فصل 48: انس گاهى به ناز و گستاخى مى‏رسد

ابو حامد غزالى گويد: «انس چون دوام و غلبه و استوارى يابد، و قلق و بى‏آرامى شوق آن را مشوش و مضطرب نگرداند، و بيم بعد و حجاب آن را تيره و تار نسازد، باعث نوعى انبساط و از حد گذشتن در گفتار و كردار و مناجات با خداى سبحان مى‏شود كه گاهى در ظاهر ناپسند مى‏نمايد، زيرا در آن جرات و گستاخى و كم ترسى است، و ليكن اين از كسى كه به مقام انس رسيده قابل تحمل است، اما كسى كه به اين مقام نرسيده و در كردار و گفتار خود را به آنان شبيه سازد هلاك و مشرف بر كفر مى‏گردد.پس كلمات صادره از روى انبساط و ناز از بعضى بندگان تحمل كردنى است.و از انبساط در گفتار، قول موسى است:

«ان هى الا فتنتك‏» (اعراف، 154)

«نيست اين مگر آزمايش تو» .

و سخن او در تعلل (بهانه جويى و علت انگيختن) و اعتذار (عذر آوردن)، هنگامى كه به او گفته شد:

«اذهب الى فرعون انه طغى‏» (طه، 24، نازعات، 17)

«به سوى فرعون برو كه او سركشى كرده‏» :

«و لهم على ذنب فاخاف ان يقتلون‏» (شعراء، 14)

«و آنان را بر من [دعوى] گناهى است و بيم دارم مرا بكشند» . و سخن او:

«و يضيق صدرى‏» (شعراء، 13)

«و سينه‏ام تنگ گيرد» .

و گفتار او:

اننا نخاف ان يفرط علينا او ان يطغى (طه، 45)

«ما مى‏ترسيم كه در [آزارمان] پيشى و شتاب گيرد يا از حد در گذرد و طغيان كند» اين گفتار و رفتار از غير موسى خلاف ادب است، زيرا با كسى كه در مقام انس است ملاطفت‏شود و از او تحمل كنند آنچه را كه از غير او تحمل نكنند، چنانكه از يونس پيغمبر عليه السلام كمتر از اين را متحمل نشدند، و او را به مقام هيبت گرفتند و در شكم ماهى در ظلمات سه گانه زندانى كردند، و اگر نعمت [رحمت و بخشش] پروردگارش او را در نمى‏يافت‏به صحرا افكنده مى‏شد و نكوهيده مانده بود، و پيامبر ما را از اقتدا به وى نهى فرمود:

«فاصبر لحكم ربك و لا تكن كصاحب الحوت اذ نادى و هو مكظوم‏»

(قلم، 48)

«پس به حكم پروردگارت شكيبا باش و چون يار ماهى (يونس) مباش آنگاه كه غمزده و اندوهگين ما را ندا داد» .و اين اختلافات بعضى به سبب اختلاف مقامات و احوال است و بعضى به جهت قسمت ازلى كه ميان بندگان برترى و تفاوت نهاده‏اند، خداى سبحان مى‏فرمايد:

«تلك الرسل فضلنا بعضهم على بعض منهم من كلم الله و رفع بعضهم درجات‏» (بقره، 253)

«اين فرستادگان را بعضى بر بعضى ديگر برترى داديم، از آنها كسى بود كه خدا با او سخن گفت و بعضى را مرتبه‏ها بالا برد» .

پس انبياء و اولياء در صفات و احوال مختلفند، نمى‏بينى كه عيسى بن مريم عليه السلام در مقام انبساط و ناز بر خود سلام مى‏فرستد و مى‏گويد:

«و السلام على يوم ولدت و يوم اموت و يوم ابعث‏حيا» (مريم، 33)

«درود بر من، روزى كه متولد شدم و روزى كه مى‏ميرم و روزى كه زنده برانگيخته خواهم شد» .

و اين انبساطى است از جانب او به سبب لطفى كه در مقام انس مشاهده كرده است.و اما يحيى عليه السلام در مقام هيبت و حياء ماند و سخنى نگفت تا خدا بر او درود فرستاد و فرمود:

«و سلام عليه يوم ولد و يوم يموت و يوم يبعث‏حيا» (مريم، 14)

«درود بر او روزى كه تولد يافت و روزى كه مى‏ميرد و روزى كه زنده برانگيخته خواهد شد» .

