بدان كه دنيا را صفات و حالاتى پست است كه در هر صفتى آن را به چيزى مانند كرده و مثال زدهاند:
مثال آن در سرعت زوال و فنا و بىثباتى مانند گياهى است كه آب باران بر آن ببارد و سر سبز و خرم گردد سپس خشك و زرد شود و باد آن را پراكنده سازد.
يا به منزلى تشبيه كردهاند كه در آن فرود آيند و ساعتى بعد از آنجا كوچ كنند، يا به پلى مثال زدهاند كه بايد از آن گذشت و بر آن درنگ نكرد.
و در خصوص اينكه خيال و وهمى بيش نيست و اصل و حقيقتى ندارد به سايهها و خيالات و خواب تشبيه كردهاند، كه آدمى در خواب خواستههاى خود را مىبيند و چون بيدار مىشود هيچ چيز با او نيست.
و در دشمنى و هلاك كردن دنيا اهلش را، آن را به زنى مثل زدهاند كه خود را براى دلربائى مىآرايد و چون وقت نكاح فرا رسد سر آنان را مىبرد.
روايتشده است كه: «براى عيسى عليه السلام حقيقت دنيا مكشوف شد، او را در چهره پيره زنى دو موى (سياه و سپيد) كه دندان پيشين او شكسته ولى خود را به انواع زيور زينت كرده ديد، به او گفت: چند شوى گرفتهاى؟ گفت: از شمار بيرون است، پرسيد: همه مردند يا همه طلاقت دادند؟ گفت: بلكه همگى را كشتم، عيسى عليه السلام گفت: بدا به حال همسران آيندهات كه چگونه از گذشتگان عبرت نمىگيرند؟ چگونه آنان را هلاك مىكنى و آنها از تو حذر نمىكنند؟ !» و در مخالفت ظاهر دنيا با باطنش گفتهاند كه دنيا مانند پيرزنى است كه ظاهر خود را زينت دهد تا مردم را بفريبد، و چون نقاب از چهرهاش بردارند و بر باطنش آگاه شوند زشتيهايش آشكار شود.
روايت است كه: «دنيا را در روز قيامتبه صورت پيرزنى دو موى كبود چشم گرازدندان كريه منظر زشت چهره بياورند و در برابر خلايق نمايش دهند و به آنان گويند: آيا اين را مىشناسيد؟ مردم گويند از شناختن اين به خدا پناه مىبريم! آنگاه به آنان گويند كه اين دنيائى است كه به آن فخر مىفروختيد، و به واسطه آن قطع رحم مىكرديد و به يكديگر حسد مىبرديد، سپس دنيا را به دوزخ مىافكنند، و دنيا فرياد مىكشد كه خدايا! دوستان و پيروان من كجايند؟ و خداى عز و جل مىفرمايد: دوستان و پيروانش را به او ملحق كنيد» .
و در كوتاهى عمر دنيا براى هر شخصى نسبتبه گذشته ازلى و آينده ابدى او گفتهاند كه مانند يك گام بلكه كمتر از آن است نسبتبه سفرى طولانى و حتى نسبتبه مسافت زمين كه بىنهايتبيش از آن است.و هر كه دنيا را با اين ديده ببيند دل به آن نمىبندد، و باكى ندارد كه اين چند روزه چگونه مىگذرد در تنگى و سختى يا در فراخى و آسودگى، بلكه خشتى بر خشتى نمىگذارد.سرور پيامبران صلى الله عليه و آله و سلم از دنيا رفته در حالى كه خشتى بر خشتى و نيى بر نيى ننهاد.روزى يكى از اصحاب را ديد كه خانهاى از گچ مىساخت، فرمود: «كار را از اين شتابانتر مىبينم» .و عيسى عليه السلام به همين معنى اشاره كرده است كه گفت: «دنيا پلى است، از آن بگذريد و بر آن عمارت مكنيد» .
و دنيا را در نرمى ظاهر و خشونتباطن به مار تشبيه كردهاند كه پوستش نرم و هموار و زهرش كشنده است.
و دنيا را در كمى آنچه از آن نسبتبه گذشته باقى مانده به جامهاى مانند كردهاند كه سراپا دريده شده و به نخى آويخته است، و نزديك است آن نخ نيز پاره شود.
