فصل 3: پستى صفات دنيا

بدان كه دنيا را صفات و حالاتى پست است كه در هر صفتى آن را به چيزى مانند كرده و مثال زده‏اند:

مثال آن در سرعت زوال و فنا و بى‏ثباتى مانند گياهى است كه آب باران بر آن ببارد و سر سبز و خرم گردد سپس خشك و زرد شود و باد آن را پراكنده سازد.

يا به منزلى تشبيه كرده‏اند كه در آن فرود آيند و ساعتى بعد از آنجا كوچ كنند، يا به پلى مثال زده‏اند كه بايد از آن گذشت و بر آن درنگ نكرد.

و در خصوص اينكه خيال و وهمى بيش نيست و اصل و حقيقتى ندارد به سايه‏ها و خيالات و خواب تشبيه كرده‏اند، كه آدمى در خواب خواسته‏هاى خود را مى‏بيند و چون بيدار مى‏شود هيچ چيز با او نيست.

و در دشمنى و هلاك كردن دنيا اهلش را، آن را به زنى مثل زده‏اند كه خود را براى دلربائى مى‏آرايد و چون وقت نكاح فرا رسد سر آنان را مى‏برد.

روايت‏شده است كه: «براى عيسى عليه السلام حقيقت دنيا مكشوف شد، او را در چهره پيره زنى دو موى (سياه و سپيد) كه دندان پيشين او شكسته ولى خود را به انواع زيور زينت كرده ديد، به او گفت: چند شوى گرفته‏اى؟ گفت: از شمار بيرون است، پرسيد: همه مردند يا همه طلاقت دادند؟ گفت: بلكه همگى را كشتم، عيسى عليه السلام گفت: بدا به حال همسران آينده‏ات كه چگونه از گذشتگان عبرت نمى‏گيرند؟ چگونه آنان را هلاك مى‏كنى و آنها از تو حذر نمى‏كنند؟ !» و در مخالفت ظاهر دنيا با باطنش گفته‏اند كه دنيا مانند پيرزنى است كه ظاهر خود را زينت دهد تا مردم را بفريبد، و چون نقاب از چهره‏اش بردارند و بر باطنش آگاه شوند زشتيهايش آشكار شود.

روايت است كه: «دنيا را در روز قيامت‏به صورت پيرزنى دو موى كبود چشم گرازدندان كريه منظر زشت چهره بياورند و در برابر خلايق نمايش دهند و به آنان گويند: آيا اين را مى‏شناسيد؟ مردم گويند از شناختن اين به خدا پناه مى‏بريم! آنگاه به آنان گويند كه اين دنيائى است كه به آن فخر مى‏فروختيد، و به واسطه آن قطع رحم مى‏كرديد و به يكديگر حسد مى‏برديد، سپس دنيا را به دوزخ مى‏افكنند، و دنيا فرياد مى‏كشد كه خدايا! دوستان و پيروان من كجايند؟ و خداى عز و جل مى‏فرمايد: دوستان و پيروانش را به او ملحق كنيد» .

و در كوتاهى عمر دنيا براى هر شخصى نسبت‏به گذشته ازلى و آينده ابدى او گفته‏اند كه مانند يك گام بلكه كمتر از آن است نسبت‏به سفرى طولانى و حتى نسبت‏به مسافت زمين كه بى‏نهايت‏بيش از آن است.و هر كه دنيا را با اين ديده ببيند دل به آن نمى‏بندد، و باكى ندارد كه اين چند روزه چگونه مى‏گذرد در تنگى و سختى يا در فراخى و آسودگى، بلكه خشتى بر خشتى نمى‏گذارد.سرور پيامبران صلى الله عليه و آله و سلم از دنيا رفته در حالى كه خشتى بر خشتى و نيى بر نيى ننهاد.روزى يكى از اصحاب را ديد كه خانه‏اى از گچ مى‏ساخت، فرمود: «كار را از اين شتابانتر مى‏بينم‏» .و عيسى عليه السلام به همين معنى اشاره كرده است كه گفت: «دنيا پلى است، از آن بگذريد و بر آن عمارت مكنيد» .

