بدان كه عقل به منزله تاجر راه آخرت است، و سرمايه او عمر است، و نفس در اين تجارت ياور و مددكار اوست، پس نفس بجاى شريك يا كارمند اوست كه به سرمايه او تجارت مىكند، و سود اين بازرگانى تحصيل اخلاق فاضله و اعمال صالحه است كه وسيله رسيدن به نعمتهاى ابدى و سعادت سرمدى است، و زيان او گناهان و بديهاست كه به عذاب جاويد در طبقات جهنم منجر مىشود.
مثالى ديگر بياوريم: سرمايه بنده در دين خويش واجبات است، و سود و بهره آن نوافق و فضائل است و زيان وى معاصى است، و موسم اين تجارت مدت زندگانى است، و همان گونه كه بازرگان با شريك خود در آغاز عهد و پيمان مىبندد، و در مرحله دوم مراقب او مىگردد، و در مرحله سوم از او حسابرسى مىكند، و اگر در تجارت كوتاهى كند به اينكه خطا و خيانتى مرتكب شود يا سرمايه را تلف كند يا دچار زيان شود او را مورد سرزنش و عتاب و عقاب قرار مىدهد و از او تاوان مىگيرد، همين طور عقل در مشاركتبا نفس بايد اين اعمال را بجا آورد، و مجموع اين كارها را «محاسبه و مراقبه» نامند، كه نام بعضى از آن اعمال را بر كل آن نهادهاند، و گاهى آن را «مرابطه» (مواظبت و نگاهبانى) نيز گويند، كه مركب از چهار عمل است:
اول - مشارطه (شرط كردن) : و آن عبارت است از اينكه در هر شبانه روزى يك بار با نفس شرط كند كه مرتكب گناهان نگردد، و چيزى كه موجب خشم و ناخشنودى خداوند است از او صادر نشود، و در طاعات واجب كوتاهى نكند، و هر كار خير و مستحبى كه براى او ميسر شود ترك نكند.و بهتر است كه اين عمل بعد از فراغ از نماز بامداد و تعقيبات آن باشد، بدين شيوه كه نفس خود را مخاطب قرار دهد و بگويد: اى نفس! بضاعتى جز اين چند روز عمر ندارم، و اگر اين از دست من برود سرمايهام بر باد رفته و از اين تجارت و سودجويى نااميدى پديد آيد، و امروز روز تازهاى است كه خدا مرا در آن با لطف عظيم خود مهلت داده، و اگر امروز مرده بودم آرزو مىكردم كه كاش يك روز ديگر خدا مرا به دنيا برگرداند تا عمل شايستهاى بجا آورم، پس اى نفس! چنين پندار كه مرده بودى و سپس برگردانده شدى، زنهار اين روز را ضايع نكنى، كه هر نفسى از انفاس عمر گوهرى گرانمايه است كه عوض ندارد، و مىتوان با آن گنجى خريد كه نعمت و راحت آن تا ابد بماند.
و نيز اين خبر را به ياد آورد كه: «براى هر بندهاى به ازاء هر شبانه روزى از عمر كه بيست و چهار ساعت استبيست و چهار خزانه در عقب يكديگر خلق شده است، و چون آدمى بميرد خزانهها بر او گشوده خواهد شد، هر يك را مىنگرد و داخل آن مىشود، پس چون به خزانهاى رسد كه به ازاء ساعتى است كه در آن خدا را اطاعت كرده آن را پر نور بيند از حسناتى كه در آن ساعت كرده، و از آن چندان شادى و نشاطى به دل وى رسد كه اگر آن شادى بر همه اهل دوزخ قسمت كنند از احساس درد آتش دوزخ بىخبر شوند.و چون به خزانهاى رسد كه به ازاء ساعتى است كه در آن خدا را نافرمانى كرده، آن را سياه و تاريك بيند و بوى گند آن پراكنده شود و سياهى آن همه جا را فرا گيرد، و چندان هول و ترس به وى رسد كه اگر آن را بر اهل بهشت تقسيم كنند نعمتهاى بهشتبرايشان ناگوار گردد.و چون خزانهاى ديگر باز كنند كه به ازاء ساعتى است كه از طاعت و معصيتخالى باشد و مشغول امر مباحى بوده يا عمر خود به غفلت گذرانده، نه شادى بيند و نه اندوه، و همه ساعات عمر وى همچنين بر وى عرضه كنند.و در اين هنگام به سبب اهمال و تقصيرى كه كرده و عمر ضايع ساخته چندان حسرت و غبن به وى دست دهد كه وصف آن ممكن نيست» .
و بعد از اين تذكر نفس خويش را مخاطب سازد و بگويد: اى نفس! بكوش تا خزانههاى ساعات امروز را آباد سازى، و آن را از گنجهاى بىپايانى كه مالك آنها توانى شد خالى نگذارى، و به كسالت و بطالتبه سر نبرى تا از درجات عالى كه ديگران به آنها مىرسند باز مانى، و در قيامت گرفتار حسرت و غبن گردى اگر چه داخل بهشتشوى، زيرا درد غبن و حسرت و درجه پائين با وجود درجات عالى نامتناهى كه ابناء نوع تو به آن دست مىيابند طاقت فرساست.
