فصل 44: واجب الوجود ظاهرترين موجودات است

عجب است از كسانى كه دلهاى آنان از معرفت‏خداى سبحان كور گشته، و حال آنكه خداى تعالى ظاهرترين و هويداترين موجودات است، زيرا حكم عقل به اينكه واجب و ضرورى است كه در هستى موجودى قائم بذات و صرف وجود باشد بديهى است، و اگر او نبود هيچ موجودى اصلا تحقق نمى‏يافت.پس تحقق وجود صرف و قائم به خود كه مقوم غير خود باشد در نزد اهل بصيرت آشكارتر و واضحتر است از تحقق هر موجودى كه به غير خود وابسته است.خداى سبحان مى‏فرمايد:

«الله نور السموات و الارض‏» (نور، 35)

«خدا نور آسمانها و زمين است‏» .

نور براى خود ظاهر و براى غير خود ظاهر كننده است، و مبدا ادراك هر مدركى همانا وجود است، يعنى هر چه را ادراك كنى نخست وجود آن را ادراك مى‏كنى، اگر چه به اين امر آگاهى نداشته باشيد.و شكى نيست كه ظاهر به خود و براى خود آشكارتر است از ظاهر به غير خود، و نيز هر موجودى غير از خداى سبحان هستى او دانسته نمى‏شود مگر به اندكى از آثار، چنانكه زنده بودن زيد، مثلا، جز به حركت و سخن گفتن او و برخى ديگر از آثار و اعراض خود او فهميده نمى‏شود، و هيچ يك از ديگر موجودات بر وجود او دلالت نمى‏كند، و همچنين وجود آسمان، مثلا دانسته نمى‏شود مگر از ظاهر بودن جسم و حركت آن، و هيچ يك از موجوداتى كه زير و بالاى آن است دلالت‏بر وجود آن نمى‏كند.

اما وجود واجب - تعالى - هر چيزى دليلى است‏بر او، زيرا در هستى هيچ موجود مدركى محسوس يا معقول و حاضر يا غايب نيست مگر اينكه شاهد و معرفى است‏براى وجود او، پس سبب خفاى او با اينكه اجلى و اظهر از هر چيزى است همانا غايت وضوح و شدت ظهور اوست، زيرا شدت ظهور گاهى سبب پنهانى و خفاء مى‏شود، از آنرو كه حواس را كند و رنجه مى‏كند، و شدت ظهور او - سبحانه - به حدى است كه بر عقول چيره مى‏شود و آنها را حيران و مدهوش مى‏سازد، پس از ادراك او ناتوان مى‏گردند، چنانكه ديده خفاش در شب مى‏بيند ولى در روز نمى‏بيند، نه براى پنهان و پوشيده بودن روز بلكه بواسطه شدت ظهور آن و ضعف ديد خفاش، زيرا بينائى او چنان ضعيف است كه چون نور خورشيد بتابد آن را فرو مى‏گيرد و بر آن غالب مى‏آيد، پس قوت ظهور آفتاب و ضعف بينائى او سبب امتناع ديدن اوست، و چيزى را نمى‏بيند مگر هنگامى كه نور كم و ظهور آن ضعيف باشد.همچنين عقول ما ضعيف و جمال حضرت الهيت در نهايت اشراق و نورانيت و در غايت فراگيرى و شمول است، تا آنجا كه ذره‏اى از ملكوت آسمانها و زمين از ظهور او بيرون نيست.پس ظهور او سبب خفاء اوست، منزه است آن كه به قوت تابش نور خود در پرده است و به شدت ظهور خويش از عقول و بينشها پنهان است!

