تهور و جبن و شجاعت - خوف - خوف مذموم و اقسام آن - خوف ستوده و اقسام و درجات آن - خوف چگونه پديد مىآيد - خوف از خدا برترين فضائل است - خوف اگر از حد بگذرد نكوهيده و ناپسند است - طرق تحصيل خوف ستوده - خوف از سرانجام بد و عوامل آن - فرق بين آرامش و اطمينان دل و ايمنى از مكر خدا - با هم بودن خوف و رجاء - جاى خوف و جاى رجاء و ترجيح يكى بر ديگرى - عمل بر رجاء برتر است از عمل بر خوف - مداوا كردن مردم به وسيله خوف و رجاء با اختلاف بيماريهايشان - ضعف نفس و بزرگى نفس و صلابت و مهابت آن - ثبات و پايدارى - پستى و دنائت همت و علو آن - غيرت و مردانگى و عدم آن - غيرت در دين و عرض و ناموس و فرزندان خود - عجله و شتابكارى - تانى و وقار و آرامش - بدگمانى - خوش گمانى - خشم - افراط و تفريط و اعتدال در نيروى خشم - نكوهش خشم - امكان برطرف كردن غضب و راه علاج آن - فضيلتحلم و فرو خوردن خشم - انتقام و عفو - غلظت و درشتخوئى، و رفق و نرمى - فضيلت رفق - مدارا - بدخلقى به معنى اخص - راههاى كسب حسن خلق - كينه - عداوت آشكار - زدن و دشنام و لعن و طعن - خودبينى و عجب - نكوهش خودبينى - آفات عجب - علاج اجمالى و تفصيلى عجب - شكسته نفسى - كبر - نكوهش آن - تكبر بر خدا و بر مردم - درجات كبر - علاج آن از راه علم و عمل - تواضع - ذلت - افتخار - ستم و تجاوز - تزكيه نفس - عصبيت - پوشيدن و كتمان حق - انصاف و ايستادن بر حق - سنگدلى و قساوت. اما دو جنس رذائل قوه غضب (افراط و تفريط آن) يكى:
است، چنانكه دانستى، و آن در طرف افراط [نسبتبه شجاعت] است: يعنى اقدام به كارى كه نبايد كرد و انداختن خود در مهلكههائى كه در عقل و شرع منع شده است.
و دليل بر بدى و ناپسندى آن و در وجوب محافظت و نينداختن خود در مهلكه آيات و اخبار مربوطه است.و همين قدر كافى است كه خداى تعالى مىفرمايد:
«و لا تلقوا بايديكم الى التهلكة» (1) بقره، 195) «و خويشتن را به هلاكت ميفكنيد.» حق اين است كه هر كه خود را از آنچه عقل به لزوم محافظت از آن حكم مىكند نگاه ندارد از نوعى جنون و ديوانگى خالى نيست.و چگونه چنين كسى را مىتوان عاقل ناميد كه خود را بىباكانه به خطر مىاندازد مثلا از كوههاى بلند به زير مىافكند و از شمشيرهاى آخته و بر كشيده پروا نمىكند، يا در گردابها و رودهاى غرق كننده فرو مىرود يا از درندگان احتراز نمىكند.چنين شخصى اگر هلاك شود به حكم شريعت قاتل خود به شمار مىرود و خودكشى موجب هلاك ابدى و شقاوت هميشگى است.
و علاج آن - بعد از به ياد آوردن مفاسد آن در دنيا و آخرت - اين است كه هر كارى كه مىخواهد بكند ابتدا درباره آن تامل و فكر كند، اگر عقل و شرع آن را تجويز مىكنند بدان دستيازيد، و گرنه از آن اجتناب نمايد.و بسا هست كه در معالجه آن بايد از بعضى كارها كه احتراز از آن لازم نيست احتراز كند تا به سوى تفريط بيفتد، و چون به زوال تهور و بى باكى علم پيدا كرد طرف تفريط را رها كند و بر حد وسط كه شجاعت استبايستد.
دوم:
جبن (ترسوئى) در طرف تفريط و عبارت است از اينكه در مواردى كه مثلا اولى انتقام است هيچ جنبشى و حركتى نكند.و غضب افراط در اين حركت است.پس جبن به يك اعتبار ضد غضب است و به اعتبارى ديگر ضد تهور.و به هر دو اعتبار در طرف تفريط و از مهلكات بزرگ است و آدمى به سبب آن دچار صفات مذمومى مانند خوارى نفس و ذلت و ناگوارى زندگى مىشود و مردم در جان و مال او طمع مىكنند و در كارهاى خود بىثبات و تنبل و راحت طلب مىگردد.
و از اين رو از همه سعادتها باز مىماند و ستمكاران دست تجاوز بر او مىگشايند، و انواع رسوائيها را درباره خود و اهل خود تحمل مىكند، و دشنامها و تهمتهاى ناروا را مىشنود و نسبتبه آنچه موجب ننگ و رسوائى استبىمبالات مىشود و مقاصد و امور مهم خود را مهمل و معطل مىگذارد.و لذا در شريعت از آن نكوهش شده است.رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است:
«لا ينبغى للمؤمن ان يكون بخيلا و لا جبانا» .
«سزاوار نيست كه مؤمن بخيل و ترسو باشد» .و نيز فرمود:
«اللهم انى اعوذ بك من البخل، و اعوذ بك من الجبن، و اعوذ بك ان ارد الى ارذل العمر» .
«خدايا از بخل به تو پناه مىبرم، و از جبن به تو پناه مىبرم، و از اينكه به فرتوتى و پستترين دوران عمر برسم به تو پناه مىبرم» .
و علاج آن - بعد از آگاه ساختن نفس بر نقص و مهلك بودن آن - اين است كه انگيزههاى غضب را در آنچه جبن به سبب آنها پديد مىآيد تحريك كند.
زيرا قوه غضب در هر كسى موجود است، ولى در بعضى از افراد ضعف و نقص مىيابد و در آنها جبن پديدار مىگردد.و چون پىدرپى برانگيخته شود فزونى و قوت گيرد، چنانكه آتش كم با تحريك پياپى برافروخته و شعلهور گردد.از حكما نقل شده است كه خود را در مخاطرات شديد و ترسناك مىافكندند تا اين رذيله را دفع كنند.و از چيزهائى كه براى معالجه آن سودمند است اين است كه با كسانى كه خود را از شر و دشمنى او ايمن مىدانند وضع مخاصمه بگيرد تا نيروى غضب او تحريك شود، و چون در نفس او ملكه شجاعتحاصل شد آنگاه خويشتن را از اينكه تجاوز كند و به طرف افراط بيفتد نگاه دارد.
چنانكه دانستى ضد اين دو جنس (تهور و جبن) «شجاعت» است.ستودگى و شرافت آن را به ياد آور و نفس خويش را بر آثار و لوازم آن وادار كن تا به صورت طبع و ملكه درآيد، و آثار دو ضد آن بكلى برطرف شود.و دانستى كه شجاعت از برترين كمالات و شريفترين ملكات نفسانى است، و فاقد آن از مردانگى بىبهره است و در حقيقت از جمله زنان است نه از مردان.و خداوند در وصف نيكان اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد:
اشداء على الكفار» (فتح، 29) «با كافران سخت و شديدند» .
و پيامبر خود را به آن امر كرده است:
«و اغلظ عليهم» (توبه، 74) «و بر آنها (كافران و منافقان) سختبگير.» زيرا سختگيرى و خشونت از لوازم و آثار شجاعت است.و در اخبار تصريح شده است كه مؤمن شجاع است.امير مؤمنان عليه السلام در وصف مؤمن فرموده است: «نفسه اصلب من الصلد» ، «دل مؤمن از سنگ محكمتر و سختتر است» و امام صادق عليه السلام فرمود:
«المؤمن اصلب من الجبل اذ الجبل يستقل منه و المؤمن لا يستقل من دينه» .
«مؤمن از كوه استوارتر و محكمتر است زيرا كه از كوه مىشود چيزى برگرفت و از دين مؤمن چيزى برگرفته نشود» .
و اما انواع صفات رذيلهاى كه به قوه غضب متعلق است، از جمله:
است و آن عبارت است از رنج و تالم و ناراحتى به سبب انتظار ناملايمى كه در آينده وقوع آن محتمل است.و اگر علم يا ظن به وقوع آن نلاملايم داشته باشد «توقع و انتظار مكروه و ناگوار» ناميده مىشود، و رنج و ناراحتى آن بيشتر از خوف خواهد بود و ما از هر دو - خوف و توقع مكروه - بحث مىكنيم.و فرق بين خوف و جبن اين است كه جبن بىجنبشى و عدم تحرك نفس است در جائى كه عقلا و شرعا حركتبراى انتقام يا چيزى ديگر مستحسن و پسنديده است.و اين سكون و بىحركتى گاه بدون حدوث تالم و رنجى كه لازمه خوف است تحقق مىيابد.مثلا كسى كه جرات نمىكند در كشتى سوار شود يا در خانه تنها بخوابد يا متعرض دفع كسى كه به او ظلم مىكند بشود مىتوان او را متصف به چنين سكون و بى جنبشى دانست در حالى كه متالم و ناراحت نيست. چنين شخصى جبن دارد و خوف ندارد.و كسى كه ملكه حركتبراى انتقام و غيره از افعالى كه شرع و عقل جايز مىشمرند دارد گاهى براى او رنج و تالم از توقع حدوث مكروه و ناگوار پيش مىآيد، مثل ناراحتى از اينكه سلطان به قتل او فرمان دهد.چنين فردى خوف دارد و جبن ندارد.
خوف دو نوع است: (اول) خوفى كه همه اقسام آن مذموم است، و آن خوفى است كه نه از خدا و صفات مقتضى هيبت و عظمت او ناشى شده و نه از گناهان و جنايات خود بنده.بلكه ناشى از امورى غير اينها باشد كه تفصيل آن خواهد آمد.و اين نوع خوف از رذائل قوه غضب از طرف تفريط و از نتايج جبن است.و (دوم) خوف ستوده و مستحسن و آن خوفى است كه از خدا و از عظمت او و از خطا و گناه بنده برخاسته است، و آن از فضائل قوه غضبيه است، زيرا قوه عاقله به آن فرمان مىدهد و آن را نيكو مىشمرد. بنابراين اين گونه خوف حاصل از انقياد غضب از عقل است.و ما اينك گفتار خود را درباره اقسام هر دو نوع تفصيل مىدهيم، و علاج برطرف كردن اقسام اول و راه تحصيل اقسام دوم را بيان مىكنيم:
نوع اول خوف اقسامى دارد كه عقل همه را زشت و ناروا مىشمارد.پس سزاوار نيست كه عاقل آن را به دل خويش راه دهد.بيان اين مطلب اين است كه:
انگيزه اين گونه خوف ممكن استبر چند قسم باشد:
اول - اينكه خوف از امرى ضرورى و لازم الوقوع باشد كه دفع آن از قدرت بشر بيرون است.و شكى نيست كه خوف از چنين امرى نادانى و خطاى محض است و غير از رنج و عقوبتى زودرس و عاجل كه آدمى را از تدبير در مصالح دنيا و آخرت باز دارد فايدهاى بر آن مترتب نيست.و عاقل چنين چيزى را به دل خود راه نمىدهد بلكه خود را دلدارى مىدهد و به آنچه شدنى است راضى و خشنود مىسازد تا راحت اين دنيا و سعادت آن جهان برايش حاصل شود.
دوم - آنكه خوف او از امرى ممكن باشد كه وقوع و عدم وقوع آن قطعى و حتمى نباشد و شدن و نشدن آن در دست اين شخص نباشد.و شكى نيست كه قطع و يقين به وقوع آن و ناراحتى براى آن خلاف مقتضاى عقل است، بلكه لازم است كه آن را به ديده احتمال بنگرد و پديد آمدن آن را حتمى نشمارد، زيرا:
«لعل الله يحدث بعد ذلك امرا» (طلاق، 1) .
