وجوب توبه شامل همه اشخاص و احوال است، و سزاوار نيست كه هيچ كس در هيچ حالتى از آن جدا و منفك شود، خداى تعالى مىفرمايد:
«و توبوا الى الله جميعا» (نور، 31)
«و همگى توبه به خدا بريد» .
و اين همه كس را در همه وقتشامل مىشود.و از دلائل وجوب آن بر همگان اين است كه: هر يك از آدميان وقتى به سن تمييز و تكليف رسيد در كشور بدنش بين شهوات كه سپاهيان شياطيناند و عقل كه از گروه فرشتگان است كشمكش و نزاع در مىگيرد، زيرا غريزه عقل در هيچ كس كامل نمىشد مگر بعد از كمال غريزه شهوت و غضب و ديگر صفات نكوهيده، و چون بين آنها جنگ و ستيزه در گرفت ناگزير به حكم عقل و شرع سپاه خداوند بر سپاه شيطان به وسيله درهم شكستن شهوات و برگرداندن نفس از راه قهر و غلبه به صفات پسنديده و عبادات پيروز مىگردد، و معنى وجوب توبه جز اين چيزى نيست.
و دليل ديگر بر اينكه توبه همواره و در حالى واجب است اين است كه هيچ بندهاى خالى از معصيت جوارح (اندامها) نيست، و اگر در بعضى اوقات از اين گونه معصيتخالى باشد از رذائل نفس و از انديشه گناهان در دل فارغ نيست، و اگر فرض شود كه از آن نيز خالى باشد از وسوسه شيطان و خيالات و افكار پراكنده كه دل را از ياد خدا غافل مىكند خالى نيست، و اگر از آن نيز خالى باشد از غفلت و قصورى در معرفتخدا و صفات و آثار او خالى نيست و همه اينها نقصى است كه بازگشت از آنها واجب است و معنى توبه همين است.
و از آنجا كه هيچ يك از خلق خالى از اين گونه نقص در هيچ حالى نيست، اگر چه مقدار نقص متفاوت باشد، توبه بر هر بندهاى در هر حالتى واجب است، و اگر از همه گناهان در لحظهاى توبه نكند و مرگ او را بربايد، خروج روح او بدون توبه خواهد بود، زيرا كه قبل از مرگ و لو به يك لحظه از گناهان مذكور جدا و منفك نشده است.پس توبه بر هر بنده سالكى در هر نفسى واجب است.يكى از عرفا گفته است (1) : «اگر عاقل در بقيه عمر خود بر هيچ چيز نگريد مگر بر آنچه از عمر خود در غير طاعتخدا ضايع كرده ستسزاوار است تا وقت مرگ در اندوه باشد، پس چگونه خواهد بود كسى كه بقيه عمر خود را نيز چون گذشته در جهل و فلتبسر برد» .و كسى كه قدر عمر خود و فايده آن را دانست و فهميد چه چيز از آن براى سعادت ابدى مىتواند بدست آورد، مىداند كه هر قدر از عمر را در معصيت و بدون توبه تباه كند چه حسرت و ندامتى در پى دارد، زيرا كه اگر عاقلى گوهر گرانبهائى داشته باشد و به هرزه از دستش در رود ناچار بر آن مىگريد و اگر تلف شدن آن باعث هلاك خود آن شخص شود گريهاش بيشتر خواهد بود.
و هر نفسى از عمر گوهرى است گرانمايه كه هيچ چيز عوض آن نيست، زيرا مىتواند آدمى را به سعادت جاودانى و نجات از شقاوت هميشگى برساند، و چه گوهرى گرانبهاتر از اين وجود دارد؟ پس كسى كه آن را در غفلت ضايع كند آشكارا زيانكار خواهد بود، و هر كه آن را در معصيتبگذراند به هلاكت ابدى گرفتار خواهد شد.و گفتهاند: خداى تعالى را با هر بنده دو سر است كه بر سبيل الهام به او مىگويد: يكى آن وقت كه از شكم مادر بيرون آيد فرمايد: بنده من! تو را پاك و آراسته به اين دنيا آوردم و عمر تو را به امانتبه تو سپردم، بنگر كه اين امانت را چگونه نگاه مىدارى و چگونه با من ملاقات مىكنى.و دوم هنگام مرگ گويد: بنده من! با آن امانت چه كردى؟ آيا امانت را نگاهداشتى تا در حالى كه از عهده عهد بر آمده باشى با من ملاقات كنى و من بر وفاى آن با تو ديدار نمايم؟ يا آن را ضايع كردى تا با تو به باز خواست و عذاب ملاقات كنم؟ و به اين معنى اشاره دارد قول خداى تعالى:
«اوفوا بعهدى اوف بعهدكم» (بقره، 40)
«به پيمان من وفا كنيد تا به پيمان شما وفا كنم» .
و نيز:
«و الذين هم لاماناتهم و عهدهم راعون» (مؤمنون، 8، معارج، 32)
«و كسانى كه پاسدار امانتها و پيمانهاى خويشند» .
