فصل 9: تكميل علاج وسواس

اگر علاج قطعى و ريشه كنى وسوسه‏ها ممكن باشد با عمل به سه امر امكان دارد:

اول: بستن درهاى بزرگ نفوذ شيطان در قلب كه عبارتند از شهوت و خشم و حرص و حسد و عداوت و خودبينى (عجب) و كينه و كبر و طمع و بخل و سبكسارى (خفت) و جبن و محبت متاع فانى دنيا، و تجمل پرستى و شوق به آراسته شدن با لباس فاخر، و شتابزدگى و ترس از تنگدستى و فقر، و تعصب نابجا و ناحق، و بدگمانى به خالق و خلق...و غير اينها از صفات ذميمه و ملكات رذيله. اينها درهائى است كه شيطان هر يك را گشوده بيابد به وسيله وسوسه‏هاى متعلق به آن داخل مى‏شود و اگر بسته باشد راهى به آن ندارد مگر دزدانه و بر سبيل گذار و عبور.

دوم: آباد ساختن دل به اضداد آنها يعنى به اخلاق فاضله و اوصاف شريف، و ملازمت و پيوستگى با ورع و تقوى، و مواظبت‏بر عبادت پروردگار متعال.

سوم: بسيارى و كثرت ذكر با دل و زبان، كه اگر ريشه‏هاى صفات مذموم ياد شده كه به منزله درهاى بزرگ براى ورود شيطان است از دل كنده شود، راههاى تسلط و تصرف وى بسته مى‏شود، مگر بعضى خطورهاى گذرا.و ذكر و ياد خدا شيطان را جلو مى‏گيرد و ريشه تسلط و تصرف او را بكلى مى‏كند.

و اگر درهاى ورود شيطان از آغاز بسته نشود مجرد ذكر زبانى در زايل كردن آنها سودمند نيست.زيرا حقيقت ذكر در دل جايگير نمى‏شود مگر بعد از تخليه و پاكسازى آن از رذائل و تحليه و آراستن آن به فضائل، و اگر اين دو كار انجام نگيرد قدرت و تسلط ذكر بر دل آشكار نمى‏شود.بلكه مجرد حديث نفس (با خود سخن گفتن) است كه مكر و كيد و تسلط شيطان را دفع نمى‏كند.مثل شيطان مانند سگ گرسنه است، و مثل اين صفات مذموم مانند گوشت و نان و خوراك سگ است، و مثل ذكر مانند گفتن «چخ‏» است‏به او، و شك نيست كه وقتى سگ به تو نزديك شود اگر از خوراك او چيزى نزد تو نباشد همينكه بگوئى «چخ‏» رانده مى‏شود.

اما اگر از خواسته‏هاى او چيزى نزد تو باشد تا به مطلوب خود نرسد با آن گفتن و راندن دست از تو برندارد.

پس قلب خالى از خوراك شيطان به مجرد ذكر او را مى‏راند، و اما قلبى كه آكنده از خوراك شيطان باشد ذكر را كنار مى‏زند و به حاشيه مى‏برد ولى در ميان دل (سويداى قلب) قرار نمى‏گيرد، زيرا كه شيطان در آنجا قرار گرفته است.

و همچنين ذكر به منزله غذاى نيرو بخش است، پس همان طور كه غذاهاى مقوى مادام كه تن از اخلاط فاسد و مواد امراض پاك نگردد سود نبخشد، همين طور ذكر تا هنگامى كه دل از اخلاق ذميمه كه مواد بيمارى وسوسه‏هاست پاك نشود نفعى نخواهد داد. و ذكر وقتى براى قلب سودمند است كه از آلودگى هوى و هوس پاك و به نور پارسائى و تقوى روشن باشد.چنانكه خداى سبحان فرموده است:

«ان الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فاذا هم مبصرون‏» (اعراف، 201) .

«كسانى كه پرهيزكارند هنگامى كه با وسوسه‏هاى شيطان برخورد كنند [خدا را] به ياد مى‏آورند پس در اين حال بينا [و از چنگ وسوسه‏ها رها] مى‏شوند.» و نيز مى‏فرمايد:

«ان فى ذلك لذكرى لمن كان له قلب‏» (ق، 36) .

«همانا، در اين [قرآن] براى كسى كه دلى [زنده يا گوشى شنوا] دارد پند و يادآورى است‏» .

و اگر مجرد ذكر براى طرد شيطان كافى بود هر كسى در نماز حضور قلب داشت و وسوسه‏هاى باطل و خيالات فاسد به دل او خطور نمى‏كرد، زيرا منتهاى هر ذكر و عبادتى در نماز است، با اينكه هر كه مراقب قلب خويش باشد در مى‏يابد كه افكار و خواطر در نماز بيش از اوقات ديگر به دل راه پيدا مى‏كند.و بسا اتفاق مى‏افتد كه آنچه از امور دنيا فراموش شده در نماز به ياد مى‏آيد، بلكه لشكر شياطين هنگام نماز بر دل انسان هجوم مى‏كنند و آن را جولانگاه خود قرار مى‏دهند، و آن را چنان به چپ و راست منحرف مى‏گردانند كه ايمان و يقينى در آن نيابد، و آن را به بازارها و حساب سوداگران و جواب مخالفان مى‏كشانند، و بدين‏گونه او را در واديها و مهلكه‏هاى دنيا مى‏افكنند.با اين همه گمان مكن كه ذكر در دلهاى غافل هيچ اثر و ثمرى ندارد، كه چنين نيست، زيرا ذكر در نزد اهلش چهار مرتبه دارد كه همه آنها براى گويندگان ذكر سودمند است، جز اينكه مغز و روح و غرض اصلى از آنها آخرين مرتبه است:

(اول) ذكر زبانى فقط.

(دوم) ذكر زبانى و قلبى، با وجود اينكه در قلب جايگير نشده، به طورى كه قلب نيازمند مراقبت است تا همراه ذكر حضور داشته باشد، و اگر مراقبت را رها كند و دل را به خود واگذارد به وسوسه‏ها و خواطر متمايل گردد.

(سوم) ذكر قلبى كه در دل جايگير شود و بر آن مستولى باشد، به طورى كه به آسانى نتوان دل را از آن منصرف ساخت، بلكه اين كار به سعى و تكلف ممكن باشد، چنانكه استقرار آن در دل و دوام آن به كوشش و زحمت نياز دارد.

(چهارم) ذكر قلبى كه در آن مذكور (خدا كه متعلق ذكر است) در دل باشد و بس، به طورى كه حتى خود ذكر هنگام ذكر محو شود، و قلب به خود و به ذكر توجه و التفات نداشته باشد بلكه با تمامى وجود مستغرق در مذكور (متعلق ذكر) باشد.و صاحب اين مرتبه التفات به ذكر را حجاب مشغول كننده مى‏داند و اين مرتبه است كه بالذات مطلوب است، و مراتب ديگر بالعرض مطلوبند، زيرا اين مراتب راههائى است‏براى رسيدن به مطلوب بالذات.

فصل 10: آنچه قطع وسوسه‏ها به آن بستگى دارد

راز اين مطلب كه قطع كلى وسوسه‏ها بستگى دارد اولا به تصفيه و پاكسازى و سپس به مواظبت‏بر ذكر خدا، اين است كه چون اين امور براى نفس حاصل شد براى قوه عاقله ملكه استيلا و برترى بر قواى شهويه و غضبيه و وهميه حاصل مى‏شود، و نفس ديگر از آنها اثر نمى‏پذيرد بلكه در آنها بر وفق مصلحت تاثير مى‏كند.

و به ضبط و مهار كردن واهمه و متخيله توانا مى‏گردد به نحوى كه اگر بخواهد مى‏تواند آنها را از وسوسه‏ها باز دارد.و بدين سان اين دو قوه نمى‏توانند در واديهاى خواطر و وساوس بدون راى و تجويز عقل وارد شوند.و چون براى نفس چنين ملكه‏اى حاصل شد هرگاه آن دو بخواهند از انقياد و اطاعت عقل سرباز زنند و به وادى وساوس گام نهند عاقله آنها را ضبط و مهار مى‏كند و چون اين حفظ و ضبط تكرار شود حالت انقياد براى آن دو قوه پايدار و ثابت مى‏شود به طورى كه ديگر در آنها مطلقا خاطر و وسوسه بد پديد نمى‏آيد، بلكه جز خواطر خير از گنجينه‏هاى غيب در آنها راه نمى‏يابد و در اين موقع نفس به مقام اطمينان و آرامش مى‏رسد و درهاى شيطان به روى آن بسته و ابواب ملائكه در آن گشوده مى‏شود، و دل جايگاه و قرارگاه آنها مى‏گردد و نفس به تابش انوار قدسى از چراغدان ربوبى روشن و مشمول اين خطاب الهى مى‏شود:

«يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية‏» (فجر، 27- 28) . «اى نفس مطمئن (31) به سوى پروردگارت بازگرد خشنود و پسنديده‏» .

و چنين نفس بهترين و شريفترين نفوس است، و مقابل آن نفس نگونسار و واژگون (منكوسه) است كه آكنده از خبائث و پليديها و آلوده به انواع رذائل و صفات زشت و ناپسند است، و اين نفس است كه درهاى شيطان در آن گشاده و مفتوح و درهاى ملائكه به روى آن بسته و مسدود است و از آنها دودى تيره و سياه برمى‏خيزد و اطراف دل را فرا مى‏گيرد و نور يقين را خاموش مى‏كند و قدرت ايمان را ضعيف مى‏سازد، تا آنجا كه چراغ ايمان بكلى خاموش مى‏شود و هرگز خيال و انديشه خيرى به آن راه نمى‏يابد، و پيوسته جايگاه وساوس شيطانى است و اميد بازگشت‏به خير از چنين دلى نيست، و نشانه اين دل آن است كه نصيحت و موعظه در آن تاثير نكند، و اگر حق را بشنود ديده بصيرتش از درك و فهم آن كور و گوش هوشش از شنيدن آن كر باشد، و خداى سبحان در آيات متعدد اشاره به چنين نفسى فرموده است:

«ا رايت من اتخذ الهه هواه ا فانت تكون عليه وكيلا» (فرقان، 43) .

«مگر كسى كه هواى خويش را خداى خود گرفته نديدى، مگر تو كارگزار اوئى‏» .

«ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوة‏» (بقره، 7) .

«خداوند بر دلهاشان مهر زده و بر گوش و چشمهايشان پرده‏اى هست‏» .

«ان هم الا كالانعام بل هم اضل سبيلا» (فرقان، 44) .

«آنها جز مانند حيوانات نيستند بلكه گمراه‏ترند.»

«و سواء عليهم ا انذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤمنون‏» (يس، 10) .

«بر آنها يكسان است، خواه بيمشان دهى يا بيمشان ندهى، ايمان نخواهند آورد» .

«لقد حق القول على اكثرهم فهم لا يؤمنون‏» (يس، 7) .