سپس در خصوص هفت عضو خود كه چشم و گوش و زبان و فرج و شكم و دست و پاستبه نفس خود وصيت و سفارش كند و آنها را به او بسپارد، زيرا آنها رعايا و خدمتكاران نفسند در تجارت، و بدون آنها تجارت نفس صورت نمىپذيرد.
آنگاه نفس را سفارش كند به نگاهداشت اين اعضاء از گناهانى كه از آنها صادر مىشود و بكار بردن آنها در آنچه براى آن خلق شدهاند.سپس به نفس خود سفارش نمايد اشتغال به وظايف و طاعاتى كه هر شبانه روزى بايد بجا آورد و به مستحبات و خيراتى كه بر آنها توانائى دارد.اينهاستشروطى كه هر روز با نفس بايد كرد، و ليكن نفس هنگامى كه به تكرار مشارطه و مراقبه عملى عادت كرد و به آن شرط وفا نمود ديگر احتياجى به مشارطه در آن عمل نيست، و بايد در ديگر اعمال شرط نمود، و هر كه شغلى از مشاغل دنيا در دست او باشد: از رياست و حكم، يا تجارت يا تدريس يا امثال اينها، كه هر روز مهم تازه و كار جديدى براى او پديد مىآيد، و خدا را بر او حقى است، بايد با نفس شرط كند كه بر راه راست رود و در مورد آنها مطيع حق باشد، و سزاوار است كه نفس را به ملاحظه و تدبر در عاقبت هر كارى كه در آن شبانه روز مىخواهد بكند سفارش نمايد.و اين عمده سفارشها و بالاترين آنهاست.
روايت است كه: «مردى نزد پيغمبر اكرم (ص) آمد و گفت: يا رسول الله!
مرا وصيتى كن، فرمود: اگر تو را سفارشى كنم بجا خواهى آورد؟ و اين را سه بار فرمود و هر دفعه آن شخص عرض كرد: بلى يا رسول الله! آنگاه رسول خدا (ص) فرمود: هر گاه اراده كارى مىكنى در آن تامل و تدبر كن اگر نيك و مايه هدايتباشد بكن و اگر بد و مايه گمراهى است دستبدار» .
از اين خبر پيداست كه: تامل در عاقبت هر امرى بزرگتر چيزى است كه نجات و رستگارى از آن حاصل مىشود، پس بايد عهد و پيمانى استوار و مؤكد از نفس بگيرد و او را از اهمال بر حذر دارد و همچون بنده سركش و گريزپا پندش دهد، كه نفس طبعا نسبتبه طاعات و بندگى سركش و نافرمان است، و ليكن وعظ و تاديب در او مؤثر است (و ذكر فان الذكرى تنفع المؤمنين) .اين است مشارطه و آن نخستين مقام مرابطه است.
دوم - مراقبت: و آن اين است كه در هر كارى كه مىخواهد بكند مراقب نفس خود باشد، و آن را با چشم پاسبان و نگهبان بنگرد، كه اگر آن را به خود واگذارد سركشى و فساد مىكند، سپس در هر حركت و سكونى خدا را در نظر آورد به اينكه بداند كه خداى تعالى از درونها آگاه است و پنهانيها را مىداند، و بر اعمال بندگان مراقب است، بر آنچه هر كسى مىكند حضور دارد، و نهانخانه دلها بر او مكشوف است، چنانكه ظاهر رخساره براى خلق مكشوف است، بلكه از اين هم آشكارتر است، خداى سبحان مىفرمايد:
«ان الله كان عليكم رقيبا» (نساء، 1)
«خدا ديدهبان و مراقب شماست» .
و مىفرمايد:
«ا لم يعلم بان الله يرى» (علق، 14)
«مگر نمىداند كه خدا مىبيند» .
و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «الاحسان ان تعبد الله كانك تراه فان لم - تكن تراه فانه يراك» «نيكى آن است كه خدا را چنان پرستش كنى كه گويى او را مىبينى و اگر نتوانى او را ببينى بارى او تو را مىبيند» .
و در حديث قدسى وارد است: «همانا كسانى در بهشت عدن ساكن مىشوند كه چون قصد گناهى كردند عظمت مرا ياد آورند و متوجه من باشند و از گناه باز ايستند، و كسانى كه پشتهاى ايشان از خوف من خم شده باشد، به عزت و جلالم سوگند! چون خواهم كه اهل زمين را عذاب كنم وقتى به كسانى كه از خوف من گرسنگى و تشنگى را تحمل مىكنند مىنگرم عذاب را از آنان مىگردانم» . حكايت كردهاند كه «چون زليخا يوسف را به خلوت دعوت كرد، برخاست و روى بتخويش بپوشانيد، يوسف گفت: تو را چه رسيده است؟ آيا از حضور جمادى (سنگى) شرم مىدارى و من از حضور پادشاه جبار [زمين و آسمان] شرم ندارم؟ !» اين معرفت - يعنى معرفتبه آگاهى خدا بر بندگان و اعمال و درون ايشان و ديدهبان بودن او بر آنان - وقتى به يقين پيوست - يعنى از شك خالى شد - و سپس بر دل غلبه كرد قلب را تسخير مىكند تا جانب مراقب و ديدهور را مراعات نمايد و قصد و انديشه را متوجه او سازد.و كسانى كه به اين معرفتيقين حاصل كردهاند مراقبتشان دو درجه دارد:
يكى مراقبت مقربان، و آن مراقبتبزرگداشت و تجليل است، كه پيوسته مستغرق جلال و عظمت او باشد، و از هيبت او شكسته گردد، و هيچ التفاتى به غير نكند، اين همان است كه فقط يك همت و انديشه دارد و خدا او را از ديگر هم و غمها كفايت كرده است.