و بنگر كه چگونه از برادران يوسف آنچه نسبت‏به وى كردند تحمل شد، و يكى از دانشمندان مى‏گويد: «از آغاز قول خداى تعالى:

«اذ قالوا ليوسف و اخوه احب الى ابينا منا» (يوسف، 8)

«هنگامى كه گفتند: يوسف و برادرش نزد پدرمان از ما محبوبترند» تا بيست آيه كه خداى تعالى از آنان خبر داده شمردم چهل و چند خطا [ى آنان را] يافتم كه برخى بزرگتر از برخى ديگر است، و گاهى در يك كلمه سه چهار خطا جمع شده است، و خدا آنان را آمرزيد و از آنها درگذشت، ولى از عزير به جهت‏يك مساله كه درباره قدر پرسيد تحمل نشد، تا آنجا كه گفته شد: اگر به مثل آن باز مى‏گشت نامش از ديوان نبوت محو مى‏شد» .

و از فوائد اين داستانها در قرآن اين است كه سنت‏خدا درباره بندگان گذشته‏اش شناخته مى‏شود، پس در قرآن چيزى نيست مگر اينكه در آن اسرار و انوارى هست كه ريشه‏داران در علم باز مى‏شناسند.

دنباله عزلت

كسى كه به مقام انس رسيد، دوستى خلوت و عزلت و دورى از مردم بر دل او غالب مى‏شود، زيرا مصاحبت و آميزش با مردمان دل را از توجه تام به خدا مشغول مى‏سازد.پس بايد بيان كنيم كه از عزلت و مصاحبت كداميك برتر است، زيرا علما در اين مساله آراء متفاوت دارند، و اخبار نيز در اين مطلب مختلف است، و هر يك از آن دو را فوائد و مفاسدى است، پس مى‏گوئيم: جمعى از علماء عزلت و گوشه گيرى را بر مصاحبت و در آميختن با مردم ترجيح مى‏دهند، و جمعى ديگر مخالطه و آمد و شد با مردم را بر گوشه گيرى افضل مى‏دانند.

گروه اول به اطلاق آنچه در مدح و ستايش و فوائد عزلت رسيده نظر دارند، مانند سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم: «ان الله يحب التقى الخفى‏» «خداوند بنده پرهيزكار پنهان را دوست دارد» .

و فرمود: «بهترين مردمان مؤمنى است كه به جان و مال خود در راه خدا جهاد كند، و بعد از وى مردى است كه در غارها و ميان كوهها گوشه‏گيرى نمايد» .

و به كسى كه از آن حضرت صلى الله عليه و آله و سلم از راه نجات پرسيد، فرمود: «در خانه خود بنشين، و دين خود را نگاهدار، و بر گناه خود گريه كن‏» .

و گفتار امام صادق عليه السلام: «زمانه تباه گشت، و برادران دگرگون شدند، و تنهائى و انفراد براى آرامش خاطر و اطمينان قلب بهتر است‏» .

و فرمود: «شناسندگان و آشنايان خود را كم كن، و از آن كه مى‏شناسى بيگانه شو» .و فرمود: «گوشه نشين در پناهگاه خداى تعالى پناه گرفته است، و در حفظ و حراست اوست، پس خوشا آن كه در نهان و آشكار از همگان بيگانه و تنها باشد!

و او به ده خصلت نيازمند است: علم حق و باطل و تميز ميان آن دو، و دوست داشتن فقر، و برگزيدن سختى و شدت، و زهد، و غنيمت‏شمردن خلوت و تنهائى، و نظر كردن در عواقب و سرانجام امور، و خود را با وجود كوشش مقصر دانستن در عبادت، و ترك خود بينى و خود پسندى، و بسيارى ذكر و ترك غفلت، كه غفلت دام شيطان و اساس هر گرفتارى و بليه و سبب هر حجابى است، و خالى بودن خانه از هر چه در آن وقت‏بدان نيازى نيست.عيسى بن مريم عليهما السلام فرمود: «زبان خود را براى آباد ساختن دل خود نگاهدار، و در خانه خود بنشين، و از ريا بپرهيز و در معاش از زائد بر قدر حاجت‏حذر كن، و از پروردگارت شرم دار، و بر گناه خود گريه كن، و از مردم بگريز چنانكه از شير واقعى مى‏گريزى، كه مردم پيش از اين دوا بودند و اكنون دردند، پس در همه حال از خدا بترس‏» .ربيع بن خثيم گفت:

