از آنچه گفته شد روشن است كه: حقيقت محبت و لوازم آن از شوق و انس درباره خداى تعالى ثابت است و تنها اوست كه سزاوار دوستى است، و بنابراين فساد و بطلان قول كسى آشكار مىشود كه انكار دوستى بنده براى خداى تعالى نموده و گفته: «معنى دوستى خدا نيست مگر مواظبتبر طاعت و فرمانبردارى خدا، و اما حقيقت محبت جز با همجنس و همانند محال است» .
و چون محبت را انكار نموده، انس و شوق و لذت مناجات و ديگر لوازم و آثار محبت را منكر مىشود، و بر فساد اين قول - علاوه بر آنچه ذكر شد - اجماع امت كه دوستى خدا و رسول او فريضه است دلالت دارد.و آنچه از آيات و اخبار در امر به آن و ستايش آن وارد شده، و اتصاف انبياء و اولياء به آن، و حكايات اين گونه محبان، به چنان كثرت و صراحتى رسيده كه احتمال دروغ و تاويل نمىپذيرد، و از شواهد قرآنى اين قول خداى تعالى است:
«يحبهم و يحبونه» (مائده، 57)
«خدا ايشان را دوست دارد و آنان خدا را دوست دارند» .و مىفرمايد:
«و الذين آمنوا اشد حبا لله» (بقره، 165)
«و كسانى كه ايمان دارند خدا را بيشتر دوست دارند» . و مىفرمايد:
«قل ان كان آباؤكم و ابناؤكم و اخوانكم و ازواجكم و عشيرتكم و اموال اقترفتموها و تجارة تخشون كسادها و مساكن ترضونها احب اليكم من الله و رسوله...» (توبه، 25)
«بگو اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و همسرانتان و خويشانتان و مالهايى كه بدست آوردهايد و تجارتى كه از كساد آن مىترسيد و خانههايى كه بدان خشنوديد نزد شما از خدا و پيغمبر محبوبتر است...» و اما اخبار و آثار: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «لا يؤمن احدكم حتى يكون الله و رسوله احب اليه مما سواهما» «هيچ كس از شما مؤمن نيست تا آنگاه كه خدا و رسول او را از غير آن دو دوستتر دارد» .
و فرمود: «دوستى از شروط ايمان است» .
و فرمود: «خدا را براى نعمتهايى كه به شما ارزانى داشته دوست داريد، و مرا براى دوستى خدا دوست داريد» .
روزى يكى از ياران خود را ديد كه مىآيد و پوست گوسفندى [بجاى جامه] بر خود پيچيده، فرمود:
«به اين مرد بنگريد كه خدا دل او را منور ساخته، او را نزد پدر و مادرش ديدم كه بهترين خوراكها و نوشيدنيها به او مىخورانيدند، پس دوستى خدا و رسول او را به اين صورت كه مىبينيد در آورده» .
و در دعاى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم است كه گفت: «اللهم ارزقنى حبك و حب من يحبك و حب من يقربنى الى حبك، و اجعل حبك احب الى من الماء البارد» «خدايا مرا دوستى خويش و دوستى دوستان خويش و دوستى آن كه مرا به دوستى تو نزديك گرداند روزى كن، و دوستى خود را بر من از آب سرد [بر تشنه] دوستتر گردان» .
و در خبر مشهور است كه: «ابراهيم عليه السلام هنگامى كه ملك الموت براى برگرفتن جان او آمد فرمود: «هل رايتخليلا ميتخليله؟» : «آيا هرگز ديدهاى كه دوستى دوستخود را بميراند؟» خداى تعالى به وى وحى فرمود:
«هل رايت محبا يكره لقاء حبيبه؟» «آيا ديدهاى كه هيچ دوستى ديدار دوست را كراهت داشته باشد؟ ابراهيم به فرشته مرگ فرمود: اكنون جان برگير» .
خداوند به موسى عليه السلام وحى فرمود: «اى پسر عمران! كسى كه گمان مىكند مرا دوست دارد ولى چون شب او را فرو گيرد بخوابد دروغ مىگويد، آيا دوستخواستار خلوت دوستخود نيست؟ اى پسر عمران! من از دوستان خود آگاهم، چون شب بر آنان وارد شود ديده دلهايشان به سوى من نگران است، و عقاب من پيش چشمشان نمودار شده، و با من از راه مشاهده و حضور سخن مىگويند، اى پسر عمران! از دل خود خشوع و از بدن خود فروتنى و از چشم خود اشك در تاريكيهاى شب به من فرست، كه مرا به خود نزديك خواهى يافت» .