و دوم مراقبت پارسايان اصحاب يمين (سمت راستيها) است، اينها كسانىاند كه به يقين دانند كه خدا بر ظاهر و باطن ايشان مطلع است، و ليكن در جلال و عظمت او مدهوش و مستغرق نشدهاند، بلكه دلهاى آنان بر حد اعتدال و ميانهروى باقى مانده و بيشتر به احوال و اعمال و مراقبت در آنها التفات دارند، شرم از خدا بر آنان غلبه دارد و از اينرو به كارى اقدام و شتاب نمىكنند مگر بعد از تانى و درنگ، و از هر چه در قيامت مايه رسوايى است امتناع مىورزند، كه ايشان خدا را بر خود مطلع مىدانند و نيازى به انتظار قيامت ندارند.پس سزاوار است كه بنده لحظهاى از مراقبت نفس خويش و تنگ گرفتن بر آن در حركات و سكنات و خواطر و افعال غافل نشود.
و حالات وى از سه بيرون نيست: زيرا يا در طاعت است، يا در معصيت، يا در مباح.
اما مراقبتش در طاعت: به وسيله قصد قربت، و اخلاص، و حضور دل، و طلب كمال، و پاسدارى آن از آفات، و مراعات ادب است. و مراقبتش در معصيت: به وسيله توبه، و پشيمانى، و باز ايستادن از گناه، و شرم، و پوشاندن گناه با كفاره است.
و مراقبتش در مباح: به وسيله مراعات ادب است، به اينكه هنگام خوردن نام خدا را ذكر كند و دستها بشويد و ديگر آدابى كه در شرع براى خوردن مقرر شده است، و رو به قبله بنشيند، و پيش از خواب وضو سازد و بر دست راست رو به قبله بخوابد، و هنگام گرفتارى به بلا و مصيبتشكيبائى كند، و در وقت نعمتشكر گويد، و حضور و مشاهده منعم را به ياد آورد، و نفس را از خشم و بدخوئى هنگام حدوث امرى كه نفس مايل به خشم و تنگدلى و بيقرارى و گفتن سخنان زشت استباز دارد، كه هر يك از افعال و اقوال او حدودى دارد كه ناچار بايد بادوام مراقبت مراعات نمايد و هر كه از حدود خدا تجاوز كند به خويشتن ستم كرده است.
و سزاوار است كه هنگام اشتغال به مباحات از عمل برتر (مانند ذكر و فكر و خالص كردن نيت) خالى نباشد، كه در خوراكى كه مىخورد چندان عجايب صنع خدا هست كه اگر در فوائد و حكمتهاى آن و شگفتيهاى قدرت خدا تفكر و تدبر كند اين برتر است از بسيارى از اعمال اعضاء و جوارح.مردم هنگام غذا خوردن چند گروهند:
گروهى در آن با ديده بصيرت و پند گرفتن مىنگرند، و در عجائب صنع او و چگونگى ارتباط وجود حيوانات با آن و كيفيت اسباب چينى خداوند براى آنها و آفرينش شهوتى كه باعث آن است و خلقت آلات مسخر اين شهوت و امثال اينها نظر مىكنند، و اينها خردمندانند.
و گروهى در طعام به چشم خشم و كراهت مىنگرند، و از جنبه ضرورت و حاجتخويش به آن نظر مىكنند، و آرزو دارند كه كاش به آن محتاج نبودند، و مقهور و مسخر شهوت آن نمىشدند، و اينان زاهدانند.
و گروهى آفريننده آن را در آن مىبينند و صنع صانع را مشاهده مىكنند، و به فهم صفات خالق ترقى مىكنند، از اين حيث كه هر معلولى اثرى است از علت، و تراوشى است از تراوشهاى ذات و صفات او، پس مشاهده طعام ياد آور علت است، بلكه تفكر و تامل تو را به آنجا رهنمون مىشود كه هر ذرهاى كه از ذرات عالم ببينى بر پروردگار و آفريدگار دلالت دارد و حضور و ظهور او در نزد تو و توجه و نزديكى او به تو شديدتر و قويتر است از دلالت مشاهده تو بدن زيد و صورت وى و حركات و سكنات وى را بر وجود و حضور وى در نزد تو، و راز اين مطلب روشن و آشكار است.و اينان كه صانع را در هر مصنوعى و خالق را در هر مخلوقى مشاهده مىكنند عارفان دوستدارند، زيرا دوستدار (محب) وقتى صنعت و آثار محبوب و آنچه را كه منسوب به اوست مىبيند دلش مشغول محبوب مىشود، و هر چه از موجودات كه بنده از نظر بگذراند همانا صنع خداى تعالى است، پس نظرى كه از آن به صانع پى ببرد ميدان و جولانگاهى است كه درهاى ملكوت را براى او مىگشايد.
و گروهى كه در طعام به چشم آز و شهوت مىنگرند، و انديشهشان همه اين است كه موافق ميل و شهوتشان و لذيذتر و خوشتر به ذائقهشان باشد، و از اينرو اگر موافق ميل و شهوتشان نباشد به بدگوئى از آن مىپردازند، و اين حال بيشتر اهل دنياست.