«گفتار (عذاب) خدا درباره اكثرشان محقق شده و آنها ايمان نخواهند آورد.» و بين اين دو نفس، نفس متوسطى در سعادت و شقاوت هست، و آن در اتصاف به فضائل و رذائل بر حسب كم و كيف و زمان، مراتب مختلفى دارد.و باز شدن درهاى فرشتگان و شياطين در آن به جهات ياد شده مختلف است.گاه انديشه هوى و هوس در آن پديد مى‏آيد و او را به شر و بدى مى‏خواند، و گاه انديشه ايمان در آن پيدا مى‏شود و او را به خير بر مى‏انگيزد.و مثل آن معركه كشمكش و حمله متقابل سپاهيان شياطين و ملائكه است كه گاهى فرشته بر شيطان حمله مى‏برد و او را طرد مى‏كند و گاهى شيطان حمله مى‏كند و بر او چيره مى‏شود.و نفس آدمى پيوسته در حال كشمكش و تنازع بين اين دو حزب و دو لشكر است تا سرانجام به آنچه به حكم قضا و قدر براى آن آفريده شده است‏برسد.اما نفس نخستين (مطمئنه) در نهايت كميابى است، و آن نفوس مؤمنان موحد كامل است.و نفس دوم بسيار زياد است و آن نفوس همه كافران است.و نفس سوم نفوس اكثر مسلمانان است، كه مراتب و درجات بيشمار و پهنه پهناورى دارد، كه يك طرف آن به نفس اول و طرف ديگر به نفس دوم متصل است.

فصل 11: حديث نفس (سخن گفتن با خود) مؤاخذه ندارد

دانستى كه همه اقسام وسوسه‏ها در پديد آوردن ظلمت و تيرگى در نفس مشتركند.اما مجرد خواطر (يعنى حديث نفس يا انديشه‏ها و خيالاتى كه به دل خطور مى‏كند) و آنچه بدون اختيار از آن به وجود مى‏آيد، مانند ميل و هيجان رغبت، مورد بازخواست و مؤاخذه نيست و به واسطه آنها گناهى نوشته نمى‏شود، زيرا تحت اختيار انسان نيست و مؤاخذه بر آنچه از اختيار خارج است ظلم است، و نهى از آن تكليفى است طاقت فرسا و نامقدور.لكن اعتقاد و حكم قلب به اينكه چنان انديشه و خيالى بايد به فعل برسد مورد مؤاخذه است زيرا اختيارى است.

و همچنين قصد و عزم به آن كار، جز اينكه اگر با خوف از خدا قصد انجام آن كار كند و بعد پشيمان شود براى او حسنه‏اى نوشته خواهد شد، ولى اگر بدون ترس از خدا آن كار را به سبب مانعى كه پيش آيد انجام ندهد [كه اگر آن مانع وجود نداشت فعل از او صادر مى‏شد] براى او گناهى نوشته مى‏شود.

دليل بر اين بيان كه مجرد انديشه و خيال (خاطر) مؤاخذه ندارد روايتى است در «اصول كافى‏» : «مردى به محضر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت: اى رسول خدا!

هلاك شدم.پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: آيا چنين نيست كه آن خبيث (شيطان) به دل تو راه يافته و گفته است چه كسى ترا آفريد؟ و تو گفتى خداى تعالى.آنگاه به تو گفت:

خدا را كه آفريد؟ آن مرد گفت: آرى سوگند به آن كه ترا به حق برانگيخت چنين است.پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: به خدا سوگند كه اين حال تو ايمان محض است‏» .و نظير آن اين روايت ديگر است كه: مردى به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت اى فرستاده خدا! منافق شده‏ام.حضرت فرمود: «به خدا منافق نشده‏اى و اگر منافق شده بودى نزد من نمى‏آمدى كه مرا به آن آگاه كنى، چه چيز تو را به شك انداخته؟ به گمانم آن دشمن حاضر به خاطرت آمده و گفته است: چه كسى ترا خلق كرده؟ تو گفتى خدا مرا آفريده.پس به تو گفت‏خدا را چه كسى آفريده؟ مرد گفت:

آرى سوگند به آن كه ترا به حق فرستاده كه همين است.آنگاه پيامبر فرمود:

شيطان از راه اعمال [واداشتن به كارهاى بد و جلوگيرى از كارهاى نيك] نزد شما آمد و نتوانست‏بر شما چيره شود، سپس از اين راه به سراغتان آمد تا شما را بلغزاند، هرگاه چنين حالتى پيش آيد هر يك از شما خدا را به يكتائى ياد كند» [لا اله الا الله گويد] .و نزديك به اين روايت ديگرى است كه: مردى به امام باقر عليه السلام نوشت و از وسوسه‏ها و خواطرى كه به دلش خطور مى‏كرد شكايت نمود حضرت در ضمن پاسخ نوشت: «خداوند اگر بخواهد ترا ثابت قدم مى‏كند و براى ابليس بر تو راهى قرار نمى‏دهد.» مردمى به پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم شكايت‏بردند كه وسوسه‏ها و خواطرى به دلشان مى‏افتد كه اگر باد آنها را به جاى دورى اندازد يا پاره پاره شوند دوستتر دارند تا اينكه آن وسوسه‏ها را به زبان آورند.رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: آيا اين حالت را در خود يافتيد؟ گفتند: آرى.فرمود: سوگند به آن كه جانم به دست اوست كه اين صريح ايمان است.پس هرگاه آن [حالت] را يافتيد بگوئيد: آمنا بالله و رسوله و لا حول و لا قوة الا بالله.» و از حضرت صادق عليه السلام از وسوسه اگر چه بسيار باشد سؤال شد.فرمود: «چيزى در آن نيست، بگوئيد لا اله الا الله‏» . [يعنى اين كلام آن وسوسه را از بين مى‏برد] .و از جميل بن دراج روايت است كه به حضرت صادق عليه السلام گفتم: در دلم امر بزرگى واقع مى‏شود، امام فرمود: بگو: لا اله الا الله.جميل گويد: هرگاه در دلم وسوسه‏اى مى‏آمد مى‏گفتم: لا اله الا الله، آن چيز از دلم بيرون مى‏رفت.

و دليل بر عدم مؤاخذه بر آن و بر ميل و هيجان رغبت، در صورتى كه به اختيار نباشد، اين روايت است كه: وقتى اين قول خداى تعالى نازل شد:

«و ان تبدوا ما فى انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله‏» (بقره، 284) .

«و اگر آنچه در دل داريد آشكار سازيد يا پنهان كنيد، خداوند شما را براى آن به حساب مى‏كشد.» گروهى از صحابه به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و گفتند: بر آنچه طاقت نداريم مكلف شديم، اگر چيزى در دل هر يك از ما بگذرد كه دوست ندارد در دلش بماند، براى آن محاسبه مى‏شود؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «گويا شما مى‏خواهيد همان را بگوئيد كه بنى اسرائيل گفتند: شنيديم و نافرمانى كرديم، بگوئيد: شنيديم و اطاعت مى‏كنيم‏» ، گفتند: شنيديم و اطاعت مى‏كنيم.پس خداوند بعد از يك سال با اين قول خود:

«لا يكلف الله نفسا الا وسعها» (بقره 286) .

«خدا هيچ كس را جز به اندازه توان و وسعش مكلف نمى‏كند» ، براى آنها گشايشى پديد آورد.

و روايت ديگرى است از امير مؤمنان عليه السلام درباره آيه «و ان تبدوا ما فى انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله‏» كه فرمود: «اين آيه به پيامبران و امتهاى پيشين عرضه شد به سبب سختى و سنگينى‏اش آن را نپذيرفتند و رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پذيرفت و بر امت‏خود عرضه كرد آنها نيز پذيرفتند.و چون خداى عز و جل ديد كه اين امت آن را قبول كردند و حال آنكه تاب و توان آن را ندارند به پيامبر فرمود: چون اين آيه را با همه سختى و شدت و بزرگى‏اش پذيرفتى و امت تو نيز قبول كرد و حال آنكه بر امتهاى پيشين عرضه كردم و نپذيرفتند بر من است كه [بار آن] از امت تو بردارم، و فرمود:

لا يكلف الله نفسا الا وسعها» .

و نيز از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم روايت‏شده كه فرمود: «وضع عن امتى تسع خصال: الخطاء و النسيان و ما لا يعلمون و ما لا يطيقون و ما اضطروا اليه و ما استكرهوا عليه و الطيرة و الوسوسة فى التفكر فى الخلق و الحسد ما لم يظهر بلسان او يد» .

«از امت من [بازخواست از] نه خصلت‏برداشته شده: خطا، فراموشى، آنچه ندانند، آنچه نتوانند، آنچه بدان ناچار شوند، آنچه به ناخواه و زور بر آن وادار شوند، طيره (فال بد)، وسوسه در تفكر درباره آفرينش، حسد (و رشك بردن) در صورتى كه به زبان يا دست آشكار نشود» .

و نيز روايت‏شده كه از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند درباره مردى كه در شدت غضب چيزى از او سر مى‏زند آيا بر اين كار مورد مؤاخذه الهى است؟ فرمود:

«خداى تعالى كريمتر از آن است كه درها را بر بنده خود ببندد» .و مراد از غضب در اينجا غضبى است كه از انسان سلب اختيار كند.

و بالجمله: خواطر و ميل و هيجان رغبت كه تحت اختيار نيست قطعا مؤاخذه و معصيتى ندارد، زيرا نهى از آنها با اينكه از اختيار بيرون است تكليف به امر نامقدور است، هر چند به هر حال از آنها در نفس آلودگى پديد مى‏آيد.

و اما دليل اينكه براى اعتقاد و عزم و تصميم به كار بدى كه مانعى از انجام آن جلوگيرى كند نه خوف از خدا، گناه و سيئه‏اى نوشته مى‏شود اين است كه اعتقاد و قصد و عزم به معصيت از افعال اختيارى قلب است، و در شريعت ثابت‏شده است كه براى كار دل هرگاه اختيارى باشد ثواب و عقاب مترتب است، چنانكه خداى سبحان مى‏فرمايد:

ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسئولا» . (اسراء، 38) «گوش و چشم و دل از همه اينها بازخواست مى‏شود.» و نيز مى‏فرمايد:

«لا يؤاخذكم الله باللغو فى ايمانكم و لكن يؤاخذكم بما كسبت قلوبكم‏» (بقره، 225) .

«خدا شما را به سوگندهاى لغو و بيهوده بازخواست نمى‏كند ولى به آنچه دلهايتان كرده بازخواست مى‏كند.» و رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «انما يحشر الناس على نياتهم‏» «مردم بر وفق نيات خود محشور خواهند شد» .

و فرمود: «اذا التقى المسلمان بسيفهما فالقاتل و المقتول فى النار» «وقتى دو مسلمان به روى هم شمشير بكشند قاتل و مقتول هر دو در دوزخند» .

پرسيدند: اى رسول خدا! قاتل بجا، مقتول چرا؟ فرمود: «لانه اراد قتل صاحبه‏» «زيرا او هم اراده كشتن رفيقش را داشته است‏» .و فرمود: «لكل امرى‏ء مانوى‏» «براى هر انسانى همان چيزى است كه در نيت دارد» .

