فصل 34: برترين مرتبه شوق شوق به خداست

برترين مراتب شوق شوق به خداى سبحان و لقاء اوست، و احتمال وصول به او و به حب و انس او و تقرب نزد او از اين راه است، و سرمايه اهل سلوك و كليد درهاى سعادت طالبان همين است.و هر دو وجهى كه موجب شوق است در حق خدا قابل تصور است، بلكه آن دو وجه براى همه عارفان ثابت و لازم است، پس هيچ عارفى از شوق به خدا خالى نيست:

اما وجه اول، به اين دليل كه آنچه از امور الهى براى عارفان روشن و هويداست اگر چه به نهايت وضوح برسد گوئى از پس پرده نازكى است، و بنابراين در غايت روشنى نيست، بلكه آميخته به آلودگيهاى تخيل است كه معلومات را تيره و تار مى‏كند و مانع ظهور يقينى آنها مى‏شود، بخصوص وقتى مشغله‏هاى دنيوى به آنها افزوده شود، پس كمال روشنى و وضوح در امور الهى تنها با شهود و اشراق تجلى است، و اين مشاهده و اشراق در اين عالم ممكن نيست، بلكه در آخرت تحقق مى‏يابد.اين يكى از دو موجب براى شوق عارفان به خداى سبحان است، و آن شوق به تمامى خواستن (استكمال) روشنى و وضوح است درباره آنچه تا اندازه‏اى روشن است.

و اما وجه دوم، براى آنكه امور الهى را نهايتى نيست، و تنها بعضى از آنها براى هر عارفى كشف و آشكار مى‏شود، و بى‏نهايت امور از او پنهان و پوشيده مى‏ماند، و عارف اجمالا مى‏داند كه وجود آنها براى خداى تعالى معلوم است، و مى‏داند كه آنچه از علم بنده غايب است‏بيشتر است از آنچه حاضر است، پس پيوسته شوق دارد كه از معلومات متعلق به عظمت و جلال خدا و صفات و افعال او چيزى برايش حاصل شود كه اصلا نمى‏شناسد، نه با وضوح و نه با ابهام و اجمال.

شوق اول چه بسا در آخرت به نهايت رسد هنگامى كه شهود و لقاء معنوى به سبب رهائى نفس از موانع طبيعت و پوسته‏هاى آن حصول تجرد تام حاصل شود.و اما شوق دوم ممكن نيست كه در دنيا و نه در آخرت به كمال و نهايت رسد، زيرا نهايت آن به اين است كه براى بنده در آخرت از عظمت و كبرياء و جلال خداوند و صفات و احكام و افعال او كه براى خداى تعالى معلوم است آشكار گردد و اين محال است، زيرا معلومات خدا كه متعلق به ذات و صفات و افعال اوست در قوت و شدت و شمار نامتناهى است، و احاطه انسان به آنها ممتنع است، پس بنده همواره مى‏داند كه از جلال و عظمت‏خدا و از صفت و فعل او چيزى باقى مى‏ماند كه براى وى واضح و روشن نيست، و بنابراين شوقش هرگز آرام و سكون نپذيرد، و هيچ بنده‏اى نيست مگر اينكه برتر از درجه خود درجات بسيارى كه نهايتى ندارد مى‏بيند و البته مشتاق آنهاست، و چون اصل وصال و لذت حاصل باشد، چه بسا شوق به مراتبى فوق آن مرتبه پيدا شود، شوق لذت آورى كه دردى در آن پديدار نگردد، و چه بسا لطيفه‏هاى كشف و بهجت و درجات آن دو تا بى‏نهايت پياپى باشد، و اين درجات در آخرت به تدريج‏براى بنده حاصل مى‏شود و پيوسته بسوى آنها صعود و عروج مى‏كند، و همواره نعمت و لذت براى او بى‏انقطاع و بر دوام تا ابد افزون مى‏گردد، و لذتى كه از نعمتهاى نيكو هر دم پديد مى‏آيد او را از احساس درد آنچه برايش حاصل نشده و به آن شوق دارد باز مى‏دارد.پس اگر در آخرت كشف آنچه در دنيا حاصل نشده بود حاصل شود، حصول معارف و ابتهاجات و انوار و تجدد آنها در آخرت ممكن است هر چند اصل آنها در دنيا كسب نشده باشد، پس در آخرت دائما و مستمرا بر بنده نو مى‏شود و فرود مى‏آيد بدون آنكه به حدى نهايت پذيرد، و قول خداى تعالى:

«نورهم يسعى بين ايديهم و بايمانهم يقولون ربنا اتمم لنا نورنا» (تحريم، 8)

«نورشان از پيش روى و از سوى راست آنان مى‏شتابد و مى‏گويند: پروردگارا نور ما را براى ما كامل كن‏» ، .

