فصل 27: نگاهبانى و مواظبت عقل از نفس

بدان كه عقل به منزله تاجر راه آخرت است، و سرمايه او عمر است، و نفس در اين تجارت ياور و مددكار اوست، پس نفس بجاى شريك يا كارمند اوست كه به سرمايه او تجارت مى‏كند، و سود اين بازرگانى تحصيل اخلاق فاضله و اعمال صالحه است كه وسيله رسيدن به نعمتهاى ابدى و سعادت سرمدى است، و زيان او گناهان و بديهاست كه به عذاب جاويد در طبقات جهنم منجر مى‏شود.

مثالى ديگر بياوريم: سرمايه بنده در دين خويش واجبات است، و سود و بهره آن نوافق و فضائل است و زيان وى معاصى است، و موسم اين تجارت مدت زندگانى است، و همان گونه كه بازرگان با شريك خود در آغاز عهد و پيمان مى‏بندد، و در مرحله دوم مراقب او مى‏گردد، و در مرحله سوم از او حسابرسى مى‏كند، و اگر در تجارت كوتاهى كند به اينكه خطا و خيانتى مرتكب شود يا سرمايه را تلف كند يا دچار زيان شود او را مورد سرزنش و عتاب و عقاب قرار مى‏دهد و از او تاوان مى‏گيرد، همين طور عقل در مشاركت‏با نفس بايد اين اعمال را بجا آورد، و مجموع اين كارها را «محاسبه و مراقبه‏» نامند، كه نام بعضى از آن اعمال را بر كل آن نهاده‏اند، و گاهى آن را «مرابطه‏» (مواظبت و نگاهبانى) نيز گويند، كه مركب از چهار عمل است:

اول - مشارطه (شرط كردن) : و آن عبارت است از اينكه در هر شبانه روزى يك بار با نفس شرط كند كه مرتكب گناهان نگردد، و چيزى كه موجب خشم و ناخشنودى خداوند است از او صادر نشود، و در طاعات واجب كوتاهى نكند، و هر كار خير و مستحبى كه براى او ميسر شود ترك نكند.و بهتر است كه اين عمل بعد از فراغ از نماز بامداد و تعقيبات آن باشد، بدين شيوه كه نفس خود را مخاطب قرار دهد و بگويد: اى نفس! بضاعتى جز اين چند روز عمر ندارم، و اگر اين از دست من برود سرمايه‏ام بر باد رفته و از اين تجارت و سودجويى نااميدى پديد آيد، و امروز روز تازه‏اى است كه خدا مرا در آن با لطف عظيم خود مهلت داده، و اگر امروز مرده بودم آرزو مى‏كردم كه كاش يك روز ديگر خدا مرا به دنيا برگرداند تا عمل شايسته‏اى بجا آورم، پس اى نفس! چنين پندار كه مرده بودى و سپس برگردانده شدى، زنهار اين روز را ضايع نكنى، كه هر نفسى از انفاس عمر گوهرى گرانمايه است كه عوض ندارد، و مى‏توان با آن گنجى خريد كه نعمت و راحت آن تا ابد بماند.

و نيز اين خبر را به ياد آورد كه: «براى هر بنده‏اى به ازاء هر شبانه روزى از عمر كه بيست و چهار ساعت است‏بيست و چهار خزانه در عقب يكديگر خلق شده است، و چون آدمى بميرد خزانه‏ها بر او گشوده خواهد شد، هر يك را مى‏نگرد و داخل آن مى‏شود، پس چون به خزانه‏اى رسد كه به ازاء ساعتى است كه در آن خدا را اطاعت كرده آن را پر نور بيند از حسناتى كه در آن ساعت كرده، و از آن چندان شادى و نشاطى به دل وى رسد كه اگر آن شادى بر همه اهل دوزخ قسمت كنند از احساس درد آتش دوزخ بى‏خبر شوند.و چون به خزانه‏اى رسد كه به ازاء ساعتى است كه در آن خدا را نافرمانى كرده، آن را سياه و تاريك بيند و بوى گند آن پراكنده شود و سياهى آن همه جا را فرا گيرد، و چندان هول و ترس به وى رسد كه اگر آن را بر اهل بهشت تقسيم كنند نعمتهاى بهشت‏برايشان ناگوار گردد.و چون خزانه‏اى ديگر باز كنند كه به ازاء ساعتى است كه از طاعت و معصيت‏خالى باشد و مشغول امر مباحى بوده يا عمر خود به غفلت گذرانده، نه شادى بيند و نه اندوه، و همه ساعات عمر وى همچنين بر وى عرضه كنند.و در اين هنگام به سبب اهمال و تقصيرى كه كرده و عمر ضايع ساخته چندان حسرت و غبن به وى دست دهد كه وصف آن ممكن نيست‏» .

و بعد از اين تذكر نفس خويش را مخاطب سازد و بگويد: اى نفس! بكوش تا خزانه‏هاى ساعات امروز را آباد سازى، و آن را از گنجهاى بى‏پايانى كه مالك آنها توانى شد خالى نگذارى، و به كسالت و بطالت‏به سر نبرى تا از درجات عالى كه ديگران به آنها مى‏رسند باز مانى، و در قيامت گرفتار حسرت و غبن گردى اگر چه داخل بهشت‏شوى، زيرا درد غبن و حسرت و درجه پائين با وجود درجات عالى نامتناهى كه ابناء نوع تو به آن دست مى‏يابند طاقت فرساست.