و دنيا را در نرمى ظاهر و خشونت‏باطن به مار تشبيه كرده‏اند كه پوستش نرم و هموار و زهرش كشنده است.

و دنيا را در كمى آنچه از آن نسبت‏به گذشته باقى مانده به جامه‏اى مانند كرده‏اند كه سراپا دريده شده و به نخى آويخته است، و نزديك است آن نخ نيز پاره شود.

و كمى دنيا را نسبت‏به آخرت تشبيه كرده‏اند به اينكه آدمى انگشت‏خود را در دريا فرو برد و بيرون آورد، دنيا آن قدر رطوبتى است كه به انگشت‏باقى ماند.

و دنيا را از اين لحاظ كه دلبستگى و علاقه‏اى از آن به دلبستگى و علاقه ديگر مى‏كشاند تا آدمى را به هلاكت افكند به آب دريا تشبيه نموده‏اند كه تشنه هر اندازه بيشتر بنوشد تشنه‏تر شود تا او را هلاك كند.

و در اينكه حرص بر دنيا آدمى را به گرفتارى و هلاك مى‏كشاند آن را به كرم ابريشم مانند كرده‏اند كه هر چه بيشتر بر خود مى‏تند بيرون شدنش دشوارتر مى‏گردد تا اينكه از گرفتارى بميرد.

و در صعوبت‏خلاصى از دنيا بعد از گرفتارى به پى آمدهاى بد آن و در محال بودن آلوده نشدن به كثافتهاى آن اهل دنيا را به كسى تشبيه كرده‏اند كه بخواهد در آب رود و پايش تر نشود.

و دنيا را در طراوت و خرمى اول آن و كثافت و پليدى آخرش به خوراكى مثل زده‏اند كه هر چه لذيذتر و چربتر است ثقل آن كثيف‏تر و متعفن‏تر است.

همچنين هر شهوتى از شهوات دنيا كه مرغوبتر و مطبوعتر است در وقت مرگ فتنه آن بزرگتر و كراهت آن شديدتر و اذيت آن بيشتر است، و اين حال در دنيا مشهود است.زيرا هر چه محبت و دلبستگى به آن بيشتر و التذاذ به وجود آن افزونتر باشد مصيبت و درد و رنج و ماتم در فراق آن شديدتر است، چنانكه كسى كه خانه و مالش به غارت رفته و زن و فرزندش از او گرفته شده درد و رنج و غم او بيشتر است از كسى كه خويشاوند دورى را از دست داده.پس هر چه وجودش محبوبتر و لذت بخش‏تر است فقدانش سخت‏تر و تلختر است، و مرگ چيزى جز مفارقت و از دست دادن دنيا نيست.

و در برخوردارى از نعمتهاى دنيا و درد و رنجى كه بعد از فراق و جدائى از آن پديد مى‏آيد دنيا را مثل زده‏اند به خانه‏اى كه كسى آماده ساخته و طبقى از طلا نهاده و بر آن گلها و بخور معطر قرار داده و مردم را دعوت كرده كه يكايك به ترتيب به خانه در آيند و هر يك آن را ببيند و آن گلها و رياحين را ببويد و براى ديگرانى كه بعد مى‏آيند بگذارد و برود نه اينكه آن گلها را بردارد و با خود ببرد.حال اگر شخصى وارد شود و اين رسم را نداند و گمان كند كه آنها را به او بخشيده‏اند و به آنها دل ببندد و از آن خود پندارد، وقتى مى‏خواهد از آنجا بيرون رود آنها را از او مى‏گيرند و او دلتنگ و اندوهناك مى‏شود.اما كسى كه به رسم صاحبخانه آشناست از آنها بهره مى‏گيرد و سپاس مى‏گويد و آنها را با خشنودى و طيب خاطر باز پس مى‏دهد و از آن خانه با شادى بيرون مى‏رود. همچنين كسى كه سنت‏خدا را در دنيا شناخت، دانست كه آنجا مهمانخانه‏اى است كه براى مسافران آماده شده تا از آن بهره گيرند و براى مسافران آينده بگذارند و خود روانه مقصد شوند بى‏آنكه به آن دل بندند و هنگام فراق و جدائى از آن گرفتار مصيبت و اندوهى بزرگ شوند.و هر كه از سنت‏خدا در دنيا نادان است مى‏پندارد كه دنيا ملك اوست و به آن دل مى‏بندد، و چون دنيا را از او بازستانند محنت و مصيبت او سخت و شديد مى‏شود.

