عجب است از كسانى كه دلهاى آنان از معرفتخداى سبحان كور گشته، و حال آنكه خداى تعالى ظاهرترين و هويداترين موجودات است، زيرا حكم عقل به اينكه واجب و ضرورى است كه در هستى موجودى قائم بذات و صرف وجود باشد بديهى است، و اگر او نبود هيچ موجودى اصلا تحقق نمىيافت.پس تحقق وجود صرف و قائم به خود كه مقوم غير خود باشد در نزد اهل بصيرت آشكارتر و واضحتر است از تحقق هر موجودى كه به غير خود وابسته است.خداى سبحان مىفرمايد:
«الله نور السموات و الارض» (نور، 35)
«خدا نور آسمانها و زمين است» .
نور براى خود ظاهر و براى غير خود ظاهر كننده است، و مبدا ادراك هر مدركى همانا وجود است، يعنى هر چه را ادراك كنى نخست وجود آن را ادراك مىكنى، اگر چه به اين امر آگاهى نداشته باشيد.و شكى نيست كه ظاهر به خود و براى خود آشكارتر است از ظاهر به غير خود، و نيز هر موجودى غير از خداى سبحان هستى او دانسته نمىشود مگر به اندكى از آثار، چنانكه زنده بودن زيد، مثلا، جز به حركت و سخن گفتن او و برخى ديگر از آثار و اعراض خود او فهميده نمىشود، و هيچ يك از ديگر موجودات بر وجود او دلالت نمىكند، و همچنين وجود آسمان، مثلا دانسته نمىشود مگر از ظاهر بودن جسم و حركت آن، و هيچ يك از موجوداتى كه زير و بالاى آن است دلالتبر وجود آن نمىكند.
اما وجود واجب - تعالى - هر چيزى دليلى استبر او، زيرا در هستى هيچ موجود مدركى محسوس يا معقول و حاضر يا غايب نيست مگر اينكه شاهد و معرفى استبراى وجود او، پس سبب خفاى او با اينكه اجلى و اظهر از هر چيزى است همانا غايت وضوح و شدت ظهور اوست، زيرا شدت ظهور گاهى سبب پنهانى و خفاء مىشود، از آنرو كه حواس را كند و رنجه مىكند، و شدت ظهور او - سبحانه - به حدى است كه بر عقول چيره مىشود و آنها را حيران و مدهوش مىسازد، پس از ادراك او ناتوان مىگردند، چنانكه ديده خفاش در شب مىبيند ولى در روز نمىبيند، نه براى پنهان و پوشيده بودن روز بلكه بواسطه شدت ظهور آن و ضعف ديد خفاش، زيرا بينائى او چنان ضعيف است كه چون نور خورشيد بتابد آن را فرو مىگيرد و بر آن غالب مىآيد، پس قوت ظهور آفتاب و ضعف بينائى او سبب امتناع ديدن اوست، و چيزى را نمىبيند مگر هنگامى كه نور كم و ظهور آن ضعيف باشد.همچنين عقول ما ضعيف و جمال حضرت الهيت در نهايت اشراق و نورانيت و در غايت فراگيرى و شمول است، تا آنجا كه ذرهاى از ملكوت آسمانها و زمين از ظهور او بيرون نيست.پس ظهور او سبب خفاء اوست، منزه است آن كه به قوت تابش نور خود در پرده است و به شدت ظهور خويش از عقول و بينشها پنهان است!