سپس در خصوص هفت عضو خود كه چشم و گوش و زبان و فرج و شكم و دست و پاست‏به نفس خود وصيت و سفارش كند و آنها را به او بسپارد، زيرا آنها رعايا و خدمتكاران نفسند در تجارت، و بدون آنها تجارت نفس صورت نمى‏پذيرد.

آنگاه نفس را سفارش كند به نگاهداشت اين اعضاء از گناهانى كه از آنها صادر مى‏شود و بكار بردن آنها در آنچه براى آن خلق شده‏اند.سپس به نفس خود سفارش نمايد اشتغال به وظايف و طاعاتى كه هر شبانه روزى بايد بجا آورد و به مستحبات و خيراتى كه بر آنها توانائى دارد.اينهاست‏شروطى كه هر روز با نفس بايد كرد، و ليكن نفس هنگامى كه به تكرار مشارطه و مراقبه عملى عادت كرد و به آن شرط وفا نمود ديگر احتياجى به مشارطه در آن عمل نيست، و بايد در ديگر اعمال شرط نمود، و هر كه شغلى از مشاغل دنيا در دست او باشد: از رياست و حكم، يا تجارت يا تدريس يا امثال اينها، كه هر روز مهم تازه و كار جديدى براى او پديد مى‏آيد، و خدا را بر او حقى است، بايد با نفس شرط كند كه بر راه راست رود و در مورد آنها مطيع حق باشد، و سزاوار است كه نفس را به ملاحظه و تدبر در عاقبت هر كارى كه در آن شبانه روز مى‏خواهد بكند سفارش نمايد.و اين عمده سفارشها و بالاترين آنهاست.

روايت است كه: «مردى نزد پيغمبر اكرم (ص) آمد و گفت: يا رسول الله!

مرا وصيتى كن، فرمود: اگر تو را سفارشى كنم بجا خواهى آورد؟ و اين را سه بار فرمود و هر دفعه آن شخص عرض كرد: بلى يا رسول الله! آنگاه رسول خدا (ص) فرمود: هر گاه اراده كارى مى‏كنى در آن تامل و تدبر كن اگر نيك و مايه هدايت‏باشد بكن و اگر بد و مايه گمراهى است دست‏بدار» .

از اين خبر پيداست كه: تامل در عاقبت هر امرى بزرگتر چيزى است كه نجات و رستگارى از آن حاصل مى‏شود، پس بايد عهد و پيمانى استوار و مؤكد از نفس بگيرد و او را از اهمال بر حذر دارد و همچون بنده سركش و گريزپا پندش دهد، كه نفس طبعا نسبت‏به طاعات و بندگى سركش و نافرمان است، و ليكن وعظ و تاديب در او مؤثر است (و ذكر فان الذكرى تنفع المؤمنين) .اين است مشارطه و آن نخستين مقام مرابطه است.

دوم - مراقبت: و آن اين است كه در هر كارى كه مى‏خواهد بكند مراقب نفس خود باشد، و آن را با چشم پاسبان و نگهبان بنگرد، كه اگر آن را به خود واگذارد سركشى و فساد مى‏كند، سپس در هر حركت و سكونى خدا را در نظر آورد به اينكه بداند كه خداى تعالى از درونها آگاه است و پنهانيها را مى‏داند، و بر اعمال بندگان مراقب است، بر آنچه هر كسى مى‏كند حضور دارد، و نهانخانه دلها بر او مكشوف است، چنانكه ظاهر رخساره براى خلق مكشوف است، بلكه از اين هم آشكارتر است، خداى سبحان مى‏فرمايد:

«ان الله كان عليكم رقيبا» (نساء، 1)

«خدا ديده‏بان و مراقب شماست‏» .

و مى‏فرمايد:

«ا لم يعلم بان الله يرى‏» (علق، 14)

«مگر نمى‏داند كه خدا مى‏بيند» .

و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «الاحسان ان تعبد الله كانك تراه فان لم - تكن تراه فانه يراك‏» «نيكى آن است كه خدا را چنان پرستش كنى كه گويى او را مى‏بينى و اگر نتوانى او را ببينى بارى او تو را مى‏بيند» .

و در حديث قدسى وارد است: «همانا كسانى در بهشت عدن ساكن مى‏شوند كه چون قصد گناهى كردند عظمت مرا ياد آورند و متوجه من باشند و از گناه باز ايستند، و كسانى كه پشتهاى ايشان از خوف من خم شده باشد، به عزت و جلالم سوگند! چون خواهم كه اهل زمين را عذاب كنم وقتى به كسانى كه از خوف من گرسنگى و تشنگى را تحمل مى‏كنند مى‏نگرم عذاب را از آنان مى‏گردانم‏» . حكايت كرده‏اند كه «چون زليخا يوسف را به خلوت دعوت كرد، برخاست و روى بت‏خويش بپوشانيد، يوسف گفت: تو را چه رسيده است؟ آيا از حضور جمادى (سنگى) شرم مى‏دارى و من از حضور پادشاه جبار [زمين و آسمان] شرم ندارم؟ !» اين معرفت - يعنى معرفت‏به آگاهى خدا بر بندگان و اعمال و درون ايشان و ديده‏بان بودن او بر آنان - وقتى به يقين پيوست - يعنى از شك خالى شد - و سپس بر دل غلبه كرد قلب را تسخير مى‏كند تا جانب مراقب و ديده‏ور را مراعات نمايد و قصد و انديشه را متوجه او سازد.و كسانى كه به اين معرفت‏يقين حاصل كرده‏اند مراقبتشان دو درجه دارد:

يكى مراقبت مقربان، و آن مراقبت‏بزرگداشت و تجليل است، كه پيوسته مستغرق جلال و عظمت او باشد، و از هيبت او شكسته گردد، و هيچ التفاتى به غير نكند، اين همان است كه فقط يك همت و انديشه دارد و خدا او را از ديگر هم و غمها كفايت كرده است.