و رواياتى كه در ترتب عقاب بر قصد و اهتمام بر معصيت وارد شده بسيار است و اطلاق آنها در صورتى است كه به واسطه ترس از خدا ترك نشده باشد ولى اگر به واسطه ترس از خدا به عمل در نيايد براى تارك گناه حسنه نوشته مى‏شود.و چگونه مى‏توان گفت كه اعمال قلوب مورد بازخواست واقع نمى‏شود و حال آنكه مؤاخذه بر ملكات و صفات زشت و ناپسند مانند كبر و عجب و ريا و نفاق و حسد و غير اينها از طرف شرع قطعا ثابت و محرز است، با اينكه اينها افعال قلبى است و در شريعت ثابت‏شده است كه اگر كسى با زنى بيگانه درآميزد هر چند بعد معلوم شود همسرش بوده گناهكار است.

و اما دليل اينكه اگر كسى بعد از قصد گناه به سبب ترس از خدا آن را ترك كند و به عمل نياورد براى او حسنه‏اى نوشته مى‏شود رواياتى است كه رسيده است.از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم روايت‏شده است كه فرمود: «ملائكه مى‏گويند اين بنده توست كه اراده گناه دارد، خداوند مى‏فرمايد: مراقبش باشيد اگر عمل كرد مثل آن را بر او بنويسيد و اگر ترك كرد حسنه‏اى برايش بنويسيد زيرا به خاطر من آن را ترك كرده‏» .و از حضرت باقر [يا حضرت صادق عليهما السلام] روايت‏شده كه:

«ان الله تبارك و تعالى جعل لآدم فى ذريته من هم بحسنة و لم يعملها كتبت له حسنة و من هم بحسنة و عملها كتبت له عشرا، و من هم بسيئة و لم يعملها لم تكتب عليه سيئة، و من هم بها و عملها كتبت عليه سيئة‏» .

«خداى تبارك و تعالى براى آدم در فرزندانش مقرر داشته كه هر كه آهنگ كار نيكى كند و آن كار را نكند براى او يك حسنه نوشته شود، و هر كه آهنگ كار نيكى كند و بكند براى او ده حسنه نوشته شود، و هر كه آهنگ كار بد كند و آن را نكند بر او گناهى نوشته نشود، و هر كه آهنگ آن كند و انجام دهد يك گناه بر او نوشته شود» .

و جمله امام عليه السلام كه «بر او گناهى نوشته نشود» به اين صورت حمل مى‏شود كه از ترس خدا آن گناه را ترك كرده، زيرا چنانكه قبلا گفتيم اگر به سبب مانعى غير از ترس از خدا آن عمل را انجام نداده بر او گناه نوشته مى‏شود.

و از حضرت صادق عليه السلام روايت‏شده كه فرمود:

«ما من مؤمن الا و له ذنب يهجره زمانا ثم يلم به و ذلك قوله تعالى: الا اللمم‏» (نجم، 32) .

«هيچ مؤمنى نيست جز اينكه براى او گناهى است كه مدتى آن را از خود دور ساخته، سپس آهنگ و تمايل به آن كند، و اين است قول خداى تعالى:

الا اللمم‏» .

و فرمود: «لمم آن است كه شخص قصد گناه كند و آنگاه از آن استغفار نمايد» .و به اين مضمون اخبار بسيار وارد شده است.

پيوست

خاطر (انديشه) نيك و تفكر

دانستى كه ضد وسوسه، انديشه و خاطر ستوده‏اى است كه شرعا و عقلا نيكو و مستحسن باشد، زيرا دل در آن واحد نمى‏تواند به دو چيز مشغول باشد.پس وقتى به خاطر و انديشه‏اى پسنديده مشغول است‏براى وسوسه‏ها و خواطر مذموم راهى نيست.و چه بسا كه غفلت، كه ضد نيت است، در مقابل هر يك از وسوسه و انديشه نيك قرار گيرد.زيرا بهنگام غفلت هيچ يك از آن دو تحقق پيدا نمى‏كند.جز اينكه خالى ماندن دل از هر نيت و انديشه‏اى بسيار به ندرت اتفاق مى‏افتد.و ظاهرا مراد علماى اخلاق از فلت‏خالى بودن ذهن از قصد و آهنگ محرك و بر انگيزنده است هر چند به وسوسه‏هاى باطل و بيهوده مشغول باشد، و تحقيق اين مطلب بعدا خواهد آمد.

اما خاطر و انديشه نيك و ستوده اگر با قصد و نيت فعل زيبا و معينى باشد به قوه‏اى تعلق دارد كه اين فعل به آن وابسته است، و گرنه يا مربوط است‏به ذكر قلبى (ياد خدا) يا به تدبر و تامل در علوم و معارف و تفكر در شگفتيها و عظمت صنع خداوند، يا به انديشيدن و تدبر اجمالى كلى در آنچه بنده را به خداى سبحان نزديك يا از او دور مى‏كند.و غير از اينها انديشه و خاطر نيك و ستوده‏اى كه متعلق به دين باشد يا انديشه و خاطر نكوهيده‏اى كه متعلق به دنيا باشد وجود ندارد.

و چون اين مطلب را دانستى اين نكته را نيز بدان كه: يكى از طرق معالجه وسواس شناخت‏شرافت ضد آن يعنى انديشه و خاطر نيك و ستوده است، تا آدمى را بر مواظبت‏بر آن كه موجب دفع وسوسه‏هاست‏بر انگيزد.و فضيلت انديشه‏ها و خواطر نيك (قصد اعمال حسنه) در باب نيت ذكر خواهد شد، و بسا از بيان فضيلت اين افعال خود آنها نيز شناخته شود چنانكه در باب نيت‏ياد خواهد شد، و فضيلت ذكر قلبى در باب «ذكر» دانسته مى‏شود.

اما بيان شرافت تفكر و مسير و مجراى آن از افعال خداى متعال و اشاره به چگونگى تفكر درباره آنها و در آنچه موجب قرب بنده به خداى تعالى و يادورى از او مى‏شود، در اينجا بايد اجمالا به آنها اشاره كنيم زيرا اين تفكر متعلق به قوه نظرى است.پس مى‏گوئيم:

تفكر، سير درونى و باطنى از مبادى و مقدمات به مقاصد [از معلومات به مجهولات] است، و مبادى عبارت است از آيات و نشانه‏هاى آفاق و انفس [جهان و انسان]، و مقصد: رسيدن به معرفت موجد و مبدع آنها و علم به قدرت غالب و عظمت فائق الهى است.و هيچ كس نمى‏تواند از حضيض نقص به اوج كمال برسد مگر از راه تفكر، كه كليد اسرار و چراغ انوار است، و منشا عبرت گرفتن و مبدا بصيرت يافتن، و كمند صيد معارف حقيقى و دستاويز دريافت‏حقايق يقينى است.تفكر بالهاى نفس است‏براى پرواز به آشيان قدسى خود و مركب روح است‏براى مسافرت به وطن اصلى خويش، و به وسيله آن ظلمت جهل منكشف و پرده‏هاى نادانى برطرف مى‏شود و انوار علم و اسرار آن پرتو مى‏افشاند.و از اين رو در آيات و اخبار از آن ستايش شده و به آن ترغيب و تشويق شده است، مانند اين آيات:

«او لم يتفكروا فى انفسهم ما خلق الله السموات و الارض و ما بينهما الا بالحق‏» (روم، 8) . «آيا در درون خويش نمى‏انديشند كه خدا آسمانها و زمين را با آنچه ميان آنهاست جز بحق نيافريده.»

«اولم ينظروا فى ملكوت السموات و الارض و ما خلق الله من شى‏ء»

(اعراف، 185) .

«آيا در ملكوت آسمانها و زمين و آنچه خدا آفريده نمى‏نگرند [و نمى‏انديشند] .»

«فاعتبروا يا اولى الابصار» (حشر، 2) .

«پس اى صاحبان نظر و بصيرت! عبرت گيريد.»

«قل سيروا فى الارض فانظروا كيف بدا الخلق‏» (عنكبوت، 20) .

«بگو در زمين سير كنيد و بنگريد چگونه خدا خلق را پديد كرده.»

«ان فى خلق السموات و الارض و اختلاف الليل و النهار لآيات لاولى الالباب‏» (آل عمران، 190) «همانا در خلقت آسمانها و زمين و آمد و شد (يا تفاوت) شب و روز براى خردمندان نشانه‏هاست‏» .

«و فى الارض آيات للموقنين و فى انفسكم افلا تبصرون‏»

(ذاريات، 20- 21) .

«و در زمين براى اهل يقين نشانه‏ها [و عبرتها] ست.و در خود شما [نيز]، آيا نمى‏بينيد» .

«الذين يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم و يتفكرون فى خلق السموات و الارض‏» (آل عمران، 191) .

«كسانى كه خدا را ايستاده و نشسته و به پهلو [در بستر] ياد مى‏كنند و در خلقت آسمانها و زمين مى‏انديشند» .

و از روايات:

حديثى است از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم «التفكر حياة قلب البصير» «تفكر حيات دل مرد بيناست‏» .و نيز از آن حضرت است: «فكرة ساعة خير من عبادة سنة‏» «يك ساعت فكر كردن از عبادت يكساله بهتر است‏» .و كسى به مرتبه تفكر راه نمى‏يابد مگر آنكه خداى عز و جل او را به نور توحيد و معرفت مخصوص كرده باشد.و باز از آن حضرت روايت‏شده است كه: «افضل العبادة ادمان التفكر فى الله و فى قدرته‏» . «بهترين عبادت همواره انديشيدن درباره خدا و قدرت اوست.» و مراد از تفكر درباره خدا تفكر درباره قدرت او و صنع و آفرينش او و درباره افعال شگفت انگيز و مخلوقات و ابداعات اوست، نه تفكر در ذات او.

زيرا در اخبار از تفكر در ذات منع شده است، به اين دليل كه اين تفكر موجب حيرت و سراسيمگى و اضطراب عقل خواهد شد.و روايت‏شده است كه:

«اياكم و التفكر فى الله، و لكن اذا اردتم ان تنظروا الى عظمته فانظروا الى عظيم خلقه‏» .

«از تفكر در ذات خدا پرهيز كنيد، و اگر مى‏خواهيد به عظمت او بنگريد به عظمت آفرينش و مخلوقات او بنگريد» .

و مشهور است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:

«تفكروا فى آلاء الله و لا تفكروا فى الله، فانكم لن تقدروا قدره‏» .

«در نعمتهاى خدا بينديشيد و درباره ذات خدا فكر نكنيد كه خدا را چنانكه سزاوار شناختن اوست نتوانيد شناخت‏» .

و امير المؤمنين عليه السلام مى‏فرمايد: «التفكر يدعو الى البر و العمل به‏» ، «تفكر آدمى را به نيكوئى و عمل به آن مى‏خواند» .

و نيز مى‏فرمايد: «نبه بالتفكر قلبك، و جاف عن الليل جنبك، و اتق الله ربك‏» . «با تفكر دل خود را آگاه كن.و بهنگام شب و سحر از بستر برخيز، و از پروردگارت پروا كن‏» .

و حضرت باقر عليه السلام فرمود: «باجالة الفكر يستدر الراى المعشب‏» ، «با جولان دادن فكر راى پر ثمر حاصل مى‏شود» .