و كمى دنيا را نسبتبه آخرت تشبيه كردهاند به اينكه آدمى انگشتخود را در دريا فرو برد و بيرون آورد، دنيا آن قدر رطوبتى است كه به انگشتباقى ماند.
و دنيا را از اين لحاظ كه دلبستگى و علاقهاى از آن به دلبستگى و علاقه ديگر مىكشاند تا آدمى را به هلاكت افكند به آب دريا تشبيه نمودهاند كه تشنه هر اندازه بيشتر بنوشد تشنهتر شود تا او را هلاك كند.
و در اينكه حرص بر دنيا آدمى را به گرفتارى و هلاك مىكشاند آن را به كرم ابريشم مانند كردهاند كه هر چه بيشتر بر خود مىتند بيرون شدنش دشوارتر مىگردد تا اينكه از گرفتارى بميرد.
و در صعوبتخلاصى از دنيا بعد از گرفتارى به پى آمدهاى بد آن و در محال بودن آلوده نشدن به كثافتهاى آن اهل دنيا را به كسى تشبيه كردهاند كه بخواهد در آب رود و پايش تر نشود.
و دنيا را در طراوت و خرمى اول آن و كثافت و پليدى آخرش به خوراكى مثل زدهاند كه هر چه لذيذتر و چربتر است ثقل آن كثيفتر و متعفنتر است.
همچنين هر شهوتى از شهوات دنيا كه مرغوبتر و مطبوعتر است در وقت مرگ فتنه آن بزرگتر و كراهت آن شديدتر و اذيت آن بيشتر است، و اين حال در دنيا مشهود است.زيرا هر چه محبت و دلبستگى به آن بيشتر و التذاذ به وجود آن افزونتر باشد مصيبت و درد و رنج و ماتم در فراق آن شديدتر است، چنانكه كسى كه خانه و مالش به غارت رفته و زن و فرزندش از او گرفته شده درد و رنج و غم او بيشتر است از كسى كه خويشاوند دورى را از دست داده.پس هر چه وجودش محبوبتر و لذت بخشتر است فقدانش سختتر و تلختر است، و مرگ چيزى جز مفارقت و از دست دادن دنيا نيست.
و در برخوردارى از نعمتهاى دنيا و درد و رنجى كه بعد از فراق و جدائى از آن پديد مىآيد دنيا را مثل زدهاند به خانهاى كه كسى آماده ساخته و طبقى از طلا نهاده و بر آن گلها و بخور معطر قرار داده و مردم را دعوت كرده كه يكايك به ترتيب به خانه در آيند و هر يك آن را ببيند و آن گلها و رياحين را ببويد و براى ديگرانى كه بعد مىآيند بگذارد و برود نه اينكه آن گلها را بردارد و با خود ببرد.حال اگر شخصى وارد شود و اين رسم را نداند و گمان كند كه آنها را به او بخشيدهاند و به آنها دل ببندد و از آن خود پندارد، وقتى مىخواهد از آنجا بيرون رود آنها را از او مىگيرند و او دلتنگ و اندوهناك مىشود.اما كسى كه به رسم صاحبخانه آشناست از آنها بهره مىگيرد و سپاس مىگويد و آنها را با خشنودى و طيب خاطر باز پس مىدهد و از آن خانه با شادى بيرون مىرود. همچنين كسى كه سنتخدا را در دنيا شناخت، دانست كه آنجا مهمانخانهاى است كه براى مسافران آماده شده تا از آن بهره گيرند و براى مسافران آينده بگذارند و خود روانه مقصد شوند بىآنكه به آن دل بندند و هنگام فراق و جدائى از آن گرفتار مصيبت و اندوهى بزرگ شوند.و هر كه از سنتخدا در دنيا نادان است مىپندارد كه دنيا ملك اوست و به آن دل مىبندد، و چون دنيا را از او بازستانند محنت و مصيبت او سخت و شديد مىشود.
