فصل 46: معنى دوستى خدا مر بنده را

بدان كه شواهد كتاب و سنت صراحت دارد كه خداى سبحان بندگان خود را دوست دارد، چنانكه مى‏فرمايد:

«يحبهم و يحبونه‏» (مائده، 54)

«خدا آنان را دوست دارد و آنان خدا را دوست دارند» .

و مى‏فرمايد:

«ان الله يحب الذين يقاتلون فى سبيله‏» (صف، 4)

«خدا كسانى را كه در راه او كارزار مى‏كنند دوست دارد» .

و مى‏فرمايد:

«ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين‏» (بقره، 222)

«خدا توبه كاران و پاكيزه‏كاران را دوست دارد» .

و مى‏فرمايد:

«قل ان كنتم تحبون الله فاتبعونى يحببكم الله و يغفر لكم ذبوبكم‏» (آل عمران، 31)

«بگو اگر خدا را دوست داريد مرا پيروى كنيد تا خدا شما را دوست دارد و گناهانتان را بيامرزد» .

و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «ان الله يعطى الدنيا من يحب و من لا يحب، و لا يعطى الايمان الا من يحب‏» «خدا دنيا را به كسى كه دوست دارد و به كسى كه دوست ندارد مى‏دهد، ولى ايمان را نمى‏دهد مگر به كسى كه دوست دارد» .

و فرمود: «اذا احب الله عبدا لم يضره ذنب‏» «وقتى خدا بنده‏اى را دوست دارد گناه به او زيان نمى‏رساند» .

و فرمود: «اذا احب الله عبدا ابتلاه، فان صبر اجتباه، و ان رضى اصطفاه‏» «وقتى خدا بنده‏اى را دوست دارد او را مبتلا مى‏سازد، پس اگر شكيبائى كند وى را بر مى‏گزيند، و اگر خشنود باشد او را گزين مى‏كند» .

و فرمود: «من اكثر ذكر الله احبه الله‏» «كسى كه بسيار ياد خدا كند خدا او را دوست دارد» .

و از خدا چنين حكايت فرمود: «بنده به وسيله نوافل (مستحبات) همواره به من تقرب مى‏جويد تا او را دوست گيرم و چون به مرتبه دوستى من رسيد شنيدن و ديدن و گفتن او به من باشد» .

و فرمود: «اذا احب الله عبدا، جعل له واعظا من نفسه، و زاجرا من قلبه، يامره و ينهاه‏» «وقتى خدا بنده‏اى را دوست دارد، براى او پند دهنده‏اى از درون وى و بازدارنده‏اى از دل وى قرار مى‏دهد كه او را امر و نهى كند» .

و امثال اينها بيش از حد شمار است.

اما حقيقت محبت - كه ميل و گرايش به موافق و سازگار است - در حق خداى تعالى متصور نيست، بلكه درباره نفوس ناقصه قابل تصور است، و خداى سبحان صاحب هر جمال و كمال و شكوه و عظمت و جلال است، و اين همه براى او بالفعل از ازل تا ابد حاضر است، زيرا كه تجدد و زوال آنها ناممكن است، و بنابر اين او را نظرى به غير از اين حيث كه غير است نيست، بلكه ابتهاج او به ذات و صفات و افعال خود است، و در وجود بجز ذات و صفات و افعال او چيزى نيست، و از اينرو يكى از عارفان هنگامى كه قول خداى تعالى: «يحبهم و يحبونه‏» را خواند، گفت: «نحن نحبهم، فانه ليس يحب الا نفسه‏» «ما او را دوست داريم، و او دوست نمى‏دارد مگر خود را» ، بدين معنى كه همه اوست و غير او در وجود چيزى نيست، پس كسى كه جز ذات و صفات و افعال و آثار خود را دوست نمى‏دارد، از حب خود و ذات خود و فرونهادن ذات خود از اين حيث كه متعلق به ذات اوست تجاوز نمى‏كند و بنابراين جز ذات خود را دوست نمى‏دارد.

