فصل 45: نشانه‏هاى دوستى خدا

دوستى بنده مر خداى را - سبحانه - علاماتى است:

اول - اينكه لقاء او را بطريق مشاهده و رؤيت در دار السلام (سراى سلامت، بهشت) دوست داشته باشد و اگر اين ديدار بر مردن موقوف باشد مرگ را دوست دارد و آن را آرزو كند، زيرا هر كه چيزى را دوست دارد لقاء و وصال او را نيز دوست دارد، و چگونه بر محب گران و ناخوش آيد كه از وطن خود به جايگاه محبوب خويش سفر كند تا از نعمت مشاهده او برخوردار گردد، و از اينرو حذيفه هنگام مرگ خود گفت: «دوست‏بموقع نيازمندى آمد، امروز كسى كه پشيمان گردد رستگار نشود» .يكى از بزرگان گفته است: «مرگ را جز صاحب شك كراهت ندارد، زيرا دوست در هيچ حالى ديدار دوست را مكروه نمى‏دارد» .

اما كسى كه مرگ را كراهت دارد، اگر كراهتش براى حب دنيا و تاسف بر جدايى و ترك اهل و اولاد و اموال است، و اين حب دنيا و تاسف بر جدايى از آن به حد كمال باشد، به طورى كه مرگ را دوست ندارد و دلش اصلا از لقاء خداى تعالى به سبب آنچه بر آن مترتب است (يعنى مرگ و فراق دنيا) شاد نباشد، و در دل او مطلقا شوقى به او نيابد، شكى نيست در اينكه چنين كراهتى منافى اصل محبت و از مرتبه دوستى خدا دور است.و اگر حب دنيا در اين حد نباشد، به نحوى كه در دل خود ميلى به آنچه از لقاء الهى بر مرگ مترتب است نيابد بلكه دوستدار دنيا باشد ليكن فى الجمله شوقى به لقاء خداى تعالى نيز داشته باشد، يا كراهت او از مرگ ضعيف باشد، چنين دوستى دنيا منافى كمال محبت‏خداست، زيرا محبت كامل آن است كه تمام دل را فرو گيرد، و بعيد نيست كه با وى آميزه ضعيفى از دوستى خدا باشد، زيرا مردم در محبت‏خدا متفاوتند، يكى با تمام دل او را دوست دارد، و ديگرى چنين نيست‏بلكه با او غير او از همسر و فرزند و مال را نيز دوست دارد، و ناچار شادمانى او به لقاء خدا هنگام ورود بر او بقدر دوستى او (خدا) ست و كراهت او نسبت‏به فراق و جدائى از دنيا بهنگام مرگ بقدر دوستى آن (دنيا) است.و اگر كراهت او از مرگ براى طلب آمادگى بيشتر بوسيله تحصيل علم و عمل بيشتر براى ملاقات خدا و مشاهده او باشد، نه براى دوستى اهل و مال و نه براى تاسف بر فراق دنيا، اين دليل بر ضعف محبت نيست و منافاتى با اصل آن ندارد.اين مانند محبى است كه خبر باز آمدن محبوبش به او رسيده، و دوست دارد كه آمدن وى ساعتى به تاخير افتد تا خانه خود را پاكيزه و فرش كند و اسباب آن را آماده سازد، تا آسوده خاطر و فارغ البال وى را ملاقات نمايد، و نشانه اين همانا سعى در عمل و بكار بردن تمام كوشش و همت در تحصيل معرفت و آماده شدن براى آخرت است.

دوم - آنكه رضا و خواهش خداى سبحان را بر خشنودى و خواهش خود بگزيند، زيرا دوست صادق براى خواهش خويش با خواهش محبوب مخالفت نمى‏كند، چنانكه گفته‏اند:

اريد وصاله و يريد هجرى فاترك ما اريد لما يريد

«من وصال او را مى‏خواهم و او طالب دورى من است - پس خواست او را بر مى‏گزينم و از خواهش خود مى‏گذرم‏» .

