چون ملاك و مناط صحت و فساد اعمال قصد و نيت است، كه اعمال به نيات است و براى هر كسى همان است كه نيت كرده (انما الاعمال بالنيات و لكل امرىء مانوى) پس هر عملى كه شائبههاى ريا در آن باشد باطل و فاسد است، خواه پنهانى واقع شود يا آشكارا، و هر عملى كه خالص براى خدا باشد و صاحبش ريا در آن داخل نكند در پنهان و آشكار كردنش باكى نيست.
اما اگر در اظهار عمل يا بازگو كردن آن بعد از انجام عمل قصد صحيحى داشته باشد، مانند ترغيب مردم به كار خير يا تشويق آنها در اقتدا به وى، اظهارش بهتر از اخفاء استبه شرط آنكه آلوده به ريا يا فساد ديگر، مثل اهانتبه فقير در صدقه دادن، نگردد و اگر مشتمل بر چيزى از اين قبيل باشد پنهان كردنش از علنى كردن بهتر است، و بدين گونه مىتوان بين اقوال و اخبار را جمع كرد.
خلاصه آنكه: هر گاه قلب از شوائب ريا پاك و خالى شود، به طورى كه اخلاص در هر دو حالتيكسان باشد، آشكار ساختن كار خيرى كه الگو قرار مىگيرد برتر است.
ولى اگر شوائب ريا وجود داشته باشد اقتداى غير به او سودى نمىبخشد، زيرا چنين حالتى هلاك كننده است و پنهان ماندنش بهتر است.بنابراين كسى كه عمل را آشكار مىكند بايد بداند يا گمان برد كه از او پيروى مىشود، و مراقب دل خود باشد كه رياى خفى در آن پديد نيايد.و چه بسا عمل را به بهانه اينكه مورد پيروى ديگران است آشكار مىكند و حال آنكه در درون خود قصد نيك نمائى به وسيله آن عمل و مقتدا شدن دارد، و در واقع حال هر كه عمل خود را آشكار مىسازد همين است مگر كسى كه خداوند او را به قوت نفس و خلوص نيت تاييد كرده باشد.پس سزاوار نيست كه ضعيف النفس خود را بفريبد و از جائى كه نمىفهمد خود و ديگران را گمراه كند و به هلاكت افكند.زيرا ضعيف مثل غريقى است كه اندكى شنا مىداند و كسانى را در حال غرق شدن مىبيند و دلش مىسوزد و براى نجات آنها خويشتن را به دريا مىزند و در نتيجه خود و ديگران را به هلاكت مىافكند.و اينجا لغزشگاه گامهاى عالمان و عابدان است كه در آشكار ساختن عمل به صاحبان نفس قوى تشبه مىجويند ولى دل خود را با اخلاص تقويت نمىكنند و اجرشان به سبب ريا ناچيز و باطل مىشود.و درك و فهم اين مطلب جدا دشوار است و جز شناوران درياى علم اخلاق آن را در نمىيابند.و خلوص در اين مورد با اين نشانه شناخته مىشود كه اگر مردم به يكى از اقران و امثال او اقتدا كردند حالش دگرگون نشود، و اگر ميل قلبىاش اين است كه او مقتدا باشد در اين صورت آشكار كردن عمل خالى از شوائب ريا نخواهد بود.
اكنون كه دانستى ملاك و مناط در صحت و فساد اعمال همانا قصد و نيت است، اين را نيز بدان كه هر عملى كه خالص براى خداى سبحان نباشد و غير او در نظر باشد سزاوار است كه ترك شود، و اگر خالص براى خداى تعالى و بر قصد صحيحى باشد، ترك آن به مجرد وسوسهها و انديشههاى شيطانى شايسته نيست.زيرا شيطان نخستبه ترك عمل مىخواند و اگر پاسخ مثبت نيافتبه ريا دعوت مىكند، و چون از آن نيز نااميد گشت مىگويد: اين عمل خالص نيست، بلكه ريائى است، پس چه فايدهاى دارد؟ !
اما اعمال يا از طاعات لازمى است كه مربوط به غير نيست، مانند نماز و روزه و حج و امثال اينها، يا از طاعاتى است كه به خلق مربوط است، مانند امامت و قضاء و حكومت و فتوا دادن و موعظه كردن و تعليم و تدريس و انفاق مال و مانند اينها.
اما قسم اول: اگر قبل از فعل ريا داخل آن شود، به طورى كه انگيزه آن ريا باشد نه خلوص و قربت، بايد آن را رها كرد و از شروع آن خوددارى نمود.و اگر بعد از قصد و عزم و يا مقارن آن پديد آيد، نبايد عمل را ترك كرد زيرا در آغاز انگيزه دينى داشته، و ريا بر آن طارى شده، پس بايد در دفع ريا و تحصيل اخلاص بكوشد، و نفس خويش را با معالجاتى كه ذكر خواهيم كرد قهرا به اخلاص برگرداند.و مادام كه در مقام مجاهده با نفس خود است و او را در ميلى كه به ريا دارد مورد عتاب قرار مىدهد و در درون خود از تمايل به ريا بيزار و متنفر است، اميد نجات درباره وى هست، و شايد خداوند به رحمت گسترده خود با او به مسامحه رفتار كند.و اما اگر در مقام مجاهده نيست، و در دل خود از ميلى كه به ريا دارد ناخشنودى و كراهتى احساس نمىكند، بلكه زمام اختيار را به نفس اماره سپرده است، و اين نفس در اعمال ريا مىكند و او هم در اين كار بىآنكه راهى براى قهر و غلبه بر آن بجويد و از رياكارى ناراضى و ناراحتباشد به دنبال آن مىرود، در فساد و بطلان اعمالش شكى نيست و هر چه زودتر بايد آن را ترك كند، هر چند باعث آن در آغاز قصد قربتبوده و ريا در حين عزم يا بعدا پديد آمده باشد.
و اما قسم دوم: كه با مردم سر و كار دارد - يعنى پيشنمازى و قضاء و تدريس و فتوا دادن و وعظ و ارشاد و امثال اينها - خطرهايش بزرگ و ثواب آن نيز عظيم است.پس كسى كه از حيث علم صلاحيت اين كارها را دارد - اگر داراى نفسى قوى است كه به مردم اعتنا و توجهى ندارد و وسوسههاى نهانى او را تحريك نمىكند و به عظمت و قدرت و ديگر صفات كماليه پروردگار خود معرفت كامل دارد به طورى كه اين معرفت او را از التفات به خلق و آنچه در دست آنهاست و ممكن استبه خاطر آنها ريا كند و رضاى آنان را بر رضاى خداوند برگزيند باز دارد - در اين صورت براى چنين شخصى بهتر اين است كه اين منصبها را ترك نكند تا به ثواب عظيم آن نائل شود.و اگر داراى نفسى ضعيف است، همچون پر كاهى در هوا كه باد هر دم آن را به سوئى مىبرد، چنين كسى از ريا و ديگر خطرهاى آن ايمن نيست، و لازم است آن منصبها را ترك كند.
