بدان كه دستههاى فريفتگان بسيار است و اسباب و درجات فريفتگى و غرورشان مختلف است، و هيچ گروهى در عالم نيست كه در وصفى مشترك و بر امرى مجتمع باشند مگر اينكه در آنها دستههائى از فريب خوردگان و اهل غرور يافت مىشوند.اما بعضى از طوايف همگيشان فريفتهاند مانند كفار و گناهكاران و فاسقان و در بعضى فريفته و نافريفته پيدا مىشود اگر چه بيشتر هر طايفهاى اهل غرور باشند.
و ما به شعبههاى فريفتگى و به غرور هر طايفهاى اشاره مىكنيم تا طالب سعادت بتواند از آن احتراز نمايد، زيرا كسى كه راههاى آفات و فساد را شناخت مىتواند از آنها بر حذر باشد و كار خود را بر حزم و احتياط و بصيرت بنا كند.بنابراين مىگوئيم:
اينان همگى فريفته و مغرورند، از سوئى فريب زندگى دنيا را خوردهاند و از سوى ديگر شيطان آنها را نسبتبه خدا غره ساخته است.و اما كسانى كه زندگى دنيا آنان را فريفته، انگيزه و علت غرورشان دو قياس و استدلالى است كه شيطان در دلشان ترتيب داده: نخست اينكه دنيا نقد و آخرت نسيه است، و نقد بهتر از نسيه است.و دوم آنكه لذات دنيا يقينى است و لذات آخرت مشكوك و احتمالى است، و يقينى بهتر از مشكوك است و يقينى را نبايد به اميد احتمالى رها كرد.اين قياسها باطل و شبيه قياس ابليس است كه گفت:
انا خير منه خلقتنى من نار و خلقته من طين (اعراف، 12، ص، 76)
«من از او بهترم، مرا از آتش و او را از گل آفريدى» .
علاج اين غرور - بعد از تحصيل يقين به وجود خداى تعالى و حقانيت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، كه به سبب روشنى راهها و دلائل آسان است - به اين است كه يا از مقتضاى ايمان خود پيروى كند و گفتار خداى تعالى را راستبداند كه مىفرمايد:
ما عندكم ينفد و ما عندالله باق (نحل، 96)
«آنچه نزد شماست از ميان مىرود و آنچه نزد خداستباقى است» .
و مىفرمايد:
و الآخرة خير و ابقى (اعلى، 17)
«و آخرت بهتر و پاياتر است» .
و مىفرمايد:
و ما عند الله خير و ابقى (قصص، 60)
«و آنچه نزد خداستبهتر و پايدارتر است» .
و مىفرمايد:
و ما الحياة الدنيا الا متاع الغرور (آل عمران، 185، حديد، 20)
«و زندگى دنيا جز كالاى فريب نيست» .
و مىفرمايد:
فلا تغرنكم الحياة الدنيا و لا يغرنكم بالله الغرور (لقمان، 33، فاطر، 50)
«زندگى دنيا و فريبتان ندهد و شيطان فريبكار شما را به خدا مغرور نسازد» .
و يا بطلان و فساد آن دو قياس را به واسطه برهان بشناسد تا از نفس خود آنچه وى را به غرور كشانده بزدايد.و راه شناخت فساد و بطلان قياس اول اين است كه: هر چند نقد بودن دنيا و نسيه بودن آخرت درست است، ليكن اينكه هر نقدى بهتر از نسيه باشد نادرست استبلكه جاى فريب و ناراستى است، زيرا بهتر بودن نقد بر نسيه در صورتى مسلم است كه در مقدار و منفعت و مقصود و دوام و بقا يكسان باشند، و اما اگر كمتر و پستتر از آن باشد نسيه بهتر است، مگر نمىبينى كه هر گاه پزشك اين فريفته را از خوراكهاى لذيذ بر حذر مىدارد اينك آن را از بيم درد بيمارى آينده (و به اميد تندرستى نسيه) ترك مىكند، و اكنون يك درهم مىپردازد تا بعدها دو درهم دريافت كند، و در سفرها و پيمودن دريا فعلا رنج و تعب را تحمل مىكند تا بعدا به راحت و سود برسد.و بر همين قياس همه كارها و صنعتهاى مردم در دنيا: از كشاورزى و بازرگانى و معاملات، كه مال نقد خود را به اميد نسيه بيشتر صرف مىكنند.پس اگر ده [دينار] در آينده بهتر است از يك [دينار] در حال حاضر، لذت دنيار را از حيثشدت و مدت و مقدار با لذت آخرت بسنج، كه هر كه حقيقت دنيا و آخرت را شناخت، مىداند كه دنيا نيستبه آخرت ارزش قابل توجهى ندارد، علاوه بر اينكه لذت دنيا به انواع آفات و تيرگيها آميخته و آلوده است، و لذات آخرت از آفات پاك و بر كنار است و به كدورتى مخلوط نيست.
و اما شناخت فساد و بطلان قياس دوم موكول به شناخت دو اصل است: (1) مشكوك بودن لذات آخرت خطا و نادرست است، و (2) اينكه هر امر يقينى بهتر از مشكوك است غلط است:
اما اول: زيرا آخرت نزد اهل بصيرت يقينى و قطعى است، و براى يقين ايشان دو دليل و مدرك هست: يكى را عموم مردم در مىيابند، و آن اتفاق همه بزرگان از انبياء و اولياء و حكماء و دانشمندان است، كه بعد از تفكر و تامل يقين و اطمينان حاصل مىشود، چنانكه مريضى كه داروى بيمارى خود را نداند هر گاه همه اهل صناعت طب بر فلان دارو اتفاق نظر داشته باشند، نفس وى به گواهى آنها اطمينان مىيابد و از آنها درخواستبرهان نمىكند، بلكه به سخن آنان وثوق پيدا مىكند و آن را به كار مىبندد، هر چند كودك و كم عقل و بىخرد و عامى ايشان را تكذيب كنند.و شكى نيست كه منكران آخرت كه به زندگى دنيا فريفته شدهاند يعنى كفار و اهل مذاهب باطل نسبتبه آگاهان احوال آخرت و اهل مشاهده آن يعنى انبياء و اولياء حالشان از كودك يا بىخرد و سبك مغز و عامى نسبتبه پزشكان يك شهر يا يك كشور پستتر و مرتبهشان فروتر است.
و ديگرى (دليل دوم) را جزء انبياء و اولياء ادراك نمىكنند، يعنى فقط به وحى و الهام ادراك مىشود، وحى براى انبياء و الهام و كشف براى اولياست، كه حقايق اشياء چنانكه هستند براى ايشان مكشوف است، و آنها را با بينش درونى مشاهده مىكنند چنانكه شما محسوسات را با بينائى ظاهر و بيروين مىبينيد، و ايشان از مشاهده خود خبر مىدهند نه از شنيدهها و تقليد.و گمان نكنى كه معرفت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله درباره امر آخرت و امور دينى صرفا تقليد از جبرئيل به واسطه شنيدن از اوست، چنانكه معرفت تو درباره آنها تقليد و متابعت از پيغمبر است، هرگز چنين نيست.زيرا كه پيغمبران حقايق ملك و ملكوت را مشاهده مىكنند و با چشم بصيرت و يقين به آنها مىنگرند، هر چند القاء فرشته و شنيدن از وى تاكيد آن است.
و اما مغروران به خدا، كسانىاند كه با خود فكر مىكنند و با زبان خويش مىگويند: اگر معاد و آخرتى باشد بهره ما در آن بيشتر و حال ما از غير ما بهتر خواهد بود، چنانكه خداى سبحان از گفتار دو مردى كه با يكديگر گفتگوى مىكردند خبر مىدهد، وقتى يكى به ديگرى مىگفت:
و ما اظن الساعة قائمة و لئن رددت الى ربى لاجدن خيرا منها منقلبا
(كهف، 36)
«و گمان نمىكنم رستاخيز به پا شود و اگر به سوى پروردگارم برگردم باز - گشتگاهى بهتر از اين خواهم يافت» .
باعث اين گمان اين است كه شيطان اين خيال را در جانشان افكنده كه به نعمتهاى خدا كه در دنيا دارند مىنگرند و نعمت آخرت را بر آن قياس مىكنند، و چون خداوند عذاب را در مورد آنها به تاخير انداخته عذاب آخرت را نيز چنين مىپندارند [و آن را درباره خويش باور ندارند]، چنانكه خداى تعالى مىفرمايد:
و يقولون فى انفسهم لولا يعذبنا الله بما نقول، حسبهم جهنم يصلونها فبئس المصير (مجادله، 8)
«و در دل خويش مىگويند چرا خدا ما را بر چيزى كه مىگوئيم عذاب نمىكند، جهنم كه وارد آن مىشوند بسشان است، و بد سرانجامى است» .
