بدان كه شواهد كتاب و سنت صراحت دارد كه خداى سبحان بندگان خود را دوست دارد، چنانكه مىفرمايد:
«يحبهم و يحبونه» (مائده، 54)
«خدا آنان را دوست دارد و آنان خدا را دوست دارند» .
و مىفرمايد:
«ان الله يحب الذين يقاتلون فى سبيله» (صف، 4)
«خدا كسانى را كه در راه او كارزار مىكنند دوست دارد» .
و مىفرمايد:
«ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين» (بقره، 222)
«خدا توبه كاران و پاكيزهكاران را دوست دارد» .
و مىفرمايد:
«قل ان كنتم تحبون الله فاتبعونى يحببكم الله و يغفر لكم ذبوبكم» (آل عمران، 31)
«بگو اگر خدا را دوست داريد مرا پيروى كنيد تا خدا شما را دوست دارد و گناهانتان را بيامرزد» .
و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «ان الله يعطى الدنيا من يحب و من لا يحب، و لا يعطى الايمان الا من يحب» «خدا دنيا را به كسى كه دوست دارد و به كسى كه دوست ندارد مىدهد، ولى ايمان را نمىدهد مگر به كسى كه دوست دارد» .
و فرمود: «اذا احب الله عبدا لم يضره ذنب» «وقتى خدا بندهاى را دوست دارد گناه به او زيان نمىرساند» .
و فرمود: «اذا احب الله عبدا ابتلاه، فان صبر اجتباه، و ان رضى اصطفاه» «وقتى خدا بندهاى را دوست دارد او را مبتلا مىسازد، پس اگر شكيبائى كند وى را بر مىگزيند، و اگر خشنود باشد او را گزين مىكند» .
و فرمود: «من اكثر ذكر الله احبه الله» «كسى كه بسيار ياد خدا كند خدا او را دوست دارد» .
و از خدا چنين حكايت فرمود: «بنده به وسيله نوافل (مستحبات) همواره به من تقرب مىجويد تا او را دوست گيرم و چون به مرتبه دوستى من رسيد شنيدن و ديدن و گفتن او به من باشد» .
و فرمود: «اذا احب الله عبدا، جعل له واعظا من نفسه، و زاجرا من قلبه، يامره و ينهاه» «وقتى خدا بندهاى را دوست دارد، براى او پند دهندهاى از درون وى و بازدارندهاى از دل وى قرار مىدهد كه او را امر و نهى كند» .
و امثال اينها بيش از حد شمار است.
اما حقيقت محبت - كه ميل و گرايش به موافق و سازگار است - در حق خداى تعالى متصور نيست، بلكه درباره نفوس ناقصه قابل تصور است، و خداى سبحان صاحب هر جمال و كمال و شكوه و عظمت و جلال است، و اين همه براى او بالفعل از ازل تا ابد حاضر است، زيرا كه تجدد و زوال آنها ناممكن است، و بنابر اين او را نظرى به غير از اين حيث كه غير است نيست، بلكه ابتهاج او به ذات و صفات و افعال خود است، و در وجود بجز ذات و صفات و افعال او چيزى نيست، و از اينرو يكى از عارفان هنگامى كه قول خداى تعالى: «يحبهم و يحبونه» را خواند، گفت: «نحن نحبهم، فانه ليس يحب الا نفسه» «ما او را دوست داريم، و او دوست نمىدارد مگر خود را» ، بدين معنى كه همه اوست و غير او در وجود چيزى نيست، پس كسى كه جز ذات و صفات و افعال و آثار خود را دوست نمىدارد، از حب خود و ذات خود و فرونهادن ذات خود از اين حيث كه متعلق به ذات اوست تجاوز نمىكند و بنابراين جز ذات خود را دوست نمىدارد.