و دوم مراقبت پارسايان اصحاب يمين (سمت راستيها) است، اينها كسانى‏اند كه به يقين دانند كه خدا بر ظاهر و باطن ايشان مطلع است، و ليكن در جلال و عظمت او مدهوش و مستغرق نشده‏اند، بلكه دلهاى آنان بر حد اعتدال و ميانه‏روى باقى مانده و بيشتر به احوال و اعمال و مراقبت در آنها التفات دارند، شرم از خدا بر آنان غلبه دارد و از اينرو به كارى اقدام و شتاب نمى‏كنند مگر بعد از تانى و درنگ، و از هر چه در قيامت مايه رسوايى است امتناع مى‏ورزند، كه ايشان خدا را بر خود مطلع مى‏دانند و نيازى به انتظار قيامت ندارند.پس سزاوار است كه بنده لحظه‏اى از مراقبت نفس خويش و تنگ گرفتن بر آن در حركات و سكنات و خواطر و افعال غافل نشود.

و حالات وى از سه بيرون نيست: زيرا يا در طاعت است، يا در معصيت، يا در مباح.

اما مراقبتش در طاعت: به وسيله قصد قربت، و اخلاص، و حضور دل، و طلب كمال، و پاسدارى آن از آفات، و مراعات ادب است. و مراقبتش در معصيت: به وسيله توبه، و پشيمانى، و باز ايستادن از گناه، و شرم، و پوشاندن گناه با كفاره است.

و مراقبتش در مباح: به وسيله مراعات ادب است، به اينكه هنگام خوردن نام خدا را ذكر كند و دستها بشويد و ديگر آدابى كه در شرع براى خوردن مقرر شده است، و رو به قبله بنشيند، و پيش از خواب وضو سازد و بر دست راست رو به قبله بخوابد، و هنگام گرفتارى به بلا و مصيبت‏شكيبائى كند، و در وقت نعمت‏شكر گويد، و حضور و مشاهده منعم را به ياد آورد، و نفس را از خشم و بدخوئى هنگام حدوث امرى كه نفس مايل به خشم و تنگدلى و بيقرارى و گفتن سخنان زشت است‏باز دارد، كه هر يك از افعال و اقوال او حدودى دارد كه ناچار بايد بادوام مراقبت مراعات نمايد و هر كه از حدود خدا تجاوز كند به خويشتن ستم كرده است.

و سزاوار است كه هنگام اشتغال به مباحات از عمل برتر (مانند ذكر و فكر و خالص كردن نيت) خالى نباشد، كه در خوراكى كه مى‏خورد چندان عجايب صنع خدا هست كه اگر در فوائد و حكمتهاى آن و شگفتيهاى قدرت خدا تفكر و تدبر كند اين برتر است از بسيارى از اعمال اعضاء و جوارح.مردم هنگام غذا خوردن چند گروهند:

گروهى در آن با ديده بصيرت و پند گرفتن مى‏نگرند، و در عجائب صنع او و چگونگى ارتباط وجود حيوانات با آن و كيفيت اسباب چينى خداوند براى آنها و آفرينش شهوتى كه باعث آن است و خلقت آلات مسخر اين شهوت و امثال اينها نظر مى‏كنند، و اينها خردمندانند.

و گروهى در طعام به چشم خشم و كراهت مى‏نگرند، و از جنبه ضرورت و حاجت‏خويش به آن نظر مى‏كنند، و آرزو دارند كه كاش به آن محتاج نبودند، و مقهور و مسخر شهوت آن نمى‏شدند، و اينان زاهدانند.

و گروهى آفريننده آن را در آن مى‏بينند و صنع صانع را مشاهده مى‏كنند، و به فهم صفات خالق ترقى مى‏كنند، از اين حيث كه هر معلولى اثرى است از علت، و تراوشى است از تراوشهاى ذات و صفات او، پس مشاهده طعام ياد آور علت است، بلكه تفكر و تامل تو را به آنجا رهنمون مى‏شود كه هر ذره‏اى كه از ذرات عالم ببينى بر پروردگار و آفريدگار دلالت دارد و حضور و ظهور او در نزد تو و توجه و نزديكى او به تو شديدتر و قويتر است از دلالت مشاهده تو بدن زيد و صورت وى و حركات و سكنات وى را بر وجود و حضور وى در نزد تو، و راز اين مطلب روشن و آشكار است.و اينان كه صانع را در هر مصنوعى و خالق را در هر مخلوقى مشاهده مى‏كنند عارفان دوستدارند، زيرا دوستدار (محب) وقتى صنعت و آثار محبوب و آنچه را كه منسوب به اوست مى‏بيند دلش مشغول محبوب مى‏شود، و هر چه از موجودات كه بنده از نظر بگذراند همانا صنع خداى تعالى است، پس نظرى كه از آن به صانع پى ببرد ميدان و جولانگاهى است كه درهاى ملكوت را براى او مى‏گشايد.

و گروهى كه در طعام به چشم آز و شهوت مى‏نگرند، و انديشه‏شان همه اين است كه موافق ميل و شهوتشان و لذيذتر و خوشتر به ذائقه‏شان باشد، و از اينرو اگر موافق ميل و شهوتشان نباشد به بدگوئى از آن مى‏پردازند، و اين حال بيشتر اهل دنياست.

