از آنهاست:
حسد، آرزوى زوال نعمت از برادر مسلمان است از نعمتهائى كه صلاح او باشد.اما اگر زوال نعمت را از او نخواهد بلكه مثل آن را براى خود بخواهد «غبطه و منافسه» است.و اگر زوال چيزى را از كسى بخواهد كه صلاح او نيست آن را «غيرت» خوانند.
بيان تفصيلى آن اين است كه اگر انگيزه حسد صرفا حرص بر اين باشد كه آن نعمتبه تو برسد، اين از پستى و زبونى قوه شهويه است، و اگر انگيزه آن تنها رسيدن مكروهى به محسود باشد از رذائل قوه غضب است، و از نتايج كينه - توزى است كه آن هم از نتايجخشم است، و اگر باعث آن تركيبى است از هر دو، اين از پستى و زبونى هر دو قوه است.و ضد حسد، نصيحت و خيرخواهى استيعنى خواستن دوام نعمتخداوند بر برادر مسلمانت، كه صلاح او در آن است.
و شكى نيست كه حكم قطعى به اينكه اين نعمت صلاح استيا فساد ممكن نيست.چه بسا كه چيزى در آغاز و در نظر اول عمتشمرده شود و سرانجام بر صاحب خود و بال و فساد باشد.پس ملاك و مناط در اين امر ظن و گمان غالب است، و بنابراين اگر ظن غالب اين است كه به صلاح اوست، خواستن زوال آن حسد است و خواستن دوام و بقاء آن خيرخواهى است، و آنچه گمان رود كه موجب فساد باشد، خواستن زوال آن غيرت است.اما آنچه صلاح و فساد آن بر تو مشتبه است زوال و بقاء نعمت را براى برادرت مخواه مگر اينكه آن را به شرط صلاح مقيد كنى تا از حكم حسد رهايى يابى و حكم خيرخواهى برايتحاصل شود.و معيار در نصيحت و خيرخواهى اين است كه آنچه را براى خود مىخواهى براى برادر خود نيز بخواهى و آنچه را براى خود نمىخواهى و نمىپسندى براى او نيز نخواهى و نپسندى.و معيار در حسد اين است كه آنچه را براى خود نمىخواهى براى او بخواهى، و آنچه را براى خود مىخواهى براى او نخواهى.
حسد سختترين و دشوارترين بيماريهاى روانى و بدترين و پليدترين رذايل است، و صاحب خود را به عقوبت دنيا و عذاب آخرت گرفتار مىسازد.زيرا در دنيا لحظهاى از حزن و الم خالى نيست و به هر نعمتى كه در دست ديگران مىبيند رنج مىبرد، و نعمتهاى خداى تعالى نامتناهى است و هرگز از بندگان بريده و منقطع نمىشود، پس حسود پيوسته در اندوه و رنج است.و وبال و سرانجام بد آن گريبانگير خود او خواهد شد و اصلا به محسود ضررى نمىرساند، بلكه موجب ازدياد حسنات و بالا رفتن درجات او مىشود از اين رو كه حسود بر او عيب مىگيرد، و آنچه در شرع جايز نيست درباره او مىگويد، پس نسبتبه او ظالم است و قستى از وزر و وبال محسود را بر دوش خود مىگيرد، و اعمال شايسته خود را به دفتر اعمال او منتقل مىسازد، بنابراين حسد وى براى محسود جز خير و نفع اثرى ندارد.و با وجود اين در مقام عناد و ضديتبا آفريدگار و پروردگار بندگان است، زيرا اوست كه نعمتها و خيرات را بر بندگان چنانكه اراده فرموده به مقتضاى حكمت و مصلحتخود ارزانى داشته است، پس حكمتحق و كامل او چنين اقتضا كرده كه آن نعمتبر آن بنده حاصل و باقى باشد، و حسود بيچاره زوال آن را مىخواهد.و آيا اين چيزى جز ناخشنودى از قضاء الهى در برترى دادن بعضى بندگان بر بعضى ديگر است؟ و اين نيست مگر آرزوى قطع فيوضات الهى كه بر حسب حكمتبالغه مقدر و صادر شده و خواستن خلاف آنچه خداوند به مقتضاى مصلحت اراده فرموده است! بلكه حسود طالب نقص بر خداى سبحان است و نمىخواهد خدا را متصف به صفات كماليه بداند.زيرا افاضه نعمتها از سوى خداوند در وقتشايسته و در جاى مستعد از صفات كماليه خداى تعالى است كه عدم آنها نقص استبر او، و گرنه از او صادر نمىشد، و حسود ثبوت اين نقص را مىخواهد.از سوى ديگر حسود چون زوال نعمتهاى الهى را كه وجوداتند مىخواهد و بازگشتشرور و بديها به عدم است پس وى طالب شر و دوستدار آن است.و حكما تصريح كردهاند كه هر كه به شر، اگر چه براى دشمن، راضى و خشنود باشد در واقع شرير است.پس حسد بدترين رذائل و حسود شريرترين مردم است.و چه خباثت و معصيتى بالاتر از اين كه كسى از راحت مسلمانى بدون آنكه براى وى ضررى داشته باشد ناراحت و متالم شود؟ و از اين رو در آيات و اخبار از اين صفت مذمتشديد شده است. خداى سبحان در ناشايسته شمردن آن مىفرمايد:
«ام يحسدون الناس على ما آتاهم الله من فضله» (نساء 53) .
«يا به مردم نسبتبه آنچه خدا از فضل و كرم خويش به آنان داده حسد مىبرند؟» .و مىفرمايد:
«ود كثير من اهل الكتاب ان يردونكم من بعد ايمانكم كفارا حسدا من عند انفسهم» (بقره 109) .
«بسيارى از اهل كتاب از حسدى كه در دلشان است دوست دارند كه شما را پس از ايمان آوردنتان به كفر باز گردانند» .
و مىفرمايد:
«ان تمسسكم حسنة تسؤهم و ان تصبكم سيئة يفرحوا بها» .
(آل عمران 120)
«اگر نيكيى به شما رسد بد حال و ناراحت مىشوند و اگر بديى به شما رسد از آن شادمان مىگردند» .
و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «الحسد ياكل الحسنات كما تاكل النار الحطب» .
«حسد كارهاى نيك را مىخورد همچنانكه آتش هيزم را مىخورد» .
و نيز فرمود: «قال الله عز و جل لموسى بن عمران: يابن عمران لا تحسدن الناس على ما آتيتهم من فضلى و لا تمدن عينيك الى ذلك و لا تتبعه نفسك، فان الحاسد ساخط لنعمى، صاد لقسمى الذى قسمتبين عبادى.و من يك كذلك فلست منه و ليس منى» .