و بسيارى از مؤمنان را مىنگرند كه فقير و محتاجند، و آنگاه مىگويند: اگر خدا آنان را دوست مىداشت در دنيا به آنها احسان مىكرد و اگر ما را دوست نمىداشتبه ما احسان نمىكرد، و چون در دنيا به آنها نيكى نكرده و به ما نيكى كرده پس دوستدار ماست نه دوستدار آنها، و در آخرت هم چنين خواهد بود، چنانكه شاعر گويد:
كما احسن الله فيما مضى كذلك يحسن فيما يقى
چنانكه خدا در گذشته احسان كرده. در آينده نيز احسان خواهد كرد شكى نيست كه اين همه خيالهاى فاسد و قياسهاى باطل است، و كسى كه گمان كند كه نعمتهاى دنيوى دليل محبت و اكرام استبه خدا غره شده زيرا پنداشته است كه در نزد خدا كرامت دارد، به دليلى كه بر كرامت دلالت نمىكند بلكه نزد صاحبان بصيرت برخوارى و زبونى و نگونسارى دلالت دارد، زيرا نعمتها و لذتهاى دنيا [چه بسا] باعث هلاك و دورى از خداست، و از اين رو خداوند دوستان خود را از دنيا پرهيز مىفرمايد همچنانكه پدر مهربان فرزند بيمار خويش را از خوردنيهاى لذيذ پرهيز مىدهد، و مثل رفتار و معامله خداى سبحان با مؤمن خالص و كافر و فاسق، كه اولى را از دنيا باز مىدارد و نعمتها و لذتهاى آن را بر دومى فرو مىريزد، مثل كسى است كه دو بنده كوچك داشته باشد كه يكى را دوست دارد و ديگرى را دوست ندارد، اولى را از بازى منع مىكند و او را در مكتب محبوس مىسازد تا دانش و ادب بياموزد و او را [بهنگام بيمارى] از غذاهاى لذيذ و ميوههائى كه براى او زيان آور استباز مىدارد و داروهاى ناگوارى كه برايش سودمند است مىخوراند، و دومى را به خود وا مىگذارد تا هر طور مىخواهد زندگى كند و پيوسته به بازى و خوردن آنچه دلخواه اوستبگذارند.پس اگر اين بنده به خود واگذار شده چنين پندارد كه نزد آقاى خود محبوب و باكرامت است زيرا از شهوات و لذات برخوردار است، و آن ديگرى نزد او مبغوض و خوار است زيرا او را از خواهشهايش منع كرده، بسى احمق و فريب خورده خواهد بود. و خدا ترسان و ارباب بصيرت هرگاه دنيا به ايشان رو مىآورد اندوهناك مىشدند و مىگفتند: نمىدانيم چه گناهى از ما سر زده كه عقوبش شتاب كرده، و چون فقر به آنان رو مىكرد مىگفتند: مرحبا به شعار نيكان و صالحان! و اما روش اهل غرور بر خلاف اين است، زيرا مىپندارند كه رو آوردن دنيا كرامتى است از خدا و پشت كردن آن ذلت و خوارى آنهاست، چنانكه خداى تعالى از حال آنان خبر داده و مىفرمايد:
فاما الانسان اذا ما ابتلاه ربه فاكرمه و نعمه فيقول ربى اكرمن، و اما اذا ما ابتلاه فقدر عليه رزقه فيقول ربى اهاذن (فجر، 15- 16)
«اما انسان آنگاه كه پروردگارش او را بيازمايد و ارجمند كند و نعمت دهد گويد: پروردگارم مرا گرامى داشته است، و اما چون امتحانش كند و روزيش را بر او تنگ گيرد گويد: پروردگارم مرا خوار كرده است» .
علاج اين غرور اين است كه بداند كه اقبال دنيا دليل خوارى و زبونى است نه كرامت و احسان، و قطع علائق دنيا سبب كرامت و قرب به خداى سبحان است، و راه رسيدن به اين معرفت، يا ملاحظه و تامل در احوال انبياء و اولياء و عرفا و اتقياء است، يا تفكر و تدبر در آيات و اخبار، خداى سبحان مىفرمايد:
ايحسبون انما نمدهم به من مال و بنين نسارع لهم في الخيرات بل لا يشعرون (مؤمنون، 56- 57)
«آيا گمان مىكنند مال و فرزندانى كه به ايشان مىدهيم خوبيهائى است كه براى آنها شتاب مىكنيم، نه چنين استبلكه آنها نمىفهمند» .
و نيز مىفرمايد:
سنستدرجهم من حيث لا يعلمون (اعراف، 181، قلم، 44)
«..از آنجا كه ندانند اندك اندك فراگيريمشان» .
و مىفرمايد:
فلما نسوا ما ذكروا به فتحنا عليهم ابواب كل شىء حتى اذا فرحوا بما اوتوا اخذناهم بغتة فاذاهم مبلسون (انعام، 44)
«و چون آيههائى را كه به آنها پندشان داده بودند فراموش كردند درهاى هر چيزى را بر آنها گشوديم تا آنكه به آنچه رسيدند شادمان شدند ناگهان بگرفتيمشان و يكباره نوميد شدند» . و مىفرمايد:
انما نملى لهم ليزدادوا اثما (آل عمران، 178)
«همانا مهلتشان مىدهيم تا گناهشان بيشتر شود» .
و آيات و اخبارى ديگرى نيز هست.
و منشا اين غرور: جهل به خداوند و صفات اوست، زيرا كسى كه او را شناخت از مكر او ايمن نخواهد بود و به امثال اين خيالات باطل فريفته نخواهد شد، و به قارون و فرعون و غير اينها از پادشاهان و ستمگران مىنگرد كه چگونه خداوند در آغاز به آنها احسان كرد و سپس آنها را سختبه هلاكت افكند، و خداوند بندگان خويش را از مكر و بتدريج فرا گرفتن خود بر حذر داشته و مىفرمايد:
فلا يامن مكر الله الا القوم الخاسرون (اعراف، 99)
«جز گروه زيانكاران از مكر خدا ايمن نخواهند بود» .
و مىفرمايد:
و مكروا و مكر الله و الله خير الماكرين (آل عمران، 54)
«[كافران] مكر و حيله كردند و خدا مكر و حيله كرد و خدا از همه نيرنگيان برتر است» .
سبب غرور و غفلت اينان: يا برخى از انگيزههاى غرور كافران است - چنانكه گذشت - يا اين گمانشان كه خداى تعالى كريم و رحمتش گسترده و نعمتش عام است، و گناهان بندگان در جنب درياهاى رحمت او چيزى نيست، و مىگويند:
ما موحد و مؤمنيم، و چگونه خداوند با توحيد و ايمان ما را عذاب مىكند، و اين گمان خود را از فضيلت رجاء مىشمرند - چنانكه گذشت.و چه بسا بعضى از آنها به صلاح پدران و بلندى مرتبه ايشان غره شوند، مثل فريفتگى بعضى از سادات علوى به نسبشان با اينكه با سيرت و روش پدران طاهرينشان در خوف و ورع اختلاف دارند.
علاج اين غرور آن است كه: فرق بين رجاء ستوده و پسنديده و آرزومندى نكوهيده و ناپسنديده را بشناسد، و بداند كه غرور وى اميد پسنديده نيستبلكه آرزو نمودن مذموم است، چنانكه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «الكيس من دان نفسه و عمل لما بعد الموت، و الاحمق من اتبع نفسه هواها و تمنى على الله» .
«زيرك و هوشيار كسى است كه بر خود مسلط باشد و براى بعد از مرگ عمل كند، و احمق كسى است كه از هوى و هوس نفسش پيروى نمايد و از خدا خواهشها و آرزوهاى خام داشته باشد» .
و رجاء از عمل جدا و منفك نمىشود، زيرا كسى كه به چيزى اميد دارد در طلب آن برمىآيد و هر كه از چيزى مىترسد از آن مىگريزد، و همچنانكه كسى كه در دنيا اميد فرزند دارد ولى زن نگيرد مغرور و احمق است، همچنين كسى كه اميد رحمت الهى دارد ولى ايمان ندارد يا ايمان دارد و گناهان را ترك نمىكند يا گناه را رها مىكند ولى عمل شايستهاى ندارد فريب خورده و نادان است.و چگونه جز اين تواند بود كه خداى سبحان مىفرمايد:
ان الذين آمنوا و الذين هاجروا و جاهدوا فى سبيل الله اولئك يرجون رحمة الله (بقره، 218) .
«كسانى كه ايمان آورده و كسانى كه در راه خدا هجرت و جهاد كردهاند، آنان به رحمتخدا اميدوارند» .
يعنى اميدوارى شايسته آنهاست نه غير آنها، زيرا ثواب آخرت اجر و پاداش اعمال است، چنانكه، خداى تعالى مىفرمايد:
جزاء بما كانوا يعملون (سجده، 17، احقاب، 14، واقعه، 24)
«پاداش آن عملها كه كردهاند» .
و مىفرمايد:
..و انما توفون اجوركم يوم القيامة (آل عمران، 185)
«..و روز قيامت اجر و پاداش شما را تمام دهند» . و مىفرمايد:
و ان ليس للانسان الا ما سعى، و ان سعيه سوف يرى
(نجم، 39- 40)
«و انسان جز آنچه كوشيده چيزى ندارد، و كوشش وى بزودى ديده شود» .
و مىفرمايد:
كل نفس بما كسبت رهينة (مدثر، 38)
«هر كس در گروه اعمال خويش است» .
مگر نديدهاى كه كسى كه مزدى براى تعمير و اصلاح ظروف و وسائل شرط و تعيين مىكند اگر شرط كننده كريم و صادق القول باشد به وعده و شرط خود عمل مىكند، بلكه بر آنچه وعده و شرط كرده مىافزايد، اما اگر اجير و مزدور آن ظروف و وسائل را شكست و همه را تباه ساخت و سپس به انتظار اجرت و مزد نشستبه اين خيال خام كه اجير كننده كريم و بزرگوار است، آيا عاقلان او را در انتظارش اميدوار مىبينند يا فريفته و صاحب آرزوى خام؟ و بالجمله: سبب اين غرور ندانستن فرق بين رجاء و غرور است، پس بايد با آنچه در اينجا و قبلا ذكر شد به معالجه پرداخت.
