطه زمان و حوزه مكان و تصرف اضداد و راه يافتن فساد است.

و چون اين را به يقين دانست‏خيالات فاسد و آرزوهاى باطل از نفس او زايل مى‏شود و دلبستگى او به اسباب دنيوى گسسته مى‏گردد و با تمام وجود به تحصيل كمالات عقلى روى مى‏آورد، و به سعادتهاى حقيقى كه موجب اتصال به جواهر نورانى و جاودانى و مجاورت انوار قدسى و پاينده است توجه مى‏كند، و بدين‏سان به مقام بهجت و سرور مى‏رسد، و از غم و اندوه عالم كجى و ناراستى فارغ مى‏شود، چنانكه در كتاب الهى به اين مرتبه اشاره شده است:

«الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون‏» (يونس، 62)

«بدانيد كه دوستان خدا را نه بيمى است و نه اندوهگين مى‏شوند» .

و در اخبار داود عليه السلام است: «اى داود! دوستان مرا به دل مشغولى و غم دنيا چكار؟ كه اين حالت لذت و شيرينى مناجات را از دل آنان مى‏برد، دوستان ويژه من روحانيانند كه غمگين نمى‏شوند» .

خلاصه آنكه: دوستى امور فنا پذير و دلبستگى به آنچه در معرض زوال است‏خلاف مقتضاى عقل است، و روا نيست كه خردمند به وجود امور فانى شاد و دلخوش شود يا از زوال آن اندوهگين گردد.

سيد اوصياء امير مؤمنان - كه هزاران درود و ثنا بر او باد - مى‏فرمايد:

«على را با زيور دنيا چكار؟ و چگونه شاد شوم به لذتى كه فانى مى‏شود، و نعمتى كه باقى نمى‏ماند؟ !» بلكه سزاوار است كه به آنچه هست‏خود را خرسند كند، و غم آنچه نيست نخورد، و به آنچه بر او وارد مى‏شود از خير و شر خشنود باشد.و در اخبار رسيده است كه: «خداى تعالى به حكمت و جلال خود آسانى و شادى را در رضا و يقين قرار داد» ، و هر كه به موجود خشنود باشد و اندوه مفقود نخورد، به ايمنى فايز و كامياب گردد كه هيچ نگرانى و تشويشى در آن نيست و سرورى كه هيچ غمى با آن نه، و فرحى دور از حسرت و يقينى خالى از حيرت.

و طالب سعادت چگونه خود را خرسند مى‏كند كه از ديگر طبقات مردم پست‏تر باشد، كه هر گروهى به آنچه دارد شاد است (كل حزب بما لديهم فرحون)، چنانكه بازرگان به تجارت خود خشنود است و كشتكار به كشت‏خود، بلكه آنان كه به كارهاى زشت و ناروا مشغولند به شغل خود دلشادند، با اينكه آنچه در واقع و نفس الامر سبب و موجب شادمانى است جز براى اهل سعادت و كمال فراهم نيست، و آنچه ديگران از آن لذت مى‏يابند توهم محض و مجرد خيال است.پس طالب سعادت بايد به كمالات حقيقى و سعادات ابدى كه خود دارد شادمان باشد، و بر فقدان آرايشهاى دنيوى و كالاى مادى اندوهناك نگردد، و خطاب خداوند به پيامبر خود صلى الله عليه و آله و سلم را به ياد آورد:

«و لا تمدن عينيك الى ما متعنا به ازواجا منهم زهرة الحياة الدنيا لنفتنهم فيه و رزق ربك خير و ابقى‏» (طه، 131)

«ديدگان خود را مدوز به آنچه به گروههائى از آنها بهره داده‏ايم و مايه رونق زندگى دنياست، تا درباره آن امتحانشان كنيم كه روزى پروردگارت بهتر و پاياتر است‏» .