«شايد خدا بعد از اين چيزى پديد آورد» .
اين گونه خوف با اينكه با قسم اول در اين امر شريك است كه بى سبب عقوبت را به شتاب و تعجيل طلب مىكند و حال آنكه وقوع حادثه محتمل در اختيار او نيست، فرقش با آن اين است كه به وقوع آن يقين و حتم ندارد.پس به نترسيدن از آن سزاوارتر است [زيرا احتمال مىرود كه آن امر وقوع نيابد] .
سوم - آنكه خوف او از كارى باشد كه فاعل آن خود اين شخص و ناشى از سوء اختيار اوست.علاج آن اين است كه مرتكب آن كار نشود و به كارى كه از سرانجام بد آن مىترسد اقدام نكند.زيرا اين عمل يا فى حد ذاته بد نيست ولى به آنچه زيان آور است منجر مىشود، و شكى نيست كه ارتكاب چنين عملى خلاف عقل است، و اگر بعد از وقوع زيان آن ظاهر شد از قسم دوم خواهد بود، يا بذاته كارى زشت و ناپسند است كه اگر آشكار شود رسوائى و بازخواستبه دنبال دارد، و اين شخص به خيال اينكه علنى نخواهد شد آن را انجام داده است.
بى شك اين گمان ناشى از نادانى است، زيرا هر فعلى كه از هر فاعلى سر بزند هر چند پنهانى باشد ممكن است آشكار و علنى گردد و اگر علنى شد ممكن است رسوائى و بازخواستبه بار آورد.و عاقلى كه به ماهيت و طبيعت امر ممكن علم دارد مرتكب چنين كارى نمىشود.و باعثخوف در شق دوم اين است كه حكم واجب را بر ممكن بار كرده و در اين حكم امر ممكن را ممتنع و واقع نشدنى شمرده است.
و اگر اين شخص به امر ممكن به مقتضاى ذات آن حكم مىكرد (يعنى آن را محتمل مىدانست نه حتمى يا محال) از هر دو نوع خوف ايمن مىبود.
چهارم - اينكه خوف او از چيزهائى باشد كه طبع مردم از آن بىسبب و جهت عقلى و واقعى (نفس الامرى) وحشت دارد، مانند مرده و جن و امثال اينها مخصوصا در شب در حال تنهائى.بىشك اين گونه خوف ناشى از كوتاهى و نارسائى عقل و مغلوبيت آن از قوه واهمه است.پس بايد قوه غضب را تحريك و تهييج كند تا بدين سبب عقل بر وهم چيره شود.و چه بسا براى چنين شخصى سودمند است كه در شبهاى تاريك به تنهائى در جاهاى ترسناك درنگ كند تا اين خوف بتدريج از او زائل گردد.
و چون ترس از مرگ شديدترين و عامترين اقسام اين نوع خوف است، به علاج آن بخصوص اشاره مىكنيم و مىگوئيم: آنچه باعث ترس از مرگ است چند چيز مىتواند باشد:
1- اين تصور كه به مرگ نابود و فانى و معدوم صرف مىشود.و شكى نيست كه اين گمان ناشى از جهل محض است، زيرا مرگ چيزى جز قطع وابستگى و علاقه نفس از بدن نيست، و نفس براى هميشه باقى است، چنانكه براهين قاطع عقلى و شواهد ذوقى (مجاهدات و رياضتها و عبادات) و ظواهر دلائل نقلى بر بقا و خلود نفس دلالت دارد.و شايد آنچه قبلا در اين باره گفتيم براى اثبات اين مطلوب كافى باشد.و صرف نظر از آن مىگوئيم: كسى كه كمترين بصيرتى دارد چگونه براى او جايز است كه همه بزرگان نوع انسان از صاحبان وحى و الهام و استوانههاى حكمت و عرفان را به دروغ محض و باطل صرف نسبت دهد.
بنابراين كسى كه اندكى تامل كند از ترس از مرگ رهائى مىيابد.
2- تصور اينكه مرگ موجب درد و الم جسمانى شديد طاقت فرسا مىشود كه شبيه آن را در همه عمر ادراك نكرده است.و اين نيز از خيالات باطل و فاسد است، زيرا درد و رنج فرع حيات است و درد جسمانى مادام كه حيات هستشديدتر از دردهاى سخت و قطع عضو نيست، بعد از زوال حيات درد وجود و معنى ندارد.زيرا ادراك هر چه جسمانى استبه واسطه حيات است و پس از گسيختن رشته حيات ادراكى باقى نيست تا دردى احساس شود.
3- آنكه گمان كند كه از مرگ كاستى و نقصان به او مىرسد.اين گمان نيز به سبب غفلت از حقيقت مرگ و انسان است.زيرا كسى كه حقيقت اين دو را شناخت مىداند كه مرگ باعث كمال و تماميت انسانيت و آثار آن است و مردن جزء حد انسان مىباشد.و از اين رو حكماى نخستين گفتهاند: «انسان حى ناطق ميرنده است» .و حد هر چيزى موجب كمال آن است نه نقص و ناتمامى آن.
پس با مرگ كمال و تماميتحاصل مىشود نه نقصان. «نشنيدهاى كه هر كه بمرد او تمام (يعنى كامل) شد» .پس انسان كامل مشتاق مرگ است، زيرا مرگ مقتضى تماميت و كمال او در خروج از ظلمتسراى طبيعت و همسايگى اشرار به عالم نور و همنشينى با اخيار و نيكان يعنى عقول قدسى و نفوس پاك است، و كدام خردمند حيات عقلى و سرور و ابتهاج حقيقى را بر حيات هراس انگيز وحشتناك مادى كه آميخته به انواع دردها و رنجها و مصيبتها و بيماريها و سختيهاست ترجيح نمىدهد و برنمىگزيند.
پس اى دوست من! سر از خواب غفلت و مستى طبيعتبردار، و نصيحتم را كه از تو به آن نيازمندترم بشنو: شوقى را كه در نهاد و جوهر ذات تو نسبتبه جايگاه حقيقى و وطن اصلىات نهفته استبرانگيز، و از پوست طبيعت مادى به درآى و روح قدسى خود را از آلودگيها و تيرگيهاى جسمانى بزداى، و نفس خويش را از پليديهاى سراى غرور پاك ساز، و قفس تنگ و تاريك خاكى را بشكن و بال و پر همتبه آشيان قدسى نورانى را بر هم زن، و از حضيض جهل و نقص به اوج عزت و عرفان پرواز كن، و خود را از تنگناى زندان ناسوت رها ساز و قدم در فضاى دلگشاى عالم لاهوت گذار.چرا عهد يار و ديار حقيقى خود را فراموش كردهاى و به مصاحبت اين سراى ناپايدار و بىوفا دل بسته و خشنود گشتهاى؟ !
زد سحر طاير قدسم ز سر سدره صفير كه در اين دامگه حادثه آرام مگير (2)
4- سختى و صعوبت دل كندن و قطع علاقه از فرزندان و دوستان و مال و منصب.و معلوم است كه اين ترس از مرگ نيستبلكه اندوه جدائى از اندوختهها و زيورهاى ناپايدار است.و علاج اين خوف آن است كه بينديشد كه چيزهائى كه فناپذير است در خور آن نيست كه عاقل به آن دل ببندد.و چگونه عاقل آنچه را مايه پستى و زبونى است محبوب خود گيرد و به آن اطمينان پيدا كند با اينكه مىداند كه بزودى از آنها جدا خواهد شد.پس لازم است كه محبت دنيا و اهل آن را از دل خود بيرون كند تا از اين خوف و درد و اندوه رهائى يابد.
5- تصور شادى و خوشحالى دشمنان از مرگ او.و اين وسوسه شيطانى است كه از توهم محض سرچشمه مىگيرد، زيرا شادى و شماتت ايشان به دين و ايمان او زيانى نمىرساند و درد و رنجى در جسم و جان او پديد نمىآورد.
وانگهى اين گونه شادى و شماتت اختصاص به مرگ ندارد.زيرا دشمن بر هر مصيبت و بلا و رنجى كه در حال حيات به انسان وارد مىشود شماتت و شادمانى مىكند، و اگر كسى اين را نمىپسندد و از آن ناراحت استبايد بكوشد تا عداوتها را از طريق معالجاتى كه براى كينه و حسد بيان خواهد شد از ميان ببرد.
6- تصور اينكه بعد از مرگ او فرزندان و همسرش خوار و پايمال شوند و دوستان و يارانش هلاك گردند.و اين گمان نيز از وسوسههاى شيطانى و خيالهاى فاسد است.زيرا كسى كه چنين خيالى كند خود را منشا اثرى در عزت و استكمال ديگران مىداند و براى خويشتن مدخليتى در قوت و ثروت آنها مىپندارد.و اين خيال باطل ناشى از جهل به خداوند و قضا و قدر اوست زيرا مقتضاى فيض اقدس او اين است كه هر ذرهاى از ذرات عالم را به مقام لايق خود كه براى آن آفريده شده استبرساند.و هيچ كس را ياراى تغيير و تبديل آن نيست.و از اين رو به چشم خود مىبينى كه بسيارى از افاضل در تربيت اولاد خود مىكوشند ولى در اين كوشش خود هرگز موفق و پيروز نمىشوند، و يا ثروتمندانى كه براى فرزندان خود اموال بيحد به جا مىگذارند و به اندك مدتى از دست آنان بيرون مىرود.
و نيز مىبينى كه بسى يتيمان كه نه دست تربيت پدر بر سر آنان بوده و نه مالى داشتهاند و مع ذلك به واسطه تربيت مربى ازلى به مدارج كمال رسيدهاند، يا اموال بيحد و حصر فراهم آوردهاند.و غالبا يتيمانى كه پدر خود را در كودكى از دست دادهاند ترقى آنان در دنيا و آخرت بيش از اطفالى بوده است كه در آغوش پدران پرورش يافتهاند.تجربه گواه است كه كسانى كه به جهت مالى كه از براى فرزندان خود گذاشتهاند خاطر جمع شدهاند يا به شخصى كه اولاد خود را به او سپردهاند مطمئن بودهاند فرزندانشان به فقر و تهىدستى و به خوارى و ذلت گرفتار گشتهاند، و چه بسا كه همين سبب هلاك آنان و نابودى اموالشان شده است.و هر كه كار اولاد و بازماندگان خود را به رب الارباب و خالق بندگان سپرد بعد از او عزت و قوت و مال و ثروتشان فزونتر شد.پس كسى كه عاقل و خيرخواه اهل خود باشد بايد كار فرزندان و نزديكان و ياران خود را به آفريدگار و پروردگار آنان واگذارد و آنان را به موجد و مولايشان بسپرد، كه او نيكو مولى و نيكو تكيهگاهى است.
و آشكار است كه ترس از مرگ براى انگيزههاى ياد شده بيمورد است.
پس از آن شايسته است كه خردمند در اين بينديشد كه هر پديد آمدهاى سرانجام از ميان مىرود - چنانكه در حكمت ثابتشده است.و خود او از موجودات پديد آمده (كائنات) است و تباهى و فناى او نيز ضرورى خواهد بود.بنابراين كسى كه وجود تن را كه مركب از عناصر استبخواهد در واقع فسادى را كه همراه آن است نيز خواسته است.پس آرزوى دوام زندگى از خيالات ممتنع است. و عاقل گرد محالات نمىگردد و آرزوى آن را در دل نمىپرورد.بلكه به يقين مىداند كه آنچه در نظام كلى عالم يافت مىشود بهترين و كاملترين نظام است و تغيير آن منافى حكمت و مصلحت و خير است، و در نتيجه آنچه را كه براى او و ديگران رخ مىدهد بدون ناراحتى و كدورت مىپذيرد و به آن راضى است.