و در فريب خوردن مردم به دنيا و ضعف ايمانشان به گفتار خداى تعالى در بر حذر داشتن آنان از دنيا و شرور و مفاسد آن، دنيا را به بيابان بىپايانى تشبيه كردهاند كه مردمى بىزاد و توشه در آن راه گم كرده و سرگردان ماندهاند و به هلاك خود يقين كردهاند، كه در اين ميان مردى به ايشان رسد و گويد: اگر شما را به باغهاى سبز و آب خوشگوار راهنمائى كنم چه مىكنيد؟ گويند: تو را در هيچ چيز نافرمانى نمىكنيم.آنگاه از آنان عهد و پيمان گيرد و ايشان را به آب گوارا و باغهاى سر سبز برساند، و در آن تا هنگامى كه خدا بخواهد درنگ كنند، سپس به آنان گويد: كوچ كنيد! گويند: به كجا؟ گويد: به آبى كه مانند اين آب نيست و به بستانهائى كه غير از اين باغهاست.بيشترشان گويند: ما زندگيى بهتر از اين نمىخواهيم، و از او سرپيچى كنند.و گروهى - كه در اقليتاند - گويند:
مگر شما عهد و پيمان نبستيد كه اين مرد را نافرمانى نكنيد، و حال آنكه او در نخستين گفتار خود راستگو بود و به وعده خود وفا نمود؟ به خدا او در اين گفتار نيز صادق است.پس اين گروه به دنبال او به راه افتند تا آنان را به آب و باغهائى كه به مراتب بهتر از اولى استبرساند، ولى اكثريت از او تخلف كنند و در آنجا بمانند تا گرفتار دشمن شوند كه بعضى را كشته و بعضى را اسير كند.
يكى از حكما حال انسان و فريفتگى وى را به دنيا و غفلت او را از مرگ و وقايع هولناك بعد از آن و فرو رفتن در لذات زودگذر فانى را كه آميخته به رنجها و ناملايمات استبه شخصى تشبيه كرده كه در چاهى به ريسمانى آويخته و در ته چاه اژدهائى بزرگ دهان گشوده منتظر سقوط اوست تا او را فرو برد.و در بالاى آن چاه دو موش سفيد و سياه پيوسته آن ريسمان را مىجوند و از بريدن آن آنى درنگ نمىكنند، و آن شخص با اينكه اژدها را مىبيند و بريدن ريسمان را مشاهده مىكند، به اندكى عسل كه به ديوار چاه با خاك آميخته و زنبورها بر آن گرد آمدهاند سرگرم شده و مشغول ليسيدن آن گشته و لذت مىبرد و با آن زنبورها بر سر آن زد و خورد مىكند و همه حواس او به آن متوجه است و هيچ التفاتى به بالا و پائين خود ندارد.در اين مثل، چاه همان دنياست، و ريسمان عمر آدمى است، و اژدهاى دهن گشوده مرگ است، و دو موش شب و روزند كه ريسمان عمر انسان را مىجوند، و عسل آميخته به خاك لذتهاى دنياست كه به كدورتها و درد و رنجها آلوده است، و زنبورها اهل دنيا هستند كه بر آن گرد آمده مزاحم يكديگرند.
عارفى دنيا و اهل آن را، در اشتغال به لذايذ و سرگرمىهاى آن و غفلت از آخرت و حسرتهاى عظيمى كه بعد از مرگ دارند، كه به سبب فرو رفتن در لذتهاى پست دنيا از نعمتهاى بهشت محروم شدهاند، تشبيه كرده استبه مردمى كه در كشتى نشسته و به جزيرهاى برسند، و كشتيبان به آنان گوشزد كند كه براى قضاى حاجتبه آنجا در آيند و از درنگ و ماندن در آن بپرهيزند و بدانند كه كشتى به زودى حركتخواهد كرد.
پس مسافران كشتى در اطراف جزيره پراكنده شوند، بعضى كار خود را انجام دهند و زود به كشتى باز گردند و جائى وسيع و موافق خواستخود بگيرند و آسوده بنشينند.و جمعى به تماشاى گلها و درختها و سنگها مشغول شوند و به نغمههاى پرندگان گوش فرا دهند، سپس خطر رفتن كشتى را به ياد آورند و به سرعتخود را به كشتى برسانند و جاى تنگى به دست آورند.اما بعضى با اينكه خطر رفتن كشتى به خاطرشان مىآيد به سبب دلبستگى به پارهاى از سنگها و گلها و ميوههاى آن جزيره نمىتوانند از آنها بگذرند.بنابراين بارى سنگين از آنها با خود برداشته و به كشتى برند ولى در كشتى جاى بسيار تنگى بيابند كه با زحمتبسيار خود را جاى دهند و چون جا براى بار خود پيدا نمىكنند ناچار آن را بر دوش خود مىنهند و وبال گردن خود مىسازند و از آوردن آنها پشيمان مىشوند ولى جائى براى افكندن آنها نمىيابند.اما بعضى ديگر چنان مشغول تماشاى جزيره شوند به طورى كه در آغاز خطر رفتن كشتى و هشدار كشتيبان را فراموش كنند تا اينكه سرانجام به خود آيند و با بار سنگينى كه از سنگها و گياهان جزيره برداشتهاند به سوى كشتى بر گردند ولى وقتى به كنار دريا رسند كه كشتى رفته باشد يا اصلا جايى در كشتى نيابند و ناگزيرند در آنجا بمانند.