سوم - يعنى سومين مقام مرابطه و اعمال آن - محاسبه بعد از عمل است.بنده همچنانكه در اول هر روز وقتى را معين مىسازد تا با نفس بر سبيل سفارش به حق شرط و عهد كند بايد در آخر هر روز وقتى را براى محاسبه نفس درباره وصيتهاى اول روز معين كند، و حساب همه حركات و سكنات را از آن باز خواهد، همچنانكه تاجران در آخر هر سالى با شركاى خود چنين مىكنند.و اين امرى است كه بر هر كه سالك راه آخرت و معتقد به حساب روز قيامتباشد لازم است، و در اخبار وارد شده است كه: عاقل بايد در شبانه روز چهار وقت داشته باشد: وقتى كه با پروردگار خود خلوت و مناجات كند، و وقتى كه در آن به حساب نفس خود برسد، و وقتى كه در صنع خدا تفكر كند، و وقتى كه مشغول خوردن و آشاميدن باشد.
و از اينرو بيمناكان صدر اول و گذشتگان صالح ما در محاسبه نفس نهايتسعى و اهتمام داشتهاند به نحوى كه اين را از طاعات واجبه خود شمردهاند، و در محاسبه نفس خويش از پادشاه ستمگر شديدتر و از شريك بخيل سختگيرتر بودهاند، و چنين مىدانستند كه بنده از اهل تقوى و ورع نخواهد بود تا محاسبه نفس خود را از محاسبه شريك خود دقيقتر انجام دهد.و كسى كه محاسبه نفس نكند يا كم عقلى احمق استيا به روز حساب اعتقاد ندارد، زيرا عاقلى كه معتقد به اهوال و شدايد روز قيامت و خجلت و شرمسارى و رسوائى آن است وقتى دانست كه محاسبه نفس در دنيا آن را ساقط يا سبكتر مىكند چگونه براى او جايز است كه آن را ترك نمايد؟
اما كيفيت محاسبه نفس اين است كه: ابتدا از نفس خود محاسبه واجبات را كه به منزله سرمايه اوستبجويد، پس اگر همه آنها را درست ادا كرده شكر خدا را بجا آورد و نفس را بر مثل آن ترغيب نمايد، و اگر چيزى از آنها را ترك كرده از او قضاى آن را مطالبه كند، و اگر آنها را ناقص بجا آورده او را مجبور كند كه نوافل را نيز بجا آورد، و اگر مرتكب گناهى شده در مقام نكوهش و عتاب آن برآيد و آن را به عذاب افكند و زجر كند، و تلافى و تدارك آنچه را كه كوتاهى كرده مطالبه نمايد، همچنانكه تاجر با شريك خود چنين مىكند.و همانطور كه در حساب دنيا براى حبه و قيراط و چيزهاى اندك دقت و تفتيش مىكند و افزايش و كاهش را مورد توجه قرار مىدهد كه مغبون نگردد همچنين بايد از افعال نفس تفتيش كند و بر آن تنگ بگيرد و از حيله و مكر آن احتياط نمايد زيرا مكر و خدعه نفس بسيار است، پس بايد جواب درست از همه گفتار روز خود مطالبه كند، و پيش از آنكه در صحراى قيامت ديگرى به حساب او برسد خود به حساب خويش برسد، سپس از جميع كردار و حالات خود، از نگاه كردن و ايستادن و نشستن و خوابيدن و خوردن و آشاميدن حتى از سكوت و سكون خود كه چرا ساكت و ساكن شد، سؤال كند و از خواطر و افكار و صفات نفسانى و اخلاق درونى خويش بپرسد.پس اگر از عهده جواب اين همه بر آمد به طورى كه در جميع آن حق را ادا كرده و چيزى از واجبات را ترك نكرده و مرتكب گناهى نشده باشد: از حساب آن روز آسوده و فارغ است و چيزى باقى ندارد، و اگر در بعضى كوتاهى كرده، آنچه را ادا كرده حساب كند و باقى را در دل خود ثبت نمايد همچنانكه تاجر باقى را بر شريك خود در دل و در دفتر حساب ثبت مىكند.آنگاه نفس وامدارى است كه بايد از او مطالبه ديون كرد، بعضى را به گرفتن غرامت و ضمانت و برخى را به بر گرداندن عين آن و بعضى را به عقوبت كردن، و اين همه ممكن نيست مگر بعد از حسابرسى و تشخيص اينكه چه حق واجبى بر عهده اوست كه ادا نكرده، و بعد از تحقق اين بايد به مطالبه و تمام گرفتن آن حق پردازد.
چهارم - و آن آخرين مقامات و اعمال مرابطه است - معاتبه نفس يعنى عتاب و سرزنش و عذاب و عقاب كردن آن است، و كوشش در وادار ساختن آن به طاعات دشوار و رياضتهاى سخت است.پس وقتى به محاسبه نفس پرداخت و آن را در اعمال خيانتكار و مرتكب معاصى و مقصر در حقوق خداوند يافت و در فضائل سست و مانده و بيكاره ديد سزاوار نيست كه سهل انگارى كند و آن را مهمل گذارد، زيرا اين باعث نزديكى و آميزش آن به گناهان مىشود، و چنان با معاصى انس خواهد گرفت كه باز گرفتنش از آنها سخت دشوار خواهد بود.