و مراد از دوست داشتن خدا بندگان خود را ابتهاج عام است كه خدا نسبت‏به افعال خويش دارد، زيرا از آيات و اخبار مستفاد مى‏شود كه خداى تعالى نسبت‏به بعضى از بندگان نظر و محبت‏خاصى دارد كه با ديگر بندگان و مخلوقات آن نظر و محبت را ندارد.پس معنى اين دوستى بر مى‏گردد به برداشتن پرده از دل او تا به دل او را ببيند، و او را توفيق رسيدن به مقام قرب خود عطا مى‏فرمايد، و درون او را از دخول غير مى‏پردازد و موانع بين او و مولاى خويش را بر مى‏دارد تا جز به حق و از حق نشنود و جز به او نبيند و سخن نگويد - چنانكه در حديث قدسى آمده است.

پس تقرب او به وسيله نوافل و مستحبات سبب صفا و پاكى باطن او و برداشتن پرده از دل او و وصول به مرتبه قرب پروردگار است و اين همه از فضل خداى تعالى و لطف اوست.

مطلب ديگر آنكه: نزديكى بنده به خدا موجب تغير و تجدد در صفات خداى تعالى نيست، زيرا تغير بر خداى سبحان محال است و او همواره صفات كمال و جلال و جمال را از ازل داشته و دارد، بلكه تنها موجب دگرگونى بنده مى‏شود به واسطه ترقى در درجات كمال، و خو گرفتن و تخلق به اخلاق عالى و بزرگوارانه كه اخلاق الهى است.پس هر گاه در صفت كاملتر شد و در علم و احاطه به حقايق امور مرتبه‏اى تمامتر يافت، و در غلبه بر شياطين و ريشه كنى شهوات ثبات قدم بيشترى نشان داد، و در پاكى و دورى از رذائل آشكارتر نمود، و نيروى تصرف در ملكوت اشياء حاصل كرد، به خدا نزديكتر مى‏گردد.و درجات قرب نامتناهى است زيرا درجات كمال چنين است.و مثل تقرب بنده به خدا مانند تقرب يكى از دو شى‏ء متحركى كه به ديگرى نزديك مى‏گردد نيست، بلكه مانند تقرب شى‏ء متحرك به شى‏ء ساكن است.يا مانند تقرب شاگرد به استاد خود در درجات كمال است، زيرا شاگرد در حال حركت و ترقى از فروترين درجه جهل به بالاترين مرتبه علم است، و طالب نزديك شدن به استاد خود در درجات علم و كمال است، و استاد ثابت و ايستاست.و اگر ممكن باشد كه شاگرد به مرتبه استاد خود كه كمالاتش متناهى است‏برسد، بنده، هر كه باشد ممكن نيست‏به كمالى از كمالات خداى سبحان برسد، زيرا كمالات او در شدت و قوت و شمار نامتناهى است.

و علامت محبوب بودن بنده در نزد خدا اين است كه او خدا را دوست داشته باشد و بر ديگر محبوبهاى خود برگزيند، و از نهان و آشكار امور ببيند كه خداى تعالى اسباب سعادت او را فراهم مى‏كند و او را به آنچه خير او در آن است راه مى‏نمايد، و او را از گناهانى كه ممكن است از او سر زند باز مى‏دارد، و امر ظاهر و باطن و پنهان و آشكار او را خدا خود سرپرستى مى‏كند.پس خداست كه مشاور و مدبر امر او و زينت‏بخش اخلاق او و بكار دارنده اندامهاى او و توفيق دهنده امر ظاهرى و باطنى اوست، و همه هموم (1) او را يك هم مى‏كند، و روى دل او را از دنيا مى‏گرداند، و او را از مردم بيگانه مى‏سازد، و با چشاندن لذت مناجات در خلوت خود به او با وى انس مى‏گيرد، و پرده‏هاى بين او و معرفت‏خود را از ميان برمى‏دارد.