«خداى عز و جل به موسى بن عمران وحى فرمود كه به مردم بر آنچه از فضل خود به آنها دادهام حسد مبر، و چشمهاى خود را بر آن مدوز، و دلت را دنبال آن مكن، كه حسود نسبتبه نعمتهاى من خشمگين است، و از تقسيمى كه ميان بندگان خود كردهام جلوگير است.و هر كه چنين باشد من از او نيستم و او از من نيست» .
و فرمود: «لا تحاسدوا و لا تقاطعوا و لا تدابروا و لا تباغضوا، و كونوا عباد الله اخوانا» .
«حسد مورزيد و از هم مگسليد و به يكديگر پشت مكنيد (راه مخالفت مپوئيد) و دشمنى منمائيد، بندگان خدا! با هم برادر باشيد» .
و فرمود: «دب اليكم داء الامم قبلكم: الحسد و البغضاء هى الحالقة، لا اقول حالقة الشعر، و لكن حالقة الدين.و الذى نفس محمد بيده! لا تدخلون الجنة حتى تؤمنوا، و لن تؤمنوا حتى تحابوا.
الا انبئكم بما يثبت ذلك لكم؟ افشوا السلام بينكم» «بيمارى امتهاى پيش در شما راه يافته: حسد و دشمنى كه سترنده است، نه سترنده موى بلكه سترنده دين.به خدائى كه جان محمد به دست اوست، به بهشت نمىرويد تا ايمان آوريد، و ايمان نخواهيد آورد تا يكديگر را دوستبداريد.
آيا مىخواهيد شما را به چيزى خبر دهم كه مهربانى و دوستى را ميان شما برقرار كند؟ به همديگر سلام كنيد!» .
و فرمود: «كاد الفقر ان يكون كفرا، و كاد الحسد ان يغلب القدر» . «فقر نزديك است كه به كفر انجامد، و حسد نزديك است كه بر قدر غلبه كند (1) » .
و فرمود: «به زودى به امت من بيمارى امتها خواهد رسيد.پرسيدند:
بيمارى امتها چيست؟ فرمود: «خود پسندى و ستيزندگى، و سركشى، و زياده جوئى، و همچشمى در دنيا، و دورى نمودن و حسد ورزيدن، تا آنكه ستم و تعدى و سپس آشوب و فتنه پديد آيد» .
و فرمود: «ترسناكتر چيزى كه بر امتم مىترسم اين است كه مالشان زياد شود پس با يكديگر حسد ورزند و يكديگر را به قتل رسانند» .
و فرمود: «براى نعمتهاى خدا دشمنانى هست.پرسيدند: آنها كيانند؟
فرمود: كسانى كه به مردم بر آنچه خدا از فضل خود به ايشان داده حسد مىبرند» .
و در يكى از احاديث قدسى وارد شده است كه: «خداوند فرمود: حسود دشمن نعمت من است و از قضاء من خشمگين است و به قسمتى كه در ميان بندگانم كردهام راضى و خشنود نيست» .
امام باقر عليه السلام فرمود: «ان الرجل لياتى باى بادرة فيكفر.و ان الحسد لياكل الايمان كما تاكل النار الحطب» .
«گاهى مرد شتابزدگى و تندى مىكند و كافر مىشود.و حسد ايمان را مىخورد همچنانكه آتش هيزم را مىخورد» .
و حضرت صادق عليه السلام فرمود: «آفة الدين: الحسد و العجب و الفخر» «آفت دين حسد و خودبينى و فخر فروشى است» .
و فرمود: «ان المؤمن يغبط و لا يحسد، و المنافق يحسد و لا يغبط (2) » .
«مؤمن غبطه مىبرد و حسد نمىورزد، ولى منافق حسد مىورزد و غبطه نمىبرد» .
و فرمود: «حسود پيش از آنكه ضررى به محسود برساند به خود زيان مىزند، چنانكه ابليس به سبب حسد براى خود لعنتبه ارث برد، و براى آدم برگزيدگى و هدايت و بالا رفتن به مقام حقايق عهد و اصطفاء الهى را حاصل كرد.
پس محسود باش و حسود مباش، كه ترازوى حسود هميشه سبك استبه واسطه سنگينى ترازوى محسود (3) ، و روزى قسمتشده است، پس حسد چه نفعى به حسود و چه ضررى به محسود مىرساند.و ريشه حسد از كورى دل و انكار فضل و كرم خداى تعالى است، و اينها دو بالند براى كفر.و به واسطه حسد فرزند آدم در حسرت جاويد افتاد، و به دره هلاكتى سقوط كرد كه هرگز نجاتى براى او نيست.و حسود را توبه نيست، زيرا بر آن مصر و به آن معتقد است و حسد سرشت اوست كه بدون معارض و بىسبب ظاهر مىشود، و سرشت از ريشه تغيير نمىپذيرد، هر چند كه معالجه شود (4) » .
يكى از حكما گفته است: «حسد زخمى استبهبود ناپذير» .
و يكى از خردمندان گفته است: «ظالمى شبيهتر به مظلوم از حسود نديدم، كه نعمت ترا نقمتخود مىداند» .
و يكى از بزرگان گويد: «حسود از مجالس و مجامع جز مذمت و ذلتبهرهاى نمىبرد، و از ملائكه جز لعنت و دشمنى به او نمىرسد، و از خلق جز غم و اندوه عايدش نمىشود، و در وقت مردن جز سختى و هراس نصيبى ندارد، و در قيامت جز رسوائى و عذاب به او نمىرسد» .
اخبار و روايات در نكوهش حسد بيرون از حد شمار است، و آنچه ياد شد براى حق جو كافى است.و نيز بايد دانست كه ناپسند داشتن نعمت و حب زوال آن نسبتبه كافر و فاجر كه دستاويز فتنه و آزار خلق و افساد بين مردم مىشود مانعى ندارد، از اين رو كه وسيله فساد است نه از آن جهت كه نعمت است.
منافسه يعنى آرزو نمودن نعمتى كه براى ديگرى هستبىآنكه زوال آن را از او بخواهد، و اين مذموم نيست، بلكه در واجب واجب است و در مستحب مستحب و در مباح مباح.
خداى سبحان مىفرمايد:
«و فى ذلك فليتنافس المتنافسون» (مطففين 26) .
«و همچشمى كنان در اين باره (نعمتبهشتى) همچشمى كنند» .
و سخن پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بر اين معنى حمل مىشود كه فرمود: «لا حسد الا فى اثنين: رجل آتاه الله مالا، فسلطه على ملكه فى الحق.و رجل آتاه الله علما، فهو يعمل به و يعلمه الناس» .
