فصل 37: در حقيقت محبوبى جز خدا نيست

بدان كه سزاوار دوستى جز خداى سبحان نيست، و در نزد اهل بصيرت محبوبى به حقيقت جز او وجود ندارد، و اگر جز خداى تعالى كسى قابل محبت و در خور دوستى باشد تنها از جهت تعلق و نسبتش به خداى تعالى است، پس هر كه غير او - تعالى - را دوست دارد نه از اين جهت كه منسوب به اوست، اين به سبب جهل و كوتاهى در معرفت‏خداست، و چگونه غير او - سبحانه - از اين حيث كه غير اوست، نه از جهت انتساب به او، در خور دوستى است و حال آنكه فى نفسه قطع نظر از وابستگى به خداى تعالى جز عدم چيزى نيست، و عدم چگونه شايسته محبت است.

پس سزاوار است كه آدمى با تمامى مخلوقات محبت عام داشته باشد، از اينرو كه جملگى آنها آثار و معلولات و پرتو انوار او هستند. و حب و انس و معرفت و اطاعت‏بعضى از خواص به سبب خصوصيت نسبتى است كه با او - تعالى - دارند.

توضيح مطلب اين است كه: همه اسباب دوستى در حق خداى تعالى مجتمع است و در غير او حقيقة يافت نمى‏شود، و وجود آن درباره غير او وهم و خيال و مجاز است كه حقيقتى ندارد.

اما سبب اول - يعنى محبت آدمى به خود: معلوم است كه وجود هر كس بسته به وجود پروردگار و پرتوى از اوست، و او را وجودى از ذات خود نيست، بلكه از حيث ذات خود عدم محض است، پس هستى و بقا و كمال هستى او از خدا و به خدا و به سوى خداست. او - تعالى - موجد و سازنده اوست و بقا و نگهداشت وى بسته به اوست، و كمال وى به اين است كه خدا صفات كمال را در او ايجاد كند، و اگر فضل خدا به ايجاد او نبود عدم صرف بود، و بعد از وجود يافتن اگر فضل او به نگهداشت وى نبود نابود مى‏شد، و اگر به فضل او كمالى نمى‏يافت ناقص مى‏ماند.پس در وجود چيزى نيست كه قوام و قيامى به خود داشته باشد مگر قيوم مطلق كه به ذات خود قائم و قوام غير او به اوست.در اين صورت، دوستى هر چيز نسبت‏به خود به محبت پروردگارش بر مى‏گردد اگر چه خود نداند، و چگونه مى‏توان تصور كرد كه انسان خود را دوست داشته باشد و پروردگار خود را كه قوام هستى وى به اوست دوست نداشته باشد؟ با اينكه هر كه سايه را دوست دارد ناگزير درختى را كه قوام سايه به آن است دوست دارد، و هر كه نور را دوست دارد ناچار خورشيد را كه قوام نور به اوست دوست دارد، و هر چه وجود دارد نسبت‏به قدرت خداى تعالى مانند سايه است نسبت‏به درخت و مثل نور است نسبت‏به خورشيد.زيرا همه از آثار قدرت اوست، و وجود هر چيز وابسته و تابع به وجود اوست، همچنانكه وجود سايه تابع شخص است و وجود نور وابسته به وجود خورشيد است، بلكه اين مثال فقط براى تفهيم و در خور افهام عوام است كه مى‏پندارند سايه و نور تابع شخص و خورشيد است و از آنها فيض مى‏برند، و حال آنكه با نظر تحقيق سايه و نور دو اثر شخص و خورشيد نيستند و وجودشان به آنها و از آنها نيست، بلكه آن دو از خداى تعالى فيض مى‏برند، و بعد از حصول شرايط موجود مى‏شوند، چنانكه وجود خود شخص و خود خورشيد و شكل و صورت و ديگر صفات آنها از خداى تعالى است.