دنباله: دوستى و دشمنى براى خدا

بدان كه اخبار در ستايش حب و بغض خدائى و فضيلت و ثواب آن بسيار است، ولى معناى دوستى و دشمنى براى خدا خالى از ابهام نيست، پس ناگزير به بعضى از اين اخبار اشاره مى‏كنيم و سپس حقيقت آن را روشن و معناى آن را آشكار مى‏سازيم.اما اخبار:

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «ود المؤمن للمؤمن فى الله من اعظم شعب الايمان، الا و من احب فى الله و ابغض فى الله، و اعطى فى الله و منع فى الله، فهو من اصفياء الله‏» «دوستى مؤمن براى مؤمن در راه خدا (يا براى خدا) از بزرگترين شعبه‏هاى ايمان است، آگاه باشيد كه هر كه دوستى و دشمنى در راه خدا (يا براى خدا) كند و براى خدا عطا و منع كند از برگزيدگان خداست‏» .

روزى آن حضرت صلى الله عليه و آله و سلم به اصحاب خود فرمود: «كداميك از دستاويزهاى ايمان محكمتر است؟» گفتند: خدا و رسول او داناترند - پس بعضى گفتند: نماز، و بعضى گفتند: زكات، و بعضى گفتند: روزه، و بعضى گفتند: حج و عمره، و بعضى گفتند: جهاد - آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: لكل ما قلتم فضل و ليس به، و لكن اوثق عرى الايمان الحب فى الله و البغض فى الله، و توالى اولياء الله و التبرى من اعداء الله‏» «براى هر يك از آنچه گفتيد فضيلتى است ولى پاسخ پرسش من نيست.

محكمترين دستاويزهاى ايمان دوستى و دشمنى در راه خدا و پيروى دوستان خدا و بيزارى از دشمنان خداست‏» .

و فرمود: «المتحابون فى الله يوم القيامة على ارض زبرجدة خضراء فى ظل عرشه عن يمينه - و كلتا يديه يمين - وجوههم اشد بياضا و اضوا من الشمس الطالعة، يغبطهم بمنزلتهم كل ملك مقرب و كل نبى مرسل، يقول الناس: من هؤلاء؟ فيقال: هؤلاء المتحابون فى الله‏» «كسانى كه يكديگر را براى خدا دوست دارند در روز قيامت‏بر زمينى باشند از زبرجد سبز در سايه عرش او سمت راستش - و هر دو دست او راست است - رويهاى آنان بسيار سفيد و نورانى و از خورشيد طالع درخشانتر است، هر فرشته مقربى و هر پيغمبر مرسلى به مقام و مرتبه ايشان آرزو و غبطه خواهد برد، مردم مى‏گويند: اينها كيانند؟ در جواب گفته شود: اينان دوستداران يكديگرند براى خدا» .

و حضرت سيد الساجدين عليه السلام فرمود: «چون خدا - عز و جل - پيشينيان و پسينيان را [در قيامت] گرد آورد ندا دهنده‏اى به بانگى كه مردم شنوند گويد:

دوستداران يكديگر براى خدا كجايند؟ گروهى از مردم برخيزند، پس به آنان گويند: بى‏حساب به بهشت رويد.فرشتگان آنان را ملاقات كنند و گويند: كجا مى‏رويد؟ گويند: به بهشت، بدون حساب، گويند: شما چه گروهى از مردميد؟

گويند: ما دوستداران يكديگريم براى خدا.گويند: اعمال شما چه بوده؟ گويند:

براى خدا دوستى و دشمنى مى‏كرديم.گويند: چه نيكوست پاداشت اهل عمل‏» .

و امام باقر عليه السلام فرمود: «اذا اردت ان تعلم ان فيك خيرا، فانظر الى قلبك، فان كان يحب اهل طاعة الله و يبغض اهل معصيته ففيك خير و الله يحبك، و اذا كان يبغض اهل طاعة الله و يحب اهل معصيته فليس فيك خير و الله يبغضك، و المرء مع من احبه‏» «چون خواهى بدانى كه در تو خيرى هست‏يا نه، به دل خود بنگر، اگر اهل طاعت‏خدا را دوست دارد و اهل معصيت‏خدا را دشمن دارد در تو خيرى هست و خدا تو را دوست دارد، و اگر اهل طاعت‏خدا را دشمن دارد و اهل معصيت را دوست دارد در تو خيرى نيست و خدا تو را دشمن دارد، و آدمى با كسى است كه او را دوست دارد» .