اما كسى كه به بلندى مرتبه پدران خود مغرور و فريفته است چنين پندارد كه خداى تعالى پدران وى را دوست دارد و هر كه انسانى را دوست داشته باشد فرزندان او را نيز دوست دارد.نادانى و حماقت اين شخص از مغرور به خدا بيشتر است، زيرا خداى سبحان فرمانبردار را دوست دارد و گناهكار مبغوض اوستبدون ملاحظه پدرانشان، و همچنانكه پدر فرمانبر به سبب بغض و نفرت نسبتبه فرزند گناهكار مبغوض نيست همچنين فرزند گناهكار به واسطه محبت نسبتبه پدر فرمانبردار محبوب نيست.و ممكن نيست كه چيزى از حب و بغض و معصيت و تقوا از پدر به پسر سرايت كند، زيرا هيچ كس بار گناه ديگرى را بر نمىدارد، پس كسى كه گمان كند به سبب تقواى پدرش نجات خواهد يافت، مانند كسى است كه پندارد به واسطه خوردن پدرش سير خواهد شد، يا به سبب آموختن و دانستن پدرش عالم مىگردد، يا به واسطه راه پيمودن پدرش به كعبه مىرسد، چه دور است دور! تقوا بر هر كسى واجب عينى است، پس هيچ پدرى كار ساز پسر خويش نيست، و هنگام پاداش و جزاء آدمى از برادر و مادر و پدر و همسر و فرزندان خود مىگريزد، و هيچ كس ديگرى را سودى نمىرساند مگر از راه شفاعت، آن هم بعد از تحقق شرايطش.
اما گناهكاران فريفته، يا طاعاتى ندارند و با نهايت جهالت در دل خويش آرزوى آمرزش و بخشش مىپزند - چنانكه گذشت - ، يا طاعاتى دارند ولى گناهانشان بيشتر است، و از بيشى گناهان آگاهند، و با اين وصف توقع آمرزش گناهان و سنگينتر شدن خوبيها و حسنات بر بديها و سيئات خويش دارند، اين نيز غايت نادانى است، زيرا مثل وى مانند كسى است كه در يك كفه ترازو ده درهم و در كفه ديگر هزار يا دو هزار درهم نهاده، و توقع دارد كه كفه سنگين سبك شود.
و بعضى از كسانى كه در واقع گناهانشان بيشتر است گمان مىكنند كه طاعاتشان بيش از معاصى است، زيرا خويشتن را به محاسبه نكشيده و در صدد پژوهش گناهان خود بر نيامدهاند و بلكه آنها را به فراموشى سپردهاند، و هر گاه طاعتى از آنان به عمل آمده باشد آن را حفظ مىكنند و پيوسته با شمار مىآورند، مانند كسى كه در همه عمر يكبار حج مىكند و مسجدى مىسازد، در حالى كه هيچ يك از عبادات وى به نحو مطلوب نيست، و از گرفتن اموال مسلمين اجتناب نمىكند، بلكه همه اينها را فراموش مىكند و همواره آن حج و ساختن مسجد در ياد اوست، و مىگويد:
چگونه خداوند مرا عذاب مىكند و حال آنكه حج كردم و مسجدى ساختم؟ و يا مانند كسى كه در هر روز صد بار خدا را تسبيح مىگويد و آنگاه به غيبت مسلمين مىپردازد و آبروى آنها را مىريزد و در طول روز سخنانى بىشمار بر خلاف رضاى خدا مىگويد، و توجه و نظرش به شمار تسبيح است ولى از هذيان و بيهوده گوئى در سراسر روز غافل است كه اگر آن را مىنوشت مثل تسبيحش صد بار مىشد، و حال آنكه نويسندگان ارجمند (كرام الكاتبين) آن را نوشتهاند.و همچنين درباره فضيلت تسبيحات همواره مىانديشد، ولى به آنچه در عقوبت دروغگويان و غيبت كنان و سخن چينان و دشنام دهندگان وارد شده توجه و التفاتى ندارد.و اگر نويسندگان اعمال او مزد اضافى براى فزونى هذيانش بر تسبيحاتش مىخواستند در اين صورت سعى مىكرد زبانش را از آفات آن باز دارد و آنها را با تسبيحات بسنجد و موازنه كند تا بر اينها افزون نشود و از او مزد اضافى نگيرند، شگفتا از كسى كه در كار خويش به محاسبه مىنشيند و از بيم آنكه به اندازه قيراطى را از دست ندهد دقت و احتياط مىكند ولى براى از دست دادن مقام عليين و مجاورت رب العالمين انديشه و احتياط نمىكند!
فريفتگان اهل علم چند دستهاند:
بعضى، به علم كلام و مجادله و شناخت آداب مناظره اقتصار مىكنند تا در انجمنهاى رجال تفاخر كنند و بر همگنان برترى يابند، بى آنكه در عقايد گامى استوار يا مذاهبى واحد داشته باشند، بلكه گاهى اين و گاهى آن مذهب را اختيار مىكنند و اعتقادشان همانند نخى است كه به هوا فرستاده شود كه باد گاهى آن را به اين سو و گاهى به آن سو مىبرد، و با اين وصف به سبب غرور و فريفتگى خود مىپندارند كه شناساترين و داناترين مردمند به خدا و صفات او.
و بعضى، علم را منحصر در نحو و لغتيا شعر يا منطق مىدانند و به آن غره مىشوند و عمر خويش را صرف آن مىكنند و نابود مىسازند، و گمان مىكنند كه علم شريعت و حكمتيكسره به آن بستگى دارد، و نمىدانند كه به آنچه لذاته مطلوب نيست و فقط وسيلهاى استبراى آنچه مقصود لذاته استبايد به قدر ضرورت اكتفا و اقتصار نموده، و تعمق و فرو رفتن در آن تابى نهايت كارى است زائد كه نيازى به آن نيست و موجب محروميت از مقصود لذاته است.
و بعضى، به فن معاملات از علم فقه اقتصار مىكنند كه متضمن چگونگى حكم و قضا در ميان مردم است و يكسره خود را به اجراى احكام مشغول مىدارند، و از علم عقايد و اخلاق بلكه از علم عبادات كه بخشى ديگر از فقه است روى مىگردانند و از واجستن و واپرسيدن دل خويش، كه وسيله و مقدمه تخليه از رذائل اخلاق و آراسته شدن به فضائل ملكات است، و از مراقبت جوارح و نگاهداشت آنها از معاصى و واداشتن آنها به طاعات، باز مىمانند.
و بعضى، علاوه بر فن معاملات علم عبادات را نيز فرا مىگيرند، بلكه در همه علوم شرعى تعمق مىكنند و به آنها اشتغال مىورزند، و ليكن علم الهى و علم اخلاق را رها مىكنند و باطن و ظاهر خود را از گناهان نگه نمىدارند و به طاعات آباد نمىسازند.
و بعضى، در همه علوم عقلى و شرعى جد و جهد و تعمق مىكنند ولى عمل را فرو مىگذارند، يا بر طاعات ظاهرى مواظبت مىنمايند و از صفات دل غفلت مىكنند، و گاهى به صفات نفسانى و اخلاق نيز توجه دارند و در پاكسازى نفس خود از آنها مىكوشند و ريشههاى نيرومند رذائل و ملكات پست را از دل خويش بر مىكنند و ليكن در زواياى دل ايشان نكتههاى پنهانى كيد و مكر شيطان و دقايق نهانى تلبيس نفس باقى است و از آنها غافل مىشوند.
همه اين گروهها هر گاه روش خود را بر خير و سعادت بدانند غافل و مغرورند، هر چند ميان آنها از حيثشدت و ضعف تفاوت هست، زيرا سعادت نفس و خلاصى آن از عذاب حاصل نمىشود مگر به معرفتخداى تعالى و شناخت صفات و افعال او و احوال عالم آخرت و علم به فضائل و رذائل اخلاق، و آنگاه تهذيب درون به فضائل اخلاق و آراستن بيرون به طاعات و اعمال شايسته.
پس هر كه بعضى از علوم را بداند و علم مهمتر - يعنى معرفت پيمودن راه طاعت و گذشتن از گردنههاى نفس كه همان صفات مذموم مانع از وصول به خداوند است - را رها كند و پندارد كه در طريق خير گام بر مىدارد مغرور و فريفته است، و هر گاه به اين صفات آلوده باشد از خدا دور و محجوب است.و هر كه علم مهم را واگذارد و به غير آن پردازد همچون كسى است كه بيمارى خاص كشندهاى داشته باشد و محتاج آموختن دارو و استعمال آن باشد، ليكن مرض ديگرى كه معالجه آن ضد بيمارى اوستبياموزد.به همين گونه كسى كه در فرا گرفتن همه علوم كوشا و استوار است ولى عمل را ترك كرده، مانند بيمارى است كه داروى مرض خود را بياموزد و بنويسد و بخواند و به بيماران تعليم دهد و هرگز در مورد خويشتن استعمال نكند، پس مجرد آموختن دارو او را بهبود نمىبخشد، بلكه اگر هزار نسخه از آن بنويسد و به هزار بيمار بياموزد تا آنجا كه همگى شفا يابند و هر شب هزار بار آن را تكرار كند سودى براى بيمارى خود وى نخواهد داشت تا وقتى كه اين دارو را بخرد و چنانكه آموخته استبياشامد، و با خوردن و استعمال آن احتمال دارد بهبود يابد، تا چه رسد به وقتى كه اصلا آن را نياشاميده است، پس اگر گمان كند كه مجرد آموختن دارو بسنده و شفابخش است مغرور و قريب خورده است، و بدين سان كسى كه علم طاعات را بخوبى فرا گرفته ولى عمل نمىكند و علم گناهان را آموخته و اجتناب نمىكند، و علم اخلاق را تحصيل كرده و نفس خود را از رذائل اخلاق باز نمىدارد و به فضائل آن متصف نمىشود، در نهايت فريفتگى و غرور است، زيرا خداى تعالى مىفرمايد:
قد افلح من زكاها (شمس، 9)
«هر كه نفس خويش را پاك كرد رستگار شد» .