و در فريب خوردن مردم به دنيا و ضعف ايمانشان به گفتار خداى تعالى در بر حذر داشتن آنان از دنيا و شرور و مفاسد آن، دنيا را به بيابان بى‏پايانى تشبيه كرده‏اند كه مردمى بى‏زاد و توشه در آن راه گم كرده و سرگردان مانده‏اند و به هلاك خود يقين كرده‏اند، كه در اين ميان مردى به ايشان رسد و گويد: اگر شما را به باغهاى سبز و آب خوشگوار راهنمائى كنم چه مى‏كنيد؟ گويند: تو را در هيچ چيز نافرمانى نمى‏كنيم.آنگاه از آنان عهد و پيمان گيرد و ايشان را به آب گوارا و باغهاى سر سبز برساند، و در آن تا هنگامى كه خدا بخواهد درنگ كنند، سپس به آنان گويد: كوچ كنيد! گويند: به كجا؟ گويد: به آبى كه مانند اين آب نيست و به بستانهائى كه غير از اين باغهاست.بيشترشان گويند: ما زندگيى بهتر از اين نمى‏خواهيم، و از او سرپيچى كنند.و گروهى - كه در اقليت‏اند - گويند:

مگر شما عهد و پيمان نبستيد كه اين مرد را نافرمانى نكنيد، و حال آنكه او در نخستين گفتار خود راستگو بود و به وعده خود وفا نمود؟ به خدا او در اين گفتار نيز صادق است.پس اين گروه به دنبال او به راه افتند تا آنان را به آب و باغهائى كه به مراتب بهتر از اولى است‏برساند، ولى اكثريت از او تخلف كنند و در آنجا بمانند تا گرفتار دشمن شوند كه بعضى را كشته و بعضى را اسير كند.

دنباله: تشبيهات دنيا و اهل آن

يكى از حكما حال انسان و فريفتگى وى را به دنيا و غفلت او را از مرگ و وقايع هولناك بعد از آن و فرو رفتن در لذات زودگذر فانى را كه آميخته به رنجها و ناملايمات است‏به شخصى تشبيه كرده كه در چاهى به ريسمانى آويخته و در ته چاه اژدهائى بزرگ دهان گشوده منتظر سقوط اوست تا او را فرو برد.و در بالاى آن چاه دو موش سفيد و سياه پيوسته آن ريسمان را مى‏جوند و از بريدن آن آنى درنگ نمى‏كنند، و آن شخص با اينكه اژدها را مى‏بيند و بريدن ريسمان را مشاهده مى‏كند، به اندكى عسل كه به ديوار چاه با خاك آميخته و زنبورها بر آن گرد آمده‏اند سرگرم شده و مشغول ليسيدن آن گشته و لذت مى‏برد و با آن زنبورها بر سر آن زد و خورد مى‏كند و همه حواس او به آن متوجه است و هيچ التفاتى به بالا و پائين خود ندارد.در اين مثل، چاه همان دنياست، و ريسمان عمر آدمى است، و اژدهاى دهن گشوده مرگ است، و دو موش شب و روزند كه ريسمان عمر انسان را مى‏جوند، و عسل آميخته به خاك لذتهاى دنياست كه به كدورتها و درد و رنجها آلوده است، و زنبورها اهل دنيا هستند كه بر آن گرد آمده مزاحم يكديگرند.