و اما سبب دوم و سوم - لذت يافتن و نيكوكارى است، خواه آن لذت و احسان به محب برسد يا نرسد: و معلوم است كه هيچ لذت و هيچ احسانى نيست مگر از جانب خداى تعالى و نيكوكارى جز او نيست، كه او آفريننده نيكوكارى و نيكوكاران است، و علت اسباب و انگيزه‏هاى احسان، و هر نيكوكارى نيكيى است از نيكيهاى قدرت و فعل او، و قطره‏اى است از درياهاى كمال و فضل و بخشش او.

و اما سبب چهارم - كه حسن و جمال و كمال باشد، شكى نيست در اينكه خداى تعالى بذاته جميل و كامل است و جمال خالص و كمال مطلق منحصر به اوست، و هر جمال و كمالى كه در غير او يافت‏شود از آلودگيهاى عيب و نقص خالى نيست، زيرا همه ممكنات ناقصند و تفاوت فقط در درجه نقص است.و دانستى كه جمال معنوى از جمال صورى قويتر است، و هر كه از اهل بصيرت و كمال باشد زيبائى باطنى و معنوى را بيشتر و شديدتر از جمال صورى دوست دارد.و حقيقت جمال معنوى كه وجوب وجود، و كمال علم و قدرت، و استيلاء بر همه موجودات، و وابستگى همه به اوست، منحصر است‏به خداى تعالى.و چون حتى جمال آميخته با نقص محبوب است، پس جمال خالص مطلق كه بالاتر از آن تصور نمى‏توان كرد چگونه محبوب نباشد، بلكه محبوبى به حقيقت جز او نيست.

باده درد آلودتان مجنون كند. صاف اگر باشد ندانم چون كند با وجود اين كه هر صاحب جمالى كه زيبائى ظاهرى و صورى يا جمال باطنى و معنوى دارد تراوشى از جمال اوست، و هر كاملى كمالش وابسته و فرع كمال اوست، پس هر كه صاحب جمالى را دوست دارد آفريننده او را دوست دارد و كسى را جز خداى تعالى دوست ندارد، ليكن جمال بى‏نظير او در چهره‏هاى محبوبان و پرده‏هاى اسباب پوشيده و نهفته است.اما غايت جمال و كمال هر مخلوقى معرفت و علم است‏به خدا و به صفات و افعال او، و توانايى بر اصلاح نفوس خويش بواسطه از ميان برداشتن رذائل و شهوات پست و پليد كه مانع تقرب به خداى تعالى است، و اتصاف به صفات عالى و شريف كه وسيله راه يافتن به درگاه الهى است، و اصلاح حال بندگان خدا با ارشاد و سياست.و معلوم است كه اين امور وابسته است‏به خداى سبحان، پس دوست داشتن آنها به دوستى او - تعالى - بر مى‏گردد.

و اما سبب پنجم - كه مناسبت‏باطنى و همانندى معنوى باشد: شكى نيست كه نفس ناطقه انسانى با آفريدگار و موجد خود مناسبتى نهانى دارد، زيرا شعله‏اى است از مشعل جلال حق تعالى و پرتوى است از نور جمال او، و از اينرو خداى سبحان مى‏فرمايد:

«قل الروح من امر ربى‏» (بنى اسرائيل، 85)

«بگو روح از امر پروردگار من است‏» . (يعنى آفرينشى اسرار آميز دارد) . و مى‏فرمايد:

«انى جاعل فى الارض خليفة‏» (بقره، 30)

«من در زمين جانشينى قرار مى‏دهم‏» .

و آدم سزاوار خليفة اللهى نيست مگر به آن مناسبت، و به همين مناسبت است كه بنده از همگان مى‏برد و به پروردگار خود رو مى‏آورد، و هنگام گرفتارى به بلا و مصيبت او را مى‏شناسد و به او توجه مى‏كند.اما اين مناسبت ظهور تام نمى‏يابد مگر اينكه بعد از اداى واجبات بر نوافل و مستحبات مواظبت‏شود.چنانكه در حديث قدسى فرموده است: «لا يزال العبد يتقرب الى بالنوافل حتى احبه، فاذا احببته كنت‏سمعه الذى يسمع به، و بصره الذى يبصر به، و لسانه الذى ينطق به‏» «بنده بواسطه نوافل و مستحبات پيوسته به من تقرب مى‏جويد تا به جايى رسد كه من او را دوست مى‏گيرم و چون به مرتبه دوستى من رسيد شنيدن و ديدن و گفتن او به من باشد» .