«حسد روا و نيكو نيست مگر در دو مورد: مردى كه خدا او را مالى داده باشد و او [در صرف] در راه حق به آن دستيابد، و مردى كه خدا به او علمى عطا فرموده و او به آن عمل كند و به مردم بياموزد» .يعنى غبطه جز در اين موارد [جايز و نيكو] نيست.گاهى غبطه حسد ناميده مىشود چنانكه گاهى حسد منافسه و همچشمى خوانده مىشود، و اين براى نزديكى و وسعت و فراخى اين دو معنى است.
و سبب غبطه حب نعمتى است كه براى شخص مورد غبطه حاصل است.پس اگر آن نعمت امرى دينى باشد سبب غبطه حب خدا و محبت طاعت اوست، و اگر امر دنيوى باشد سبب آن حب نعمتهاى مباح دنيا و بهرهمندى از آنهاست.در غبطه اول هيچ كراهتى نيستبلكه مستحسن و مندوب است و غبطه دوم اگر چه حرام نيست ولى باعث كاهش و نقصان درجه آدمى در دين و واماندن انسان از مقامات بلند و ارجمند است، و با زهد و توكل و رضا منافات دارد.
و اما غبطه اگر فقط اين باشد كه دوست دارد به مثل نعمت مغبوط (شخص مورد غبطه) برسد، از آن رو كه آن نعمت از مقاصد دين و دنياست، بدون آنكه بخواهد با وى برابر باشد يا نپسندد كه كمتر از او باشد به هيچ وجه در آن اشكالى نيست.ولى اگر تمايل به برابرى و كراهت از كمبود نسبتبه او دارد اين حال جاى خطر و لغزش است.زيرا بر طرف شدن كمبود و نقصان يا به وسيله رسيدن به نعمت آن شخص يا به زوال آن از او حاصل مىشود.در اين صورت اگر يكى از اين دو طريقه حاصل نشد نفس از ميل و خواهش طريقه ديگر دستبرنمىدارد.
زيرا بعيد است كه آدمى بخواهد با ديگرى در نعمتى مساوى شود و نتواند به مرتبه او برسد و آنگاه ميل به زوال آن از او نكند، بلكه غالبا چنين تمايلى در وى پديد مىآيد، تا آنجا كه اگر آن نعمت از او زوال پذيرد در نزد او خوشتر است تا بقاء آن زيرا به زوال آن نعمت كمبود و نقصان خود او از ميان مىرود.و اگر طورى باشد كه چنانچه اختيار را به وى دهند در زوال نعمت از او مىكوشد حسود است و دچار صفت مذموم حسد.و اگر مانع عقلى او را از اين كوشش باز دارد و لكن در طبعش چنين است كه با زوال نعمت از مغبوط شادى و سرورى در خود مىيابد، بىآنكه اين حال را ناپسند شمرد و در دفع آن بكوشد، اين نيز حسد و مذموم است، اگر چه به بدى مرتبه اول نيست.و اگر به واسطه نيروى عقل و دين خود خوشحالى و سرورى را كه در طبع خويش به سبب زوال نعمت ديگرى مىيابد ناپسند شمرد و در دفع آن از نفس خود در مقام مجاهده برآيد، مقتضى رحمت واسعه الهى اين است كه از او عفو نمايد، زيرا دفع اين حالت جز با رياضتهاى سخت و دشوار در توان و قدرت او نيست.هيچ انسانى نيست مگر اينكه كسى را در ميان آشنايان و نزديكان خود در بعضى از نعمتهاى الهى برتر و بالاتر مىبيند، و هر گاه به مقام تسليم و رضا نرسيده باشد خواستار برابرى با او در آن است و كمبود و نقصان آن را درباره خود نمىپسندد.و چون نتواند به آن برسد بىاختيار طبعش مايل به زوال نعمت از او مىشود، و هميشه در ناراحتى و پريشانى است تا او به مرتبه وى تنزل يابد و با وى مساوى شود.و اين حالت هر چند نقص است و نفس را از درجات مقربان فرود مىآورد و به انحطاط مىبرد، خواه از مقاصد دنيا باشد يا دين، لكن چون به سبب نيروى عقل و تقواى خود آن را ناپسند و مكروه شمرد و به مقتضاى آن عمل نكند، ان شاء الله مورد عفو قرار مىگيرد، و همان ناخشنودى و كراهتى كه از اين صفت دارد كفاره آن است.
از مجموع آنچه گفته شد معلوم مىشود كه براى حسد مذموم چهار مرتبه است:
اول - اينكه دوست دارد كه نعمت از محسود بر طرف شود هر چند به وى منتقل نشود، و اين زشتترين و ناپسنديدهترين مراتب حسد است.
دوم - اينكه دوست دارد كه نعمت از دست ديگرى بيرون رود براى رغبت و تمايلى كه به آن دارد مانند خانه معينى يا زن جميلهاى كه مىخواهد از دست وى در رود و به دست او آيد.بر حرمت و مذمت اين مرتبه از حسد قول خداى تعالى دلالت دارد كه مىفرمايد:
«و لا تتمنوا ما فضل الله به بعضكم على بعض» (نساء، 31) .
«آنچه را كه خداوند به وسيله آن بعضى از شما را بر بعضى ديگر برترى داده آرزو مكنيد» .
سوم - اينكه تمايل او به مثل آنچه ديگرى دارد باشد نه به خود آن، اما چون از رسيدن به آن ناتوان است دوست دارد كه از دست او نيز بيرون رود تا با يكديگر برابر باشند.و اگر بتواند، در تلف كردن و زوال آن نعمت از دست وى مىكوشد.
چهارم - مثل سوم است، با اين تفاوت كه اگر در بر طرف ساختن آن نعمت قدرت هم داشته باشد نيرومندى عقل و دين او مانع مىشود كه در زايل كردن آن نعمتبكوشد و ليكن از زوال آن خشنود مىشود بدون اينكه از اين حالت دلشادى خود ناراحتباشد.
و براى غبطه دو مرتبه است:
اول - ميل دارد كه به آنچه مغبوط دارد دستيابد، بدون ميل به مساوات با وى يا كراهت از كمتر داشتن از او، و زوال نعمت وى را نخواهد.
دوم - ميل دارد كه به آن نعمت دستيابد همراه با ميل به مساوات و كراهت از كمبود، به طورى كه اگر از نيل به آن ناتوان باشد، در نهانخانه دل خويش نابودى نعمت وى را خواهان و از رسيدن به برابرى با وى و از ميان رفتن كمبود شادمان است، جز اينكه از اين شادى ناخشنود است و بر نفس خود خشمگين.گاه اين مرتبه از حسد «حسد مورد عفو» ناميده شده و گويا مقصود نبى اكرم صلى الله عليه و آله همين معنى باشد كه مىفرمايد: «سه چيز است كه مؤمن از آن جدا نخواهد شد: حسد، و ظن و طيرة (فال بد) ...سپس فرمود: و براى او راه بيرون شدن از اينها هست، اگر حسد بردى آن را مخواه و مجو - يعنى اگر در دلت چيزى از آن يافتى به آن عمل مكن، و از آن ناخشنود باش - و اگر گمان [بد] پيدا كردى آن را حقيقت مپندار و آن را تحقق مبخش، و چون شگون بد زدى از آن بگذر [و به كار خود پرداز]» .
