توبه از همه گناهان واجب استبه اجماع و نقل و عقل.
اما اجماع - شكى در فراهم بودن آن نيست.
و اما نقل - مانند قول خداى تعالى:
«و توبوا الى الله جميعا ايها المؤمنون لعلكم تفلحون» (نور، 31)
«اى مؤمنان همگى توبه به خدا بريد (به سوى خدا بازگشت نمائيد) شايد رستگار شويد» .
و نيز قول او - تعالى - :
«يا ايها الذين آمنوا توبوا الى الله توبة نصوحا عسى ربكم ان يكفر عنكم سيئاتكم» (تحريم، 8)
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد به سوى خدا توبه كنيد توبهاى صادقانه و صميمانه شايد پروردگارتان بديها (گناهان) تان را بپوشاند» .
و معنى نصوح: خالص براى خداست كه از شوائب اغراض، از مال يا جاه يا ترس از سلطان يا عدم قدرت بر گناه و نداشتن اسباب آن، خالى باشد.و اين امر براى وجوب است، پس توبه به مقتضاى اين دو آيه واجب است.
و اما عقل - كسى كه معنى وجوب و معنى توبه را بداند در ثبوت و تحقق وجوب توبه شك نمىكند بيان مطلب اين است كه: معنى و حقيقت واجب چيزى است كه وصول به سعادت جاويد و نجات از هلاكت ابدى متوقف بر آن است، و اگر سعادت و شقاوت به فعل و ترك چيزى تعلق و ارتباط نداشته باشد وجوب آن معنى ندارد، پس واجب وسيله و دستاويزى استبه سوى سعادت هميشگى.و شكى نيست كه در خانه بقا و جاودانى سعادتى نخواهد بود مگر بالقاء خدا و انس به او، و هر كه از اين ديدار و وصال محجوب باشد از مشاهده جلال و جمال الهى محروم خواهد بود، و او ناچار شقى و بدبخت است، هم به آتش فراق مىسوزد و هم به آتش دوزخ.اما آنچه آدمى را از لقاء خدا دور مىكند چيزى جز پيروى از شهوات نفسانى و غضب و انس به اين جهان فانى، كه از اينها به گناهان تعبير مىشود، نيست.و انسان به ديدار خدا نزديك نمىشود مگر آنكه دلبستگى به كالاى فريبنده اين عالم را بگسلد و بكلى به خدا روى آورد، و به وسيله پايدارى و مداومت ذكر در طلب انس به او باشد و با دوام و پيوستگى فكر در عظمت و جلال و جمال او به قدر توانائى محبت او را بجويد.و شكى نيست كه انصراف از راه دورى [از خدا] و شقاوت براى وصول به قرب [به خدا] و سعادت واجب است، و اين حاصل نمىشود مگر با توبه كه عبارت است از علم و ندامت و عزم، و معنى واجب همين است، پس توبه قطعا واجب است.
چگونه توبه از گناهان، واجب نباشد و حال آنكه علم به ضرر گناهان و مهلك بودن آنها از اجزاء ايمان است و شكى در آن نيست.و داناى به اين علم اگر به آن عمل نكند چنانست كه به آن علم ندارد يا منكر آن است و اين جزء از ايمان را ندارد، زيرا هر علمى از آن جهت مطلوب و مراد است كه آدمى را به عمل برانگيزد، و مادام كه علم انگيزه عمل نشود در واقع انسان از عهده آن بدر نيامده است.پس علم به ضرر گناهان براى اين است كه باعث ترك آنها شود، و كسى كه آنها را ترك نكند فاقد اين جزء از ايمان است، و مراد سخن پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم: «زنا كار در حالى كه مؤمن است زنا نمىكند» همين است، و مقصود آن حضرت نفى ايمان به خدا و وحدانيت و صفات و كتابها و پيامبران او نيست، كه زنا و گناهان اصل ايمان را نفى نمىكند، بلكه غرض او نفى ايمان به خدا از اين جهت است كه زنا آدمى را از خدا دور مىكند و موجب خشم و ناخشنودى اوست، و براى ايمان يك در نيست، بلكه همچنانكه وارد شده است ايمان را هفتاد و چند در است، بالاترين آنها شهادتين است و پائينترين آنها برداشتن خار و خس از راه، و مثال آن گفتار آن گوينده است كه: انسان موجود واحدى نيست، بلكه هفتاد و چند موجود است، بالاترين آنها روح و قلب است و پائينترين آنها برطرف كردن مكروه و ناپسند از ظاهر تن است، به اينكه شارب را كوتاه كرده ناخنها را چيده و پوست تن را از پليدى پاك ساخته باشد، تا از چهارپايان رها شده كه به سرگين خود آلودهاند و ظاهر آنها به سبب درازى چنگالها و ناخنها زشت و كريه مىنمايد متمايز باشد.
پس ايمان مانند انسان است و فقدان شهادتين مانند فقدان روح است كه به كلى موجب بطلان است، و كسى كه جز شهادت به يكتائى خدا و رسالت پيغمبر او چيزى ندارد و ديگر اجزاء ايمان يعنى اعمال را ترك كند، همچون انسانى است كه دست و پاى او بريده باشد و چشمهاى او را در آورده باشند و همه اعضاى ظاهرى و باطنى او خلل پذيرفته و فقط روح داشته باشد.و همان گونه كه چنين كسى حال او به مرگ نزديك است و به اندك صدمهاى روح از او مفارقت مىنمايد و اعضائى كه مدد و نيرو مىرساندند از او جدا مىشوند، همچنين كسى كه تنها اصل ايمان را داشته باشد ولى در اعمال كوتاهى و تقصير كند، نزديك است كه درخت ايمانش هنگامى كه بادهاى سخت و تند ايمان بر باد ده در حين مرگ و آمدن ملك الموت مىوزد بر كنده شود.