و مراد از دوست داشتن خدا بندگان خود را ابتهاج عام است كه خدا نسبتبه افعال خويش دارد، زيرا از آيات و اخبار مستفاد مىشود كه خداى تعالى نسبتبه بعضى از بندگان نظر و محبتخاصى دارد كه با ديگر بندگان و مخلوقات آن نظر و محبت را ندارد.پس معنى اين دوستى بر مىگردد به برداشتن پرده از دل او تا به دل او را ببيند، و او را توفيق رسيدن به مقام قرب خود عطا مىفرمايد، و درون او را از دخول غير مىپردازد و موانع بين او و مولاى خويش را بر مىدارد تا جز به حق و از حق نشنود و جز به او نبيند و سخن نگويد - چنانكه در حديث قدسى آمده است.
پس تقرب او به وسيله نوافل و مستحبات سبب صفا و پاكى باطن او و برداشتن پرده از دل او و وصول به مرتبه قرب پروردگار است و اين همه از فضل خداى تعالى و لطف اوست.
مطلب ديگر آنكه: نزديكى بنده به خدا موجب تغير و تجدد در صفات خداى تعالى نيست، زيرا تغير بر خداى سبحان محال است و او همواره صفات كمال و جلال و جمال را از ازل داشته و دارد، بلكه تنها موجب دگرگونى بنده مىشود به واسطه ترقى در درجات كمال، و خو گرفتن و تخلق به اخلاق عالى و بزرگوارانه كه اخلاق الهى است.پس هر گاه در صفت كاملتر شد و در علم و احاطه به حقايق امور مرتبهاى تمامتر يافت، و در غلبه بر شياطين و ريشه كنى شهوات ثبات قدم بيشترى نشان داد، و در پاكى و دورى از رذائل آشكارتر نمود، و نيروى تصرف در ملكوت اشياء حاصل كرد، به خدا نزديكتر مىگردد.و درجات قرب نامتناهى است زيرا درجات كمال چنين است.و مثل تقرب بنده به خدا مانند تقرب يكى از دو شىء متحركى كه به ديگرى نزديك مىگردد نيست، بلكه مانند تقرب شىء متحرك به شىء ساكن است.يا مانند تقرب شاگرد به استاد خود در درجات كمال است، زيرا شاگرد در حال حركت و ترقى از فروترين درجه جهل به بالاترين مرتبه علم است، و طالب نزديك شدن به استاد خود در درجات علم و كمال است، و استاد ثابت و ايستاست.و اگر ممكن باشد كه شاگرد به مرتبه استاد خود كه كمالاتش متناهى استبرسد، بنده، هر كه باشد ممكن نيستبه كمالى از كمالات خداى سبحان برسد، زيرا كمالات او در شدت و قوت و شمار نامتناهى است.
و علامت محبوب بودن بنده در نزد خدا اين است كه او خدا را دوست داشته باشد و بر ديگر محبوبهاى خود برگزيند، و از نهان و آشكار امور ببيند كه خداى تعالى اسباب سعادت او را فراهم مىكند و او را به آنچه خير او در آن است راه مىنمايد، و او را از گناهانى كه ممكن است از او سر زند باز مىدارد، و امر ظاهر و باطن و پنهان و آشكار او را خدا خود سرپرستى مىكند.پس خداست كه مشاور و مدبر امر او و زينتبخش اخلاق او و بكار دارنده اندامهاى او و توفيق دهنده امر ظاهرى و باطنى اوست، و همه هموم (1) او را يك هم مىكند، و روى دل او را از دنيا مىگرداند، و او را از مردم بيگانه مىسازد، و با چشاندن لذت مناجات در خلوت خود به او با وى انس مىگيرد، و پردههاى بين او و معرفتخود را از ميان برمىدارد.