و فرمود: «لو ان رجلا احب رجلا لله، لا ثابه الله على حبه اياه و ان كان المحبوب فى علم الله من اهل النار، و لو ان رجلا ابغض رجلا لله، لاثابه الله على بغضه اياه و ان كان المبغض فى علم الله من اهل الجنة‏» «اگر مردى مرد ديگر را براى خدا دوست دارد، خداوند او را براى دوستى وى ثواب دهد اگر چه آن را كه دوست داشته در علم خدا دوزخى باشد، و اگر مردى ديگرى را براى خدا دشمن دارد، خداوند او را براى دشمنى وى پاداش دهد، هر چند آن را كه دشمن داشته در علم خدا بهشتى باشد» .

و امام صادق عليه السلام فرمود: «من احب لله، و ابغض لله، و اعطى لله، فهو ممن كمل ايمانه‏» «هر كه براى خدا دوست دارد و براى خدا دشمن دارد و براى خدا عطا كند، ايمانش كامل است‏» .

و فرمود: «كسانى كه يكديگر را براى خدا دوست دارند روز قيامت‏بر منبرهاى نور هستند، نور چهره و نور تن و نور منبرهايشان هر چيزى را روشن مى‏كند تا آنجا كه به آن شناخته شوند، و گفته شود: اينان دوستداران يكديگر براى خدايند» .

و فرمود: «و هل الايمان الا الحب فى الله و البغض فى الله؟ ثم تلا هذه الآية:

«و لكن الله حبب اليكم الايمان و زينه فى قلوبكم و كره اليكم الكفر و الفسوق و العصيان...» (حجرات، 7)

«مگر ايمان غير از حب و بغض است؟ سپس اين آيه را تلاوت فرمود:

«و ليكن خدا ايمان را محبوب شما كرد و آن را در دلهاى شما بيار است و كفر و نافرمانى و گناه را مكروه شما ساخت...» و فرمود: «ما التقى المؤمنان قط الا كان افضلهما اشدهما حبا لاخيه‏» «دو مؤمن هرگز با يكديگر ملاقات نكنند مگر آن كه برادرش را دوستتر دارد برتر است‏» .

و فرمود: «من لم يحب على الدين و لم يبغض على الدين فلا دين له‏» «هر كه دوستى و دشمنيش براى دين نباشد دين ندارد» (2) .

و به اين مضمونها اخبار بسيار است.

و چون اين را دانستى، اكنون به معنى دوستى و دشمنى براى خدا اشاره مى‏كنيم و مى‏گوئيم:

محبتى كه ميان دو انسان هست، يا صرفا به سبب مصاحبت اتفاقى است مانند همسايگى يا به حسب گرد آمدن در بازار يا مدرسه يا سفر يا درباره سلطان و امثال اينها، معلوم است كه چنين محبتى از قبيل دوستى براى خدا نيست‏بلكه دوستى به حسب اتفاق است، يا بدين گونه نيست‏بلكه سبب و انگيزه‏اى ديگر دارد، و اين دوستى بر چهار قسم است:

اول - آنكه انسانى ديگرى را لذاته و براى اينكه مخلوقى مانند اوست دوست دارد، نه براى رسيدن به محبوب و مقصودى ديگر، بدين معنى كه خود وى نزد او محبوب است و از ديدار او و مشاهده اخلاق او لذت مى‏برد، زيرا در نظرش نيكو مى‏نمايد، كه هر زيبائى براى كسى كه زيبائى او را در مى‏يابد لذت آور است، و هر لذت آورى محبوب است، و در پى لذت پسنديدن و نيكو شمردن مى‏آيد، و در دنبال پسنديدن و ستودن موافقت و سازگارى ميان طبعها و سرشتها حاصل مى‏شود.

