برترين مراتب شوق شوق به خداى سبحان و لقاء اوست، و احتمال وصول به او و به حب و انس او و تقرب نزد او از اين راه است، و سرمايه اهل سلوك و كليد درهاى سعادت طالبان همين است.و هر دو وجهى كه موجب شوق است در حق خدا قابل تصور است، بلكه آن دو وجه براى همه عارفان ثابت و لازم است، پس هيچ عارفى از شوق به خدا خالى نيست:
اما وجه اول، به اين دليل كه آنچه از امور الهى براى عارفان روشن و هويداست اگر چه به نهايت وضوح برسد گوئى از پس پرده نازكى است، و بنابراين در غايت روشنى نيست، بلكه آميخته به آلودگيهاى تخيل است كه معلومات را تيره و تار مىكند و مانع ظهور يقينى آنها مىشود، بخصوص وقتى مشغلههاى دنيوى به آنها افزوده شود، پس كمال روشنى و وضوح در امور الهى تنها با شهود و اشراق تجلى است، و اين مشاهده و اشراق در اين عالم ممكن نيست، بلكه در آخرت تحقق مىيابد.اين يكى از دو موجب براى شوق عارفان به خداى سبحان است، و آن شوق به تمامى خواستن (استكمال) روشنى و وضوح است درباره آنچه تا اندازهاى روشن است.
و اما وجه دوم، براى آنكه امور الهى را نهايتى نيست، و تنها بعضى از آنها براى هر عارفى كشف و آشكار مىشود، و بىنهايت امور از او پنهان و پوشيده مىماند، و عارف اجمالا مىداند كه وجود آنها براى خداى تعالى معلوم است، و مىداند كه آنچه از علم بنده غايب استبيشتر است از آنچه حاضر است، پس پيوسته شوق دارد كه از معلومات متعلق به عظمت و جلال خدا و صفات و افعال او چيزى برايش حاصل شود كه اصلا نمىشناسد، نه با وضوح و نه با ابهام و اجمال.
شوق اول چه بسا در آخرت به نهايت رسد هنگامى كه شهود و لقاء معنوى به سبب رهائى نفس از موانع طبيعت و پوستههاى آن حصول تجرد تام حاصل شود.و اما شوق دوم ممكن نيست كه در دنيا و نه در آخرت به كمال و نهايت رسد، زيرا نهايت آن به اين است كه براى بنده در آخرت از عظمت و كبرياء و جلال خداوند و صفات و احكام و افعال او كه براى خداى تعالى معلوم است آشكار گردد و اين محال است، زيرا معلومات خدا كه متعلق به ذات و صفات و افعال اوست در قوت و شدت و شمار نامتناهى است، و احاطه انسان به آنها ممتنع است، پس بنده همواره مىداند كه از جلال و عظمتخدا و از صفت و فعل او چيزى باقى مىماند كه براى وى واضح و روشن نيست، و بنابراين شوقش هرگز آرام و سكون نپذيرد، و هيچ بندهاى نيست مگر اينكه برتر از درجه خود درجات بسيارى كه نهايتى ندارد مىبيند و البته مشتاق آنهاست، و چون اصل وصال و لذت حاصل باشد، چه بسا شوق به مراتبى فوق آن مرتبه پيدا شود، شوق لذت آورى كه دردى در آن پديدار نگردد، و چه بسا لطيفههاى كشف و بهجت و درجات آن دو تا بىنهايت پياپى باشد، و اين درجات در آخرت به تدريجبراى بنده حاصل مىشود و پيوسته بسوى آنها صعود و عروج مىكند، و همواره نعمت و لذت براى او بىانقطاع و بر دوام تا ابد افزون مىگردد، و لذتى كه از نعمتهاى نيكو هر دم پديد مىآيد او را از احساس درد آنچه برايش حاصل نشده و به آن شوق دارد باز مىدارد.پس اگر در آخرت كشف آنچه در دنيا حاصل نشده بود حاصل شود، حصول معارف و ابتهاجات و انوار و تجدد آنها در آخرت ممكن است هر چند اصل آنها در دنيا كسب نشده باشد، پس در آخرت دائما و مستمرا بر بنده نو مىشود و فرود مىآيد بدون آنكه به حدى نهايت پذيرد، و قول خداى تعالى:
«نورهم يسعى بين ايديهم و بايمانهم يقولون ربنا اتمم لنا نورنا» (تحريم، 8)
«نورشان از پيش روى و از سوى راست آنان مىشتابد و مىگويند: پروردگارا نور ما را براى ما كامل كن» ، .
