فصل 11: وجوب توبه همه را فرا مى‏گيرد

وجوب توبه شامل همه اشخاص و احوال است، و سزاوار نيست كه هيچ كس در هيچ حالتى از آن جدا و منفك شود، خداى تعالى مى‏فرمايد:

«و توبوا الى الله جميعا» (نور، 31)

«و همگى توبه به خدا بريد» .

و اين همه كس را در همه وقت‏شامل مى‏شود.و از دلائل وجوب آن بر همگان اين است كه: هر يك از آدميان وقتى به سن تمييز و تكليف رسيد در كشور بدنش بين شهوات كه سپاهيان شياطين‏اند و عقل كه از گروه فرشتگان است كشمكش و نزاع در مى‏گيرد، زيرا غريزه عقل در هيچ كس كامل نمى‏شد مگر بعد از كمال غريزه شهوت و غضب و ديگر صفات نكوهيده، و چون بين آنها جنگ و ستيزه در گرفت ناگزير به حكم عقل و شرع سپاه خداوند بر سپاه شيطان به وسيله درهم شكستن شهوات و برگرداندن نفس از راه قهر و غلبه به صفات پسنديده و عبادات پيروز مى‏گردد، و معنى وجوب توبه جز اين چيزى نيست.

و دليل ديگر بر اينكه توبه همواره و در حالى واجب است اين است كه هيچ بنده‏اى خالى از معصيت جوارح (اندامها) نيست، و اگر در بعضى اوقات از اين گونه معصيت‏خالى باشد از رذائل نفس و از انديشه گناهان در دل فارغ نيست، و اگر فرض شود كه از آن نيز خالى باشد از وسوسه شيطان و خيالات و افكار پراكنده كه دل را از ياد خدا غافل مى‏كند خالى نيست، و اگر از آن نيز خالى باشد از غفلت و قصورى در معرفت‏خدا و صفات و آثار او خالى نيست و همه اينها نقصى است كه بازگشت از آنها واجب است و معنى توبه همين است.

و از آنجا كه هيچ يك از خلق خالى از اين گونه نقص در هيچ حالى نيست، اگر چه مقدار نقص متفاوت باشد، توبه بر هر بنده‏اى در هر حالتى واجب است، و اگر از همه گناهان در لحظه‏اى توبه نكند و مرگ او را بربايد، خروج روح او بدون توبه خواهد بود، زيرا كه قبل از مرگ و لو به يك لحظه از گناهان مذكور جدا و منفك نشده است.پس توبه بر هر بنده سالكى در هر نفسى واجب است.يكى از عرفا گفته است (1) : «اگر عاقل در بقيه عمر خود بر هيچ چيز نگريد مگر بر آنچه از عمر خود در غير طاعت‏خدا ضايع كرده ست‏سزاوار است تا وقت مرگ در اندوه باشد، پس چگونه خواهد بود كسى كه بقيه عمر خود را نيز چون گذشته در جهل و فلت‏بسر برد» .و كسى كه قدر عمر خود و فايده آن را دانست و فهميد چه چيز از آن براى سعادت ابدى مى‏تواند بدست آورد، مى‏داند كه هر قدر از عمر را در معصيت و بدون توبه تباه كند چه حسرت و ندامتى در پى دارد، زيرا كه اگر عاقلى گوهر گرانبهائى داشته باشد و به هرزه از دستش در رود ناچار بر آن مى‏گريد و اگر تلف شدن آن باعث هلاك خود آن شخص شود گريه‏اش بيشتر خواهد بود.

و هر نفسى از عمر گوهرى است گرانمايه كه هيچ چيز عوض آن نيست، زيرا مى‏تواند آدمى را به سعادت جاودانى و نجات از شقاوت هميشگى برساند، و چه گوهرى گرانبهاتر از اين وجود دارد؟ پس كسى كه آن را در غفلت ضايع كند آشكارا زيانكار خواهد بود، و هر كه آن را در معصيت‏بگذراند به هلاكت ابدى گرفتار خواهد شد.و گفته‏اند: خداى تعالى را با هر بنده دو سر است كه بر سبيل الهام به او مى‏گويد: يكى آن وقت كه از شكم مادر بيرون آيد فرمايد: بنده من! تو را پاك و آراسته به اين دنيا آوردم و عمر تو را به امانت‏به تو سپردم، بنگر كه اين امانت را چگونه نگاه مى‏دارى و چگونه با من ملاقات مى‏كنى.و دوم هنگام مرگ گويد: بنده من! با آن امانت چه كردى؟ آيا امانت را نگاهداشتى تا در حالى كه از عهده عهد بر آمده باشى با من ملاقات كنى و من بر وفاى آن با تو ديدار نمايم؟ يا آن را ضايع كردى تا با تو به باز خواست و عذاب ملاقات كنم؟ و به اين معنى اشاره دارد قول خداى تعالى:

«اوفوا بعهدى اوف بعهدكم‏» (بقره، 40)

«به پيمان من وفا كنيد تا به پيمان شما وفا كنم‏» .

و نيز:

«و الذين هم لاماناتهم و عهدهم راعون‏» (مؤمنون، 8، معارج، 32)

«و كسانى كه پاسدار امانتها و پيمانهاى خويشند» .