و بعضى چنان سرگرم مشاهده جزيره و آنچه در آن است مىشوند كه يكسره كشتى و سفر را از ياد مىبرند و به سبب فرو رفتن در خوردن ميوهها و آشاميدنىها و تفرج در ميان گلها و درختها اصلا هيچ ندائى به گوششان نمىرسد.كشتى مىرود و آنان بدون توجه به خطر تنها ماندنشان و رفتن كشتى در آنجا پراكنده مىشوند، بعضى از آنها گرفتار مارها و عقربها و بعضى طعمه درندگان مىگردند و بعضى در گل و لاى فرو رفته مىميرند و بعضى از ندامت و حسرت و غصه و گرسنگى هلاك مىشوند.
و اما آنان كه با بارى گران كه از جزيره آوردهاند به كشتى رسيدند از غم حفظ آنها و ترس از تباه شدن آنها و تنگى جا به ستوه آيند و پس از زمانى كوتاه آنچه از گلها و ميوهها كه آوردهاند پژمرده و گنديده شود و رنگ خوش سنگها دگرگون گردد و بوى تعفن فراوردهها آنان را آزار دهد در حالى كه از افكندن آنها به دريا ناتوانند زيرا كه جزئى از بدنشان شده است، و وقتى به وطن رسند كه بيماريها و دردها آنان را فرا گرفته و پس از مدتى رنج و بيمارى در آغوش مرگ قرار گيرند. و اما كسانى كه دير به كشتى رسيده و به تنگى مكان دچار شدند تا در كشتى هستند در زحمت و رنجند لكن بعد از رسيدن به وطن از سختى بيرون مىآيند و به راحت و آسايش نائل مىشوند.و كسانى كه از آغاز به كشتى درآمدند و جاى وسيع و راحتيافتند هيچ رنجى نبينند و سالم به وطن مىرسند.
اين است مثال احوال اصناف اهل دنيا در اشتغال به لذتها و بهرههاى زودگذر و فراموش كردن وطن حقيقى و غفلت از سرانجام كار.و چقدر ناروا و زشت است كه انسان عاقل بصير در دام سنگها و گياهان زمين افتد و به آنها دل بندد با اينكه مىداند كه هنگام مرگ از آنها جدا مىگردد و حساب آنها وبال او خواهد شد.
پىنوشتها:
1. يكى از مطالبى كه در كتابهاى اخلاق اسلامى به طور گسترده مطرح شده مذمت دنيا و مال دنياست.اين گونه مطالب بر دو نوع است: يك نوع آن اصلا مربوط به اسلام نيست و از تعاليم صوفيان و گفتههاى بعضى از زاهدان است و به همين جهت در آنها در نكوهش دنيا و كنارهگيرى از آن مبالغه و افراط شده است (چنانكه مؤلف ما گاهى و تا اندازهاى تحت تاثير كتاب «احياء علوم الدين غزالى» همين موضع را دارد و نظر غزالى تقريبا همان نظر اهل تصوف است كه در مواردى با نظر اسلام سازگار و موافق نيست) و حتى اخبارى در اين زمينه نقل شده كه صدور آنها از ناحيه رسول اكرم (ص) و ائمه (ع) مسلم نيست و با موازين معتبر اسلامى سازش ندارد.