و از امام صادق عليه السلام روايت‏شده است كه:

«الفكر مرآة الحسنات و كفارة السيئات، و ضياء للقلوب و فسحة للخلق، و اصابة فى صلاح المعاد، و اطلاع على العواقب، و استزادة فى العلم، و هى خصلة لا يعبد الله بمثلها» . «فكر آئينه حسنات و كفاره سيئات و روشنى دلها و گشايش و فراخى براى خلق است، و به وسيله آن آدمى به آنچه صلاح امر معاد است مى‏رسد، و به سبب آن اطلاع بر عواقب امور حاصل مى‏شود، و باعث فزونى علم است، و خصلتى است كه هيچ عبادتى مثل آن نيست‏» .

و از حضرت رضا عليه السلام روايت‏شده است كه:

«ليس العبادة كثرة الصلاة و الصوم انما العبادة التفكر فى امر الله عز و جل‏» .

«عبادت به نماز و روزه بسيار نيست، بلكه عبادت همانا تفكر در امر خداى عز و جل است‏» .

تكمله

مجارى تفكر در مخلوقات

همه موجودات راه و مجراى تفكر و جايگاه نظر و انديشه‏اند.زيرا هر چه در عالم وجود هست همگى از تراوشها و آثار فيض وجود واجب الوجود اوست.

و هر موجود و مخلوقى خواه جوهر يا عرض، مجرد يا مادى، فلكى يا عنصرى، بسيط يا مركب، فعل و صنع خداوند است.و هيچ ذره‏اى در جهان نيست مگر آنكه در آن انواع شگفتيهاى حكمت و عظمت او هست، به طورى كه اگر خردمندان و دانشمندان سراسر گيتى در طول قرون و اعصار براى دست‏يافتن به آنها دامن همت‏بر ميان بندند و آماده كار شوند عمرها به پايان مى‏رود بى‏آنكه به صد يك آنها يا به اندكى از بسيار دست‏يابند.

مخلوقات بر دو قسم‏اند: قسمى كه اصل آنها شناخته نيست و براى ما امكان تفكر درباره آنها وجود ندارد، و قسم ديگر كه اصل آنها شناختنى است ولى نه به تفصيل و مى‏توانيم درباره تفاصيل آنها بينديشيم و از اين راه معرفت و بصيرت ما به خالق آنها افزوده شود.قسم اخير بر دو گونه است: يكى آنچه به حس ظاهر و چشم سر ادراك شدنى نيست و «ملكوت‏» ناميده مى‏شود، مانند فرشتگان و جن و شياطين و عوالم عقول و نفوس مجرد، كه اينها اجناس و طبقاتى دارند كه جز موجد آنها احاطه به آنها نتواند كرد.و ديگر آنچه قابل ادراك به وسيله حس است، و اينها سه طبقه‏اند: يكى آسمانها و ستارگان ثابت و سيار و گردش و طلوع و غروب آنها، دوم زمين و درياها و كوهها و پستى و بلنديهاى آن و معادن و رودها و گياهان و درختان و حيوانات و جمادات، و سوم عالم جو و هوا با آنچه در آن هست از ابر و باران و برف و رعد و برق و بادها و مانند اينها.و هر يك از اين سه طبقه به انواعى و هر نوعى به اقسام و اصناف نامتناهى تقسيم مى‏شود كه در صفات و هيئتها و لوازم و آثار و خواص و معانى ظاهرى و باطنى مختلفند. و هيچ چيز از اينها نيست مگر آنكه خداى سبحان موجد آن است و در وجود و حركت و سكون هر يك از اينها حكمتها و مصلحتهاى بى‏شمار نهفته است.

همه اينها مجارى و طرق تفكر و تدبر براى تحصيل معرفت و بصيرت به خالق حكيم و موجد قيوم داناى آنهاست.زيرا هر يك از آنها شاهد عادل و دليل روشن راستين بر وحدانيت و حكمت و كمال كبريائى و عظمت آفريدگار است.

پس هر كه به قدم حقيقت در اين راه گامى بردارد و گرد سراپاى عالم وجود برآيد و ديده بصيرت بگشايد و مملكت پروردگار مهربان را مشاهده كند، در هر ذره‏اى از ذرات مخلوقات شگفتيهاى حكمت و آثار قدرت چنان بر او آشكار و هويدا مى‏شود كه عقل و وهم او حيران و سرگردان مى‏گردد و فهم او سرگشته و ناتوان مى‏ماند.

و شكى نيست در اينكه جهان و عوالم منتظم آن به شايسته‏ترين روش و نيكوترين طريق به امر موجد حكيم و مدبر داناى آن منظم و مرتب شده است كه سرآغاز آنها در صدور از ديگران اشرف است و به همين قياس در سير نزولى تا برسد به پست‏ترين و فروترين عوالم كه همان عالم زمينى و موجودات خاكى است.و هر عالم پائين‏تر نسبت‏به ما فوق خود قدر و ارزشى ندارد، پس براى زمين نسبت‏به عالم جو چندان قدرى نيست و نه براى عالم جو نسبت‏به عالم آسمانها و نه براى آسمانها نسبت‏به عالم مثال و نه براى عالم مثال نسبت‏به عالم ملكوت و نه براى ملكوت نسبت‏به جبروت.و همه اين عوالم نسبت‏به عوالم الوهيت كه ما راهى به درك تفصيلى و اجمالى آن نداريم ناچيز است.چنانكه براى طبيعت‏شناسان و دانشمندان نجوم و هندسه و براى صاحبان مكاشفه و اهل عرفان و شهود آشكار و واضح است.

اما پست‏ترين عوالمى كه اكنون حال آن را دانستى - يعنى زمين - و آنچه از حيوان و نبات و جماد كه بر پشت دارد كه نسبت‏به خود آن چندان قدرى ندارد، مع ذلك براى هر يك از اين اجناس سه‏گانه انواع و اقسام و اصنافى بى‏نهايت هست، و ضعيفترين انواع حيوان پشه و زنبور است و اشرف آنها انسان.اينك ما به اندكى از حكمتها و شگفتيهائى كه در اينها نهاده شده و به كيفيت تفكر درباره آنها اشاره مى‏كنيم تا بقيه به قياس به آنها اجمالا دانسته شود، كه البته بيان همه مجارى تفكر و پى بردن به آثار صنع پروردگار محال است، و آنچه هم ممكن است‏خارج از حيطه ضبط و تدوين است، و از اين رو بزرگان حكما و اعاظم عرفا در بيان مجارى تفكر و شرح ديدگاهها بذل جهد نموده‏اند و در درياهاى افكار و انظار غوطه خورده و غواصى نموده‏اند و كتابها و دفترها ساخته و پرداخته‏اند، و با وجود اين نسبت‏به آنچه در واقع هست تهيدست مانده‏اند.و اگر ما در اينجا متعرض آنچه در كش براى ما ممكن است از حكمتها و عجايبى كه در هر يك از آنها نهاده شده است‏بشويم به سبب درازى و فزونى شرح آن از وضع كتاب خارج مى‏شويم.پس اجمالا و به اختصار به بعضى از حكمتها و شگفتيهائى كه در آن هست اشاره مى‏كنيم، تا كيفيت تفكر در صنايع الهى دانسته شود.بنابراين مى‏گوئيم (32) :

اما (پشه) - بنگر كه چگونه خداوند آن را با وجود خردى جثه به هيئت فيل كه بزرگترين حيوانات است آفريد و برايش خرطومى مانند خرطوم فيل قرار داد و همه اعضائى كه فيل دارد براى آن خلق كرد به علاوه دو بال، و اعضاء آن را به ظاهرى و باطنى منقسم كرد و دو بال بر او رويانيد و دستها و پاهايش را كشيده ساخت و چشم و گوشش را شكافت و در باطن آن اعضاء غاذيه قرار داد و قوائى كه براى حيوانات بزرگ جثه لازم است از غاذيه و جاذبه و دافعه و ماسكه و هاضمه - چنانكه شرح آن در مورد انسان خواهد آمد - به آن عطا فرمود.آنگاه آن را به غذائى كه خون انسان و ديگر حيوانات است راهنمائى كرد و براى طلب غذا آلت پرواز به او داد و خرطوم درازى كه با آن خون را بكشد و خرطومش را با همه باريكى ميان تهى ساخت تا خون صافى در آن جريان يابد و به باطنش برساند و در ديگر اعضايش پراكنده شود.و او را از دشمنى انسان آگاه ساخت و راه فرارش آموخت كه چون انسان دست‏خود را حركت دهد قصد او دارد و گوشش را چنان شنوا ساخت كه حركت‏خفيف دست را از دور مى‏شنود و مى‏گريزد و چون دست‏ساكن شد باز مى‏گردد.و با وجود خردى چهره‏اش براى او دو حدقه آفريد كه جاهاى غذاى خود را ببيند و به سمت آن پرواز كند.و چون حدقه‏اش كوچك بود و جاى پلك و مژه در آن نبود كه آن را از خاشاك و غبار محافظت كند براى پشه و مگس و مانند آنها از حيوانات كوچك دو دست قرار داد تا غبار و خاشاك از حدقه بزدايند.مگر نمى‏بينى كه مگس پيوسته دو دست‏خود را بر دو حدقه خود مى‏كشد.و اما براى دو حدقه چشم انسان و غير او از حيوانات بزرگ جثه پلكها آفريد تا بر يكديگر منطبق شوند و غبارى كه در حدقه جمع شده به اطراف روانه كنند.و اين شرح، مقدار اندكى است از شگفتيهاى صنع خداوند در آن.و از عجائب ظاهرى و باطنى چندان در آن هست كه اگر اولين و آخرين جمع شوند از درك و احاطه به كنه همه شگفتيهاى عيان و نهان آن عاجز و ناتوان گردند.

اما (زنبور) - بينديش كه چگونه خداى تعالى به او وحى (الهام غريزى) كرد تا در كوهها و درختان و بناها كه مردم بالا مى‏برند خانه كند:

«و اوحى ربك الى النحل ان اتخذى من الجبال بيوتا و من الشجر و مما يعرشون‏» (نحل، 68) .

و از آب دهان آن موم و عسل بيرون آورد، كه يكى ضياء (نور شمع) و ديگرى شفاست.و در عجائب امر آن بنگر كه از گلها و شكوفه‏ها غذاى خود را مى‏گيرد و از نجاستها و كثافتها اجتناب مى‏كند، و براى يكى از آن جمله كه امير آنهاست اطاعت و انقياد قرار داد.و فكر كن كه چگونه خداوند به امير آنها آموخت كه به عدل و انصاف در بين آنها حكم كند تا آنجا كه يكى را بر در خانه گمارد تا هر كدام نجس باشد راه ندهد و بكشد.آنگاه بنگر كه از موم خانه سازد و شكل شش گوشه را برگزيند و به شكل مستدير يا مربع يا پنج گوشه نسازد بلكه شش گوشه را براى خاصيتى كه در آن هست اختيار كند زيرا با شكل نحل كه مستدير مستطيل است تناسب دارد و اگر براى خانه‏سازى شكل مربع يا مستدير را انتخاب مى‏كرد زوايا و مواضع خارجى و داخلى آن ضايع مى‏ماند.پس بينديش كه چگونه خداوند به زنبور با خردى جرمش از روى لطف و عنايت چيزها آموخت تا زندگيش گوارا و خوش باشد.فسبحانه ما اعظم شانه.و ما اندكى از عجايب حكمتى كه در آن نهاده شده ياد كرديم و احاطه بر همه شگفتيهاى ظاهرى و باطنى آن ممكن نيست (33) .و اما (انسان) - ... (34)

و بالجمله حكمتها و شگفتيهائى كه در عالم انسانى به وديعت نهاده شده بيشتر از آن است كه به شمار در آيد، و آنچه بدان اشاره شد اندكى است از بسيار و ليكن اهل بصيرت را بر كيفيت تفكر و تامل در ديگر مجارى انديشه و نظر آگاه مى‏سازد.