به علاوه كسى كه آرزوى عمر دراز دارد اگر مقصودش برخوردارى از لذات جسمانى و دوام آنهاست، بايد بداند كه چون پيرى فرا رسد اعضاء بدن ضعيف و سست مىشود و قواى تن مختل مىگردد و تندرستى كه پايه و اساس لذات است از ميان مىرود.و بنابراين ديگر از خوردن و آميزش و ساير لذات حسى بهره نمىبرد، بلكه هيچگاه از بيمارى و درد خالى نيست و همه حالات جوانى دگرگون مىشود، نيرومنديش رو به ضعف و عزتش رو به ذلت و خوارى دارد و همچنين ديگر حالاتش، چنانكه در كتاب الهى به آن اشاره شده است:
«و من نعمره ننكسه فى الخلق» (يس، 68) «و هر كه را عمر دراز دهيم خلقت وى دگرگون كنيم.» و با اين همه هيچ روزى از مفارقت و هجران دوستيا خويشاوند نزديك يا رفيق شفيقى آسوده نخواهد ماند.و چه بسيار كه به انواع مصيبتها دچار شود و فقر و تنگدستى و نكبتبه او روى آورد، و خواستار عمر دراز در واقع طالب اين رنجها و ناملايمات است.و اگر مقصود او از عمر دراز كسب فضائل علمى و عملى استشكى نيست كه تحصيل كمالات در دوران پيرى بسى دشوار و سخت است، و كسى كه فضائل اخلاقى را تا زمان پيرى تحصيل نكرده باشد و خويها و صفات هلاك كننده از جهل و غيره در او استوار شده باشد، چگونه مىتواند در پيرى آنها را برطرف كند و يا به ملكات ضد دگرگون سازد.زيرا برطرف كردن آنچه در نفس ريشه كرده و استوار شده در دوران پيرى كه نيروى تحمل رياضت و مجاهده سستى و ناتوانى گرفته غير ممكن است.و لذا در آثار وارد شده است كه: «مرد چون به سن چهل رسيد و به خير بازنگشتشيطان پيش آيد و دستبر رويش كشد و گويد: پدرم فداى اين رخسارى كه ديگر رستگار نخواهد شد» .
با وجود اين طالب سعادت همواره بايد همتبر تحصيل سعادت مقصور دارد.و از جمله شرايط كسب سعادت دفع آرزوى دراز و خشنودى به تقدير الهى از درازى و كوتاهى عمر است.و سعى و كوشش او هميشه بايد در تحصيل كمالات به قدر امكان و رهائى از قيد زمان و مكان باشد و رشته علاقه خود را از دنيا و زيورهاى ناپايدار آن بگسلد و به زندگانى و لذتهاى باقى و پايدار پيوند دهد.و در كسب ابتهاج و سرور عقلى و اتصال كامل به درگاه قدس الهى اهتمام ورزد تا از زندان طبيعت آزاد شود و به سوى عالم قيقتبالا رود، و براى او مرگ ارادى كه منشا زندگانى طبيعى استحاصل گردد، چنانكه معلم اشراق گفته است: «به مرگ ارادى بمير تا به حيات طبيعى زنده شوى» .بدين گونه سعادتمند در انديشه است كه به جايگاه پسنديده كه قرارگاه صديقان است انتقال يابد و به جوار پروردگار جهانها برسد، و در اين موقع مشتاق مرگ مىشود و از تقديم و تاخير آن پروا ندارد و به ظلمات برزخ كه منزلگاه اشقيا و بدكاران و مسكن شيطان و اشرار است تمايل و علاقه نشان ندهد، و هرگز آرزوى زندگى زودگذر ننمايد، و به زبان حال چنين گويد:
خرم آن روز كزين منزل ويران بروم راحت جان طلبم وز پى جانان بروم به هواى لب او ذره صفت رقصكنان تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم (3) .
7- تصور عذاب جسمى و روحى كه بر اعمال نكوهيده و افعال زشت مترتب است.و شكى نيست كه اين گونه خوف ستوده است و از اقسام نوع دوم به شمار مىرود، جز اينكه باقيماندن بر اين ترس و درصدد دفع و علاج آن از طريق ترك خطاها و كسب طاعات برنيامدن جهل و بطالت است، زيرا اين خوف ناشى از سوء اختيار و اعمال بد است، و خداوند رسولان و اوصياء ايشان را براى رهائى بخشيدن مردم از آن برانگيخته است.پس علاج آن ترك گناهان و تحصيل اخلاق شريف و عالى است.و معلوم است كه انسانى كه از عذاب مىترسد و در عين حال در گرداب گناهان فرو رفته كسى را ماند كه با ترس از غرق شدن و سوختن خود را در دريا و در آتش پرشعله بيفكند.و بى شك ازاله اين ترس به اختيار خود اوست، پس بايد معاصى را ترك كند و در كسب طاعات و عمل به وظايف بكوشد تا خلاصى يابد.و اهتمام بزرگان دين از پيامبران و حكما و صديقان در اداى وظايف و طاعات و صبرشان بر عبادات مشقت آور و پيكارشان با لشكر شياطين همانا براى دفع اين گونه ترس از نفوس خود بوده است.بنابراين، اين گونه خوف ناشى از خود تو و از سوء اختيار تست.پس آن را با اعمال شايسته و افعال فاضله كاهش ده.و گاهى اين خوف تازيانه خدا و براى برانگيختن آدمى بر عمل است.مع هذا اگر به حد افراط باشد بايد به وسيله رجاء معالجه شود.و اگر در حد اعتدال استبايد در وجود تو بماند تا انگيزه عمل باشد.با اين همه هر چند گناه بزرگ و همت از جبران و تدارك آن ناتوان باشد نبايد از لطف و رحمتخدا نااميد گردد.زيرا اميد آن هست كه رحمت گسترده الهى كه بر غضب او پيشى دارد او را دريابد.
نوع دوم خوف نيز اقسامى دارد: (اول) آنكه از خداى سبحان و عظمت و كبرياى او باشد و اين خوف در اصطلاح صاحبدلان خشيت و رهبت (ترس) ناميده مىشود. (دوم) آنكه از گناهان و معاصى باشد. (سوم) آنكه از هر دو باهم باشد.
و هر قدر معرفت انسان به جلال و عظمت او و به عيوب و گناهان خويش بيشتر شود خوف افزون گردد.زيرا ادراك قدرت غالب و عظمت فائق و قوت قوى و عزت شديد موجب اضطراب و سراسيمگى است.و شكى نيست كه عظمت و قدرت خداوند و ديگر صفات جلال و جمال او در شدت و قوت نامتناهى است و بر هر انسانى به اندازه طاقت و استعداد او ظاهر و پديدار مىشود.و براى هيچ كس احاطه به صفات او و ادراك كنه آنها ممكن نيست، كه وسائل ادراك از درك نامتناهى كوتاه و نارساست.بلى، بعضى از ادراكات عالى اجمالا مىتواند به مفهومى از آن راه يابد و ليكن آنچه براى خردمندان از صفات او ظاهر و متجلى مىشود حقيقت صفات نيست، بلكه نهايت آنچه عقول آنان در مىيابد و كمال مىانگارد به قدر طاقت و استعداد ادراك آنهاست.و اگر ذرهاى از حقيقتبعضى از صفات او براى نيرومندترين عقلها و عاليترين ادراكها ظهور و تجلى كند از فروغ انوار وجه ذوالجلال او بسوزند و تار و پود هستىشان از هم بگسلد، و اگر گوشهاى از پرده جمال كنار رود اجزاء وجودشان از هم پاشيده شود.
پس آخرين درجه معرفتى كه براى صاحبان ادراك عالى و عقول و نفوس قدسى ميسر است اين است كه نامتناهى بودن صفات خداوند را در شدت و قوت دريابند و همين قدر بفهمند كه دست انديشه از درك كمال و بهاء صفات او كوتاه است و پاى تصور را در ساحت قدسش راه نيست.و فهميدن اين مرتبه نيز به اختلاف عقول و علو ادراك مختلف است.پس هر كه عقل و ادراكش قويتر و كاملتر باشد به پروردگارش شناساتر است و هر كه شناخت او افزونتر باشد خوفش بيشتر است.
و از اين رو خداى تعالى فرمود:
«انما يخشى الله من عباده العلماء» (فاطر، 28) .
«از بندگان خدا، فقط دانايان از او بيم دارند.» و سرور رسولان فرمود: «انا اخوفكم من الله» «من از همه شما از خدا ترسانترم» .
و حتما حكايات خوف گروه پيامبران و پس از ايشان خوف دستههاى اوليا و عارفان به گوشت رسيده، و غشهاى پى در پى امير مؤمنان عليه السلام را شنيدهاى.
و اين حالت مقتضاى كمال معرفت است كه موجب خوف شديد مىشود.
زيرا كمال معرفت در دل اثر مىكند و آن را به سوزش مىآورد و اثر اين آتش خوف از قلب به بدن مىرسد و تن را نزار و لاغر و چهره را زرد و ديده را گريان مىسازد و به اعضاء و جوارح سرايت مىكند و آنها را از گناهان باز مىدارد و به طاعات مقيد مىسازد.و كسى كه در ترك معاصى و كسب طاعات نكوشد دل او از خوف خدا خالى است و از اين جهت گفتهاند: خائف كسى نيست كه بگريد و چشم خود بمالد بلكه كسى است كه كارهائى را كه عذاب و عقاب در پى دارد ترك كند.
و حكيمى گفته است: «هر كه از چيزى ترس و بيم داشته باشد از آن مىگريزد، و كسى كه از خدا بترسد به سوى او مىگريزد» .و عارفى گفته است: «بنده هنگامى از خدا مىترسد كه از گناه بپرهيزد همچون بيمارى كه از خوف طول بيمارى از غذاهاى ناسازگار پرهيز مىكند» .و همچنين به صفات و احوال سرايت مىكند و شهوات را ريشه كن و لذات را ناگوار مىسازد، و طعم معاصى شيرين در كام طبعش تلخ و ناپسند مىگردد، چنانكه عسل نزد كسى كه مىداند مسموم است ناگوار مىشود.و در اين هنگام شهوات به سبب خوف مىسوزد و اعضاء و جوارح مؤدب مىشود و در دل افسردگى و خضوع و خشوع پديد مىآيد و صفات مذموم از او دور مىگردد، و تمام هم او متوجه خوف از معاصى و در انديشه خطر عاقبت كار است.و براى او شغلى جز مجاهده و محاسبه اعمال و مراقبت احوال نمىماند.
يك دم را براى خود غنيمت مىشمارد و آن را بيهوده از دست نمىدهد، و از نفس درباره خيالات و سخنان و كلمات بازخواست مىكند، و ظاهر و باطن خود را به آنچه از آن مىترسد مشغول مىسازد و به چيز ديگرى نمىانديشد، همانند كسى كه در چنگال شيرى درنده گرفتار آمده و تمام هم او به آن مشغول است و به هيچ چيز ديگر نمىپردازد.اين استحال كسى كه خوف خدا بر او چيره و مستولى شود، همچنانكه حال گروهى از صحابه و تابعين و پيروان آنان و سلف صالح چنين بوده است.
پس نيروى مجاهده و مقدار محاسبه بر حسب شدت خوفى است كه سبب آتش و سوزش دل است، و آن بستگى دارد به مقدار معرفتبه جلال و عظمتخدا و ديگر صفات و افعال او و نيز به عيوب نفس و خطرهاى هول انگيزى كه در پيش دارد.