بدان كه اخبار در ستايش حب و بغض خدائى و فضيلت و ثواب آن بسيار است، ولى معناى دوستى و دشمنى براى خدا خالى از ابهام نيست، پس ناگزير به بعضى از اين اخبار اشاره مىكنيم و سپس حقيقت آن را روشن و معناى آن را آشكار مىسازيم.اما اخبار:
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «ود المؤمن للمؤمن فى الله من اعظم شعب الايمان، الا و من احب فى الله و ابغض فى الله، و اعطى فى الله و منع فى الله، فهو من اصفياء الله» «دوستى مؤمن براى مؤمن در راه خدا (يا براى خدا) از بزرگترين شعبههاى ايمان است، آگاه باشيد كه هر كه دوستى و دشمنى در راه خدا (يا براى خدا) كند و براى خدا عطا و منع كند از برگزيدگان خداست» .
روزى آن حضرت صلى الله عليه و آله و سلم به اصحاب خود فرمود: «كداميك از دستاويزهاى ايمان محكمتر است؟» گفتند: خدا و رسول او داناترند - پس بعضى گفتند: نماز، و بعضى گفتند: زكات، و بعضى گفتند: روزه، و بعضى گفتند: حج و عمره، و بعضى گفتند: جهاد - آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: لكل ما قلتم فضل و ليس به، و لكن اوثق عرى الايمان الحب فى الله و البغض فى الله، و توالى اولياء الله و التبرى من اعداء الله» «براى هر يك از آنچه گفتيد فضيلتى است ولى پاسخ پرسش من نيست.
محكمترين دستاويزهاى ايمان دوستى و دشمنى در راه خدا و پيروى دوستان خدا و بيزارى از دشمنان خداست» .
و فرمود: «المتحابون فى الله يوم القيامة على ارض زبرجدة خضراء فى ظل عرشه عن يمينه - و كلتا يديه يمين - وجوههم اشد بياضا و اضوا من الشمس الطالعة، يغبطهم بمنزلتهم كل ملك مقرب و كل نبى مرسل، يقول الناس: من هؤلاء؟ فيقال: هؤلاء المتحابون فى الله» «كسانى كه يكديگر را براى خدا دوست دارند در روز قيامتبر زمينى باشند از زبرجد سبز در سايه عرش او سمت راستش - و هر دو دست او راست است - رويهاى آنان بسيار سفيد و نورانى و از خورشيد طالع درخشانتر است، هر فرشته مقربى و هر پيغمبر مرسلى به مقام و مرتبه ايشان آرزو و غبطه خواهد برد، مردم مىگويند: اينها كيانند؟ در جواب گفته شود: اينان دوستداران يكديگرند براى خدا» .
و حضرت سيد الساجدين عليه السلام فرمود: «چون خدا - عز و جل - پيشينيان و پسينيان را [در قيامت] گرد آورد ندا دهندهاى به بانگى كه مردم شنوند گويد:
دوستداران يكديگر براى خدا كجايند؟ گروهى از مردم برخيزند، پس به آنان گويند: بىحساب به بهشت رويد.فرشتگان آنان را ملاقات كنند و گويند: كجا مىرويد؟ گويند: به بهشت، بدون حساب، گويند: شما چه گروهى از مردميد؟
گويند: ما دوستداران يكديگريم براى خدا.گويند: اعمال شما چه بوده؟ گويند:
براى خدا دوستى و دشمنى مىكرديم.گويند: چه نيكوست پاداشت اهل عمل» .
و امام باقر عليه السلام فرمود: «اذا اردت ان تعلم ان فيك خيرا، فانظر الى قلبك، فان كان يحب اهل طاعة الله و يبغض اهل معصيته ففيك خير و الله يحبك، و اذا كان يبغض اهل طاعة الله و يحب اهل معصيته فليس فيك خير و الله يبغضك، و المرء مع من احبه» «چون خواهى بدانى كه در تو خيرى هستيا نه، به دل خود بنگر، اگر اهل طاعتخدا را دوست دارد و اهل معصيتخدا را دشمن دارد در تو خيرى هست و خدا تو را دوست دارد، و اگر اهل طاعتخدا را دشمن دارد و اهل معصيت را دوست دارد در تو خيرى نيست و خدا تو را دشمن دارد، و آدمى با كسى است كه او را دوست دارد» .