سوم - يعنى سومين مقام مرابطه و اعمال آن - محاسبه بعد از عمل است.بنده همچنانكه در اول هر روز وقتى را معين مى‏سازد تا با نفس بر سبيل سفارش به حق شرط و عهد كند بايد در آخر هر روز وقتى را براى محاسبه نفس درباره وصيتهاى اول روز معين كند، و حساب همه حركات و سكنات را از آن باز خواهد، همچنانكه تاجران در آخر هر سالى با شركاى خود چنين مى‏كنند.و اين امرى است كه بر هر كه سالك راه آخرت و معتقد به حساب روز قيامت‏باشد لازم است، و در اخبار وارد شده است كه: عاقل بايد در شبانه روز چهار وقت داشته باشد: وقتى كه با پروردگار خود خلوت و مناجات كند، و وقتى كه در آن به حساب نفس خود برسد، و وقتى كه در صنع خدا تفكر كند، و وقتى كه مشغول خوردن و آشاميدن باشد.

و از اينرو بيمناكان صدر اول و گذشتگان صالح ما در محاسبه نفس نهايت‏سعى و اهتمام داشته‏اند به نحوى كه اين را از طاعات واجبه خود شمرده‏اند، و در محاسبه نفس خويش از پادشاه ستمگر شديدتر و از شريك بخيل سختگيرتر بوده‏اند، و چنين مى‏دانستند كه بنده از اهل تقوى و ورع نخواهد بود تا محاسبه نفس خود را از محاسبه شريك خود دقيقتر انجام دهد.و كسى كه محاسبه نفس نكند يا كم عقلى احمق است‏يا به روز حساب اعتقاد ندارد، زيرا عاقلى كه معتقد به اهوال و شدايد روز قيامت و خجلت و شرمسارى و رسوائى آن است وقتى دانست كه محاسبه نفس در دنيا آن را ساقط يا سبكتر مى‏كند چگونه براى او جايز است كه آن را ترك نمايد؟

اما كيفيت محاسبه نفس اين است كه: ابتدا از نفس خود محاسبه واجبات را كه به منزله سرمايه اوست‏بجويد، پس اگر همه آنها را درست ادا كرده شكر خدا را بجا آورد و نفس را بر مثل آن ترغيب نمايد، و اگر چيزى از آنها را ترك كرده از او قضاى آن را مطالبه كند، و اگر آنها را ناقص بجا آورده او را مجبور كند كه نوافل را نيز بجا آورد، و اگر مرتكب گناهى شده در مقام نكوهش و عتاب آن برآيد و آن را به عذاب افكند و زجر كند، و تلافى و تدارك آنچه را كه كوتاهى كرده مطالبه نمايد، همچنانكه تاجر با شريك خود چنين مى‏كند.و همانطور كه در حساب دنيا براى حبه و قيراط و چيزهاى اندك دقت و تفتيش مى‏كند و افزايش و كاهش را مورد توجه قرار مى‏دهد كه مغبون نگردد همچنين بايد از افعال نفس تفتيش كند و بر آن تنگ بگيرد و از حيله و مكر آن احتياط نمايد زيرا مكر و خدعه نفس بسيار است، پس بايد جواب درست از همه گفتار روز خود مطالبه كند، و پيش از آنكه در صحراى قيامت ديگرى به حساب او برسد خود به حساب خويش برسد، سپس از جميع كردار و حالات خود، از نگاه كردن و ايستادن و نشستن و خوابيدن و خوردن و آشاميدن حتى از سكوت و سكون خود كه چرا ساكت و ساكن شد، سؤال كند و از خواطر و افكار و صفات نفسانى و اخلاق درونى خويش بپرسد.پس اگر از عهده جواب اين همه بر آمد به طورى كه در جميع آن حق را ادا كرده و چيزى از واجبات را ترك نكرده و مرتكب گناهى نشده باشد: از حساب آن روز آسوده و فارغ است و چيزى باقى ندارد، و اگر در بعضى كوتاهى كرده، آنچه را ادا كرده حساب كند و باقى را در دل خود ثبت نمايد همچنانكه تاجر باقى را بر شريك خود در دل و در دفتر حساب ثبت مى‏كند.آنگاه نفس وامدارى است كه بايد از او مطالبه ديون كرد، بعضى را به گرفتن غرامت و ضمانت و برخى را به بر گرداندن عين آن و بعضى را به عقوبت كردن، و اين همه ممكن نيست مگر بعد از حسابرسى و تشخيص اينكه چه حق واجبى بر عهده اوست كه ادا نكرده، و بعد از تحقق اين بايد به مطالبه و تمام گرفتن آن حق پردازد.

چهارم - و آن آخرين مقامات و اعمال مرابطه است - معاتبه نفس يعنى عتاب و سرزنش و عذاب و عقاب كردن آن است، و كوشش در وادار ساختن آن به طاعات دشوار و رياضتهاى سخت است.پس وقتى به محاسبه نفس پرداخت و آن را در اعمال خيانتكار و مرتكب معاصى و مقصر در حقوق خداوند يافت و در فضائل سست و مانده و بيكاره ديد سزاوار نيست كه سهل انگارى كند و آن را مهمل گذارد، زيرا اين باعث نزديكى و آميزش آن به گناهان مى‏شود، و چنان با معاصى انس خواهد گرفت كه باز گرفتنش از آنها سخت دشوار خواهد بود.