عارفى دنيا و اهل آن را، در اشتغال به لذايذ و سرگرمى‏هاى آن و غفلت از آخرت و حسرت‏هاى عظيمى كه بعد از مرگ دارند، كه به سبب فرو رفتن در لذتهاى پست دنيا از نعمت‏هاى بهشت محروم شده‏اند، تشبيه كرده است‏به مردمى كه در كشتى نشسته و به جزيره‏اى برسند، و كشتيبان به آنان گوشزد كند كه براى قضاى حاجت‏به آنجا در آيند و از درنگ و ماندن در آن بپرهيزند و بدانند كه كشتى به زودى حركت‏خواهد كرد.

پس مسافران كشتى در اطراف جزيره پراكنده شوند، بعضى كار خود را انجام دهند و زود به كشتى باز گردند و جائى وسيع و موافق خواست‏خود بگيرند و آسوده بنشينند.و جمعى به تماشاى گلها و درختها و سنگها مشغول شوند و به نغمه‏هاى پرندگان گوش فرا دهند، سپس خطر رفتن كشتى را به ياد آورند و به سرعت‏خود را به كشتى برسانند و جاى تنگى به دست آورند.اما بعضى با اينكه خطر رفتن كشتى به خاطرشان مى‏آيد به سبب دلبستگى به پاره‏اى از سنگها و گلها و ميوه‏هاى آن جزيره نمى‏توانند از آنها بگذرند.بنابراين بارى سنگين از آنها با خود برداشته و به كشتى برند ولى در كشتى جاى بسيار تنگى بيابند كه با زحمت‏بسيار خود را جاى دهند و چون جا براى بار خود پيدا نمى‏كنند ناچار آن را بر دوش خود مى‏نهند و وبال گردن خود مى‏سازند و از آوردن آنها پشيمان مى‏شوند ولى جائى براى افكندن آنها نمى‏يابند.اما بعضى ديگر چنان مشغول تماشاى جزيره شوند به طورى كه در آغاز خطر رفتن كشتى و هشدار كشتيبان را فراموش كنند تا اينكه سرانجام به خود آيند و با بار سنگينى كه از سنگها و گياهان جزيره برداشته‏اند به سوى كشتى بر گردند ولى وقتى به كنار دريا رسند كه كشتى رفته باشد يا اصلا جايى در كشتى نيابند و ناگزيرند در آنجا بمانند.

و بعضى چنان سرگرم مشاهده جزيره و آنچه در آن است مى‏شوند كه يكسره كشتى و سفر را از ياد مى‏برند و به سبب فرو رفتن در خوردن ميوه‏ها و آشاميدنى‏ها و تفرج در ميان گلها و درختها اصلا هيچ ندائى به گوششان نمى‏رسد.كشتى مى‏رود و آنان بدون توجه به خطر تنها ماندنشان و رفتن كشتى در آنجا پراكنده مى‏شوند، بعضى از آنها گرفتار مارها و عقربها و بعضى طعمه درندگان مى‏گردند و بعضى در گل و لاى فرو رفته مى‏ميرند و بعضى از ندامت و حسرت و غصه و گرسنگى هلاك مى‏شوند.