انگيزههاى حسد هفت چيز است:
اول - خباثت نفس و بخل نسبتبه خير بندگان خدا.در گوشه و كنار عالم كسانى را مىيابى كه از گرفتارى و رنج و مصيبتبندگان شاد و خوشدل مىشوند، و از راحت و نيكويى حال و وسعت معاش آنان ناراحت و محزون مىگردند.چنين شخصى هر گاه نگرانى و اضطراب احوال مردم و گرفتارى و ادبار و تنگى معيشت آنان را بشنود به سبب خبثباطن و رذالت طبع در خود احساس شكفتگى و شادمانى مىكند، هر چند ميان او و ايشان هيچ گونه سابقه دشمنى و رابطه آشنائى نبوده باشد و تفاوتى در حال او از رسيدن به جاه يا مال و مانند اينها حاصل نشود.و هر گاه خوبى حال و سر و سامان داشتن زندگى يكى از بندگان خدا را بشنود بر او گران مىآيد اگر چه هيچ نقص و ضررى به او نرسد.اين بيچاره نسبتبه نعمتهاى خدا بر بندگان بخل مىورزد بدون اينكه قصد و غرضى داشته باشد و يا تصور كند كه آن نعمتبه وى منتقل مىشود، پس اين خوى ناشى از خبث نفس و پستى و پليدى طبع است.و از اين رو علاج آن در نهايت دشوارى است زيرا سببش خباثت ذات و پستى سرشت است و معالجه امر ذاتى و مقتضاى طبع بسيار سخت است، بر خلاف آنچه از اسباب عارضى پديد آيد.
دوم - دشمنى و كينه توزى، و اين بزرگترين اسباب حسد است، زيرا هر انسانى - مگر نادرى از اهل مجاهده با نفس - به گرفتارى و رنج دشمن خود شاد و فرحناك مىگردد، يا به گمان اينكه اين حال مكافاتى است كه خداوند به خاطر او به دشمن رسانده، يا براى اينكه طبعا ضعف و نابودى دشمن را دوست دارد.و هر گاه نعمتى به دشمن رسد ناراحت مىشود، زيرا ضد مراد و خواهش اوست و گاه تصور كند كه خود او در نزد خدا منزلتى ندارد كه انتقام او را از دشمن نگرفته و بلكه به او نعمت داده، و از اين خيالها اندوهگين مىشود.
سوم - حب رياست و حب مال و جاه.پس كسى كه نام و آوازه را دوست دارد، و طالب مدح و ستايش است از اينكه او را در فن خود وحيد زمان و يگانه عصر خوانند، و از حيثشجاعتيا علم يا عبادت يا صنعتيا جمال يا غير اينها مشهور و معروف گردد، اگر بشنود كه در دورترين نقاط عالم نظير و مانند او هست ناراحت و بددل مىشود، و به مرگ او يا زوال نعمتى كه در آن با او مشارك ستشاد مىگردد، تا در فن خود از همه برتر و در ستايشى كه از صفت او مىشود يكتا و بى - همتا باشد.
چهارم - ترس از بازماندن از مقصود و مطلوب خود.و اين مخصوص دو نفر است كه هر دو يك چيز را بخواهند، پس هر يك از آن دو در وصول به مقصود به ديگرى حسد مىورزد، از اين جهت كه آن را در انحصار خود مىخواهد، مثل حسد هووها نسبتبه يكديگر در مسائل همسرى، و حسد برادران با هم در نزديكى به پدر و مادر براى دستيافتن به مال آن دو، و حسد شاگردان به يكديگر در مورد يك استاد براى جلب توجه او، و حسد نديمان و خواص پادشاه در نيل به منزلت و مقام در نزد او، و حسد وعاظ و فقهائى كه اهل يك شهرند با هم در رسيدن به درجه قبول و به دست آوردن مال، اگر غرض و مقصود آنها همين باشد.
پنجم - تعزز: و آن عبارت است از اينكه بر او گران باشد كه يكى از همگنانش از او بالاتر و برتر شود، به اين گمان كه اگر آن شخص به نعمتهائى دستيابد بر او تكبر خواهد كرد و او را كوچك خواهد شمرد، و او به واسطه اينكه مىخواهد عزيز و ارجمند شمرده شود خواهان آنست كه آن نعمتبه او نرسد.و غرض او اين نيست كه تكبر نمايد، زيرا به برابرى با او راضى است، بلكه غرضش دفع كبر اوست.
ششم - تكبر: و آن عبارت است از اينكه صفت تكبر بر طبع كسى غالب باشد و بخواهد بر يكى از اقران برترى نمايد و از او توقع انقياد و دنبالهروى داشته باشد، پس اگر نعمتى به وى رسد چنين تصور كند كه ديگر متحمل تكبر او نخواهد شد و از اطاعت و خدمت او سر باز خواهد زد يا داعيه برابرى با او يا برترى از او را خواهد داشت، و بدين سان خادم وى مخدوم او خواهد شد، از اين جهت در رسيدن نعمتبه وى حسد مىبرد.و حسد بيشتر كفار نسبتبه رسول الله صلى الله عليه و آله از اين قبيل بوده، چنانكه مىگفتند: چگونه جوانى فقير و يتيم بر ما مقدم شود؟
«لو لا نزل هذا القرآن على رجل من القريتين عظيم» (زخرف، 13) «چرا اين قرآن بر مرد بزرگى از اين دو آبادى نازل نشده» .
هفتم - تعجب: و اين در وقتى است كه محسود در نزد حاسد حقير و نعمتى كه به وى رسيده بزرگ باشد، و از رسيدن مثل وى به چنان نعمتى در شگفتشود و حسد ورزد و زوال آن را بخواهد، و از اين قبيل استحسد امتها نسبتبه پيغمبران خود كه مىگفتند:
«ما انتم الا بشر مثلنا» (يس، 15) .
«شما جز بشرى مانند ما نيستيد» .
«فقالوا: انؤمن لبشرين مثلنا» (مؤمنون، 48) .
«و مىگفتند: آيا به دو بشرى (موسى و هارون) مانند خود ايمان آوريم؟»
«و لئن اطعتم بشرا مثلكم انكم اذا لخاسرون» (مؤمنون، 34) .
«و اگر از بشرى مانند خود اطاعت كنيد زيانكاريد» .