ممكن است اشاره به اين معنى باشد، و مراد از آن كامل كردن نور است در چشمى كه در آخرت روشن مى‏شود روشن شدنى كه محتاج به ظهور است، و سپس به فزونى استكمال و اشراق، هر چند حصول نعمتهاى آخرت و انوار و ابتهاجات آن مختص نعمت‏هايى است كه از اصل آنها توشه بر گرفته شده باشد و براى بنده در صورتى كه در دنيا اصل آن انوار و ابتهاجات را كسب نكرده باشد حاصل نشود، پس ترقى بنده در آخرت در افزايش ابتهاج و اشراق در چيزى است كه اصل آن حاصل شده باشد، و بنابراين چه بسا به حد و نهايتى برسد و در آنها بايستد و افزون نشود، و قول خداى تعالى:

«نورهم يسعى...» تا آخر آيه احتمال اين معنى را نيز دارد، يعنى مراد از آن كامل كردن نورى است كه اصل آن از دنيا توشه برگرفته شده باشد.

(گفته‏اند) : و قول خداى تعالى:

«انظرونا نقتبس من نوركم قيل ارجعوا وراءكم فالتمسوا نورا»

(حديد، 13)

«ما را بنگريد تا از نور شما بگيريم، گويند: به عقب سر خويش (به دنيا) باز گرديد و نورى بجوئيد» ، دلالت‏بر نورى دارد كه ناچار اصل آنها در دنيا به عنوان توشه سفر آخرت برگرفته شده باشد، سپس در آخرت نور افشانى آن افزون مى‏شود، و اما اين كه نورى حصول يابد كه اصل آن در دنيا اكتساب نشده باشد ممكن نيست.

پوشيده نماند كه تعيين اصل و فرع براى انوار و ابتهاجات و مراتب آخرت نزد ما دشوار است، و ما راهى به علم قطعى نداريم كه كدام چيز براى كدام نور و بهجت اصل است، و گمان ما اين است كه: اصل هر نور و سعادت و بهجتى يقين قطعى اجمالى به اين است كه واجب - سبحانه - در غايت عظمت و جلال و قدرت و كمال است، و او تمام و كامل مطلق است، و هر چه غير او از ماهيات وجود دارد به شريفترين و نيرومندترين نحوه صدور كه بيش از همه دلالت‏بر عظمت داشته باشد از او صادر شده است، و جز واجب الوجود و صفات و افعال او هيچ موجود و هيچ چيزى نيست، و ذات اقدس او ذاتى است كه براى هيچ يك از اذهان عالى ممكن نيست - و نه براى هيچ مدركى هر چند متعالى باشد، خواه عقل يا نفس يا غير آن دو، اگر بتواند مدرك باشد - كه در ملاحظه تعقل ذاتى را ادراك كند كه بتواند فوق يا مثل او باشد، بلكه هر گاه اجمالا تصور هم بكند او - تعالى - فوق آن تصور است، و همچنين صفات كمال او و افعال او.و صفات كماليه او: از عظمت و جلال و قدرت و جمال و علم و حكمت و غير اينها نامتناهى است و براى آنها حد و نهايتى نيست، و علم او به مخلوقات خويش از لحاظ كثرت و قوت و كمال بى‏نهايت است، و عظمت و جلال او را مراتب نامتناهى است كه اشرف موجودات و قويترين آنها طاقت ادراك حتى مرتبه اول آن را ندارد.پس كسى كه اين را شناخت و به آن يقين پيدا كرد، و دانست كه اين جهان و هر چه در آن است در پيش عالم آخرت و آنچه در آن است قدر و نسبتى ندارد، و لطفها و كرامتهاى خدا مخصوص بندگانى است كه نسبت‏خود را به او مى‏شناسند، و يقين دارند كه هيچ شرافت و كمالى براى نفوس و عقول بالاتر از معرفت پروردگار و تقرب به او و وصول به حب و انس او نيست، همانا به اصل هر سعادت و نور و بهجتى رسيده است، بخصوص وقتى كه از نفس خود اخلاق نكوهيده را زدوده و به فضيلت‏هاى اخلاقى متصف شده باشد.

