بيشتر اقسام دوستى فطرى و طبيعى است، مانند دوستى متناسبها و همجنسها، و علت و معلول، و دوستى زيبائى و امثال اينها، و دوستى ارادى و كسبى اندك است، مثل دوستى متعلم نسبتبه معلم، و بسا اين گونه دوستى نيز ممكن استبه طبيعى برگردانده شود.و چون محبت طبيعى باشد، اتحادى كه از مقتضيات آن است نيز طبيعى است، و از اين جهت از عدالتى كه اتحاد مصنوعى را اقتضا مىكند برتر است.
اما با وجود محبت نيازى به عدالت نيست، زيرا عدالت فرع كثرتى است كه به اتحاد ظاهرى و قشرى نيازمند است، پس با وجود اتحاد طبيعى احتياجى به اتحاد قشرى نيست، و حكيمان پيشين تصريح كردهاند كه قوام موجودات و انتظام آنها به محبت است، و دوستى فطرى ميان آنها ثابت است، و هيچ يك از موجودات خالى از آن نيست، همچنانكه هيچ چيز خالى از وجود و وحدت نيست، و تصريح كردهاند كه آن تمام وحدت است و در همه كائنات، از افلاك و عناصر و مركبات، سارى و جارى است، زيرا محبت و شوق به تشبه به فاعل افلاك را به رقص آورده، و سنگ آسياى آن را به گردش انداخته، (بسم الله مجراها و مرساها: رفتنش و ايستادنش به نام خداست)، و محبتسبب ميل عناصر به اجسام طبيعى آنها و ميل مركبات به يكديگر است:
سر حب ازلى بر همه اشيا ساريست ورنه بر گل نزدى بلبل بيدل فرياد
و چون محبتى كه سايه وحدت است مقتضى بقا و كمال است، و ضد آن موجب فساد و اختلال است، و براى هر يك مراتب و درجاتى هست، پس موجودات به حسب آن در درجات كمال و نقصان مختلف و متفاوتند.و متاخران محبت را خاص ذوى العقول (آدميان) دانستهاند، و نام محبت را بر ميل عناصر به مركز آنها و بر ميل مركبات به يكديگر، مانند ميل آهن به مغناطيس، نمىنهند، و نه نام كراهت و دشمنى را بر نفرت و رميدگى كه بين آنها هست، مثل رميدگى سنگ از حل شدن، بلكه آن را ميل و گريز مىنامند.و همچنين موافقت و سازگارى و ستيزه و ناسازگارى را كه بين حيوانات زبان بسته هستحب و بغض اطلاق نمىكنند بلكه الفت و نفرت مىنامند.