بنابراين از رسيدن كسانى مانند آنان به مرتبه وحى و رسالت تعجب مىكردند، و از اين رو حسد مىبردند بىآنكه قصد تكبر يا رياستيا دشمنى يا غير اينها از موجبات حسد را داشته باشند.
و گاهى اين اسباب و عوامل يا بيشتر آنها در يك نفر جمع مىشود، و بدين گونه حسد در او نيرومند مىگردد به حدى كه ديگر نمىتواند آن را پنهان دارد، و دشمنى را آشكار مىسازد.و گاه حسد چندان نيرومند شود كه حسود آرزو كند كه هر نعمتى را نزد هر كسى مىبيند از او زايل شود و به دست وى برسد.چنين شخصى دچار جهل و حرص است، زيرا آرزو مىكند كه همه نعمتها و خيراتى كه براى همه مردم حاصل است از آن او باشد، يعنى امرى كه بىشك محال است و اگر هم ممكن باشد بهرهمندى از آنها امكانپذير نيست، و اگر حريص نبود چنين آرزوئى نمىكرد، و اگر عالم بود اين آرزو را با نيروى عقل از خود دفع و طرد مىنمود.
(تنبيه) بعضى از عوامل و اسباب مذكور، همان گونه كه مقتضى است كه حسود آرزوى زوال نعمت و خوشى از ديگران كند همين طور اقتضا دارد كه آرزوى بلا و گرفتارى براى صاحبان نعمتبنمايد.جز اينكه آنچه از حسد شمرده مىشود همان قسم اول است، و دومى از عداوت شمرده مىشود، و عداوت اعم از حسد است، زيرا دشمنى آرزوى وقوع مطلق ضرر براى دشمن است، خواه زوال نعمتيا حدوث بلا و مصيبتى باشد.و حسد صرفا آرزوى زوال نعمت است.
عوامل و اسبابى كه درباره حسد ذكر شد ميان اشخاصى است كه با يكديگر ارتباط دارند و از اين رو در مجالس و محافلى گرد مىآيند و در مقاصد و اغراضى مشترك و همسانند، و چون در غرض يا مسالهاى با يكديگر مخالفت نمايند، كينهورزى پديد مىآيد، و در اين هنگام يك طرف مىخواهد طرف ديگر را تحقير و بر او تكبر كند، و براى مخالفتبا غرض وى در صدد مكافات بر مىآيد، و از دستيابى وى به نعمتى كه او را به مقصودش مىرساند ناخشنود است، و در اين حال حسد تحقق مىيابد.و از اين رو در ميان دو شخصى كه در دو شهر دور از هم زندگى مىكنند حسد پيش نمىآيد زيرا رابطهاى با هم ندارند.و ليكن اگر در يكجا در جوار هم قرار گيرند و بر سر مسائل و مقاصدى با هم برخورد كنند و مخالفتشان آشكار شود، ميانشان دشمنى و كينه پديد مىآيد و بقيه اسباب حسد برانگيخته مىشود.و نيز مىبينى كه هر صنفى به صنف خود حسد مىبرد نه به ديگرى زيرا مقاصد يك صنف يكسان است و بر شغل و صنعت واحد مزاحم يكديگرند.پس عالم به عالم حسد مىبرد نه به عابد، و تاجر به تاجر حسد مىبرد نه به ديگرى، مگر به سببى ديگر غير از اشتراك بر آن حرفه.و همچنين هر كه حرص شديد بر حب جاه دارد و دوستدار آوازه و اشتهار در همه اطراف عالم است و شوق يكتائى و تفرد در فن خود دارد، با هر كسى كه در عالم در فنى كه وسيله تفاخر اوستشريك و نظير باشد حسد مىورزد.
و اما منشا همه اينها دوستى دنياست، زيرا منافع دنيا به سبب تنگى و محدود و محصور بودن آنها محل نزاع و كشمكش مىشود، به طورى كه ممكن نيست منفعتى از مال و منصب به كسى برسد مگر آنكه از دست ديگرى بيرون رود.ولى آخرت، چون تنگى در آن نيست، نزاع و برخورد بين اهل آن پيش نمىآيد.مثال اين در دنيا علم و معرفت [به خدا] است كه از مزاحمتبر كنار است، و هر كه علم به خدا و صفات و افعال او و معرفتبه نظام جهان را دوست دارد، هر گاه ديگرى نيز به آن معرفت داشته باشد حسد نمىبرد. زيرا علم با بسيارى علما تنگ نمىشود و يك مطلب علمى براى هزار هزار عالم معلوم مىگردد، و هر يك از ايشان به معرفتخود شاد مىشود و از آن لذت مىبرد، و شادى و لذت او به واسطه معرفتشخص ديگر كم نمىشود، بلكه به سبب كثرت اهل معرفت زيادتى انس و ثمره افاده و استفاده حاصل مىگردد.زيرا معرفتخدا دريائى وسيع و نامحدود است كه تنگى در آن نيست.و هر علمى با خرج كردن يعنى با آموزش به ديگرى و شريك ساختن همنوعان در آن افزون مىشود، و همين باعث فزونى لذت و سرور و شادمانى مىگردد.و همچنين است تقرب و منزلت در نزد خداوند و شوق به نعمتهاى اخروى.و بزرگترين نعمتهاى الهى و بالاترين مراتب منزلت و قرب نزد خداى تعالى لذت لقاء اوست، و در آن هيچ جلوگيرى و مزاحمتى نيست، و اهل لقاء جا را بر يكديگر تنگ نمىكنند، بلكه با كثرت ايشان انس بيشتر مىشود.
از آنچه گفتيم معلوم شد كه: در ميان علماى آخرت حسدى نخواهد بود، زيرا آنان از كثرت و بسيارى شريكان خود در معرفتخدا و حب و انس او شاد و مسرور مىگردند، و حسد ورزى تنها در ميان علماى دنياست، و آنها كسانى هستند كه مقصودشان از علم طلب مال و جاه است.زيرا مال از اجسام و ماديات است كه چون به دست كسى رسيد دست ديگران از آن تهى مىماند.و جاه و رياست نيز چنين است زيرا كه وقتى دلها به بزرگداشت عالمى اقبال نمود از تعظيم ديگرى منصرف و يا كم مىشود، و همين سبب حسد در ميان ايشان مىگردد.اما اگر دل آدمى از سرور و ابتهاج به معرفتخداوند پر شد مانعى نيست كه ديگران هم به آن معرفت دستيابند.اگر انسانى مالك همه آنچه در زمين استبشود ديگر چيزى باقى نمىماند كه ديگران مالك شوند زيرا دايره امور مادى و دنيوى تنگ و محدود است.اما علم را نهايت نيست، و اگر انسانى به بعضى از علوم عالم شود اين امر مانع آن نيست كه ديگران هم به آن عالم گردند.