و كمترين درجه خوف كه اثرش در اعمال ظاهر مىشود اين است كه از ممنوعات و محرمات دستباز دارد و اين كف نفس از آنها «ورع» (پارسائى) نام دارد، و بيشتر و بالاتر از آن اين است كه از شبههها خود را نگاه دارد و اين را «تقوى» نامند، زيرا تقوى اين است كه از آنچه مشكوك و شبههآميز است پرهيز كند.و صدق در تقوى همين است.و اگر از اين مرتبه نيز ترقى كند خود را يكسره به خدمت پروردگار بگمارد و از آنان شود كه خانهاى كه در آن سكنى و اقامت نخواهد كرد نسازد و آنچه را نمىخورد گرد نياورد، و به دنيايى كه علم به فراق و جدائى از آن دارد التفات نكند، اين مقام «صدق» است و صاحبش «صديق» نام دارد.پس تقوا در صدق، و ورع در تقوا، و عفت در ورع داخل است كه آن عبارت است از خوددارى از مقتضاى شهوات.
پس در اين هنگام خوف در اعضاء و جوارح تاثير مىكند و او را از اقدام به محرمات و معاصى باز مىدارد و به عمل به طاعات وا مىدارد.
بدان كه خوف پديد نمىآيد مگر از نگرانى و انتظار رسيدن ناملايم و مكروهى.و اين مكروه و ناملايم يا ذاتا مكروه و ناگوار است مانند آتش دوزخ يا از اين جهت كه به مكروه و ناگوار ذاتى مىانجامد مانند گناهانى كه به مكروه ذاتى در آخرت منجر مىشود.و هر شخص خائف و ترسانى ناچار يكى از اين دو قسم مكروه در خاطرش ممثل و مجسم مىگردد، و انتظار آن در دلش قوت مىگيرد تا آنكه دل به سبب درك آن متالم و دردناك مىشود، و حالات خائفان نسبتبه اندازه تاثيرى كه مكروهات بر دلشان دارد مختلف است:
كسانى كه خوف مكروه ذاتى بر دلشان غالب است، يا خوفشان از سكرات (بيهوشيهاى) مرگ و شدت آن و سؤال نكير و منكر و درشتى و خشونت آن است، يا از تصور ايستادن در پيشگاه پروردگار و هيبت آن و شرمسارى از كشف و آشكار شدن نهان و ضميرشان، يا از حساب و دقت آن و صراط و باريكى و تيزى آن، يا از آتش دوزخ و هول و هراس عذابهاى دردناك جهنم و غل و زنجير آن، يا از محرومى از سراى پر نعمتبهشت و دورى از وصال ملك جاودان و مملكتبىپايان، يا از نقصان درجات در مقام عليين و محروم ماندن از جوار مقربان، يا خوف از خداى سبحان يعنى از جلال و عظمت او و از دورى و فراق او و اين خوف برترين مرتبه خوف است، و آن خوف صاحبدلان عارف است از صفات الهى كه در خور هيبت و خوف است و خوف عالمان به لذت وصال و رنج دورى و فراق و آگاهان از سر گفتار الهى:
«و يحذركم الله نفسه» (آل عمران، 28) .
«خدا شما را از (نافرمانى) خود مىترساند» .
و همچنين:
«اتقو الله حق تقاته» (آل عمران، 102) .
«از خدا چنانكه شايسته ترس از اوستبترسيد» .
و گفتهاند كه اين خوف عباد و زهاد و همه اهل عمل است.
و اما كسانى كه خوف مكروه غير ذاتى بر دلشان غلبه كرده، يا ترسشان از مردن پيش از توبه استيا شكستن توبه، يا از سستى و تقصير در وفاء به حقوق الهى، يا عارى ماندن از حسناتى كه بتوان بر آن تكيه كرد و در ميان بندگان مايه عزت است، يا انحراف از راه راست، يا پيروى از شهواتى كه به سبب عادت به آنها الفت پيدا شده، يا تبديل نرمى و رقت قلب به قساوت و سنگدلى، يا از عواقب بد خيانت و دشمنى با مردم يا از اشتغال به غير خدا، يا پيشامدهاى ناگوار در بقيه عمر، يا از سركشى هنگام رو آوردن نعمتها و غافلگير شدن و رسيدن عذاب الهى (به سبب ارتكاب معاصى) هنگام برخوردارى از نعمتهاى پى در پى، يا انكشاف و آشكار شدن طاعتهاى بد و فاسد و رياكارانه، يا فريفته شدن به دنيا و زيورهاى فانى و آرايشهاى ناپايدار آن، يا زود رسيدن و تعجيل عقوبت در دنيا و رسوائى علنى، يا از سوء خاتمه و سرانجام بد هنگام مرگ، يا از آنچه در ازل براى او مقدر شده است.اينها همه از موارد خوف عارفان است.
و هر يك از آنها فايدهاى مخصوص دارد و آن عبارت است از احتراز از آنچه به خوف منتهى مىشود.پس كسى كه از عواقب بد عدم رعايتحقوق مردم مىترسد سعى مىكند كه ذمه خود را از آنها برى سازد، و خائف از استيلاء عادت مواظب است كه خود را از آن كنار بكشد، و خائف از اطلاع خداوند بر باطن و ضمير او به پاكسازى دل خود از وسوسهها مىپردازد، و به همين نحو درباره ديگر اقسام.
و بيشتر خوفى كه بر دل متقين غالب استخوف سوء خاتمه است و اين است كه دل عارفان از آن پاره پاره است.زيرا سرانجام بد سختخطرناك است - چنانكه بيان آن خواهد آمد.اما بالاترين اين اقسام كه بيش از همه دلالتبر كمال معرفت دارد خوف سابقه است، [كه خوف از روز ازل باشد]، زيرا خاتمه فرع بر سابقه است و خاتمه با به ميان آمدن و سپرى شدن اسباب بسيار بر سابقه مترتب است.و لذا عارف مشهور خواجه عبد الله انصارى گفته است كه:
«مردم از روز آخر مىترسند و من از روز اول» .و خاتمه كار همان را آشكار مىكند كه قضاء الهى در ام الكتاب (لوح محفوظ و علم الهى) به آن پيشى گرفته است.
و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بر سر منبر به آن اشاره فرموده است: دستخود را در حالى كه بسته بود بلند كرد و فرمود: «اى مردم! آيا مىدانيد در دست من چيست؟» گفتند خدا و رسول داناترند.فرمود: «نامهاى اهل بهشت و نامهاى پدران و قبيلههاى آنان تا روز قيامت.» آنگاه دست چپ را بالا برد و فرمود: «آيا مىدانيد در دست چپ من چيست؟» باز گفتند: خدا و رسول داناترند، پس فرمود: «نامهاى اهل جهنم و نامهاى پدران و قبايل آنها تا روز قيامت» .سپس فرمود: «حكم خداست و حكم خدا عدل است.»
«فريق فى الجنة و فريق فى السعير» (شورى، 7) «گروهى در بهشتند و گروهى در دوزخ» .
و نيز فرمود: «يسلك بالسعيد فى طريق الاشقياء حتى يقول الناس:
ما اشبهه بهم بل هو منهم، ثم تتداركه السعادة.و قد يسلك بالشقى فى طريق السعداء حتى يقول الناس: ما اشبهه بهم، بل هو منهم، ثم يتداركه الشقاء.ان من كتبه الله سعيدا و ان لم يبق من الدنيا الا فواق ناقة ختم له بالسعادة» (4) .
«گاهى سعد را در راه اشقيا ببرند تا آنجا كه مردم بگويند كه چه مشابه اهل شقاوت استبلكه از آنهاست ناگاه سعادت او را دريابد [و در گروه سعادتمندان داخل شود]، و گاهى شقى را در راه سعادتمندان ببرند تا مردمان گويند كه چه مشابه اهل سعادت ستبلكه از ايشان است ناگهان شقاوت او را دريابد، آن را كه خدا (در لوح محفوظ) سعادتمند نوشته است پايان كارش به سعادت انجامد اگر چه از دنيا فقط به اندازه دوشيدن ماده شترى باقى مانده باشد» .
خوف از خدا مرتبهاى از مراتب دين و مقامى از مقامات اهل يقين و افضل فضائل نفسانى است.زيرا فضيلت هر صفتى به قدر كمكى است كه به سعادت مىكند، و هيچ سعادتى مانند سعادت لقاء خدا و قرب او نيست، و اين سعادت حاصل نمىشود مگر به تحصيل محبت و انس با خدا، و محبت و انس به خدا به دست نمىآيد مگر با معرفت، و معرفتحاصل نمىگردد مگر به ادامه فكر، و انس متحقق نمىشود مگر به محبت و تداوم ذكر.و مواظبتبر فكر و ذكر ميسر نشود مگر به ريشه كن كردن دنيادوستى از قلب، و محبت دنيا ريشه كن نگردد مگر با سركوب كردن لذتها و شهوتها.و نيرومندترين وسيله براى سركوبى شهوت آتش خوف الهى است، و اين خوف آتش سوزنده شهوات است.در اين صورت فضيلت آن به قدرى است كه شهوات را بسوزاند و انسان را از معاصى باز دارد و بر طاعات برانگيزد، و اين امر با اختلاف درجات خوف مختلف مىشود - چنانكه گذشت.
و گفتهاند: كسى كه به خدا انس دارد و حق مالك دل اوست، و به مقام رضا رسيده است، و بيننده جمال حق است: براى او خوفى باقى نمىماند، بلكه خوفش به امن مبدل مىشود، چنانكه قول خداى سبحان بر آن دلالت دارد:
«اولئك لهم الامن و هم مهتدون» (انعام، 82) «ايمنى خاص ايشان است و آنان هدايتيافتگانند.» زيرا به آينده توجه و التفاتى ندارد، و از مكروهى ناراحت نيست و به محبوبى ميل و رغبت نشان نمىدهد، پس بيم و اميدى ندارد، بلكه حالش برتر از اين دو خواهد گرديد.بلى، وى از خشيت - يعنى ترس از خدا و از عظمت و هيبت او - خالى نخواهد بود.و هرگاه به نظر وحدت متجلى گشت ديگر اثرى از خشيت نيز در او نخواهد ماند.زيرا خشيت از لوازم كثرت است كه آن هم از ميان رفته.و از اينرو گفتهاند: «خوف پردهاى استبين خدا و بنده» .و همچنين گفتهاند: «اگر حق بر دلها و درونها ظهور و تجلى كند ديگر جائى در آن براى خوف و رجا نخواهد ماند» .و نيز گفتهاند. «محب عاشق اگر دلش بهنگام ديدار محبوب به خوف فراق مشغول باشد اين براى او نقصى است در دوام شهود، كه بالاترين مقام است.» و تو آگاهى كه ما را به اين اقوال التفاتى نيست، پس به مقصد خودمان كه بيان فضيلتخوف استباز مىگرديم و مىگوئيم: آيات و اخبارى كه بر آن دلالت دارد بسيار است، و خداوند براى اهل خوف علم و هدايت و رضوان و رحمت را كه مجمع مقامات بهشتيان است جمع كرده و فرموده:
«انما يخشى الله من عباده العلماء» (فاطر، 28) «از بندگان خدا فقط دانايان از او بيم دارند.» و نيز فرموده:
«هدى و رحمة للذين هم لربهم يرهبون» (اعراف، 154) «هدايت و رحمتبراى كسانى كه از پروردگار خود مىترسند.» و فرمود:
«رضى الله عنهم و رضوا عنه ذلك لمن خشى ربه» (بينه، 8) «خدا از ايشان خشنود است و آنها از خدا خشنودند و اين مرتبه خاص كسى است كه از پروردگار خود ترسان است.» و بسيارى از آيات تصريح مىكند كه خوف از لوازم ايمان است، مانند اين قول خداى تعالى:
«انما المؤمنون الذين اذا ذكر الله و جلت قلوبهم» (انفال، 2) «مؤمنان تنها آن كسانند كه چون خدا ياد شود دلهاشان ترسان و لرزان گردد.» و مىفرمايد:
«و خافون ان كنتم مؤمنين» (آل عمران، 175) «اگر واقعا مؤمنيد از من بترسيد.» و اهل خوف را در اين قول خود ستايش فرموده است:
«سيذكر من يخشى» (اعلى، 10) «كسى كه خدا ترس باشد پند خواهد پذيرفت.» و به آنان وعده بهشت داده و فرمود:
«و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى فان الجنة هى الماوى» (نازعات، 40 و 41) «و اما هر كه از (ايستادن در پيشگاه يا از جلال و عظمت) پروردگارش ترسيد و خويشتن را از هوس باز داشت (يا نفس را از خواهشهايش منع كرد) بهشت جايگاه اوست.» و نيز فرمود:
«و لمن خاف مقام ربه جنتان» (الرحمن، 46) «و براى كسى كه از مقام پروردگار خويش بترسد دو بهشت است.» و در خبر قدسى وارد شده است كه:
«و عزتى لا اجمع على عبدى خوفين و لا اجمع له امنين، فاذا امننى فى الدنيا اخفنه يوم القيامة، و اذا خافنى فى الدنيا امنته يوم القيامة» .
