فصل 32: نيت اختيارى نيست

نيت تحت اختيار در نمى‏آيد، زيرا چنانكه دانستى نيت‏برانگيخته شدن نفس و توجه و ميل آن است‏به آنچه براى آن سازگار است و غرض زودرس يا ديررس نفس در آن است، و اين ميل و كشش اگر براى نفس حاصل نباشد اختراع و اكتساب آن به مجرد آنكه به خاطر خطور كند و بر زبان جارى شود ممكن نيست، بلكه اين مانند سخن شخص سير است: نيت كردم كه گرسنه باشم و به غذا اشتها و ميل داشته باشم، يا آن كه دل از محبت كسى خالى دارد گويد: نيت كردم كه فلانى را دوست دارم.پس راهى براى اكتساب كشش و گرايش دل به چيزى و ميل و توجه به آن چيز نيست مگر به تحصيل اسباب آن، و بر اين كار گاهى توانائى دارد و گاهى توانائى ندارد.و نفس به فعل برانگيخته مى‏شود از جهت اجابت غرضى كه انگيزه آن است و موافق و سازگار با نفس است.و مادام كه انسان معتقد نشود كه غرض او به فعلى بسته است قصد و اراده‏اش متوجه آن نمى‏شود، و اين اعتقاد نمى‏تواند دائم باشد، و چون معتقد شد دل هنگامى توجه پيدا مى‏كند كه از آن به غرضى قويتر مشغول نشده باشد، و اين در همه وقت ممكن نيست.و انگيزه‏ها را اسباب بسيار است، كه به واسطه اشخاص و احوال و اعمال جمع و پراكنده مى‏شوند، مثلا چون شهوت نكاح غلبه كرد و به غرض درستى براى فرزند معتقد نشد ممكن نيست كه بر نيت فرزند ازدواج كند، بلكه جز به نيت‏بر آوردن شهوت ممكن نيست، زيرا نيت اجابت انگيزه است، و انگيزه‏اى جز شهوت در كار نيست، پس چگونه نيت فرزند دارد.و از اينرو سالكان پيشين از طاعاتى كه نيت در آنها حاضر نبود امتناع مى‏ورزيدند و مى‏گفتند: نيت نمى‏يابم، و اين براى آن بود كه مى‏دانستند نيت روح و قوام اعمال است، و عمل بدون نيت راستين رياء و تكلف و سبب دورى و دشمنى است نه سبب نزديكى و دوستى.

روايت است كه: «يكى از مواليان حضرت صادق عليه السلام نزد او آمد و سلام كرد و نشست، و چون اما برخاست‏برود آن مرد نيز همراه او رفت، و وقتى امام به در خانه خود رسيد داخل خانه شد و آن مرد را واگذاشت، اسماعيل پسر امام عرض كرد: پدر! چرا به او تعارف نكردى كه داخل شود؟ فرمود: در وضعى نبودم كه او را به خانه داخل كنم.اسماعيل گفت: او كه داخل نمى‏شد، حضرت فرمود:

پسرم: دوست ندارم كه خدا مرا از اهل تعارف (به تكلف كسى را به چيزى خواندن) بنويسد» .

تيمم: راه خالص كردن نيت

راه خالص گردانيدن نيت در طاعات تقويت ايمان به شرع است، و تقويت ايمان به ياد آورى بزرگى ثواب طاعات با خلوص نيت است، و چون ايمان قوى شد چه بسا از نفس رغبتى به فعل طاعت‏با خلوص نيت‏برانگيخته شود.مثلا كسى كه به نيت فرزند نكاح نمى‏كند، بلكه نيتش صرفا برآوردن شهوت است، بايد ايمان خود را به بزرگى ثواب كوشش در افزودن امت‏حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم تقويت كند، و از نفس خود همه رماننده‏هاى از فرزند، مانند سنگينى بار هزينه و مدت دراز رنج و تعب و غيره را دفع كند، و چون چنين كرد از نفس او رغبتى به تحصيل فرزند براى ثواب برانگيخته مى‏شود. و از آنهاست:

كراهت

و آن عبارت است از نفرت و رميدگى طبع از چيزى كه خالى از درد و رنجى نباشد، و چون كراهت قوت گيرد دشمنى ناميده شود. و ضد آن دوستى است، و آن عبارت است از ميل و گرايش طبع به چيزى كه لذت آور است، و اگر اين ميل قوت گيرد عشق ناميده شود.