و اين موضعى است كه گامها در آن لغزيده است تا جايى كه گروهى به تشبيه صورت ظاهر و گروهى ديگر به حلول و اتحاد افتاده‏اند، و اهل حق كه محال بودن تشبيه و اتحاد بر ايشان مكشوف شده است، و فساد دو طرف تفريط و افراط را دانسته‏اند، و حقيقت و سر مطلب بر ايشان روشن گشته است، و اين مناسبت را شناخته و بر آن پايدارى نموده‏اند: كم‏اند.

و اما مناسبت ظاهرى كه ميان بنده و پروردگار اوست همانا قرب بنده است‏به خدا در صفات ربوبى و اخلاق الهى: مانند علم و نيكى و نيكوكارى و لطف و رساندن خير و رحمت‏به خلق، و ارشاد ايشان به حق...و امثال اينها از صفات الهى، و از اينرو گفته‏اند: «به اخلاق الهى خو گيريد» .و شكى نيست كه همه اينها بنده را به خدا نزديك مى‏سازد، و او را در خور اين تقرب مى‏گرداند.و اما عليت و معلوليت، امر در آن آشكار است و نيازى به بيان ندارد، و باقى اسباب ضعيف و نادر است كه درباره خداى - سبحانه و تعالى - نقص است.

و از آنچه گفته شد معلوم است كه: همه اسباب محبت در حق خداى تعالى به حقيقت نه مجاز و به اعلى مراتب آن متحقق است.اما هر كه مخلوقى را به سبب يكى از اين اسباب دوست دارد تصور مى‏كند كه غير او را به واسطه مشاركت وى در آن سبب دوست دارد. و هيچ يك از مخلوقات به وصف محبوب بودن متصف نمى‏شود مگر اينكه براى او شريكى در آن يافت مى‏شود، و اشتراك موجب نقصان محبت است.و خداى سبحان در اوصاف كمال و جمال شريك و انباز ندارد، نه در هستى و نه در امكان، لا جرم در محبت او شركتى نيست، و نقصان در اين دوستى راه ندارد، همچنانكه شركت و نقصان در اوصاف كمال او راه ندارد، پس او سزاوار كمال محبت است و متعلق محبتى جز او نيست، و ليكن اين مرتبه‏اى است كه جز عارفان اولياء و دوستان او نمى‏شناسند، چنانكه حضرت سيد الشهداء عليه السلام در دعاى عرفه مى‏گويد: «و انت الذى ازلت الاغيار عن قلوب احبائك، حتى لم يحبوا سواك، و لم يلجاوا الى غيرك‏» «توئى كه از دل دوستانت توجه اغيار را محو كردى تا غير تو را دوست نداشته و جز درگاهت‏به جائى پناه نبرند» .

تكميل: شهود كامل آخرين درجه عشق است

بزرگان حكمت و فلسفه تصريح كرده‏اند كه: ميان اشياء مختلف ممكن نيست كه همانندى و دمسازى و الفت‏يافتن كامل حاصل شود مگر اينكه ميان آنها اتحاد و محبت پديد آيد، و اما اشياء همسان و مشابه به يكديگر مشتاق و از يكديگر شادمانند، و ميان آنها الفت گرفتن و دوستى و وحدت و اتحاد حاصل است.