پس عاقل بايد ابتدا در مقام عتاب نفس برآيد و بگويد: اف بر تو اى نفس!

مرا هلاك ساختى و بزودى در جهنم با شياطين و اشرار معذب خواهى بود، اى نفس اماره خبيث! آيا شرم نمى‏كنى و از عيب خود باز نمى‏ايستى؟ ! چقدر جاهل و احمقى! آيا نمى‏دانى كه پيش روى تو بهشت و دوزخ آماده است و بزودى در يكى از اين دو منزل خواهى بود؟ تو را با خنده و شادى و با لهو و عصيان چكار؟ نمى‏دانى كه ناگاه مرگ بى‏خبر مى‏رسد، و از هر چيز به تو نزديكتر است؟ تو را چه افتاده است كه آماده آن نمى‏شوى؟ آيا از جبار آسمانها و زمين نمى‏ترسى، و از او شرم ندارى؟ در حضور او معصيت مى‏كنى و مى‏دانى كه مطلع و آگاه است؟ ! واى بر تو اى نفس! جراتى كه بر معصيت‏خدا دارى اگر براى اين است كه معتقدى او تو را نمى‏بيند كافرى، و اگر مى‏دانى كه او مطلع است چقدر بى‏شرم و منافقى و ادعاى باطل دارى! كه با زبان خود مدعى ايمانى و حال آنكه آثار نفاق بر تو آشكار است! از خواب خود بيدار شو و احتياط از دست مده! اگر يهوديى تو را خبر دهد كه آن غذاى لذيذ به تو زيان مى‏رساند آن را ترك مى‏كنى! و اگر كودكى تو را خبر دهد كه عقرب در جامه تست آن را از خود دور مى‏كنى! پس سخن خدا و گفتار پيامبران صاحب معجزات و قول اولياء و حكماء و علماء تاثيرش در نزد تو از قول يهودى يا طفلى كمتر است؟ ! ...و امثال اين مواعظ و توبيخها و سرزنشها را با نفس خود تكرار كند، و سپس در مقام زجر و تنبيه برآيد و آن را به عبادات سخت و دشوار و تصدق آنچه دوست دارد و به تلافى تقصيرات وادار نمايد، چنانكه اگر لقمه مشتبه به حرام خورده بايد شكم را گرسنگى دهد، و اگر به غير محرم نظر افكنده چشم را به منع نظر تنبيه كند، و اگر زبان به غيبت مسلمانى گشوده آن را مدتى دراز به سكوت و ذكر كيفر دهد، و همچنين هر عضوى از اعضاء خود را وقتى گناهى از آن سرزده به منع خواهشهايش عقوبت كند، و اگر در نمازى سهل انگارى كرده نماز بسيار با شرايط و آداب بجا آورد، و اگر فقيرى را سبك و خوار شمرده برگزيده مال خود را به او بدهد، و همچنين در ديگر گناهان و تقصيرات.

و راه علاج در ملزم و متعهد كردن نفس - بعد از آنكه در عمل كوتاهى كرد - بر اين عقوبتها و وادار نمودن آن بر اين طاعات دشوار و رياضتها، به دو چيز است:

اول - ياد آورى اخبارى است كه در فضيلت رياضت نفس و مخالفت‏با آن و كوشش در طاعت و عبادت و خيرات رسيده است.

امام صادق عليه السلام فرمود: «خوشا حال بنده‏اى كه براى خدا با نفس و هوى و هوس خود جهاد كند! و هر كه لشكر هواى خود را بشكند به رضاى خداوند دست‏يافته، و هر كه عقل او بر نفس اماره‏اش غالب شود به اينكه به درگاه الهى زارى و فروتنى نمايد و در خدمت و طاعت‏خداى تعالى بكوشد پس به تحقيق به درجات عالى و فوز عظيم نائل گشته است، و هيچ پرده‏اى تيره‏تر و وحشت انگيزتر از نفس و هوى ميان بنده و خداى تعالى نيست، و هيچ سلاح و حربه‏اى براى قتل و قطع هواى نفس مثل عجز و نياز آوردن به پيشگاه خدا، و خشوع و گرسنگى و تشنگى روز و بيدارى شب نيست، پس اگر كسى چنين كند و بميرد شهيد از دنيا رفته، و اگر زنده بماند و بر اين راه راست‏باشد عاقبتش به «رضوان اكبر» (بالاترين مرتبه بهشت) مى‏رسد، خداى عز و جل مى‏فرمايد:

«و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان الله لمع المحسنين‏»

(عنكبوت، 69)

«و كسانى كه در راه ما مى‏كوشند هر آينه راههاى خويش بديشان مى‏نمائيم و خدا با نيكوكاران است‏» .

و چون كسى را ببينى كه جد و جهد او بيشتر از تو باشد نفس خود را توبيخ و سرزنش كن كه چرا با وجود امكان رسيدن به مراتب عالى در اين مرتبه پست‏باشى، و زمام امر و عنان نهى را محكم دار، و نفس را بران مانند راندن اسب نجيبى كه گامى جز در راه صحيح بر نمى‏دارد، و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چنان نماز مى‏گزارد كه پاهايش ورم كرد، و مى‏فرمود: «آيا من بنده شاكر خدا نباشم؟» و مقصود او اين بود كه امت او به وى اقتدا كنند.