پس عاقل بايد ابتدا در مقام عتاب نفس برآيد و بگويد: اف بر تو اى نفس!
مرا هلاك ساختى و بزودى در جهنم با شياطين و اشرار معذب خواهى بود، اى نفس اماره خبيث! آيا شرم نمىكنى و از عيب خود باز نمىايستى؟ ! چقدر جاهل و احمقى! آيا نمىدانى كه پيش روى تو بهشت و دوزخ آماده است و بزودى در يكى از اين دو منزل خواهى بود؟ تو را با خنده و شادى و با لهو و عصيان چكار؟ نمىدانى كه ناگاه مرگ بىخبر مىرسد، و از هر چيز به تو نزديكتر است؟ تو را چه افتاده است كه آماده آن نمىشوى؟ آيا از جبار آسمانها و زمين نمىترسى، و از او شرم ندارى؟ در حضور او معصيت مىكنى و مىدانى كه مطلع و آگاه است؟ ! واى بر تو اى نفس! جراتى كه بر معصيتخدا دارى اگر براى اين است كه معتقدى او تو را نمىبيند كافرى، و اگر مىدانى كه او مطلع است چقدر بىشرم و منافقى و ادعاى باطل دارى! كه با زبان خود مدعى ايمانى و حال آنكه آثار نفاق بر تو آشكار است! از خواب خود بيدار شو و احتياط از دست مده! اگر يهوديى تو را خبر دهد كه آن غذاى لذيذ به تو زيان مىرساند آن را ترك مىكنى! و اگر كودكى تو را خبر دهد كه عقرب در جامه تست آن را از خود دور مىكنى! پس سخن خدا و گفتار پيامبران صاحب معجزات و قول اولياء و حكماء و علماء تاثيرش در نزد تو از قول يهودى يا طفلى كمتر است؟ ! ...و امثال اين مواعظ و توبيخها و سرزنشها را با نفس خود تكرار كند، و سپس در مقام زجر و تنبيه برآيد و آن را به عبادات سخت و دشوار و تصدق آنچه دوست دارد و به تلافى تقصيرات وادار نمايد، چنانكه اگر لقمه مشتبه به حرام خورده بايد شكم را گرسنگى دهد، و اگر به غير محرم نظر افكنده چشم را به منع نظر تنبيه كند، و اگر زبان به غيبت مسلمانى گشوده آن را مدتى دراز به سكوت و ذكر كيفر دهد، و همچنين هر عضوى از اعضاء خود را وقتى گناهى از آن سرزده به منع خواهشهايش عقوبت كند، و اگر در نمازى سهل انگارى كرده نماز بسيار با شرايط و آداب بجا آورد، و اگر فقيرى را سبك و خوار شمرده برگزيده مال خود را به او بدهد، و همچنين در ديگر گناهان و تقصيرات.
و راه علاج در ملزم و متعهد كردن نفس - بعد از آنكه در عمل كوتاهى كرد - بر اين عقوبتها و وادار نمودن آن بر اين طاعات دشوار و رياضتها، به دو چيز است:
اول - ياد آورى اخبارى است كه در فضيلت رياضت نفس و مخالفتبا آن و كوشش در طاعت و عبادت و خيرات رسيده است.
امام صادق عليه السلام فرمود: «خوشا حال بندهاى كه براى خدا با نفس و هوى و هوس خود جهاد كند! و هر كه لشكر هواى خود را بشكند به رضاى خداوند دستيافته، و هر كه عقل او بر نفس امارهاش غالب شود به اينكه به درگاه الهى زارى و فروتنى نمايد و در خدمت و طاعتخداى تعالى بكوشد پس به تحقيق به درجات عالى و فوز عظيم نائل گشته است، و هيچ پردهاى تيرهتر و وحشت انگيزتر از نفس و هوى ميان بنده و خداى تعالى نيست، و هيچ سلاح و حربهاى براى قتل و قطع هواى نفس مثل عجز و نياز آوردن به پيشگاه خدا، و خشوع و گرسنگى و تشنگى روز و بيدارى شب نيست، پس اگر كسى چنين كند و بميرد شهيد از دنيا رفته، و اگر زنده بماند و بر اين راه راستباشد عاقبتش به «رضوان اكبر» (بالاترين مرتبه بهشت) مىرسد، خداى عز و جل مىفرمايد:
«و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان الله لمع المحسنين»
(عنكبوت، 69)
«و كسانى كه در راه ما مىكوشند هر آينه راههاى خويش بديشان مىنمائيم و خدا با نيكوكاران است» .
و چون كسى را ببينى كه جد و جهد او بيشتر از تو باشد نفس خود را توبيخ و سرزنش كن كه چرا با وجود امكان رسيدن به مراتب عالى در اين مرتبه پستباشى، و زمام امر و عنان نهى را محكم دار، و نفس را بران مانند راندن اسب نجيبى كه گامى جز در راه صحيح بر نمىدارد، و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چنان نماز مىگزارد كه پاهايش ورم كرد، و مىفرمود: «آيا من بنده شاكر خدا نباشم؟» و مقصود او اين بود كه امت او به وى اقتدا كنند.