پس هر كه دوستدار خداوند است: او را فرمان مى‏برد و از نواهى او دورى مى‏گزيند، و از پيروى شهوات پرهيز مى‏كند، و كسالت و بطالت را وا مى‏گذارد، و پيوسته مواظب طاعت و فرمانبرى است، و از طاعت‏شادمان است و هيچ عبادتى بر او گران نمى‏آيد.روايت است كه: «زليخا چون ايمان آورد و همسر يوسف عليه السلام شد، از يوسف كناره گرفت و يكسره به خداى تعالى روى نمود و به عبادت پرداخت، چون يوسف او را روز به خلوت مى‏خواند او وعده شب مى‏داد، و چون شب او را دعوت مى‏كرد به روز مى‏افكند، يوسف به عتاب آمد كه آن دوستى‏ها چه شد؟ زليخا گفت: اى فرستاده خدا! من تو را وقتى دوست داشتم كه خداى تو را نشناخته بودم، چون او را شناختم دوستى ديگرى را بر دوستى او اختيار نمى‏كنم، و كسى را بجاى او نمى‏خواهم‏» .

حق اين است كه عصيان و نافرمانى با كمال محبت منافى است اما با اصل محبت منافاتى ندارد، و از اينرو گاهى مريض چيزى مى‏خورد كه براى او زيان دارد و بر بيمارى او مى‏افزايد با آنكه خود را دوست دارد و تندرستى خويش را مى‏خواهد، و سبب اين حالت ضعف معرفت و غلبه شهوت است، و بدين گونه از اداى حق محبت ناتوان مى‏گردد.

سوم - آنكه از ياد خداى سبحان غفلت نكند، بلكه پيوسته به ياد او باشد، زيرا هر كه چيزى را دوست دارد ناگزير آن را و آنچه را كه متعلق به آن است‏بسيار ياد كند، پس دوست‏خدا از ياد خدا و ياد رسول او و ياد قرآن (كه كلام اوست) و تلاوت آن غافل نمى‏ماند، و دوستدار خلوت و مناجات با اوست تا تنها به ياد او باشد، و با او كمال انس دارد و از مناجات او لذت مى‏برد.و در اخبار داود عليه السلام است:

«دروغ گفت هر كه ادعاى دوستى من نمود و چون شب در آمد بخفت، نه دوست ديدار دوست‏خواهد؟ كه هر كه مرا جويد با وى‏ام‏» .

چهارم - آنكه از فقدان چيزى اندوهگين و متالم نگردد، و به وجود چيزى شادمان نشود، مگر آنچه او را به خدا نزديك سازد يا از او دور كند: پس نبايد در مصائب اندوه و بى‏تابى نمايد، و از رسيدن به مقاصد دنيوى مسرور و شاد گردد، و بر چيزى كه از دنيا از دست او رفت تاسف نخورد مگر بر طاعتى كه او را به محبوب نزديك سازد يا بر صدور معصيتى كه او را از محبوب دور كند، يا بر ساعتى از عمر كه بى‏ياد خدا و انس به او بگذراند.

پنجم - آنكه بر بندگان خدا مشفق و بر دوستان خدا مهربان و با دشمنان خدا سختگير و مخالف باشد، زيرا مقتضاى دوستى شفقت و محبت نسبت‏به دوستان و منسوبان محبوب، و بغض و دشمنى نسبت‏به دشمنان و مخالفان اوست.

ششم - آنكه از هيبت و عظمت و جلال الهى ترسان و متذلل باشد، و خوف ضد محبت نيست، چنانكه بعضى پنداشته‏اند، زيرا ادراك عظمت موجب هيبت و دهشت است، و ادراك جمال موجب محبت است.و بخصوص براى دوستان ترس اعراض محبوب و بيم حجاب و راندن از درگاه و ايستادن در يك مقام و كاهش محبت نيز هست.عارفى گفته است: «هر كه خدا را به محبت محض بدون خوف عبادت كند به سبب آنكه در دوستى از حد گذشته است هلاك شود، و هر كه او را از طريق خوف بدون محبت پرستد به واسطه رميدن و وحشت‏يافتن از او بريده است، و هر كه او را از هر دو راه عبادت كند خداوند وى را دوست دارد و به خود نزديك كند و جاه و منزلت او را نزد خود استوار گرداند و وى را علم آموزد» .