پس به هيچ حالى از كوشش و عبادت و طاعت و رياضت غافل مشو.اى جان برادر! اگر شيرينى و لذت عبادت خدا را بيابى و بركات آن را بدانى و به نور آن روشن شوى، دقيقه‏اى از آن درنگ و غفلت نمى‏كنى اگر چه اعضاى تو را پاره پاره سازند، پس هر كه از عبادت خدا اعراض كند از فوايد آن كه همانا در عصمت‏بودن از گناه و توفيق لذت عبادت است محروم مى‏ماند.از ربيع بن خثيم (1)

پرسيدند: چرا شب خواب نمى‏روى؟ گفت: «از شبيخون مرگ مى‏ترسم (يعنى مى‏ترسم مرگ به من رسد و در خواب باشم و توفيق انابه و بازگشت نيابم)» . (2)

و اخبار وارده در فضيلت‏سعى و مجاهده و مخالفت‏با نفس و هوى از حد شمار بيرون است.

دوم - همصحبتى با اهل سعى و كوشش در عبادت و همنشينى با اهل مجاهده و رياضت كه ساعتى از زحمت طاعات و عبادات جدا و منفك نمى‏شوند و نفوس خود را به انواع مشقتها و عقوبتها وا مى‏دارند، كه ملاحظه احوال و مشاهده اعمال ايشان باعث اقتدا به ايشان و اعمالشان مى‏شود.يكى از آنان گفته است: «هر گاه در عبادت براى من سستى پيدا مى‏شد به ديدن بعضى از عبادت كنندگان مى‏رفتم و كوشش او را در عبادت مى‏ديدم و بعد از اين تا يك هفته با شوق به طاعت و عبادت مى‏پرداختم‏» .اما در امثال زمان ما اين مطلب دست نمى‏دهد، زيرا در اين عصر كسى كه مانند پيشينيان در عبادت بكوشد باقى نمانده است، و در ميان ما كسى نيست كه عبادتش به مرتبه عبادت يكى از كمترين گذشتگان صالح ما برسد.پس بايد به شنيدن احوال ايشان و مطالعه حكايات و اخبار آنان اكتفا نمود، و هر كه حكايات ايشان را ملاحظه كند و احوال آنان را بشنود و بر كيفيت كوشش ايشان در طاعت‏خدا مطلع گردد، مى‏داند كه ايشان بندگان خدا و دوستان او و پادشاهان بهشتند.

يكى از اصحاب امير مؤمنان - عليه الصلاة و السلام - گويد: «روزى نماز صبح را پشت آن حضرت گزارديم، چون سلام داد به دست راست گشت و اثر اندوه و ملال بر رخسارش هويدا بود، درنگ نمود تا آفتاب طلوع كرد، سپس دست‏خود را حركت داد و فرمود: به خدا قسم اصحاب محمد صلى الله عليه و آله و سلم را چنان ديدم كه امروز يكى مانند ايشان نمى‏بينم، صبح مى‏كردند در حالى كه ژوليده مو و غبار آلود با چهره‏هاى زرد بودند، شب را بيدار در سجده و قيام بسر مى‏بردند، كتاب خداى عز و جل را مى‏خواندند، بين پاها و پيشانيهاشان نوبت گذاشته بودند (گاهى ايستاده و گاهى در سجده بودند)، چون نام خدا مى‏بردند بر خود مى‏لرزيدند چنانكه درخت در روز باد تند مى‏لرزد، و اشكهاى ايشان روان مى‏شد كه جامه‏هايشان را تر مى‏كرد» و اويس قرنى در يك شب مى‏گفت: «اين شب ركوع است‏» و تمام آن شب را به ركوع زنده مى‏داشت، و در شب ديگر مى‏گفت: «اين شب سجود است‏» و تمام آن شب را به سجود بيدار بود.

و ربيع بن خثيم گفت: «به نزد اويس رفتم او را ديدم كه نماز صبح گزارده و نشسته است، در گوشه‏اى نشستم و با خود گفتم: او را از تسبيح و دعا باز ندارم، همچنان مشغول بود تا ظهر شد و نماز ظهر را ادا كرد و بر نخاست تا نماز عصر را بگزارد و سپس تا هنگام نماز مغرب به تسبيح و ذكر مشغول بود و آنگاه نماز مغرب و عشا بگزارد و سپس همچنان مى‏بود تا طلوع صبح و نماز بامداد را بجا آورد، آنگاه نشست و چون چشم او ميل به خواب كرد گفت: خدايا پناه مى‏برم به تو از چشم بسيار خواب و شكم بسيار خوار» .

روايت است كه «مردى از عابدان با زنى سخن گفت و دست‏بر ران او گذاشت، سپس ناگهان به خود آمد و پشيمان شد دست‏خود را بر آتش نهاد تا گوشت آن به عقوبت‏بسختى بسوخت.و يكى ديگر از ايشان چون به زنى نگاه كرد با خود عهد بست كه در تمام عمر آب سرد نياشامد، و همواره آب گرم مى‏نوشيد تا عيش را بر نفس خود ناگوار سازد.و يكى از آنان به بالا خانه‏اى رسيد، از كسى پرسيد: اين بالا خانه كى ساخته شده؟ سپس به خود رو كرد و گفت: سؤالى مى‏كنى كه براى تو فايده‏اى ندارد؟ ! به عقوبت اين سؤال يك سال روزه گرفت‏» .

و روايت است كه: «ابو طلحه انصارى در بستان (يا خرماستان) خود نماز مى‏كرد دل او مشغول آواز مرغى شد، گفت: باغى كه مرا از حضور قلب در نماز باز دارد به كار من نمى‏آيد آن را [فروخت و بهاى آن را] صدقه داد» .