و هر كه احوال اصناف مردم را به دقت‏بنگرد در مى‏يابد كه شادى هر گروهى به چيزى است، كه شكفتگى و نشاط و استوارى و پايدارى و نظام امر او به آن است، چنانكه كودكان را شادمانى به بازى و تهيه اسباب آن است، وليكن شادى به آن نزد كسى كه از مرحله كودكى گذشته زشت و ناشايسته است.و كسانى كه از مرحله كودكى گذشته‏اند بعضى نشاطشان به درهم و دينار است، و بعضى به ملك و عقار، و گروهى به پيروان و ياران، و دسته‏اى به زنان و فرزندان، و طايفه‏اى به پيشه و صنعت‏خود، و قومى به حسب و نسب خويش، و جمعى به جاه و منصب، و برخى به نيروى جسمانى، و فرقه‏اى به جمال صورت، و جماعتى به كمالات دنيوى: مانند خط و شعر و آواز خوش، و طبابت و علوم غريبه و امثال اينها، تا برسد به كسانى كه جز به كمالات نفسانى و رياستهاى معنوى شاد نمى‏شوند.و اينان نيز مختلفند، بعضى نهايت فرح و سرورشان به عبادت و مناجات است، و بعضى ديگر به عرفت‏حقايق اشياء، تا برسد به كسانى كه شادمانى ايشان جز به انس با حضرت ربوبى و استغراق در درياى انوار جمال او نيست، و ديگر مراتب نزد آنان سايه‏اى زوال پذير و خيالى باطل است.و شكى نيست كه عاقل مى‏داند كه آنچه سزاوار است كه به آن شاد و مسرور شود حصول اين مرتبه است و ديگر امور مانند سرابى است كه تشنه آن را آب پندارد.پس عاقل نبايد به فقدان آنها اندوهگين و به وجود آنها شاد گردد.

نكته ديگر اين است كه: كسى كه تامل كند در مى‏يابد كه اندوه امرى وجودى يا لازم نيست، بلكه امرى است اختيارى كه در نفس آدمى به سبب گزينش بد او پديد مى‏آيد.زيرا هر چه از دست‏شخصى برود و براى آن محزون گردد بسيارى از مردم نيز آن را ندارند، و چه بسا هرگز در تمام عمر خود نداشته‏اند، و با وجود اين از نبود آن حزن و اندوهى ندارند، بلكه شاد و خرسندند، و اگر حزن و اندوه لازمه فقدان اين امر بود بايد هر كه فاقد آن است محزون و اندوهگين باشد، و حال آنكه چنين نيست.و همچنين هر حزن و اندوهى كه به سبب مصيبتى روى مى‏دهد بعد از مدتى زايل مى‏شود و به شادى و سرور مبدل مى‏گردد، و اگر غم و اندوه از فقدان چيزى لازم آن بود هرگز زوال نمى‏پذيرفت.

و عجب از عاقل كه از فقد امور دنيوى محزون گردد با اينكه مى‏داند دنيا خانه فانى است، و زيور و زينت آن در ميان مردم در گردش است، و دوام و بقاء آن براى هيچ كس ممكن نيست، و همه اسباب دنيوى امانت‏خداست كه به نوبت‏به مردمان منتقل مى‏شود.و مثل آن مانند عطردانى است كه در مجلسى ميان اهل آن مجلس به نوبت دور گردانند، كه هر يك از آنان در لحظه بهره گيرد و سپس به ديگرى دهد.و كسى كه به بقاء كالاى دنيوى طمع ورزد مانند كسى است كه در تملك عطردان و اختصاص آن به خود هنگامى كه نوبت‏بهره‏گيرى به او رسد طمع كند، و چون از او باز ستانند اندوهگين شود.مال و اهل و فرزندان جز امانتها نيست و ناگزير روزى بايد امانتها را رد كند.پس عاقل نبايد براى رد امانت غمگين و محزون شود، علاوه بر اينكه حزن و اندوه براى رد آن ناسپاسى نعمت است.