روايت است كه: چون بنده را هنگام مرگ فرا رسد ملك الموت بر او ظاهر شود و او را اعلام كند كه از عمر تو ساعتى بيش نمانده و لحظه‏اى از آن واپس نشود، در آن وقت‏براى بنده اندوه و حسرت و تاسف پديدار مى‏شود كه اگر تمام دنيا از آن او باشد و بدهد كه در عوض ساعتى ديگر در عمر او افزايند تا در آن كوتاهى و تقصير خود را تلافى نمايد بدان راه نيابد.

و نيز روايت است كه: چون بنده را پرده از پيش ديده بردارند و به مرگ خود يقين كند به ملك الموت گويد: مرا يك روز ديگر مهلت ده تا به درگاه پروردگارم عذر خواهم و توبه كنم، و براى خود توشه شايسته‏اى بردارم، ملك الموت گويد:

روزهاى بسيار بر باد دادى ديگر روزى براى تو نمانده، گويد: يك ساعت مهلت ده، گويد: ساعتها را از دست دادى ديگر ساعتى ندارى، و در آن وقت در توبه بر او بسته مى‏گردد و روحش به تلاطم مى‏آيد و نفسهايش به شماره مى‏افتد، و جام اندوه و نوميدى از تدارك و تلافى فرو مى‏برد و حسرت و ندامت‏بر عمر ضايع شده خود مى‏خورد، و اصل ايمان وى بر اثر صدمه‏هاى اين ترسها و دهشتها در آشفتگى و اضطراب مى‏آيد، و در اين هنگام جانش به در مى‏رود.پس اگر حكم خداوند بر او به نيكى و سعادت رفته باشد روح او با توحيد از دنيا بيرون مى‏رود و اين سرانجام نيك است، و اگر حكم به شقاوت وى شده باشد - از چنين سرنوشتى به خدا پناه مى‏بريم - روح او با شك و اضطراب از دنيا مى‏رود و اين است پايان و سرانجام بد.

انواع توبه: دنباله

توبه از بعضى از گناهان مذكور - يعنى ارتكاب محرمات و ترك واجبات - واجب شرعى است، بدين معنى كه هر كه اين توبه را ترك كند و اين گناهان را مرتكب شود سزاوار آتش دوزخ و عذاب الهى خواهد بود، و در اين وجوب همه مردم يكسانند، و تكليف همه به آن موجب فسادى در نظام كلى نيست.و اما توبه از بعضى ديگر از گناهان مانند خيالات و وسوسه‏ها و انديشه‏هائى كه بر دل عارض مى‏شود و قصور در معرفت جلال و عظمت‏خداوند و امثال اينها به اين معنى واجب نيست، زيرا با انتظام عالم منافات دارد، از اينرو كه اگر همه خلق مكلف باشند كه از خدا چنانكه شايسته است‏بترسند، اسباب زندگانى را رها مى‏كنند و دنيا را يكسره فرو مى‏گذارند، و اين منجر به از ميان رفتن خود تقوا مى‏شود، زيرا اگر زندگى مختل و تباه شود ديگر آسودگى خيال براى كسى باقى نمى‏ماند تا تقوا داشته باشد.پس به اين اعتبار توبه از هر امرى كه رجحان داشته باشد واجب نيست، بلكه به معنى ديگر واجب است، و آن عبارت است از اينكه هر كه بخواهد به خدا نزديك شود و به مقام محمود و درجات عالى برسد بايد از آنها نيز توبه كند.پس كسى كه به اصل نجات [از عذاب] قانع و خرسند باشد اين توبه بر او واجب نيست، و كسى كه طالب وصول به مراتب عالى و ارجمند است‏بر او واجب مشروط است، يعنى مطلوب او بستگى به آن دارد، چنانكه درباره انبياء و اولياء و بزرگان عرفا و علما حال بدين منوال بوده است، و از اين جهت است كه لذات دنيا را بكلى رها كردند.بنابراين آنچه از استغفار و توبه انبياء و اوصياء وارد شده است همانا از ترك دوام و پيوستگى ذكر، و غفلت از مقام شهود و استغراق (2) به سبب اشتغال به امور مباح بوده است نه از گناهانى مانند گناهان ما، كه ايشان از اين گناهان پاك و فراترند.امام صادق عليه السلام فرمود: «رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در هر شبانه روز صد بار بدون گناه توبه و استغفار مى‏كرد.خداى تعالى اولياء خود را به مصيبت‏ها مخصوص گردانيد تا به ايشان پاداش دهد بى‏آنكه گناهى مانند گناهان ما داشته باشند، كه گناه هر كسى به حسب قدر و منزلت او نزد خداست‏» .و به اين مضمون اخبار ديگرى نيز هست.

پى‏نوشت‏ها:

1- بنابر آنچه در «احياء العلوم‏» : 4/10 نقل شده وى ابو سليمان دارانى است.

2- استغراق آنست كه قلب ذاكر در اثناء ذكر حتى به خود ذكر و قلب التفات و توجه ندارد و عرفا اين حالت را فناء تعبير مى‏كنند.م.!