و نوع ديگر سخنانى استبراى اينكه حرص و علاقه مردم به دنيا كم شود تا از شدت حرص و علاقه به دنيا فسادى پديد نيايد نه براى اينكه مردم دنيا را بكلى رها كنند و به اصلاح و تنظيم آن نپردازند.در قرآن كريم و روايات معتبر اسلامى از دنيا و مال دنيا و دوستى دنيا مذمتشده اما نه براى اينكه يكسره از آن دستبردارند و آن را مهمل گذارند بلكه براى اينكه از آن استفاده معتدل و صحيح كنند و در دام آن گرفتار نگردند.
براى توضيح بيشتر در اينجا مناسب دانستيم خلاصهاى از نظر اسلام درباره دنيا و مال دنيا بياوريم تا به سؤالى كه ممكن است در ذهن خلجان كند پاسخ داده باشيم، و آن سؤال اين است كه در صورتى كه يكى از دو هدف دين اصلاح و منظم كردن دنياست چرا غالبا در دين از دنيا مذمتشده است؟ پيش از آنكه به اين سؤال پاسخ داده شود تكرار اين نكته بجاست كه همچنانكه مؤلف ما قبلا درباره فضيلت گرسنگى متذكر شد چون طبع آدمى در مورد ميلها و شهوتها طرف افراط را خواستار استشرع در منع از آن مبالغه مىكند به نحوى كه جاهل مىپندارد طرف تفريط مطلوب است، ليكن عالم در مىيابد كه مقصود حد وسط است.مثلا چون طبع آدمى نهايتسيرى را مىطلبد شرع گرسنگى را مىستايد تا در اين كشاكش كه طبع انگيزنده و شرع منع كننده است اعتدال و ميانهروى حاصل شود.اين مثال در مورد دنيا و مال دنيا و حب دنيا نيز صادق است.
نظر اسلام درباره دنيا و مال دنيا: دنيا جاى زندگى و مال دنيا وسيله زندگى آدميان است لكن همان گونه كه جايگاه و وسيله زندگى است وسيله فريب و گرفتارى و هلاك نيز هست.آدميان از يك سو به دنيا و مال دنيا نيازمندند و در نظرشان جلوه مىكند و از سوى ديگر چون به دنبال آن مىروند تا به آن برسند دچار آفتها و صدمههاى آن مىشوند.مفاسد و كارهاى زشت از دزدى و قتل و غارت و رشوه و ربا و دروغ و تقلب و حسد و حرص و طمع و..بر سر مال دنياست.
بنابراين دنيا و مال دنيا كه محل و وسيله زندگى انسان است رسيدن يا نرسيدن به آن در زندگى و در حالات انسان مؤثر استيعنى اگر به آن برسد خود را بىنياز مىبيند و مغرور مىشود و طغيان مىكند و حالاتى مانند تكبر و طمع در او پديد مىآيد و كارهائى از قبيل تجاوز به حقوق ديگران و ستمكارى و افساد و عياشى از وى سر مىزند و اگر به آن نرسد دچار فقر و نوميدى و اندوه مىگردد و احساس پستى و خوارى مىكند و مرتكب كارهائى از قبيل دزدى و گدائى و فريب و خيانت و حيله و دروغ مىشود.پس از آنجا كه كسى از دنيا و مال دنيا بىنياز نيست و وقتى آن را به دست آورد از آفت و زيان ايمن نيستبايد سود و زيان آن را از هم باز شناسد.
بعضى مىپندارند كه نظم و سامان و آبادانى دنيا به اين است كه مردم هر چه بيشتر به آن روى آورند و به آن اهميتبدهند، و حال آنكه همين حالتباعث تباهى و ويرانى دنيا مىشود.زيرا در اين حالت رقابتبه ميان مىآيد و ارزش هر چيز در نظر مردم بيش از اندازه حقيقىاش جلوه مىكند و باعث گمراهى مىشود.اما اگر مردم آن را فقط به عنوان وسيله بنگرند نه هدف، و بدانند كه در دنيا جاويد نمىمانند و لذات دنيا موجب سعادت حقيقى و هميشگى آنها نيست و حالات دنيا دستخوش دگرگونى و غير قابل اعتماد است از آفات و صدمههاى آن محفوظ و در امان خواهند بود.دين هم براى اصلاح دنيا همين راه را پيشنهاد مىكند يعنى مردم را به حقيقتى ماوراى اين دنيا يعنى زندگى جاويدى كه بعد از زندگى دنيا خواهند داشت متوجه مىكند، و اين منافاتى با نظم و بهبود و پيشرفت در زندگى ندارد.پيشرفت در زندگى امرى است مطلوب و سودمند، و اين باعث داناتر شدن و استفاده از موجودات جهان به نحو بهتر است و دين هم مخالف با اين نيست.آنچه مخالف دين و عقل است اين است كه انسان دنيا، يعنى خوردن و پوشيدن و بهرهبردارى از ماديات، را مقصد اصلى خود قرار دهد و فعاليت او صرفا براى رسيدن به اين چيزها باشد.