ممكن است اشاره به اين معنى باشد، و مراد از آن كامل كردن نور است در چشمى كه در آخرت روشن مىشود روشن شدنى كه محتاج به ظهور است، و سپس به فزونى استكمال و اشراق، هر چند حصول نعمتهاى آخرت و انوار و ابتهاجات آن مختص نعمتهايى است كه از اصل آنها توشه بر گرفته شده باشد و براى بنده در صورتى كه در دنيا اصل آن انوار و ابتهاجات را كسب نكرده باشد حاصل نشود، پس ترقى بنده در آخرت در افزايش ابتهاج و اشراق در چيزى است كه اصل آن حاصل شده باشد، و بنابراين چه بسا به حد و نهايتى برسد و در آنها بايستد و افزون نشود، و قول خداى تعالى:
«نورهم يسعى...» تا آخر آيه احتمال اين معنى را نيز دارد، يعنى مراد از آن كامل كردن نورى است كه اصل آن از دنيا توشه برگرفته شده باشد.
(گفتهاند) : و قول خداى تعالى:
«انظرونا نقتبس من نوركم قيل ارجعوا وراءكم فالتمسوا نورا»
(حديد، 13)
«ما را بنگريد تا از نور شما بگيريم، گويند: به عقب سر خويش (به دنيا) باز گرديد و نورى بجوئيد» ، دلالتبر نورى دارد كه ناچار اصل آنها در دنيا به عنوان توشه سفر آخرت برگرفته شده باشد، سپس در آخرت نور افشانى آن افزون مىشود، و اما اين كه نورى حصول يابد كه اصل آن در دنيا اكتساب نشده باشد ممكن نيست.
پوشيده نماند كه تعيين اصل و فرع براى انوار و ابتهاجات و مراتب آخرت نزد ما دشوار است، و ما راهى به علم قطعى نداريم كه كدام چيز براى كدام نور و بهجت اصل است، و گمان ما اين است كه: اصل هر نور و سعادت و بهجتى يقين قطعى اجمالى به اين است كه واجب - سبحانه - در غايت عظمت و جلال و قدرت و كمال است، و او تمام و كامل مطلق است، و هر چه غير او از ماهيات وجود دارد به شريفترين و نيرومندترين نحوه صدور كه بيش از همه دلالتبر عظمت داشته باشد از او صادر شده است، و جز واجب الوجود و صفات و افعال او هيچ موجود و هيچ چيزى نيست، و ذات اقدس او ذاتى است كه براى هيچ يك از اذهان عالى ممكن نيست - و نه براى هيچ مدركى هر چند متعالى باشد، خواه عقل يا نفس يا غير آن دو، اگر بتواند مدرك باشد - كه در ملاحظه تعقل ذاتى را ادراك كند كه بتواند فوق يا مثل او باشد، بلكه هر گاه اجمالا تصور هم بكند او - تعالى - فوق آن تصور است، و همچنين صفات كمال او و افعال او.و صفات كماليه او: از عظمت و جلال و قدرت و جمال و علم و حكمت و غير اينها نامتناهى است و براى آنها حد و نهايتى نيست، و علم او به مخلوقات خويش از لحاظ كثرت و قوت و كمال بىنهايت است، و عظمت و جلال او را مراتب نامتناهى است كه اشرف موجودات و قويترين آنها طاقت ادراك حتى مرتبه اول آن را ندارد.پس كسى كه اين را شناخت و به آن يقين پيدا كرد، و دانست كه اين جهان و هر چه در آن است در پيش عالم آخرت و آنچه در آن است قدر و نسبتى ندارد، و لطفها و كرامتهاى خدا مخصوص بندگانى است كه نسبتخود را به او مىشناسند، و يقين دارند كه هيچ شرافت و كمالى براى نفوس و عقول بالاتر از معرفت پروردگار و تقرب به او و وصول به حب و انس او نيست، همانا به اصل هر سعادت و نور و بهجتى رسيده است، بخصوص وقتى كه از نفس خود اخلاق نكوهيده را زدوده و به فضيلتهاى اخلاقى متصف شده باشد.