«به عزتم سوگند كه بر بنده خودم دو ترس جمع نمىكنم و براى او دو امن قرار نمىدهم.پس اگر در دنيا از من ايمن باشد در روز قيامت او را خواهم ترسانيد و اگر در دنيا از من بترسد در روز قيامت او را ايمن خواهم ساخت.» و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «راس الحكمة مخافة الله» ، «اساس حكمت ترس از خداست» .و نيز فرمود:
«من خاف الله اخاف الله منه كل شىء، و من لم يخف الله اخافه الله من كل شىء» (5) .
«هر كه از خدا بترسد خدا همه چيز را از او بترساند، و هر كه از خدا نترسد خدا او را از همه چيز بترساند» .و به ابن مسعود فرمود: «اگر مىخواهى مرا [در قيامت] ملاقات كنى بعد از من خوف خود را [از خدا] بيشتر كن» و نيز فرمود:
«اتمكم عقلا اشدكم لله خوفا» . «كاملترين شما در عقل كسى است كه خوفش از خدا بيشتر باشد.» و از ليثبن ابى سليم منقول است كه گفت: «از مردى از انصار شنيدم كه مىگفت: روزى بسيار گرم در خدمت رسول خدا در سايه درختى نشسته بوديم كه مردى آمد و جامه از تن خود كند و خود را بر شنهاى تفتيده افكند و مىغلطيد، گاهى پشت و گاهى شكم و گاهى چهره خود را بر آن ريگها مىماليد و مىگفت:
اى نفس بچش كه عذاب خدا از آنچه با تو كردم شديدتر است، و رسول خدا به او مىنگريست.آنگاه چون جامه خود را پوشيد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با دستبه وى اشاره كرد و او را فرا خواند و فرمود: اى بنده خدا! كارى از تو ديدم كه از هيچ يك از مردم نديدم، چه چيز ترا بر اين كار واداشت؟ عرض كرد: خوف خدا.پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: از خدا چنانكه بايد ترسيدى و پروردگارت با اهل آسمان به تو مباهات نمود.آنگاه به اصحاب فرمود: اى حاضران! نزديك اين مرد رويد تا براى شما دعا كند.نزديك شدند و وى همه را دعا كرد و گفت: خداوندا! هدايت را فرا راه ما دار، و تقوى را ره توشه ما كن، و بهشت را سرانجام ما قرار ده.» و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
«ما من مؤمن يخرج من عينيه دمعة، و ان كانت مثل راس الذباب من خشية الله، ثم يصيب شيئا من حر وجهه، الا حرمه الله على النار» «هيچ مؤمنى نيست كه از چشم او از خوف خدا اشكى بيرون آيد و به گونه چهرهاش برسد، اگر چه به قدر سر مگسى باشد، مگر آنكه خدا آن چهره را بر آتش دوزخ حرام كند.» و فرمود: «اذا اقشعر قلب المؤمن من خشية الله تحاتت عنه خطاياه كما يتحات من الشجر و رقها.» «چون دل مؤمن از ترس خدا بلرزد خطاهاى او مانند برگ درخت فرو ريزد.» و نيز فرمود:
«لا يلج النار احد بكى من خشية الله حتى يعود اللبن فى الضرع.» «كسى كه از خوف خدا بگريد داخل جهنم نمىشود مگر اينكه شير دوشيده به پستان باز گردد.» و امام سجاد عليه السلام در دعائى چنين مىگويد: «سبحانك! عجبا لمن عرفك كيف لا يخافك» . «منزهى تو اى خدا! شگفتا از كسى كه ترا مىشناسد چگونه از تو نمىترسد.» و امام باقر عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام نماز صبح را در عراق با مردم گزارد و بعد از نماز آنها را موعظه فرمود و گريست و مردم را از خوف خدا گريانيد سپس فرمود: به خدا سوگند كه در زمان دوستم رسول الله صلى الله عليه و آله گروهى را مىديدم كه صبح را شام مىكردند در حالى كه ژوليده مو و غبار آلود و گرسنه بودند و پيشانيشان چون زانوى شتر پينه بسته شبها را در قيام و سجود براى پروردگارشان به سر مىبردند، گاهى بر پا ايستاده و زمانى به سجده مىرفتند، با پروردگار خويش براى رهائى از آتش دوزخ مناجات مىكردند، به خدا قسم كه با اين همه مىديدم كه خائف و ترسان بودند» ، و در روايت ديگر: «گويا صداى شعلههاى آتش جهنم در گوشهاشان بود، و چون نام خدا در نزدشان ياد مىشد مانند شاخههاى درخت مىلرزيدند كه گويا شب را به غفلت گذراندهاند» .سپس امام باقر عليه السلام فرمود:
«ديگر كسى آن حضرت را تا هنگام مفارقت از دنيا خندان نديد.» و امام صادق عليه السلام فرمود:
«من عرف الله خاف الله، و من خاف الله سخت نفسه عن الدنيا.» «هر كه خدا را شناسد از او بترسد، و هر كه از خدا بترسد دل از دنيا بر كند.» و فرمود: «ان من العبادة شدة الخوف من الله تعالى، يقول الله: «انما يخشى الله من عباده العلماء» و قال:
«فلا تخشو الناس و اخشون» (مائده، 44) و قال:
«و من يتق الله يجعل له مخرجا» (طلاق، 2) «همانا قسمتى از عبادت ترس از خداى تعالى است، خدا مىفرمايد: فقط دانايان از خدا مىترسند.و فرمود: از مردم نترسيد و از من بترسيد.و فرمود: و هر كه از خدا بترسد برايش راه نجاتى قرار دهد.» و همان امام فرمود: «ان حب الشرف و الذكر لا يكونان فى قلب الخائف الراهب.» «جاه طلبى و شهرتدوستى در دل بيمناك و ترسان نباشد» .و نيز فرمود:
«المؤمن بين مخافتين: ذنب قد مضى ما يدرى ما صنع الله فيه، و عمر قد بقى لا يدرى ما يكتسب فيه من المهالك، فهو لا يصبح الا خائفا و لا يصلحه الا الخوف.» «مؤمن ميان دو ترس قرار دارد: گناهى كه كرده و نمىداند خدا درباره او چه خواهد كرد، و عمر باقى مانده كه نمىداند از مهلكهها [گناهانى كه مايه هلاك است] چه مرتكب خواهد شد.پس هميشه ترسان است و همين ترس او را اصلاح مىكند.» و فرمود:
«خف الله كانك تراه، و ان كنت لا تراه فانه يراك، و ان كنت ترى انه لا يراك فقد كفرت، و ان كنت تعلم انه يراك ثم برزت له بالمعصية فقد جعلته من اهون الناظرين اليك.» «از خدا چنان بترس كه گويا او را مىبينى، و اگر تو او را نمىبينى او ترا مىبيند، و اگر معتقد باشى كه او ترا نمىبيند كافرى، و اگر بدانى كه او ترا مىبيند و آنگاه نافرمانى او آشكار كنى پس او را كمترين بينندگان خود پنداشتهاى» .
و فرمود: «لا يكون المؤمن مؤمنا حتى يكون خائفا راجيا، و لا يكون خائفا راجيا حتى يكون عاملا لما يخاف و يرجو.» «مؤمن مؤمن نباشد مگر آنكه ترسان و اميدوار باشد، و ترسان و اميدوار نباشد مگر آنكه براى آنچه مىترسد و اميدوار است عمل كند.» و نيز فرمود: «مما حفظ من خطب النبى صلى الله عليه و آله و سلم انه قال: ايها الناس!
ان لكم مما لم فانتهوا الى معالمكم، و ان لكم نهاية فانتبوا الى نهايتكم، الا ان المؤمن يعمل بين مخافتين: بين اجل قد مضى لا يدرى ما الله صانع فيه، و بين اجل قد بقى لا يدرى ما الله قاض فيه، فلياخذ العبد المؤمن من نفسه لنفسه و من دنياه لآخرته، و فى الشبيبه قبل الكبر، و فى الحياة قبل الممات، فو الذى نفس محمد بيده ما بعد الدنيا من مستعتب و ما بعدها من دار الا الجنة و النار.» «از خطبههاى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه حفظ شده اين است كه فرمود: اى مردم!
شما را نشانههائى است [از قرآن و سنت] به آنها برسيد و شما را پايانى استبه آن برسيد.همانا مؤمن بين دو ترس عمل مىكند: بين مدتى كه از عمرش گذشته و نمىداند خدا با او چه خواهد كرد و بين زمانى كه از عمرش باقى مانده و نمىداند خدا درباره او چه حكم مىكند.پس بنده مؤمن بايد از [عمر] خود براى خود و از دنيا براى آخرت خود و در جوانى پيش از پيرى و در زندگى قبل از مرگ توشه گيرد.سوگند به آن كه جان محمد در دست اوستبعد از دنيا عذر خواهى و توبه ممكن نيست و خانهاى جز بهشت و دوزخ نخواهد بود.» و اخبارى كه در برترى و ستايش علم و تقوى و ورع و گريه و رجاء وارد شده دلالتبر فضيلتخوف دارد.زيرا همه اينها يا سبب خوفند يا مسبب و اثر آنند، تقوى و ورع حاصل و نتيجه خوفند و گريه ثمره و لازمه آن است و رجاء ملازم و همراه آن، زيرا تا كسى اميد به محبوبى نداشته باشد از فقدان و گذشتن آن ترسى ندارد، و اگر از فوت و فقدان آن نمىترسيد آن را دوست نمىداشت.
پس بيم و اميد از يكديگر جدا نيستند، اگر چه ممكن استيكى بر ديگرى غالب شود.زيرا شرط آن دو اين است كه به چيز مشكوك تعلق گيرند، چون امر معلوم مورد خوف و رجاء نيست.محبوبى كه مورد شك است فرض و تقدير وجودش به دل نشاط مىدهد و اميد همين است و فرض و تقدير عدمش دل را ناراحت مىكند و ترس همين است.و اين دو تقدير دو امر متقابلند.بلى، گاهى يكى از دو طرف شك به سبب بعضى چيزها رجحان پيدا مىكند، و اين را ظن نامند و مقابل آن وهم است.