و فرمود: «لو ان رجلا احب رجلا لله، لا ثابه الله على حبه اياه و ان كان المحبوب فى علم الله من اهل النار، و لو ان رجلا ابغض رجلا لله، لاثابه الله على بغضه اياه و ان كان المبغض فى علم الله من اهل الجنة» «اگر مردى مرد ديگر را براى خدا دوست دارد، خداوند او را براى دوستى وى ثواب دهد اگر چه آن را كه دوست داشته در علم خدا دوزخى باشد، و اگر مردى ديگرى را براى خدا دشمن دارد، خداوند او را براى دشمنى وى پاداش دهد، هر چند آن را كه دشمن داشته در علم خدا بهشتى باشد» .
و امام صادق عليه السلام فرمود: «من احب لله، و ابغض لله، و اعطى لله، فهو ممن كمل ايمانه» «هر كه براى خدا دوست دارد و براى خدا دشمن دارد و براى خدا عطا كند، ايمانش كامل است» .
و فرمود: «كسانى كه يكديگر را براى خدا دوست دارند روز قيامتبر منبرهاى نور هستند، نور چهره و نور تن و نور منبرهايشان هر چيزى را روشن مىكند تا آنجا كه به آن شناخته شوند، و گفته شود: اينان دوستداران يكديگر براى خدايند» .
و فرمود: «و هل الايمان الا الحب فى الله و البغض فى الله؟ ثم تلا هذه الآية:
«و لكن الله حبب اليكم الايمان و زينه فى قلوبكم و كره اليكم الكفر و الفسوق و العصيان...» (حجرات، 7)
«مگر ايمان غير از حب و بغض است؟ سپس اين آيه را تلاوت فرمود:
«و ليكن خدا ايمان را محبوب شما كرد و آن را در دلهاى شما بيار است و كفر و نافرمانى و گناه را مكروه شما ساخت...» و فرمود: «ما التقى المؤمنان قط الا كان افضلهما اشدهما حبا لاخيه» «دو مؤمن هرگز با يكديگر ملاقات نكنند مگر آن كه برادرش را دوستتر دارد برتر است» .
و فرمود: «من لم يحب على الدين و لم يبغض على الدين فلا دين له» «هر كه دوستى و دشمنيش براى دين نباشد دين ندارد» (2) .
و به اين مضمونها اخبار بسيار است.
و چون اين را دانستى، اكنون به معنى دوستى و دشمنى براى خدا اشاره مىكنيم و مىگوئيم:
محبتى كه ميان دو انسان هست، يا صرفا به سبب مصاحبت اتفاقى است مانند همسايگى يا به حسب گرد آمدن در بازار يا مدرسه يا سفر يا درباره سلطان و امثال اينها، معلوم است كه چنين محبتى از قبيل دوستى براى خدا نيستبلكه دوستى به حسب اتفاق است، يا بدين گونه نيستبلكه سبب و انگيزهاى ديگر دارد، و اين دوستى بر چهار قسم است:
اول - آنكه انسانى ديگرى را لذاته و براى اينكه مخلوقى مانند اوست دوست دارد، نه براى رسيدن به محبوب و مقصودى ديگر، بدين معنى كه خود وى نزد او محبوب است و از ديدار او و مشاهده اخلاق او لذت مىبرد، زيرا در نظرش نيكو مىنمايد، كه هر زيبائى براى كسى كه زيبائى او را در مىيابد لذت آور است، و هر لذت آورى محبوب است، و در پى لذت پسنديدن و نيكو شمردن مىآيد، و در دنبال پسنديدن و ستودن موافقت و سازگارى ميان طبعها و سرشتها حاصل مىشود.
