بدان كه مرگ حادثهاى بزرگ و بليهاى سخت است، و از هر امر صعبى دشواتر است، و از بلاهاى خطير و امور هولناك به شمار مىرود.پس هر كه مىداند كه سرانجام او مرگ است و خاك بستر او و گور جايگاه او و شكم زمين قرارگاه اوست، و كرم و مار عقرب انيس و همنشين اوست، سزاوار است كه حسرت و ندامتش طولانى و بسيار و عبرتش دائم و هميشگى باشد، و فكرش منحصر در همين امر و بليه او عظيم و مصيبت او شديد باشد، و خود را از اهل قبور بداند و از مردگان بشمارد، زيرا هر چه خواهد آمد نزديك است، و دور آنست كه نيايد.
و شايسته است كه ذكر و فكر و هم و غم و گفتار و كردار و سعى و كوشش او فقط درباره آن باشد، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «اگر چهار پايان آنچه را شما مىدانيد مىدانستند (يعنى از مرگ خبر داشتند) گوشت چاقى نمىخورديد» .
و به گروهى كه سخن مىگفتند و مىخنديدند فرمود: «اذكروا الموت، اما و الذى نفسى بيده! لو تعلمون ما اعلم لضحكتم قليلا و لبكيتم كثيرا» «مرگ را به ياد آوريد، به خدائى كه جانم در دست اوست! اگر آنچه را كه من مىدانم مىدانستيد كم مىخنديديد و بسيار مىگريستيد» .
و چون به مجلسى كه صداى خنده از آن بلند بود مىگذشت فرمود: «مجلس خود را با ياد تيره كننده لذات بياميزيد» ، گفتند: تيره كننده لذات چيست؟ فرمود: «مرگ» .
اما غفلت مردم از مرگ به سبب كم ياد كردن آن است و اگر هم گاهى آن را ياد كنند نه با قلبى فارغ بلكه با دلى گرفتار شهوتها و علائق دنيوى ياد آن مىكنند، و چنين يادى سودى نمىدهد.راه درست اين است كه آدمى دل را از هر چيزى جز ياد مرگ كه در پيش روى دارد تهى كند همچون كسى كه بخواهد سفر درازى كند كه در راه آن بيابانهاى بىآب يا درياى خطرناك باشد كه بايد از آن بگذرد، و ناگزير فكرى غير از آن ندارد.كسى كه به اين نحو به ياد مردن باشد و مكرر ياد آن كند، در دل او اثر مىگذارد و در نتيجه سرور و نشاط او به دنيا كم مىشود و نفسش از آن باز مىايستد، و از آن دل شكسته مىشود، و آماده مرگ و سفر آخرت مىگردد.
و بهترين راه اين است كه امثال و اقران خود را كه پيش او در گذشتهاند به ياد آورد، كه از همنشينان و مصاحبان خود كناره گرفته به وحشت تنهائى گرفتار آمدهاند و از روشنى بسترها و فرشهاى گسترده گذشته به تاريكى خاك گورها افتادهاند، و از كنار همسر و خانواده خود جدا شده با مار و عقرب و كرمها همنشين گشتهاند، و خوابگاه ايشان را در بستر خاك به ياد آورد، و وضع و صورت ايشان را در منصبها و احوالى كه داشتهاند به خاطر بگذراند و سپس متذكر شود كه چگونه خاك چهره زيباى ايشان را از هم ريخته، و اجزاء آنان در قبر از هم پاشيده، و زنانشان بيوه و فرزندانشان يتيم گشته و اموالشان تلف شده و خانههاشان از ايشان خالى مانده و نام و آثارشان از صفحه روزگار بر افتاده و در وحشت آباد گور تنها ماندهاند.
پس هر گاه هر يك از گذشتگان را به خاطر بگذراند و حال و چگونگى ايام زندگى وى را متذكر شود و نشاط و آرزومندى و فراموشى او را از مرگ و فريب خوردنش را به جمع اسباب دنيوى و آرام گرفتنش را به نيرومندى و جوانى و تمايلش را به خنده و بازى و سرگرمى و غفلتش را از مرگ تيزرو و سبك سير و از هلاكتشتابان ياد آورد، كه چگونه آمد و شد مىكرد و اكنون مفاصل پاهايش از هم پاشيده، و چگونه زبانى كه با آن سخن مىگفتخورش مار و مور شده، و چگونه دندانهايش كه هنگام خنده هويدا بود خاك گشته، و چگونه امور زندگى دنيا را زير نظر مىگرفت و چيزهائى را كه با گذشت ماهها و سالها و روزگارها نيازى به آنها نداشت جمع مىكرد.سپس تامل كند كه او نيز مانند آنهاست، و غفلتش مثل غفلت ايشان است، و حال وى در قبر همچون حال آنان خواهد بود.و چون مدتى به اين افكار و امثال اينها پرداخت، و همراه آن در گورستان و در تشييع جنازهها حضور يافت و بيماران را مشاهده نمود، ياد مرگ در دلش همواره حاضر مىگردد، و در اين هنگام چه بسا آماده آن شود و از خانه فريب كناره گيرد و دستبردارد.و اما ياد ظاهرى و زود گذر و ذكر زبانى نتيجه و سودش در آگاهى و بيدارى اندك است.و هر گاه دلش به چيزى از اسباب دنيا خوشحال شد، سزاوار است كه در همان حال به ياد آورد كه ناگزير از آن جدا خواهد شد، چنانكه گفتهاند: يكى از بزرگان روزى به خانه خود نگريست و از خوبى آن به شگفت آمد، پس بگريست و گفت: به خدا قسم اگر مرگ نبود به آن شادمان بودم.