و اما آنان كه با بارى گران كه از جزيره آورده‏اند به كشتى رسيدند از غم حفظ آنها و ترس از تباه شدن آنها و تنگى جا به ستوه آيند و پس از زمانى كوتاه آنچه از گلها و ميوه‏ها كه آورده‏اند پژمرده و گنديده شود و رنگ خوش سنگها دگرگون گردد و بوى تعفن فراورده‏ها آنان را آزار دهد در حالى كه از افكندن آنها به دريا ناتوانند زيرا كه جزئى از بدنشان شده است، و وقتى به وطن رسند كه بيماريها و دردها آنان را فرا گرفته و پس از مدتى رنج و بيمارى در آغوش مرگ قرار گيرند. و اما كسانى كه دير به كشتى رسيده و به تنگى مكان دچار شدند تا در كشتى هستند در زحمت و رنجند لكن بعد از رسيدن به وطن از سختى بيرون مى‏آيند و به راحت و آسايش نائل مى‏شوند.و كسانى كه از آغاز به كشتى درآمدند و جاى وسيع و راحت‏يافتند هيچ رنجى نبينند و سالم به وطن مى‏رسند.

اين است مثال احوال اصناف اهل دنيا در اشتغال به لذتها و بهره‏هاى زودگذر و فراموش كردن وطن حقيقى و غفلت از سرانجام كار.و چقدر ناروا و زشت است كه انسان عاقل بصير در دام سنگها و گياهان زمين افتد و به آنها دل بندد با اينكه مى‏داند كه هنگام مرگ از آنها جدا مى‏گردد و حساب آنها وبال او خواهد شد.

پى‏نوشت‏ها:

1. يكى از مطالبى كه در كتابهاى اخلاق اسلامى به طور گسترده مطرح شده مذمت دنيا و مال دنياست.اين گونه مطالب بر دو نوع است: يك نوع آن اصلا مربوط به اسلام نيست و از تعاليم صوفيان و گفته‏هاى بعضى از زاهدان است و به همين جهت در آنها در نكوهش دنيا و كناره‏گيرى از آن مبالغه و افراط شده است (چنانكه مؤلف ما گاهى و تا اندازه‏اى تحت تاثير كتاب «احياء علوم الدين غزالى‏» همين موضع را دارد و نظر غزالى تقريبا همان نظر اهل تصوف است كه در مواردى با نظر اسلام سازگار و موافق نيست) و حتى اخبارى در اين زمينه نقل شده كه صدور آنها از ناحيه رسول اكرم (ص) و ائمه (ع) مسلم نيست و با موازين معتبر اسلامى سازش ندارد.

و نوع ديگر سخنانى است‏براى اينكه حرص و علاقه مردم به دنيا كم شود تا از شدت حرص و علاقه به دنيا فسادى پديد نيايد نه براى اينكه مردم دنيا را بكلى رها كنند و به اصلاح و تنظيم آن نپردازند.در قرآن كريم و روايات معتبر اسلامى از دنيا و مال دنيا و دوستى دنيا مذمت‏شده اما نه براى اينكه يكسره از آن دست‏بردارند و آن را مهمل گذارند بلكه براى اينكه از آن استفاده معتدل و صحيح كنند و در دام آن گرفتار نگردند.

براى توضيح بيشتر در اينجا مناسب دانستيم خلاصه‏اى از نظر اسلام درباره دنيا و مال دنيا بياوريم تا به سؤالى كه ممكن است در ذهن خلجان كند پاسخ داده باشيم، و آن سؤال اين است كه در صورتى كه يكى از دو هدف دين اصلاح و منظم كردن دنياست چرا غالبا در دين از دنيا مذمت‏شده است؟ پيش از آنكه به اين سؤال پاسخ داده شود تكرار اين نكته بجاست كه همچنانكه مؤلف ما قبلا درباره فضيلت گرسنگى متذكر شد چون طبع آدمى در مورد ميلها و شهوتها طرف افراط را خواستار است‏شرع در منع از آن مبالغه مى‏كند به نحوى كه جاهل مى‏پندارد طرف تفريط مطلوب است، ليكن عالم در مى‏يابد كه مقصود حد وسط است.مثلا چون طبع آدمى نهايت‏سيرى را مى‏طلبد شرع گرسنگى را مى‏ستايد تا در اين كشاكش كه طبع انگيزنده و شرع منع كننده است اعتدال و ميانه‏روى حاصل شود.اين مثال در مورد دنيا و مال دنيا و حب دنيا نيز صادق است.