و عجب مدار از پنهان بودن چيزى به سبب شدت ظهور آن، زيرا شناختن اشياء به اضداد آنهاست، و چيزى كه ضدى براى آن نيست ادراك آن دشوار است، پس اگر اشياء در دلالتبر خداى تعالى مختلف بودند و بعضى بر وجود او دلالت مىكردند و بعضى نمىكردند شناختن وجود او آسان بود، و چون يكسان بر وجود او دلالت مىكنند امر مشكل شده است.مثال اين نور خورشيد است كه بر زمين مىتابد، كه ما مىدانيم كه آن يكى از اعراضى است كه در زمين پديد مىآيد، و هنگام غروب خورشيد زوال مىپذيرد، پس اگر آفتاب هميشه مىتابيد و غروب نمىكرد، ما چنين مىپنداشتيم كه هيئت اجسام همين رنگهاى سياه و سفيد و غيره است، و اما نور را جداگانه ادراك نمىكرديم.ليكن وقتى خورشيد غروب كرد و ظلمت مواضعى را فرو گرفت اختلاف دو حالت را در مىيابيم، و مىدانيم كه اجسام به نورى روشن مىشوند كه هنگام غروب بر مىخيزد، پس وجود نور را بواسطه عدم آن مىشناسيم و اگر عدم آن نبود به وجود آن آگاه نمىشديم مگر به سختى بسيار، زيرا اجسام را متشابه و بدون اختلاف در نور و ظلمت مشاهده مىكرديم.اين در حالى است كه نور ظاهرترين محسوسات است، زيرا بوسيله آن ساير محسوسات ادراك مىشوند. پس آنچه فى نفسه آشكار و آشكار كننده غير خود استبنگر كه چگونه اگر حدوث ضد او نبود امر او بسته و مبهم مىبود.
بنابراين واجب الوجود لذاته اظهر اشياء است كه همه اشياء به او ظاهر شدهاند، و اگر براى او عدم يا غيبتيا دگرگونى مىبود آسمانها و زمين ويران و نابود مىشد و ملك و ملكوت از هم مىپاشيد.و اگر بعضى از اشياء به او موجود و بعضى به غير او موجود مىبود بين اين دو شىء در دلالتبر او اختلاف و تفرقه ادراك مىشد، و ليكن دلالت [بر] او در همه اشياء يكسان و عام است، و وجود او در همه احوال جاويدان و دائم و خلاف آن محال است، پس لاجرم شدت پيدائى و ظهور او موجب پنهانى است چنانكه گفتهاند:
«خفى لا فراط الظهور تعرضت لادراكه ابصار قوم اخافش (1)
و حظ عيون الزرق (2) من نور وجهه لشدته حظ العيون العوامش (3)
از فزونى پيدائى پنهان است، و ديدگان گروهى بسيار كم بين به ادراك [نور جمال] او پرداختهاند.
و بهره ديدگان سخت روشن از شدت نور وجه او همچون بهره چشمان بسيار كم سو و بدبين است.
امير مؤمنان عليه السلام فرمود: «لم تحط به الاوهام، بل تجلى لها بها، و بها امتنع منها» «انديشهها به او احاطه نكرده [به كنه ذاتش راه ندارد]، بلكه به وسيله آنها به آنها ظهور و تجلى نموده [زيرا انديشهها به وجود او پى برده]، و به آنها از آنها امتناع ورزيده [زيرا انديشه ممكن به واجب راه ندارد و خود اين نكته به انديشه دريافته مىشود]» .
و فرمود: «ظاهر فى غيب، و غائب، فى ظهور» «در حالى كه نهان است آشكار است، و در حالى كه ظاهر است پنهان است» .
و فرمود: «لا تجنه البطون عن الظهور، و لا تقطعه الظهور عن البطون، قرب فناى، و علا فدنا، و ظهر فبطن، و بطن فعلن، و دان و لم يدن» «پنهان بودن او را از آشكار بودن مستور نمىكند، و آشكار بودن او را از پنهان بودن جدا نمىسازد، نزديك است و دور، بالاست و پائين، آشكار است و پنهان، و پنهان است و آشكار، به حساب ديگران مىرسد و به حساب او نمىرسند (يا جزا مىدهد و جزا داده نمىشود» .و از اينرو گفته شده: «خدا را جامع اضداد شناختم» .
پىنوشتها:
1- اخافش، جمع اخفش: خردچشم، كمبين.
2- زرق جمع ازرق: كبود و آبى.
3- عوامش جمع اعمش: آن كه بد بيند و از چشم آب همىريزد.!