اما چيزى كه پسنديده و نيكو شمرده مى‏شود يا زيبائى رخسار است، يا كمال عقل، يا كثرت علم، يا حسن اخلاق و كردار، و اين همه نزد طبعهاى سالم پسنديده و نيكوست، و هر نيكو و ستوده‏اى لذت آور و محبوب است.و از اين گونه است محبت كسى كه ديگرى را براى مناسبت نهانى و معنوى كه ميان آن دو هست دوست دارد، زيرا گاهى دوستى ميان دو شخص بدون نيكوئى سيرت (خلق و خو) يا صورت (پيكر و اندام) استوار مى‏شود، بى‏آنكه ملاحتى در رخسار يا ديگر اعضاء محبوب وجود داشته باشد، بلكه مناسبتى باطنى موجب الفت و سازگارى و محبت مى‏گردد، كه هر چيزى طبعا به همانند خود كشيده مى‏شود.و در درون اشياء نكته‏هاى نهانى است كه آگاهى بر آنها در توان بشر نيست، و به اين گونه از محبت و سازگارى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اشاره دارد كه فرمود: «ارواح همچون سپاهيان منظم‏اند، روحهاى آشنا الفت مى‏گيرند و روحهاى ناآشنا از هم مى‏رمند» .پس دوستى نتيجه تناسب و سازگارى است كه همان آشنائى و شناختن همديگر باشد، و دشمنى نتيجه ناآشنائى و نشناختن يكديگر است.

معلوم است كه اين قسم از محبت ربطى به دوستى خدا ندارد، بلكه دوستى به حسب طبع و خواهش نفس است، لذا از ايمان به خدا سرچشمه نمى‏گيرد، و مى‏توان گفت كه اگر به غرض ناپسندى پيوند و اتصال دارد مذموم است، و گرنه مباحى است كه به ستايش و نكوهش موصوف نيست.

دوم - آنكه او را نه براى خود وى بلكه براى محبوبى ديگر دوست دارد، و اين محبوب فايده دنيوى باشد.شكى نيست كه هر چه وسيله‏اى براى رسيدن به محبوب باشد محبوب است، و آشكار است كه اين گونه دوستى از جمله دوستى براى خدا نيست.

سوم - آنكه او را دوست دارد نه براى خود وى بلكه براى غير او، و اين غير به بهره‏ها و فوايد اخروى برگردد نه دنيوى، مثل دوست داشتن شاگرد استاد را، تا بدان وسيله به تحصيل علم و نيكو ساختن عمل دست‏يابد، و مقصود او از علم و عمل سعادت اخروى است. اين دوستى از جمله دوستى براى خداست و صاحب آن محب خدا شمرده مى‏شود.و همچنين محبت استاد به شاگرد، زيرا وى علم را از او فرا مى‏گيرد و به واسطه او به مرتبه تعليم نائل مى‏گردد، و به سبب او به درجه بزرگداشت در ملكوت آسمان ترقى مى‏كند. عيسى عليه السلام فرمود: «كسى كه علم فرا گرفت و عمل كرد و تعليم داد، در ملكوت آسمان بزرگ خوانده مى‏شود» .

و تعليم جز با متعلم صورت نمى‏پذيرد، و وى در تحصيل اين كمال در حكم آلت و وسيله است، و اگر او را دوست دارد براى اين است كه سينه وى كشتزار اوست، پس او نيز دوستدار خداست.

تحقيق مطلب اين است كه: هر كه ديگرى را براى صنعت‏يا كارش كه موجب تقرب وى به خداست دوست دارد از جمله دوستداران در راه خداست، مانند دوستى رساننده صدقه به مستحقان، و دوستى آشپزى كه براى مهمانان از جهت تقرب به خدا نيكو پخت و پز كند، و دوستى كسى كه بر او انفاق مى‏كند و در خوراك و پوشاك و مسكن و همه مقاصد دنيوى با او مواسات مى‏نمايد، و مقصود وى از اين عمل آسودگى خاطر وى براى تحصيل علم و عبادت باشد، و دوستى كسى كه به او خدمت مى‏كند از شستن جامه و روفتن خانه و پختن خوراك وى و مانند اينها از اين جهت كه براى تحصيل علم و عمل فراغت داشته باشد...و امثال اينها را مى‏توان قياس كرد.و معيار اين است كه هر كه ديگرى را دوست دارد از اين حيث كه وسيله است‏براى فايده اخروى از محب براى خدا و در راه خداست.