از اينرو بود كه گذشتگان اهل يقين از اين منصبها مىگريختند و پيرامون آنها نمىگشتند.و در بزرگى خطر و كثرت آفات آنها و لزوم درنگ و احتياط براى كسى كه به آنها اشتغال مىورزد اخبار بسيار وارد شده است، و آنچه در تهديد و وعدههاى ترسآور درباره علماى بد كردار رسيده براى حذر كردن از فتنههاى علم و آفات و غائله آن كافى است.و از آنچه پشت عالمان بىعمل و اهل گفتار بىكردار را شكسته سخن عيسى بن مريم عليهما السلام است: «اى علماى بد! روزه مىگيريد و نماز مىگزاريد و صدقه مىدهيد و آنچه ديگران را به آن امر مىكنيد خود به جا نمىآوريد!
و چيزى را كه علم نداريد درس مىدهيد پس چه بد است آنچه حكم مىكنيد! توبه شما به گفتار و آرزوست، و به هواى نفس عمل مىكنيد، شما را چه سود مىبخشد كه تنهاى خود را پاكيزه كنيد و حال آنكه دلهاى شما چرك آلود است! حق را به شما مىگويم: مانند آرد بيز مباشيد كه آرد پاكيزه از آن بيرون مىرود و نخاله در آن مىماند! شما نيز چنينايد! حكمتها از دهانتان بيرون مىآيد و غل و غش در سينههاى شما بجا مىماند! اى بندگان دنيا! كسى كه خواهش و شهوت او از دنيا به سر نيامده و علاقه و رغبت او از دنيا گسسته نشده چگونه آخرت را در مىيابد! حق را به شما مىگويم: دلهايتان از اعمالتان مىگريد، دنيا را زير زبانتان و عمل را زير پايتان نهادهايد.به حق با شما سخن مىگويم: آخرت خود را براى آبادى دنياتان ويران كرديد، كه صلاح دنيا را بيش از صلاح آخرت دوست داريد! پستتر از شما كيست اگر بدانيد! واى بر شما! تا كى راه به شب روان مىنمائيد و خود در محله حيرتزدگان ايستادهايد گويا اهل دنيا را دعوت مىكنيد كه آن را بيفكنند تا شما برداريد!
آهسته آهسته! واى بر شما! خانه تاريك را چه سود كه چراغ بر پشتبامش نهند و اندرون آن وحشتناك و تيره باشد! و همچنين شما را سودى ندهد كه نور علم در دهان شما بدرخشد ولى درونتان از آن خالى و تاريك باشد.اى بندگان دنيا! نزديك است كه دنيا شما را از بيخ بر كند و به رو در اندازد و بينى شما را به خاك مالد، و آنگاه گناهان شما گريبانگيرتان شود (يا به سبب گناهانتان موى پيشانى شما را بگيرند و به دوزخ برند) ! علمتان شما را از پشت مىراند تا به پادشاه جزا دهنده بسپارد برهنه و تنها! و شما را در جايگاه زشتى و رسوائى بدارد، و سپس به سزاى اعمال بدتان به زبونى و خوارى گرفتار سازد! !» (5) .
و از اهل اين منصبها صادق مخلص از اينجا شناخته مىشود كه هر گاه كسى عادلتر و خوشگفتارتر و عالمتر از او و مقبولتر براى مردم يافتشود شاد و خوشحال گردد و حسد نورزد، و چون بزرگان در مجلس او حاضر شدند يا به او اقتدا كردند سخنش دگرگون نشود و حالش تفاوت نكند، بلكه بر همان حال و روش باقى بماند، و به بندگان خدا با يك چشم بنگرد.
تنبيه: چون حقيقت ريا را شناختى، خواهى دانست كه هر گاه كردار يا گفتار بعضى از شايستگان محرك ديگران براى اشتغال به طاعتشود اين طاعت اگر با خلوص آغاز شده باشد ريائى نيست، هر چند آن ديگرى اگر طاعتيكى از صالحان را نمىديد يا نمىشنيد آن را انجام نمىداد.پس كسى كه به سحرخيزى و نماز شب عادت ندارد ولى در جائى با شب زندهداران و نماز شبگزاران باشد و چون ايشان برخيزند و به نماز پردازند نشاط پيدا كند و در تهجد با آنان موافقت نمايد، اين عمل بعد از آنكه به قصد ثواب و تقرب به خدا باشد ريا نيست، زيرا هر مؤمنى به عبادت پروردگار و نماز شب رغبت دارد، و ليكن موانع و غفلت او را باز مىدارد، و چون اشخاص شب زندهدار و متهجد را ببيند مشاهده طاعت ايشان سبب زوال غفلت از او خواهد شد، همچنانكه سخن و وعظ آنان نيز مىتواند چنين تاثيرى داشته باشد و انگيزه دينى بدون ريا محرك اوست و وى را به موافقتبا ايشان مىخواند.و چه بسا مواردى كه در آن مانعى نباشد و فرصت را غنيمتشمرد و او را از موضع ايمان به طاعتبرانگيزد.و بر همين قياس است ديگر اعمال نيك از قبيل روزه و صدقه دادن و قرائت قرآن و ذكر و امثال اينها.
از آنجا كه اسباب و انگيزههاى ريا محبت لذت مدح و ستايش، و نفرت و گريز از درد و رنج مذمت و نكوهش، و طمع به مال و منافع مردم است، راه علاج آن قطع و ريشه كنى اين اسباب و عوامل است و راه علاج قطع دو انگيزه اول (دوستى مدح و نفرت و رنج و درد ذم) قبلا گفته شد، و راه بر طرف كردن عامل سوم (طمع) خواهد آمد.آنچه در اينجا ذكر مىكنيم علاج علمى رياء است، و آن اين است كه بداند چيزى مورد رغبت قرار مىگيرد كه سودمند باشد، و اگر دانست كه زيانآور است البته از آن اعراض خواهد نمود.در اين صورت، سزاوار است كه هر مؤمنى به ياد داشته باشد كه ريا چه زيانها به او مىرساند و چگونه صفا و پاكى دل وى را از ميان مىبرد و از توفيق در اين دنيا و قرب و منزلت در پيشگاه خدا محرومش مىكند و او را با چه دشمنى و عذابى روبرو مىسازد.و چون اينها را به خاطر آورد و آنچه را كه در دنيا به سبب ريا از مردم به دست مىآورد با آنچه را كه در آخرت از ثواب اعمال از دست مىدهد بسنجد هر آينه ريا را ترك خواهد كرد.علاوه بر اين گاهى يك عمل اگر از روى اخلاص باشد كفه حسناتش را سنگين مىكند، ولى اگر به واسطه ريا فاسد شود كفه سيئات را سنگين مىكند و به آتش دوزخ مىافكند.وانگهى رياكار در دنيا به سبب ملاحظه دل مردم پريشان خاطر و مشوش است، زيرا رضاى مردم حد و پايانى ندارد، و هر گاه طايفهاى را از خود خشنود مىكند گروهى ديگر از او مىگسلند، و هر كه رضاى مردم را با ناخشنودى خداوند بجويد خدا بر او خشم خواهد گرفت و مردم را نيز از او ناراضى و خشمگين خواهد ساخت.
