بدان كه سزاوار دوستى جز خداى سبحان نيست، و در نزد اهل بصيرت محبوبى به حقيقت جز او وجود ندارد، و اگر جز خداى تعالى كسى قابل محبت و در خور دوستى باشد تنها از جهت تعلق و نسبتش به خداى تعالى است، پس هر كه غير او - تعالى - را دوست دارد نه از اين جهت كه منسوب به اوست، اين به سبب جهل و كوتاهى در معرفتخداست، و چگونه غير او - سبحانه - از اين حيث كه غير اوست، نه از جهت انتساب به او، در خور دوستى است و حال آنكه فى نفسه قطع نظر از وابستگى به خداى تعالى جز عدم چيزى نيست، و عدم چگونه شايسته محبت است.
پس سزاوار است كه آدمى با تمامى مخلوقات محبت عام داشته باشد، از اينرو كه جملگى آنها آثار و معلولات و پرتو انوار او هستند. و حب و انس و معرفت و اطاعتبعضى از خواص به سبب خصوصيت نسبتى است كه با او - تعالى - دارند.
توضيح مطلب اين است كه: همه اسباب دوستى در حق خداى تعالى مجتمع است و در غير او حقيقة يافت نمىشود، و وجود آن درباره غير او وهم و خيال و مجاز است كه حقيقتى ندارد.
اما سبب اول - يعنى محبت آدمى به خود: معلوم است كه وجود هر كس بسته به وجود پروردگار و پرتوى از اوست، و او را وجودى از ذات خود نيست، بلكه از حيث ذات خود عدم محض است، پس هستى و بقا و كمال هستى او از خدا و به خدا و به سوى خداست. او - تعالى - موجد و سازنده اوست و بقا و نگهداشت وى بسته به اوست، و كمال وى به اين است كه خدا صفات كمال را در او ايجاد كند، و اگر فضل خدا به ايجاد او نبود عدم صرف بود، و بعد از وجود يافتن اگر فضل او به نگهداشت وى نبود نابود مىشد، و اگر به فضل او كمالى نمىيافت ناقص مىماند.پس در وجود چيزى نيست كه قوام و قيامى به خود داشته باشد مگر قيوم مطلق كه به ذات خود قائم و قوام غير او به اوست.در اين صورت، دوستى هر چيز نسبتبه خود به محبت پروردگارش بر مىگردد اگر چه خود نداند، و چگونه مىتوان تصور كرد كه انسان خود را دوست داشته باشد و پروردگار خود را كه قوام هستى وى به اوست دوست نداشته باشد؟ با اينكه هر كه سايه را دوست دارد ناگزير درختى را كه قوام سايه به آن است دوست دارد، و هر كه نور را دوست دارد ناچار خورشيد را كه قوام نور به اوست دوست دارد، و هر چه وجود دارد نسبتبه قدرت خداى تعالى مانند سايه است نسبتبه درخت و مثل نور است نسبتبه خورشيد.زيرا همه از آثار قدرت اوست، و وجود هر چيز وابسته و تابع به وجود اوست، همچنانكه وجود سايه تابع شخص است و وجود نور وابسته به وجود خورشيد است، بلكه اين مثال فقط براى تفهيم و در خور افهام عوام است كه مىپندارند سايه و نور تابع شخص و خورشيد است و از آنها فيض مىبرند، و حال آنكه با نظر تحقيق سايه و نور دو اثر شخص و خورشيد نيستند و وجودشان به آنها و از آنها نيست، بلكه آن دو از خداى تعالى فيض مىبرند، و بعد از حصول شرايط موجود مىشوند، چنانكه وجود خود شخص و خود خورشيد و شكل و صورت و ديگر صفات آنها از خداى تعالى است.
