و از آنهاست:
دوستداشتن ستايش و مكروه داشتن نكوهش از نتايجحب جاه و از مهلكات بزرگ است، زيرا هر دوستدار مدح و ثنا و از مذمت و بدگوئى ترسان است، و همواره افعال و حركات خود را بر وفق خواهش و رضاى خلق ظاهر مىسازد به اميد آنكه او را بستايند و از ترس آنكه او را نكوهش كنند.بدين سان خشنودى مخلوق را بر خشنودى خالق برمىگزيند، و محرمات را مرتكب مىشود و واجبات را ترك مىكند، و در امر به معروف و نهى از منكر سستى و مسامحه مىنمايد، و از حق و انصاف تعدى و تجاوز مىكند، و اين همه از مهلكات است، و مؤمن را نرسد كه تا اين اندازه ملاحظه اطرافيان خود را بكند، بلكه مؤمن كسى است كه هرگز رضاى مخلوق را بر رضاى خالق اختيار نكند، و در راه خدا از سرزنش كسى نهراسد.و به سبب فساد بزرگ حب مدح و تنفر و دشمنى مذمت است كه اخبار بسيار در نكوهش آن دو رسيده است.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «هلاك مردم بواسطه پيروى هوى و دوستى مدح و ثناست» .
و فرمود: «اساس تواضع اين است كه ستوده شدن به نيكوكارى و تقوا را ناخوش و مكروه بدارى» .
و به كسى كه در خدمت آن حضرت ديگرى را ثنا مىگفت فرمود: «اگر آن كسى را كه مدح مىكنى حاضر مىبود و به گفتار تو راضى و خوشحال مىشد و با اين حال مىمرد به دوزخ مىرفت» .
و نيز به شخص ديگرى كه مدح مىگفت فرمود: «واى بر تو! كمرش را شكستى! و اگر ستايش تو را به گوش قبول بشنود در قيامت رستگار نيست» .
و فرمود: «هان كه مدحگو نباشيد! و هر گاه ستايشگران را ببينيد بر چهره آنها خاك بيفشانيد» .
و فرمود: «واى بر روزهدار! و واى بر شب زندهدار! واى بر پشيمنه پوش!
مگر آن كه درون وى از دنيا گسسته باشد، و مدح خود را دشمن دارد، و مذمتخود را دوست دارد» .
بدان كه حب مدح و كراهت ذم دو مرتبه دارد: يكى آنكه: آدمى از مدح و خوش آمد گوئى مسرور و شادمان گردد و ستاينده را سپاس گويد، و از مذمت و بدگوئى به خشم آيد و كينه نكوهنده را به دل گيرد، و در صدد مقابله و مكافات برآيد يا چنين ميلى در او باشد.و اين حال بيشتر مردمان است، و حد و پايانى ندارد.و ديگر اينكه: در دل از مدح و ثنا شاد و خوشحال شود و از ستايشگر خوشش آيد و ليكن در ظاهر از اظهار سرور خوددارى كند، و در باطن بر نكوهنده خشمگين باشد و ليكن دست و زبان خود را از مكافات باز دارد.اين مرتبه اگر چه نقصان است، اما نسبتبه مرتبه اول كمال بشمار مىآيد.
و به اعتبارى ديگر، حب مدح درجاتى دارد:
1- آنكه طالب و آرزومند مدح و آوازه باشد به طورى كه از هر راهى كه ممكن است در صدد رسيدن به آن برآيد، حتى به رياى در عبادات و ارتكاب محرمات، تا دل مردم را به دست آورد و زبانشان را به مدح بگشايد.چنين شخصى از هالكان است.