ديگر آنكه از ستايش مردم چه نفعى مىبرد كه بخاطر مدح آنها مذمت و ملامتخداوند را برمىگزيند و حال آنكه ستايش مردم نه روزى او را افزون مىكند و نه مرتبه او را بالا مىبرد و نه در روز فقر و درماندگيش يعنى در روز قيامتسودى براى او دارد؟ ! و كسى كه رياء او براى طمع به مال مردم استبايد بداند كه دلها مسخر خداوند است و اوست كه به منع و بخشش وا مىدارد، و مردم در اين كار وسيلهاى بيش نيستند، و رازقى جز خدا وجود ندارد، و هر كه طمع در خلق بندد از ذلت و زبونى بر كنار نخواهد بود، و اگر هم به مقصود برسد از منت و خوارى خالى نخواهد ماند.و هر گاه درباره اين مطلب بينديشد و منكر فرداى قيامت نباشد، غفلتش زايل شود و رغبتش از ريا به سستى و كاستى گرايد و با دل خويش به خدا روى آورد، و با تمام وجود از ديگران گسسته و به جناب مقدس پروردگار پيوندد.
و براى رياكار كافى است كه بداند اگر مردم از قصد ريا كه در اندرون دارد و اخلاصى كه اظهار مىكند آگاه شوند وى را دشمن خواهند داشت، و خداوند سر ضمير او را مكشوف خواهد ساخت تا او را مبغوض و منفور دارند.اما اگر اين شخص براى خدا اخلاص داشته باشد خداوند اخلاص او را آشكار مىكند و او را محبوب مردم و دلهاشان را مسخر آنان قرار مىدهد، و زبانشان را به مدح و ثناى وى مىگشايد، با اينكه او را به واسطه مدح مردم كمالى حاصل نمىشود و به سبب ذم آنان نقصانى پديد نمىآيد.
مطلب ديگر آنكه هر كه دلش به نور ايمان روشن و سينهاش با يقين و عرفان گشاده شود، و معنى واجب و حقيقت ممكن را بشناسد، و يقين كند كه واجب تعالى - يعنى حقيقتى كه ذات او مقتضى تحقق و بقاء است و وجود صرف مىباشد - ضرورى است كه تام و كامل مطلق باشد و حقيقتى تمامتر و كاملتر از او نتوان تصور كرد، و حقيقتى كه چنين قدر و مرتبهاى دارد واجب است كه همه ما سواى او به وى مستند و وابسته باشند و از او صادر شوند به بهترين و شريفترين انحاء صدور.و از اين نحو صدور كه اشرف و اقواى صدور است قويتر در اختراع و دلالت كنندهتر بر كمال عظمت و قدرت موجد آن نمىتوان تصور كرد، به اين معنى كه ما سواى او از موجودات يا اعتبارات و شئونات درجات ذات و اشراقات تجليات صفات اويند، چنانكه گروهى از حكما برآنند، يا ماسواى او ماهيات امكانىاند كه علما (در وجود ذهنى) و عينا (در وجود خارجى) اختراع او و صادر از او به نحو وجودات خاصه متعدده ارتباطيه به صرف اراده و مشيت اويند، چنانكه جمعى ديگر برآنند (6) ، و اگر موجودات ماسوى به قويترين انحاء استناد به او مستند و وابسته نباشند، تمام و فوق تمام نخواهد بود، زيرا ذاتى كه همه موجودات به او وابستهاند از آنها كاملتر و شريفتر است.و چون دانست كه خداى سبحان چنين است، مىداند كه در وجود حقيقتى جز او نيست و غير او در حقيقت عدم است و آنچه از وجود و ظهور دارد از اوست، و بعد از اين معرفت ديگرى را بر او اختيار نمىكند، و مىداند كه بندگان همگى عاجزند و مالك سود و زيان خويش نيستند و زندگى و مرگشان به دستخودشان نيست، پس دلش به ديدار خلق دگرگون نمىشود، و به آنها جز با انديشههاى ضعيفى كه به خاطرش خطور مىكند و بر طرف ساختن آنها دشوار نيست توجه و التفاتى ندارد، و طورى عمل مىكند كه اگر جز خودش كسى بر روى زمين نباشد همان گونه عمل مىكرد.
و اما علاج عملى، اين است كه خود را به پنهان داشتن عبادات عادت دهد و به هنگام عبادت در به روى ديگران ببندد، همچنانكه معاصى و اعمال زشتخود را از مردم پنهان مىدارد، تا دلش به علم و اطلاع خدا بر عبادت او قانع و خرسند شود، و نفس او ديگر براى طلب آگاهى غير خدا به آن عبادت با او كشمكش نكند.و اين كار اگر در آغاز مجاهده دشوار باشد پس از مدتى صبر و مقاومت اگرچه به تكلف باشد با رسيدن الطاف الهى و حسن توفيق و تاييدى كه به مدد عبادت حاصل مىشود آسان خواهد شد:
«ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم» (رعد، 11) «خدا آنچه را كه نزد گروهى هست تغيير ندهد تا آنها آنچه را كه در نفسهايشان هست تغيير دهند» .
پس از بنده مجاهده است و از خدا هدايت:
«ان الله لا يضيع اجر المحسنين» (توبه، 120) «خدا پاداش نيكوكاران را تباه نمىكند» .