«اگر امروز توانى در موضعى باشى كه كسى را نشناسى و كسى تو را نشناسد چنان كن، در كناره‏گيرى و گوشه نشينى محافظت اعضاء و جوارح [از گناهان و اعمال ناشايست]، و فارغ بودن دل [از انديشه‏هاى لغو]، و سلامت زندگى، و شكستن سلاح شيطان، و دورى از هر بدى، و استراحت و آسودگى خاطر است.هيچ پيغمبرى و وصى پيغمبرى نبوده است مگر اينكه در آغاز و يا در پايان زمان خويش گوشه نشينى اختيار كرده است‏» (1) .

و اما فوائد عزلت‏بسيار است: مانند فراغت‏براى عبادت، و ذكر، و فكر، و انس گرفتن به مناجات خدا، و اشتغال به كشف اسرار الهى در ملكوت آسمانها و زمين، و رستن از گناهانى كه انسان غالبا به سبب آميزش به مردم در معرض آنهاست:

مانند غيبت، و ريا كارى، و ديگر آفات زبان، و دزدانه نگريستن به اعمال پنهانى، و اخلاق پست مردمان، و سهل انگارى و آسان گيرى در امر به معروف و نهى از منكر، و رهائى يافتن از فتنه‏ها و خصومتها و گرفتاريهاى آنها يا از بدى مردم و آزار گفتار و كردارشان، و قطع طمع از مردم، و قطع طمع مردم از او، و خلاصى از مشاهده اهل ظلم و فسق و نادانان و گران جانان (يا فرومايگان) و رنج كشيدن از اخلاق آنان.

و ديگران - يعنى كسانى كه قائل به برترى آمد و شد و در آميختن با مردم بر عزلت و گوشه گيرى‏اند - به اطلاق ظواهر اخبار وارده در ستايش مخالطه و انس و الفت گرفتن و فوائد آن نظر دارند.اما اخبارى كه در ستايش آن رسيده، مانند سخن پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم: «المؤمن الف (الف) مالوف، و لا خير فيمن لا يالف و لا يؤلف‏» «مؤمن الفت مى‏گيرد و با او الفت مى‏گيرند، و هر كه الفت نگيرد و با او الفت نگيرند خيرى در او نيست‏» .

و فرمود: «من فارق الجماعة مات ميتة الجاهلية‏» «هر كه از جماعت جدا شود به راه و رسم جاهليت‏بميرد» .و همچون اخبارى كه در نكوهش دورى و جدائى از برادران وارد شده است، و اينكه فرمود: «از غار نشينى (اقامت در كوهستانها) بپرهيزيد، و با عامه مردم و جماعت‏باشيد و در مساجد حاضر شويد» .

و اما فوائد مخالطه: مانند تعليم و تعلم، و كسب اخلاق فاضله از همنشينى با صاحبان آن، و شنيدن مواعظ و نصايح، و رسيدن به ثواب حضور جمعه و جماعت و تشييع جنازه، و عيادت بيماران، و ديدار برادران، و بر آوردن حاجات نيازمندان، و رفع ظلم از مظلومان، و شاد كردن مؤمنان، و انس گرفتن با برادران دينى و اهل ورع و عبادت و تقوا، كه دل را شاد مى‏كند و انگيزه نشاط در عبادت و نفع رسانيدن به مسلمانان به وسيله مال و جاه و زبان پديد مى‏آورد، و بهره‏مندى از فزونى اجر و پاداش به سبب تحصيل معاش و كوشش براى عائله، و رياضت كشى نفس به تحمل رنج و آزار مردم، و شكستن نفس و شهوتهاى آن، و ادراك صفت تواضع بواسطه معاشرت و اختلاط با مردم كه در تنهائى حاصل نمى‏شود، و استفاده از تجربه‏ها و هوشمندى و مصلحت‏هاى دنيا و دين، كه جز از راه آميزش با خلق و مشاهده احوال آنها بدست نمى‏آيد.