توضيح آنكه: جواهر بسيط به سبب تشابه و هماننديشان به يكديگر مشتاقند و ميان آنها دمسازى و الفت تام و يگانگى حقيقى در ذوات و حقايق حاصل است، به طورى كه اختلاف و تغاير (غير همديگر بودن) از آنها برداشته مى‏شود، زيرا تغاير از لوازم ماديات است.و اما ماديات ممكن نيست ميان آنها اين الفت‏يافتن و يگانه شدن پديد آيد، و اگر ميان آنها الفت و شوقى حاصل شود تنها به واسطه برخورد و تلاقى سطحى است نه در حقايق و ذوات، و چنين ملاقاتى ممكن نيست‏به درجه اتحاد و اتصال برسد، و بنابراين بين آنها جدايى و انفصال هست.پس جوهر بسيطى كه در انسان به امانت نهاده شده - يعنى نفس ناطقه - چون از كدورتهاى عالم طبيعت صافى و از پليديهاى جسمانيت پاك گرديد و از دوستى شهوتها و دلبستگى‏هاى دنيوى خالى شد، به حكم مناسبت‏به عالم قدس مى‏پيوندد، و شوق تام به همانندان خود از جواهر مجرد در او پيدا مى‏شود، و از همه عالم فراتر مى‏رود و شوق او به سرچشمه جميع خيرات به اوج مى‏رسد، پس در مشاهده جمال حقيقى و مطالعه خير محض مستغرق مى‏شود، و در انوار تجليات قاهره محو و فانى مى‏گردد [چنانكه بهنگام طلوع خورشيد همه ستارگان ناپديد مى‏شوند]، و به مقام توحيد كه نهايت مقامات است مى‏رسد، و انوار جمال و خير مطلق بر او فرو مى‏ريزد بدان سان كه نه چشمى ديده و نه گوشى شنيده و نه به خاطرى خطور كرده، و شادى و لذتى براى او حاصل مى‏شود كه هر شادى و لذتى در جنب آن از ميان مى‏رود، و نفس كه به اين مقام رسيد حال تعلق او به بدن و حال تجرد او از آن برايش چندان تفاوتى نمى‏كند، زيرا بكار بردن قواى بدنى او را از ملاحظه جمال مطلق باز نمى‏دارد، و سعادتى كه براى ديگران در آخرت حاصل مى‏شود براى او در اين جهان نيز حاصل است:

امروز در آن كوش كه بينا باشى حيران جمال آن دلارا باشى

شرمت‏بادا چو كودكان در شب عيد تا چند در انتظار فردا باشى؟

آرى، شهود تام و پاك و نا آلوده بسته به تجرد كلى از بدن است، زيرا چنين نفسى اگر چه به نور بصيرت در اين نشاه جمال وحدت صرف را ملاحظه مى‏كند، و ليكن ملاحظه او خالى از تيرگى و كدورت طبيعت نيست، و صفاى تام موقوف بر تجرد كلى از بدن است، و از اينرو همواره مشتاق آنست كه اين پرده از ميان برداشته شود، و مى‏گويد:

حجاب چهره جان مى‏شود غبار تنم خوشا دمى كه از اين چهره پرده برفكنم

چنين قفس نه سزاى چون من خوش الحانى است روم به روضه رضوان كه مرغ آن چمنم

و اين محبت نهايت درجات عشق و غايت كمالى است كه براى نوع انسان مى‏توان تصور كرد، و اوج مقامات و اصلان و غايت مراتب كاملان همين است، و هيچ مقامى بعد از آن نيست مگر اينكه ثمره‏اى از ثمرات آن است، مانند انس و رضا و توحيد، و هيچ مقامى پيش از آن نيست مگر مقدمه‏اى از مقدمات آن است، مثل صبر و زهد و ديگر مقامات.و اين عشقى است كه عرفاء و اهل ذوق در ستايش آن افراط نموده‏اند، و به نثر و نظم در مدح و ثناى آن مبالغه كرده‏اند، و آن را غايت اتحاد و كمال مطلق دانسته‏اند كه بجز آن كمالى و به غير آن سعادتى نيست، چنانكه يكى از ايشان گفته است:

عشق است هر چه هست‏بگفتيم و گفته‏اند عشقت‏به وصل دوست رساند به ضرب دست

و ديگرى گفته:

جز محبت هر چه بر دم سود در محشر نداشت دين و دانش عرض كردم كس به چيزى بر نداشت