و اما سبب دوم و سوم - لذت يافتن و نيكوكارى است، خواه آن لذت و احسان به محب برسد يا نرسد: و معلوم است كه هيچ لذت و هيچ احسانى نيست مگر از جانب خداى تعالى و نيكوكارى جز او نيست، كه او آفريننده نيكوكارى و نيكوكاران است، و علت اسباب و انگيزههاى احسان، و هر نيكوكارى نيكيى است از نيكيهاى قدرت و فعل او، و قطرهاى است از درياهاى كمال و فضل و بخشش او.
و اما سبب چهارم - كه حسن و جمال و كمال باشد، شكى نيست در اينكه خداى تعالى بذاته جميل و كامل است و جمال خالص و كمال مطلق منحصر به اوست، و هر جمال و كمالى كه در غير او يافتشود از آلودگيهاى عيب و نقص خالى نيست، زيرا همه ممكنات ناقصند و تفاوت فقط در درجه نقص است.و دانستى كه جمال معنوى از جمال صورى قويتر است، و هر كه از اهل بصيرت و كمال باشد زيبائى باطنى و معنوى را بيشتر و شديدتر از جمال صورى دوست دارد.و حقيقت جمال معنوى كه وجوب وجود، و كمال علم و قدرت، و استيلاء بر همه موجودات، و وابستگى همه به اوست، منحصر استبه خداى تعالى.و چون حتى جمال آميخته با نقص محبوب است، پس جمال خالص مطلق كه بالاتر از آن تصور نمىتوان كرد چگونه محبوب نباشد، بلكه محبوبى به حقيقت جز او نيست.
باده درد آلودتان مجنون كند. صاف اگر باشد ندانم چون كند با وجود اين كه هر صاحب جمالى كه زيبائى ظاهرى و صورى يا جمال باطنى و معنوى دارد تراوشى از جمال اوست، و هر كاملى كمالش وابسته و فرع كمال اوست، پس هر كه صاحب جمالى را دوست دارد آفريننده او را دوست دارد و كسى را جز خداى تعالى دوست ندارد، ليكن جمال بىنظير او در چهرههاى محبوبان و پردههاى اسباب پوشيده و نهفته است.اما غايت جمال و كمال هر مخلوقى معرفت و علم استبه خدا و به صفات و افعال او، و توانايى بر اصلاح نفوس خويش بواسطه از ميان برداشتن رذائل و شهوات پست و پليد كه مانع تقرب به خداى تعالى است، و اتصاف به صفات عالى و شريف كه وسيله راه يافتن به درگاه الهى است، و اصلاح حال بندگان خدا با ارشاد و سياست.و معلوم است كه اين امور وابسته استبه خداى سبحان، پس دوست داشتن آنها به دوستى او - تعالى - بر مىگردد.
و اما سبب پنجم - كه مناسبتباطنى و همانندى معنوى باشد: شكى نيست كه نفس ناطقه انسانى با آفريدگار و موجد خود مناسبتى نهانى دارد، زيرا شعلهاى است از مشعل جلال حق تعالى و پرتوى است از نور جمال او، و از اينرو خداى سبحان مىفرمايد:
«قل الروح من امر ربى» (بنى اسرائيل، 85)
«بگو روح از امر پروردگار من است» . (يعنى آفرينشى اسرار آميز دارد) . و مىفرمايد:
«انى جاعل فى الارض خليفة» (بقره، 30)
«من در زمين جانشينى قرار مىدهم» .
و آدم سزاوار خليفة اللهى نيست مگر به آن مناسبت، و به همين مناسبت است كه بنده از همگان مىبرد و به پروردگار خود رو مىآورد، و هنگام گرفتارى به بلا و مصيبت او را مىشناسد و به او توجه مىكند.اما اين مناسبت ظهور تام نمىيابد مگر اينكه بعد از اداى واجبات بر نوافل و مستحبات مواظبتشود.چنانكه در حديث قدسى فرموده است: «لا يزال العبد يتقرب الى بالنوافل حتى احبه، فاذا احببته كنتسمعه الذى يسمع به، و بصره الذى يبصر به، و لسانه الذى ينطق به» «بنده بواسطه نوافل و مستحبات پيوسته به من تقرب مىجويد تا به جايى رسد كه من او را دوست مىگيرم و چون به مرتبه دوستى من رسيد شنيدن و ديدن و گفتن او به من باشد» .