و از آنچه گفته شد روشن مى‏گردد كه: در ثبوت و تحقق شوق به خداى سبحان براى بندگان جاى شك و ترديد نيست، و عجب است از كسانى كه حقيقت‏شوق به خداى سبحان را به سبب انكار محبت او منكردند - چنانكه خواهد آمد - زيرا شوق تصور نمى‏شود مگر به محبوب، و ثبوت و تحقق آن را از حيث نظر و اعتبار دانستى.و در ثبوت آن از آيات و اخبار نيز شكى نيست: خداى سبحان مى‏فرمايد:

«فمن كان يرجو لقاء ربه...» تا آخر آيه (كهف، 111)

«پس هر كه به لقاء پروردگار خويش اميدوار است...» زيرا اميد و رجاء از شوق جدا و منفك نيست.و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در دعاى خود مى‏گويد: «اللهم انى اسالك الرضاء بعد القضاء، و برد العيش بعد الموت، و لذة النظر الى وجهك الكريم، و شوقا الى لقائك‏» «خدايا از تو خشنودى به قضاء، و خوشى زندگى بعد از مرگ، و لذت تماشاى وجه كريم تو، و شوق و آرزوى ديدار تو را مى‏خواهم‏» .

در يكى از كتابهاى آسمانى آمده است: «شوق و آرزوى نيكان به ديدار من دراز شد، و من به ديدار ايشان شايقتريم‏» .

و در اخبار داود عليه السلام است: «من دلهاى آرزومندان [خود] را از نور خويش آفريدم، و آنها را به نعمت جلال خود بپروردم‏» .و همچنين در آن اخبار است: «خداى تعالى به داود وحى فرمود: «اى داود! تا چند به ياد بهشتى و از من آرزوى شوق به من نمى‏كنى؟ گفت: پروردگارا! آرزومندان و مشتاقان تو كيانند؟ فرمود: مشتاقان من كسانى‏اند كه آنان را از هر تيرگى و كدورتى پاك و صافى ساخته‏ام، و به آنان هشدار داده‏ام كه بر حذر باشند، و از دل ايشان روزنه‏ها گشوده‏ام كه مرا بنگرند، و دلهاى آنان را به دست‏خود بر مى‏دارم و بر آسمان خويش مى‏نهم، سپس فرشتگانم را فرا مى‏خوانم، و چون گرد آمدند مرا سجده مى‏كنند، پس مى‏گويم: شما را جمع نكردم كه مرا سجده كنيد، خواستم كه دلهاى مشتاقان و آرزومندان خود را به شما بنمايم، و به آنها بر شما مباهات كنم، كه دلهاى ايشان در آسمان من براى فرشتگانم روشنى بخش است چنانكه خورشيد براى اهل زمين نور افشان است، اى داود! من دل مشتاقان خود را از رضوان خويش آفريده‏ام، و با نور وجه خود پرورده‏ام، پس آنان را همسخن خويش گرفته‏ام، و بدنهاى ايشان را نظرگاه خود در زمين قرار داده‏ام، و از دلهاى آنان راهى به سوى خويش بريده‏ام، و هر روز بر شوقشان افزوده مى‏شود» .

و نيز خداوند به او وحى فرستاد: «اى داود! اگر رو گردانان از من بدانند كه انتظار من براى آنها چگونه است، و رفق و مهربانى من با آنان و شوق من به ترك گناهانشان چقدر است، از شوق به من خواهند مرد، و از دوستى من بند از بندشان جدا خواهد شد» .

و در يكى از اخبار قدسى آمده است: «مرا بندگانند كه مرا دوست دارند و من آنان را دوست دارم، و ايشان آرزومند من اندو من آرزومند ايشانم، و مرا ياد كنند و من ايشان را ياد كنم، و نخستين چيزى كه به آنان عطا مى‏كنم اين است كه از نور خويش در دلهاى ايشان مى‏افكنم، از من خبر مى‏دهند همچنانكه من از آنان خبر مى‏دهم، و اگر آسمانها و زمين و آنچه در آنهاست در ترازوى ايشان باشد آن را براى آنان آماده مى‏سازم، و به ايشان رو مى‏آورم و حال آنكه هيچ كس نمى‏داند كه به او چه عطا خواهم كرد» .