و شخصى از آنان يكى از دو پايش بيمار شد با يك پا نماز مى‏گزارد و نماز صبح را با وضوى عشا بجا مى‏آورد.و يكى ديگر از ايشان مى‏گفت: «بيمى از مرگ ندارم مگر از اين جهت كه بين من و نماز شب جدائى مى‏افكند» .

شخصى حكايت كرده است كه: «يكى از اهل الله در محصب (3) با زن و دختران خود نزد ما فرود آمد، هر شب به نماز مى‏ايستاد تا بامداد، و چون سحر مى‏شد به آواز بلند فرياد مى‏كرد: اى كاروانيان! همه شما در اين شب خوابيديد پس كى كوچ خواهيد كرد؟ هر كه در محصب بود صداى او مى‏شنيد و از جاى بر مى‏جست و به گريه مى‏افتاد و به دعا و تلاوت قرآن مشغول مى‏شد، و چون صبح مى‏شد با بانگ بلند شب روان را مى‏ستود» .

چنين است عمل كوشندگان راه خدا و رهروان طريق آخرت، و حكايات ايشان بى‏شمار است، و ما به نمونه‏اى از آنها اشاره كرديم تا طالبان چگونگى راه و روش مردان خدا را در مرابطه و مراقبت نفس بشناسند، و بدانند كه بندگان خدا امثال ما نيستند بلكه طايفه‏اى ديگرند.يكى از حكماء گفته است: «خدا را بندگانى است كه نعمت‏شناخت‏خويش به ايشان عطا فرموده، و سينه‏هايشان را به اطاعت‏خود گشاده ساخته، پس بر او توكل كردند و آفرينش (خلق) و فرمان (امر) را به او تسليم نمودند.دلهايشان معادن صفاى يقين و خانه‏هاى حكمت و صندوقهاى عظمت و گنجينه‏هاى قدرت گرديده است، ميان خلائق رفت و آمد دارند اما دلهايشان در ملكوت سير و گردش مى‏كنند و به پرده‏هاى غيب پناه مى‏برند، سپس برمى‏گردند و همراه خود بهره‏هاى نيك و لطيف دارند كه كسى وصف آنها نمى‏تواند كرد، در باطن همچون جامه حرير خوب و زيبا و در ظاهر مانند دستارها و دستمالهائى هستند كه از راه تواضع به هر كه بخواهد بذل مى‏شود، به راه ايشان با تكلف نمى‏توان رسيد، بلكه اين فقط فضل خداوند است كه به هر كه بخواهد مى‏دهد» .

پس اى دوست من احوال و حكايات ايشان را مطالعه كن تا نشاط تو بر انگيخته و رغبتت افزون شود، و زنهار به رفتار اهل اين عصر ننگرى، كه در ميان آنان كسى نيست كه ديدار او تو را به ياد خدا اندازد، و همصحبتى با او تو را در راه دين يارى نمايد، اگر از بيشتر مردم ديار و عصر خود پيروى كنى تو را از راه خدا دور مى‏كنند و گمراه مى‏سازند.

و از آنهاست:

غفلت

غفلت عبارت است از سستى و ضعف نفس از توجه و التفات به هدف و مقصود خود، خواه آن هدف و غرض زودرس باشد يا دير رس. و ضد آن: نيت است و مترادف نيت اراده و قصد است، و آن بر انگيخته شدن نفس و گرايش و توجه آن است‏به چيزى كه مطلب و مقصودش چه در حال و چه در آينده در آن باشد.و موافقت و هماهنگى با غرض و هدف نفس اگر برايش خير و سعادت در دنيا يا دين باشد، غفلت از آن و بر انگيخته نشدن نفس به تحصيل آن رذيلت است.و نيت و قصد به سوى آن فضيلت و كمال است، و اگر آن غرض شر و شقاوت باشد، غفلت و خوددارى از آن فضيلت است و نيت و اراده كردن آن رذيلت است.اما انگيزه نفس بر نيت‏يا غفلت و خوددارى، اگر از قوه شهوت باشد نيت‏يا غفلت متعلق به آن است‏خواه فضيلت‏باشد يا رذيلت، و اگر از قوه غضب باشد نيت‏يا غفلت نيز همان گونه متعلق به آن است.پس نيت و عزم بر ازدواج متعلق به قوه شهوت است، و بر دفع كافرى كه مسلمين را مى‏آزارد متعلق به قوه غضب است، و نيت در عبادات همراه با قصد تقرب اخلاص ناميده مى‏شود.

اما هماهنگى و موافقت‏با غرض و مطلوب اگر نزد عقلا و اهل بصيرت نيز چنين باشد، مراد از آن چيزى است كه در واقع و نفس الامر مرغوب و مطلوب است و تحصيل آن خير و سعادت بشمار مى‏آيد، و به اين اعتبار غفلت مطلقا مذموم و نكوهيده و يت‏ستوده و پسنديده است.پس اگر غفلت‏بطور مطلق مورد نكوهش و نيت مورد ستايش قرار گيرد به اين اعتبار است، و آيات و اخبارى كه در ذم غفلت وارد شده خارج از اين اعتبار است، چنانكه خداوند در وصف غافلان مى‏فرمايد:

«ان هم الا كالانعام بل هم اضل سبيلا» (فرقان، 44)

«آنها جز همانند چارپايان نيستند بلكه در راه و روش گمراه‏ترند» .

و مى‏فرمايد:

«اولئك هم الغافلون‏» (اعراف، 178)

«اين گروه، غفلت زدگانند» .