كسى كه نهال ريا را با قطع طمع از مردم و كوچك شمردن مدح و ذم آنها از دل برمىكند چه بسا شيطان او را، بخصوص در اثناء عبادت، رها كند و از سوى ديگر به وسيله انديشهها و وسوسههاى ريا با وى به معارضه برخيزد تا در قلب او ميلى پنهانى به ريا و دوستى آن پديد آورد.حق اين است كه اين خواطر (آنچه بر خاطر گذرد) و وسوسهها حرام نيست و عبادت را فاسد و باطل نمىكند، البته به شرط آنكه از اين ميل و حب نهانى خوشش نيايد و بر نفس خود غلبه كنند واز اثر پذيرى و دگرگونى آن از وسوسههاى شيطان ناراضى و متنفر باشد و با شيطان ستيزه نمايد و براى دفع خاطرها و انديشههاى شيطانى بكوشد، زيرا خداوند بندگان خود را جز به اندازهاى كه طاقت دارند مكلف نمىسازد، و در اختيار و قدرت آنها نيست كه شيطان را از وسوسههايش باز دارند و سرشت و طبيعتخويش را از بيخ و بن بركنند تا به شهوات ميل پيدا نكنند، بلكه آخر چيزى كه مقدور آنهاست مقابله با وسوسهها و تحريكات شيطان و ميل طبع به وسيله كراهت و غلبه بر نفس در اين ميل است، همراه با كوشش و مجاهده در دفع اينها از طريق تذكر معالجاتى كه براى ريا و وسوسهها مقرر است، و چون چنين كردند وظيفه واجب خود را به جا آوردهاند.و دليل اين مطلب اخبارى است كه دلالتبر مؤاخذه نشدن به مجرد وسوسه دارد، و نيز اين سخن پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم: «سپاس خداى را كه كيد شيطان را به وسوسه باز گردانيد» .پس وسوسه شيطان و ميل نفس در صورتى كه با كراهت و سرپيچى و امتناع رد شود زيانى نمىرساند، زيرا وسوسهها و خواطر و انديشهها و تخيلاتى كه آدمى را به ريا برمىانگيزد از شيطان است، و ميل و رغبتى كه بعد از اين خواطر پديد مىآيد از نفس است، و امتناع و سرپيچى و كراهت از ايمان و از آثار عقل است و آنچه از نفس [اماره] و شيطان است هر گاه عقل و ايمان به مقابله آنها برخيزند زيانى نمىرساند.و از اينرو يكى از بزرگان گفته است: «آنچه از نفس توست و نفس تو آن را براى نفس تو مكروه مىدارد، آنچه از جانب دشمن توست تو را زيانى نمىرساند، و آنچه از نفس توست و نفس تو آن را براى نفس تو خوش مىدارد پس نفس خود را ملامت كن» .
اما راههاى دفع خواطر و انديشههاى ريا در اثناء عبادت، در حالى كه انسان از آنها كراهت دارد، چهار است:
اول - اينكه در رد وسوسههاى شيطان با وى به جدال و ستيزه پردازد و آن را ادامه دهد.
دوم - آنكه بر تكذيب و دفع شيطان اقتصار كند بدون اينكه به جدال وى برخيزد.
سوم - به تكذيب او نيز نپردازد، بلكه در ضمير خود به كراهت ريا و كذب شيطان اكتفا كند، و بر اين حال استمرار نمايد بدون اينكه به مخاصمه و تكذيب اشتغال ورزد.
چهارم - بر آنچه در آن اخلاص و توجه به خدا هست، يا به اينها رهنمون مىشود، مانند پنهان داشتن عبادت و صدقه، بيفزايد زيرا اينها شيطان را به خشم مىآورد و موجب ياس او مىشود و اگر به اين عادت بنده پى برد از بيم آنكه مبادا بر حسناتش بيفزايد دست از او برمىدارد.
و شكى نيست كه اشتغال به مجادله و تكذيب و ادامه و اطاله آن مانع از حضور قلب مىشود و از توجه به خدا باز مىدارد، و اين براى اهل سلوك نقصان است.پس راه درستبراى هر مؤمنى اين است كه همواره در نهانخانه دل خويش ريا را مكروه دارد و شيطان را تكذيب كند، و هميشه بر اين عزم باشد كه هر گاه شيطان بر او هجوم آرد و با وسوسههاى ريا به مبارزه وى برخيزد او هم بر آنچه شيطان را به خشم مىآورد (اخلاص) بيفزايد و موجب ياس او شود، و اگر در اثناء عبادت انديشههاى شيطانى به ذهنش خطور كند بر قصد و نيت نخستخويش پايدارى و مداومت كند، و به اخلاص و مقدمات آن بيفزايد كه اين روش موجب نااميدى شيطان مىشود، و چون بنده را به اين صفتشناخت ديگر متعرض او نخواهد شد.
و شايسته مؤمن آنست كه در همه صفات و ملكات همين روش را داشته باشد، مثلا هر گاه يقين كامل و عقيده محكم به خدا و صفات كماليه او حاصل شد و در جان وى جاى گرفت، و كراهتشك و وسوسه در دلش استوار گشت، اگر در اثناء عبادت يا غير آن وسوسهاى پديد آمد، سزاوار است كه يكسره به معارضه با شيطان مشغول نشود، بلكه به همان يقين قلبى و كراهتشك و وسوسه اكتفا كند، و به اين اعتقاد باشد كه اين وسوسهها اصل و ريشهاى ندارد و قابل اعتنا نيست.و همچنين اگر خيرخواهى براى مسلمين و كراهت و بيزارى از حسد را در جان خويش جاى داده، هر گاه شيطان وسوسههاى حسد را در دلش مىافكند بايد به آنها اعتنا و التفاتى نكند، و به همان خوى خيرخواهى مسلمانان و نفرت از حسد ادامه دهد، و بر همين قياس درباره ديگر صفات و اخلاق.
مثال كسى كه زمانى دراز به معارضه با شيطان مشغول مىشود مثل كسى است كه بخواهد به مجلس علم و وعظ برود تا به فايده و هدايتى نائل شود در راه شخص گمراه فاسقى به او بر بخورد و او را به مجلس فسق دعوت كند و وى امتناع نمايد و كار او را ناشايست و منكر شمارد، پس چون شخص گمراه ابا و امتناع او را دانستبه مجادله با وى مشغول شود و او نيز براى رد كردن گمراه با وى در برآورده شدن مقصودش همدست گردد، به اين گمان كه مصلحتش اين است، و حال آنكه غرض گمراه از مجادله همين است كه او را از نيل به مقصودش باز دارد.اما مثل كسى كه به تكذيب شيطان سرگرم مىشود مثل كسى است كه به مبارزه و نبرد با گمراه كه او را به مجلس گمراهى مىخواند مشغول نشود، بلكه بايستد تا او را از راه خود دفع كند و آنگاه با شتاب راهى شود، و گمراه به اندازه توقف او براى دفع وى شادمان گردد.و اما مثال كسى كه به حالت عزم قلبى خود بر اخلاص و اجتناب از ريا اكتفا مىكند مثل كسى است كه اصلا به دعوت گمراه اعتنا و توجهى نمىكند، و به راه و روش خود ادامه مىدهد.و اما مثال كسى كه به اخلاص و مقدمات آن (آنچه به آن رهنمون مىشود) مىافزايد مثل كسى است كه بعد از دعوت گمراه بر شتاب خود بيفزايد تا او را به خشم آورد.و شكى نيست كه فاسق گمراه اگر اين اشخاص را دوباره در راه ببيند همه را به گمراهى مىخواند مگر شخص اخير را، از ترس اينكه مبادا در راه هدايتخود سرعت و شتاب گيرد.