سرچشمه همه گرفتاريها نياز به خوراك و پوشاك و مسكن است.و ديگر گرفتاريهاى دنيوى از اينهاست و محروم ماندن از تحصيل كمالات و فهم حقايق از اينجاست.شكم چرانى و شهوترانى و تجملپرستى و سرگرمى به زرق و برق زندگى انگيزه دنبال اموال دنيا دويدن و آنها را به كف آوردن و بر هم نهادن و وسيله تفاخر و نماياندن به مردم قرار دادن است و اينها شب و روز آسايش فكر و جسم را از آدمى سلب مىكند.اگر كسى تمام فكر و همتش متوجه دستيابى به اين امور باشد و جز اين هدف و مقصود ديگرى نداشته باشد چنين كسى از هيچ كار زشتى براى رسيدن به اين مقصود رو گردان نيست و به هيچ دستور دينى و اخلاقى پايبند نخواهد بود.آن كه دچار حسد و طمع و حرص و بخل است از دروغ و فريب و ستم و خيانت و شهوترانى چه باك دارد و براى راستى و درستى و عدالت و حقپرستى چه ارجى مىنهد.
پس آنچه درباره مذمت دنيا و اينكه دشمن خدا و دوستان خدا است نقل شده از اين روست كه توجه و علاقه مردم را به دنيا كم كنند تا از آن فسادى زايش نكند نه اينكه مردم به اصلاح و تنظيم امور دنيا نپردازند.ديدگاه اسلام را درباره دنيا به خوبى مىتوان از آيات قرآن كريم و احاديث دريافت.در حديث است كه «دنيا براى شما آفريده شده و شما براى آخرت آفريده شدهايد» .و خداى تعالى در قرآن كريم مىفرمايد: «هو الذى خلق لكم ما فى الارض جميعا» (بقره، 29) .
پس انسان بايد دنيا را فداى خود كند نه خود را فداى دنيا و اگر كسى براى رسيدن به دنيا خوبيها را كنار گذاشت و بديها را مرتكب شد در حقيقتخود را فداى دنيا كرده است.و نيز مىفرمايد:.
«فمن الناس من يقول ربنا آتنا فى الدنيا و ما له فى الاخرة من خلاق.و منهم من يقول ربنا آتنا فى الدنيا حسنة و فى الاخرة حسنة و قنا عذاب النار.اولئك لهم نصيب مما كسبوا.» (بقره، 200- 202) «از جمله مردم كسى است كه مىگويد: خدايا در دنيا به ما بده و او را در آخرت بهرهاى نيست.و از جمله آنها كسى است كه مىگويد: پروردگارا در دنيا به ما بهره نيك بده و در آخرت بهره نيك بده و ما را از عذاب دوزخ نگه دار.آنان، از آنچه كردهاند نصيبى دارند..» بنابراين اسلام نمىخواهد مردم دنيا را رها كنند يا مهمل گذارند يا گوشه نشينى و كناره گيرى را پيشه سازند بلكه مىخواهد كه آدمى در طلب دنيا حريص نباشد و حدودى را رعايت كند و اين حدود همان تعاليم اسلام است.شخص مسلمان نبايد به دزدى و دروغ و رشوه و معاملات نا مشروع و احتكار و ربا و بىعفتى و اسراف و مفاخره به مال دنيا و تن به ذلت و پستى دادن و حرص و طمع و بخل آلوده شود و تقوى و عفت و قناعت و عدالت و امانت و صداقت و احسان و درستكارى و مروت و عزت نفس را از دستبدهد.