و از آنچه گفته شد روشن مىگردد كه: در ثبوت و تحقق شوق به خداى سبحان براى بندگان جاى شك و ترديد نيست، و عجب است از كسانى كه حقيقتشوق به خداى سبحان را به سبب انكار محبت او منكردند - چنانكه خواهد آمد - زيرا شوق تصور نمىشود مگر به محبوب، و ثبوت و تحقق آن را از حيث نظر و اعتبار دانستى.و در ثبوت آن از آيات و اخبار نيز شكى نيست: خداى سبحان مىفرمايد:
«فمن كان يرجو لقاء ربه...» تا آخر آيه (كهف، 111)
«پس هر كه به لقاء پروردگار خويش اميدوار است...» زيرا اميد و رجاء از شوق جدا و منفك نيست.و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در دعاى خود مىگويد: «اللهم انى اسالك الرضاء بعد القضاء، و برد العيش بعد الموت، و لذة النظر الى وجهك الكريم، و شوقا الى لقائك» «خدايا از تو خشنودى به قضاء، و خوشى زندگى بعد از مرگ، و لذت تماشاى وجه كريم تو، و شوق و آرزوى ديدار تو را مىخواهم» .
در يكى از كتابهاى آسمانى آمده است: «شوق و آرزوى نيكان به ديدار من دراز شد، و من به ديدار ايشان شايقتريم» .
و در اخبار داود عليه السلام است: «من دلهاى آرزومندان [خود] را از نور خويش آفريدم، و آنها را به نعمت جلال خود بپروردم» .و همچنين در آن اخبار است: «خداى تعالى به داود وحى فرمود: «اى داود! تا چند به ياد بهشتى و از من آرزوى شوق به من نمىكنى؟ گفت: پروردگارا! آرزومندان و مشتاقان تو كيانند؟ فرمود: مشتاقان من كسانىاند كه آنان را از هر تيرگى و كدورتى پاك و صافى ساختهام، و به آنان هشدار دادهام كه بر حذر باشند، و از دل ايشان روزنهها گشودهام كه مرا بنگرند، و دلهاى آنان را به دستخود بر مىدارم و بر آسمان خويش مىنهم، سپس فرشتگانم را فرا مىخوانم، و چون گرد آمدند مرا سجده مىكنند، پس مىگويم: شما را جمع نكردم كه مرا سجده كنيد، خواستم كه دلهاى مشتاقان و آرزومندان خود را به شما بنمايم، و به آنها بر شما مباهات كنم، كه دلهاى ايشان در آسمان من براى فرشتگانم روشنى بخش است چنانكه خورشيد براى اهل زمين نور افشان است، اى داود! من دل مشتاقان خود را از رضوان خويش آفريدهام، و با نور وجه خود پروردهام، پس آنان را همسخن خويش گرفتهام، و بدنهاى ايشان را نظرگاه خود در زمين قرار دادهام، و از دلهاى آنان راهى به سوى خويش بريدهام، و هر روز بر شوقشان افزوده مىشود» .
و نيز خداوند به او وحى فرستاد: «اى داود! اگر رو گردانان از من بدانند كه انتظار من براى آنها چگونه است، و رفق و مهربانى من با آنان و شوق من به ترك گناهانشان چقدر است، از شوق به من خواهند مرد، و از دوستى من بند از بندشان جدا خواهد شد» .
و در يكى از اخبار قدسى آمده است: «مرا بندگانند كه مرا دوست دارند و من آنان را دوست دارم، و ايشان آرزومند من اندو من آرزومند ايشانم، و مرا ياد كنند و من ايشان را ياد كنم، و نخستين چيزى كه به آنان عطا مىكنم اين است كه از نور خويش در دلهاى ايشان مىافكنم، از من خبر مىدهند همچنانكه من از آنان خبر مىدهم، و اگر آسمانها و زمين و آنچه در آنهاست در ترازوى ايشان باشد آن را براى آنان آماده مىسازم، و به ايشان رو مىآورم و حال آنكه هيچ كس نمىداند كه به او چه عطا خواهم كرد» .