2- آنكه طالب مدح باشد ولى آن را به وسيله امور مباح بخواهد نه به وسيله عبادات و ارتكاب محرمات، چنين شخصى اگرچه هنوز به هلاكت نرسيده در كنار آن قرار دارد.زيرا كسى كه مىخواهد دل مردم را به دست آورد ممكن نيست كه بتواند خود را در همه اقوال و افعال ضبط كند، و بسيار محتمل است كه براى نيل به مدح و ستايش خود به حرام افتد، و بنابراين به هلاك شوندگان نزديك است. 3- آنكه نه مدح بخواهد و نه در طلب آن بكوشد، اما اگر كسى او را مدح گويد شاد و با نشاط گردد، و از اين شادى و خوشحالى احساس كراهت نكند.و اين درجه نيز اگر چه نقصان است گناهش نسبتبه درجات قبلى كمتر است.
4- اينكه شاد شود و به نشاط آيد، و ليكن از اين شادى و نشاط كراهت داشته باشد و دلگير باشد، و دل خود را به تنفر و كراهت از آن وادار سازد، چنين شخصى در مقام مجاهده است، و با اينكه نتواند دائما خود را بر كراهت مدح وادارد اميد مىرود كه خدا با او به مسامحه رفتار كند.
دوستى مدح و خوش آمد گوئى را چهار سبب است:
1- آگاهى نفس به كمال خود، زيرا وقتى كمال محبوب بود هر گاه كسى كمال خود را دريابد به نشاط مىآيد و لذت مىبرد، و مدح و ستايش ديگران باعث مىشود كه شخص به كمال خود آگاهى يابد.پس اگر كمال مشكوكى كه به آن وصف مىشود از شخص خبير و بصيرى كه گزاف نمىگويد صادر شود، مانند وصف به كمال علم و ورع و هر حسنى، لذت و ابتهاج آن بيشتر خواهد بود، زيرا بسا هست كه انسان درباره كمال علم و كمال حسن و نيكوئى خود شك داشته باشد و دوست دارد كه اين شك بر طرف شود، و چون ديگرى آن را درباره وى ذكر كند، بخصوص اگر از اهل بصيرت باشد، گفتارش در دل وى آرامش و اطمينانى به وجود آن كمال پديد مىآورد، و بدين ترتيب لذتى بزرگ حاصل مىكند.و اگر آن مدح از شخص نادان و بىبصيرتى صادر شود، لذتش به سبب آنكه چندان اطمينانى به سخن او ندارد كم خواهد بود.و اگر صفت مورد ستايش وصفى آشكار باشد، مانند اعتدال قامت و سفيدى رخسار، لذتش بسيار كم خواهد بود، زيرا خوش آمدگوئى وى موجب اطمينان نخواهد شد، ولى به هر حال بدون لذتى نيست، زيرا نفس گاهى از آن غافل مىشود، و لذتى نمىبرد و تنبه وى به سبب مدح و خوش آمدگوئى اندك لذتى پديد مىآورد.و بواسطه ضد اين علت مذمت و نكوهش را دشمن دارد، زيرا به نقص و كمبود خود پى مىبرد، و نقصان ضد كمال است. 2- مدح دلالت دارد بر اينكه دل مادح (ستاينده) ملك ممدوح است، و مريد و معتقد او و مسخر اراده اوست، و تملك و تسخير دلها محبوب انسان، و ادراك و آگاهى به حصول آن لذت بخش است.و لذا هر گاه از شخص مقتدر و محتشمى كه بدست آوردن دل وى باعثحصول فوايد مىگردد، مانند پادشاهان و بزرگان، صادر شود لذت و نشاط آن عظيم خواهد بود.و به واسطه ضد اين علت مذمت را مكروه مىدارد و دلش به سبب آن دردمند است.
3- مدح باعث صيد دل هر كسى است كه آن را بشنود، بخصوص اگر ستايشگر كسى باشد كه مردم به قول او اعتنا و اعتماد داشته باشند، و اين در مورد مدحى است كه آشكارا و در ملا عام باشد.