اما چيزى كه پسنديده و نيكو شمرده مىشود يا زيبائى رخسار است، يا كمال عقل، يا كثرت علم، يا حسن اخلاق و كردار، و اين همه نزد طبعهاى سالم پسنديده و نيكوست، و هر نيكو و ستودهاى لذت آور و محبوب است.و از اين گونه است محبت كسى كه ديگرى را براى مناسبت نهانى و معنوى كه ميان آن دو هست دوست دارد، زيرا گاهى دوستى ميان دو شخص بدون نيكوئى سيرت (خلق و خو) يا صورت (پيكر و اندام) استوار مىشود، بىآنكه ملاحتى در رخسار يا ديگر اعضاء محبوب وجود داشته باشد، بلكه مناسبتى باطنى موجب الفت و سازگارى و محبت مىگردد، كه هر چيزى طبعا به همانند خود كشيده مىشود.و در درون اشياء نكتههاى نهانى است كه آگاهى بر آنها در توان بشر نيست، و به اين گونه از محبت و سازگارى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اشاره دارد كه فرمود: «ارواح همچون سپاهيان منظماند، روحهاى آشنا الفت مىگيرند و روحهاى ناآشنا از هم مىرمند» .پس دوستى نتيجه تناسب و سازگارى است كه همان آشنائى و شناختن همديگر باشد، و دشمنى نتيجه ناآشنائى و نشناختن يكديگر است.
معلوم است كه اين قسم از محبت ربطى به دوستى خدا ندارد، بلكه دوستى به حسب طبع و خواهش نفس است، لذا از ايمان به خدا سرچشمه نمىگيرد، و مىتوان گفت كه اگر به غرض ناپسندى پيوند و اتصال دارد مذموم است، و گرنه مباحى است كه به ستايش و نكوهش موصوف نيست.
دوم - آنكه او را نه براى خود وى بلكه براى محبوبى ديگر دوست دارد، و اين محبوب فايده دنيوى باشد.شكى نيست كه هر چه وسيلهاى براى رسيدن به محبوب باشد محبوب است، و آشكار است كه اين گونه دوستى از جمله دوستى براى خدا نيست.
سوم - آنكه او را دوست دارد نه براى خود وى بلكه براى غير او، و اين غير به بهرهها و فوايد اخروى برگردد نه دنيوى، مثل دوست داشتن شاگرد استاد را، تا بدان وسيله به تحصيل علم و نيكو ساختن عمل دستيابد، و مقصود او از علم و عمل سعادت اخروى است. اين دوستى از جمله دوستى براى خداست و صاحب آن محب خدا شمرده مىشود.و همچنين محبت استاد به شاگرد، زيرا وى علم را از او فرا مىگيرد و به واسطه او به مرتبه تعليم نائل مىگردد، و به سبب او به درجه بزرگداشت در ملكوت آسمان ترقى مىكند. عيسى عليه السلام فرمود: «كسى كه علم فرا گرفت و عمل كرد و تعليم داد، در ملكوت آسمان بزرگ خوانده مىشود» .
و تعليم جز با متعلم صورت نمىپذيرد، و وى در تحصيل اين كمال در حكم آلت و وسيله است، و اگر او را دوست دارد براى اين است كه سينه وى كشتزار اوست، پس او نيز دوستدار خداست.
تحقيق مطلب اين است كه: هر كه ديگرى را براى صنعتيا كارش كه موجب تقرب وى به خداست دوست دارد از جمله دوستداران در راه خداست، مانند دوستى رساننده صدقه به مستحقان، و دوستى آشپزى كه براى مهمانان از جهت تقرب به خدا نيكو پخت و پز كند، و دوستى كسى كه بر او انفاق مىكند و در خوراك و پوشاك و مسكن و همه مقاصد دنيوى با او مواسات مىنمايد، و مقصود وى از اين عمل آسودگى خاطر وى براى تحصيل علم و عبادت باشد، و دوستى كسى كه به او خدمت مىكند از شستن جامه و روفتن خانه و پختن خوراك وى و مانند اينها از اين جهت كه براى تحصيل علم و عمل فراغت داشته باشد...و امثال اينها را مىتوان قياس كرد.و معيار اين است كه هر كه ديگرى را دوست دارد از اين حيث كه وسيله استبراى فايده اخروى از محب براى خدا و در راه خداست.