و روايت است كه: «عيسى عليه السلام به سه نفر گذشت كه بدنهاى آنان لاغر و نزار و رنگهاى ايشان دگرگون شده بود، به آنها گفت: شما را چه رسيده است؟ گفتند:
ترس از آتش دوزخ، عيسى عليه السلام گفت: بر خداست كه هر بيمناكى را ايمن گرداند.
سپس به سه نفر ديگر گذشت كه لاغرى و نزارى آنان بيشتر بود، پرسيد: شما را چه رسيده است؟ گفتند: شوق بهشت، فرمود: بر خداست كه آنچه را اميد داريد به شما عطا فرمايد.آنگاه به سه نفر ديگر رسيد كه ضعف و لاغرى آنان شديدتر بود، گويى از چهره ايشان نور مىتافت، پرسيد: شما را چه رسيده است؟ گفتند: دوستى خداى عز و جل، فرمود: شماييد مقربان» .و در بعضى روايات است كه: «به دو طايفه اول فرمود: مخلوقى بيمناك و مخلوقى اميدوار، و به گروه سوم فرمود: شما حقا دوستان خداييد، مرا فرمان دادهاند كه با شما باشم» .
و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «شعيب از دوستى خداى عز و جل چندان گريست كه نابينا شد، خدا بينائى او را به او باز گردانيد، باز گريست تا كور شد، خدا بينائى او را باز گردانيد، و چون بار چهارم رسيد به او وحى فرمود: اى شعيب! تا كى مىگريى، اگر گريه تو از بيم دوزخ است تو را از آن ايمن ساختم، و اگر از شوق بهشت است آن را به تو عطا كردم.گفت: الهى و سيدى! تو مىدانى كه گريه من از ترس جهنم نيست و نه از شوق بهشت، و ليكن دلم به دوستى تو بسته شده است، و بىديدار تو صبر نمىتوانم كرد.خداوند وحى فرمود: حال كه گريه تو چنين استبزودى كليم خود موسى بن عمران را به خدمتكارى تو مىفرستم» . و روايت است كه: «اعرابيى نزد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت: يا رسول الله!
قيامت كى خواهد بود؟ فرمود: براى آن چه آماده كردهاى؟ عرض كرد: نماز و روزه بسيار ندارم، اما خدا و رسول او را دوست دارم، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: هر كسى با آن خواهد بود كه او را دوست دارد» .
و در اخبار داود است: «بگو به بندگان دوستدار من: اگر مردم از شما كناره گيرند چه باك زيرا كه پرده از ميان من و شما برداشته شد تا به ديده دل مرا مشاهده كنيد، و آنچه از دنيا از شما گرفتم شما را چه زيان مىرساند هنگامى كه دين خود را به شما دادم، و از ناخشنودى خلق چه باك چون خشنودى مرا مىخواهيد» .و نيز در آنجاست: «اى داود! مىپندارى مرا دوست دارى، اگر مرا دوست دارى دوستى دنيا را از دل خود بيرون كن، كه دوستى من و دوستى دنيا در يك دل جمع نمىشود» .
و امير مؤمنان عليه السلام در دعاى كميل مىگويد: «فهبنى يا الهى و سيدى و مولاى و ربى صبرت على عذابك، فكيف اصبر على فراقك» «اى معبود و آقا و مولا و پروردگار من! گرفتم كه بر عذاب تو صبر توانم كرد، چگونه بر فراق تو صبر كنم» .
و از آن حضرت عليه السلام روايت است: «خداى تعالى را شرابى است مر دوستان خويش را، كه چون آشاميدند مست مىگردند، و چون مستشدند به نشاط و طرب مىآيند، و چون به طرب آمدند پاك مىشوند، و چون پاك شدند گداخته مىگردند و چون گداخته شدند خالص مىشوند، و چون خالص شدند [محبوب را] مىجويند، و چون جويا شدند مىيابند، و چون يافتند به او مىرسند، و چون رسيدند به او مىپيوندند، و چون پيوستند جدايى و فرقى ميان ايشان و محبوبشان نيست» (1) .
و حضرت سيد الشهداء عليه السلام در دعاى عرفه مىگويد: «خدايا توئى كه دل دوستانت را از بيگانگان پرداختى تا بجز تو دوستى نگيرند و به غير تو پناه نبرند» .
و از آن حضرت عليه السلام است: «اى كسى كه به دوستان خويش شيرينى انس و الفتيافتن را چشاندى پس آنان در پيشگاهتبه چرب زبانى ايستادهاند» .
و در مناجات انجيليه منسوب به حضرت سيد الساجدين عليه السلام است: «به عزت تو قسم!