چهارم - آنكه او را براى خدا و در راه خدا دوست داشته باشد، نه براى اينكه از او به علم يا عملى نائل شود، يا به وسيله او به چيزى غير از او دست‏يابد، بلكه از اين جهت او را دوست دارد كه او وابسته و منسوب به خداست، يا به نسبت عامى كه هر مخلوقى به خدا دارد، يا به سبب خصوصيت نسبتى كه او راست از تقرب به خدا و شدت محبت و خدمت او براى خداى تعالى.و شكى نيست در اينكه از آثار غلبه دوستى با كسى اين است كه محبت از محبوب به هر كه متعلق و منسوب به اوست‏برسد اگر چه نسبت دورى داشته باشد، پس هر كه انسانى را شديدا دوست دارد دوست اين انسان و محبوب و خدمتكار او و هر كه او را مدح و ثنا كند دوست دارد، و دوست دارد كه به رضاى محبوب خود بشتابد، چنانكه گفته‏اند:

امر على الديار ديار ليلى اقبل ذا الجدار و ذا الجدارا

و ما حب الديار شغفن قلبى و لكن حب من سكن الديارا

«به ديار ليلى مى‏گذرم و بوسه بر اين ديوار و آن ديوار مى‏دهم.

محبت ديار نيست كه دلم را فريفته بلكه محبت كسى است كه در آن ديار ساكن است‏» .

و اما بغض براى خدا، اين است كه انسانى انسان ديگر را به سبب نافرمانى و معصيت و مخالفت او با خداى تعالى دشمن داشته باشد، زيرا كسى كه براى خدا دوست دارد ناگزير براى خدا دشمن دارد، كه تو اگر انسانى را دوست دارى چون مطيع و محبوب خداست، اگر خدا را نافرمانى و عصيان كند ناگزير وى را دشمن خواهى داشت، زيرا او سركش و نزد خدا مبغوض است.عيسى عليه السلام فرمود: «با خدا دوستى كنيد به دشمنى گناهكاران، و به خدا تقرب جوئيد به دورى كردن از ايشان، و رضاى خدا طلبيد به خشم و ناخشنودى نسبت‏به آنان‏» .روايت است كه خداى تعالى به يكى از پيغمبران وحى فرمود: «اما زهد تو در دنيا شتاب براى راحتى خود تست، و اما انقطاع تو به من عزت طلبى تو نزد من است، و ليكن آيا براى من كسى را دشمن داشته‏اى يا دوست گرفته‏اى؟» اما معصيت را درجات گوناگون است، گاهى معصيت‏به اعتقاد است، مانند كفر و شرك و بدعت، و گاهى به گفتار و كردار، و اين يا از قبيل اذيت و آزار به ديگران است، مانند كشتن و خشم گرفتن و زدن و گواهى دروغ دادن و ديگر انواع ظلم، يا براى آزار ديگران نيست، و اين يا موجب فساد ديگران است، مانند جمع ميان مردان و زنان، و آماده ساختن اسباب شر و فساد همان گونه كه خوى و روش صاحب خرابات و مجلس فسق است، يا موجب فساد ديگران نيست، مانند زنا و شرابخوارى، و اين نيز يا كبيره است‏يا صغيره.