پس هر ايمانى كه ريشهاش در نفس انسان ثابت و پابرجا نگشته و شاخههايش در اعمال منتشر نشده باشد با وزش بادهاى هولناك هنگام ظهور ملك الموت ثابت نمىماند و در پايان كار بيم سرانجام بد بر او مىرود.و كسى كه از ايمانى كه در حكم شاخهها و فروع است در پايان كار محجوب باشد از ايمانى كه اصل است نيز در حجاب خواهد بود، چنانكه شخصى كه فاقد همه دستها و پاها باشد كه در حكم شاخههاستبه سوى مرگ (كه از ميان برنده روح و روح در حكم ريشه است) كشانده مىشود.
پس نه بقائى براى اصل بىفرع و نه وجودى براى فرع بىاصل خواهد بود و فرقى بين اصل و فرع جز در يك چيز نيست، و آن اين است كه وجود و بقاء فرع خواهان وجود اصل است ولى وجود اصل وجود فرع را فرا نمىخواند، و ليكن بقاء اصل خواستار وجود فرع است، پس بقاء اصل به فرع است و وجود فرع به اصل.و گناهكار و بيگناه اگر چه هر دو در نام مؤمن مساوى و شريكند ولى مساوات و شركت ايشان مانند مساوات و شركت درخت كدو و درخت چنار در نام درخت است، و فرق آنها وقتى معلوم مىشود كه بادهاى قوى بوزد، كه در اين موقع درخت كدو را از ريشه بر مىآورد و شاخ و برگش را پراكنده مىسازد، و درخت چنار با ريشه و شاخه محكم بر جاى مىايستد.
و مثل گناهكارى كه به اعتماد بر ايمان به يگانگى خدا و نبوت رسول او از خلود در آتش دوزخ به سبب گناه نمىترسد مانند شخص تندرستى است كه غذاهاى مضر و خوراكهاى مسموم بخورد و به واسطه اعتماد بر صحت و تندرستى خود از مرگ نترسد. پس همچنانكه صحت اين شخص تندرستبه سبب خوردن غذاهاى مسموم و زيان آور به بيمارى، و بيمارى به مرگ منجر مىشود، همچنين گناهان گناهكار را به سرانجام بد، و پايان بد به مخلد بودن در جهنم مىكشاند.پس نسبت گناهان به ايمان همچون نسبتسمها و خوراكهاى مضر استبه بدن انسان، و همان گونه كه ضرر آن خوراكهاى زهر آلود پيوسته در اندرون جمع مىشود تا مزاج را دگرگون مىسازد و او از اين غافل است تا وقتى كه ناگاه بيمارى عارض شود و مزاج را بكلى تباه سازد و مرگ فرا رسد، همچنين آثار گناهان اندك اندك ولى پيوسته در نفس بر روى هم مىنشيند تا مزاج نفس را فاسد سازد و اصل ايمان را از ميان ببرد.پس هر گاه بر كسى كه در اين دنياى كوتاه مدت از مرگ مىترسد اجتناب از سمها و خوراكهاى مضر واجب باشد بر بيمناك از هلاك ابدى بطريق اولى ترك گناهان واجب است، و همان طور كه بر كسى كه غذاى زهر آلود خورده و پشيمان شده لازم است قى و استفراغ كند و به حال اول باز گردد، همچنين بر مرتكب گناهان كه به منزله سموم ايمان است نيز واجب است كه تا ممكن استبا تلافى و جبران از اين حالتباز گردد و تا مهلت هست توبه و انابه كند.
پس زنهار زنهار اى برادران دست در دامن توبه زنيد! پيش از آنكه زهر گناهان چنان روح ايمانتان را تباه سازد كه بعد از آن پرهيزكارى سودى نبخشد، و امر از دست طبيبان دلها بيرون رود و ديگر پند و اعظان و نصيحت ناصحان در شما اثر نكند، و كلمه عذاب در حق شما ثابتشود، و مشمول اين قول خداى تعالى گرديد:
«و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشيناهم فهم لا يبصرون» (يس، 9)
«و از پيش روى ايشان سدى نهادهايم و از پس آنان نيز سدى نهادهايم و پرده بر آنها افكندهايم تا نبينند» .
و نيز:
«ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوة» (بقره، 7)
«خدا بر دلها و گوشهايشان مهر نهاده و بر چشمهايشان پردهاى هست» .
و آياتى ديگر غير از اينها.
مطلب ديگر اين است كه به مقتضاى دلايل مذكور: توبه بىدرنگ و فورا واجب است، پس بر هر مسلمانى واجب است كه از گناهان خود فورا توبه كند و تاخير جايز نيست.لقمان به پسر خود گفت: «اى فرزند! توبه را تاخير مكن، كه مرگ ناگاه مىرسد» .و هر كه توبه را تاخير اندازد بين دو خطر بزرگ قرار دارد:
يكى آنكه ظلمت گناه دل او را تيره و سياه مىكند بطورى كه طبيعت او مىشود و ديگر محو نمىگردد، و ديگر آنكه اگر مرض يا مرگ او فرا رسيد ديگر مهلتى براى محو كردن آن نمىيابد.و از اينرو وارد شده است كه: بيشتر فرياد دوزخيان از تاخير انداختن است، و كسى جز به سبب تاخير انداختن هلاك نشد.