ضد ريا اخلاص است، و آن عبارت است از پاك و خالص ساختن قصد و نيت از غير خدا.پس هر كه از روى ريا طاعت كند مطلقا رياكار و مرائى است، و اگر كسى طاعتى را بجا آورد و قصد قربت داشته باشد و ليكن با آن غرضى دنيوى بياميزد عملش مشوب و غير خالص است، مثل اينكه در روزه قصد فايده از پرهيز داشته باشد، يا براى خلاصى از خرج برده يا بد خلقى او وى را آزاد كند، يا در حج قصد صحت مزاج يا خلاصى از بعضى از گرفتاريهاى وطن و شرور بدخواهان داشته باشد، يا در تعلم علم قصد برترى و عزت در ميان مردمان يا سهولت طلب مال، يا در وضو و غسل قصد خنك شدن يا پاكيزگى، يا در صدقه دادن قصد رهائى از اصرار و ابرام سائل داشته باشد.بنابراين در اين گونه موارد انگيزه طاعت تقرب است و ليكن بعضى از خواطر و انديشهها اضافه مىشود و عمل او را از اخلاص خارج مىكند و مشوب مىسازد.پس اخلاص آنست كه عمل از همه اين شائبهها، زياد يا كم، خالى باشد.و مخلص كسى است كه عملش فقط براى تقرب به خداى سبحان باشد، بدون قصد و نيت ديگر.
بالاترين مراتب اخلاص - يعنى اخلاص مطلق و اخلاص صديقين - آنست كه در عمل صرفا رضاى خداى سبحان خواسته شود، بدون هر گونه غرض دنيوى و اخروى.
و اين مرتبه تحقق نمىيابد مگر براى كسى كه خداى تعالى را محب عاشق صادق و مستغرق درياى عظمت و جلال الهى باشد، و مطلقا توجه و التفاتى به دنيا نكند. و كمترين درجه اخلاص، اخلاص نسبى است و آن به قصد ثواب و نجات از عذاب است، و سرور رسولان صلى الله عليه و آله و سلم به حقيقت اخلاص با اين گفتار خود اشاره فرموده است كه: «اخلاص اين است كه بگوئى پروردگار من الله است و آنگاه چنانكه فرمانت دادهاند استوار بمانى (7) ، براى خدا عمل كنى، و دوست نداشته باشى كه تو را براى آن بستايند! يعنى هواى نفس خود را نپرستى، و جز پروردگارت را عبادت نكنى، و در عبادت خود چنانكه دستورت دادهاند استقامت ورزى» .و اين حديث اشاره استبه قطع نظر از ما سوى الله، و اخلاص حقا همين است و تحصيل آن به اين است كه لذات نفسانى و هوى و هوس شكسته شود و از دنيا طمع بريده گردد و تنها آخرت مورد توجه باشد، بطورى كه اين حالتبر قلب انسان غالب شود و به تفكر درباره صفات و افعال خداى تعالى پردازد و به مناجات او اشتغال ورزد تا نور جلال و عظمت او بر ساحت دلش پرتو افكند و حب و انس با او در جان وى جاى گيرد.
و چه بسيار اعمالى كه انسان در آنها خود را به تعب مىافكند و گمان مىكند كه خالص براى خداست، و حال آنكه به سبب پى نبردن به آفات آنها مغرور و فريفته شده است، چنانكه يكى را حكايت مىكنند كه گفت: «سى سال نماز خود را كه در مسجد به جماعت در صف اول گزارده بودم قضا كردم، زيرا يك روز به واسطه عذرى دير به مسجد رسيدم و [چون در صف اول جا نبود] در صف دوم ايستادم، در اين حال در درون خود از مردم خجالت كشيدم كه مرا در صف دوم مىديدند، پس دانستم كه نگاه مردم به من در صف اول مرا خوشحال مىكرده و سبب خوشدلى و اطمينان خاطر من چيزى بوده كه از آن آگاه نبودم» .و اين معنى دقيق و درك آن دشوار است و كم است اعمالى كه از اين آفات سالم باشد، و كماند كسانى كه از خواب غفلتبيدار شوند، و غافلان از اين دقايق همه حسنات خود را در آخرت سيئات مىبينند، چنانكه خداى تعالى مىفرمايد:
«و بدا لهم سيئات ما عملوا» (جاثيه، 33) «اعمال بدى كه كردهاند برايشان هويدا شود» .
«و بدا لهم من الله ما لم يكونوا يحتسبون» (زمر، 47) «از جانب خدا چيزهائى كه به حساب نمىآوردند برايشان آشكار شود» .
«قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا؟ الذين ضل سعيهم فى الحياة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا» (كهف، 103 و 104) «بگو مىخواهيد شما را از آنها خبر دهم كه به عمل زيانكارترند؟ همان كسان كه كوشش آنان در زندگى دنيا تباه شده و پندارند كه كردارى نيكو دارند» .
اخلاص يكى از منزلهاى راه دين است و از مقامات اهل يقين بشمار مىرود.
و راستى كبريت احمر است، و توفيق وصول به آن از خداى اكبر است، و از اينرو در فضيلت آن آيات و اخبار بسيار رسيده است، خداى تعالى مىفرمايد:
«و ما امروا الا ليعبدوا الله مخلصين له الدين» (بينه، 5) «و مامور نبودند جز اينكه خدا را پرستند در حالى كه دين را براى او پاك و خالص كنند» .
و مىفرمايد:
«الا الذين تابوا و اصلحوا و اعتصموا بالله و اخلصوا دينهم لله»
(نساء، 146) «مگر كسانى كه توبه كنند و راه اصلاح پيش گيرند و به خدا پناه برند (به دامن لطف خدا چنگ زنند) و دين خويش براى خدا خالص گردانند» .
و مىفرمايد:
«فمن كان يرجو لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعبادة ربه احدا» (كهف، 110) «هر كه اميد ديدار پروردگار خويش دارد بايد كارى شايسته كند و در عبادت پروردگار خود هيچ كس را شريك نسازد» .