اينهاست فوائد هر يك از عزلت و مخالطت، و فوائد هر يك تباهى و زيان و گزند براى ديگرى است.و پس از آنكه فوائد و مفاسد هر يك را شناختى، خواهى دانست كه حكم مطلق به ترجيح يكى بر ديگرى خطاست.چگونه جايز است كه گفته شود گوشه نشينى و عزلت‏بهتر است‏براى شخص جاهلى كه هيچ يك از اصول و فروع خود را نياموخته و از علم اخلاق چيزى به گوش او نخورده و بين فضائل و رذائل تميز نمى‏دهد، تا چه رسد به اينكه از رذائل خالى شود و به فضائل آراسته گردد، و مى‏تواند اينها را از آميزش با علما و صاحبان اخلاق فاضله فرا گيرد؟ و چگونه رواست كه گفته شود: اختلاط با مردم بهتر است‏براى كسى كه در توان خود علم و عمل را تحصيل كرده، و به مرتبه بهجت رسيده و لذت طاعات و مناجات را يافته، و بر آمد و شد او با مردم فايده دينى و دنيوى مترتب نيست، بلكه مفاسد بسيار بر آن هست؟

پس صحيح اين است كه گفته شود: افضل بودن يكى از آن دو نسبت‏به اشخاص و احوال و زمان و مكان تفاوت مى‏كند.و سزاوار است كه هر شخصى نظر به حال خود و به همنشين خود كند، و انگيزه و نيت آميزش خود و فوائد آمد و شد با وى و آنچه را از فوائد عزلت و كناره‏گيرى براى اين مخالطه از دست مى‏دهد بنگرد و اينها را با يكديگر موازنه نمايد تا افضل و ارجح آشكار شود.و به سبب اين اختلاف نسبت‏به اشخاص، به ملاحظه احوال و فوائد و آفات، بسا بعد از تفكر و تامل معلوم شود كه براى بعضى گوشه گيرى و عزلت تام افضل است، و براى بعضى ديگر آميزش و آمد و شد، و براى بعضى ديگر ميانه روى در عزلت و الفت.

و از آنچه گفته شد معلوم مى‏شود كه براى كسى كه به مقام انس و استغراق رسيده خلوت و عزلت افضل است، زيرا شكى نيست كه مخالطه موجب سقوط از مرتبه شهود و انس است و از فوائد آميزش و آمد و شد با مردم چيزى متصور نيست كه با اين مرتبه مقاومت تواند كرد، و به اين جهت دوستدارانى كه به مقام انس با پروردگار رسيدند از خلق كناره گرفته و تنهائى و خلوت را بر گزيدند.

اويس قرنى گفت: «هيچ كس را نيافتم كه پروردگار خود را بشناسد و با غير او انس گيرد» .و يكى از ايشان گويد: «چون صبح را مى‏بينم از كراهت ملاقات با مردم مى‏گويم: «انا لله و انا اليه راجعون‏» .و يكى ديگر از آنان گويد: «شادى و لذت مؤمن در خلوت و تنهائى به مناجات پروردگار خويش است‏» .

و يكى از شايستگان گفته است: «در يكى از بلاد عابدى را ديدم كه از قله كوهى بيرون آمد، چون مرا ديد در پشت درختى پنهان شد، نزد او رفتم و گفتم:

سبحان الله! بخل مى‏كنى كه تو را ببينم؟ گفت: اى مرد! من روزگارى دراز است كه در اين كوه اقامت گزيدم تا دل خود را در صبر از دنيا و اهل آن چاره و علاج كنم، رنج من در اين كار دراز و عمرم تمام شد و اين را از خدا مسئلت كردم تا دلم آرام يافت و با تنهائى خو گرفت، چون تو را ديدم ترسيدم به حال اول برگردم، و از شر تو به پروردگار جهانيان و دوست فرمانبرداران پناه مى‏برم، سپس صيحه‏اى زد و گفت: آه از درنگ زياد در دنيا! پس روى از من بگردانيد و گفت: منزه است آن كه دلهاى اهل معرفت را لذت خلوت و تنهائى و شيرينى انقطاع به سوى او چشانيد! تا جائى كه ياد بهشت و حوران پاك سرشت را از دل ايشان برد» .