و عجب مدار از پنهان بودن چيزى به سبب شدت ظهور آن، زيرا شناختن اشياء به اضداد آنهاست، و چيزى كه ضدى براى آن نيست ادراك آن دشوار است، پس اگر اشياء در دلالت‏بر خداى تعالى مختلف بودند و بعضى بر وجود او دلالت مى‏كردند و بعضى نمى‏كردند شناختن وجود او آسان بود، و چون يكسان بر وجود او دلالت مى‏كنند امر مشكل شده است.مثال اين نور خورشيد است كه بر زمين مى‏تابد، كه ما مى‏دانيم كه آن يكى از اعراضى است كه در زمين پديد مى‏آيد، و هنگام غروب خورشيد زوال مى‏پذيرد، پس اگر آفتاب هميشه مى‏تابيد و غروب نمى‏كرد، ما چنين مى‏پنداشتيم كه هيئت اجسام همين رنگهاى سياه و سفيد و غيره است، و اما نور را جداگانه ادراك نمى‏كرديم.ليكن وقتى خورشيد غروب كرد و ظلمت مواضعى را فرو گرفت اختلاف دو حالت را در مى‏يابيم، و مى‏دانيم كه اجسام به نورى روشن مى‏شوند كه هنگام غروب بر مى‏خيزد، پس وجود نور را بواسطه عدم آن مى‏شناسيم و اگر عدم آن نبود به وجود آن آگاه نمى‏شديم مگر به سختى بسيار، زيرا اجسام را متشابه و بدون اختلاف در نور و ظلمت مشاهده مى‏كرديم.اين در حالى است كه نور ظاهرترين محسوسات است، زيرا بوسيله آن ساير محسوسات ادراك مى‏شوند. پس آنچه فى نفسه آشكار و آشكار كننده غير خود است‏بنگر كه چگونه اگر حدوث ضد او نبود امر او بسته و مبهم مى‏بود.

بنابراين واجب الوجود لذاته اظهر اشياء است كه همه اشياء به او ظاهر شده‏اند، و اگر براى او عدم يا غيبت‏يا دگرگونى مى‏بود آسمانها و زمين ويران و نابود مى‏شد و ملك و ملكوت از هم مى‏پاشيد.و اگر بعضى از اشياء به او موجود و بعضى به غير او موجود مى‏بود بين اين دو شى‏ء در دلالت‏بر او اختلاف و تفرقه ادراك مى‏شد، و ليكن دلالت [بر] او در همه اشياء يكسان و عام است، و وجود او در همه احوال جاويدان و دائم و خلاف آن محال است، پس لاجرم شدت پيدائى و ظهور او موجب پنهانى است چنانكه گفته‏اند:

«خفى لا فراط الظهور تعرضت لادراكه ابصار قوم اخافش (1)

و حظ عيون الزرق (2) من نور وجهه لشدته حظ العيون العوامش (3)

از فزونى پيدائى پنهان است، و ديدگان گروهى بسيار كم بين به ادراك [نور جمال] او پرداخته‏اند.

و بهره ديدگان سخت روشن از شدت نور وجه او همچون بهره چشمان بسيار كم سو و بدبين است.

امير مؤمنان عليه السلام فرمود: «لم تحط به الاوهام، بل تجلى لها بها، و بها امتنع منها» «انديشه‏ها به او احاطه نكرده [به كنه ذاتش راه ندارد]، بلكه به وسيله آنها به آنها ظهور و تجلى نموده [زيرا انديشه‏ها به وجود او پى برده]، و به آنها از آنها امتناع ورزيده [زيرا انديشه ممكن به واجب راه ندارد و خود اين نكته به انديشه دريافته مى‏شود]» .

و فرمود: «ظاهر فى غيب، و غائب، فى ظهور» «در حالى كه نهان است آشكار است، و در حالى كه ظاهر است پنهان است‏» .

و فرمود: «لا تجنه البطون عن الظهور، و لا تقطعه الظهور عن البطون، قرب فناى، و علا فدنا، و ظهر فبطن، و بطن فعلن، و دان و لم يدن‏» «پنهان بودن او را از آشكار بودن مستور نمى‏كند، و آشكار بودن او را از پنهان بودن جدا نمى‏سازد، نزديك است و دور، بالاست و پائين، آشكار است و پنهان، و پنهان است و آشكار، به حساب ديگران مى‏رسد و به حساب او نمى‏رسند (يا جزا مى‏دهد و جزا داده نمى‏شود» .و از اينرو گفته شده: «خدا را جامع اضداد شناختم‏» .

پى‏نوشت‏ها:

1- اخافش، جمع اخفش: خردچشم، كم‏بين.

2- زرق جمع ازرق: كبود و آبى.

3- عوامش جمع اعمش: آن كه بد بيند و از چشم آب همى‏ريزد.!