پس اگر به وجود محبوب ظن برود اميد قوت مىگيرد و ترس و بيم نسبتبه آن ضعيف مىشود و همچنين بالعكس.و به هر حال اين دو همراه و متلازمند، و از اين رو خداى سبحان مىفرمايد:
«و يدعوننا رغبا و رهبا» (انبياء، 10) «و با اميد و بيم ما را مىخوانند.» و نيز مىفرمايد:
«يدعون ربهم خوفا و طمعا» (سجده، 16) «پروردگار خود را با بيم و اميد مىخوانند.» و آشكار است كه آنچه بر فضيلت اين پنج صفت - علم، تقوى، ورع، گريه، اميد - دلالت دارد بر فضيلتخوف نيز دلالت مىكند.و همچنين آنچه در نكوهش امن از مكر خدا وارد شده است دلالتبر ستايش خوف دارد.زيرا خوف ضد آن است و نكوهش چيزى ستايش ضد آن است.و از آنچه دلالتبر ضيلتخوف دارد اخبار متواترى است كه از كثرت خوف ملائكه و انبياء و ائمه هدى عليهم السلام رسيده است، مانند خوف جبرائيل و ميكائيل و اسرافيل و حاملان عرش و ديگر فرشتگان، و مانند خوف پيامبر ما و ابراهيم و موسى و عيسى و داود و يحيى و ديگر پيامبران، و خوف امير مؤمنان و سيد ساجدان و ساير ائمه طاهرين عليهم السلام و داستان خوف هر يك از ايشان در كتب اهل حديث مذكور و مسطور است و هر كه بخواهد به آنها مراجعه كند، و از خدا مىخواهيم كه ما را از خطا و لغزش نگه دارد و توفيق راستى و درستى در گفتار و كردار عطا فرمايد.
آنچه در مدح و ستايش خوف گفته شد در وقتى است كه از حد تجاوز نكند و اگر از حد بگذرد مذموم و ناپسند است و بيان مطلب اين است كه: خوف از خدا حكم تازيانهاى دارد كه بندگان را به مواظبتبر علم و عمل مىراند تا به وسيله اين دو به رتبه قرب الهى و لذت محبت و انس به او نائل شوند.و همانگونه كه تازيانهاى كه چهارپايان را به آن مىرانند و كودك را به آن تاديب مىكنند حدى دارد و نبايد از اعتدال بيرون رود، كه كمتر از اندازه در راندن و تاديب سودمند نيست و بيش از اندازه به هلاك مركب و كودك مىانجامد و مذموم و ناپسند است همچنين خوف كه تازيانه خدا براى كشاندن بندگان استحدى در اعتدال دارد و آن قدرى است كه آدمى را به مطلوب برساند، پس اگر از آن حد كمتر باشد كم فايده يا بيفايده است و مانند چوب بسيار باريكى است كه به مركب نيرومندى بزنند و بنابراين او را به مقصد نمىراند.و مثل اين خوف مانند رقت و نرم دلى زنان بهنگام شنيدن سخن اندوهبارى است كه موجب گريه آنان مىشود و تا سخن قطع شد به حالت اول خود بر مىگردند.يا مثل خوف بعضى از مردم بهنگام مشاهده چيز هولناكى است كه به محض اينكه از حس و نظر غايب شد دل به غفلتباز مىگردد.و اين خوف كم فايده و بلكه بيفايده است.خوفى كه در اعضاء و جوارح انسان تاثير نكند به اينكه آنها را از معاصى باز دارد و به طاعات مقيد سازد در حكم حديث نفس و خيال و خاطرى است كه سزاوار نام خوف نيست.و اگر مفرط و زياده از حد باشد بسا كه منجر به نااميدى از رحمتخدا شود و اين گمراهى است:
«و من يقنط من رحمة ربه الا الضالون» (حجر، 56) .
«جز گمراهان چه كسى از رحمت پروردگار خود نوميد مىشود؟» يا به ياس مىانجامد كه ياس از لطف و رحمتخدا كفر است:
«لا يياس من روح الله الا القوم الكافرون» (يوسف، 87) .
«از رحمتخدا جز گروه كافران نوميد نمىشوند.» و شكى نيست كه خوفى كه به ياس و نااميدى برسد آدمى را از عمل باز مىدارد زيرا نشاط خاطر را كه انگيزه عمل است از ميان مىبرد و كسالت را كه مانع از عمل است پديد مىآورد.و چنين خوفى محض فساد و نقص و عين قصور و خسران است.و در نظر عقل و شرع مطلقا هيچ رجحانى ندارد.زيرا هر خوفى در حقيقت نقص است چون ناشى از عجز و ناتوانى و بيچارگى است، از آن رو كه متعرض محذورى است كه دفع آن براى او ممكن نيست.و به علاوه با جهل همراه است زيرا از سرانجام كار بىخبر است، كه اگر علم داشت ترسان نبود و خوف - چنانكه گفته شد - در مورد چيزى است كه مشكوك باشد.پس بعضى از موارد خوف كمال است در حالى كه در موارد بيشتر نقص است.و به اعتبار اينكه از معاصى باز مىدارد و به ورع و تقوى و مجاهده و ذكر و عبادت و ديگر اسباب قرب و انس به خدا رهنمون مىشود كمال است ولى اگر به آنها رهنمون نشود فى نفسه نقص است نه كمال، زيرا كمال حقيقى و فى نفسه آن است كه خداى تعالى را بتوان به آن وصف كرد مانند علم و قدرت و امثال اينها، و آنچه وصف او به آن روا نباشد فى ذاته كمال نيست.و ممكن استبه طور نسبى و نظر به بعضى از فوايد آن پسنديده باشد.بنابراين هر خوفى كه اين فوائد بر آن مترتب نشود به سبب آنكه افراط است مذموم خواهد بود، و چه بسا موجب مرگ يا بيمارى يا اختلال عقل گردد، و اين مانند آن است كه براى تاديب كودكى را چنان بزنند كه بميرد يا چارپائى را هلاك كنند يا عضوى از آن را بشكنند.
و در شرع رجا و اميد مورد ستايش قرار گرفته و مردم به آن مكلف شدهاند تا به وسيله آن خود را از صدمه خوف كه منجر به ياس و نااميدى يا يكى از زيانهاى مذكور مىشود نگاه دارند.پس خوف پسنديده آن است كه آدمى را با حفظ حيات و تندرستى و سلامت عقل به عمل رهنمون شود.و اگر از حد بگذرد مرضى است كه بايد آن را علاج كرد.يكى از مشايخ عرفا به مريدان رياضت كش خود كه روزهائى گرسنه مانده بودند گفت: «عقل خود را حفظ كنيد، كه خداى تعالى را ولى ناقص العقل نخواهد بود» .و معناى اين گفتار كه «هر كه از خوف خداى تعالى بميرد شهيد است» اين است كه مرگ او اگر به وسيله خوف باشد برتر است از مرگ بدون خوف، نه اينكه از حياتى كه در طاعتخدا و تحصيل معارف صرف شود بهتر است.زيرا كسى كه در درجات معارف و طاعات در حال ترقى و تكامل است در هر لحظه ثواب شهيد دارد.پس برترين سعادت عمر دراز در تحصيل علم و عمل است، و هر چه به عمر يا عقل يا سلامت آسيب برساند خسران و نقصان است.
براى به دست آوردن خوف پسنديده راههائى هست:
(اول) اينكه در تحصيل يقين، يعنى ايمان قوى به خدا و آخرت و بهشت و دوزخ و حساب و عقاب، بكوشد.و بدون ترديد اين يقين انگيزه ترس از دوزخ و اميد به بهشت است.به علاوه، خوف و رجاء به صبر بر ناملايمات و سختيها، و صبر به مجاهده و ياد خداى تعالى و فكر دائم درباره او، و دوام ذكر به انس به خدا، و دوام فكر به كمال معرفت، و انس و كمال معرفتبه محبت رهنمون مىشود، و رضا و توكل و ديگر مقامات به دنبال مىآيد.و اين همان ترتيب سلوك منازل دين است.و بعد از اصل يقين مقامى جز خوف و رجا و بعد از اين دو مقامى جز صبر و بعد از صبر جز مجاهده و تجرد و خلوص ظاهر و باطن براى خدا و بعد از آن جز هدايت و معرفت و بعد از اين دو جز انس و محبت وجود ندارد.و لازمه ضرورى محبتخشنودى به فعل محبوب و اطمينان به عنايت اوست، و حقيقت توكل همين است.پس يقين سبب خوف است و نخستبايد سبب را به دست آورد تا مسبب حاصل شود.
(دوم) اينكه همواره در احوال قيامت و انواع عذابهاى آخرت بينديشد و به مواعظ هشدار دهنده گوش فرا دهد و در حالات خائفان بنگرد و با آنان معاشرت كند و سرگذشت و داستانهاى ايشان را بشنود.اينهاست كه دل را به سوى خوف از عذاب الهى مىكشاند.و اين خوف عامه مردم است كه به مجرد ايمان به بهشت و دوزخ به عنوان پاداش و سزاى طاعت و معصيتحاصل مىشود.و اما خوف به سبب غفلتيا ضعف ايمان سست و ضعيف مىگردد و اين غفلت و ضعف به وسيله آنچه گفته شد از ميان مىرود و معالجه مىشود. و اما خوف از خدا به معناى ترس از دورى و حجاب و اميد به قرب و وصال خوف صاحبدلان است كه صفات الهى را كه مقتضاى خوف و هيبت است مىشناسند و بر راز اين گفتار خداى متعال آگاهند:
«و يحذركم الله نفسه» (آل عمران، 28) .
«خدا شما را از خود مىترساند» .
و همچنين:
«اتقوا الله حق تقاته» (آل عمران، 102) .
«از خدا چنانكه شايسته ترسيدن از اوستبترسيد.» پس راه تحصيل اين خوف همانا ارتقا به قله و تارك معرفت است، زيرا اين خوف ثمره معرفتبه خدا و صفات جلال و جمال اوست، و كسى كه ياراى رسيدن به اين مقام ندارد لا اقل شنيدن اخبار و آثار خائفان و مطالعه احوال ايشان از هيبت و جلال خداوند (مثل انبيا و اوليا و عارفان راستين) را ترك نكند كه خالى از تاثير نيست.
(سوم) اينكه بداند كه آگاهى و وقوف بر كنه صفات خدا محال است و احاطه به كنه امور نيز در قدرت بشر نيست، زيرا اين مطلب به مشيت الهى ارتباط دارد كه از حد معقول و مالوف ما خارج است.و كسى كه اين نكته را به تحقيق بشناسد مىداند كه حكم بر امرى از امور آينده حتى به حدس و قياس ناممكن است تا چه رسد به قطع و يقين.و در اين موقع است كه خوفش شديد مىشود هر چند همه كارهاى نيك را انجام داده و دل از دنيا بكلى بريده و سراسر وجودش به حق رو آورده باشد.زيرا خطر سرانجام كار و سختى ثبات و پايدارى بر حق دفع شدنى نيست، و چگونه مىتوان بر دگرگونى حال خود مطمئن بود كه دل مؤمن بين دو انگشت از انگشتان خداست (6) ، و زير و رو شدن دل از ديگ جوشان شديدتر است، كه دگرگون كننده دلها مىفرمايد:
«ان عذاب ربهم غير مامون» (معارج، 28) .
«از عذاب خدا ايمن نتوان بود.» پس مردم را چه جاى اطمينان خاطر است كه خداوند آنها را به پرهيز و نا ايمنى هشدار مىدهد.و از اين رو عارفى گفته است: «اگر بين من و كسى كه او را پنجاه سال به توحيد بشناختم ستونى حايل شود (همين قدر كه پشت آن ستون رود) و مرگ او فرا رسد به توحيد او قطع و يقين نتوانم كرد كه حال دل دگرگون شدنى است و من نمىدانم چه دگرگونى پديد آيد. (7)
پيش از اين اشاره شد كه بالاترين ترسها ترس از سوء خاتمه است و اين ترس اسباب گوناگونى دارد كه مرجع همه آنها سه چيز است:
(اول) كه از همه بزرگتر و بدتر است اين است كه وقتى سكرات و هول و اضطراب مرگ نمايان گردد در عقايد آدمى خلل پديد آيد و شك يا انكار بعضى از حقايق بر دل عارض شود و با همين حال قبض روح شود و اين انكار يا شك پردهاى بين او و خداى تعالى گردد كه باعث دورى دائم از خداوند و محروميت و خسران ابدى و عذاب جاودان خواهد بود.