پس روشن شد كه حسد به سبب مقصود بودن امرى است كه كفايت همه را نمىكند و خواست همگان را برنمىآورد.از اين رو ميان عارفان و خداشناسان و صاحبان مقامات برين الهى حسدى نيست زيرا در معرفتخداوند و نعمتهاى بهشت تنگى و محدوديت و مزاحمت وجود ندارد، و لذا خداى سبحان درباره ايشان مىفرمايد:
«و نزعنا ما فى صدورهم من غل اخوانا على سرر متقابلين»
(حجر، 47) «كينه [و حسدى] كه در سينههايشان بوده به در آوريم و برادروار بر تختها روبروى هم قرار دارند.» بلكه بايد گفت كه حسد از صفات گرفتاران زندان دنياست.
پس اى دوست من، اگر بر خود مهربان باشى و آبادى و راحتسراى آخرت بخواهى نعمتى را طلب كن كه مزاحمتى براى آن نيست و لذتى را بجو كه چيزى آن را تيره و مكدر نكند.و آن لذت جز معرفتخدا و حب و انس به او و از همه گسستن و به جناب قدس او پيوستن نيست.و اگر از چنين حالتى لذت نمىبرى و به آن اشتياق ندارى و لذتهاى تو منحصر استبه امور حسى و وهمى و خيالى، بدان كه جوهر ذات تو معيوب و از عالم انوار محجوب است، و بزودى با چهارپايان و شياطين قرين و محشور خواهى شد و در اسفل السافلين با آنها در غل و زنجير خواهى بود.و مثل تو در عدم درك اين لذت همچون كودك و عنين است كه لذت جنسى را ادراك نمىكند.پس همان گونه كه اين لذت مخصوص مردان سالم است، همچنين ادراك لذت معرفت مخصوص مردانى است كه:
«لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله» (نور، 37) «هيچ گونه تجارت و داد و ستدى ايشان را از ياد خدا مشغول نمىسازد.» و ديگران به اين لذت مشتاق نيستند، زيرا شوق بعد از چشيدن لذت است، و هر كه لذت معرفت را نچشيده باشد به آن شناسائى ندارد، و هر كه نشناسد مشتاق نمىشود، و هر كه مشتاق نباشد نمىجويد، و هر كه نجويد ادراك نمىكند، و هر كه معرفت را در نيابد از مقام عليين رانده و مطرود و از مجاورت مقربان محروم خواهد بود، و با محرومان در تنگترين دركات زندان دوزخ محبوس خواهد شد:
«و من يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين» (زخرف، 36) «و هر كه از ياد خداى رحمان روى بر تابد شيطانى را به او گماريم كه قرين وى باشد.»
چون دانستى كه حسد از بيماريهاى مهلك نفس است، اين را نيز بدان كه بيماريهاى نفسانى جز با علم و عمل علاجپذير نيست.اما علمى كه براى بيمارى حسد سودمند است اين است كه بدانى كه حسد براى دين و دنياى تو زيان آور است، ولى به محسود تو زيانى نمىرساند، بلكه به سبب آن سود دنيوى و اخروى مىبرد.و هر گاه اين نكته را از روى بصيرت و تحقيق دانستى، و دشمن خود و دوست دشمن خود نبودى، از حسد جدا و دور خواهى شد.
اما اينكه حسد به دين تو ضرر مىرساند و ترا به عذاب ابد و عقاب جاويد مىكشاند از آيات و اخبار وارده در ذم آن و عقوبت صاحب آن معلوم و روشن شد، و به علاوه دانستى كه حسود از قضاء خداى تعالى ناخشنود و خشمگين است، و از نعمتهاى الهى كه براى بندگان خود تقسيم كرده كراهت دارد، و عدالتى را كه در مملكتخويش اجرا كرده منكر است، و اين ناخشنودى و انكار، كه موجب ضديت و عناد با خالق بندگان است، نزديك است كه اصل توحيد و ايمان را از ميان ببرد چه رسد به ضرر رساندن به آنها.به علاوه حسد موجب غش و خيانت و عداوت با مؤمن، و ترك خيرخواهى و دوستى و بزرگداشت و مراعات او، و ترك همراهى و همگامى با پيامبران و اولياء خدا درخواستن خير و نعمتبراى او، و مشاركتبا شيطان و حزب وى در شادى از نزول بلاها و مصائب بر او و زوال نعمت از او مىشود.و اين خبائث و رذائل نفس حسنات را از ميان مىبرد، همچنانكه آتش هيزم را.
و اما اينكه حسد باعث زيان دنيوى مىشود به جهت اين است كه حسود همواره در رنج و الم و عذاب و پيوسته در غم و اندوه است، زيرا نعمتهاى خدا به سبب حسد تو از بندگان او و از دشمنان تو قطع نخواهد شد، پس هر نعمتى كه خدا به آنان مىدهد ترا در تعب و اندوه و عذاب مىگذارد، و هر بلائى كه از ايشان دفع شود گوئى كه بر تو فرود آيد، و بدين گونه دائما غمگين و محزون و تنگدل و پريشان خاطر مىباشى، پس آنچه براى دشمنان خود مىخواهى به جان خود مىكشانى.و چه شگفتآور است كه عاقلى خود را در معرض خشم خدا و گرفتار عذاب او در آخرت قرار دهد، و زيان و رنج و اندوه اين دنيا را به جان بخرد، و دين و دنياى خود را بىهيچ نتيجه و فايدهاى تباه سازد.
و اما اينكه حسد ضرر دينى و دنيوى به محسود نمىرساند روشن و آشكار است، زيرا نعمتبا حسد كسى زوال نمىپذيرد.نعمتهاى خدا تا زمانى كه مقدر شده استمرار و دوام دارد، و هيچ تدبير و حيلهاى در دفع آن كارگر و سودمند نيست، و نه چيزى مىتواند عطاى او را منع كند و قضاى او را دگرگون سازد:
«لكل اجل كتاب» .
«و كل شىء عنده بمقدار» . (رعد، 40، 9) «براى هر مدتى مكتوبى است» . «و هر چيز نزد او به اندازه است.» و اگر به حسد حسود آن نعمت از كسى زايل شود نعمتى بر هيچ كس باقى نمىماند، زيرا هيچ كس نيست كه از حسد حسودان در امان باشد، بلكه نعمت ايمان نيز بر مؤمنان باقى نماند، زيرا كفار بر آنان حسد مىبرند، چنانكه خداى سبحان مىفرمايد:
«ودت طائفة من اهل الكتاب لو يضلونكم و ما يضلون الا انفسهم و ما يشعرون» (آل عمران، 69) «گروهى از اهل كتاب آرزو دارند كه شما را گمراه كنند ولى جز خويشتن را گمراه نمىكنند اما نمىفهمند.» و اگر حسود تصور كند كه حسد وى نعمت را از محسود بر طرف مىكند ولى حسد ديگران درباره او آن را زايل نمىكند، براستى نادانترين و كودنترين مردم خواهد بود.آرى، حسد وى گاهى منشا انتشار برترى محسود خواهد شد، چنانكه گفتهاند:
و اذا اراد الله نشر فضيلة طويت، اتاح لها لسان حسود هر گاه خداوند انتشار فضيلت نهانى را بخواهد زبان حسود را براى اين كار آماده مىكند پس چون حسد حسود نعمت محسود را زايل نمىكند، نه به دنياى او ضررى مىزند و نه در آخرت گناهى بر او خواهد بود.