يكى از بزرگان گويد: «انسان به سبب خالى بودن از فضيلت احساس تنهائى و وحشت مى‏كند، پس بواسطه ملاقات و آميزش با مردم شاد مى‏گردد و وحشت را از خود دور مى‏كند، و چون ذات آدمى با فضيلت‏شد طالب تنهائى مى‏شود تا از تفكر يارى جويد و علم و حكمت را بيرون كشد» ، و از اينرو گفته‏اند: «انس گرفتن با مردم نشان بيمايگى و تهيدستى است‏» .پس براى كسى كه دوام ياد خدا و انس به او و تفكر و تحقيق در معرفت او ميسر باشد، تنهائى و خلوت از همه فوائد مخالطه و آميزش با مردم برتر است، زيرا فايده و غايت عبادات و ثمره مجاهدات اين است كه انسان با دوستى خدا و معرفت او از دنيا برود، و محبت‏حاصل نمى‏شود مگر به انس و دوام ذكر، و معرفت‏بدست نمى‏آيد مگر به دوام فكر، و براى هر يك از اين دو فراغ دل شرط است، و فراغ دل با مخالطه حاصل نمى‏شود.

اگر بگوئى: منافاتى ميان آميزش با مردم و انس به خدا نيست، و از اينرو انبياء با وجود استغراق در شهود و انس با مردم مى‏آميختند.

مى‏گوئيم: توانائى و استعداد جمع ميان آميختن ظاهرى با مردم، و روى آوردن تام نهانى به خدا ميسر نيست مگر به نيروى نبوت. بنابراين هر ضعيف نفسى نبايد به آن فريفته شود و طمع در آن كند.

از آنچه گفتيم وجه جمع ميان اخبار وارده نسبت‏به اين دو طرف روشن مى‏شود، پس اخبارى كه در فضيلت عزلت و تنهائى وارد شده ناظر به بعضى از مردم است، و آنچه در فضيلت آميزش و آمد و شد با مردم رسيده به بعضى ديگر نظر دارد. و از آنهاست:

ناخشنودى

ناخشنودى (سخط) عبارت است از مخالفت هواى نفس با واردات الهى و تقديرات ربانى، و مرادف آن انكار و اعتراض است، و آن يكى از شاخه‏هاى كراهت داشتن از افعال خدا و منافى ايمان و توحيد است.و بنده عاجز و ذليل و زبون را كه به رازهاى قضا و قدر جاهل و از راههاى حكمتها و مصالح غافل است چه حق اعتراض و انكار بر افعال آفريدگار حكيم و عليم و خبير، و وى را چه يارى نارضائى به رضاى پروردگار؟ به جان خودم سوگند! كسى كه بر فعل خدا اعتراض مى‏كند بدترين جاهلان است و آن كه به قضاء الهى راضى نيست‏حماقتش دوائى ندارد.و در خبر قدسى وارد شده است: «خير و شر بيافريدم، خوشا آن كه وى را براى خير آفريدم و بر دست او خير روان ساختم، و واى بر آن كه وى را براى شر آفريدم و بر دست او شر آسان كردم، و واى بر كسى كه گويد چرا و چون‏» .

و در خبر قدسى ديگر رسيده است: «منم خدائى كه جز من خدائى نيست، هر كه بر بلاى من صبر نكند و بر نعمت من شكر نكند، و به قضاى من راضى نباشد، خدايى ديگر بجويد» .

و در مناجات موسى آمده است: «پروردگارا! چه مخلوقى نزد تو محبوبتر است؟ فرمود: كسى كه هر گاه محبوب او را بگيرم سر تسليم نهد.پرسيد: نا خشنودى تو بر چه كسى است؟ فرمود: آن كه در امرى طلب خير كند، و چون حكمى كنم به حكم من خشنود نباشد» .

و نيز در خبر قدسى است: «اندازه هر چيزى تقدير كردم، و نظم هر امرى تدبير نمودم، و صنع خود محكم ساختم، پس هر كه راضى است رضاى من او راست تا هنگامى كه مرا ببيند، و هر كه ناراضى است‏خشم و ناخشنودى من وى راست تا آنگاه كه مرا ملاقات كند» .

امام باقر عليه السلام فرمود: «و من سخط القضاء، مضى عليه القضاء و احبط الله عليه اجره‏» «...و هر كه از قضاء الهى ناخشنود باشد قضا بر او در آيد و خدا اجرش را تباه سازد» .

و امام صادق عليه السلام فرمود: «كيف يكون المؤمن مؤمنا، و هو يسخط قسمته، و يحقر منزلته، و الحاكم عليه الله و انا الضامن لمن لم يهجس فى قلبه الا الرضا ان يدعو الله فيستجاب له‏» (2) «مؤمن چگونه مؤمن باشد با اينكه از قسمت‏خود ناخشنودى نمايد، و مرتبه خود را كوچك كند، و حال آنكه حاكم بر او خداست، و من ضامنم براى كسى كه جز رضا در دلش نگذرد دعايش مستجاب شود» .