از امام صادق عليه السلام روايت‏شده است كه فرمود:

«ان الصورة الانسانية اكبر حجة له على خلقه، و هى الكتاب الذى كتبه بيده، و هى الهيكل الذى جاء بحكمته، و هى مجموع صور العالمين، و هى المختصر من العلوم فى اللوح المحفوظ، و هى شاهد على كل غائب، و هى الحجة على كل جاحد، و هى الطريق المستقيم الى كل خير، و هى الصراط الممدود بين الجنة و النار» .

«صورت انسانى بزرگترين حجت‏خدا بر خلق است و آن كتابى است كه به دست قدرت خويش نگاشته، و بنائى است كه به مقتضاى حكمت‏خود ساخته، در آن صور همه عالميان [از ملك و ملكوت] جمع است، و نمونه‏اى است از علومى كه در لوح محفوظ ثبت است، و گواه و شاهد است‏بر هر چه پنهان و غائب است، و حجت است‏بر هر كه منكر [خالق] است، و راهى است راست‏به هر خيرى، و صراطى است كشيده بين بهشت و دوزخ‏» .

و چون اندكى از عجائب نفس و بدن خود را شناختى قياس كن بر آن عجائب زمين را كه مسكن و جايگاه تست از پستيها و بلنديها و دشتها و كوهها و درختها و رودها و درياها و صحراها و بيابانها و آباديها و شهرها و معدنها و جمادات و نباتات و حيوانات، كه اگر هر يك را با چشم بصيرت بنگرى آن را مشتمل بر عجائب و غرائبى خواهى يافت كه از حد و شمار بيرون است، و آن را آيه و نشانه‏اى آشكار بر عظمت‏خالق مبدع آن و حجت قاطع بر جلالت موجد آن خواهى ديد (35) ...

پس اى برادر! از خواب غفلت‏برآى و بنگر كه كى اين اجرام بزرگ و سنگين را به اين حركت‏سريع و سبك درآورده، و صورت آنها را با همه وسعت در حدقه چشمى به اين كوچكى جاى داده و تفكر كن كه كيست كه چنين اجسامى را مسخر كرده و آسياى آن را به گردش درآورده است، و بگو:

«بسم الله مجريها و مرسيها» (هود، 41) . «رفتنش و ايستادنش به نام خداست.» و اگر با ديده بصيرت بنگرى خواهى ديد كه اينها همه بندگانى هستند مطيع و خاضع و عشاقى واله و سرگشته، و به يك اشارت پروردگار تا قيامت در رقص‏اند و گرد كعبه جلال او مى‏گردند (36) .

و بالجمله: اگر چشم عبرت بگشائى و ذرات عالم وجود را مشاهده كنى هيچ ذره‏اى نيابى مگر اينكه در آن شگفتيهاى حكمت آفريدگار كه بيان از وصف آن الكن است را مى‏بينى.و اگر دل و گوش هوش‏دارى از زبان حال ذرات كائنات شواهد آشكار و نشانه‏هاى استوار بر عظمت پروردگار اعلى مى‏شنوى...

تتميم

اجمالا دانستى كه تفكر سودمند محدود و محصور است‏به تفكر درباره صفات خداوند و كارهاى شگفت‏انگيز او، و نيز تفكر درباره كارى كه بنده را به خدا نزديك مى‏سازد براى اينكه آن را انجام دهد و درباره كارى كه او را از خدا دور مى‏سازد تا آن را ترك كند.و افكارى غير از اينها نه سودمند است و نه مربوط به دين.مثال اين: حال سالك الى الله و طالب ديدار او مانند حال عاشق دلباخته است، همان گونه كه تفكر وى منحصر است‏به تفكر درباره معشوق و جمال او و صفات و افعال او و نيز تفكر درباره افعال خويشتن كه وى را به معشوق نزديك و مورد محبت او مى‏سازد تا به آنها متصف شود يا صفات و افعالى كه وى را از او دور مى‏كند و از چشم او مى‏اندازد تا از آنها دورى جويد، و اگر درباره غير اينها بينديشد عشقش ناقص است، همين‏طور دوستدار خالص خدا سزاوار است كه فكر خود را درباره خدا و صفات و افعال او و درباره آنچه وى را به خدا نزديك يا از او دور مى‏كند منحصر سازد، و اگر درباره غير اينها بينديشد در ادعاى شوق و حب خود كاذب است.

اما تفكر در ذات خدا، بلكه درباره بعضى از صفات او، جايز نيست.و در شريعت‏حقه الهى و حكمت‏حقيقى متعالى از آن منع شده است، زيرا ذات او اجل از اين است كه با نردبان گامهاى افهام بتوان بدان رسيد يا با تيرهاى اوهام بتوان اين هدف را نشانه گرفت. پس نظرپردازى در اين راه موجب آشفتگى و حيرت ذهن خواهد شد و جولان انديشه در آن سراسيمگى و اضطراب عقل را در پى خواهد داشت.و اگر بعضى از صديقانى كه به مقام تجرد رسيده‏اند ديده دل بدان سو روانه كنند جز لحظه‏اى برق‏آسا نخواهد بود، و اگر از اين لحظه تجاوز كنند از فروغ انوار وجه ذوالجلال او بسوزند.و حال صديقان در اين باره همچون حال انسان در نگريستن به خورشيد است، كه اگر ديدار ادامه يابد بينائى سست و ضعيف گردد، بلكه اين دو حال قابل مقايسه و تشبيه نيست و تنها براى تقريب و تفهيم است.زيرا تناسب ميان نور خورشيد و نور چشم تا اندازه‏اى ثابت است، و چه جاى مناسبت و مشابهت‏بين نور چشم و نور الانوار كه بر هر نورى احاطه و غلبه دارد.

و هيچ نورى نيست مگر آنكه جارى و روان از نور او و تراويده از ظهور اوست.

پس هر نورى در مرتبه نور او هيچ است، و هر ظهورى در جنب ظهور او نابود و باطل است.

و چون تفكر در ذات خداى تعالى نكوهيده است، پس تفكر ستوده منحصر است در انديشيدن درباره عجائب صنع و بدايع آفرينش او - كه ياد كرديم - و درباره فضائل اخلاقى و طاعات كه بنده را به خدا نزديك مى‏كند، و درباره رذائل اخلاقى و معاصى كه وى را از او دور مى‏سازد.و اين خلق و خويها و افعال گذرگاهى است كه از آنها آدمى به منجيات و مهلكات و طاعات و سيئات كه در اين كتاب و در ديگر كتب اخلاق ياد شده است‏خواهد رسيد.و مراد از تفكر در اينجا اين است كه آدمى در هر شبانه روز ساعتى به فكر اخلاق باطنى و افعال ظاهرى خود بيفتد و از حال دل و اعضا و اندامهاى خود جستجو كند.پس اگر دل خود را بر راه راست و طريق عدالت و متصف به فضائل اخلاقى و دور از رذائل درونى يافت، و اعضا و جوارح خويش را مشغول طاعات و عباداتى كه به آنها متعلق است و تارك گناهانى كه به آنها مربوط است ديد خدا را بر اين توفيق عظيم سپاس گزارد.و اگر در دل خود چيزى از رذائل ديد يا آن را تهى از بعضى از فضائل يافت، در صدد علاج بر آيد و اگر برخورد كه گناهى از او سرزده يا طاعتى از او ترك شده با پشيمانى و توبه آن طاعت را قضا و تدارك كند.

و شكى نيست كه اين‏گونه تفكر مجالى وسيع دارد و قدر ضرورى آن در شبانه‏روز است، و ماه و سال كفايت‏حسابرسى كامل را نمى‏كند.زيرا قدر لازم براى هر كس اين است كه در هر شبانه روز درباره هر يك از صفات مهلكه از بخل و كبر و خود بينى و ريا و كينه و حسد و جبن و شدت غضب و حرص و طمع و شكمبارگى و آزمندى بر شهوت، و مالدوستى و جاه‏طلبى و نفاق و بدگمانى و غفلت و غرور و غير اينها بينديشد.و به نور فكر و بصيرت زواياى دل خويش را بگردد و از اين صفات تفحص كند.پس اگر چنين يافت كه دل او از اينها خالى است قلب خود را بيازمايد و از علاماتى كه يقينا دلالت‏بر پاكى دل مى‏كند گواه گيرد.زيرا نفس گاهى امر را بر صاحبش مشتبه مى‏سازد: مثلا اگر ادعاى برائت از تكبر دارد سزاوار است كه خود را امتحان كند به اينكه مشك آبى بر دوش كشد يا پشته هيزمى از بازار به خانه برد.و اگر دعوى برائت از غضب دارد خود را در معرض اهانت‏سفيهان درآورد، و همچنين درباره صفاتى غير از اينها با امتحاناتى كه نيكان و شايستگان پيشين خود را آزموده‏اند آزمايش كند تا مطمئن شود كه ريشه‏ها و شاخه‏هاى آنها از كشتزار دلش كنده شده است و از آنها اثرى نيست.و اگر با امتحان يا آشكارا چيزى از اين صفات را در دل خود يافت در چگونگى رهائى و خلاصى از آنها بينديشد تا از طريق معالجه به ضد يا با موعظه و نصيحت و سرزنش و ملامت‏يا مصاحبت صاحبان اخلاق فاضله و همنشينى با اصحاب ورع و تقوى يا به وسيله رياضت و مجاهده و غير اينها آن صفت‏سلب و زايل شود.پس اگر به آسانى زايل شود شكر خدا به جا آورد و گرنه معالجه را تكرار كند تا خداوند او را به مقتضاى وعده خود موفق سازد.