و نفرمود: هر كه ره تزكيه و پاكسازى آن را آموخت رستگار شد.
و از اين گروه دستهاى هستند كه به اخلاق رذيله و غرور متصفاند و ليكن تا آنجا فريفته و غافلند كه گمان مىكنند چنين صفاتى از آنها دور و جداست و مرتبه آنها نزد خداوند بالاتر از اين است كه به اين صفات بد مبتلا شوند، و اخلاق رذيله را منحصر به عوام مىدانند نه كسانى كه به درجه علمى ايشان رسيدهاند.و چون نشانههاى كبر و حب رياست و برترى جوئى و شهرت طلبى در يكى از آنان ظاهر شود مىگويد: اين تكبر نيستبلكه غرض از آن عزت دين و اظهار شرف علم و به خاك مالاندن بينى مخالفان است.و چون آثار حسد در او پيدا شود، و زبانش به غيبت اقران و همگنان و كسى كه سخن او را رد كرده باشد گشوده شود، اين را درباره خويش حسد نپندارد، بلكه گويد: اين از جهت غضب براى حق و رد مخالفان و دشمنان دين است، و حال آنكه اگر به يكى ديگر از اهل علم طعن زده شود و سخن او را رد نمايند و او را از منصب خود منع كنند خشمگين نمىگردد بلكه چه بسا شاد مىشود، و اگر خشم او براى حق و دين بود نه از راه حسد بر اقران و به سبب خبثباطن، غضب او در هر دو حال يكسان بود.
و چون انديشه ريا به خاطر وى بگذرد گويد: غرض من از اظهار علم و عمل اقتدا كردن مردم به من است تا به دين خدا دايتشوند و از عقاب الهى رهائى و نجات يابند.اين مغرور فكر نمىكند چرا به اقتداى مردم به ديگرى شاد نمىشود، و اگر غرضش اصلاح مردم باشد بايد به هر گونه و به دست هر كس كه به صلاح مىآيند مسرور شود.و چه بسا اين را به ياد آورد ولى شيطان او را رها نمىسازد، بلكه مىگويد: از آنجا كه وقتى مردم به وسيله من هدايتيابند اجر و پاداش آن به من مىرسد، پس شادى من هر آينه به واسطه ثواب خداست نه قبول مردم، اما اين پندار اوست و خداوند بر راز درونش آگاه است.زيرا بسا خباثتباطن او چنانست كه اگر به علم قطعى بداند كه ثواب آن در گمنامى و پنهان كردن علم و عمل بيشتر از ثواب آن در آشكار ساختن است، با وجود اين براى اظهار رياست، از تدريس يا وعظ يا امامت و غير اينها، چاره مىجويد.
و چون به مجالس سلاطين و حكمرانان ستمگر داخل شود و مدح و ثناى ايشان كند و براى آنان تواضع و فروتنى نمايد، و به خاطرش رسد كه مدح و تواضع براى آنان حرام است، شيطان به او گويد: اينها هنگام طمع در مال ايشان حرام است، و غرض تو از در آمدن بر آنها دفع ضرر از مسلمانان است نه طمع، و خدا از باطن او مىداند كه چنين نيست، زيرا اگر برايش آشكار شود كه يكى از اقران او در پيش آن سلطان مورد قبول و داراى مقام و مرتبه استبه طورى كه شفاعت وى در باره هر كسى پذيرفته است و او پيوسته شفاعت و دفع ضرر از مسلمين مىكند، اين امر بر او گران خواهد آمد تا آنجا كه اگر بتواند در پيش آن سلطان از وى بد گوئى كند خوددارى نمىنمايد.
و بسا غرور و غفلت در يكى از آنان به جائى رسد كه مالهاى حرام ستمكاران را بگيرد، و اگر در انديشهاش بگذرد كه اينها حرام است، شيطان به وى چنين القاء مىكند: اين مال مجهول المالك است و بر پيشواى مسلمين لازم است كه آن را تصدق كند و تو پيشوا و عالم ايشانى و بر پائى و استوارى دين خدا به وجود تست، پس از براى تو جايز و حلال است كه از آن به قدر حاجتخود بر گيرى و باقى را در مصالح مسلمين مصرف كنى.و به اين فريب و تزوير پيوسته مال حرام را مىگيرد. بىآنكه چيزى از آن را صرف غير خود كند.
و بسا غرور و فريب در بعضى از ايشان به جائى رسد كه چون يكى از آنان بر خوان ظالمان حاضر شود و از طعامشان بخورد و او را گويند: خوردن اين خوراكها زيبنده مثل تو نيست، گويد: خوردن اينها جايز بلكه واجب است، زيرا اين مال مجهول المالك است و بايد به فقرا بخشيد، و بر مثل من واجب است كه بقدر توانائى آن را از دست ظالم بيرون آورم و به اهل آن - يعنى فقرا - برسانم و خوردن من هم از آن نوعى قدرت بر رها ساختن از دست ظالم است، پس از آن مىخورم و قيمت آن را به فقرا مىدهم، و خدا از درون او آگاه است كه نه قيمت آن را به كسى مىدهد و نه به آنچه مىگويد معتقد است، و اين فريب و تلبيس شيطان است كه در قلب او افكنده و چنين مىگويد تا اعتقاد مردم عوام در حق او سست نشود.
و بسان هست كه يكى از ايشان مبالات و پروائى ندارد كه در پنهان از مال حرام ستمكاران بگيرد و طعام آنان را بخورد، و اگر يكى از مريدان و معتقدانش مطلع شود نهايت امتناع مىورزد.
و بسا كه يكى از آنها در باطن ميل و شوق دارد كه در خدمتسلاطين و امرا در آيد ولى در ظاهر آن را ترك مىكند، و انگيزه ولى اين است كه در دل عوام منزلتيابد، و با وجود اين گمان مىكند كه دورى و اجتناب از آنها به واسطه ورع و تقواست.
و گاهى يكى از آنان جماعتى را پيشنمازى كند و چنين پندارد كه عمل وى بر طريق خير و باعث ترويج دين و والا شدن كلمه حق و بر پا دارنده شعار اسلام است، و با وجود اين اگر ديگرى كه از او داناتر و پارساتر است در مسجد وى به امامت پردازد، يا بعضى از مريدان از اقتدا به او تخلف كنند و به ديگرى اقتدا نمايند قيامتى براى او بر پا مىشود.و بسا كه باعث مسجد رفتن براى امامت مجرد تقرب به خدا و امتثال امر او نباشد بلكه انگيزه وى صرفا حب جاه و رياست و اعتقاد عوام در حق او، يا مركب از آن و نيت ثواب، باشد.و بسا هست كه يكى از آنان امامت را شغل و وسيله امر معاش قرار دهد، و با اين وصف تصور كند كه مشغول امر خير است.
و ظاهر اين است كه در امثال زمان ما امامى كه قصد او از امامت تنها تقرب به خدا باشد و در نهانخانه دل خويش حب نزلتخواهى در قلوب يا بدست آوردن مال يا انگيزه دفع برخى بديها و شرور از خود نداشته باشد بسيار كم و نادر است.و اگر مثل او يافتشود پيشوائى است كه بايد از جاهاى دور بار سفر بندند تا به او اقتدا كنند، و نظير او هر گاه در خود قصد تقرب و ثواب در رفتن به مسجد و امامتيافت، مىرود و اگر اين قصد را نيافت، ترك مىكند و تنها نماز مىگزارد، و چنين شخصى اقتدا كردن مردم به او و اقتدا نكردن در نزد او يكسان است، و بيشى و كمى مامومين در نزد او تفاوتى نمىكند، بلكه حال او بهنگام انفراد و در وقت امامتبراى جماعتى بىشمار، مساوى و همانند است.
و بالجملة: انواع غرور اهل علم - بخصوص در اين زمانها - بسيار است.
و كسى كه تامل كند مىداند كه غرور يا فريبكارى و تلبيس يا غير اينها از افعال مذموم و صفات ناپسند بعضى از آنان به جائى مىرسد كه وجودشان براى اسلام و مسلمانان زيان آور و مرگشان براى ايمان و مؤمنان سودمندتر است، زيرا دجال دين و بر پا دارنده مذهب شياطيناند، و مثل آنان چنانست كه عيسى بن مريم عليه السلام فرموده:
«عالم بد مانند سنگ بزرگى است كه در گذرگاه آبى افتاده نه خود آب مىخورد و نه مىگذارد آب به كشتزار برسد» .