چهارم - آنكه او را براى خدا و در راه خدا دوست داشته باشد، نه براى اينكه از او به علم يا عملى نائل شود، يا به وسيله او به چيزى غير از او دستيابد، بلكه از اين جهت او را دوست دارد كه او وابسته و منسوب به خداست، يا به نسبت عامى كه هر مخلوقى به خدا دارد، يا به سبب خصوصيت نسبتى كه او راست از تقرب به خدا و شدت محبت و خدمت او براى خداى تعالى.و شكى نيست در اينكه از آثار غلبه دوستى با كسى اين است كه محبت از محبوب به هر كه متعلق و منسوب به اوستبرسد اگر چه نسبت دورى داشته باشد، پس هر كه انسانى را شديدا دوست دارد دوست اين انسان و محبوب و خدمتكار او و هر كه او را مدح و ثنا كند دوست دارد، و دوست دارد كه به رضاى محبوب خود بشتابد، چنانكه گفتهاند:
امر على الديار ديار ليلى اقبل ذا الجدار و ذا الجدارا
و ما حب الديار شغفن قلبى و لكن حب من سكن الديارا
«به ديار ليلى مىگذرم و بوسه بر اين ديوار و آن ديوار مىدهم.
محبت ديار نيست كه دلم را فريفته بلكه محبت كسى است كه در آن ديار ساكن است» .
و اما بغض براى خدا، اين است كه انسانى انسان ديگر را به سبب نافرمانى و معصيت و مخالفت او با خداى تعالى دشمن داشته باشد، زيرا كسى كه براى خدا دوست دارد ناگزير براى خدا دشمن دارد، كه تو اگر انسانى را دوست دارى چون مطيع و محبوب خداست، اگر خدا را نافرمانى و عصيان كند ناگزير وى را دشمن خواهى داشت، زيرا او سركش و نزد خدا مبغوض است.عيسى عليه السلام فرمود: «با خدا دوستى كنيد به دشمنى گناهكاران، و به خدا تقرب جوئيد به دورى كردن از ايشان، و رضاى خدا طلبيد به خشم و ناخشنودى نسبتبه آنان» .روايت است كه خداى تعالى به يكى از پيغمبران وحى فرمود: «اما زهد تو در دنيا شتاب براى راحتى خود تست، و اما انقطاع تو به من عزت طلبى تو نزد من است، و ليكن آيا براى من كسى را دشمن داشتهاى يا دوست گرفتهاى؟» اما معصيت را درجات گوناگون است، گاهى معصيتبه اعتقاد است، مانند كفر و شرك و بدعت، و گاهى به گفتار و كردار، و اين يا از قبيل اذيت و آزار به ديگران است، مانند كشتن و خشم گرفتن و زدن و گواهى دروغ دادن و ديگر انواع ظلم، يا براى آزار ديگران نيست، و اين يا موجب فساد ديگران است، مانند جمع ميان مردان و زنان، و آماده ساختن اسباب شر و فساد همان گونه كه خوى و روش صاحب خرابات و مجلس فسق است، يا موجب فساد ديگران نيست، مانند زنا و شرابخوارى، و اين نيز يا كبيره استيا صغيره.