[گويا] اين آيه درباره كسى نازل شده كه براى خدا عمل مىكند ولى دوست دارد كه بر كار خود مورد ستايش قرار گيرد.
و در خبر قدسى است: «اخلاص رازى از رازهاى من است، آن را در دل هر يك از بندگان خود كه دوست دارم به وديعت مىنهم» .
و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «اخلص العمل يجزك منه القليل» «عمل خود را خالص كن (با اخلاص بجا آور) كه اندك آن تو را بسنده است» .
و فرمود: «ما من عبد يخلص العمل لله تعالى اربعين يوما الا ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه» .
«هيچ بندهاى نيست كه چهل روز عمل را براى خداى تعالى خالص كند (با اخلاص بجاى آورد) مگر اينكه چشمههاى حكمت از دل او بر زبانش جارى مىشود» .
و فرمود: «سه چيز است كه بر آنها غل نهاده نمىشود» : و يكى از آنها را دل مسلمانى كه عمل را براى خدا خالص انجام دهد برشمرد.
و امير مؤمنان عليه السلام فرمود: «لا تهتموا لقلة العمل، و اهتموا للقبول» «انديشه كمى عمل مداريد، بلكه در انديشه قبول آن باشيد» .
و فرمود: «طوبى لمن اخلص لله العبادة و الدعاء، و لم يشغل قلبه بما ترى عيناه، و لم ينس ذكر الله بما تسمع اذناه، و لم يحزن صدره بما اعطى غيره!» .
«خوشا آن كه عبادت و دعايش را براى خدا خالص كند، و دلش را به آنچه چشمش مىبيند مشغول نسازد، و به آنچه گوشش مىشنود ياد خدا را فراموش نكند، و بر آنچه به ديگرى داده شده اندوه نخورد» .
و امام باقر عليه السلام فرمود: «هيچ بندهاى چهل روز ايمان به خدا را خالص نگرداند - يا فرمود: هيچ بندهاى ياد خدا را چهل روز نيكو بجا نياورد - مگر اينكه خداى تعالى او را نسبتبه دنيا زاهد سازد و درباره درد و دواى آن بينا گرداند، و حكمت را در دلش ثابت و استوار كند، و زبانش را به آن گويا سازد» .
و امام صادق عليه السلام درباره قول خداى عز و جل:
«ليبلوكم ايكم احسن عملا» «تا شما را بيازمايد كه كدام نيك كردارتريد» فرمود: «مراد پر كردارتر نيست، بلكه مقصود درست كردارتر است.و درستى همان ترس از خدا و نيت صادق است» ، سپس فرمود: «پايدارى بر عمل تا خالص بماند از خود عمل سختتر است، و عمل خالص آنست كه نخواهى كسى جز خداى عز و جل تو را بر آن بستايد، و نيتبرتر از عمل است، بدانيد كه نيت همان عمل است» ، سپس اين قول خداى عز و جل را تلاوت فرمود: «قل كل يعمل على شاكلته» «بگو هر كسى بر طبيعت و خلق و خوى خويش عمل مىكند» و شاكله يعنى نيت (8) .
و حضرت صادق عليه السلام فرمود: «اخلاص جامع اعمال فاضله است، كليد آن قبول پروردگار و توفيق آن رضاى الهى است، و هر كه خداوند عمل او را بپذيرد و از او راضى باشد با اخلاص است اگرچه عملش اندك باشد، و هر كه خدا عمل او را قبول نكند مخلص نيست هر چند عملش بسيار باشد، به اعتبار عمل آدم عليه السلام و ابليس.و علامت قبول عمل وجود استقامت و پايدارى استبه وسيله بذل همه محبوبها همراه با علم و آگاهى نسبتبه هر حركت و سكونى، و انسان مخلص جان خود را در اين طريق ذوب مىسازد و ثمره قلب خويش را در راه استوارى علم و عمل بذل مىكند، زيرا اگر اين را دريافت همه را دريافته و اگر اين را از دست داد همه را از دست داده است، و معنى تنزيه در توحيد همين است چنانكه اول (تعالى) فرمود:
«عمل كنندگان هلاك شدند مگر عبادت كنندگان آنها، و عابدان هلاك شدند مگر عالمان آنها، و عالمان هلاك شدند مگر صادقان آنها، و صادقين هلاك شدند مگر مخلصان آنها، و مخلصين هلاك شدند مگر متقيان آنها، و متقين هلاك شدند مگر اهل يقين، و اهل يقين بر لب خطرى عظيم واقعند! خداوند به پيامبر خويش فرمود:
و اعبد ربك حتى ياتيك اليقين: پروردگارت را عبادت كن تا آن امر يقينى (مرگ) فرا رسد.و كمترين حد اخلاص آنست كه بنده آخرين درجه توانائى و طاقتخود را به كار برد، و در عين حال براى عمل خود ارزش و قدرى نزد خداوند قائل نباشد يعنى تصور نكند كه بر خداست كه پاداش عمل او را بدهد، زيرا بايد بداند كه اگر خداوند از او بخواهد كه حق عبوديت را ادا و ايفا كند عاجز خواهد بود، و كمترين مقام مخلص در دنيا سالم ماندن از همه گناهان و در آخرت نجات از دوزخ و دستيابى به بهشت است» (9) .
و هر كه در اين اخبار و اخبارى كه در اينجا ذكر نشد تامل كند، خواهد دانست كه اخلاص بر تارك همه فضائل است، و ملاك قبول اعمال و صحت آنهاست، و عملى كه اخلاص با آن نباشد اعتبارى ندارد، و خلاصى از شيطان جز به اخلاص ممكن نيست، چنانكه خداى تعالى [از قول شيطان] مىفرمايد:
«و لاغوينهم اجمعين، الا عبادك منهم المخلصين» (حجر، 39 و 40) «همه آنها را گمراه مىكنم، مگر بندگان ويژه كار و برگزيده تو را» .