فريفتگان واعظان نيز بسيارند:
بعضى از آنان، درباره اخلاق و صفات نفس، از خوف و رجاء و توكل و رضا و صبر و شكر و مانند اينها، سخن مىگويند و چنين پندارند كه به گفتن اينها و دعوت مردم به اينها خود نيز به اينها موصوف مىگردند، و حال آنكه در واقع از آنها جدا و دورند مگر به قدر اندكى كه عوام مسلمين از آنها خالى نيستند.چنين واعظى گمان مىكند كه غرض او اصلاح خلق است نه چيزى ديگر، و با وجود اين اگر مردم رو به واعظى ديگر آورند و به دست وى به صلاح آيند، و او براى ارشاد و اصلاح بهتر و قويتر باشد، از غصه و حسد نزديك به مردن مىرسد، و اگر يكى از شنوندگانش آن واعظ ديگر را مدح و ثنا گويد او را از همه خلق بيشتر دشمن دارد.
و ديگرى از آنان به اقوال گزاف و هرزه و گفتار بيهوده پرداخته و كلماتى بيرون از قانون شرع و عقل ساخته، و گاهى خود را به تكلف به فصاحت و بلاغت وا مىدارد، و با تصنع به مقدمه چينى و تشبيهات دست مىزند، و شيفته فراهم كردن نكتهها و به هم انداختن سجع در كلمات است، و از اين راه يار و ياور مىجويد، و دوست دارد كه در مجلس وى مستمعان نازك دلى نمايند و گريه سر دهند و به تكلف اظهار وجد و رغبت كنند، و چون به شنيدن سخن او سرها بجنبد و اشكى در آيد لذت مىبرد و به كثرت اصحاب و مريدان و معتقدان شادمان مىگردد، و به تخصيص اين ويژگى در ميان اقران او را سرور و نشاطى دست مىدهد.و بسا در نقل اخبار و روايات از دروغ بافى باك و پروائى ندارد، به اين پندار كه با اين شيوه در جان ايشان بهتر راه مىيابد و تاثير گفتارش در پيدائى رقت عوام و تحريك شوق و ميل آنها بيشتر است.
شكى نيست كه اينها بدترين مردمند، بلكه شياطين انسند، خود گمراهند و ديگران را نيز گمراه مىكنند، زيرا گروه اول اگر خويشتن را اصلاح نكردند، بارى ديگران را به صلاح رهنمون شدند و سخن و وعظ خود را راست كردن.اما اينان مردمان را از راه خدا باز داشتند و خلق را به غرور به خدا كشاندند، زيرا سعيشان گفتن چيزى است كه توده مردم را خوش آيد تا بدين وسيله به اغراض فاسد خود برسند، از اين رو پيوسته آنچه اميد را تقويت مىكند به زبان مىآورند، و بدين سان جرات و گستاخى مردم بر گناهان و ميل و رغبتشان به دنيا افزون مىشود، بخصوص اگر خود اين واعظ نيز به دنيا راغب و مايل باشد، و از رسيدن مال به دستش شادمان گردد، و به جامه فاخر و مركب رهوار و غير اينها از زيور و زينت دنيا عادت داشته باشد.پس چنين شخصى گمراه است و بيش از آنكه ديگران را اصلاح كند فاسد مىسازد، و با وجود اين گمان مىكند كه مروج شرع و ديانت و راهنماى گمراهان است و حال آنكه از بدترين مغروران و غافلان است.
و از آنها كسى ممكن است اهل تهذيب اخلاق و مراقبت دل و پاكى و صفاى درون از آلودگيها و تيرگيها باشد و دنيا در چشمش كوچك نمايد، و طمع از خلق بريده و التفاتى به آنها نداشته، و مهربانى و شفقتبر بندگان خدا او را به نصيحت و موعظه و رها ساختن ايشان را از بيماريهاى گناهان فرا خوانده باشد، اما چون در اين كار به مرتبه بلندى رسيد شيطان ميدان فتنه انگيزى پيدا مىكند و او را پنهانى و ناآگاهانه به رياست طلبى مىخواند - كه پنهانتر از راه رفتن مورچه در تاريكى است - و پيوسته اين حالت در دلش پرورش و نمو مىيابد تا او را به تصنع و خود آرائى براى خلق وا دارد: به وسيله نيكو ساختن الفاظ و آوازهاى خوش و حركات دلپذير و ظاهر سازى در لباس و هيئت و خلق و خوى، و مردم با بزرگداشت و احترامى بيش از بزرگداشت پادشاهان به او روى مىآورند، زيرا وى را شفابخش امراض خود محض مهربانى و شفقت و بدون طمع مىبينند، پس بدنها و مالهاى خود بر او ايثار مىكنند، و وى را همچون خدمتگزار و بنده مىگردند، و در اين هنگام طبعش گشاده و منبسط مىشود و نفسش شكفته مىگردد و بسيار لذت مىبرد، و شهوتش از دنيا چنان كامياب مىشود كه هر شهوتى نسبتبه آن ناچيز است، و بعد از آنكه خود را تارك دنيا مىدانست در بزرگترين لذات دنيا فرو رفت، و شيطان از راهى كه فكر نمىكرد او را فريفته و غره ساخت.
و نشانه برانگيخته شدن و هيجان حب رياست در درونش اين است كه: اگر واعظى ديگر پيدا شود كه دلهاى مردم به وى مايل گردد، و تاثير كلام وى در قبول نسبتبه سخن او بيشتر باشد اين بر او سخت و دشوار آيد، زيرا كه اگر نفس به رياستشادمان نمىشد و لذت نمىبرد آن را مغتنم مىشمرد.
بنابراين سزاوار نيست كه كسى به وعظ و نصيحت پردازد مگر آنكه از درون خود بداند كه قصد او بجز هدايت مردم به خداى تعالى نيست، و اگر كسى پيدا شود كه در ارشاد يا راهنمائى مردم مددكار او باشد نهايتسرور و شادى برايش پديد آيد، و طمع او از مدح و ثنا و اموال مردم بكلى بريده شده باشد، و ستايش و نكوهش آنها در نظرش يكسان باشد، و از مذمت آنان اگر خدا او را مىستايد باكى نداشته باشد، و از مدح آنها هر گاه مدح خدا همراه آن نباشد شاد نشود، و به بندگان خدا چنان بنگرد كه به داناتر و پارساتر از خود مىنگرد، يعنى آنها را بهتر از خود ببيند زيرا خاتمه و سرانجام امور را نمىداند، و از سوى ديگر به مردم از جهتبريدن طمع در طلب منزلت در دل آنها همان گونه بنگرد كه به چار پايان مىنگرد، زيرا كه التفات و باكى ندارد كه حيوانات چگونه به او مىنگرند، و بنابر اين خود را براى انها نمىآرايد، كه شبان گله غرضش نگهبانى و پاسدارى رمه و دفع گرگ از آنهاست، بدون توجه به اينكه چارپايان به ديده مدح و ثنا به او بنگرند.
مطلب ديگر آنكه: اگر واعظ به اين كيد و مكر شيطان پى برد و به خود پرداخت و اندرز گوئى به ديگران را رها كرد، يا با عايتشرط صدق و اخلاص گفتن پند و نصيحت را عهدهدار شد، بايد بداند كه در گريز از غرور بيم اعجاب به خود هست، و اين اعجاب به خود در فرار از غرور و فريفتگى نهايت غرور و فريب خوردن است و از هر گناهى بزرگتر و كشندهتر است، و از اين رو شيطان گفت: «اى فرزند آدم! هر گاه به عمل خود گمان كنى كه از من خلاصى يافتى به جهل خود در دامهاى من گرفتار آمدى» .و اما اگر عجب و خودبينى را از خويشتن دفع كرد، و دانست كه اين از جانب خداى تعالى است نه از او، و مثل او نمىتواند جز به توفيق خداوند شيطان را دفع كند، و چنان ضعيف و عاجز است كه اصلا بر كارى [به استقلال] توانائى ندارد تا چه رسد به دفع شيطان، باز بيم غرور به فضل خدا و اطمينان و وثوق به كرم او و ايمن بودن از مكر او درباره وى هست، تا آنجا كه پندارد كه اين شيوه و روش در آينده نيز باقى خواهد بود.و شكى نيست كه كسى كه خود را از مكر خداوند ايمن مىداند زيانكار و مغرور است. پس راه نجات بعد از تهذيب نفس و پاكى قصد و نيت و بريدن از دنيا و لذات آن، اين است كه اين همه را از فضل خدا بداند و در هر لحظه بر خويشتن از سلب اين حالتبيمناك باشد، و هود را از مكر خداوند ايمن نينگارد، و از خطر سرانجام و خاتمه غافل نماند.و اين خطرى است كه گريز و رهائى از آن نيست و ترسى است كه نجات و خلاصى از آن نيست مگر به گذشتن از صراط و دخول به بهشت.و از اينرو چون شيطان براى بعضى از اولياء بهنگام جان كندن - در دم آخر - پديدار شود مىگويد:
«فلانى آيا از من خلاصى يافتى» ، و مىگويد: «نه! بعيد است» .
مغروران اينها نيز دستهها و اقسام بسيارند:
بعضى از آنها، وسواس در ازاله نجاست و در وضو برايشان غالب شده و در آن زياده روى و مبالغه مىكنند و به طهارت آبى كه در فتواى شرع پاك است راضى نمىگردند، و احتمالات دورى كه موجب نجاست است فرض مىكنند، و چون امر خوردن و گرفتن مال پيش آيد احتمالاتى را كه موجب حلال بودن است در نظر مىگيرند، بلكه بسا حرام محض را مىخورند و محمل بعيدى براى حليت آن مىانگارند، و اگر اين احتياطى را كه در نجاست دارند به طعام و خوردن مال بر مىگرداندند به روش و سيره بزرگان اولياء شبيهتر و به ديندارى نزديكتر بود.