سپس در هر يك از فضائل نجات‏بخش تفكر كند: مانند يقين و توكل و صبر بر بلا و رضا به قضا و شكر بر نعمتها و اعتدال خوف و رجاء و شجاعت و سخاوت و زهد و پارسائى و اخلاص در عمل و عيب‏پوشى و ندامت‏بر گناهان و حسن خلق با خلق و حب خدا و خشوع نسبت‏به او و مانند اينها.پس اگر خود را متصف به آنها يافت در صدد آزمايش برآيد تا از مكر و پوشاندن حقيقت و تزوير نفس مطمئن شود - به طريقى كه دانستى - و اگر دل خود را از يكى از آنها خالى يافت‏بايد در انديشه طريق تحصيل آن باشد - چنانكه به آن اشاره شد.آنگاه به هر يك از اعضاى خود توجه كند و در معاصى متعلق به آنها بينديشد مثلا به زبان خود بنگرد، كه آيا از آن غيبتى يا دروغى يا دشنامى يا لغوى يا سخن‏چينى يا خودستائى و مانند اينها از آن صادر شده است.سپس به گوش نظر كند كه آيا چيزى از اينها شنيده است، آنگاه به شكم كه آيا با خوردن حرام يا لقمه شبهه يا پرخورى كه مانع صفاى نفس است و مانند اينها خدا را نافرمانى كرده است.و همين‏طور درباره هر يك از اعضاى خود چنين كند.

آنگاه در طاعات متعلق به هر يك از اين اعضاء و درباره آنچه اين عضو براى آن آفريده شده از واجبات و مستحبات تفكر كند.پس اگر بعد از تفكر و تفحص دريافت كه از آنها معصيتى سرنزده و همه طاعات را بجا آورده و مستحبات را بقدر ميسر انجام داده ست‏خدا را بر اين توفيق سپاس گزارد.و اگر به صدور معصيتى يا ترك واجب و طاعتى بر خورد نخست‏سبب و باعث آن را از قبيل اشتغال به امور زائد و بيهوده دنيا يا همنشينى ياران بد يا غير اينها بجويد و سپس درصدد قطع آن سبب برآيد آنگاه با توبه و ندامت آن را تدارك كند تا فردايش مانند امروز نباشد.و اين قدر از تفكر در هر شبانه روز براى هر ديندارى كه معتقد به نشاه آخرت است لازم است.و اين كار عادت نيكان و متقيان گذشته ما در بامداد هر روز يا شامگاه هر شب بود، بلكه ايشان را دفترى بود كه در آن رؤوس مهلكات و منجيات و صفات و افعال نيك و بد را مى‏نوشتند و هر روز و شب صفات و اعمال خود را بر آن عرضه مى‏كردند، و چون از زايل شدن رذيله‏اى يا اتصاف به فضيلتى مطمئن مى‏شدند در نامه آن را قلم مى‏كشيدند و انديشه آن را رها مى‏كردند و به بقيه مى‏پرداختند تا همه را قلم كشند.و بعضى كه مرتبه ايشان از شايستگان و صالحان پائين‏تر بود بعضى از گناهان آشكار، مانند حرام خوارى و رها كردن زبان به دروغ و غيبت و ستيزه و سخن چينى يا مسامحه با مردم در ترك امر به معروف و نهى از منكر و امثال اينها را در آن جريده ثبت مى‏كردند و در خلاصى از هر يك مى‏كوشيدند.

و بالجمله: برادران شايسته و صالح گذشته ما از اين گونه تفكر دست نمى‏كشيدند و آن را از لوازم ايمان به محاسبه قيامت مى‏شمردند.پس واى بر ما كه از پيروى ايشان دست‏برداشته و در گردابهاى غفلت غرق شده‏ايم، تا جائى كه اگر ايشان رفتار ما را مى‏ديدند به كفر و عدم ايمان ما به روز حساب حكم مى‏كردند.و چگونه چنين نباشد و حال آنكه اعمال ما همانند اعمال كسى كه به بهشت و دوزخ ايمان دارد نيست.زيرا كسى كه از چيزى بترسد از آن مى‏گريزد و كسى كه به چيزى اميد و شوق دارد در طلب آن بر مى‏آيد، و ما ادعاى ترس از دوزخ داريم و مى‏دانيم كه فرار از آن به ترك معاصى است و با وجود اين در معاصى فرو رفته‏ايم، و دعواى شوق به بهشت داريم و مى‏دانيم كه رسيدن به آن به كثرت طاعات است و مع ذلك در آن كوتاهى و تقصير مى‏كنيم.

اما اين گونه فكر تفكر دانشمندان و صالحان است، و اما تفكر صديقان از اين والاتر است، زيرا ايشان مستغرق در درياى محبت و انس به پروردگارند، از همه بريده‏اند و باز آمده‏اند و رو به جانب قدس كبريائى آورده‏اند، به جان و دل چنان در فكر جلال و جمال آفريدگارند كه از خود و صفات و احوال خويش يكسره فراموش كرده‏اند.حال ايشان همچون حال عاشقى است كه هنگام لقاى معشوق واله و حيران اوست.اما مپندار كه حصول اين تفكر - بلكه پائين‏ترين مرتبه از مراتب لذت بردن به ياد عظمت و جلال خداوند - بدون جدائى و انفكاك از همه رذائل هلاك كننده و اتصاف به فضائل نجات‏بخش ممكن است، كه حال متفكر در جلال و عظمت‏خداوند با وجود اتصاف به اخلاق بد و رذيله مانند حال عاشقى است كه با محبوب خود خلوت كند و بخواهد از مشاهده جمال او التذاذ يابد و زير پيراهن او مار و عقرب باشد كه پيوسته او را بگزند و از لذت مشاهده و انس باز دارند.و ابتهاج او جز به بيرون كردن آنها از جامه خويش تمام نباشد.و شكى نيست كه همه خويهاى زشت و ناپسند مانند مارها و عقربها موذى و موجب تشويش‏اند و هر كه كمترين معرفت و توجهى به مناجات پروردگار خود دارد و در جان وى چيزى از آنها باشد، در مى‏يابد كه چگونه باعث آشفتگى و تشويش او و مانع از ابتهاج است.اما فرو رفتگان در علائق طبيعت را گزيدن آنها آشكار و روشن نيست، و بعد از مفارقت نفس از بدن و بدرود اين عالم در دو الم گزيدن آنها به مراتب از درد گزيدن مارها و عقربها بيشتر پديدار مى‏شود.

نصيحت

اى دوست! از خواب غفلت‏برخيز، و امروز فكر فردا كن، پيش از آنكه چنگالهاى مرگ در كالبدت بند شود و چاره قوه عاقله‏ات از تفكر درباره صفات و احوالت از دست‏بيرون رود.و به يقين بدان كه هر فضيلت‏يا رذيلتى كه در جان تست و هر طاعت‏يا معصيتى كه از تو سر بزند در برابر آن جزا و پاداشى در وقت رفتن از اين سراى فانى هست.و گفتار سرور پيامبران صلى الله عليه و آله و سلم را بشنو - كه اگر ترا دلى باشد براى بيدارى و آگاهى‏ات بس است - كه فرمود:

«ان روح القدس نفث فى روعى: احبب ما احببت فانك مفارقه، و عش ما شئت فانك ميت، و اعمل ما شئت فانك مجزى به‏» «جبرئيل در جان من دميد كه: هر چه را خواهى دوست‏بدار كه از آن جدا خواهى شد، و هر چه خواهى زندگى كن كه خواهى مرد، و هر چه خواهى بكن كه سزاى آن را خواهى ديد» .و به راستى اگر به مبدا و معاد اعتقاد داشته باشى اين سخن واعظ تو بس است و ترا از توجه و التفات به دنيا و اهل آن باز مى‏دارد.و خلاصه: سزاوار است كه مؤمن در هر شبانه‏روز ساعتى از اوقات خود را صرف تفكر درباره صفات و افعال خود كند و زمانى در عجائب صنع و قدرت پروردگار بينديشد و بر اين كار مداومت و رزد تا قوه عقليه و عمليه نفس را كمال حاصل شود، و از وسوسه‏هاى شيطانى و خواطر نفسانى رهائى يابد.خداوند به فضل بزرگ خود ما را در رسيدن به اين مقصود موفق سازد.

(و از جمله) - يعنى از رذائل قوه عاقله - :

مكر و حيله

است‏براى رسيدن به مطلوبات و مقتضيات دو قوه خشم و شهوت.مكر و حيله و خدعه و دهاء الفاظ مترادفند و در لغت گاهى بر شدت زيركى و فطانت اطلاق مى‏شود.و صاحبنظران آن را بر استنباط بعضى از امور از مآخذ پنهان و دور آن كه خارج از حد قريحه راست و مستقيم است اطلاق مى‏كنند.و از اين رو آن را ضد هوشيارى و ذكاء و سرعت فهم مى‏دانند، و در عرف مراد از آن جستن راههاى پنهان است‏براى اذيت رساندن به مردمان و بسا در لغت نيز آن را به اين معنى تفسير كنند و مراد ما در اينجا همين معنى است.

و براى مكر و حيله از حيث آشكارى و پنهانى مراتب بيشمار است.بعضى از آنها چندان خفائى ندارد و كسى كه اندك شعورى داشته باشد به آن پى مى‏برد.

بعضى چنان پوشيده و پنهان است كه زير كان به آن بر نمى‏خورند.گاهى آدمى را بر مى‏انگيزد كه با ديگران اظهار دوستى و محبت كند و آنگاه به آن بيچاره غافل اذيت و مكروه رساند.و زمانى شخص را بر آن مى‏دارد كه اظهار امانت و ديانت كند تا مردم اموال و اشياء گرانبهاى خود را به امانت‏به او سپارند يا با او شركت و داد و ستد كنند و آنگاه آنها را با مكر و حيله‏اى ديگر بگيرد و بدزدد.و گاهى كسى را وا مى‏دارد كه اظهار تقوى و عدالت كند تا مردم او را امام و پيشوا و رهبر خود قرار دهند و در باطن دين و دنياى آنان را تباه كند.و بر همين شيوه در موارد ديگر و با مكر و حيله‏هاى ديگر.

و بايد دانست كه مكر از مهلكات بزرگ است، زيرا بارزترين صفت‏شيطان است، و متصف به آن بزرگ لشكر اوست.و معصيت آن از گناه اذيت رساندن آشكارا به ديگرى بيشتر است، زيرا كسى كه مطلع شود كه ديگرى در صدد اذيت اوست احتياط مى‏نمايد و خود را محافظت مى‏كند و بسا كه از خود دفع اذيت كند.

و اما غافل بى‏خبر در مقام احتياط نيست زيرا كه اين مكار حيله‏گر را دوست و خيرخواه خود مى‏پندارد، و بدين گونه زيان و نيرنگ وى در لباس دوستى و صداقت‏به او مى‏رسد.و كسى كه خوراك مسمومى پيش ديگرى بنهد تا او را به هلاك رساند گناهش سختتر و شديدتر است از كسى كه آشكارا شمشير روى كسى بكشد تا او را بكشد.زيرا اين شخص دوم باطن خود ظاهر كرده و آن ديگرى را به نيت و اراده خود آگاه ساخته است و اين مى‏داند كه وى دشمن پيكار جوى اوست و متعرض دفع ضرر او مى‏شود و چه بسا كه وى را دفع كند.اما شخص اول ظاهرا در مقام نيكى و احسان است و باطنا در مقام دشمنى و اذيت رسانى.و غافل بيچاره از بث‏باطن وى بى‏خبر است و گمان دارد كه به او نيكى خواهد كرد و در مقام دفع و احتياط بر نمى‏آيد بلكه در مقام دوستى و محبت است.پس در حالى كه وى را نيكوكار مى‏داند و از او شرمسار و خجل است آن مكار او را مى‏كشد و به هلاك مى‏رساند.