و امام صادق عليه السلام فرمود: «مشتاق ديدار خدا نه خواهش طعام دارد و نه از نوشيدنى لذت مىبرد، و نه خواب و ستراحتخوش آيند اوست، و نه به دوست و رفيق انس مىگيرد، و نه در خانهاى جاى مىگزيند، و نه در جاى معمور و آبادى ساكن مىشود، و نه جامه نرم مىپوشد، و نه در جايى قرار مىگيرد، شبا روز به عبادت خدا مشغول است، اميدوار است كه به آرزوى لقاء الهى واصل شود، به زبان شوق مناجات مىكند و آرزوى درونى خود را به الفاظ و عبارات در مىآورد، چنانكه خداى تعالى از موسى بن عمران در وعدهگاه پروردگار خويش با اين گفتار خود خبر مىدهد: «و عجلت اليك رب لترضى: «من به شتاب آمدم، پروردگارا! تا خشنود شوى» ، و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از حال او خبر داده است كه: «در مدت چهل روز نه در رفتن و نه در آمدن از شوق لقاى پروردگار خويش نه چيزى خورد، نه آب آشاميد و نه خواب كرد و نه استراحت» .پس چون داخل ميدان شوق الهى شدى تكبير [فنا] بر خود بگو و طمع از مرادهاى دنيوى ببر، و با همه مالوفات وداع كن، و از هر چيز غير از آن كه بدو شوق دارى روى بگردان، و در ميان زندگى [ابدى و لذات روحانى جاودانى] و مرگ [از دنيا و لذات جسمانى] فرياد كن:
لبيك اللهم لبيك! (اجابتباد ترا، اينك در طاعت و خدمت تو ايستادهام!) كه خدا پاداش تو را بزرگ گرداند.مثل مشتاق لقاى الهى مانند كسى است كه نزديك به غرق شدن باشد، كه قصد و مرادى جز رهايى از غرق و هلاكت ندارد، و هر چه غير از آن است از ياد ببرد» (1) .
و آنچه در دعاهاى معصومان از طلب شوق [لقاى الهى] رسيده بسيار است، و آيات و اخبارى كه در اثبات محبت و انس خواهد آمد شوق را نيز ثابت مىكند.
و اما درباره «كراهت و دشمنى و ضد آن دو - يعنى محبت» مىگوئيم:
دانستى كه كراهت و دشمنى عبارت است از نفرت و رميدگى طبع از آنچه دردناك و رنج آور است، و محبت كه ضد آنهاست عبارت است از ميل و كشش طبع به سازگار و لذت آور.
توضيح مطلب اين است كه: محبت متصور نيست مگر بعد از شناخت و ادراك، و بدين سان جماد به دوستى وصف نمىشود و آدمى آنچه را نشناسد و ادراك نكند دوست نمىدارد، پس محبتخصيصه موجود زنده صاحب ادراك است، آن هم بعد از حصول ادراك بالفعل.
مطلب ديگر آنكه آنچه ادراك مىشود يا موافق طبع مدرك و براى او لذت آور است، و يا ناسازگار و درد آور است، و يا تاثيرى در ايجاد لذت و درد ندارد.نوع اول مورد رغبت مدرك است و رغبت ناميده مىشود و ميل او به آن محبتخوانده مىشود و نوع دوم نزد او منفور است، و نفرتش كراهت و دشمنى ناميده مىشود، و نوع سوم به ميل و كراهت وصف نمىشود، و به عنوان محبوب يا مكروه موصوف نيست.و لذت چون عبارت است از ادراك سازگار لذت آور و نيل به آن، پس محبت كه ميل و رغبتبه آن استخالى از لذتى خواه واقعى يا خيالى نيست، و بنابراين مىتوان محبت را به ابتهاج و شادمانى نفس به ادراك سازگار و رسيدن به آن تعريف كرد.و دانستى كه آنچه ادراك مىشود اگر حب آن شرعا و عقلا نيكو و مستحسن باشد، كراهت و دشمنى آن از رذائل است و محبت آن از فضائل، و اگر دوستى آن نكوهيده و ناپسند باشد، بالعكس خواهد بود.
پىنوشت:
1- اين حديث را با «مصباح الشريعة» : باب 99 تصحيح كرديم.