و روايت است كه: «يكى از پيغمبران ده سال از گرسنگى و برهنگى و فقر به خدا شكايت مى‏كرد، و دعايش به اجابت نمى‏رسيد، سپس خداوند به او وحى فرمود:

تا چند شكايت مى‏كنى؟ پيش از آنكه آسمانها و زمين را بيافرينم قسمت تو در تقدير من اين بود، و پيش از آنكه دنيا را بيافرينم چنين حكم كردم، آيا مى‏خواهى براى تو آفرينش دنيا را از سر گيرم؟ يا مى‏خواهى تقدير را براى تو دگرگون سازم، و چنان باشد كه تو دوست دارى نه چنانكه من، و اراده تو فوق اراده من باشد؟

به عزت و جلال من كه اگر بار ديگر اين به خاطر تو بگذرد نام تو از ديوان نبوت محو كنم‏» (3) .

و روايت است كه: «خداى تعالى به داود عليه السلام وحى فرستاد: تو خواهى و من خواهم، و آنچه من خواهم پديد آيد، و اگر به آنچه من خواهم سر تسليم نهى آنچه را تو خواهى كفايت كنم، و اگر خود را به خواست من تسليم نكنى تو را در آنچه خواهى به رنج آرم‏» .

و بالجمله: هر كه دانست كه عالم و آنچه در آن است، از جواهر و اعراض، بر وجه حكمت و خيريت صادر از اوست، و نظام اصلح كه بالاى آن نظامى متصور نيست همين است، و اگر يك جزء آن دگرگون شود صلاح و خيريت آن مختل مى‏گردد، و هر كه خدا را به ربوبيت و خود را به بندگى شناخت مى‏داند كه ناخشنودى و اعتراض نسبت‏به آنچه بر او وارد مى‏شود نهايت جهل و گستاخى است، و از اينرو هيچ يك از پيغمبران در هيچ امرى هرگز نگفت: كاش چنين بود، تا آنجا كه يكى از اصحاب پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى‏گويد: «ده سال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم را خدمت كردم، كه هر چه كردم نفرمود: چرا كردى، و آن كه نكردم نفرمود: چرا نكردى، و در آنچه بود هرگز نگفت: كاش چنين نبود، و در آنچه نبد هرگز نگفت: كاش بود، و چون يكى از اهل خانه از من باز خواست مى‏كرد مى‏فرمود: او را واگذاريد، اگر مقدر مى‏بود مى‏شد» .

و روايت است كه: «فرزندان خرد آدم عليه السلام بر بدن او بالا مى‏رفتند و پائين مى‏آمدند، و يكى از آنها پاهاى خود را بر دنده‏هاى او مى‏گذاشت مانند پله‏هاى نردبان، و بالا مى‏رفت تا سر او، و سپس به همين نحو پائين مى‏آمد، و او سر به پيش افكنده بود و سخنى نمى‏گفت و سربلند نمى‏كرد، يكى از فرزندان بزرگتر او گفت:

پدر! چرا او را از اين عمل باز نمى‏دارى؟ فرمود: پسرم! آنچه من ديده‏ام شما نديده‏ايد و آنچه من دانسته‏ام شما نمى‏دانيد، يك حركت كردم، از خانه كرامت‏به سراى خوارى و ذلت و از جايگاه نعمت‏به منزل محنت افتادم، مى‏ترسم حركتى ديگر كنم رنج و گرفتارى ديگرى كه نمى‏دانم به من برسد» . (4)

پى‏نوشت‏ها:

1- اين سخن و گفتار پيشين را با «مصباح الشريعة‏» : باب 24، و با «بحار» : باب عزلت از بدان مردم: ج 15: 2/51 چاپ امين الضرب، تصحيح كرديم.

2- اين دو حديث را با «اصول كافى‏» ، باب رضا به قضاء، تصحيح كرديم.

3- اين حديث، و همچنين اخبار قدسى پيشين را با «احياء العلوم‏» : 4/295- 296 تصحيح كرديم.!

4- اين حديث را با «احياء العلوم‏» : 4/295 تصحيح كرديم.!