از اينان بعضى در ريختن آب اسراف مىكنند و گاهى بوقت وضو مبالغه را در تخليل (انگشتان در ميان محاسن يا يكديگر كردن براى رساندن آب) و شستن اعضا از حد مىبرند.چنين فريب خوردهاى نمىداند كه اين عمل (يعنى شستن بيش از حد لازم) اگر بعد از يقين به انجام تكليف شرعى باشد ضايع كردن عمر است كه عزيزترين جيزهاست، و اگر بدون آن است و در شستن اعضاء احتياط مىكند تا يقين حاصل شود كه آب به پوست اعضاء رسيده است، پس چرا در غسل اين گونه مبالغه و احتياط نمىكند، با اينكه حصول قطع و يقين به رسيدن آب به پوستبدن در غسل لازمتر و واجبتر است.به علاوه چه بسا در نماز و ديگر عبادات چنين مبالغه و احتياطى نمىكند، و احتياط و مبالغه او منحصر به وضوست، به اين پندار كه اين عمل براى نجات او كافى است، پس وى در نهايت فريفتگى است.
و بعضى، به نماز خود غره شده و در نيت آن وسواس مىكنند، و شيطان آنها را نمىگذارد كه نيت صحيحى داشته باشند، بلكه ايشان را مشوش مىسازد تا ثواب جماعتيا فضيلت وقت را از دستبدهند.و گاهى در تكبيرة الاحرام چندان وسواس مىكنند كه به سبب شدت احتياط الفاظ صحيح را تغيير مىدهند.اما اين احتياط در اول نماز است و بعد از آن غافل مىشوند و حضور قلب ندارند، اين فريفتگان گمان مىكنند كه چون در تصحيح نيتسعى و رنج مىبرند كار نيك همين است.و بعضى ديگر در نكتههاى قرائت وسواس مىكنند و در اداى حروف فاتحه و ديگر اذكار از مخارج مبالغه مىنمايند، و پيوسته در تشديدها و تصحيح مخارج و تميز بين حروف متقارب احتياط مىكنند، بدون اينكه در غير اينها از حضور قلب و تفكر در معانى اذكار اهتمامى داشته باشند، و چنين پندارند كه همين كه قرائت درستباشد نماز مقبول است، و اين از زشترين انواع غرور است.
و بعضى، به روزه مغرور مىشوند، و بسا در ايام شريفه روزه مىدارند بلكه پيوسته روزهاند، ولى نه زبان از غيبت نگاه مىدارند و نه هنگام افطار شكم از حرام باز مىدارند، اما پيش خود مىپندارند كه كار نيكى مىكنند، و اين نيز در غايت غرور است.
و گروهى ديگر، به حج فريفته مىگردند، پس روانه سفر حج مىشوند بدون آنكه از مظالم و اداى ديون بيرون رفته و توشه حلال طلب كرده باشند، و در راه از فوت نماز پروا ندارند و طهارت جامه و تن را فرو مىگذارند، آنگاه با دلى ناپاك و نفسى آلوده به اخلاق پست و صفات نكوهيده در خانه خدا حاضر مىشوند، و با وجود اين گمان مىكنند كه عمل نيك انجام دادهاند، اينها نيز در نهايت فريفتگىاند.
و طايفهاى ديگر، به قرائت قرآن مغرورند، قرآن را به شتاب مىخوانند و بلكه گاهى شبانه روزى يك ختم قرآن مىكنند، و در حالى كه قلبشان در واى آرزوها رفت و آمد مىكند زبان را به خواندن قرآن روان مىسازند و به سرعت تمام مىخوانند و اين را از كمالات مىپندارند، و بدين وسيله بر امثال و اقران مىنازند و فخر مىكنند.
و دستهاى ديگر فريفته به اعمال مستحب مىشوند، مانند نماز شب يا غسل جمعه و امثال اينها، بدون اينكه اعتنا و اهتمامى در واجبات بنمايند، به اين گمان كه مواظبتبر مجرد مستحبات آنها را در آخرت نجات مىبخشد، اينان نيز از مغرورانند.
و بعضى، در خوراك و پوشاك و مسكن به اندكى قناعت مىكنند و خود را شبيه زاهدان مىنمايند به اين تصور كه به مرتبه زهاد رسيدهاند، و حال آنكه دلشان به حب رياست و اشتهار به زهد رغبت دارد.چنين شخصى آنچه را كه كمى هلاك - كننده است ترك كرده و به هلاك كننده بزرگتر گرفتار آمده، زيرا فساد حب جاه از فساد حب مال بيشتر است.و اگر جاه را ترك مىكرد و مال را مىگرفتبه سلامت نفس نزديكتر بود.پس او نيز مغرور است زيرا چنين پنداشته كه از زهاد است و ندانسته كه بالاترين لذات دنيا رياست است، و او اين را دوست دارد، پس چگونه زاهد مىباشد؟
مغروران اين طايفه بسيار و بيرون از شمار است:
دستهاى از آنها صاحبان بوقاند كه آنها را قلندران نامند كه نه معنى تصوف را مىفهمند و نه چيزى از راه و رسم دين مىشناسند، روزگار خود را به گدائى و سؤال از مردم صرف نموده و مىپندارند كه دنيا را ترك كردهاند و به آخرت روى آوردهاند، و حال آنكه اگر به چيزى از امور دنيا دستيابند با همه جوارح خود آن را مىگيرند.اينان از بسيارى جهات از اراذل ناس و پستترين مردمانند.
و جمعى ديگر از آنها، به هيئت صوفيان در آمده و گفتار ايشان فرا گرفته و لباس پشمينه در بر كرده و سر به گريبان برده و آواز خود را نازك ساخته و آههاى بلند سر مىدهند، و بدن را در طول و عرض به حركت در مىآورند، و گاهى به زمين مىافتند، بخصوص وقتى سخنى در وحدت و عشق بشنوند، بدون اينكه از حقيقت آنها چيزى بدانند.و بسا از اين تجاوز كرده به پاى كوبى و رقص مىآيند و كف دستبر دست ديگر مىزنند و شهيق (گريه را در سينه گردانيدن و هق هق كردن) و نهيق (بانگ كردن خر) مىكشند، و ذكرها اختراع مىكنند و اشعارى با تغنى مىخوانند...و غير اينها از حركات زشت و هيئتهاى بد و ناپسنديده، و گمان مىكنند به اين حركات و افعال به درجات عالى مىرسند، و اين فريفتگان نمىدانند كه اين حالات آدمى را به ناخشنودى و خشم و عذاب خدا نزديك مىسازد.
و بعضى از آنها، اباحى مذهب شده و هر فعل حرامى را مباح شمرده، و بساط شرع و احكام دين را برچيده و در هم پيچيده، بين حلال و حرام فرقى ننهاده همچون سگان بر حرام و شبهات حرص ورزيده، و از اموال ظلمه و سلاطين اجتناب نمىكنند.و بسا گويند: المال مال الله و الخلق عيال الله، و اين را دستاويز براى دست درازى به مال حرام مىكنند.و زمانى گويند: خدا از عمل و عبادت ما بىنياز است، پس چرا خود را بيهوده به رنج و تعب افكنيم؟ و گاهى گويند: اعمال اعضا و جوارح چه ارزش و اعتبارى دارد خانه دل مورد نظر است، و دلهاى ما سرگشته حب خداست و به معرفت الله واصل شدهايم.و بسا هست كه در شهوات دنيوى فرو مىروند و مىگويند: اين اعمال ما را از راه خدا باز نمىدارد زيرا نفوس ما نيرومند و گامهاى ما استوار است، و تنها عوام الناس به تهذيب نفس از طريق اعمال بدنى محتاجند، و ما از آن بىنيازيم.اين مغروران و گمراهان مرتبه خود را از مرتبه پيغمبران عليهم السلام بالاتر مىانگارند زيرا ايشان به تصريح مىفرمودند كه اشتغال به امور مباح ما را از ياد خدا باز مىدارد تا چه رسد به گناهان و خطاها، بلكه گاه بود كه به واسطه يك ترك اولى سالهاى پياپى مىگريستند.پس غرور اين طايفه از ساير مردم بدتر و حماقت و جهل آنها از همه خلق بيشتر است.
و بعضى ديگر از صوفيان ادعاى معرفت و يقين و وصول به درجات مقربان و مشاهده معبود و مجاورت مقام محمود و نيل به مرتبه شهود مىكنند، سخنان هذبان و گفتار بيهوده و پراكندهاى ساخته و طاماتى پرداختهاند و آنها را وحى پنداشته و گوئى از آسمان خبر آوردهاند و به عباد و فقها و محدثان و ديگر علما به چشم حقارت و خوارى مىنگرند.درباره عباد مىگويند: اينان به مزدورى بر انگيخته شدهاند، و درباره علما مىگويند: اينها به وسيله حديث از خدا محجوبند.ولى براى خود كراماتى ادعا مىكنند كه هيچ پيغمبر و وليى ادعا نكرده و فارغ از اسباب و لوازم تكليف، دعوى وصول به حق دارند، نه در علم به مرتبهاى رسيدهاند و نه در عمل مهذب شدهاند، از معارف چيزى نمىدانند جز الفاظى كه نزد اغنيا براى رسيدن به حطام خبيث آنها بر زبان مىرانند.اين طايفه در نزد خدا از فاجران و منافقان و در نزد صاحبدلان و اهل بصيرت از احمقان و جاهلانند، و با اينكه خود را از مقربان مىپندارند از بدترين غافلان و مغرورانند. و جمعى ديگر كه آنها را ملامية نامند اعمال زشت و كارهاى بد و ناپسند مرتكب مىشوند و از طريق مروت دور مىگردند، و چنين پندارند كه اين شيوه موجب شكسته نفسى و زايل شدن اخلاق نكوهيده است، و نمىدانند كه خود اين افعال مذموم است و در شريعت از آنها نهى شده است.