نظر اسلام درباره دنيا و مال دنيا: دنيا جاى زندگى و مال دنيا وسيله زندگى آدميان است لكن همان گونه كه جايگاه و وسيله زندگى است وسيله فريب و گرفتارى و هلاك نيز هست.آدميان از يك سو به دنيا و مال دنيا نيازمندند و در نظرشان جلوه مى‏كند و از سوى ديگر چون به دنبال آن مى‏روند تا به آن برسند دچار آفتها و صدمه‏هاى آن مى‏شوند.مفاسد و كارهاى زشت از دزدى و قتل و غارت و رشوه و ربا و دروغ و تقلب و حسد و حرص و طمع و..بر سر مال دنياست.

بنابراين دنيا و مال دنيا كه محل و وسيله زندگى انسان است رسيدن يا نرسيدن به آن در زندگى و در حالات انسان مؤثر است‏يعنى اگر به آن برسد خود را بى‏نياز مى‏بيند و مغرور مى‏شود و طغيان مى‏كند و حالاتى مانند تكبر و طمع در او پديد مى‏آيد و كارهائى از قبيل تجاوز به حقوق ديگران و ستمكارى و افساد و عياشى از وى سر مى‏زند و اگر به آن نرسد دچار فقر و نوميدى و اندوه مى‏گردد و احساس پستى و خوارى مى‏كند و مرتكب كارهائى از قبيل دزدى و گدائى و فريب و خيانت و حيله و دروغ مى‏شود.پس از آنجا كه كسى از دنيا و مال دنيا بى‏نياز نيست و وقتى آن را به دست آورد از آفت و زيان ايمن نيست‏بايد سود و زيان آن را از هم باز شناسد.

بعضى مى‏پندارند كه نظم و سامان و آبادانى دنيا به اين است كه مردم هر چه بيشتر به آن روى آورند و به آن اهميت‏بدهند، و حال آنكه همين حالت‏باعث تباهى و ويرانى دنيا مى‏شود.زيرا در اين حالت رقابت‏به ميان مى‏آيد و ارزش هر چيز در نظر مردم بيش از اندازه حقيقى‏اش جلوه مى‏كند و باعث گمراهى مى‏شود.اما اگر مردم آن را فقط به عنوان وسيله بنگرند نه هدف، و بدانند كه در دنيا جاويد نمى‏مانند و لذات دنيا موجب سعادت حقيقى و هميشگى آنها نيست و حالات دنيا دستخوش دگرگونى و غير قابل اعتماد است از آفات و صدمه‏هاى آن محفوظ و در امان خواهند بود.دين هم براى اصلاح دنيا همين راه را پيشنهاد مى‏كند يعنى مردم را به حقيقتى ماوراى اين دنيا يعنى زندگى جاويدى كه بعد از زندگى دنيا خواهند داشت متوجه مى‏كند، و اين منافاتى با نظم و بهبود و پيشرفت در زندگى ندارد.پيشرفت در زندگى امرى است مطلوب و سودمند، و اين باعث داناتر شدن و استفاده از موجودات جهان به نحو بهتر است و دين هم مخالف با اين نيست.آنچه مخالف دين و عقل است اين است كه انسان دنيا، يعنى خوردن و پوشيدن و بهره‏بردارى از ماديات، را مقصد اصلى خود قرار دهد و فعاليت او صرفا براى رسيدن به اين چيزها باشد.