هفتم - آنكه محبت و شوق خود را پنهان دارد و آشكار نكند و از اظهار وجد و نشاط محبت و دعوى آن اجتناب نمايد، كه اينها منافى تعظيم و تجليل محبوب و هيبت از او و نگاهداشت راز اوست، كه دوستى سرى است از اسرار محبوب كه فاش ساختن آن سزاوار نيست، و به علاوه بسا هست كه در دعوى از حد واقع تجاوز كند و به دروغ بافتن افتد، و در اين حال عقوبت او در آخرت و گرفتاريش در دنيا بزرگ شود.بلى، گاهى ممكن است محبت‏به حدى رسد كه بيخود و مدهوش گردد و احوالش پريشان و مضطرب شود و بى‏اختيار آثار محبت پديد آيد.چنين شخصى معذور است، زيرا مقهور سلطه محبت است.و كسى كه دانست‏حصول حقيقت معرفت و محبت‏خدا چنانكه سزاوار است‏براى احدى ممكن نيست، و آگاه شد كه بزرگان نوع انسان - يعنى انبياء و اولياء - به عجز و قصور اعتراف نموده‏اند، و مطلع گشت كه يك صنف از اصناف نامتناهى ملائكه هستند كه شمار ايشان بقدر همه مخلوقات است و آنان اهل محبت‏خداوندند و از زمانى كه خدا ايشان را آفريده - سيصد هزار سال پيش از آفرينش عالم - غير از خداى سبحان هيچ به خاطرشان خطور نكرده و غير او را به ياد نياورده‏اند، بحق شرم مى‏كند كه معرفت و محبت‏خود را معرفت و محبت‏بشمارد، و زبانش از اظهار اين دعوى گنگ و لال مى‏شود.

روايت است كه: «يكى از اهل الله از يكى از صديقان درخواست نمود كه از خداى تعالى مسئلت نمايد كه ذره‏اى از معرفت‏خود را به او عطا فرمايد، و وى چنين كرد، پس عقل او حيران و خرد او زايل و دل او سرگردان گشته سر به كوهها نهاد، و هفت روز در يك جا ايستاد، نه او از چيزى بهره گرفت و نه چيزى از او فايده برد، پس آن صديق از خدا مسئلت نمود كه قدرى از آن ذره معرفت را كه به او داده كم كند، خداى تعالى به او وحى فرمود: «ما به او يك جزء از صد هزار جزء از يك ذره معرفت داده‏ايم، و در همان وقتى كه او از من چنين درخواستى كرد صد هزار بنده چيزى از محبت مسئلت نمودند، و من اجابت‏سؤال آنان را به تاخير انداختم تا اينكه تو براى او شفاعت كردى، و چون درخواست تو را اجابت كردم به آنان همان را دادم كه به او عطا كردم، من يك ذره معرفت را ميان صد هزار بنده تقسيم كردم، و اين است‏حال او» .آن صديق عرض كرد: سبحانك سبحانك! آنچه را به او عطا كرده‏اى كم كن، پس خدا آن يك جزء از صد هزار جزء از يك ذره معرفت را به ده هزار قسمت كرد و يك قسمت آن را باقى گذارد و بقيه را سلب نمود، در آن وقت‏خوف و حب و رجاء او اعتدال يافت، و آرام گرفت، و مانند يكى از كاملان اهل معرفت‏شد» (1) .

حق اين است كه صفات الهى اجل و اعظم از ادراك عقول بشرى است، و هيچ يك از كاملان طاقت ندارد كه جزئى از اجزاء نامتناهى آن را تحمل كند، پس وصول به حقيقت عظمت و جلال حضرت ربوبيت و ديگر صفات كمال او محال است، و آنچه درباره او مى‏گويند و هم يا خيال است، پس كجا براى كسى آنچه سزاوار معرفت و محبت اوست‏حاصل مى‏شود؟ اگر ممكن باشد كه چندين برابر (و حتى بقدر نامتناهى) امثال اين عوالم مخلوق از اسمانها و زمينها و آنچه فوق آنهاست در ميان يك دانه خردل جا گيرد، ممكن است كه ذره‏اى از عظمت و جلال خداوند در عظيمترين عقول آدميان بگنجد.غايت معرفت ما اين است كه عظمت و قدرت و جلال و عزت و ديگر اوصاف كماليه او را با اين تمثيلها بشناسيم، و اينها حتى اگر در زمانهاى بى‏نهايت مضاعف شود بياناتى كوتاه بلكه و هم و خيال خواهد بود.