و بعضى از ايشان به رياضت و مجاهده نفس مشغول شدهاند، و برخى از منازل را پيمودهاند و به قدر كوششى كه كردهاند به بعضى از مقامات رسيدهاند اما همه منازل و مقامات را طى نكردهاند، يا به سبب آنكه در اثناء سلوك فسادى رخ نموده يا به واسطه آنكه چنين پنداشتهاند كه همه مقامات را پيموده و به خدا رسيدهاند و حال آنكه هنوز در راهند زيرا ميان بنده و خدا هفتاد پرده از نور است، و سالك به هر پردهاى رسيد گمان مىكند كه به خدا واصل شده است.و در حكايت ابراهيم خليل عليه السلام به اين معنى اشاره رفته است، كه چون در آغاز ستارهاى را ديد گفت: «اين پروردگار من است» ، و سپس به ماه توجه كرد، و بعد به خورشيد روى نمود، اما مراد از ستاره و ماه و خورشيد اين اجسام نورانى نيست، كه شان خليل عليه السلام بالاتر از اين است كه آنها را خدايان پندارد، بلكه اين گمان منافى مرتبه اوست، و مراد از آنها انوار است كه پردههاى جمال مطلق الهىاند و سالك راه در طريق خود آنها را مىبيند و چون به هر يك از آنها رسيد تصور مىكند كه به مرتبه وصول رسيده، و اين مراتب پردههائى از نورند كه بعضى بزرگتر از ديگرى است.بنابراين لفظ ستاره به سبب كوچكى آن استعاره استبراى فروترين مراتب آن پردهها، و ماه براى مراتب ميانين و خورشيد براى مراتب برين، و خليل عليه السلام در سير ملكوتى خود پيوسته از نورى به نور بعد مىرسيد و در آغاز وصول به هر مرتبهاى تصور مىنمود كه به مرتبه وصول به حق رسيده، آنگاه براى او كشف مىشد كه وراى آن امر ديگرى است و از آن مرتبه بالا مىرفت تا به نزديكترين پرده رسيد و گفت: اين بزرگتر است، و چون آشكار شد كه اين هم با همه عظمتش خالى از نقص نيست و از مرتبه كمال دور است، گفت:
لا احب الآفلين.انى وجهت وجهى للذى فطر السموات و الارض..
(انعام، 76 و 79)
«من فروشندگان را دوست ندارم.من روى [دل] خويش ويژه آن [خدائى] كردم كه آسمانها و زمين را بيافريد..» پس سالك اين راه گاهى به سبب آگاهى به بعضى از اين حجابها فريفته مىشود، و بسا به همان حجاب اول غره مىگردد، و نخستين حجابى كه ميان خدا و بنده است دل اوست، كه امرى ربانى و نورى از انوار الهى است، كه تمام حقيقتحق در آن تجلى دارد، تا جائى كه جمله عالم را فرا گيرد و به آن احاطه يابد و صورت كل در آن جلوه نمايد، و در اين هنگام نور و درخشيدگيش به نهايتشدت مىرسد، زيرا كه تمامى وجود چنانكه هست در او ظاهر مىشود، و چون در آغاز محجوب و تاريك بود و به واسطه تابش نور خدائى روشن گشت و پرده از جمال دل برداشته شد بسا صاحب دل به دل التفات كند و جمال برتر او را به حدى بيند كه حيران و مدهوش گردد، و گاهى از شدت حيرت و سراسيمگى زبانش شتابزده گويد:
انا الحق! و اگر مرتبه بالاتر برايش روشن نشود و پا از عالم دل بيرون ننهد فريفته و هلاك مىشود، و در اين حال به ستاره كوچكى از انوار حضرت الهيت غره شده و ديگر به ماه نمىرسد تا چه رسد به خورشيد.پس چنين شخصى فريب خورده و مغرور است.و اين جاى پوشيده و شوريده شدن كار است، زيرا گاهى متجلى (ظاهر شونده) با متجلى فيه (محل تجلى) مشتبه مىشود، چنانكه رنگ چيزى كه در آينه ديده مىشود مشتبه شده گمان مىرود كه رنگ آينه است، و همان گونه كه آنچه در شيشه استبا شيشه مشتبه شده و گمان مىرود كه رنگ شيشه است، چنانكه گفتهاند:
رق الزجاج و رقت الخمر فتشابها و تشاكل الامر
فكانما خمر و لا قدح و كانما قدح و لا خمر
شيشه نازك است و باده رقيق مشابهاند و همانند يكديگر
گوئى باده هست و قدح نيست و گوئى قدح هست و باده نيست
و با همين چشم نصارى به مسيح نگريستند، و ديدند كه پرتو نور خدا در او تابان و درخشان است و درباره او به اشتباه افتادند، همچون كسى كه ستاره را در آينه يا آب ببيند و گمان برد كه ستاره در آينه يا آب است و به سوى آن دست دراز كند، چنين شخصى فريفته است.و انواع غرور در راه سلوك به سوى خدا بسيار است كه بر صاحبان بصيرت پوشيده نيست.
يكى از بزرگان آنان را به پيرزنى تشبيه كرده است كه شنيده بود نام دلاوران رزمنده را در دفترى ثبت مىكنند و براى هر يك از آنان سرزمينى از اطراف كشور مقرر مىدارند، دلش مشتاق شد كه مانند ايشان باشد، زرهى پوشيده و كلاه خودى بر سر نهاده و ابياتى چند از رجز خوانى پهلوانان را فرا گرفت و چگونگى جولان آنان را در ميان نبرد آموخت و خويها و عادتهاى آنان را در پوشش و هيئت و گفتار و حركات و سكنات فرا گرفت و رو به سوى لشگر گاه آورد تا نامش در دفتر دليران به ثبت رسد.وقتى به آنجا رسيد و به ديوان سپاهيان راه يافتبه او فرمان داده شد كه كلاه خود و زره برگيرد و با يكى از دليران و جنگاوران به مبارزه آزمايشى پردازد.پس چون پوشش برگرفت پيرزنى ناتوان و ضعيف نمودار شد.او را گفتند: آيا براى استهزاء به پادشاه و اطرافيان و كارگزاران وى آمدهاى! او را بگيريد و نزد فيل افكنيد، و فيل او را بر زمين زد و پايمال ساخت.همچنين استحال مدعيان تصوف و عرفان در قيامت، هنگامى كه پرده از آنان كنار رود و به داور حق عرضه شوند كه به لباس و هيئت نمىنگرد بلكه به سويداى دل و صفات آن نظر مىكند.
فريفتگان اين گروه بيش از ديگر گروههاست:
بعضى از آنان سعى در ساختن مساجد و مدارس و كاروانسراها و پلها و چيزهائى كه به چشم مردم مىآيد دارند و باكى از صرف مال حرام در آنها ندارند، و بسا زمين مسجد و مدرسه را غصب كنند، و گاهى موقوفاتى از غير حلال بر آنجا وقف نمايند، و بجز ريا و شهوت انگيزه ديگرى بر اين كار ندارند، و از اينرو سعى مىكنند كه نام خود را بر سنگها بنويسانند تا نام و آوازهشان بعد از مرگ باقى بماند، و مسكين بيچارهاى پندارد كه چنان شخصى بدين سبب مستحق آمرزش شده و در اين عمل اخلاص داشته است، و نمىداند كه وى در بدست آوردن اين اموال و خرج كردن آنها در معرض خشم و ناخشنودى خدا قرار گرفته است، زيرا بر او واجب بود كه از گرفتن مال حرام خوددارى كند، و اگر خدا را نافرمانى كرد و گرفتبر او واجب بود كه توبه كند و مال را به صاحبش برساند و اگر صاحب يا ورثهاش معلوم نشد به فقرا صدقه دهد، با اينكه بسا در شهر يا در همسايگى وى بينوائى در نهايت فقر و مسكنتبوده و او درهمى از آن به وى نداده است.
و بعضى از آنها اموال را در صدقات انفاق مىكنند، ليكن فقيرانى مىجويند كه عادت آنها سپاسگزارى و فاش ساختن نيكى ايشان است، و صدقه دادن پنهانى را مكروه دارند، بلكه سعى مىكنند در مجالس و محافل تصدق نمايند، و بسا هست كه صدقه دادن به فقراء شهر خود را خوش ندارند و مايلند كه عطاى آنها به اهل شهرهاى ديگر برسد با اينكه استحقاق فقراء شهر خودشان بيشتر است، و با اين كار طالب اشتهار به بذل و بخشش در بلاد دورند، و بسا يكى از اينان مقدار زيادى از مال خود را به مرد معروفى مىدهد اگر چه مستحق نباشد، تا بدين سبب مشهور گردد و اندكى از آن را به فقيرى كه در غايت استحقاق ولى گمنام است نمىدهد، چنين مىكند و مىپندارد كه بدين وسيله اجر و ثواب بدست مىآورد.اين فريفته نمىداند كه اين قصد عمل او را تباه ساخته و ثواب آن را از ميان برده است.
