نشانه ‏هاى صاحب يقين

دارنده يقين را علاماتى است:

از جمله، اينكه در كارهاى خود به غير خداى سبحان توجه و التفات ندارد، و در مقاصد خويش جز به او توكل نكند، و در مطالب و مسائل خود جز به او اعتماد ندارد، و از هر كمك و نيروئى براى حركت جز كمك و نيروئى كه خداوند به مشيت و عنايت‏خود عطا فرموده است روى بگرداند، و براى خود و همنوعان قدرت بر چيزى و منشايت اثرى نبيند، و بداند كه آنچه به او مى‏رسد از خداى تعالى است و خير و شرى كه براى او مقدر شده به او خواهد رسيد.و حالت وجود و عدم، و فزونى و كاستى، و ستايش و نكوهش، و بينوائى و ثروت، و سلامت و بيمارى، و عزت و ذلت نزد او يكسان است، و هيچ بيم و اميدى جز از خداى تعالى ندارد.و راز اين همه در اين است كه: وى همه چيزها را از يك چشمه مى‏داند كه او مسبب الاسباب است، و به وسائط توجه و التفات ندارد بلكه همه آنها را مسخر فرمان او مى‏داند.امام صادق - عليه السلام - فرمود (16) :

«من ضعف يقينه تعلق بالاسباب، و رخص لنفسه بذلك، و اتبع العادات و اقاويل الناس بغير حقيقة، و السعى فى امور الدنيا و جمعها و امساكها، مقرا باللسان انه لا مانع و لا معطى الا الله، و ان العبد لا يصيب الا ما رزق و قسم له، و الجهد لا يزيد فى الرزق، و ينكر ذلك بفعله و قلبه، قال الله سبحانه:

«يقولون بافواههم ما ليس فى قلوبهم و الله اعلم بما يكتمون‏»

(آل عمران، 161) «هر كه يقينش ضعيف باشد وابسته به اسباب مى‏شود و اين را براى خود مجاز مى‏شمرد، و از عادات و سخنان نادرست مردم پيروى مى‏كند، و سعى او در امور دنيا و جمع و نگهدارى آنهاست، به زبان اقرار مى‏كند كه عطا كننده و باز - دارنده‏اى جز خدا نيست، و به بنده چيزى نمى‏رسد مگر آنچه روزى و قسمت اوست، و كوشش به روزى نمى‏افزايد، و حال آنكه با فعل و قلب خود منكر آن است، خداى سبحان فرموده است: به زبانهاى خويش چيزها مى‏گويند كه در دلهاشان نيست، و خداوند به آنچه پنهان مى‏كنند داناتر است‏» .

و نيز فرمود: «ليس شى‏ء الا و له حد» . «هر چيزى حدى دارد» پرسيدند:

حد توكل چيست؟ فرمود: «اليقين‏» «يقين‏» پرسيدند: حد يقين چيست؟ فرمود:

«الا تخاف مع الله شيئا» . «با خدا از هيچ چيز ترس نداشته باشى‏» .و نيز از آن امام روايت‏شده:

«من صحة يقين المرء المسلم الا يرضى الناس بسخط الله و لا يلومهم على ما لم يؤته الله.فان الرزق لا يسوقه حرص حريص و لا ترده كراهية كاره، و لو ان احدكم فر من رزقه كما يفر من الموت لادركه رزقه كما يدركه الموت‏» .

«از درستى يقين مسلمان اين است كه خشنودى مردم را با ناخشنودى و غضب خدا به دست نياورد و آنان را به آنچه خدا به او نداده ملامت نكند.كه روزى را حرص حريص نمى‏كشاند و بى‏ميلى كسى آن را نمى‏راند، و اگر يكى از شما از روزى خويش بگريزد چنانكه از مرگ مى‏گريزد روزى همانند مرگ به او خواهد رسيد» .

و از جمله [علامات اهل يقين] : اين است كه در همه حالات در پيشگاه خداى سبحان خاضع و خاشع باشد، و در نهان و آشكار به وظايف خدمت‏خويش قيام كند و فرائض (واجبات) و سنن (مستحبات) شريعت را فرمان برد و با تمامى وجود خويش متوجه خدا باشد و در برابر او حالت‏خضوع و تذلل بگيرد، و از هر چه جز اوست روى بگرداند، و قلب خود را از غير او تهى كند، و با تمام فكر به ذات قدسى او روى آورد، و در درياى حب و انس او مستغرق باشد.