زيرا پائين‏ترين مراتب شكر اين است كه امانت را با خوشحالى و طيب خاطر به صاحب آن رد نمايد، بخصوص وقتى كه پست‏تر - يعنى چيزهاى پليد دنيوى - را باز پس مى‏دهد، و شريفتر - يعنى نفس و كمالات علمى و عملى آن - باقى مى‏ماند.پس سزاوار است كه هر عاقلى دل به امور فانى نبندد تا به سبب فقد آن محزون نشود.سقراط گفته است: «من هرگز محزون نگشته‏ام، زيرا هرگز چيزى را چنان دوست نداشته‏ام كه به از دست‏شدن آن غمگين شوم، و هر كه خواهد كه چيزى نبيند كه او را ناخوش آيد نبايد به چيزى دل بندد كه بيم فقدان آن هست‏» . و از آنهاست:

بى‏اعتمادى

يا كم اعتمادى در امور خود بر خداوند، و اطمينان و وثوق به وسائط، و نظر داشتن به آنها.و سبب آن يا ضعف يقين است‏يا ضعف نفس يا هر دو.و اين صفت از جمله رذائل دو قوه عاقله و غضب است.و شكى نيست در اينكه از مهلكات بزرگ و منافى ايمان بلكه شعبه‏اى از شرك است.و از اينرو در نكوهش آن آيات و اخبار رسيده است، خداى سبحان مى‏فرمايد:

«ان الذين تدعون من دون الله عباد امثالكم‏» (اعراف، 193)

«كسانى را كه غير از خدا مى‏خوانيد بندگانى هستند مانند شما» .

و مى‏فرمايد:

«ان الذين تعبدون من دون الله لا يملكون لكم رزقا فابتغوا عند الله الرزق و اعبدوه‏» (عنكبوت، 17)

«كسانى كه سواى خدا مى‏پرستيد روزى شما در دست آنها نيست، پس روزى را از نزد خدا بخواهيد و او را بپرستيد» .

و مى‏فرمايد:

«و لله خزائن السماوات و الارض و لكن المنافقين لا يفقهون‏» (منافقون، 7)

«خزائن آسمانها و زمين از خداست و ليكن منافقان فهم نمى‏كنند» .

و در اخبار داود عليه السلام است: «هيچ بنده‏اى از بندگان من دست‏به دامن هيچ يك از خلق من نزد كه من بدانم نيت وى همين است، مگر اينكه اسباب و وسائل آسمانها را از دستش ببرم، و زمينى را كه در زير پاى اوست‏بر او خشمگين گردانم، و به هر وادى كه هلاك شود باك ندارم‏» .

رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «من اعتز بالعبيد اذله الله‏» «هر كه به واسطه بردگان عزت جويد خدايش ذليل كند» .

نقل شده است كه «در تورات نوشته است: كسى كه اعتماد او به انسانى مثل خود باشد ملعون است‏» .پس سزاوار مؤمن اين است كه اين صفت ناشايسته خالى و خلاص شود و به اكتساب ضد آن، يعنى توكل، پردازد، كه شرح آن خواهد آمد.

پيوست

توكل - فضيلت توكل - درجات توكل - سعى و كوشش منافاتى با توكل ندارد - اسبابى كه سعى و توسل به آنها منافى توكل نيست - «با توكل زانوى اشتر ببند» - درجات مردم در توكل - گمان سست و ضعيف - راه تحصيل توكل.