پس به هيچ حالى از كوشش و عبادت و طاعت و رياضت غافل مشو.اى جان برادر! اگر شيرينى و لذت عبادت خدا را بيابى و بركات آن را بدانى و به نور آن روشن شوى، دقيقهاى از آن درنگ و غفلت نمىكنى اگر چه اعضاى تو را پاره پاره سازند، پس هر كه از عبادت خدا اعراض كند از فوايد آن كه همانا در عصمتبودن از گناه و توفيق لذت عبادت است محروم مىماند.از ربيع بن خثيم (1)
پرسيدند: چرا شب خواب نمىروى؟ گفت: «از شبيخون مرگ مىترسم (يعنى مىترسم مرگ به من رسد و در خواب باشم و توفيق انابه و بازگشت نيابم)» . (2)
و اخبار وارده در فضيلتسعى و مجاهده و مخالفتبا نفس و هوى از حد شمار بيرون است.
دوم - همصحبتى با اهل سعى و كوشش در عبادت و همنشينى با اهل مجاهده و رياضت كه ساعتى از زحمت طاعات و عبادات جدا و منفك نمىشوند و نفوس خود را به انواع مشقتها و عقوبتها وا مىدارند، كه ملاحظه احوال و مشاهده اعمال ايشان باعث اقتدا به ايشان و اعمالشان مىشود.يكى از آنان گفته است: «هر گاه در عبادت براى من سستى پيدا مىشد به ديدن بعضى از عبادت كنندگان مىرفتم و كوشش او را در عبادت مىديدم و بعد از اين تا يك هفته با شوق به طاعت و عبادت مىپرداختم» .اما در امثال زمان ما اين مطلب دست نمىدهد، زيرا در اين عصر كسى كه مانند پيشينيان در عبادت بكوشد باقى نمانده است، و در ميان ما كسى نيست كه عبادتش به مرتبه عبادت يكى از كمترين گذشتگان صالح ما برسد.پس بايد به شنيدن احوال ايشان و مطالعه حكايات و اخبار آنان اكتفا نمود، و هر كه حكايات ايشان را ملاحظه كند و احوال آنان را بشنود و بر كيفيت كوشش ايشان در طاعتخدا مطلع گردد، مىداند كه ايشان بندگان خدا و دوستان او و پادشاهان بهشتند.
يكى از اصحاب امير مؤمنان - عليه الصلاة و السلام - گويد: «روزى نماز صبح را پشت آن حضرت گزارديم، چون سلام داد به دست راست گشت و اثر اندوه و ملال بر رخسارش هويدا بود، درنگ نمود تا آفتاب طلوع كرد، سپس دستخود را حركت داد و فرمود: به خدا قسم اصحاب محمد صلى الله عليه و آله و سلم را چنان ديدم كه امروز يكى مانند ايشان نمىبينم، صبح مىكردند در حالى كه ژوليده مو و غبار آلود با چهرههاى زرد بودند، شب را بيدار در سجده و قيام بسر مىبردند، كتاب خداى عز و جل را مىخواندند، بين پاها و پيشانيهاشان نوبت گذاشته بودند (گاهى ايستاده و گاهى در سجده بودند)، چون نام خدا مىبردند بر خود مىلرزيدند چنانكه درخت در روز باد تند مىلرزد، و اشكهاى ايشان روان مىشد كه جامههايشان را تر مىكرد» و اويس قرنى در يك شب مىگفت: «اين شب ركوع است» و تمام آن شب را به ركوع زنده مىداشت، و در شب ديگر مىگفت: «اين شب سجود است» و تمام آن شب را به سجود بيدار بود.
و ربيع بن خثيم گفت: «به نزد اويس رفتم او را ديدم كه نماز صبح گزارده و نشسته است، در گوشهاى نشستم و با خود گفتم: او را از تسبيح و دعا باز ندارم، همچنان مشغول بود تا ظهر شد و نماز ظهر را ادا كرد و بر نخاست تا نماز عصر را بگزارد و سپس تا هنگام نماز مغرب به تسبيح و ذكر مشغول بود و آنگاه نماز مغرب و عشا بگزارد و سپس همچنان مىبود تا طلوع صبح و نماز بامداد را بجا آورد، آنگاه نشست و چون چشم او ميل به خواب كرد گفت: خدايا پناه مىبرم به تو از چشم بسيار خواب و شكم بسيار خوار» .
روايت است كه «مردى از عابدان با زنى سخن گفت و دستبر ران او گذاشت، سپس ناگهان به خود آمد و پشيمان شد دستخود را بر آتش نهاد تا گوشت آن به عقوبتبسختى بسوخت.و يكى ديگر از ايشان چون به زنى نگاه كرد با خود عهد بست كه در تمام عمر آب سرد نياشامد، و همواره آب گرم مىنوشيد تا عيش را بر نفس خود ناگوار سازد.و يكى از آنان به بالا خانهاى رسيد، از كسى پرسيد: اين بالا خانه كى ساخته شده؟ سپس به خود رو كرد و گفت: سؤالى مىكنى كه براى تو فايدهاى ندارد؟ ! به عقوبت اين سؤال يك سال روزه گرفت» .
و روايت است كه: «ابو طلحه انصارى در بستان (يا خرماستان) خود نماز مىكرد دل او مشغول آواز مرغى شد، گفت: باغى كه مرا از حضور قلب در نماز باز دارد به كار من نمىآيد آن را [فروخت و بهاى آن را] صدقه داد» .