كه تو را چنان دوست مىدارم كه شيرينى محبت تو در دلم جاى گرفته، و جانم به مژده آن انس يافته، و در مقام عدل داوريهايت محال است كه اسباب رحمتخود را از دلبستگان محبتخويش باز دارى» ...و در مناجات ديگرى مىگويد:
«خداوندا ما را از كسانى قرار ده كه درختان شوق تو را در بستانهاى سينههايشان پيرايه خود ساختند، و بىآرامى و سوز محبت تو را در جايگاه دل خويش پذيرا شدند» ...سپس عرض مىكند: «خدايا ما را به آن بندگان خود بپوند كه در پيشى - گرفتن به سوى تو شتابانند و در رحمت تو را بر دوام مىكوبند، و شب و روز تو را پرستش مىكنند، و از هيبت تو ترسانند، كسانى كه آبشخور آنان را صافى ساختهاى، و ايشان را به عطاهاى مرغوب رساندهاى، و آنان را در آرزوها و خواهشهاى خويش پيروز و كامياب گردانيدهاى، و از عنايت وصل خويش حاجات ايشان را بر آوردهاى، و دلهاى آنان را از نور محبتخود آكنده ساخته و از شراب صاف محبتخود سيراب گردانيدهاى، پس به لطف و رحمت تو به لذت مناجات و راز گفتن با تو رسيدند، و از عنايت تو به بالاترين مقاصد خويش دستيافتند» ...سپس مىگويد:
«نهايت همت و انديشه من توئى، و غايت رغبت من به سوى تست، مراد و مقصد من تنها توئى، و بيدارى و خواب من براى تست، ديدار تو روشنى چشم من، و وصال تو آرزوى دل من، و به سوى تو اشتياق من، و دوستى تو مايه حيرانى من، و عشق تو آرزوى من، و رضاى تو خواست من، و ديدن تو حاجت من، و جوار تو مطلوب من، و نزديكى آستان تو غايت درخواست من، و در مناجات تو روح و راحت من، و دواى درد من و شفاى بيمارى من و خنكى سوزش دل من و برطرف كردن اندوه من در دست تست» .سپس عرض مىكند: «خدايا مرا از خود نااميد مكن، و مرا از درگاه خود مران، اى نعيم و بهشت من! اى دنيا و آخرت من!» و در مناجاتى ديگر عرض مىكند: «اى خداى من! كيست كه شيرينى محبت تو را چشيده و غير تو را دوست گرفته، و كيست كه به قرب تو انس يافته و روى به ديگرى آورده، خدايا! مرا از كسانى قرار ده كه براى قرب و دوستى خود برگزيدهاى، و او را براى مودت و محبتخود خالص نمودهاى، و به لقاء خود مشتاق ساختهاى، و به قضاى خود خشنود گردانيدهاى، و به ديدار خود بر او منت نهادهاى، و رضاى خود را به او ارزانى داشتهاى، و از دورى و هجر خود او را پناه دادهاى» ...و مىگويد: «و دل او را سرگشته اراده خود ساختهاى، و براى مشاهده خود بر گزيدهاى، و روى او را براى خويش خلوت كردهاى، و دل او را براى دوستى خود خالى و فارغ نمودهاى» ...آنگاه عرض مىكند: «خدايا ما را از كسانى قرار ده كه شيوه آنان نشاط و شادمانى و شوق و آرزومندى به تست، و خوى و عادتشان آه و ناله در درگاه تو، و رويهايشان در برابر عظمت تو در سجده، و چشمهاشان در خدمت تو بيدار، و اشكهاشان از خوف و خشيت تو بر رخسارشان روان، و دلهاشان به دوستى تو بسته، و قلوب آنان از بزرگى و هيبت تو از جاى كنده، اى كسى كه انوار پاك او روشنى بخش ديده دوستداران اوست، و پرتو نور جمالش مشتاق دلهاى بندگان شناساى اوست! اى منتهاى آرزوى دل مشتاقان، و اى غايتخواهش دوستان!
از تو دوستى تو و دوستى دوستان تو و دوستى هر عملى را كه مرا به تو نزديكتر سازد خواستارم، و اين را كه تو را از غير تو دوستتر دارم» .
و در مناجاتى ديگر عرض مىكند: «خدايا! انديشههاى الهام ياد تو بر دلها چه لذت بخش است، و پيمودن راههاى پنهانى به سوى تو چه شيرين است، و طعم دوستى تو چه خوش است، و نوشيدن جام قرب تو چه گواراست» .و نيز عرض مىكند: «سوزش دلم را خنك نمىسازد مرگ وصال تو، و آتش سينهام را خاموش نمىكند جز ديدار تو، و شوقم را فرو نمىنشاند مگر لقاى تو، و اضطرابم آرام نمىگيرد مگر در جوار تو، و اندوهم را بر طرف نمىسازد مگر لطف تو، و بيمارىام را شفا نمىبخشد مگر دواى تو، و غمم را زايل نمىكند مگر قرب آستان تو، و جراحتم بهبود نمىيابد مگر با مرهم عنايت تو، و زنگار دلم را نمىزدايد مگر صيقل عفو تو، و وسواس سينهام را از ميان نمىبرد مگر فرمان تو» (2) .