و بالجمله: اين رذيلت از همه رذائل زشتتر و پليدتر و گناه آن شديدتر است.

و از اين رو رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «ليس منا من ماكر مسلما» ، «هر كه با مسلمانى مكر كند از ما نيست‏» .و امير مؤمنان عليه السلام فرمود:

«لو لا ان المكر و الخديعة فى النار لكنت امكر الناس‏» .

«اگر نه اين بود كه عاقبت مكر و خدعه آتش دوزخ است من از همه مردم مكارتر بودم‏» .و مكرر آن حضرت آهى بلند مى‏كشيد و مى‏فرمود: «و اويلاه! يمكرون بى و يعلمون انى بمكرهم عالم و اعرف منهم بوجوه المكر، و لكنى اعلم ان المكر و الخديعة فى النار فاصبر على مكرهم و لا ارتكب مثل ما ارتكبوا» .

«اى واى! با من مكر مى‏كنند و مى‏دانند كه من مكر آنان را مى‏فهمم و راههاى مكر و حيله را از ايشان بهتر مى‏شناسم، و ليكن چون مى‏دانم كه سرانجام مكر و خدعه آتش دوزخ است‏بر مكر ايشان صبر مى‏كنم و آنچه مرتكب مى‏شوند مرتكب نمى‏شوم‏» .

و راه علاج آن - بعد از بيدارى و آگاهى - اين است كه در بدى عاقبت و وخامت فرجام آن بينديشد، و تامل كند كه صاحب آن در آتش جهنم با شياطين و بدكاران همنشين و قرين خواهد بود.و متذكر شود كه سرانجام بد و وبال هر مكرى در دنيا به صاحب آن برمى‏گردد، چنانكه آيات و اخبار به آن گويا و مشاهده و تجربه بر آن گواه است.آنگاه فوايد و خوبيهاى ضد مكر يعنى خير خواهى مسلمين و يكرنگى در گفتار و كردار با ايشان را به ياد آورد - چنانكه در جاى خود بيان خواهد شد - و بعد از اين اگر عاقل مشفق بر خويشتن باشد از مكر و حيله يكسره اجتناب مى‏نمايد و در هر كارى كه از او سر مى‏زند بررسى مى‏كند كه در آن مكرى نباشد.و اگر گهگاه كارى كه متضمن مكر است از او صادر شد در مقام عتاب با خود برآيد و آن را ترك كند تا به يارى و توفيق خدا ريشه اين صفت زشت و نكوهيده بكلى از زمين دل او كنده شود.

پى‏نوشت‏ها:

1. اين فصول همچون مقدمه تمهيدى است‏براى مقامات چهارگانه كه مربوط است‏به معالجه خاص اخلاق مذموم.م.

2. حديثى كه از حيث معنى و مضمون از جانب خداى تعالى و از حيث لفظ از رسول اكرم (ص) است.

3. بيان مؤلف با استشهاد به حديث قدسى اين است كه چون خداوند مى‏خواست‏شناخته شود عوالم علوى و سفلى را ايجاد كرد، و اين بيان اگر نارسا نباشد لا اقل به شرح و تفسير نياز دارد.شايد توضيح و بيان حديث قدسى اين باشد كه: خداوند كه منبع (گنجينه) كمالات از علم و قدرت و حيات و جلال و جمال است (گنج نهان) و به ذات و صفات خود علم دارد و اين علم عين ذات اوست، از علم به كمالات خود مبتهج است و چون منبع فيض و فياض على الاطلاق است اسماء و صفات او تعطيل بردار نيست و از اين رو دوست دارد كه تجلى كند و نتيجه تجلى صفات و كمالات او عوالم علوى و سفلى است.پس چنين نيست كه خداوند عالم را خلق كرده تا شناخته شود و براى اينكه شناخته شود نيازى به خلق عالم دارد، بلكه خداوند كه به كمالات خود علم ذاتى دارد اراده كرده است كه مخلوقات كه تجلى‏گاه صفات كماليه و جلاليه و جماليه او هستند آفريده شوند.م

4. در نسخه چاپ نجف، وتروا آمده است و به نظر مى‏رسد وتر باشد.م. (وتر يتر وترا وترة، فلانا: افزعه.اصابه بظلم او مكروه)

5. اشاره است‏به حديث نبوى كه: «ترا سه پدر است، پدرى كه ولادت تو به واسطه اوست، و پدرى كه دختر خود به عنوان همسر به تو داد، و پدرى كه دانش به تو آموخت‏» .

6. در «اصول كافى‏» در باب بذل علم از امام صادق (ع)، روايت‏شده است كه:

«عيسى بن مريم به بنى اسرائيل فرمود: اى بنى اسرائيل! با جهال به حكمت‏سخن مگوئيد كه به حكمت‏ستم كرده‏ايد و آن را از اهلش باز مداريد كه به آنها ستم روا داشته‏ايد» .

7. اين حديث در «اصول كافى‏» بدين سان روايت‏شده است:

«عن زرارة بن اعين قال: سالت ابا جعفر - عليه السلام - ما حق الله على العباد؟

قال: ان يقولوا ما يعلمون...» تا آخر حديث.مصحح

8. مراد از تفقه در دين، دانا شدن در دين و فهم و فراگيرى اصول عقايد و فروع عملى و اخلاق است نه صرفا علم به احكام فرعى چنانكه امروز «فقه‏» غالبا به اين معنى به كار مى‏رود.م.

9. اين حديث در «اصول كافى‏» (كتاب عقل و جهل) از پيغمبر - صلى الله عليه و آله - روايت‏شده و از روى آن تصحيح شده است: در نسخه‏هاى «جامع السعادات‏» به طور مختلف نوشته شده است.مصحح.

10. با بيانى بسيار مختصر و ساده، مراد از اينكه وجود خداوند عين ذات اوست اين است كه در حالى كه مثلا وجود انسان و ذات (ماهيت و مفهوم) او دوتاست (يعنى در تعريف و تصور انسان، مفهوم وجود اخذ نگرديده و مفهوم ذات انسان بغير از مفهوم وجود است) ولى وجود و ذات خداوند يكى است.و همچنين صفات خداوند، مثلا علم و قدرت و حيات، عين ذات اوست نه مانند انسان كه اين صفات زائد بر ذات اوست (چنانكه در آغاز علم ندارد و بعد به دست مى‏آورد يا حياتى كه دارد روزى از دست مى‏دهد) .م.

11. چنانكه امير المؤمنين - عليه السلام - فرمود: «لو كشف لى الغطاء ما ازددت يقينا» .

12. «اصول كافى‏» باب درجات ايمان، كه بقيه حديث در آنجا ذكر شده است.

13. آن كس كه نداند و نداند كه نداند در جهل مركب ابد الدهر بماند.

14. اين سخن را جلال الدين مولوى در مثنوى معنوى طى داستانى مشروحا بيان كرده است: عيسى مريم به كوهى مى‏گريخت...

15. از قضاياى بديهى و فطرى و ضرورى عقل اين است كه دو نقيض (كه يكى وجود است و ديگرى عدم آن) جمع و رفع نمى‏شوند. يعنى نه با هم مى‏توانند وجود داشته باشند و نه هر دو مى‏توانند وجود نداشته باشند (يك چيز يا وجود دارد يا وجود ندارد) .م.

16. اين حديث از كتاب «مصباح الشريعة و مفتاح الحقيقة‏» منسوب به امام صادق (ع) نقل شده است.درباره اين كتاب، مجلسى در مقدمه «بحار» مى‏گويد: «هوشمند ماهر درباره اين كتاب به شك مى‏افتد، و اسلوب آن شبيه ديگر كلمات و آثار ائمه نيست‏» . سپس مى‏گويد: «و سند آن به صوفيه منتهى مى‏شود، و از اينرو مشتمل بر بسيارى از اصطلاحات آنان و نقل اقوال مشايخ ايشان است‏» . مصحح.

17. عبارت نهج البلاغه در پاسخ سؤال ذعلب يمانى (هل رايت ربك؟) اين است:

«ا فاعبد ما لا ارى؟»

18. لو كشفت عن وجهه لاحرقت‏سبحات وجهه ما ادرك بصره.

(حكمت الاشراق سهروردى)

پروانه كيست تا متعلق شود به شمع هم تا بسوزدش سبحات جمال دوست

(سعدى)

«...فلما تجلى ربه للجبل جعله دكا و خر موسى صعقا» .

(اعراف، 143)

«...و همينكه پروردگارش بر آن كوه جلوه كرد آن را هموار ساخت و موسى بيهوش بيفتاد» .

19. اشاره است‏به قول خداى تعالى:

«انا عرضنا الامانة على السماوات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلوما جهولا» . (احزاب، 72)

«ما آن امانت را به آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم از برداشتن آن ابا كردند و از آن ترسيدند و انسان آن را برداشت، كه او ستمكار و نادان بود.»

20. در تفسير مرتبه اعلاى توحيد، دو بيان هست، يكى همينكه مؤلف قدس سره فرموده‏اند كه آن در واقع توحيد در شهود است. يعنى سالك راه حق به جائى مى‏رسد كه جز دوست و محبوب حقيقى چيزى مشهود او نيست و آسمان و زمين و غير از آن، همه را به عنوان آثار جمال و جلال ذات حق مشاهده مى‏كند، ولى در بيان ديگر كه برخى عرفا بدان قائلند، توحيد حقيقى مرتبه‏اى بالاتر از وحدت در شهود است، كه در آن مرتبه اعلا عارف به مقام وحدت حقيقى مى‏رسد و اساسا در آنجا جز وحدت چيزى نيست و آسمان و زمين و ساير كثرات شان مراتب پائين‏تر است.و اشكال ناشى از اين است كه ما در مقام كثرت مى‏خواهيم از مقام وحدت حقه حقيقيه سخن گوئيم. (م)

21. مقصود ابو حامد غزالى است در كتاب «احياء العلوم‏» (جزء چهارم)، كه اين فصول با تغيير عبارت و تقديم و تاخير از آنجا اقتباس شده است، و اين فصل به اختصار و با تغيير زياد از آنجا نقل شده است، و صاحب كتاب - چنانكه خواهد آمد - به اقتباس اين فصول از غزالى معترف است.مصحح.