اما اين انكار يا شك يا مربوط استبه بعضى از عقايد اصولى مانند توحيد و علم و ديگر صفات كمال خداى تعالى، و هر يك از اينها در هلاك و سقوط نفس در بيدينى و كفر كلى است، يا متعلق استبه همه آنها خواه در اصل و يا به نحو سرايت.و مراد از سرايت اين است كه آدمى ممكن است درباره ذات و صفات و افعال خداوند اعتقادى خلاف حق و واقع داشته باشد، خواه به راى و عقل خود يا به تقليد، و چون مرگ فرا رسد و سكرات آن ظاهر گردد و دل نسبتبه معتقدات خود مضطرب و متزلزل شود، چه بسا بطلان آنچه از روى جهل معتقد بود منكشف شود - زيرا حال مرگ حال كنار رفتن پرده است - و همين امر ممكن استبطلان بقيه عقايد او يا شك در آنها را، هر چند مطابق واقع باشد، به دنبال آورد.زيرا در نزد او فرقى بين اين اعتقاد فاسدى كه به بطلان و فسادش پى برده و ديگر عقايد صحيح او وجود ندارد، و چون خطاى خويش را در بعضى از عقايدش دريافتيقين و اطمينانى در بقيه آنها برايش باقى نمىماند.چنانكه گويند فخر رازى روزى مىگريست، از سبب گريه او پرسيدند گفت: «اينك هفتاد سال است در مسالهاى به نحوى اعتقاد داشتم، امروز بطلان آن بر من معلوم شد، از كجا كه ديگر عقايد من چنين نباشد.» و بالجمله: اگر كسى هنگام مرگ به اين خطر بيفتد و پيش از آنكه به اصل ايمان باز گردد از دنيا برود روحش با حال شرك و كفر بيرون رفته است، كه از اين سوء خاتمه به خدا پناه مىبريم و از او مىخواهيم كه ما را بر اعتقاد حق ثابت قدم نگه دارد.خداى تعالى در اين دو آيه سرانجام بد آنان را ياد مىكند:
«و بدا لهم من الله ما لم يكونوا يحتسبون» (زمر، 47) «از خدا چيزها بر آنان آشكار شد كه گمان نمىكردند.»
«قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا، الذين ضل سعيهم فى الحياة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا» (كهف، 103- 104) .
«بگو آيا شما را به زيانكارترين [مردم] خبر دهم، كسانى كه كوشش آنان در زندگى دنيا گم [و نابود] شده و با اين حال پندارند كه كار نيك مىكنند.» و سادهلوحان، يعنى كسانى كه به خدا و رسول او و آخرت ايمان اجمالى و راسخ دارند از اين خطر بركنارند، و از اين رو در حديث آمده است كه: «اكثر اهل الجنة البله» (8) «بيشتر اهل بهشتساده دلانند» و از بحث و نظر و فرورفتن در مسائل كلامى منع شده (9) و دستور آمده كه ظاهر شرع را بگيرند، و معتقد باشند كه خدا منزه از نقص و متصف به صفات كمال در بالاترين حد نهائى است.و سر مطلب اين است كه ساده لوحان وقتى آنچه را كه از شرع رسيده بگيرند و به آن معتقد شوند بر آن ثابت و استوار مىمانند و ذهنشان از درك شبهات قاصر است و به تشكيك عادت ندارند و بنابراين شك و شبههاى حتى هنگام مرگ به خاطرشان خطور نمىكند.
و اما كسانى كه در ژرفاى بحثهاى نظرى فرو مىروند و عقايد خود را از عقول قاصر و نارساى خويش اخذ مىكنند، بر عقايد خود ثبات و پايدارى ندارند، زيرا عقلها از درك صفات خدا و ديگر عقايد اصولى آن طور كه هست قاصرند، و ادلهاى كه ترتيب مىدهند مضطرب و متعارض است، و درهاى شك و شبهه به سبب فرو رفتن در بحث گشوده مىشود.بنابراين اذهان آنان دائما جاى كشمكش و تعارض عقايد و شكوك است.و چه بسا با ملاحظه بعضى از دلائل عقيدهاى پيدا مىكنند و به آن مطمئن مىشوند، سپس شك عارض آنها مىشود و جاى اطمينان را مىگيرد يا آن را ضعيف مىكند و پيوسته در گردابهاى سرگردانى و اضطراب غوطه مىخورند.پس اگر در اين حال سكرات مرگ آنان را دريابد چه استبعاد دارد كه در بعضى از عقايد خود شك كنند.و مثل اينان مانند كسى است كه در كشتى شكسته نشسته باشد و كشتى در گرداب افتاده و دستخوش امواج خروشان دريا گشته كه موجى او را به موج ديگر اندازد، و سرنوشت چنين كسى غالبا مرگ و هلاك است و به ندرت اتفاق افتد كه موجى او را به ساحل برساند.و از نصير الدين حلى - كه از بزرگان متكلمين است - نقل شده كه گفت: «هفتاد سال در علوم عقلى فكر كردم و كتابهاى بيشمارى درباره آنها نوشتم بيش از اين نيافتم كه اين مصنوعات را صانعى است، و مع ذلك در اين عقيده پير زنان قوم يقينشان از من بيشتر و بالاتر است.» پس طريق صواب اين است كه آدمى اصل ايمان و عقايد را از صاحب وحى بگيرد، و به همراه آن باطن خود را از اخلاق پليد و خبيث پاك سازد و به طاعات و اعمال شايسته اشتغال ورزد و متعرض تفكر در آنچه از طاقت او بيرون است نگردد.مگر كسى كه خداوند او را به نيروى قدسى و قريحه مستقيم تاييد فرموده و نور حكمت را در دلش تابانده و مشمول الطاف خفيه ساخته است، كه چنين كسى مىتواند در درياى علوم غوطهور شود.و اما ديگران سزاوار است كه اصول عقايد خود را كه از شرع رسيده از او بگيرند و به خدمت او مشغول باشند تا بركات انفاس وى شامل حالشان شود، كه كسى كه از شركت در صف رزمندگان و مجاهدان عاجز و ناتوان استشايسته است كه در خدمت آنان به فراهم ساختن آب و غذا و نگه داشت وسائل و مركبشان مشغول باشد تا در روز قيامتبا آنان محشور شود اگر چه فاقد مقام و درجه آنان باشد.
(دوم) از اسباب سوء خاتمه، سستى و ضعف ايمان است و هر چه ايمان ضعيفتر باشد دوستى دنيا بر دوستى خدا غالب شود تا حدى كه در قلب جائى براى دوستى خدا باقى نماند مگر به طور حديث نفس، و اين مقدار نمىتواند اثرى در مخالفتبا نفس اماره و شيطان داشته باشد.و نتيجه آن فرو رفتن آدمى در پيروى از شهوات خواهد بود تا جائى كه دل تاريك و سياه و تاريكى گناهان بر آن انباشته شود و نور ايمان بكلى خاموش گردد.و چون هنگام بيهوشى و سكرات مرگ فرا رسد حب خدا در دل وى ضعيفتر شود و چه بسا بكلى نابود گردد، زيرا در مىيابد كه از محبوبش يعنى دنيا كه بر دلش غالب است ناچار جدا مىشود و اين را از خدا مىداند. پس در ضمير خود نسبتبه آنچه خدا مقدر كرده، يعنى مرگ، نفرت و انكار پيدا مىكند و چه بسا در اندرونش به جاى حب خدا بغض او پديد آيد.چنانكه هرگاه كسى فرزند خود را كمى دوست داشته باشد و مالى داشته باشد كه در نزد او از آن فرزند عزيزتر است و آن فرزند مال را تلف كند آن دوستى اندك به كينه و دشمنى مبدل مىشود.پس اگر در اين حال لحظه مرگ فرا رسد
«قل ان كان آباؤكم و ابناؤكم و اخوانكم و ازواجكم و عشيرتكم و اموال اقترفتموها و تجارة تخشون كسادها و مساكن ترضونها احب اليكم من الله و رسوله و جهاد فى سبيله فتربصوا حتى ياتى الله بامره» (توبه، 24) .
«بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و خويشاوندان شما و اموالى كه به دست آوردهايد و تجارتى كه از كساد آن بيم داريد و خانههائى كه بدان دلخوشيد نزد شما از خدا و پيامبر او و جهاد در راه خدا محبوبتر است منتظر باشيد تا خدا فرمان خويش بياورد (عذابش را بر شما نازل كند يا بيهوشى مرگ شما را فرا گيرد) .» پس هر كه روحش در حالى كه از كار خدا - مرگ - ناخشنود است و براى اينكه بين او و مال و ديگر محبوبهايش جدائى مىافكند نسبتبه خدا بغض و نفرت دارد، مرگش ورود به مغبوض و فراق از محبوب است و در نتيجه بر خدا وارد مىشود مانند بنده فرارى و آكنده از بغض كه او را دستگير كرده و به زور به سوى مولايش مىآورند، و خوارى و عذابى كه سزاى اوست پنهان نيست.اما آن كه با دوستى خدا و خشنودى فعل او بميرد ورودش ورود بنده نيكوكار مشتاق مولاى خويش است، و شادى و سرورى كه به او مىرسد پوشيده نيست.
(سوم) از اسباب سوء خاتمه، كثرت معاصى و غلبه شهوات است هر چند ايمان قوى باشد.بيان مطلب اين است كه سبب ارتكاب گناهان غلبه شهوات و رسوخ آنها در دل است و سبب آن بسيارى الفت و عادت به آنهاست.و هر چه آدمى به آن الفت گرفته و عادت كرده باشد بهنگام مرگ ياد آن به دلش بر مىگردد.
پس اگر ميل او بيشتر به طاعات بود در وقت مردن همان به خاطرش مىرسد و اگر شغل و سرگرمى او بيشتر مسخرگى و استهزاء بوده در دم مرگ به آن مشغول مىگردد.
و همچنين در همه اشتغالات و اعمالى كه در مدت عمر متوجه آنها بوده در وقت مردن بر دلش غالب مىشود.و بسا هست كه بهنگام قبض روح يكى از شهوات دنيا و يكى از گناهان بردا، او غالب باشد و دلش به آن معتقد شود و در اين حالت از خداى تعالى دور و محجوب گردد.و مراد از پايان بد همين است.پس كسى كه معاصى و شهوات بر او غالب است و دلش به گناهان بيشتر مايل است تا به طاعات، اين خطر به او نزديك است.و كسى كه طاعات بر او غالب است و به ندرت مرتكب معاصى مىشود اميد نجات درباره او بيشتر است، اگر چه امكان خطر نيز هست.و كسى كه هيچ يك از طاعات و معاصى بر ديگرى غلبه ندارد امر او در اين خطر با خداست، و ما را نرسد كه در حق او به نزديكى و دورى حكم و داورى كنيم.