و بعضى از ايشان از غير حلال مال مىاندوزند، و پروائى ندارند كه بدست آوردن مال از چه راهى است، آنگاه در نگاهدارى آن بسيار مىكوشند، جز اينكه گاه قسمتى از آن را در راه حج صرف مىكنند، يا صرفا براى خويشتن يا براى فرزندان و همسر نيز، و اين عمل يا از جهتشهرت طلبى است و يا از اين جهت كه شنيدهاند: هر كه حج را ترك كند به فقر گرفتار مىشود.
و بعضى از آنها بخل برايشان غلبه دارد بطورى كه چيزى از مال خود انفاق نمىكنند اما به عبادت بدنى از روزه و نماز اشتغال مىورزند به گمان اينكه اين براى نجاتشان كافى است، و نمىدانند كه صفتبخل هلاك كننده است و بايد آن را دفع كرد، و علاجش: بذل مال است نه عبادتهاى بدنى.اينان مثل كسى هستند كه مار در جامه او داخل شده و مشرف بر هلاك است و او مشغول پختن سكنجبين استبراى دفع صفرا، غافل از اينكه اكنون مار او را مىكشد، و كسى را كه مار بكشد چه نيازى به سكنجبين دارد؟
دانستى كه غرور مركب از جهل و حب خواهش شهوت و غضب است.
پس ضد آن هوشيارى و علم و زهد است، و هر كه هوشيار و زيرك و شناساى خود و پروردگار خويش و دنيا و آخرت باشد، و چگونگى سلوك راه به سوى خدا و آنچه آدمى را به او نزديك مىسازد و از او دور مىكند بداند، و به آفات راه و دشواريها و سختيهاى آن آگاه باشد، از غرور اجتناب مىكند و شيطان وى را در هيچ يك از امور نمىفريبد، زيرا هر كه خود را به بندگى و ذلت [نسبتبه پروردگار] شناخت، و دانست كه در اين جهان غريب و از شهوات حيوانى بيگانه است، در مىيابد كه اين شهوات براى او زيانبار است، و موافق طبيعت و فطرت او همانا معرفتخدا و نظر به وجه اوست، پس نفس خود را رام شهوات دنيا نمىسازد، و هر كه پروردگار خود را شناخت و دنيا و آخرت و لذات آن دو و ناسازگارى آنها را دانست محبتخدا و رغبتبه سراى آخرت و نفرت و بيزارى از دنيا و لذات آن در دلش بيدار و بر انگيخته مىشود.و چون اين خواست و اراده بر دل وى چيره شد نيتش در همه امور درست مىگردد، و اگر مثلا به خوردن يا بر آوردن حاجتى اشتغال نمود قصدش از آن كمك گرفتن براى سلوك راه آخرت است، و هر گونه فريفتگى و غرورى كه سرچشمه آن كشمكش اغراض و آرزومندى و كشيده شدن به دنيا و به جاه و مال باشد از او برطرف شده است، ولى مادام كه دنيا براى او محبوبتر از آخرت باشد و هواى نفس خود را از رضا و خشنودى خدا دوستتر دارد، رهائى از غرور برايش ممكن نيست.
پس كار اصلى در علاج غرور اين است كه: دل را از دوستى دنيا خالى كند و حب خدا بر او غلبه داشته باشد تا آنكه ارادهاش قوى و نيتش درستشود و غرور دفع گردد.امام صادق عليه السلام فرمود: «و بدان كه نمىتوانى از تاريكيهاى غرور و آرزومندى بيرون آيى مگر اينكه براستى به خدا باز گردى و به درگاه او زارى و تضرع كنى، و عيبهاى نفس و احوال خود را كه نه با عقل و علم سازگار است و نه دين و شريعت و سنتهاى رهبران و پيشوايان هدايت آن را تحمل مىكند بشناسى، و اگر به عيوبى كه در تو هست راضى باشى زهى شقاوت و بدى نفس تو كه عمر خويش تباه كردى و در قيامت جز دريغ و حسرت بهرهاى ندارى» (1) .
و از آنهاست:
معنى آرزوى دراز و بازگشت آن - علاج آن - ضد آن كوتاهى آرزوست - اختلاف مردم در درازى آرزو - ياد مرگ آرزو را كوتاه مىكند - شگفتا از كسى كه مرگ را از ياد مىبرد - مرگ بزرگترين بلاها و حوادث است - مراتب مردم در ياد كردن مرگ.
آرزوى دراز اين است كه كسى به ماندن و بقاء خود تا مدتى دراز اعتقاد و اعتماد داشته باشد، و به همه متعلقات و ملحقات بقاء، از مال و خانه و خانواده و غير اينها، رغبت و تمايل نمايد، و اين صفت از رذائل دو قوه عاقله و شهوت است، زيرا اعتقاد مذكور ناشى از جهل است كه متعلق به قوه عاقله است، و حب و ميل وى به متعلقات و توابع بقاء از شاخههاى حب دنياست.و بازگشت جهل او يا به اعتماد بر جوانى است كه با وجود جوانى مرگ را بعيد مىشمارد، و بيچاره مسكين فكر نمىكند كه اگر پيران شهر خود را بشمارد صد يك اهل شهر نيستند، و اين كمى و قلت پيران به علت آن است كه مرگ در جوانان بيشتر است، و تا يك پير بميرد هزار كودك و جوان مردهاند، و يا تكيه بر تندرستى و نيرومندى خويش مىكند و مرگ ناگهانى را دور مىداند، و نمىانديشد كه اين امر بعيد نيست، و اگر هم مرگ مفاجات بعيد باشد بيمارى مفاجات بعيد نيست و هر مرضى ناگاه عارض مىشود، و چون بيمار شد مرگ را نمىتوان بعيد شمرد.و اگر اين غافل تفكر مىنمود، و مىدانست كه مرگ وقت ويژهاى ندارد و جوانى و پيرى نمىشناسد و زمستان و پائيز و تابستان و بهار برايش تفاوت نمىكند و روز و شب و حضر و سفر نزد او يكسان است، همواره به آن آگاهى و توجه داشت و از آن غافل نمىماند و خود را براى آن آماده مىساخت، ليكن جهل به اين امور و دوستى دنيا وى را به غفلت و آرزوى دراز بر انگيخته است، و با اينكه گمان مرگ را هميشه پيش روى خود دارد ولى به وقوع آن در مورد خويش نمىانديشد و با اينكه هر روز چندين جنازه را تشييع مىكند تشييع جنازه خود را به خاطر نمىگذراند، زيرا اين امر براى او به سبب تكرار مشاهده مرگ ديگران عادى شده ولى با مرگ خويشتن سر و كار و الفتى ندارد از آنرو كه واقع نشده و اگر واقع شود يكبار و آخرين بار است.
و اما دوستى لوازم و متعلقات بقاء: از مال و خانه و مركب و املاك، كه با آنها انس و الفت گرفت و مدتى دراز از آنها لذت برد، جدائى و مفارقت از آنها بر او گران مىآيد و دلش زير بار فكر مرگ كه سبب مفارقت از آنهاست نمىرود، زيرا هر كه از چيزى خوشش نيايد آن را از خود مىراند.و مادام كه انسان شيفته و دلباخته آرزوهاى باطل و دنيا و شهوات و لذات و دلبستگيهاى آن بود نفسش همواره آرزوى چيزهائى مىكند كه موافق مراد اوست، و مرادش بقاء در دنياست، و هميشه در انديشه لوازم و متعلقات بقاء يعنى اسباب دنيوى است، پس دلش پيوسته به اين فكر است و از ياد مرگ غفلت مىورزد و آن را نزديك تصور نمىكند، و اگر احيانا ياد مرگ و نياز به آمادگى براى آن به خاطرش خطور كند ودر جوانى نفسش به او وعده مىدهد كه آماده شدن براى مرگ و آخرت را به تاخير انداز تا بزرگ شوى در آن وقت توبه مىكنى، و چون بزرگ شد و به پيرى رسيد آن را واپس مىافكند تا فلان مزرعه را آباد كند يا از فلان سفر برگردد يا آن دختر را جهازگيرى نمايد و مسكنى براى اين فرزند تهيه كند، و پيوسته امروز و فردا مىكند تا مرگ گلوى او را در وقتى كه گمان نمىبرد مىگيرد.و در اين حال بلا و گرفتارى او بزرگ مىشود و حسرت و افسوسش دراز مىگردد.و روايت است كه بيشتر اهل دوزخ فريادشان از «سوف» (تاخير انداختن و واپس افكندن كار) است و مىگويند: اى دريغ و افسوس از «سوف» ! و اين خيره سر بيچاره نمىداند كه كسى كه او را وعده مىدهد كه كار را از امروز به فردا افكند فردا هم با اوست و دست نيروى او دراز است و هر روز قوتش بيشتر مىشود، زيرا كسى كه در دنيا فرو رفته تصور فراغت از آن هرگز برايش حاصل نمىشود، كه حاجتش از آن برآورده شده است، و تنها كسى از آن فارغ مىشود كه يكباره دست از آن بدارد و آن را دور افكند.
پىنوشت:
1- اين حديث را با «مصباح الشريعة» باب 36 تصحيح كرديم.!