دانشمندان اسلامى براى دنيا و مال دنيا سود و زيانهائى ذكر كردهاند كه حاصل و نتيجهاش اين است كه انسان نبايد دنبال دنيا بدود و هر چيزى را بدست آورد و نبايد دنيا و همه چيزش را رها سازد، نبايد پى هر لذتى برود و نبايد هر لذتى را هم ترك كند، بلكه بايد حد اعتدال و ميانه روى را نگه دارد و از تنعم و تن پرورى و مفاخره به مال و افزون طلبى بپرهيزد و بداند كه كرامت و شرافت انسان به داشتن ثروت زياد نيست و آنچه باعثبرترى و بزرگوارى است فهم و عقل و صفات پاك و اعمال نيك است، كه هر كس اينها را داشته باشد شريف استخواه فقير باشد يا غنى و هر كه اينها را نداشته باشد پست است چه درويش باشد و چه توانگر.
انسان مىتواند به وسيله مال دنيا از ذلتسؤال و از احتياج و نياز به ديگران برهد و حوائج ضرورى خود را برآورد و از لذات مشروع بهرهمند شود و سلامتخود و خانواده خود را حفظ كند و در پى تحصيل علم و كمال برآيد و به بىنوايان كمك كند و به كارهاى خير مبادرت نمايد.اما همين مال دنيا چه بسيار كه صاحب خود را به گناه مىكشاند و وسيله براى برخوردارى انواع لذتها مىشود و همينها انسان را غرق در نعمتها و لذتها مىسازد و به آنها انس و عادت مىدهد و چون به آنها خود گرفت هر گاه از راه حلال و مشروع فراهم نشد ناچار مىگردد به خيانت و دروغ و ريا و تملق و تقلب و ديگر خوهاى بد تن دهد و از اينها دشمنىها و حسد و كينه و فسادها و معاصى ديگر پيش مىآيد.
در اسلام دستورهائى داده شده كه اگر انسان آنها را رعايت كند مىتواند از فوائد مال بهرهمند شود و از ضررهايش مصون بماند. مهمترين اين دستورها عبارتند از: اول اينكه آدمى بايد هدف و مقصود از مال دنيا را بشناسد كه براى چه آفريده شده و انسان براى چه بايد آن را به دست آورد و چه اندازه بايد به آن ارزش بدهد تا چنانكه گفته شد خود را فداى مال دنيا نكند.دوم آنكه تحصيل مال از راه حلال باشد نه حرام.سوم آنكه در تحصيل مال اندازه احتياج خود را در نظر بگيرد.و آن را مقصود اصلى قرار ندهد و همواره در تكاپوى جمع آورى و بر هم نهادن مال نباشد.چهارم آنكه در خرج كردن ميانه روى را از دست ندهد، نه بر خود و كسان خود تنگ بگيرد و نه زيادهروى و اسراف كند.پنجم آنكه مال دنيا را به قصد رفع حاجتخود و كمك به ديگران تحصيل كند نه به قصد تكبر و مفاخره.
از آنجا كه انسان به سبب هوى و هوس غالبا در معرض آنست كه از اعتدال و حدود شرع تجاوز كند - زيرا نفس آدمى را اين حالت است كه به هر كار واداشته شود هر چه در آن پيشتر رود ميل و رغبتش بيشتر مىشود و حرصش شديدتر مىگردد و هر لذت تازهاى او را به لذتى ديگر مىكشاند تا سرانجام به تبهكارى و هلاك مىافتد و به اين جهت لذات دنيا را به آب شور تشبيه كردهاند كه هر چه آدمى بيشتر بياشامد تشنهتر مىشود مگر آنكه همواره مهار نفس را بكشد كه افزون طلبى نكند و به حد مشروع و متوسط قانع باشد تا ايمن و سالم بماند - از اين رو از دنيا و مال دنيا مذمتشده تا هشدارى باشد به انسان براى مراقبت از خود.م
2. بزودى خبر اين معنى خواهد آمد.
3. يعنى رابطه او با خدا گسيخته است، يا از رحمت و رضا يا از ولايتخدا در او هيچ نيست.
4. حديث را از روى كافى در باب ذم دنيا تصحيح كرديم.حديث چنين آغاز مىشود:.
«جابر گويد: خدمت امام باقر (ع) رسيدم.حضرت فرمود: اى جابر به خدا كه اندوهگينم، عرض كردم: قربانت گردم، غم و اندوه شما چيست..» تا آخر حديث.
5. در «كافى» در باب حب دنيا از امام صادق (ع) بتمامى ذكر شده است.