و اين موضعى است كه گامها در آن لغزيده است تا جايى كه گروهى به تشبيه صورت ظاهر و گروهى ديگر به حلول و اتحاد افتادهاند، و اهل حق كه محال بودن تشبيه و اتحاد بر ايشان مكشوف شده است، و فساد دو طرف تفريط و افراط را دانستهاند، و حقيقت و سر مطلب بر ايشان روشن گشته است، و اين مناسبت را شناخته و بر آن پايدارى نمودهاند: كماند.
و اما مناسبت ظاهرى كه ميان بنده و پروردگار اوست همانا قرب بنده استبه خدا در صفات ربوبى و اخلاق الهى: مانند علم و نيكى و نيكوكارى و لطف و رساندن خير و رحمتبه خلق، و ارشاد ايشان به حق...و امثال اينها از صفات الهى، و از اينرو گفتهاند: «به اخلاق الهى خو گيريد» .و شكى نيست كه همه اينها بنده را به خدا نزديك مىسازد، و او را در خور اين تقرب مىگرداند.و اما عليت و معلوليت، امر در آن آشكار است و نيازى به بيان ندارد، و باقى اسباب ضعيف و نادر است كه درباره خداى - سبحانه و تعالى - نقص است.
و از آنچه گفته شد معلوم است كه: همه اسباب محبت در حق خداى تعالى به حقيقت نه مجاز و به اعلى مراتب آن متحقق است.اما هر كه مخلوقى را به سبب يكى از اين اسباب دوست دارد تصور مىكند كه غير او را به واسطه مشاركت وى در آن سبب دوست دارد. و هيچ يك از مخلوقات به وصف محبوب بودن متصف نمىشود مگر اينكه براى او شريكى در آن يافت مىشود، و اشتراك موجب نقصان محبت است.و خداى سبحان در اوصاف كمال و جمال شريك و انباز ندارد، نه در هستى و نه در امكان، لا جرم در محبت او شركتى نيست، و نقصان در اين دوستى راه ندارد، همچنانكه شركت و نقصان در اوصاف كمال او راه ندارد، پس او سزاوار كمال محبت است و متعلق محبتى جز او نيست، و ليكن اين مرتبهاى است كه جز عارفان اولياء و دوستان او نمىشناسند، چنانكه حضرت سيد الشهداء عليه السلام در دعاى عرفه مىگويد: «و انت الذى ازلت الاغيار عن قلوب احبائك، حتى لم يحبوا سواك، و لم يلجاوا الى غيرك» «توئى كه از دل دوستانت توجه اغيار را محو كردى تا غير تو را دوست نداشته و جز درگاهتبه جائى پناه نبرند» .
بزرگان حكمت و فلسفه تصريح كردهاند كه: ميان اشياء مختلف ممكن نيست كه همانندى و دمسازى و الفتيافتن كامل حاصل شود مگر اينكه ميان آنها اتحاد و محبت پديد آيد، و اما اشياء همسان و مشابه به يكديگر مشتاق و از يكديگر شادمانند، و ميان آنها الفت گرفتن و دوستى و وحدت و اتحاد حاصل است.