22. احمد نراقى، فرزند مؤلف، در كتاب «معراج السعادة (ص 78) كه خلاصه فارسى كتاب «جامع السعادات‏» با حذف و تغيير بسيارى از مطالب است، درباره آنچه در اين فصل از كتاب «احياء علوم الدين‏» غزالى نقل شده مى‏نويسد: «...اين اسرار معانى چند هستند كه الفاظ ناسوتيه و حروف صوتيه طاقت تحمل آن را ندارد و نمى‏توان به اين قالب درآورد.پس با كسى مى‏توان گفت كه با زبان ملكوتى آشنا باشد و ابو حامد غزالى در اين مقام كلامى ذكر كرده و نسبت‏به بعضى عرفا داده و خلاصه اين تقويت طريقه اشاعره است و استناد جميع اشياء و افعال و اقوال و احوال به مبادى عاليه و اثبات مذهب جبريه است و والد ماجد حقير قدس سره در «جامع السعادات‏» آن را نقل كرده‏اند و در آخر آن اشاره فرموده‏اند كه اين كلام و امثال آن ناقص و قاصر و ثبوت نوع اختيارى از براى انسان در افعال و حركات خود بديهى و ظاهر است همچنانكه ضرورى شريعت مقدسه و نص آيات و اخبار كثيره است و اولى اعراض و سكوت از امثال اين كلمات و متابعت طريقه شرع مستطاب است و چون چندان فايده‏اى بر نقل آن مترتب نبود بلكه ذكر آن موجب شبهات فاسده از براى كسانى كه در فهم رد آن قاصرند مى‏شد در اين كتاب متعرض نشديم‏» .

23. صفحه‏اى از آهن يا چوب كه در قديم براى تمرين خط بر آن مى‏نوشتند و مى‏شستند و باز مى‏نوشتند.

24. اهل تشبيه و تجسم كه آنان را مجسمه و مشبهه نيز نامند صفات انسانى را به خدا نسبت مى‏دهند و ظواهر بعضى از آيات قرآن مجيد را كه در آنها دست و چشم و وجه و غير اينها بر سبيل مجاز و بر طبق ادبيات همه اقوام و ملل براى فهم انسان و به زبان انسانى درباره خدا به كار رفته دليل قول خود مى‏گيرند، و از آيات محكماتى كه صريحا هر گونه جسم و جسمانيت و لوازم و لواحق آن را درباره خدا نفى مى‏كند و او را از صفات مخلوق منزه و مبرى مى‏نمايد مى‏گذرند.م.

25. يمين به معنى دست راست، و دست كنايه از قدرت يا وسيله اعمال قدرت است.

26. جمع خاطر، و خاطر در لغت‏به معنى فكر و انديشه و خيال است و در اصطلاح به معنى وارد قلبى است.آنچه به دل وارد مى‏شود يا بر دل مى‏گذرد چهار گونه است:

ربانى، ملكى، نفسانى، شيطانى، خواطر يا واردات ربانى هرگز خطا نمى‏كند.خواطر ملكى باعث كارهاى نيك است و الهام نيز ناميده مى‏شود.خواطر نفسانى وسوسه‏هائى است كه بر دل بگذرد و نفس از آنها لذت برد و هو اجس ناميده مى‏شود.و خواطر شيطانى كه به مخالفت‏با حق مى‏خواند (چنانكه خداى تعالى فرمود:

«الشيطان يعدكم الفقر و يامركم بالفحشاء» (بقره، 268)

«شيطان شما را از تنگدستى مى‏ترساند و به بدكارى وا مى‏دارد» .

27. عقيده فرقه‏اى كه از خداوند نفى صفات مى‏كردند و آنان را معطل و معطله نامند.

28. عقيده فرقه‏اى كه صفات خداوند را شبيه صفات مخلوقات و اجسام مى‏شمردند و آنان را مشبهه و مجسمه نامند.

29. اشاره است‏به قول خداى تعالى:

«قال رب بما اغويتنى لازينن لهم فى الارض و لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين‏» (حجر، 40) «گفت‏خدايا به سبب آنكه مرا گمراه ساختى، [نعمتهاى مادى در] زمين را در نظرشان مى‏آرايم و همگيشان را گمراه مى‏كنم مگر آنها كه بندگان مخلص تواند.»

30. واضح است كه اين ترك و گريز در صورتى است كه اينها مانع توجه به كمالات و موجب غفلت از ياد پروردگار باشند و گرنه ترك دنيا (جاه و مال) و گريختن از اهل و عيال و واگذاشتن آنها اگر به معنى فرار از تكاليفى باشد كه درباره آنها بر عهده اوست‏خلاف شرع مقدس است، و رهبانيت نيز در اسلام روا نيست.م.

31. نفس مطمئنه، جان با آرامش، نفس انسان مؤمنى است كه به خدا ايمان يقينى دارد و دلش با اين يقين آرامش يافته و به قضاء الهى راضى است.م.

32. آنچه مؤلف از شگفتيهاى صنع الهى و راه و وسيله تفكر درباره مخلوقات ذكر كرده و به عنوان نمونه از پشه و زنبور و انسان مطالبى آورده است امروز (دويست‏سال بعد از مؤلف ما) در جانورشناسى و علم تشريح و فيزيولوژى دامنه‏اى پهناور يافته و با وسائل و روش علمى جديد پژوهش و تحقيق شده و شگفتيهائى كه در ساختمان و وظايف - الاعضاء حيوانات كشف شده بسى بيشتر است از آنچه با مشاهده معمولى و سطحى و بدون روش و ابزار علمى به دست مى‏آيد.بجاست كه در اين مورد به كتابهاى مفصل علمى كه در آنها از ساختمان و فعاليتهاى حياتى حيوانات بحث مى‏شود مراجعه كرد تا مقصود مؤلف بيشتر حاصل شود. اينكه كانت، فيلسوف بزرگ آلمانى، در مورد برهان نظم (اتقان صنع) در اثبات وجود بارى تعالى مى‏گويد هر چه علم پيشتر مى‏رود اين برهان استوارتر مى‏گردد به اين دليل است كه حكمتها و شگفتيهائى كه در موجودات و مخصوصا جانداران كشف مى‏شود ايمان و اعتقاد به وجود خالق و صانع ناظم را قوى‏تر و يقينى‏تر مى‏سازد.در اينجا ما مثال پشه و زنبور را كه كوتاه است ترجمه مى‏كنيم ليكن از ترجمه «عجايب صنع در انسان‏» كه در متن به تفصيل بيان شده ولى در علم امروز بهتر و بيشتر مى‏توان به آن دست‏يافت و از سوى ديگر بنا بر دانش قديم و فرض مزاجهاى چهارگانه است‏خوددارى مى‏كنيم و به كتابهاى سودمندى كه در اين زمينه‏ها بسيار و در دسترس است ارجاع مى‏دهيم.

(از جمله كتابهاى مفيد، غير از كتابهاى علمى كلاسيك، مى‏توان از اينها ياد كرد:

«راز آفرينش انسان‏» تاليف كرسى موريسن ترجمه محمد سعيدى، «سرنوشت‏بشر» نوشته لكنت دونوئى ترجمه عبد الله انتظام.و درباره حشرات: كتابهاى «زنبور عسل‏» ، «موريانه‏» ، «مورچه‏» نوشته موريس مترلينگ ترجمه ذبيح الله منصورى.و كتابهائى نظير اينها) .م.

33. براى اينكه نمونه ديگرى از شگفتيهاى صنع در عالم حشرات ذكر كرده باشيم به بحث‏حركات غريزى كه جنبه غائى دارد (مانند هجرت پاره‏اى از پرندگان، غريزه جنسى، ساختن لانه...) اشاره مى‏كنيم.از جمله فرقهاى بين غريزه و ادراك يكى «بى خبرى از نتيجه‏» است كه اين مطلب را از كتاب «علم النفس‏» يا «روان‏شناسى‏» تاليف دكتر على اكبر سياسى (ص 415) نقل مى‏كنيم:

«حركات غريزى براى نتيجه‏اى معين از موجود زنده صادر مى‏شوند ليكن اين نتيجه منظور او نيست‏يعنى علم به غايت‏حركات خود ندارد.حيوان در مواقع مخصوص در خويشتن احساس احتياج و اضطرابى مى‏كند و اين محرك درونى او را به كارهائى وا مى‏دارد كه غالبا مورد توجه و التفات او هستند بى‏آنكه نتيجه آنها را بداند.مانند مكيدن نوزاد پستان مادر را و مانند حركات عجيبى كه از همه حيوانات براى حفظ و پرورش خود و اولادشان سرمى‏زند و مثالهاى بسيارى از آن در كتابهاى حيوان‏شناسى خاصه در كتاب «خاطره‏هاى حشره‏شناسى‏» تاليف فابر حشره‏شناس معروف فرانسوى ياد گرديده است.

«از آن جمله فعل شگفت‏انگيز حشره موسوم به آموفيل است، اين حشره بايد روى كرم زنده تخم بگذارد زيرا خوراك و نشو و نماى بچگان او را فقط گوشت تازه مى‏تواند تامين كند، اما از آنجا كه كرم زنده در اختيار او باقى نمى‏ماند ناچار لازمست نخست‏شكار خود را بى‏حس و فلج كند سپس به عمليات تخم‏گذارى بپردازد.اين است كه با مهارتى مخصوص بر پشت كرم سوار شده نه نقطه معين از سلسله عصبى او را با نيش خود مجروح كرده و مغزش را اندكى كرخ و بى‏حس مى‏سازد بقسمى كه آن جانور نيمه‏جان شود اما نميرد...آموفيل بهيچ وجه نتيجه اين حركات دقيق و حتى تخم‏گذارى خود را نمى‏داند و بچه‏هاى خود را هم هرگز نخواهد ديد» .

34. در اينجا مؤلف صفحاتى چند را به شرح خلقت و عجايب صنع در انسان و شگفتيهاى اعضا و اندامهاى وى و همچنين نحوه تولد كودك و دوران شيرخوارى و پرورش وى و پيدايش تدريجى ادراك و فهم و تعقل در او و عجايب نفس و عالم آن و رؤيا و غيره اختصاص داده است كه به دلائلى كه قبلا گفتيم از ترجمه آنها صرف نظر مى‏كنيم و به علم امروز (زيست‏شناسى شامل كالبدشناسى و شناخت وظايف الاعضاء و نيز علوم انسانى مانند روان‏شناسى و غيره) و كتابهاى تحقيقى و علمى بسيارى كه در اين زمينه نوشته شده است ارجاع مى‏دهيم.م.

35. در اينجا نيز مؤلف شمه‏اى درباره كوهها و انواع نباتات و حيوانات و دريا و عالم جو و آسمان و خورشيد و اجرام سماوى و حركت آنها سخن مى‏راند كه ترجمه آنها را ضرورى ندانستيم و مطالعه كتابهاى علمى را كه در اين زمينه‏ها امروز در دسترس است توصيه مى‏كنيم.م.

36. مگر مى‏كرد درويشى نگاهى بر اين درياى پر در الهى كواكب ديد چون شمع شب افروز كه شب از روى ايشان گشته چون روز تو گوئى اختران استاده‏اندى دهان با خاكيان بگشاده اندى كه هان اى غافلان بيدار باشيد درين درگه دمى هشيار باشيد تو خوش خفتى و ما اندر ره او همى پوئيم خاك درگه او كه داند كين هزاران مهر زرين چرا گردند در اين قبه چندين چه مى‏خواهند از اين محمل كشيدن چه مى‏جويند از اين منزل بريدن از اين آمد شدن مقصودشان چيست در اين محرابگه معبودشان كيست همه هستند سرگردان چو پرگار پديد آرنده خود را طلبكار ترا بهتر ز گردون رهبرى نيست چرا كاين نقش دائم سرسرى نيست بلى در طبع هر داننده‏اى هست كه با گردنده گرداننده‏اى هست

(نظامى)