پس منزه است آن كه راهى به معرفت او نيست مگر به عجز از معرفت او! و از علامات محبت، انس و رضاست - چنانكه بيان آن خواهد آمد - عارفى علامات محبت را در ابياتى چند گرد آورده و گفته است:

لا تخد عن فللمحب دلائل و لديه من تحف الحبيب و سائل

[در دعوى محبت] خدعه مكن كه دوست را نشانه‏هاست - و نزد او تحفه‏هائى است كه از دوست‏به او رسيده

منها تنعمه بمر بلائه و سروره فى كل ما هو فاعل

از آن جمله نعمت پروردگى اوست‏به تلخى بلاهاى دوست - و به آنچه او كند شادمان و مسرور است

فالمنع منه عطية مقبولة و الفقر اكرام و بر عاجل

پس منع دوست‏بخششى است پذيرفته - و درويشى گرامى داشتن و نيكى زودرس است

و من الدلائل ان ترى من عزمه طوع الحبيب و ان الح العاذل

و از نشانه‏هاى محبت اين است كه عزم اطاعت دوست كند - اگر چه ملامتگر اصرار و مبالغه نمايد

و من الدلائل ان يرى متبسما و القلب فيه من الحبيب بلابل

و از نشانه‏ها اينكه چهره او خندان باشد - و دل او از فراق دوست اندوهناك باشد

و من الدلائل ان يرى متفهما لكلام من يحظى لديه سائل

و از نشانه‏ها آنكه فهيم و خردمند است و از گفتار او هر پرسش كننده‏اى بهره مى‏برد

و من الدلائل ان يرى متقشفا متحفظا عن كل ما هو قائل

و از علامات آنكه تنگدست و قانع، و در گفتار پرهيزكار و خويشتن دار است

و من الدلائل آن تراه مشمرا فى خرقتين على شطوط الساحل

و از نشانه‏ها آنكه دو جامه كهنه بر خود پيچيده و بر كنار دريا مى‏گردد [از مردم كناره مى‏گيرد]

و من الدلائل حزنه و نحيبه جوف الظلام فما له من عاذل

و از جمله علامات، اندوه و گريه سوزناك اوست كه در تاريكى شب از هر ملامتگرى پنهان است

و من الدلائل ان تراه باكيا ان قد رآه على قبيح فاعل

و از نشانه‏ها آنكه اگر عملى از او سر زند كه دوست را ناخوش آيد اشك از ديده روان سازد

و من الدلائل ان تراه راضيا بمليكه فى كل حكم نازل

و از علامات آنكه هر چه از دوست‏به او رسد خشنود باشد و به هر حكم او گردن نهد

و من الدلائل زهده فيما ترى من دار ذل و النعيم الزائل

و از نشانه‏هاى محبت‏بى‏ميلى و بى‏اعتنائى اوست‏به سراى فرومايه و نعمتهاى ناپايدار

و من الدلائل ان تراه مسلما كل الامور الى المليك العادل

و از جمله علامات آنست كه همه امور خود را به پادشاه دادگر واگذار نمايد

و من الدلائل ضحكه بين الورى و القلب محزون كقلب الثاكل

و از نشانه‏ها آنكه ميان خلق خندان است - و دل او همچون فرزند مرده اندوهناك است

و من الدلائل ان تراه مسافرا نحو الجهاد و كل فعل فاضل

و از علامات محبت آنكه رهرو راه جهاد و متوجه اعمال فاضله باشد

پى‏نوشت:

1- اين روايت را با «احياء العلوم‏» : 4/288 تصحيح كرديم.!