آفاتى كه اخلاص را تيره و آشفته مىسازد در آشكار و پنهان بودن درجاتى دارد كه واضحتر از همه رياى ظاهر است.سپس نيكو بجا آوردن عبادت و سعى در خشوع در عبادت در ميان مردم و آشكارا نه در خلوت، و اگر اين عمل وى خالص براى خدا بودى در خلوت آن را ترك نكردى، زيرا كسى كه خشوع و حسن عبادت را خير مىداند و ترك آن را براى ديگران نمىپسندد چگونه براى خود در خلوت مىپسندد؟ و پس از آن، نيك انجام دادن آن در خلوت نيز به قصد آنكه خلوت و آشكاراى او يكسان باشد، و اين نوعى رياى پيچيده و پوشيده است زيرا چنين شخصى عبادت خود را در خلوت نيكو مىكند تا در ملا و آشكارا نيز همين گونه عمل نمايد، پس فرقى بين دو نوع عبادت او (در خلوت و در جلوت) در اينكه به مردم توجه و التفات دارد نيست، زيرا اخلاص واقعى آنست كه در عبادت او مشاهده مردم و مشاهده چهارپايان برايش يكسان باشد و هيچ تفاوتى نكند.گوئى براى نفس وى آسان نيست كه در حضور مردم عبادت را بد انجام دهد، و از طرفى در درون خود شرم دارد كه در صورت رياكاران باشد، و مىپندارد كه اين شائبه ريا با يكسان بودن عبادتش در خلوت و آشكارا زائل مىشود.ولى اين گمان درست نيست، زيرا زوال ريا به اين است كه به خلق چه در خلوت و چه در آشكار التفات نكند چنانكه در هيچ يك از اين دو حال به جمادات توجه و التفاتى ندارد و حال آنكه انديشه وى در خلوت و آشكارا به خلق مشغول است. و رياى پنهانتر اين است كه وقتى انسان در حضور مردم در عبادت استشيطان كه از بكار بردن كيدهاى پيشين نااميد استبه وى گويد: «تو در پيشگاه خداى سبحان ايستادهاى، در جلال و عظمت او بينديش، و شرم كن از اينكه او به دل تو مىنگرد و قلب تو از او غافل است!» ، آنگاه حالتحضور قلب و خشوع جوارح به خود مىگيرد.و اين پنهانترين كيد و خدعه شيطان است، و اگر اين انديشه ناشى از اخلاص بود در خلوت از او منفك نمىشد و تنها در حالتحضور غير به ذهنش خطور نمىكرد.و نشانه ايمنى از اين آفت آنست كه اين انديشه همان گونه كه در ميان مردم و در ملا همدم اوست در خلوت نيز با او الفت داشته باشد، و حضور غير سبب حضور آن نشود، چنانكه حضور حيوان چهارپا سبب آن نيست.
پس مادام كه آدمى در احوال و اعمال خود بين مشاهده انسان و مشاهده حيوان چهارپا فرق مىنهد، از پاكى و صفاى اخلاص بىبهره است و درونش به شرك رياى خفى آلوده است، و اين شرك در دل آدميزاد از رفتار آرام مورچگان سياه در شب تاريك بر سنگ سخت مخفىتر است، چنانكه در خبر آمده است، و جز آنان كه خداوند با لطف نهانى خويش در پناه عصمت در آورده كسى از آن سالم و ايمن نخواهد بود، زيرا شيطان همواره در پى كسانى است كه براى عبادت خدا كمر بستهاند، و لحظهاى از ايشان غفلت نمىكند تا در هر كارى آنان را به ريا وادارد.
چنانكه اشاره شد حق اين است كه اگر شائبهاى كه با اخلاص بياميزد براى مقاصد صحيحى كه شرعا راجح استباشد عمل و اخلاص را باطل نمىكند و از اجر و پاداش نمىكاهد، زيرا نيتخيرات متعدد موجب مىشود كه ثواب نيز به حسب آن مضاعف شود، و اگر از اغراض دنيوى باشد كه به حب جاه يا طمع مال برگردد عمل و ثواب را باطل مىكند، خواه انگيزه دينى عمل ضعيفتر از انگيزه نفسانى يا مساوى با آن يا قويتر از آن باشد، به دليل اخبارى كه قبلا ياد شد.و علاوه بر اينكه عمل را باطل مىكند عقابى جداگانه نيز در پى خواهد داشت، زيرا رياى در عبادت فى نفسه مورد نهى و حرام است، خواه به تنهائى انگيزه عمل باشد يا به نيت تقرب ضميمه شده باشد ضميمهاى مستقل يا غير مستقل.و هر كه مرتكب آن شود گناهكار است هم براى خود ريا و هم براى آنكه عبادت را به جهت دخول ريا در آن ترك كرده است.پس اگر عبادت واجب باشد گناه ديگرى كه ترك واجب استبر آن افزوده مىشود مگر اينكه با قضاء آن تكليف واجب از او ساقط شود، و اگر مستحب باشد قضاء لازم نيست و ترك آن گناهى ندارد، بلكه گناهش منحصر استبه خود ريا.
اما گناه رياى محض شديدتر و بدتر است از گناه رياى آميخته با قصد قربت، و گناه رياى آميخته با قصد قربتبه حسب افزايش نيروى انگيزه ريا نسبتبه انگيزه اخلاص افزوده مىشود و به حسب نقصان آن كم مىگردد.
بنابر آنچه گفتيم، اينكه مورد اتفاق بزرگان دين است كه هر كه به قصد حجبيرون آيد و همراه او كالا براى تجارت باشد حجش صحيح و داراى ثواب است، با اينكه سفرش خالص براى حج نيست، دليلش اين است كه تجارت براى كسب روزى است، و اين خود عبادت است.و گفتيم كه نيتخيرات متعدد موجب ثواب متعدد و مضاعف است، و نيازى نيست كه گفته شود: «تاجر وقتى به مكه رسيد بعد از اعمال حج ثواب به او تعلق مىگيرد و چون تجارتش بستگى به حج ندارد عمل حجش خالص است، و آنچه مشترك است فقط طى مسافت است، و مادام كه به قصد تجارت باشد، ثوابى ندارد» ، و نه به اين گفته حاجتى است كه: «هر گاه حج محرك اصلى و تجارت فرع و تابع آن باشد، اين سفر از ثواب منفك و خالى نمىشود» .بلى، اگر تجارت براى گردآورى مال و ذخيره كردن آن بدون نياز باشد، بعيد نيست كه سخن مذكور درستباشد، و همچنين اگر قصد تفرج و دفع بىميلى و سردى از خانواده به قصد حج ضميمه شود ضميمهاى غير مستقل، و مثل آن انضمام خنكشدن به نيت وضوست، و قصد بهداشت و تندرستى به نيت روزه، و خلاصى از خرج و بدخوئى برده به نيت آزاد كردن وى و مانند اينها، هر گاه اين ضميمهها مستقل نباشد.
يكى از علما گويد: «اگر دو انگيزه عمل و عبادت (يعنى قصد قربت و قصد دنيوى) مساوى باشند يكديگر را ساقط مىكنند، و عمل نه فايده دارد و نه زيان، و اگر انگيزه ريا قويتر باشد عمل نه تنها سود ندارد بلكه ضرر هم دارد و موجب عقاب مىشود، اگرچه عقاب آن از عقاب رياى محض سبكتر است.و اگر انگيزه تقرب قويتر باشد به اندازهاى كه برتر و نيرومندتر است ثواب خواهد داشت، به دليل اين اين قول خداى تعالى:
«فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره.و من يعمل مثقال ذرة شرا يره» (زلزال، 7 و 8) «هر كه به اندازه ذرهاى نيكى كند آن را ببيند.و هر كه به اندازه ذرهاى بدى كند آن را ببيند» .