روايت است كه: چون بنده را هنگام مرگ فرا رسد ملك الموت بر او ظاهر شود و او را اعلام كند كه از عمر تو ساعتى بيش نمانده و لحظهاى از آن واپس نشود، در آن وقتبراى بنده اندوه و حسرت و تاسف پديدار مىشود كه اگر تمام دنيا از آن او باشد و بدهد كه در عوض ساعتى ديگر در عمر او افزايند تا در آن كوتاهى و تقصير خود را تلافى نمايد بدان راه نيابد.
و نيز روايت است كه: چون بنده را پرده از پيش ديده بردارند و به مرگ خود يقين كند به ملك الموت گويد: مرا يك روز ديگر مهلت ده تا به درگاه پروردگارم عذر خواهم و توبه كنم، و براى خود توشه شايستهاى بردارم، ملك الموت گويد:
روزهاى بسيار بر باد دادى ديگر روزى براى تو نمانده، گويد: يك ساعت مهلت ده، گويد: ساعتها را از دست دادى ديگر ساعتى ندارى، و در آن وقت در توبه بر او بسته مىگردد و روحش به تلاطم مىآيد و نفسهايش به شماره مىافتد، و جام اندوه و نوميدى از تدارك و تلافى فرو مىبرد و حسرت و ندامتبر عمر ضايع شده خود مىخورد، و اصل ايمان وى بر اثر صدمههاى اين ترسها و دهشتها در آشفتگى و اضطراب مىآيد، و در اين هنگام جانش به در مىرود.پس اگر حكم خداوند بر او به نيكى و سعادت رفته باشد روح او با توحيد از دنيا بيرون مىرود و اين سرانجام نيك است، و اگر حكم به شقاوت وى شده باشد - از چنين سرنوشتى به خدا پناه مىبريم - روح او با شك و اضطراب از دنيا مىرود و اين است پايان و سرانجام بد.
توبه از بعضى از گناهان مذكور - يعنى ارتكاب محرمات و ترك واجبات - واجب شرعى است، بدين معنى كه هر كه اين توبه را ترك كند و اين گناهان را مرتكب شود سزاوار آتش دوزخ و عذاب الهى خواهد بود، و در اين وجوب همه مردم يكسانند، و تكليف همه به آن موجب فسادى در نظام كلى نيست.و اما توبه از بعضى ديگر از گناهان مانند خيالات و وسوسهها و انديشههائى كه بر دل عارض مىشود و قصور در معرفت جلال و عظمتخداوند و امثال اينها به اين معنى واجب نيست، زيرا با انتظام عالم منافات دارد، از اينرو كه اگر همه خلق مكلف باشند كه از خدا چنانكه شايسته استبترسند، اسباب زندگانى را رها مىكنند و دنيا را يكسره فرو مىگذارند، و اين منجر به از ميان رفتن خود تقوا مىشود، زيرا اگر زندگى مختل و تباه شود ديگر آسودگى خيال براى كسى باقى نمىماند تا تقوا داشته باشد.پس به اين اعتبار توبه از هر امرى كه رجحان داشته باشد واجب نيست، بلكه به معنى ديگر واجب است، و آن عبارت است از اينكه هر كه بخواهد به خدا نزديك شود و به مقام محمود و درجات عالى برسد بايد از آنها نيز توبه كند.پس كسى كه به اصل نجات [از عذاب] قانع و خرسند باشد اين توبه بر او واجب نيست، و كسى كه طالب وصول به مراتب عالى و ارجمند استبر او واجب مشروط است، يعنى مطلوب او بستگى به آن دارد، چنانكه درباره انبياء و اولياء و بزرگان عرفا و علما حال بدين منوال بوده است، و از اين جهت است كه لذات دنيا را بكلى رها كردند.بنابراين آنچه از استغفار و توبه انبياء و اوصياء وارد شده است همانا از ترك دوام و پيوستگى ذكر، و غفلت از مقام شهود و استغراق (2) به سبب اشتغال به امور مباح بوده است نه از گناهانى مانند گناهان ما، كه ايشان از اين گناهان پاك و فراترند.امام صادق عليه السلام فرمود: «رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در هر شبانه روز صد بار بدون گناه توبه و استغفار مىكرد.خداى تعالى اولياء خود را به مصيبتها مخصوص گردانيد تا به ايشان پاداش دهد بىآنكه گناهى مانند گناهان ما داشته باشند، كه گناه هر كسى به حسب قدر و منزلت او نزد خداست» .و به اين مضمون اخبار ديگرى نيز هست.
پىنوشتها:
1- بنابر آنچه در «احياء العلوم» : 4/10 نقل شده وى ابو سليمان دارانى است.
2- استغراق آنست كه قلب ذاكر در اثناء ذكر حتى به خود ذكر و قلب التفات و توجه ندارد و عرفا اين حالت را فناء تعبير مىكنند.م.!