تنبيه: غفلت‏به معنى مذكور اعم است از اينكه سستى و ضعف نفس و پژمردگى و كاهلى آن از بر انگيخته شدن به سوى آنچه آن را موافق غرض و هدف مى‏يابد با جهل به موافق و سزاوار باشد، يا با علم به آن و فراموشى از آن، يا با ياد آورى آن، و چه بسا در عرف صاحبنظران به صورت فراموشى و عدم تذكر مخصوص گرديده است، و گاهى بين آن دو به بعضى اعتبارات فرق و اختلاف هست.

تتميم: غفلت موجب محروميت است

غفلت و كاهلى و پژمردگى از تحصيل آنچه از امور دنيا و دين سزاوار است موجب محروميت از سعادت دنيا و آخرت و منجر به شقاوت و بدبختى در هر دو جهان مى‏شود، زيرا سستى و اهمال در رعايت امر زندگى و مصلحتهاى آن به هلاكت‏شخص و بريده شدن و انقطاع نوع مى‏كشد، و غفلت از اكتساب معارف و اخلاق فاضله و از اداى واجبات و مستحبات منجر به ابطال غايت و هدف ايجاد - يعنى رسيدن هر شخصى به كمال خود كه استعداد آن را دارد - مى‏گردد، و اين صريحا در ضديت و نزاع با آفريدگار بندگان و موجب هلاكت و شقاوت هميشگى است.

پيوست

ضد غفلت نيت است - تاثير نيت در اعمال - نيت روح اعمال است و پاداش به حسب آن است - عبادت آزادگان و مزدوران و بردگان - نيت مؤمن بهتر از عمل اوست - نيت غير اختيارى است - راه خالص گردانيدن نيت.

دانستى كه ضد غفلت نيت است، و آن برانگيخته شدن نفس و توجه آن است‏به سوى آنچه موافق غرض و هدف خود مى‏بيند، و نيز دانستى كه نيت و اراده و قصد الفاظ مترادف و داراى يك معنى‏اند، و آن واسطه ميان علم و عمل است، زيرا تا امرى دانسته نشود قصد نمى‏شود، و مادام كه قصد نشود به فعل در نمى‏آيد، پس علم مقدم بر نيت و شرط آن است، و عمل ثمره و فرع آن است، زيرا هر فعل و عملى از فاعل مختار صادر مى‏شود و عمل تمام نمى‏شود مگر به علم و شوق و اراده و قدرت، چه هر انسانى چنان آفريده شده كه بعضى از امور با او موافق و با غرض وى هماهنگ و سازگار است، و بعضى از امور با او مخالف و ناسازگار است، پس به جلب سازگار و دفع ناسازگار محتاج است، و اين معنى متوقف است‏برادراك سازگار و سودمند، و ناسازگار و زيان آور، زيرا تا چيزى شناخته نشود جستجوى آن يا گريز از آن تعقل نمى‏شود، و اين علم است، و نيز متوقف است‏بر ميل و رغبت و شهوتى كه انگيزه آن است، و اين شوق است، زيرا كسى كه غذا يا آتش را ادراك كرد تنها ادراك براى خوردن و فرار كافى نيست هر گاه شوق به خوردن و گريختن در ميان نباشد، و نيز متوقف است‏بر قصد و آغاز كردن و توجه به آن، و اين نيت است، زيرا بسا كسى طعامى را مشاهده مى‏كند و به آن رغبت و شوق دارد اما به سبب مضر يا حرام بودن يا عذر ديگر آن را اراده نمى‏كند، و نيز متوقف است‏بر قدرتى كه اعضا و اندامتها به سوى آن به حركت در آيند - يعنى به جلب نافع و سازگار يا دفع مضر و ناسازگار - و به اين فعل تمام مى‏شود، پس اين آخرين جزء علت تامه است كه بدان وسيله فعل فاعل مختار تمام مى‏شود.بنابراين اعضاء به سوى فعل به حركت در نمى‏آيند و به آن دست نمى‏يابند مگر به وسيله قدرت، و قدرت در انتظار نيت است، و نيت منتظر انگيزه - يعنى شوق - است و شوق خواستار علم يا ظن به موافق بودن آن فعل با اوست.پس اگر شوق از قوه حيوانيت و چارپا خوئى سرچشمه گرفته، به اين معنى كه آن فعل مقتضى اين قوه است: مانند خوردن و آشاميدن و آميزش كردن و كسب مال و امثال اينها از لذات شهوانى، نيت و قصد نيز متعلق به اين قوه است و از فضائل و رذائل آن شمرده مى‏شود، و اگر از آنچه مقتضى قوه درندگى: از دفع موذى يا برترى جوئى و تفوق و امثال اينها باشد، نيت نيز متعلق به اين قوه و از فضائل و رذائل آن بشمار مى‏رود.از آنچه گفته شد معلوم مى‏شود كه: محرك اول، غرض مطلوب است - يعنى مقصودى كه بعد از تعلق علم به آن نيت كرده شد - و اين نخستين انگيزه است، و شوق از آن بر انگيخته مى‏شود و اين انگيزه دوم است، و از آن قصد و نيت پديد مى‏آيد و اين انگيزه سوم براى قدرتى است كه موجب انگيزش آن براى تحريك اعضاء و جوارح به سوى عمل است.

پى‏نوشت‏ها:

1- يكى از زهاد هشتگانه كه در اسلام معروفند.م.

2- اين حديث مفصل را با «مصباح الشريعة‏» : باب 81 تصحيح كرديم.!

3- جائى است در مكه در راه منى كه آن را بطحاء نامند.