و شخصى از آنان يكى از دو پايش بيمار شد با يك پا نماز مىگزارد و نماز صبح را با وضوى عشا بجا مىآورد.و يكى ديگر از ايشان مىگفت: «بيمى از مرگ ندارم مگر از اين جهت كه بين من و نماز شب جدائى مىافكند» .
شخصى حكايت كرده است كه: «يكى از اهل الله در محصب (3) با زن و دختران خود نزد ما فرود آمد، هر شب به نماز مىايستاد تا بامداد، و چون سحر مىشد به آواز بلند فرياد مىكرد: اى كاروانيان! همه شما در اين شب خوابيديد پس كى كوچ خواهيد كرد؟ هر كه در محصب بود صداى او مىشنيد و از جاى بر مىجست و به گريه مىافتاد و به دعا و تلاوت قرآن مشغول مىشد، و چون صبح مىشد با بانگ بلند شب روان را مىستود» .
چنين است عمل كوشندگان راه خدا و رهروان طريق آخرت، و حكايات ايشان بىشمار است، و ما به نمونهاى از آنها اشاره كرديم تا طالبان چگونگى راه و روش مردان خدا را در مرابطه و مراقبت نفس بشناسند، و بدانند كه بندگان خدا امثال ما نيستند بلكه طايفهاى ديگرند.يكى از حكماء گفته است: «خدا را بندگانى است كه نعمتشناختخويش به ايشان عطا فرموده، و سينههايشان را به اطاعتخود گشاده ساخته، پس بر او توكل كردند و آفرينش (خلق) و فرمان (امر) را به او تسليم نمودند.دلهايشان معادن صفاى يقين و خانههاى حكمت و صندوقهاى عظمت و گنجينههاى قدرت گرديده است، ميان خلائق رفت و آمد دارند اما دلهايشان در ملكوت سير و گردش مىكنند و به پردههاى غيب پناه مىبرند، سپس برمىگردند و همراه خود بهرههاى نيك و لطيف دارند كه كسى وصف آنها نمىتواند كرد، در باطن همچون جامه حرير خوب و زيبا و در ظاهر مانند دستارها و دستمالهائى هستند كه از راه تواضع به هر كه بخواهد بذل مىشود، به راه ايشان با تكلف نمىتوان رسيد، بلكه اين فقط فضل خداوند است كه به هر كه بخواهد مىدهد» .
پس اى دوست من احوال و حكايات ايشان را مطالعه كن تا نشاط تو بر انگيخته و رغبتت افزون شود، و زنهار به رفتار اهل اين عصر ننگرى، كه در ميان آنان كسى نيست كه ديدار او تو را به ياد خدا اندازد، و همصحبتى با او تو را در راه دين يارى نمايد، اگر از بيشتر مردم ديار و عصر خود پيروى كنى تو را از راه خدا دور مىكنند و گمراه مىسازند.
و از آنهاست:
غفلت عبارت است از سستى و ضعف نفس از توجه و التفات به هدف و مقصود خود، خواه آن هدف و غرض زودرس باشد يا دير رس. و ضد آن: نيت است و مترادف نيت اراده و قصد است، و آن بر انگيخته شدن نفس و گرايش و توجه آن استبه چيزى كه مطلب و مقصودش چه در حال و چه در آينده در آن باشد.و موافقت و هماهنگى با غرض و هدف نفس اگر برايش خير و سعادت در دنيا يا دين باشد، غفلت از آن و بر انگيخته نشدن نفس به تحصيل آن رذيلت است.و نيت و قصد به سوى آن فضيلت و كمال است، و اگر آن غرض شر و شقاوت باشد، غفلت و خوددارى از آن فضيلت است و نيت و اراده كردن آن رذيلت است.اما انگيزه نفس بر نيتيا غفلت و خوددارى، اگر از قوه شهوت باشد نيتيا غفلت متعلق به آن استخواه فضيلتباشد يا رذيلت، و اگر از قوه غضب باشد نيتيا غفلت نيز همان گونه متعلق به آن است.پس نيت و عزم بر ازدواج متعلق به قوه شهوت است، و بر دفع كافرى كه مسلمين را مىآزارد متعلق به قوه غضب است، و نيت در عبادات همراه با قصد تقرب اخلاص ناميده مىشود.
اما هماهنگى و موافقتبا غرض و مطلوب اگر نزد عقلا و اهل بصيرت نيز چنين باشد، مراد از آن چيزى است كه در واقع و نفس الامر مرغوب و مطلوب است و تحصيل آن خير و سعادت بشمار مىآيد، و به اين اعتبار غفلت مطلقا مذموم و نكوهيده و يتستوده و پسنديده است.پس اگر غفلتبطور مطلق مورد نكوهش و نيت مورد ستايش قرار گيرد به اين اعتبار است، و آيات و اخبارى كه در ذم غفلت وارد شده خارج از اين اعتبار است، چنانكه خداوند در وصف غافلان مىفرمايد:
«ان هم الا كالانعام بل هم اضل سبيلا» (فرقان، 44)
«آنها جز همانند چارپايان نيستند بلكه در راه و روش گمراهترند» .
و مىفرمايد:
«اولئك هم الغافلون» (اعراف، 178)
«اين گروه، غفلت زدگانند» .