و امام صادق عليه السلام فرمود: «مشتاق ديدار خدا نه خواهش طعام دارد و نه از نوشيدنى لذت مى‏برد، و نه خواب و ستراحت‏خوش آيند اوست، و نه به دوست و رفيق انس مى‏گيرد، و نه در خانه‏اى جاى مى‏گزيند، و نه در جاى معمور و آبادى ساكن مى‏شود، و نه جامه نرم مى‏پوشد، و نه در جايى قرار مى‏گيرد، شبا روز به عبادت خدا مشغول است، اميدوار است كه به آرزوى لقاء الهى واصل شود، به زبان شوق مناجات مى‏كند و آرزوى درونى خود را به الفاظ و عبارات در مى‏آورد، چنانكه خداى تعالى از موسى بن عمران در وعده‏گاه پروردگار خويش با اين گفتار خود خبر مى‏دهد: «و عجلت اليك رب لترضى: «من به شتاب آمدم، پروردگارا! تا خشنود شوى‏» ، و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از حال او خبر داده است كه: «در مدت چهل روز نه در رفتن و نه در آمدن از شوق لقاى پروردگار خويش نه چيزى خورد، نه آب آشاميد و نه خواب كرد و نه استراحت‏» .پس چون داخل ميدان شوق الهى شدى تكبير [فنا] بر خود بگو و طمع از مرادهاى دنيوى ببر، و با همه مالوفات وداع كن، و از هر چيز غير از آن كه بدو شوق دارى روى بگردان، و در ميان زندگى [ابدى و لذات روحانى جاودانى] و مرگ [از دنيا و لذات جسمانى] فرياد كن:

لبيك اللهم لبيك! (اجابت‏باد ترا، اينك در طاعت و خدمت تو ايستاده‏ام!) كه خدا پاداش تو را بزرگ گرداند.مثل مشتاق لقاى الهى مانند كسى است كه نزديك به غرق شدن باشد، كه قصد و مرادى جز رهايى از غرق و هلاكت ندارد، و هر چه غير از آن است از ياد ببرد» (1) .

و آنچه در دعاهاى معصومان از طلب شوق [لقاى الهى] رسيده بسيار است، و آيات و اخبارى كه در اثبات محبت و انس خواهد آمد شوق را نيز ثابت مى‏كند.

و اما درباره «كراهت و دشمنى و ضد آن دو - يعنى محبت‏» مى‏گوئيم:

دانستى كه كراهت و دشمنى عبارت است از نفرت و رميدگى طبع از آنچه دردناك و رنج آور است، و محبت كه ضد آنهاست عبارت است از ميل و كشش طبع به سازگار و لذت آور.

توضيح مطلب اين است كه: محبت متصور نيست مگر بعد از شناخت و ادراك، و بدين سان جماد به دوستى وصف نمى‏شود و آدمى آنچه را نشناسد و ادراك نكند دوست نمى‏دارد، پس محبت‏خصيصه موجود زنده صاحب ادراك است، آن هم بعد از حصول ادراك بالفعل.

مطلب ديگر آنكه آنچه ادراك مى‏شود يا موافق طبع مدرك و براى او لذت آور است، و يا ناسازگار و درد آور است، و يا تاثيرى در ايجاد لذت و درد ندارد.نوع اول مورد رغبت مدرك است و رغبت ناميده مى‏شود و ميل او به آن محبت‏خوانده مى‏شود و نوع دوم نزد او منفور است، و نفرتش كراهت و دشمنى ناميده مى‏شود، و نوع سوم به ميل و كراهت وصف نمى‏شود، و به عنوان محبوب يا مكروه موصوف نيست.و لذت چون عبارت است از ادراك سازگار لذت آور و نيل به آن، پس محبت كه ميل و رغبت‏به آن است‏خالى از لذتى خواه واقعى يا خيالى نيست، و بنابراين مى‏توان محبت را به ابتهاج و شادمانى نفس به ادراك سازگار و رسيدن به آن تعريف كرد.و دانستى كه آنچه ادراك مى‏شود اگر حب آن شرعا و عقلا نيكو و مستحسن باشد، كراهت و دشمنى آن از رذائل است و محبت آن از فضائل، و اگر دوستى آن نكوهيده و ناپسند باشد، بالعكس خواهد بود.

پى‏نوشت:

1- اين حديث را با «مصباح الشريعة‏» : باب 99 تصحيح كرديم.