و اظهار دشمنى نيز درجات مختلف دارد، مانند دورى كردن و سخن نگفتن با كسى، و درشتى و خشونت نمودن در گفتار و تحقير و اهانت و اطاعت نكردن از وى، و سعى در بدى كردن به او و تباه ساختن نيازها و حاجات او، و برخى از اينها شديدتر از برخى ديگر است، چنانكه درجات فسق و معصيت چنين است.و بايد شديدترين درجات دشمنى به ازاء شديدترين درجات معصيت‏باشد، و وسط به ازاء وسط و ضعيفترين به ازاء ضعيفترين.و سزاوار آنست كه نخست پند و نصيحت و امر به معروف و نهى از منكر نمايد، و در اندرز و ارشاد با تاكيد و درشتى سخن گويد، بخصوص اگر آن گناهكار از آشنايان و دوستان وى باشد.و اگر گناهكار صفات پسنديده، مانند ايمان و علم و سخاوت و عبادت و طاعت‏يا امثال اينها، داشته باشد سزاوار است كه او را براى معصيتش دشمن و براى صفت پسنديده‏اش دوست دارند.

و اين مانند آنست كه اگر كسى با تو در غرضى موافق و در غرض ديگر مخالف باشد با او حالتى متوسط بين رفت و آمد و كناره‏گيرى دارى.بنابراين در اكرام او آنگونه كه در حق كسى كه در همه اغراض با تو موافق است مبالغه مكن، و در اهانت او آنطور كه درباره كسى كه در همه اغراض با تو مخالف است مبالغه روا مدار.

تتميم: وفا و پايدارى در دوستى

بدان كه دوستى برادران براى خدا وقتى تمام و كامل است كه بر آن و لوازم آن و مداومت‏بر آن تا مرگ و حتى بعد از آن با فرزندان و دوستان او وفا و پايدارى شود.و ضد وفا «جفا» ست، و آن قطع محبت‏يا بعضى از لوازم آن در ايام زندگانى يا بعد از مرگ نسبت‏به فرزندان و دوستان اوست.و اگر در دوستى وفا نباشد فايده‏اى بر آن مترتب نيست، زيرا مراد از اين گونه دوستى آخرت است، پس اگر پيش از مرگ قطع شود آن سعى ضايع مى‏گردد و عمل از ميان مى‏رود، و از اينرو رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم درباره هفت نفرى كه خداوند در قيامت جزاى ظلم آنان را مى‏دهد فرمود: «و دو برادرى كه با يكديگر براى خدا گرد آمدند و سپس از هم جدا و پراكنده شدند» .

روايت است كه: «رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم يكى از پير زنان را هر گاه به نزد او مى‏آمد اكرام مى‏فرمود، از سبب آن پرسيدند، فرمود: وى در ايام حيات خديجه به خانه ما مى‏آمد، وفادارى و پاسدارى عهد از دين است‏» .

پس مراعات جميع دوستان و خويشان و بستگان محبوب از نشانه‏هاى وفاست، و مراعات ايشان از مراعات خود محبوب دلنشين‏تر است، زيرا شادمانى او به تفقد و دلجوئى متعلقان از فرح به تفقد خود او بيشتر مى‏گردد، كه نيرومندى دوستى و مهربانى شناخته نمى‏شود مگر آنكه از محبوب به هر كه متعلق به اوست‏برسد، حتى قوت محبت‏با كسى به جائى مى‏رسد كه سگ در خانه محبوب در نظر او از ديگر سگان امتيازى مى‏يابد.

و شكى نيست كه محبت اگر منقطع گردد - و لو بعد از مرگ - دوستى براى خدا نيست، زيرا محبت در راه خدا هميشگى و بى‏انقطاع است.و اينكه گفته‏اند «كمى وفا بعد از وفات بهتر از بسيار آن در حال حيات است‏» براى اين است كه بر دوستى براى خدا دلالت دارد.خلاصه آنكه وفا و پاسدارى دوستى كمال آن است.و از آثار وفا اين است كه از جدائى و مفارقت محبوب بسيار بى‏تاب مى‏شود، و سخنان مردم را عليه او نمى‏شنود، و دوست او را دوست و دشمن او را دشمن دارد، ولى موافقت‏با دوست در آنچه مخالف حق و در امرى باشد كه به دين تعلق دارد وفا نيست، بلكه وفا اين است كه با او در آن امر مخالفت كند و او را به حق ارشاد نمايد.