سر مطلب اين است كه بيهوشى پيش از مرگ شبيه خواب است، و همان طور كه انسان در خواب احوالى را مىبيند كه در طول عمر به آنها الفت و عادت داشته است، حتى در خواب جز چيزهائى كه شبيه مشاهدات وى در بيدارى است نمىبيند، چنانكه كسى كه تازه به حد بلوغ رسيده و محتلم شود صورت آميزش را به خواب نمىبيند، همينطور استحال او بهنگام سكرات مرگ و بيهوشى پيش از آن، كه شبيه خواب است اگر چه بالاتر از آن است.پس مقتضاى اين حالت آن است كه مالوفات به ياد او باز گردد. چه بسيار كه به واسطه غلبه الفت صورت فاحشهاى در نظر او نمودار شود و دلش بدان ميل كند و روحش در اين حال قبض شود و به سوء خاتمه از دنيا برود، اگر چه اصل ايمان باقى استبه طورى كه به فضل و عنايت الهى اميد رهائى و نجات او از آن حالت هست. و همانطور كه در بيدارى چيزها به خاطر او مىگذرد كه سبب آن را جز خدا نمىداند همين طور آنچه در بعضى از خوابها ديده مىشود و آنچه هنگام بيهوشى مرگ به خاطرش مىآيد اسبابى دارد كه ما بعضى را نمىشناسيم و گاهى بعضى از آنها را مىشناسيم، به اين بيان: ما مىدانيم كه خاطر از چيزى به چيز ديگرى كه با آن مناسب است منتقل مىشود (تداعى معانى)، يا به سبب مشابهت مثل اينكه صورت زيبائى مىبيند و به ياد صورت زيباى ديگر مىافتد، و يا به واسطه تضاد مثل اينكه از ديدار زيبا به ياد زشت مىافتد، و يا به مقارنت و مجاورت به اينكه مثلا اسبى را قبلا با انسانى ديده و آن انسان به ياد او مىآيد.و گاهى خاطر از چيزى به چيز ديگر منتقل مىشود و سبب و وجه مناسبت آن را نمىداند.و همينطور است انتقال خاطرات در خواب و بهنگام مرگ كه اسبابى دارد كه بعضى را نمىشناسيم و بعضى را به نحو مذكور مىشناسيم.
و كسى كه مىخواهد خاطرش بهنگام مرگ از اشتغال به معاصى و شهوات مصون و محفوظ باشد و به فكر آنها نيفتد بايد در طول عمر بكوشد تا نفس خود را از معصيتباز دارد و شهوت را از دل ريشهكن كند، و اين مقدارى است كه در اختيار اوست، و كوشش دائم و مواظبتبر علم و پاكسازى درون از سرگرميهاى دنيوى و توجه و حب و انس به خدا توشه و ذخيرهاى براى حالتسكرات مرگ است، زيرا هر كس بر حالتى كه زيسته مىميرد و بر حالتى كه مرده محشور مىشود، چنانكه در خبر وارد شده است (10) .و مشاهده و تجربه دلالت دارد بر اينكه هر كس بهنگام مرگ دلش مشغول به همان چيزى است كه در طول عمر به آن مشغول بوده، و به وقت مردن همان چيز در نظر او پديدار مىشود.و آن امر خوفناك كه موجب سوء خاتمه است اين گونه خاطر بد است كه به دل مىآيد.و خوف اهل معرفت از همينگونه عاقبتبد است.زيرا خطور خواطر و اتفاقات بد يا خوبى كه مقتضى آنهاست تحت اختيار آدمى نيست، هر چند طول الفت و عادت تاثير و دخالت دارد.و از اين رو اگر انسان بخواهد كه در خواب جز انبياء و ائمه - عليهم السلام - و غير از احوال صالحان و عبادت و طاعت را نبيند براى او ميسر نمىشود، اگر چه دوستى سرشار آنها و مواظبتبر صلاح و طاعت در اين امر مؤثر است.
و بالجمله: خلجان افكار و خيالات به طور كلى تحت اختيار و بر طبق ضابطه نيست، اگر چه چيزهائى كه در خواب ظاهر مىشود با آنچه در بيدارى بيشتر مورد توجه است مناسبت دارد.و از اينجا مىتوان دانست كه آدمى اگر در دم آخر كه روح از تن بيرون مىرود سرانجام نيك و سالم نداشته باشد همه اعمالش ضايع و تباه خواهد شد.و سلامت و عاقبتخير با اضطراب امواج خاطرات دشوار است.
و به اين جهت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
«ان الرجل ليعمل بعمل اهل الجنة خمسين سنة حتى لا يبقى بينه و بين الجنة الا فواق ناقة، فيختم له بما سبق به الكتاب.» «مردى پنجاه سال عمل اهل بهشت را مىكند تا اينكه ميان او و بهشتبه قدر دوشيدن شترى باقى نمىماند ولى سرانجام به آنچه براى او مقدر شده پايان مىيابد.» و معلوم است كه مدت كوتاه دوشيدن شترى وقت اعمالى نيست كه باعثشقاوت شود، بلكه اين خواطر و افكار بد است كه چون برق در گذرند.و از اين رو گفتهاند: (11) «تعجب نمىكنم از كسانى كه هلاك شدند كه چگونه هلاك شدند، و ليكن تعجب مىكنم از كسانى كه نجات يافتند كه چگونه نجات يافتند.» و در روايت آمده (12) : «وقتى ملائكه روح بنده مؤمنى را كه بر خير و اسلام مرده بالا مىبرند تعجب مىكنند و مىگويند: چگونه از دنيائى كه نيكان ما در آنجا تباه شدند نجات يافت.» و از اين رو گفتهاند (13) : «كسى كه كشتى او در دريا مىرود و بادها و طوفانها و امواج سهمگين بر او هجوم كرده است احتمال نجات دربارهاش كمتر از احتمال هلاك است.و اضطراب دل مؤمن از اضطراب كشتى بيشتر و امواج خيالات و خواطر از امواج دريا سهمگينتر و آسيبرسانتر است، و مقلب القلوب همانا خداست.و از اينجا سر اين گفتار روشن مىشود كه: «الناس كلهم هلكى الا العالمون، و العالمون كلهم هلكى الا العاملون، و العاملون كلهم هلكى الا المخلصون (14) ، و المخلصون على خطر عظيم.» (15)
«مردم همه اهل هلاكند مگر علما و علما همه اهل هلاكند مگر عمل كنندگان [به علم خود] و عمل كنندگان همه اهل هلاكند مگر اخلاصمندان، و اخلاصمندان بر خطر عظيماند.» و براى همين خطر عظيم است كه شهادت مطلوب و مرگ ناگهانى ناگوار است زيرا چه بسيار كه مرگ مفاجات در وقتى اتفاق افتد كه خاطر سوء و انديشه بد بر دل آدمى چيره و غالب باشد.
اما شهادت در راه خدا اين است كه قبض روح در حالتى مىشود كه در دل جز محبتخدا باقى نمانده، و حب دنيا و مال و فرزند از دل بيرون رفته است، زيرا كسى كه به امر خدا و رسول به ميدان كارزار مىرود و بر صف دشمن هجوم مىبرد مرگ را براى رضاى خدا و حب او استقبال مىكند، دنيا را به آخرت مىفروشد و به اين معامله كه خدا خريدار آن استخشنود است چنانكه مىفرمايد:
«ان الله اشترى من المؤمنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة» .
(توبه، 111)
«خدا از مؤمنان جانها و اموالشان را خريد كه [در برابرش] بهشت از آنان باشد.» از اينجا معلوم مىشود كه كشته شدنى كه به سبب شهادتى كه ذكر شد نباشد باعث اطمينان از اين خطر نيست اگر چه به ظلم كشته شده باشد يا به صحنه جهاد رفته باشد اما اين هجرتش به سوى خدا و رسول نباشد بلكه براى به دست آوردن دنيا (مقام، مال، زن، ...) باشد.
از آنچه گفته شد آشكار است كه: سوء خاتمه با اسباب مختلفى كه دارد به احوال دل بر مىگردد و حالت دل يا انديشه نيك استيا انديشه بد يا انديشه مباح.
پس كسى كه روحش در حال اشتغال به انديشه مباح از دنيا برود نمىتوان حكم كرد كه سرانجامش نيك استيا بد، بلكه كارش با خداست، اگر چه احتمال نجاتش بعد از غلبه اعمال شايسته بر اعمال ناشايسته بيشتر است.و كسى كه روحش با انديشه بد بيرون رود:
«فقد ضل ضلالا بعيدا» و «خسر خسرانا مبينا.» (نساء، 116- 119) «به ضلالت افتاده است، ضلالتى دور.» و «زيانى آشكار كرده است.» و كسى كه روحش با انديشه و خاطر نيك از بدن جدا شود و دل او متوجه خدا و آكنده از حب و انس او باشد به رستگارى جاويد فايز شده است و اين موقوف استبر مجاهده بسيار تا نفس را از شهوات حيوانى باز دارد و محبت دنيا را يكسره از دل بيرون كند و از ارتكاب معاصى و از مشاهده آنها و تفكر درباره آنها و از همنشينى با اهل گناه و شنيدن حكايات آنان احتراز نمايد، بلكه از مباحات دنيا به طور كلى كناره گيرد و درون خود را از ما سوى الله پاك سازد و رشته دلبستگى به هر چيزى را ببرد و با تمامى وجود و سراسر هستى خويش به خدا بپيوندد، و محبت هر چيزى را جز محبت او از دل بيرون كند، تا دوستى و ياد خداى سبحان و انس به او ملكه راسخ شود و بر قلب به هنگام مرگ غالب و مستولى باشد.و بدون اين مجاهده نمىتوان به خاتمه خير و نجات مطمئن شد.و چگونه مىتوان مطمئن شد و حال آنكه دانستى كه بيهوشى پيش از مرگ شبيه خواب است، و در بيشتر خوابهائى كه مىبينى در آن حالت در دل خود محبت و انس و توجه به خدا را نمىبينى بلكه به خاطرت نمىگذرد كه تو را پروردگارى است آراسته به صفات كمال، بلكه در خواب غالبا امور باطل و خيالهاى فاسد كه به آنها انس و الفت گرفتهاى مىبينى.
پس اگر بهنگام قبض روح دل تو مشغول يكى از امور دنيا باشد و متوجه به خدا و ملتفت معرفت او و مبتهجبه حب و انس او نباشد هميشه و براى ابد بر اين حالتباقى خواهى ماند، و شقاوت و زيانكارى بزرگ همين است.
پس اى دوست! سر از خواب غفلتبردار و از مستى طبيعت هوشيار شو، و دوستى دنيا را از دل بيرون كن و با همه هستى به آستان پروردگار خود روى آر، و از دنيا به قدر ضرورت قناعت كن و بيش از مقدار حاجت مجو، و از خوراك به آن قدر بس كن كه حفظ حيات شود كه زياده خوردن آدمى را از قرب پروردگار دور مىسازد.و از جامه به اندازهاى كه تن را بپوشاند خرسند باش و از مسكن به مقدارى كه از چشمها و از گرما و سرما و باران محفوظ باشى اكتفا كن، كه اگر از اين بيشتر بخواهى غم و اندوهتبسيار مىشود و دل هر لحظه به فكرى مشغول و گرفتار مىگردد و رنج و محنت هر دم ترا فرو مىگيرد و خيرات و بركات عمرت تباه و ضايع مىشود.
و بعد از آنكه امور دنيوى را از خود دور كردى همواره متوجه دل خود باش و لحظهاى از آن غافل مشو و پيوسته سعى كن جز به معرفت و محبتخدا نپردازد، و بايد قرب و انس به خدا بالاترين مرتبه همت تو باشد، زيرا خردمند به آنچه شريفتر و كاملتر است ميل و اشتياق دارد و به آنچه نيكوتر و سودمندتر استشاد مىشود.و شكى نيست كه اشرف و اكمل موجودات خداى سبحان است، بلكه موجود و كمال حقيقى تنها اوست و موجودات و كمالات ديگر همه از فيض و تراوش وجود و فضل اويند.و علو و كمال و بهاء و جلال او فوق آن است كه بتوان تصور كرد.و معرفت و حب او بهترين و نافعترين چيزها براى آدمى است زيرا كه باعثسعادت ابدى و بهجت دائمى است، و سزاوار نيست كه عاقل براى اشتغال به لذايد بىارزش دنيا آن را رها كند بلكه شايسته است كه زمام دنيا را به گردنش افكند و نفس شريف خويش را از چنگال آن نجات بخشد و با همه وجود به خدا متوجه شود و شادى و ابتهاج او جز به حب و انس خدا نباشد.