بدان كه دعا منافى و مخالف رضا نيست، و همچنين است كراهت گناهان و دشمن داشتن اهل آن و بريدن و گسستن اسباب آن، و كوشش در دفع و ازاله آن بوسيله امر به معروف و نهى از منكر، و گريختن از شهرى كه در آن معاصى شايع و آشكار شده است، گروهى از اهل بطالت (بيكارى) و غرور پنداشتهاند كه همه اينها مخالف رضاست، زيرا هر چه رد كردن آن به دعا قصد شود و انواع گناهان و تبهكارى و فجور و كفر از قضا و قدر خداوند است، و براى مؤمن واجب است كه به آن راضى و خشنود باشد.و گاهى سكوت بر منكرات را يكى از مقامات رضا شمردهاند، و آن را خوشخويى و حسن خلق ناميدهاند، و اين همه جهل و غفلت است از اسرار و نكتههاى باريك شريعت.
اما دعاء، شكى نيست كه از جانب شريعتبه آن ماموريم، و دعاهاى انبياء و ائمه بسيار است، و حال آنكه ايشان در بالاترين مقامات رضا بودند، و آيات و اخبار در امر به دعاء و در فوائد آن و عظمتستايش آن هم پشت و متواترند، و خداى سبحان بندگان دعا كننده را ستوده است، آنجا كه مىفرمايد:
«و يدعوننا رغبا و رهبا» (انبياء، 90)
«و با اميد و بيم ما را مىخوانند» . و مىفرمايد:
«ادعونى استجب لكم» (مؤمن، 60)
«بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را» .
و مىفرمايد:
«اجيب دعوة الداع اذا دعان» (بقره، 186)
«دعوت خواننده را هنگامى كه مرا بخواند پاسخ مىگويم» .
و آن موجب صفاى باطن، و خشوع دل، و دقت و باريكى نظر، و روشنى نفس و تابش و جلوه آن است.و خداى تعالى آن را كليد كشف نهفتهها و سبب پياپى شدن لطف و احسان قرار داده است.و آن قويترين اسباب براى سرازير شدن خيرات و بركات از مبادى عاليه است.
اگر گفته شود: رنجها و سختيها و بلاهائى كه بر بنده وارد مىشود به قضاء و قدر الهى است، و آيات و اخبار گوياى رضا به قضاء خدا به نحو مطلق است، و آماده شدن با دعا براى رد كردن آن خلاف رضاست، گوئيم: خداى سبحان با حكمتشگرف خود، اشياء و امور را بر سبب ساختن و از پس يكديگر فرا كردن آنها ايجاد كرده است، پس مسببات را به اسباب مربوط ساخت، و بعضى را در پى بعضى فرا كرد و برخى را سبب و واسطه براى برخى ديگر قرار داد، و او مسبب الاسباب (سبب ساز) است.و قدر عبارت است از حصول و تحقق خارجى موجودات از اسباب معين به حسب اوقات آنها بر طبق آنچه در قضاء الهى است.و قضاء عبارت است از ثبوت صورتهاى همه اشياء در عالم عقلى بر وجه كلى مطابق عنايت الهى موسوم به عنايت اولى.و عنايت عبارت است از احاطه تام و تمام علم خداى تعالى به كل موجودات، پس نسبت قضاء به عنايت مثل نسبت قدر استبه قضاء.
و از جمله اسباب براى بعضى از امور دعا و تصدق و امثال اينهاست، و همچنانكه نوشيدن آب سببى است كه سبب ساز براى برطرف كردن تشنگى فرا كرده، و اگر تشنه آب نياشامد عطش او باقى مىماند تا به هلاك وى بيانجامد، و آشاميدن شربت مسهل سبب دفع اخلاط زيان آور مىشود، و اگر بيمار نياشامد بر حال خود باقى مىماند، و همين طور در ديگر اسباب، همچنين دعا سببى است كه خداى تعالى براى دفع و رفع بلاها فرا كرده، و اگر آدمى دعا نكند بلا فرود مىآيد و دفع نمىگردد.
و اگر گفته شود: اگر در علم خداى تعالى و در قضاء از پيش مقدر او اين است كه مثلا زيد خدا را مىخواند يا هنگام گرفتارى به فلان بلا صدقه مىدهد، و آن بلا براى دعا يا صدقه دفع مىشود، و چنين نيز بشود، و اگر در علم و قضاء مقدر است كه او دعا نمىكند و صدقه نمىدهد و مبتلا به آن بلا مىگردد، و او هم دعا نكند و صدقه ندهد و گرفتاريش دفع نشود، و خلاصه: اگر آنچه عنايت كلى و قضاء ازلى به آن تعلق گرفته است مقتضاى آن در خارج و عالم تقدير حاصل مىشود، اگر خير خير و اگر شر شر، پس سعى و كوشش بنده چه فايدهاى دارد؟
گوئيم: اين از جمله شبهههاى جبريون است كه مىپندارند بنده در فعل خود و نفى اختيار از خود مجبور است، و دخالت و اثرى در اين مطلب ندارد كه دعا مخالف و متناقض با رضا نيست و دعا از جمله اسبابى است كه خداى تعالى براى حصول مسببات آنها مرتب ساخته است، مانند زناشوئى براى تحصيل فرزند، و خوردن و آشاميدن براى دفع گرسنگى و تشنگى، و پوشيدن جامه براى دفع گرما و سرما، و غير اينها.و جواب اين شبهه و امثال آن در جاى خود مذكور است.