و نيز:
«ان الله لا يظلم مثقال ذرة» (نساء، 40) «خداوند هموزن ذرهاى ستم نمىكند» .
پس سزاوار نيست كه قصد خير ضايع شود، بلكه اگر قصد تقرب بر ريا غالب باشد به اندازهاى كه ريا در آن است عمل باطل مىگردد و بقيه مىماند، ولى اگر قصد ريا غلبه كند به اندازه قصد قربت از عقوبت كم مىشود.سر مطلب اين است كه:
تاثير اعمال در دلها به وسيله استوار كردن صفات آنهاست.و خواستن ريا از مهلكات است، و قوت و تاثير اين مهلك بقدر عمل بر وفق آن است.و خواستن خير از منجيات است، و قوت و تاثير آن به اندازه عمل بر طبق آن است.و چون اين صفات در دل جاى گرفت، هر گاه عمل بر وفق مقتضاى ريا بود آن صفت تقويت مىشود.
و اگر عمل بر وفق انگيزه و اسباب خير بود باز هم آن صفت قوت مىگيرد، و يكى از آن دو مهلك و ديگرى نجات بخش است.و اگر تقويتيكى بقدر تقويت ديگرى باشد هر دو مقاومت مىكنند.و اگر يكى چيره شد تاثيرش به اندازه برترى نيرويش بيشتر خواهد بود، چنانكه در تاثير داروها و غذاهاى متضاد نيز چنين است (10) » .
اما درباره سخن اين عالم (ابو حامد غزالى) جاى گفتگوست: كه اطلاق و عموميت ظواهر اخبارى كه ذكر شد اين معنى را مىرساند كه شائبه ريا عمل و ثواب را باطل مىكند.و از جمله اين روايت است كه: «مردى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پرسيد:
حال كسى كه عمل نيكى مىكند - يا صدقهاى مىدهد - و دوست دارد كه او را بستايند و پاداش دهند چگونه است؟ حضرت جوابى نداد تا اين آيه نازل شد:
«فمن كان يرجوا لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعبادة ربه احدا» (كهف، 110) «هر كه اميد ديدار پروردگار خويش دارد بايد عملى شايسته كند و كسى را شريك عبادت خداى خود قرار ندهد» .
و شكى نيست كه قصد وى ستايش و پاداش هر دو بود، و با اين حال درباره او اين آيه نازل شد.
و از آن جمله اين روايت است: «مردى اعرابى به خدمت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم رسيد و عرض كرد: يا رسول الله، مردى از روى تعصب مىجنگد، و مردى به جهت دليرى و شجاعت مىجنگد، و مردى براى اين مىجنگد كه مقام و موقع خود را در راه خدا بداند! حضرت فرمود: هر كه براى آن بجنگد كه كلمه خدا والا باشد او در راه خداست» .
حمل كردن اين روايات بر صورتى كه قصد قربت و قصد ريا يكسان باشد يا قصد ريا غالب باشد خلاف ظاهر است.و اما اين سخن وى كه هر قصد و فعلى تاثيرى خاص و جداگانه دارد، اين در صورتى است كه ضد آن قصد و فعل آن را باطل نكند.و ما قائليم به اينكه: مقتضاى اخبار همانند عقل صريح دلالت دارد بر اينكه قصد ريا قصد قربت را وقتى بر فعل واحد وارد شوند باطل مىكند، و بنابراين ديگر تاثيرى براى قصد تقرب باقى نمىماند تا بيش از قصد ريا تاثير داشته باشد.
پىنوشتها:
1. مراد اين است كه آرايش و زينت نمايد تا نخواهد بفهماند كه روزهدار است.
در انجيل متى (باب ششم) آمده است: «اما چون روزه داريد مانند رياكاران، ترشرو مباشيد، زيرا كه صورت خويش را تغيير مىدهند تا در نظر مردم روزهدار نمايند» .م.
2. اين حديث و حديث قبل از آن را با «اصول كافى» ، باب رياء، و باقى احاديث نبوى را با «احياء العلوم» ج 3 ص 254 تصحيح كرديم.
3. احاديثى را كه از اهل بيت عليهم السلام استبا «اصول كافى» باب ريا، و با «بحار» مج 15: 3/43، و با «وسائل» : ج 1، باب 11، 12، 14 از ابواب مقدمات عبادات تصحيح كرديم.
4. اين حديث در ج 1 (ترجمه) ص 434 آمده است، و سه حديث اخير را با «وسائل» ، كتاب صلوة، باب 4- 6 تصحيح كرديم.
5. اين حديث در «احياء العلوم» : 3/281 از حارث محاسبى روايتشده است.
6. قول اول مبنى بر اصالت وجود است، و قول دوم بر اصالت ماهيت.و اين بحثى كه مؤلف ذكر كرده از والاترين دقايق فلسفه الهى است، و جدا نيكو بيان فرموده است.و آن مبنى بر فهم معنى واجب الوجود لذاته است، و اوست كه ذاتش بذاته استبا قطع نظر از غير او، و از اين حيث كه او منشا انتزاع وجود خويش است، و از اينرو واجب است كه كه وجود صرف باشد، وگرنه «ممكن» خواهد بود، و واجب است كه به همه كمالات موصوف باشد و از جمله اينكه موجودات به او مستند و متكى باشند.و اگر متصف به همه كمالات نباشد به عدم آنها متصف خواهد بود و در اين صورت در حقيقت او عدم راه مىيابد و ديگر وجود صرف نخواهد بود، و بنابراين واجب الوجود لذاته نخواهد بود، و اين خلاف فرض است، و به اين طريق بر اتصاف او به همه صفات جمال و جلال مىتوان استدلال كرد.
7. اشاره استبه قول خداى متعال خطاب به پيغمبر اكرم (ص) : «فاستقم كما امرت» .
8. اخبارى را كه از اهل بيت عليهم السلام روايتشده با «كافى» : باب اخلاص، و با «وافى» : 3/328، 329 تصحيح كرديم.
9. اين روايت را با «مصباح الشريعة» : باب 77، و با «بحار» : مج 15: 3/86 باب اخلاص، كه از «مصباح الشريعة» نقل شده، تصحيح كرديم.
10. اين مطلب را مؤلف به اختصار و كمى تصرف از «احياء العلوم» : 4/328 نقل كرده است.