سرچشمه همه گرفتاريها نياز به خوراك و پوشاك و مسكن است.و ديگر گرفتاريهاى دنيوى از اينهاست و محروم ماندن از تحصيل كمالات و فهم حقايق از اينجاست.شكم چرانى و شهوترانى و تجمل‏پرستى و سرگرمى به زرق و برق زندگى انگيزه دنبال اموال دنيا دويدن و آنها را به كف آوردن و بر هم نهادن و وسيله تفاخر و نماياندن به مردم قرار دادن است و اينها شب و روز آسايش فكر و جسم را از آدمى سلب مى‏كند.اگر كسى تمام فكر و همتش متوجه دستيابى به اين امور باشد و جز اين هدف و مقصود ديگرى نداشته باشد چنين كسى از هيچ كار زشتى براى رسيدن به اين مقصود رو گردان نيست و به هيچ دستور دينى و اخلاقى پايبند نخواهد بود.آن كه دچار حسد و طمع و حرص و بخل است از دروغ و فريب و ستم و خيانت و شهوترانى چه باك دارد و براى راستى و درستى و عدالت و حق‏پرستى چه ارجى مى‏نهد.

پس آنچه درباره مذمت دنيا و اينكه دشمن خدا و دوستان خدا است نقل شده از اين روست كه توجه و علاقه مردم را به دنيا كم كنند تا از آن فسادى زايش نكند نه اينكه مردم به اصلاح و تنظيم امور دنيا نپردازند.ديدگاه اسلام را درباره دنيا به خوبى مى‏توان از آيات قرآن كريم و احاديث دريافت.در حديث است كه «دنيا براى شما آفريده شده و شما براى آخرت آفريده شده‏ايد» .و خداى تعالى در قرآن كريم مى‏فرمايد: «هو الذى خلق لكم ما فى الارض جميعا» (بقره، 29) .

پس انسان بايد دنيا را فداى خود كند نه خود را فداى دنيا و اگر كسى براى رسيدن به دنيا خوبيها را كنار گذاشت و بديها را مرتكب شد در حقيقت‏خود را فداى دنيا كرده است.و نيز مى‏فرمايد:.

«فمن الناس من يقول ربنا آتنا فى الدنيا و ما له فى الاخرة من خلاق.و منهم من يقول ربنا آتنا فى الدنيا حسنة و فى الاخرة حسنة و قنا عذاب النار.اولئك لهم نصيب مما كسبوا.» (بقره، 200- 202) «از جمله مردم كسى است كه مى‏گويد: خدايا در دنيا به ما بده و او را در آخرت بهره‏اى نيست.و از جمله آنها كسى است كه مى‏گويد: پروردگارا در دنيا به ما بهره نيك بده و در آخرت بهره نيك بده و ما را از عذاب دوزخ نگه دار.آنان، از آنچه كرده‏اند نصيبى دارند..» بنابراين اسلام نمى‏خواهد مردم دنيا را رها كنند يا مهمل گذارند يا گوشه نشينى و كناره گيرى را پيشه سازند بلكه مى‏خواهد كه آدمى در طلب دنيا حريص نباشد و حدودى را رعايت كند و اين حدود همان تعاليم اسلام است.شخص مسلمان نبايد به دزدى و دروغ و رشوه و معاملات نا مشروع و احتكار و ربا و بى‏عفتى و اسراف و مفاخره به مال دنيا و تن به ذلت و پستى دادن و حرص و طمع و بخل آلوده شود و تقوى و عفت و قناعت و عدالت و امانت و صداقت و احسان و درستكارى و مروت و عزت نفس را از دست‏بدهد.

دانشمندان اسلامى براى دنيا و مال دنيا سود و زيانهائى ذكر كرده‏اند كه حاصل و نتيجه‏اش اين است كه انسان نبايد دنبال دنيا بدود و هر چيزى را بدست آورد و نبايد دنيا و همه چيزش را رها سازد، نبايد پى هر لذتى برود و نبايد هر لذتى را هم ترك كند، بلكه بايد حد اعتدال و ميانه روى را نگه دارد و از تنعم و تن پرورى و مفاخره به مال و افزون طلبى بپرهيزد و بداند كه كرامت و شرافت انسان به داشتن ثروت زياد نيست و آنچه باعث‏برترى و بزرگوارى است فهم و عقل و صفات پاك و اعمال نيك است، كه هر كس اينها را داشته باشد شريف است‏خواه فقير باشد يا غنى و هر كه اينها را نداشته باشد پست است چه درويش باشد و چه توانگر.