و اما اينكه حسد به دين محسود سود مىرساند، از اين جهت است كه از طرف حسود مورد ستم واقع شده خصوصا اگر حسد وى را وا دارد كه در گفتار و كردار به آنچه ناشايسته استبپردازد، مانند غيبت و بهتان و پردهدرى و فاشكردن راز و ذكر بديهاى او.و حسود با اين كارها هدايائى به محسود مىدهد يعنى بار بعضى از گناهان او را به دوش خود مىگيرد و قسمتى از حسنات خود را به دفتر اعمال او منتقل مىكند، پس تهى دست و محروم از رحمت در عرصه قيامت داخل مىشود همچنانكه در دنيا از نعمتبىبهره بود.بنابراين نعمتى به نعمت محسود، و نقمت و عذابى به عذاب حسود افزوده مىگردد.
و اما اينكه حسود نفع دنيوى به محسود مىرساند از اين روست كه مهمترين مطالب مردم بد حالى دشمنان و رنج و اندوه آنان است، و عذابى بالاتر از درد و رنجحسد نيست.پس حسد آدمى را دشمنكام مىكند و مراد دل دشمنان را برمىآورد.و چون بديده تحقيق بنگرى خواهى دانست كه هر حسودى در واقع دشمن خود و دوست دشمن خويش است.پس هر كه در اين معنى نيك بينديشد، و فوائد خيرخواهى براى مسلمين را مورد توجه قرار دهد، و دشمن خود نباشد، البته حسد را رها خواهد كرد.
و اما عمل نافع براى معالجه حسد اين است كه بر آثار خيرخواهى كه ضد حسد است مواظبت نمايد، به اين نحو كه تصميم بگيرد و خود را مكلف سازد كه در گفتار و كردار بر خلاف مقتضاى حسد رفتار كند.پس اگر حسد او را بر تكبر برمىانگيزد، خود را به تواضع وادارد، و اگر او را بر غيبت و بدگوئى ترغيب مىكند، زبان به مدح و ستايش وى بگشايد، و اگر او را به خدعه و ترش روئى و درشتگوئى مىخواند، خود را به خوشخوئى و شكفته روئى و خوشكلامى مكلف نمايد، و اگر او را بر خوددارى از احسان با وى وا مىدارد، خود را به بذل و نيكى بيشتر ملزم سازد.و چون بر اين روش و لو با تكلف مداومت نمايد، ماده حسد به تدريج از او كنده و قطع مىشود.به علاوه اگر محسود او را چنين يافت دلش با وى صاف و پاك مىشود و او را دوست مىدارد، و چون آثار محبت او براى حسود ظاهر شد حسدش زايل مىشود و محبت وى در دلش جاى مىگيرد، و بين آن دو موافقت و همدلى پديد مىآيد، و ماده حسد از ميان مىرود.اين معالجه كلى براى مطلق بيمارى حسد است.و براى هر نوعى علاج مخصوصى هست كه آن كندن و نابود ساختن انگيزه و سبب حسد است، از خبث نفس و حب رياست و كبر و خود بزرگ بينى و شدت حرص و غير اينها.و علاج هر يك از اينها در جاى خود خواهد آمد.
بدان كه برابرى خوبى و بدى حال دشمن، و در نيافتن فرق بين آن دو در نفس، از امورى است كه تحت اختيار نيست، و تكليف به آن تكليف به محال است.
بنابراين آنچه در نفى و بر طرف كردن حسد واجب است مقدارى است كه دفع آن ممكن باشد، و بيان آن - چنانكه اشاره شد - اين است كه حسد:
(اولا) يا آدمى را بر آن مىدارد كه به گفتار يا كردار اظهار حسد كند، به طورى كه از آثار اختيارى او حسد معلوم شود، اين گونه حسد بىشك مذموم و حرام است، و صاحب آن گناهكار، نه صرفا براى آثار ظاهر آن مثل غيبت و بهتان، زيرا اينها افعالى است كه از حسد ناشى و صادر مىشود و محل آنها جوارح است، و خود حسد نيست.حسد صفت قلب است نه صفت فعل و محل آن قلب است نه جوارح.
خداى سبحان مىفرمايد:
«و لا يجدون فى صدورهم حاجة مما اوتوا» (حشر، 9) «و از آنچه به آنان داده شده در دل خويش هيچ گونه نياز و سوزش دل [از حسد] ندارند» .و مىفرمايد:
«ودوا لو تكفرون كما كفروا فتكونون سواء» (نساء، 88) «دوست دارند شما نيز همانند آنها كافر شويد و يكسان باشيد» .
و مىفرمايد:
«ان تمسسكم حسنة تسؤهم» (آل عمران، 120) «اگر نيكيى به شما رسد بد حال و غمين شوند.» و اگر گناه مخصوص افعال جوارح بود، حسد كه صفت قلب است گناه شمرده نمىشد، و حال آنكه چنين نيست، و حسود براى خود حسد نيز كه در قلب اوست گناهكار استيعنى شادى و خشنودى او به زوال نعمتبدون اينكه آن را مكروه داشته باشد.گناه او در حقيقتبه سبب اين شادمانى و خشنودى قلبى و عدم كراهت از اين حالت و مبارزه نكردن با خود است، زيرا اين حالت اختيارى و زوالپذير است، نه به سبب خود شادى و جنبشى كه چنانكه اشاره شد طبيعى است و همه كس نمىتواند آن را دفع كند.اين گونه حسد بدترين نوع آن است، زيرا معصيتبر خود حسد مترتب است، و نيز بر آثار مذمومى كه از آن ناشى و صادر مىشود.