و حضرت صادق عليه السلام فرمود: «دوستى خدا هر گاه بر دل مؤمن بتابد او را از هر شغلى و از هر يادى بجز خدا خالى مىسازد، دوستخدا در نهانخانه دل خويش خالصترين مردمان استبراى خدا، و راستگوترين مردم، و وفا كنندهترين ايشان در عهد و پيمان، و پاكترين آنان در عمل، و صافىترين آنها در ذكر، و در عبادت پروردگار نفس وى از ديگران كوشاتر است.چون به مناجات پردازد فرشتگان به او مباهات مىكنند و به ديدار او افتخار مىنمايند، و خداى تعالى به بركت وجود او بلاد خود را معمور مىسازد، و به حرمت كرامت او ديگر بندگان خود را گرامى مىدارد، اگر خدا را به او قسم دهند و چيزى بخواهند عطا مىكند، و به واسطه او بر آنان رحم مىكند و بلاها را از ايشان مىگرداند، و اگر مردمان مرتبه و منزلت او را نزد خدا بدانند به خاك قدم او به خدا تقرب مىجويند» .
و امير مؤمنان عليه السلام فرمود: «دوستى خدا آتشى است كه به هيچ چيز نمىگذرد مگر اينكه آن را مىسوزاند، و نور الهى است كه بر هيچ چيز نمىتابد مگر اينكه آن را روشن مىكند، و آسمان خدائى است كه هيچ چيز از زير آن سر بر نمىآورد مگر اينكه آن را مىپوشاند، و نسيم الهى است كه به هيچ چيز نمىوزد مگر اينكه آن را به جنبش و حركت در مىآورد، و باران خدائى است كه به سبب آن هر چيز زنده مىشود، و زمين الهى است كه همه چيز از آن مىرويد، پس هر كه را خداى تعالى دوست دارد به او هر چه خواهد از ملك و مال مىدهد» .
و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «هر گاه خدا بندهاى از امت مرا دوست داشته باشد محبت وى را در دلهاى برگزيدگان خود و در ارواح ملائكه و ساكنان عرش خويش مىاندازد تا او را دوست داشته باشند، محب حقيقى چنين است، خوشا حال او خوشا حال او! و براى او نزد خدا در قيامت رخصتشفاعت است» (3) .
آنچه درباره دوستى خدا از اخبار و ادعيه رسيده بىشمار است، و حكايات عاشقان و محبان از حيث كثرت و تواتر به حدى است كه انكار آن ممكن نيست.
روايت است كه: «داود عليه السلام از پروردگار خويش خواست كه بعضى از اهل محبتخود را به او بنمايد، خطاب رسيد كه: برو به كوه لبنان كه در آنجا چهارده نفرند، بعضى جوان و برخى ميانسال و بعضى پير، چون به نزد ايشان رسيدى سلام مرا برسان و بگو: پروردگارتان مىگويد: چرا از من حاجتى نمىخواهيد، شما دوستان و برگزيدگان و اولياى منيد، به شادى شما شادم و به دوستى شما مىشتابم.
پس داود به نزد ايشان رسيد، چون داود را ديدند برخاستند كه پراكنده شوند، داود به آنها گفت: من فرستاده خدا به سوى شما هستم، آمدهام تا پيام پروردگارتان را برسانم.پس به او رو آوردند، و گوشهاى خويش فرا داشتند، و چشمهاى خود به زمين دوختند، داود گفت: پروردگارتان سلام مىرساند و مىفرمايد: چرا از من حاجتى نمىخواهيد، و چرا مرا نمىخوانيد تا صوت و سخن شما را بشنوم؟ شما دوستان و برگزيدگان اولياى من هستيد، به شادى شما شادم و به دوستى شما شتابانم، و هر ساعتبه شما مىنگرم چنانكه مادر مهربان به فرزند خود مىنگرد.چون از داود اين سخنان را شنيدند اشكهاشان بر رخسارشان روان شد، و خدا را تسبيح و تمجيد كردند و با كلماتى كه دلالتبر سوز دلهاى ايشان از حب و شوق داشتبه مناجات پرداختند» .
پىنوشتها:
1- بر مصدر اين روايت در كتابهاى اصحاب ما اماميه - رضوان الله عليهم - اطلاع نيافتيم.!
2- بخشهاى مناجات انجيليه و مناجات ديگر را با «بحار» : باب ادعيه مناجات: ج 19/107- 114، چاپ امين الضرب، تصحيح كرديم.!
3- اين سه حديث را با «مصباح الشريعة» ، باب 97، تصحيح كرديم.!