انسان مى‏تواند به وسيله مال دنيا از ذلت‏سؤال و از احتياج و نياز به ديگران برهد و حوائج ضرورى خود را برآورد و از لذات مشروع بهره‏مند شود و سلامت‏خود و خانواده خود را حفظ كند و در پى تحصيل علم و كمال برآيد و به بى‏نوايان كمك كند و به كارهاى خير مبادرت نمايد.اما همين مال دنيا چه بسيار كه صاحب خود را به گناه مى‏كشاند و وسيله براى برخوردارى انواع لذتها مى‏شود و همين‏ها انسان را غرق در نعمت‏ها و لذتها مى‏سازد و به آنها انس و عادت مى‏دهد و چون به آنها خود گرفت هر گاه از راه حلال و مشروع فراهم نشد ناچار مى‏گردد به خيانت و دروغ و ريا و تملق و تقلب و ديگر خوهاى بد تن دهد و از اينها دشمنى‏ها و حسد و كينه و فسادها و معاصى ديگر پيش مى‏آيد.

در اسلام دستورهائى داده شده كه اگر انسان آنها را رعايت كند مى‏تواند از فوائد مال بهره‏مند شود و از ضررهايش مصون بماند. مهمترين اين دستورها عبارتند از: اول اينكه آدمى بايد هدف و مقصود از مال دنيا را بشناسد كه براى چه آفريده شده و انسان براى چه بايد آن را به دست آورد و چه اندازه بايد به آن ارزش بدهد تا چنانكه گفته شد خود را فداى مال دنيا نكند.دوم آنكه تحصيل مال از راه حلال باشد نه حرام.سوم آنكه در تحصيل مال اندازه احتياج خود را در نظر بگيرد.و آن را مقصود اصلى قرار ندهد و همواره در تكاپوى جمع آورى و بر هم نهادن مال نباشد.چهارم آنكه در خرج كردن ميانه روى را از دست ندهد، نه بر خود و كسان خود تنگ بگيرد و نه زياده‏روى و اسراف كند.پنجم آنكه مال دنيا را به قصد رفع حاجت‏خود و كمك به ديگران تحصيل كند نه به قصد تكبر و مفاخره.

از آنجا كه انسان به سبب هوى و هوس غالبا در معرض آنست كه از اعتدال و حدود شرع تجاوز كند - زيرا نفس آدمى را اين حالت است كه به هر كار واداشته شود هر چه در آن پيشتر رود ميل و رغبتش بيشتر مى‏شود و حرصش شديدتر مى‏گردد و هر لذت تازه‏اى او را به لذتى ديگر مى‏كشاند تا سرانجام به تبهكارى و هلاك مى‏افتد و به اين جهت لذات دنيا را به آب شور تشبيه كرده‏اند كه هر چه آدمى بيشتر بياشامد تشنه‏تر مى‏شود مگر آنكه همواره مهار نفس را بكشد كه افزون طلبى نكند و به حد مشروع و متوسط قانع باشد تا ايمن و سالم بماند - از اين رو از دنيا و مال دنيا مذمت‏شده تا هشدارى باشد به انسان براى مراقبت از خود.م

2. بزودى خبر اين معنى خواهد آمد.

3. يعنى رابطه او با خدا گسيخته است، يا از رحمت و رضا يا از ولايت‏خدا در او هيچ نيست.

4. حديث را از روى كافى در باب ذم دنيا تصحيح كرديم.حديث چنين آغاز مى‏شود:.

«جابر گويد: خدمت امام باقر (ع) رسيدم.حضرت فرمود: اى جابر به خدا كه اندوهگينم، عرض كردم: قربانت گردم، غم و اندوه شما چيست..» تا آخر حديث.

5. در «كافى‏» در باب حب دنيا از امام صادق (ع) بتمامى ذكر شده است.