(ثانيا) يا او را بر اظهار آن به وسيله گفتار و كردار وادار نمىكند، بلكه در ظاهر از آن خوددارى مىكند، لكن در باطن زوال نعمت او را مىخواهد و كراهتى در درون خود از اين حالت ندارد.شكى نيست كه اين نوع حسد نيز مذموم و حرام است، زيرا عينا مانند نوع پيشين است و فرقى بين آنها نيست جز اينكه در اين نوع آثار فعلى و قولى صادر و ظاهر نمىشود، و بنابراين مظلمه ندارد و لازم نيست از محسود حليتبخواهد، بلكه گناهى استبين او و خدا، زيرا حليتخواستن تنها در مورد كارهاى ظاهر است كه از جوارح صادر مىشود. (ثالثا) يا حسد وى را بر آثار مذموم ظاهر وا نمىدارد، و به علاوه اگر در دل خود طبعا تمايلى به زوال نعمت محسود احساس كند آن را مكروه دارد و از آن ناخشنود و بر خود خشمناك باشد و با خود مبارزه كند.در اين صورت بر او گناهى نخواهد بود، زيرا در مقابل ميلى كه از جهت طبع به زوال نعمت محسود دارد از جهت عقل به مبارزه برمىخيزد و آن را ناپسند و مكروه مىدارد، و در واقع با اين كار آنچه بر او واجب بوده بجا آورده است.و اما اصل ميل طبيعى غالبا تحت اختيار در نمىآيد، زيرا دگرگون ساختن طبع به نحوى كه نيكوكار و بدكار در نزد او يكسان باشد و نعمت و بلا و راحت و رنجبراى او فرقى نكند كار هر كسى نيست و آبشخورى نيست كه هر كسى بتواند به آن دستيابد.آرى هر كه پرتو معرفت پروردگار بر دلش تابيده، و جانش به انوار حب و انس او روشن شده، و در درياى محبتخداى تعالى مستغرق و از عشق او واله و مدهوش گشته، و از ارتباط خاصى كه بين علت و معلول و خالق و مخلوق است آگاهى يافته و آن را نيرومندترين بستگى دانسته، و آنگاه يقين كرده باشد كه همه موجودات رشحهاى از رشحات وجود او و جميع كاينات صادر از فيض وجود اويند، و تمامى ممكنات از يك پستان شير مكيدهاند، و حقايق عالم كون از آبشخور وحدت حقيقى آب رحمت وجود نوشيدهاند - چنين كسى كارش به جائى مىرسد كه ديگر به جزئيات و تفاصيل احوال مردم توجه و التفات ندارد، بلكه همه را با يك چشم مىنگرد، و آن چشم رحمت است، و همه را بندگان خدا و فعل او مىبيند، و جملگى را مسخر او مىداند، و ديگر چيزى را با چشم ناخشنودى و بدى ملاحظه نمىكند، اگر چه هر گونه بليه و گرفتارى از آن به او برسد، زيرا به هر كه و به هر چه مىنگرد از خود وى غافل است، و نسبت و انتسابش را به خداى سبحان در نظر مىگيرد، و همه در انتساب به او يكسانند.
مطلب ديگر اين است كه بعضى بر اين عقيدهاند كه حسد تا به مرحله عمل نرسد و آثارش بر جوارح آشكار نشود گناه نيست، و بنابراين حسد حرام منحصر استبه قسم اول.دليل اينان حديث نبوى است كه ذكر كرديم: «سه چيز است كه مؤمن از آنها جدا نمىشود: حسد...» ، و اين حديث ديگر از آن حضرت صلى الله عليه و آله و سلم: «سه چيز است كه براى مؤمن راه بيرون شدن و خلاصى از آنها هست، و راه نجات و بيرون شدن از حسد اين است كه ستم و تعدى نكند.» ولى صحيح اين است كه امثال اين اخبار را بر قسم سوم حمل كنيم.و آن اين است كه نفس طبعا به زوال نعمتشادمان استبا اينكه از جهت عقل و دين از آن كراهت دارد، تا آنجا كه اين كراهتبه مقابله و روياروئى با تمايل طبع مىكشد.زيرا ظاهر اخبار ذم حسد دلالت دارد بر اينكه هر حسودى گناهكار است، و حسد عبارت است از صفت قلبى نه افعال ظاهرى.و حال آنكه بنابراين مذهب بر صفت قلب گناهى نيست، بلكه گناه صرفا بر افعالى است كه از جوارح سر مىزند.
از آنچه گفته شد روشن است كه براى هر كس نسبتبه دشمنانش سه حالت مىتوان تصور كرد: اول: آنكه بدى و بد حالى آنها را مىخواهد و دوست دارد و شادى خود را با زبان و جوارح ظاهر مىسازد، و آنچه را موجب ايذاء آنهاستبا گفتار و كردار خود نشان مىدهد، و اين نوع حسد قطعا ممنوع و حرام، و صاحب آن يقينا گناهكار است.دوم: اينكه طبعا بد حالى آنها را دوست دارد، ولى به واسطه عقل خود از اين بدخواهى كراهت دارد، و با خود مبارزه مىكند، و اگر چارهاى براى بر طرف كردن اين ميل داشته باشد آن را زايل مىكند.اين گونه حسد مورد عفو است و صاحبش گناهكار نيست.سوم: ما بين اين دو نوع است: در دل حسد مىورزد بدون اينكه خود را بر آن حسد ملامت كند يا آن را در دل خود زشت و ناپسند شمارد، و لكن جوارح خود را از صدور آثار حسد نگاه مىدارد.اين گونه حسد مورد اختلاف است.و حقيقت مطلب را چنانكه بيان شد دانستى.
پىنوشتها:
1. مجلسى (در شرح اصول كافى) درباره جمله اول اقوالى ذكر مىكند كه خلاصهاش اينست كه: مراد از فقر احتياج و نياز به مردم و عدم توجه و اعتماد به خداوند است.چنين فقيرى به خدا نسبتبىعدالتى مىدهد و بسا مرتكب گناهانى مانند دزدى و خيانت و رشوه ستانى و امثال اينها مىشود و اين اعمال به كفر نزديك است.اما در شرح جمله دوم اقوالى ذكر مىكند از جمله: حسد گاهى موجب زوال نعمت و يا موجب ازدياد نعمت محسود مىشود و بر مقدرات او غلبه مىكند.و قول ديگر اينكه ممكن است اشاره به چشم زخم باشد زيرا حسد سبب چشمزدن است، چنانكه بعضى از مفسران آيه كريمه «و من شر حاسد اذا حسد» را به چشم زدن تفسير كردهاند.م.
2. احاديث اين فصل را از روى «بحار» : 3 مج 15/131- 132، باب حسد، و «كافى» ، باب حسد، و «سفينة البحار» : 1/250- 251 و «احياء العلوم» : 3/162- 164 و «وسائل» : ابواب جهاد نفس، باب 54 تصحيح كرديم.
3. شايد به اين معنى باشد كه اعمال نيك حسود به ترازوى اعمال محسود نهاده مىشود.م.
4. اين خبر در «مصباح الشريعة» : باب 51 است و با آن تصحيح كرديم، .
5. رغبت نمودن در چيزى به طريق همچشمى.
6. رشكبردن و آرزونمودن به حال كسى بىآنكه زوال آن را از او خواهد..