توكل اعتماد و اطمينان دل در همه امور بر خداست، و به عبارت ديگر:

سپردن و حواله كردن بنده همه كارهاى خود را به پروردگار است، و به ديگر سخن:

توكل بيزارى از هر قوه و قدرتى و اعتماد و تكيه بر حول و قوه الهى است.و آن موقوف است‏بر اعتقاد جازم به اينكه در عالم هستى فاعلى جز خدا نيست و هيچ كس را قوه و قدرتى نيست مگر به واسطه او، و تمامى علم و قدرت كفايت امور بندگان او راست، و به هر يك از بندگان عطوفت و عنايت و رحمت تمام دارد، و فوق علم او علمى نيست، و فراتر از عنايت او عنايتى نه.پس كسى كه اين اعتقاد را داشته باشد البته دل او به خدا اعتماد دارد و بس، و به غير او و حتى به خود التفات نمى‏كند.و كسى كه اين حالت را در خود نيابد، علت آن آيا ضعف يقين است‏يا ضعف نفس، و بيماريش به سبب استيلاء ترس و اضطرابش به واسطه غلبه اوهام بر اوست. زيرا نفس ضعيف در پى و هم مضطرب مى‏شود، و بى‏آنكه در يقين او كاستى باشد پيروى و هم مى‏كند، مثل نا آرامى و اضطراب وى از خوابيدن با مرده در گور يا در يك بستر، با اينكه يقين دارد كه بدن او اكنون جمادى است كه هيچ زيانى به او نمى‏رساند، پس نبايد از آن بترسد و بگريزد، چنانكه از ديگر جمادات نمى‏گريزد.و همچنين كسى كه ضعيف النفس است هر گاه مثلا مشغول خوردن عسل باشد اگر ديگرى نزد او گويد اين عسل شبيه غائط است، بسا طبع او به علت ضعف نفس نفرت مى‏كند و از خوردن عسل دست‏بر مى‏دارد، با اينكه يقين دارد كه آن عسل است و ربطى به آن چيز پليد ندارد.

پس توكل تمام نيست مگر به قوت يقين و قوت قلب با هم، زيرا سكون و آرامش دل به اين هر دو حاصل مى‏شود.و آرامش دل چيزى است و يقين چيزى ديگر.پس بسا يقينى كه اطمينان و آرامش با آن نيست، چنانكه خداى تعالى مى‏فرمايد:

اولم تؤمن؟ قال: بلى! و لكن ليطمئن قلبى‏» (بقره، 260)

«مگر ايمان ندارى؟ گفت: چرا! وليكن براى آنكه دلم آرام گيرد» .

[ابراهيم عليه السلام] درخواست داشت كه زنده كردن مرده را با چشم خود ببيند تا يقين در خيال او ثابت گردد، كه نفس پيرو خيال است و به آن آرام مى‏گيرد، و در آغاز به يقين آرامش و اطمينان نمى‏يابد تا آنكه به مرتبه نفس مطمئنه برسد، و اين در دايت‏حال ميسر نمى‏شود.و بسا مطمئنى كه يقين ندارد، مانند صاحبان آئينها و مذهبهاى باطل.زيرا يهودى به يهوديت‏خود اطمينان قلب دارد، و همچنين نصرانى، و حال آنكه براى آنها يقينى نيست، و تنها از گمان پيروى مى‏كنند و دنبال خواهشهاى نفسانى‏اند.

و چون توكل به يقين و قوت قلب بستگى دارد، و به ضعف يكى از آن دو از ميان مى‏رود، روشن مى‏شود كه توكل از فضائل متعلق به دو قوه عاقله و غضبيه با هم است، و ضد آن - يعنى عدم توكل - از رذائل يكى از آن دو يا هر دو خواهد بود.

و در باب توحيد دانستى كه ستون توكل و آنچه بر آن بنا شده مرتبه سوم توحيد است، و آن اين است كه براى بنده تابش نور حق ظاهر و آشكار شود، به اينكه فاعلى جز او نيست، و ما سواى او از اسباب و وسائط مسخر و مقهور قدرت ازلى اوست.پس بر طالب توكل لازم است كه اين مرتبه از توحيد را تحصيل كند تا توكل براى وى حاصل شود.و نيز دانستى كه مرتبه دوم آن - يعنى توحيد اعتقادى - چون تقويت گردد چه بسا حال توكل را پديد آورد، اما توكل چنانكه شايسته است موقوف بر مرتبه سوم آن است.