و اظهار دشمنى نيز درجات مختلف دارد، مانند دورى كردن و سخن نگفتن با كسى، و درشتى و خشونت نمودن در گفتار و تحقير و اهانت و اطاعت نكردن از وى، و سعى در بدى كردن به او و تباه ساختن نيازها و حاجات او، و برخى از اينها شديدتر از برخى ديگر است، چنانكه درجات فسق و معصيت چنين است.و بايد شديدترين درجات دشمنى به ازاء شديدترين درجات معصيتباشد، و وسط به ازاء وسط و ضعيفترين به ازاء ضعيفترين.و سزاوار آنست كه نخست پند و نصيحت و امر به معروف و نهى از منكر نمايد، و در اندرز و ارشاد با تاكيد و درشتى سخن گويد، بخصوص اگر آن گناهكار از آشنايان و دوستان وى باشد.و اگر گناهكار صفات پسنديده، مانند ايمان و علم و سخاوت و عبادت و طاعتيا امثال اينها، داشته باشد سزاوار است كه او را براى معصيتش دشمن و براى صفت پسنديدهاش دوست دارند.
و اين مانند آنست كه اگر كسى با تو در غرضى موافق و در غرض ديگر مخالف باشد با او حالتى متوسط بين رفت و آمد و كنارهگيرى دارى.بنابراين در اكرام او آنگونه كه در حق كسى كه در همه اغراض با تو موافق است مبالغه مكن، و در اهانت او آنطور كه درباره كسى كه در همه اغراض با تو مخالف است مبالغه روا مدار.
بدان كه دوستى برادران براى خدا وقتى تمام و كامل است كه بر آن و لوازم آن و مداومتبر آن تا مرگ و حتى بعد از آن با فرزندان و دوستان او وفا و پايدارى شود.و ضد وفا «جفا» ست، و آن قطع محبتيا بعضى از لوازم آن در ايام زندگانى يا بعد از مرگ نسبتبه فرزندان و دوستان اوست.و اگر در دوستى وفا نباشد فايدهاى بر آن مترتب نيست، زيرا مراد از اين گونه دوستى آخرت است، پس اگر پيش از مرگ قطع شود آن سعى ضايع مىگردد و عمل از ميان مىرود، و از اينرو رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم درباره هفت نفرى كه خداوند در قيامت جزاى ظلم آنان را مىدهد فرمود: «و دو برادرى كه با يكديگر براى خدا گرد آمدند و سپس از هم جدا و پراكنده شدند» .
روايت است كه: «رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم يكى از پير زنان را هر گاه به نزد او مىآمد اكرام مىفرمود، از سبب آن پرسيدند، فرمود: وى در ايام حيات خديجه به خانه ما مىآمد، وفادارى و پاسدارى عهد از دين است» .
پس مراعات جميع دوستان و خويشان و بستگان محبوب از نشانههاى وفاست، و مراعات ايشان از مراعات خود محبوب دلنشينتر است، زيرا شادمانى او به تفقد و دلجوئى متعلقان از فرح به تفقد خود او بيشتر مىگردد، كه نيرومندى دوستى و مهربانى شناخته نمىشود مگر آنكه از محبوب به هر كه متعلق به اوستبرسد، حتى قوت محبتبا كسى به جائى مىرسد كه سگ در خانه محبوب در نظر او از ديگر سگان امتيازى مىيابد.
و شكى نيست كه محبت اگر منقطع گردد - و لو بعد از مرگ - دوستى براى خدا نيست، زيرا محبت در راه خدا هميشگى و بىانقطاع است.و اينكه گفتهاند «كمى وفا بعد از وفات بهتر از بسيار آن در حال حيات است» براى اين است كه بر دوستى براى خدا دلالت دارد.خلاصه آنكه وفا و پاسدارى دوستى كمال آن است.و از آثار وفا اين است كه از جدائى و مفارقت محبوب بسيار بىتاب مىشود، و سخنان مردم را عليه او نمىشنود، و دوست او را دوست و دشمن او را دشمن دارد، ولى موافقتبا دوست در آنچه مخالف حق و در امرى باشد كه به دين تعلق دارد وفا نيست، بلكه وفا اين است كه با او در آن امر مخالفت كند و او را به حق ارشاد نمايد.