بدان كه بى‏رغبتى و غفلت و كراهت و دورى (بعد) امورى است متناسب با يكديگر كه بعضى بر بعضى مترتب مى‏شود و همچنين اضداد آنها - يعنى شوق و نيت و حب و انس - كه متناسب و مترتب بر يكديگرند.در اينجا ما اجمالا به معانى آنها و فرق بين آنها اشاره مى‏كنيم، سپس يكايك را به ترتيب ذكر خواهيم كرد.

پس مى‏گوئيم: دانستى كه غفلت و نيت ضدند، و آن دو عبارتند از برانگيخته نشدن نفس و برانگيخته شدن آن به چيزى كه غرض موافق و سازگار آن زود يا دير در آن است، و اما بى‏رغبتى و شوق نيز ضدند و دو مبدا براى غفلت و نيت‏اند.

بيان مطلب اين است كه: معنى عدم رغبت روشن و ظاهر است، و شوق عبارت است از رغبت‏به چيزى كه به آن نرسيده و به نحوى از او غايب و ناپديد باشد، پس شوق خالى از درد جدائى و مفارقت نيست، و اگر جدائى برطرف شد و وصال حاصل آمد شوق از ميان مى‏رود.اما فرق شوق با نيت آشكار است، زيرا مفهوم شوق مجرد رغبت‏به چيزى است‏بدون اعتبار برانگيخته شدن نفس به طلب آن، و نيت‏برانگيخته شدن مذكور است، پس شوق مبدا نيت است و نيت مترتب بر آن است، و به همين بيان فرق بين ضد آن دو - بى‏رغبتى و غفلت - نيز آشكار است.

و اما كراهت و حب: دانستى كه آن دو عبارتند از نفرت طبع از آنچه دردناك است، و ميل به آنچه لذت آور است، خواه نفس به طلب آن برانگيخته شده باشد يا نه، و بدين صفت‏حب از نيت متمايز است، زيرا نيت عبارت است از برانگيخته شدن نفس، و اين غير از مجرد ميل است، بلكه ميل منشا برانگيخته شدن است، و خواه وصول به لذت آور حاصل شده باشد يا نه، و بدين صفت‏با شوق فرق دارد، كه در مفهوم شوق عدم وصول اعتبار مى‏شود، پس شوق و نيت و اراده از حب جدا و منفك نمى‏شوند، و حب البته همراه و قرين آن دو مى‏باشد، و چون وصول به مطلوب حاصل شد شوق و اراده از ميان مى‏رود و حب بدون آن دو باقى مى‏ماند.و از آنچه گفته شد فرق بين كراهت و بى‏رغبتى و غفلت معلوم مى‏شود.

و اما انس: عبارت است از شاد شدن نفس به آنچه از مطلوب و محبوب خود بعد از وصول و برقرارى و استوارى آن ملاحظه مى‏كند، و دورى عبارت است از ملاحظه عدم وصول به محبوب يا وصول به آنچه مايه شادمانى و سرور نيست، زيرا رغبتى به آن ندارد يا از آن مى‏رمد، پس حب منشا انس است، و انس مترتب بر آن است، و آن نهايت محبت است، پس انس خالى از محبت نيست، و محبت گاهى بدون آن است.

اما مطلوب و محبوب گاهى مطلوب قوه عاقله است، مانند علم به حقايق اشياء و گاهى مطلوب قوه غضبيه است، مانند استيلاء و غلبه، و گاهى مطلوب قوه شهويه است، مانند مال و همسر، و در هر حال امور مذكور - يعنى بى‏رغبتى و غفلت و كراهت و دورى - و اضداد آنها - يعنى شوق و اراده و حب و انس - متعلق به آن قوه است و از رذائل يا فضائل آن بشمار مى‏رود.و اما محبوب اگر محبت و طلب آن شرعا و عقلا نيكو و مستحسن باشد، شوق و اراده و حب و انسى كه به آن تعلق مى‏گيرد از فضائل و اضداد آنها از رذائل شمرده مى‏شود، و اگر از چيزهائى است كه محبت و طلب آن شرعا و عقلا بد و مذموم است‏بر عكس خواهد بود.