4- مدح دلالتبر حشمت و بزرگى ممدوح و نياز و حاجتمندى ستاينده به مدح و ثناى وى با اختيار و يا بىاختيار دارد.و حشمت و هيبت از آنرو كه غلبه و قدرت را در بردارد محبوب است، و توجه و آگاهى نفس به آن لذتبخش است، و اين لذت حاصل مىشود اگرچه ممدوح بداند كه مادح به آنچه مىگويد اعتقاد ندارد، زيرا مطلوبش حاصل شده است، و به واسطه ضد اين علت مذمت گوئى را مكروه و مبغوض مىدارد.
و اين علل و اسباب گاه در يك مدح جمع مىشود و در نتيجه لذت آن بيشتر و بزرگتر است، و گاه پراكندگى و نقصان مىپذيرد و آگاهى و ادراك كمال از ميان مىرود، و اين در صورتى است كه ممدوح بداند كه مادح در مدح خود راستگو نيست، و اگر بداند كه مادح به گفته خود معتقد نيست لذت دوم، يعنى استيلا بر دل او، نيز از بين مىرود، و تنها لذت استيلا به سبب حشمت كه زبان ستايشگر را به مدح گوئى ناچار ساخته باقى مىماند.
چون دانسته شد كه حب مدح و كراهت ذم از مهلكات است، پس بايد در صدد معالجه آن برآمد.
علاج حب مدح به اين است كه: آدمى اسباب و انگيزههاى آن را ملاحظه كند، و بداند كه هيچ يك از اينها در خور آن نيست كه سبب مدح و خوش آمدگوئى قرار گيرد.اما درباره آگاهى و التفات به كمال به سبب مدح، اگر مادح راستگو باشد پس شادى و نشاط بايد از فضل خداوند باشد كه اين صفات را عطا فرموده، و اگر دروغ گويد بايد از مدح او اندوهگين شود نه آنكه شادمان گردد زير اين مدح در واقع استهزاء است، علاوه بر اينكه حتى در صورت صدق مدح شادمانى مطلقا از سفاهت است، زيرا وصفى كه وى را به آن ستودهاند اگر از چيزهائى است كه سزاوار شادى نيست، مانند ثروت و جاه و ديگر مطالب دنيوى، شادى و سرور به آنها از كمى عقل است، زيرا اينها كمالات موهومى است كه اصل و واقعيتى ندارد، و اگر از امورى است كه شايسته شادى و خوشحالى است مانند علم و ورع، شادى به آن بايد از اين جهتباشد كه انسان را به خدا نزديك مىكند، و اين در صورتى است كه نتيجه و فايده آن كمالات سرانجام نيك و عاقبتخير باشد و اين معلوم نيست.پس ترس از خطر پايان كار دل را مشغول مىسازد و جائى براى شادى و نشاط نمىماند.
و اما اگر محبت مدح به سبب اين است كه دل ستاينده در تسخير او و نيز وسيله تسخير دلهاى شنوندگان است، چنين محبتى به حب جاه و منزلت در دلها باز مىگردد، و راه معالجه آن گفته شد، و اما دلالت آن بر حشمت و هيبت، اين جز قدرت عارضى و ناقص كه دوام و ثباتى ندارد نيست، و خردمند به اين گونه چيزها شادمانى نمىكند.
