فصل 33: شوق

برترين مراتب شوق، شوق به خداست - محبت‏به همه قوا تعلق دارد - اقسام محبت‏به حسب مبادى آن - در حقيقت محبوبى جز خدا نيست - شهود كامل آخرين درجه عشق است - سريان محبت در موجودات - رد منكران محبت‏خدا - معرفت‏خدا از همه لذات قويتر است - تحقيق در باره رؤيت‏خدا در آخرت و لذت لقاء او - راه رؤيت و لقاء - تفاوت مؤمنان در محبت‏خدا - واجب تعالى ظاهرترين موجودات است - نشانه‏هاى محبت‏خدا - معنى دوستى خدا مربنده‏اش را - حب و بغض براى خدا - وفاى در حب - انس - ثمره انس گاهى از حد گذشتن در دوستى است.

شرح و بيان نيت و غفلت گذشت.

و اما در بيان شوق مى‏گوئيم: دانستى كه شوق عبارت است از ميل و رغبت‏به چيزى در غياب آن، زيرا به حاصل و حاضر شوق نورزند، كه شوق طلب كردن براى رسيدن به چيزى است، و آنچه را كه موجود است نجويند، پس شوق تصور نمى‏شود مگر به چيزى كه از جهتى ادراك شود و از جهتى ادراك نشود، و آنچه اصلا ادراك نمى‏شود مورد اشتياق نيست، زيرا نمى‏توان تصور كرد كه كسى به شخصى اشتياق داشته باشد كه نه او را ديده و نه وصف او را شنيده.و آنچه كاملا ادراك شود شوق به آن هم وجود ندارد، زيرا كسى كه مشاهده محبوب و وصال او همواره از هر جهت‏برايش فراهم باشد متصور نيست كه شوقى داشته باشد، پس تعلق شوق مختص به چيزى است كه از جهتى ادراك شود و از جهتى ادراك نشود، و اين به يكى از دو وجه ممكن است:

يكى آنكه آن چيز تا اندازه‏اى روشن و هويدا باشد وليكن به وضوح كامل نباشد، و به جستن كمال آن نياز باشد.پس شوق به بقيه مطلوبى است كه هنوز حاصل نشده است.مثال: كسى كه معشوقش از او غايب است، و خيال او در دلش باقى است، مشتاق است كه خيالش با ديدن معشوق به كمال رسد، و كسى كه معشوق خود را در تاريكى ببيند، بطورى كه حقيقت چهره‏اش آشكار و نمايان نباشد، مشتاق است كه ديدار معشوق با پرتو افشانى بر عاشق كامل گردد.پس اگر ديدار او به تمام و كمال حاصل شد شوق منتفى مى‏شود، همان گونه كه اگر ياد و خيال و معرفت او از دلش محو و زايل شود كه او را فراموش كند ديگر وجودش را تعقل نمى‏كند.

دوم آنكه بعضى از كمالات محبوب را ادراك كند، و به آن واصل شود، و اجمالا بداند كه او را كمالات ديگر هست كه ادراك نكرده و بدان نرسيده، پس او را شوقى است‏به ادراك آن كمالات.مثال: آن كه محبوبى دارد كه روى او ديده و ليكن موى و ديگر اندامهاى او نديده آرزومند ديدار آن است.