اما انس و بعد: دانستى كه انس عبارت است از شاد شدن دل به ملاحظه محبوب بعد از رسيدن به او، و بعد خلاف آن است.و انس و خوف و شوق همگى از آثار محبت است، و هر يك از اينها بر محب به حسب نظر او وارد مى‏شود، و بموقع بر او غلبه مى‏كند.پس اگر اطلاع بر منتهاى جمال از پس پرده‏هاى غيب بر دل صاحب شوق غالب شود، و قصور خود را از آگاهى بر كنه جلال دريابد، نفس او برانگيخته و بى‏آرام مى‏شود و شوق او به هيجان مى‏آيد، و اين حالت‏بر انگيختگى و بى‏آرامى را شوق نامند، و اين حالت نسبت‏به امر غايب پديد مى‏آيد.

و چون فرح و شادى قرب و مشاهده حضور نسبت‏به آنچه مكشوف و حاصل است‏بر او غلبه كند، و نظر او مقصور بر مطالعه جمال حاضر مكشوف باشد، و التفاتى به آنچه ادراك نكرده نداشته باشد، شادى دل به چيزى است كه ملاحظه كرده، و اين شادمانى انس ناميده مى‏شود.و اگر نظر او به صفات عزت و جلال و بى‏نيازى باشد، و امكان زوال مشاهده و دورى [از ذو الجلال] را ملتفت گردد، از اين التفات دردمند و بيمناك مى‏گردد، و اين بيم و دردمندى او خوف ناميده مى‏شود.و اين احوال تابع اين ملاحظات است، پس اگر انس غالب شود و از ملاحظه آنچه از او غايب است و به آن نرسيده و از خطر زوال آنچه به او رسيده بر كنار باشد، نعمت و آسايش و لذتش عظيم خواهد بود، و انس به خدا بر او غالب خواهد شد، و طالب عزلت و تنهائى و رميدن از غير خداست، بلكه آنچه او را از تنهائى باز دارد گرانترين چيزها بر دل اوست، چنانكه روايت‏شده است كه: «موسى عليه السلام چون خدا با او سخن گفت و كلام خدا را شنيد مدتها سخن هر مخلوقى را كه مى‏شنيد بيهوش مى‏شد، زيرا محبت موجب شيرينى كلام محبوب و شيرينى ذكر اوست، و اگر با مردم در آميزد گوئى در جماعت تنها و يگانه است، و دلش هواى خلوت دارد، در شهر غريب و بيگانه است و در سفر در شهر و خانه است، شاهد در غيبت و غايب در حضور است (3) ، با تن آميخته است ولى دل او تنها و مجرد مستغرق در شيرينى ذكر است.

امير مؤمنان عليه السلام در وصف ايشان مى‏فرمايد: «هم قوم هجم بهم العلم على حقيقة البصيرة (4) ، فباشروا روح اليقين، و استلانوا ما استوعره المترفون، و انسوا بما استوحش منه الجاهلون، صحبوا الدنيا بابدان ارواحها معلقة بالمحل الاعلى، اولئك خلفاء الله فى ارضه، و الدعاة الى دينه‏» .

«علم به آنان با حقيقت‏بصيرت روى آورده، و بر خوردار از راحت و آرامش يقين‏اند، آنچه نعمت پروردگان دشوار مى‏دانند (گذشت از لذات دنيا و هواى نفس) براى ايشان آسان شده، به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند انس گرفته‏اند.در دنيا با بدنهائى كه روحهاى آنها به جاى بسيار بلند (عالم ملكوت) آميخته است زندگى مى‏كنند.آنان خلفاى خدا در زمين و دعوت كنندگان به دين او هستند» .

پى‏نوشت‏ها:

1- جمع هم: اندوه - قصد.!

2- همه اين احاديث را با «اصول كافى‏» : ج 2، باب دوستى و دشمنى براى خدا، و با «وافى‏» : 3/344 باب حب و بغض براى خدا، تصحيح كرديم.!

3- هرگز وجود حاضر غايب شنيده‏اى. من در ميان جمع و دلم جاى ديگر است

4- در «نهج البلاغة‏» حقيقة البصيرة، و در «تحف العقول‏» حقيقة الايمان آمده است.!