تنبيه: غفلتبه معنى مذكور اعم است از اينكه سستى و ضعف نفس و پژمردگى و كاهلى آن از بر انگيخته شدن به سوى آنچه آن را موافق غرض و هدف مىيابد با جهل به موافق و سزاوار باشد، يا با علم به آن و فراموشى از آن، يا با ياد آورى آن، و چه بسا در عرف صاحبنظران به صورت فراموشى و عدم تذكر مخصوص گرديده است، و گاهى بين آن دو به بعضى اعتبارات فرق و اختلاف هست.
غفلت و كاهلى و پژمردگى از تحصيل آنچه از امور دنيا و دين سزاوار است موجب محروميت از سعادت دنيا و آخرت و منجر به شقاوت و بدبختى در هر دو جهان مىشود، زيرا سستى و اهمال در رعايت امر زندگى و مصلحتهاى آن به هلاكتشخص و بريده شدن و انقطاع نوع مىكشد، و غفلت از اكتساب معارف و اخلاق فاضله و از اداى واجبات و مستحبات منجر به ابطال غايت و هدف ايجاد - يعنى رسيدن هر شخصى به كمال خود كه استعداد آن را دارد - مىگردد، و اين صريحا در ضديت و نزاع با آفريدگار بندگان و موجب هلاكت و شقاوت هميشگى است.
ضد غفلت نيت است - تاثير نيت در اعمال - نيت روح اعمال است و پاداش به حسب آن است - عبادت آزادگان و مزدوران و بردگان - نيت مؤمن بهتر از عمل اوست - نيت غير اختيارى است - راه خالص گردانيدن نيت.
دانستى كه ضد غفلت نيت است، و آن برانگيخته شدن نفس و توجه آن استبه سوى آنچه موافق غرض و هدف خود مىبيند، و نيز دانستى كه نيت و اراده و قصد الفاظ مترادف و داراى يك معنىاند، و آن واسطه ميان علم و عمل است، زيرا تا امرى دانسته نشود قصد نمىشود، و مادام كه قصد نشود به فعل در نمىآيد، پس علم مقدم بر نيت و شرط آن است، و عمل ثمره و فرع آن است، زيرا هر فعل و عملى از فاعل مختار صادر مىشود و عمل تمام نمىشود مگر به علم و شوق و اراده و قدرت، چه هر انسانى چنان آفريده شده كه بعضى از امور با او موافق و با غرض وى هماهنگ و سازگار است، و بعضى از امور با او مخالف و ناسازگار است، پس به جلب سازگار و دفع ناسازگار محتاج است، و اين معنى متوقف استبرادراك سازگار و سودمند، و ناسازگار و زيان آور، زيرا تا چيزى شناخته نشود جستجوى آن يا گريز از آن تعقل نمىشود، و اين علم است، و نيز متوقف استبر ميل و رغبت و شهوتى كه انگيزه آن است، و اين شوق است، زيرا كسى كه غذا يا آتش را ادراك كرد تنها ادراك براى خوردن و فرار كافى نيست هر گاه شوق به خوردن و گريختن در ميان نباشد، و نيز متوقف استبر قصد و آغاز كردن و توجه به آن، و اين نيت است، زيرا بسا كسى طعامى را مشاهده مىكند و به آن رغبت و شوق دارد اما به سبب مضر يا حرام بودن يا عذر ديگر آن را اراده نمىكند، و نيز متوقف استبر قدرتى كه اعضا و اندامتها به سوى آن به حركت در آيند - يعنى به جلب نافع و سازگار يا دفع مضر و ناسازگار - و به اين فعل تمام مىشود، پس اين آخرين جزء علت تامه است كه بدان وسيله فعل فاعل مختار تمام مىشود.بنابراين اعضاء به سوى فعل به حركت در نمىآيند و به آن دست نمىيابند مگر به وسيله قدرت، و قدرت در انتظار نيت است، و نيت منتظر انگيزه - يعنى شوق - است و شوق خواستار علم يا ظن به موافق بودن آن فعل با اوست.پس اگر شوق از قوه حيوانيت و چارپا خوئى سرچشمه گرفته، به اين معنى كه آن فعل مقتضى اين قوه است: مانند خوردن و آشاميدن و آميزش كردن و كسب مال و امثال اينها از لذات شهوانى، نيت و قصد نيز متعلق به اين قوه است و از فضائل و رذائل آن شمرده مىشود، و اگر از آنچه مقتضى قوه درندگى: از دفع موذى يا برترى جوئى و تفوق و امثال اينها باشد، نيت نيز متعلق به اين قوه و از فضائل و رذائل آن بشمار مىرود.از آنچه گفته شد معلوم مىشود كه: محرك اول، غرض مطلوب است - يعنى مقصودى كه بعد از تعلق علم به آن نيت كرده شد - و اين نخستين انگيزه است، و شوق از آن بر انگيخته مىشود و اين انگيزه دوم است، و از آن قصد و نيت پديد مىآيد و اين انگيزه سوم براى قدرتى است كه موجب انگيزش آن براى تحريك اعضاء و جوارح به سوى عمل است.
پىنوشتها:
1- يكى از زهاد هشتگانه كه در اسلام معروفند.م.
2- اين حديث مفصل را با «مصباح الشريعة» : باب 81 تصحيح كرديم.!
3- جائى است در مكه در راه منى كه آن را بطحاء نامند.