توضيح آنكه: جواهر بسيط به سبب تشابه و هماننديشان به يكديگر مشتاقند و ميان آنها دمسازى و الفت تام و يگانگى حقيقى در ذوات و حقايق حاصل است، به طورى كه اختلاف و تغاير (غير همديگر بودن) از آنها برداشته مىشود، زيرا تغاير از لوازم ماديات است.و اما ماديات ممكن نيست ميان آنها اين الفتيافتن و يگانه شدن پديد آيد، و اگر ميان آنها الفت و شوقى حاصل شود تنها به واسطه برخورد و تلاقى سطحى است نه در حقايق و ذوات، و چنين ملاقاتى ممكن نيستبه درجه اتحاد و اتصال برسد، و بنابراين بين آنها جدايى و انفصال هست.پس جوهر بسيطى كه در انسان به امانت نهاده شده - يعنى نفس ناطقه - چون از كدورتهاى عالم طبيعت صافى و از پليديهاى جسمانيت پاك گرديد و از دوستى شهوتها و دلبستگىهاى دنيوى خالى شد، به حكم مناسبتبه عالم قدس مىپيوندد، و شوق تام به همانندان خود از جواهر مجرد در او پيدا مىشود، و از همه عالم فراتر مىرود و شوق او به سرچشمه جميع خيرات به اوج مىرسد، پس در مشاهده جمال حقيقى و مطالعه خير محض مستغرق مىشود، و در انوار تجليات قاهره محو و فانى مىگردد [چنانكه بهنگام طلوع خورشيد همه ستارگان ناپديد مىشوند]، و به مقام توحيد كه نهايت مقامات است مىرسد، و انوار جمال و خير مطلق بر او فرو مىريزد بدان سان كه نه چشمى ديده و نه گوشى شنيده و نه به خاطرى خطور كرده، و شادى و لذتى براى او حاصل مىشود كه هر شادى و لذتى در جنب آن از ميان مىرود، و نفس كه به اين مقام رسيد حال تعلق او به بدن و حال تجرد او از آن برايش چندان تفاوتى نمىكند، زيرا بكار بردن قواى بدنى او را از ملاحظه جمال مطلق باز نمىدارد، و سعادتى كه براى ديگران در آخرت حاصل مىشود براى او در اين جهان نيز حاصل است:
امروز در آن كوش كه بينا باشى حيران جمال آن دلارا باشى
شرمتبادا چو كودكان در شب عيد تا چند در انتظار فردا باشى؟
آرى، شهود تام و پاك و نا آلوده بسته به تجرد كلى از بدن است، زيرا چنين نفسى اگر چه به نور بصيرت در اين نشاه جمال وحدت صرف را ملاحظه مىكند، و ليكن ملاحظه او خالى از تيرگى و كدورت طبيعت نيست، و صفاى تام موقوف بر تجرد كلى از بدن است، و از اينرو همواره مشتاق آنست كه اين پرده از ميان برداشته شود، و مىگويد:
حجاب چهره جان مىشود غبار تنم خوشا دمى كه از اين چهره پرده برفكنم
چنين قفس نه سزاى چون من خوش الحانى است روم به روضه رضوان كه مرغ آن چمنم
و اين محبت نهايت درجات عشق و غايت كمالى است كه براى نوع انسان مىتوان تصور كرد، و اوج مقامات و اصلان و غايت مراتب كاملان همين است، و هيچ مقامى بعد از آن نيست مگر اينكه ثمرهاى از ثمرات آن است، مانند انس و رضا و توحيد، و هيچ مقامى پيش از آن نيست مگر مقدمهاى از مقدمات آن است، مثل صبر و زهد و ديگر مقامات.و اين عشقى است كه عرفاء و اهل ذوق در ستايش آن افراط نمودهاند، و به نثر و نظم در مدح و ثناى آن مبالغه كردهاند، و آن را غايت اتحاد و كمال مطلق دانستهاند كه بجز آن كمالى و به غير آن سعادتى نيست، چنانكه يكى از ايشان گفته است:
عشق است هر چه هستبگفتيم و گفتهاند عشقتبه وصل دوست رساند به ضرب دست
و ديگرى گفته:
جز محبت هر چه بر دم سود در محشر نداشت دين و دانش عرض كردم كس به چيزى بر نداشت