و اما بد و ناپسند شمردن معاصى و مكروه داشتن آنها و دورى از گناهكاران، و گريختن از شهرى كه در آن گناه شايع است، خداوند بندگان خود را به آن فرمان داده و رضا و خشنودى به آن را نكوهش كرده و مىفرمايد:
«و رضوا بالحياة الدنيا و اطمانوابها» (يونس، 7)
«و زندگى دنيا را پسنديده و به آن آرام گرفتهاند» .
و مىفرمايد:
«رضوا بان يكونوا مع الخوالف و طبع الله على قلوبهم» (توبه، 94)
«پسند كردند كه با زنان [در خانهها] باشند و خداوند بر دلهاشان مهر نهاد» .
و در بعضى اخبار است: «هر كه عمل زشتى را ديد و آن را پسنديد و به آن رضا داد چنانست كه آن را مرتكب شده» .و در خبرى ديگر است: «اگر بندهاى را در مشرق بكشند و كسى در مغرب به آن رضا دهد در قتل وى شريك است» .و در خبرى ديگر است: «بنده در وقت عمل بد و ناپسندى حضور ندارد ولى مانند گناه صاحب آن بر اوست» .پرسيدند اين چگونه است؟ فرمود: «خبر آن بزه به او مىرسد و وى آن را مىپسندد و به آن رضا مىدهد» .
و اما درباره دشمنى با كافران و تبهكاران و اهل فسق، و زشت و ناپسند شمردن عمل آنان، آنچه از شواهد قرآن و سنت رسيده بىشمار است.خداى سبحان مىفرمايد:
«لا يتخذ المؤمنون الكافرين اولياء» (آل عمران، 28)
«مؤمنان كافران را دوست نگيرند» .
و مىفرمايد:
«يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا اليهود و النصارى اوليآء» (مائده، 51)
«اى كسانى كه ايمان داريد! يهود و نصارى را دوست مگيريد» .
و در خبر است: «خداوند از هر مؤمنى پيمان گرفته كه هر منافقى را دشمن دارد» .
و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «محكمترين دستاويزهاى ايمان حب و بغض براى خداست» .و قسمتى از شواهد اين مطلب پيش از اين در باب دوستى و دشمنى در راه خدا و براى خدا ذكر شد.
و اگر گفته شود: معاصى اگر به قضاء و قدر الهى نباشد و قوعش محال و طعن در توحيد است، و اگر مطلقا به قضاء خدا باشد كراهت و دشمنى آن كراهت قضاء خداست، و آيات و اخبار به وجوب رضا به قضاء خدا آشكار و مصرح است، و اين تناقض است، پس راه جمع اين دو چگونه است؟ و جمع بين رضا و كراهت در يك چيز از چه طريق حاصل مىشود؟
گوئيم: نزد بعضى از حكماء روشن و معلوم است كه: شرورى كه در جهان هست، از گناهان و غير آن، از عدمهاست نه از موجودات، و بنابر اين متعلق اراده خداى تعالى و داخل در قضاء او نيست.و در نظر بعضى ديگر از ايشان شرور بالعرض داخل در قضاء اوست نه بالذات، و در كراهت آنچه بالذات در قضاء خداى تعالى نيست ضرر ندارد، و به نظر بعضى ديگر از آنان: شروراند كند و باعثخيرات بسيارند، و بنابراين سزاوار است كه ذاتا مكروه باشند، و از اين حيث از قضاء خدا و متعلق رضا شمرده نمىشوند.
تحقيق مطلب اين است كه: اوصاف سه گانه براى شرور موجود در عالم ثابت است: يعنى شرور به اعدام بر مىگردند و بالعرض داخل در قضاء خداى تعالى هستند و اندكند و باعثخيرات بسيارند.و به اين بيان وجه جمع روشنتر و ظاهرتر است.اما ابو حامد غزالى را در اين مورد وجه جمع ديگرى است كه تشنه را سيراب نمىكند و دردمند را بهبود نمىبخشد.
و اگر گفته شود: دشمنى گناهكاران موقوف بر ثبوت اختيار براى آنان و داشتن قدرت بر ترك معاصى است، و اثبات اين مطلب مشكل است، گوئيم: اشكالى در آن نيست، زيرا بديهى است كه بندگان در افعال خود نوعى اختيار دارند و اين حكم ثابت است، بخصوص در آنچه متعلق به تكليف است.و اين مساله جاى چون و چرا نيست.پس بهتر استسخن را كوتاه كرد و به آداب شرع آراسته شد، و به آنچه از عترت پاك رسيده رجوع نمود.و ما آنچه را كه درباره اين مساله مىتوان گفت در كتاب خود به نام «جامع الافكار» ياد كردهايم.