اما معالجه كراهت ذم، از مقايسه با علاج حب مدح دانسته مىشود.و خلاصه سخن درباره آن اين است كه: اگر كسى كه تو را مذمت و بدگوئى مىكند راستگوست و قصدش نصيحت و ارشاد است، نبايد نسبتبه او دشمنى و خشم نمائى، بلكه سزاوار آنست كه از مذمت او شاد شوى و در ازاله آن صفت مذموم از خود بكوشى، و چه زشت است كه مؤمن بر كسى كه به او نيكى مىكند و هدايت او را مىخواهد خشم گيرد.و اگر قصد وى ايذاء و نكوهش است، باز هم نبايد بد حال شوى و بر او خشم گيرى و بغض وى را به خود راه دهى، زيرا تو را به عيبى كه به آن جاهل بودى آگاه ساخته، و اگر از آن غافل بودى به يادت آورده، و اگر متذكر بودى زشتى آن را به تو نموده.و به هر حال از او سود بردهاى، و شايسته است كه مذمت او را مغتنم شمارى و به رفع عيب خود پردازى.و اگر دروغگوست و تو از آن افترا برى و پاك هستى، باز هم سزاوار است كه ناراحت و بدحال نشوى و دل به مذمت وى مشغول ندارى، زيرا اگرچه از اين عيب پاكى، ولى از عيوب ديگر كه مساوى با آن يا بدتر از آن استخالى نيستى.پس خداى تعالى را شكر كن كه آنها را پوشيده و پنهان كرد و كسى را بر آنها آگاه و مطلع نساخت، و با ذكر عيبى كه از آن برى هستى آنها را دفع نمود، و اين مذمت و بدگوئى كفاره ديگر بديهاى تو است.و كسى كه تو را مذمت كرد حسنات خود را به دفتر اعمال تو منتقل نمود و به دين خويش خيانت كرد تا آنجا كه از نظر رحمت الهى ساقط شد و با افترا زدن به تو خود را هلاك ساخت، پس چه جاى اندوه كه گناهانت فرو ريخته و حسنات به تو اهدا شده؟ و چرا بر او خشم گيرى، با آنكه خداى سبحان بر او غضب نموده و وى را از حمتخويش دور ساخته؟ كه اين براى انتقام تو از وى كافى است.
ضد حب مدح و كراهت ذم: يا كراهت مدح و حب ذم است، يا مساوى بودن آن دو نزد انسان به طورى كه نه مدح گفتن او را شاد و خوشحال كند و نه مذمت گوئى وى را غمگين سازد.بعضى از اخبارى كه دلالتبر مذمتشخص فاقد حالت اول (كراهت مدح و حب ذم) دارد ذكر شد.اين صفت اگرچه كمياب است، زيرا بسيار اندكند - بخصوص در اين عصرها - كسانى كه مدح و ذم برايشان يكسان باشد، تا چه رسد به كسانى كه از مدح كراهت داشته باشند و از ذم شاد شوند، اما تحصيل اين حالت ممكن است زيرا هر كه بداند كه مدح به دين او ضرر مىرساند و كمرش را مىشكند ناگزير از آن بدش مىآيد و ستايشگر را دشمن دارد، و اين در صورتى است كه عاقل و بر جان خويش مشفق باشد.و همچنين هر كه بفهمد كه عيبگو و نكوهنده وى را به عيوبش آگاه مىسازد و بعضى از حسنات خود را [به سبب بدگوئى يا غيبت] به او هديه مىكند، بايد آن را دوست دارد و به سبب مذمت او شاد گردد.
و اما حالت دوم (مساوات مدح و ذم)، بالاترين درجات كمال است، و كسى كه داراى اين صفت نباشد ناقص است.و بر هر مؤمنى لازم است كه داراى اين صفتباشد.بعضى از مردم مىپندارند كه متصف به آن هستند و حال آنكه فاقد آنند.از اينرو هر كه خود را داراى آن مىانگارد، بايد خويشتن را بيازمايد و نشانههاى آن را در خود سراغ گيرد تا صدق و كذب گمانش معلوم شود.و نشانههاى آن اين است كه: سعى و نشاطش در برآوردن حاجات ستاينده از سعى و كوشش در انجام نيازهاى نكوهنده بيشتر نباشد، و غم و اندوهش در مرگ و گرفتارى و مصيبت آندو يكسان باشد و تفاوتى نكند، و ذلتستاينده در دل و ديدهاش از ذلت نكوهنده گرانتر نباشد، و همنشينى عيبگو برايش سنگينتر و دشوارتر از مجالستبا مدحگو و برخاستن ذم كننده آسانتر و بهتر از برخاستن ستايشگر نباشد.و بالجمله: هر دو در نظرش از هر جهتيكسان باشند.و هر كه خود را چنين بيابد، مدح و ذم برايش مساوى است.