اما انس و بعد: دانستى كه انس عبارت است از شاد شدن دل به ملاحظه محبوب بعد از رسيدن به او، و بعد خلاف آن است.و انس و خوف و شوق همگى از آثار محبت است، و هر يك از اينها بر محب به حسب نظر او وارد مىشود، و بموقع بر او غلبه مىكند.پس اگر اطلاع بر منتهاى جمال از پس پردههاى غيب بر دل صاحب شوق غالب شود، و قصور خود را از آگاهى بر كنه جلال دريابد، نفس او برانگيخته و بىآرام مىشود و شوق او به هيجان مىآيد، و اين حالتبر انگيختگى و بىآرامى را شوق نامند، و اين حالت نسبتبه امر غايب پديد مىآيد.
و چون فرح و شادى قرب و مشاهده حضور نسبتبه آنچه مكشوف و حاصل استبر او غلبه كند، و نظر او مقصور بر مطالعه جمال حاضر مكشوف باشد، و التفاتى به آنچه ادراك نكرده نداشته باشد، شادى دل به چيزى است كه ملاحظه كرده، و اين شادمانى انس ناميده مىشود.و اگر نظر او به صفات عزت و جلال و بىنيازى باشد، و امكان زوال مشاهده و دورى [از ذو الجلال] را ملتفت گردد، از اين التفات دردمند و بيمناك مىگردد، و اين بيم و دردمندى او خوف ناميده مىشود.و اين احوال تابع اين ملاحظات است، پس اگر انس غالب شود و از ملاحظه آنچه از او غايب است و به آن نرسيده و از خطر زوال آنچه به او رسيده بر كنار باشد، نعمت و آسايش و لذتش عظيم خواهد بود، و انس به خدا بر او غالب خواهد شد، و طالب عزلت و تنهائى و رميدن از غير خداست، بلكه آنچه او را از تنهائى باز دارد گرانترين چيزها بر دل اوست، چنانكه روايتشده است كه: «موسى عليه السلام چون خدا با او سخن گفت و كلام خدا را شنيد مدتها سخن هر مخلوقى را كه مىشنيد بيهوش مىشد، زيرا محبت موجب شيرينى كلام محبوب و شيرينى ذكر اوست، و اگر با مردم در آميزد گوئى در جماعت تنها و يگانه است، و دلش هواى خلوت دارد، در شهر غريب و بيگانه است و در سفر در شهر و خانه است، شاهد در غيبت و غايب در حضور است (3) ، با تن آميخته است ولى دل او تنها و مجرد مستغرق در شيرينى ذكر است.
امير مؤمنان عليه السلام در وصف ايشان مىفرمايد: «هم قوم هجم بهم العلم على حقيقة البصيرة (4) ، فباشروا روح اليقين، و استلانوا ما استوعره المترفون، و انسوا بما استوحش منه الجاهلون، صحبوا الدنيا بابدان ارواحها معلقة بالمحل الاعلى، اولئك خلفاء الله فى ارضه، و الدعاة الى دينه» .
«علم به آنان با حقيقتبصيرت روى آورده، و بر خوردار از راحت و آرامش يقيناند، آنچه نعمت پروردگان دشوار مىدانند (گذشت از لذات دنيا و هواى نفس) براى ايشان آسان شده، به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند انس گرفتهاند.در دنيا با بدنهائى كه روحهاى آنها به جاى بسيار بلند (عالم ملكوت) آميخته است زندگى مىكنند.آنان خلفاى خدا در زمين و دعوت كنندگان به دين او هستند» .
پىنوشتها:
1- جمع هم: اندوه - قصد.!
2- همه اين احاديث را با «اصول كافى» : ج 2، باب دوستى و دشمنى براى خدا، و با «وافى» : 3/344 باب حب و بغض براى خدا، تصحيح كرديم.!
3- هرگز وجود حاضر غايب شنيدهاى. من در ميان جمع و دلم جاى ديگر است
4- در «نهج البلاغة» حقيقة البصيرة، و در «تحف العقول» حقيقة الايمان آمده است.!