فصل 8: مرگ بزرگترين و دشوارترين حوادث و بلاهاست

بدان كه مرگ حادثه‏اى بزرگ و بليه‏اى سخت است، و از هر امر صعبى دشواتر است، و از بلاهاى خطير و امور هولناك به شمار مى‏رود.پس هر كه مى‏داند كه سرانجام او مرگ است و خاك بستر او و گور جايگاه او و شكم زمين قرارگاه اوست، و كرم و مار عقرب انيس و همنشين اوست، سزاوار است كه حسرت و ندامتش طولانى و بسيار و عبرتش دائم و هميشگى باشد، و فكرش منحصر در همين امر و بليه او عظيم و مصيبت او شديد باشد، و خود را از اهل قبور بداند و از مردگان بشمارد، زيرا هر چه خواهد آمد نزديك است، و دور آنست كه نيايد.

و شايسته است كه ذكر و فكر و هم و غم و گفتار و كردار و سعى و كوشش او فقط درباره آن باشد، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «اگر چهار پايان آنچه را شما مى‏دانيد مى‏دانستند (يعنى از مرگ خبر داشتند) گوشت چاقى نمى‏خورديد» .

و به گروهى كه سخن مى‏گفتند و مى‏خنديدند فرمود: «اذكروا الموت، اما و الذى نفسى بيده! لو تعلمون ما اعلم لضحكتم قليلا و لبكيتم كثيرا» «مرگ را به ياد آوريد، به خدائى كه جانم در دست اوست! اگر آنچه را كه من مى‏دانم مى‏دانستيد كم مى‏خنديديد و بسيار مى‏گريستيد» .

و چون به مجلسى كه صداى خنده از آن بلند بود مى‏گذشت فرمود: «مجلس خود را با ياد تيره كننده لذات بياميزيد» ، گفتند: تيره كننده لذات چيست؟ فرمود: «مرگ‏» .

اما غفلت مردم از مرگ به سبب كم ياد كردن آن است و اگر هم گاهى آن را ياد كنند نه با قلبى فارغ بلكه با دلى گرفتار شهوتها و علائق دنيوى ياد آن مى‏كنند، و چنين يادى سودى نمى‏دهد.راه درست اين است كه آدمى دل را از هر چيزى جز ياد مرگ كه در پيش روى دارد تهى كند همچون كسى كه بخواهد سفر درازى كند كه در راه آن بيابانهاى بى‏آب يا درياى خطرناك باشد كه بايد از آن بگذرد، و ناگزير فكرى غير از آن ندارد.كسى كه به اين نحو به ياد مردن باشد و مكرر ياد آن كند، در دل او اثر مى‏گذارد و در نتيجه سرور و نشاط او به دنيا كم مى‏شود و نفسش از آن باز مى‏ايستد، و از آن دل شكسته مى‏شود، و آماده مرگ و سفر آخرت مى‏گردد.

و بهترين راه اين است كه امثال و اقران خود را كه پيش او در گذشته‏اند به ياد آورد، كه از همنشينان و مصاحبان خود كناره گرفته به وحشت تنهائى گرفتار آمده‏اند و از روشنى بسترها و فرشهاى گسترده گذشته به تاريكى خاك گورها افتاده‏اند، و از كنار همسر و خانواده خود جدا شده با مار و عقرب و كرمها همنشين گشته‏اند، و خوابگاه ايشان را در بستر خاك به ياد آورد، و وضع و صورت ايشان را در منصبها و احوالى كه داشته‏اند به خاطر بگذراند و سپس متذكر شود كه چگونه خاك چهره زيباى ايشان را از هم ريخته، و اجزاء آنان در قبر از هم پاشيده، و زنانشان بيوه و فرزندانشان يتيم گشته و اموالشان تلف شده و خانه‏هاشان از ايشان خالى مانده و نام و آثارشان از صفحه روزگار بر افتاده و در وحشت آباد گور تنها مانده‏اند.

پس هر گاه هر يك از گذشتگان را به خاطر بگذراند و حال و چگونگى ايام زندگى وى را متذكر شود و نشاط و آرزومندى و فراموشى او را از مرگ و فريب خوردنش را به جمع اسباب دنيوى و آرام گرفتنش را به نيرومندى و جوانى و تمايلش را به خنده و بازى و سرگرمى و غفلتش را از مرگ تيزرو و سبك سير و از هلاكت‏شتابان ياد آورد، كه چگونه آمد و شد مى‏كرد و اكنون مفاصل پاهايش از هم پاشيده، و چگونه زبانى كه با آن سخن مى‏گفت‏خورش مار و مور شده، و چگونه دندانهايش كه هنگام خنده هويدا بود خاك گشته، و چگونه امور زندگى دنيا را زير نظر مى‏گرفت و چيزهائى را كه با گذشت ماهها و سالها و روزگارها نيازى به آنها نداشت جمع مى‏كرد.سپس تامل كند كه او نيز مانند آنهاست، و غفلتش مثل غفلت ايشان است، و حال وى در قبر همچون حال آنان خواهد بود.و چون مدتى به اين افكار و امثال اينها پرداخت، و همراه آن در گورستان و در تشييع جنازه‏ها حضور يافت و بيماران را مشاهده نمود، ياد مرگ در دلش همواره حاضر مى‏گردد، و در اين هنگام چه بسا آماده آن شود و از خانه فريب كناره گيرد و دست‏بردارد.و اما ياد ظاهرى و زود گذر و ذكر زبانى نتيجه و سودش در آگاهى و بيدارى اندك است.و هر گاه دلش به چيزى از اسباب دنيا خوشحال شد، سزاوار است كه در همان حال به ياد آورد كه ناگزير از آن جدا خواهد شد، چنانكه گفته‏اند: يكى از بزرگان روزى به خانه خود نگريست و از خوبى آن به شگفت آمد، پس بگريست و گفت: به خدا قسم اگر مرگ نبود به آن شادمان بودم.