سر اينكه صاحب يقين چنين حالاتى دارد اين است كه به خدا و عظمت و قدرت او شناساست، و مى‏داند كه خداوند كارهاى او را مى‏بيند و از نهانخانه ضمير و آنچه در دل وى مى‏گذرد آگاه است، و مى‏داند كه:

«من يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره‏»

(زلزال، 8- 9) «هر كه هموزن ذره‏اى نيكى كند آن را مى‏بيند و هر كه هموزن ذره‏اى بدى كند آن را مى‏بيند» .

و بنابراين همواره در مقام شهود و حضور در پيشگاه اوست.و از اين رو لحظه‏اى از شرمسارى و اشتغال به وظايف ادب و خدمتگزارى جدا نمى‏شود.و سعى او در پاكسازى باطن خويش از رذائل و آراستن خود به فضائل، از آنجا كه زير چشم هميشه بيدار خداوند است، بيشتر است از زيور كردن ظاهر خود براى همنوعان.

و خلاصه: كسى كه يقين دارد كه خداى تعالى اعمال پنهان و آشكار او را مى‏بيند و نيز به پاداش و حساب يقين دارد همواره در مقام فرمان بردن او امر و دورى جستن از نواهى خداوند است.

و از نشانه‏هاى يقين او به الطاف خداوند درباره وى از انواع نعمتها و نيكيها، اين است كه پيوسته در مقام انفعال و شرمسارى و سپاسگزارى براى منعم حقيقى است.

و يقين او به بهجت و سرورى كه خداوند در سراى آخرت به مؤمنان مى‏دهد و آنچه براى بندگان زبده و خالص خود آماده كرده كه «چشمى نديده و گوشى نشنيده و به قلب هيچ كس خطور نكرده است‏» سبب مى‏شود كه همواره در مقام طمع و اميد باشد.

و كسى كه يقين دارد كه همه امور به خداى سبحان مستند است و آنچه در عالم صادر مى‏شود به حكمت و مصلحت و عنايت ازلى اوست و به نظام خير و احسن مربوط است هميشه در مقام صبر و تسليم و رضا به قضاى الهى است‏بدون اينكه اين حال او دگرگون شود.

و هر كه يقين دارد كه مرگ حادثه‏اى عظيم است و حوادث بعد از مرگ شديدتر و هول‏انگيزتر است همواره محزون و غمگين بسر مى‏برد.

و كسى كه به پستى و فناپذيرى دنيا يقين دارد به آن ميل نمى‏كند.امام صادق عليه السلام درباره گنجى كه در قرآن از آن ياد شده:

«و كان تحته كنز لهما» (كهف، 82) «و براى آنها گنجى در زير ديوار بود» مى‏فرمايد: لوحى بود كه بر آن نوشته شده بود:

«بسم الله الرحمن الرحيم عجبت لمن ايقن بالموت كيف يفرح، و عجبت لمن ايقن بالقدر كيف يحزن، و عجبت لمن ايقن بالدنيا و تقلبها باهلها كيف يركن اليها» .

«به نام خداى رحمان رحيم.در شگفتم از كسى كه به مرگ يقين دارد چگونه شادمانى مى‏كند، و عجب دارم از كسى كه به تقدير يقين دارد چگونه اندوهگين مى‏شود، و تعجب مى‏كنم از كسى كه به دنيا و دگرگونى آن نسبت‏به اهل دنيا يقين دارد چرا به آن دل مى‏بندد» .

و آن كه به عظمت فائق و قدرت غالب خداوند يقين دارد، پيوسته در مقام ترس و بيم و سراسيمگى است.روايت‏شده است كه سرور رسولان صلى الله عليه و آله و سلم از شدت خضوع و خشوع و خشيت‏براى خداى تعالى چنان بود كه وقتى راه مى‏رفت گوئى نزديك است‏به زمين افتد.

و كسى كه به كمالات نامتناهى او يقين دارد دائما در مقام شوق و وله (سرگشتگى و حيرت) و حب است.و حكايات اهل يقين از انبياء و اولياء و كاملان در خوف و شوق و اضطراب و دگرگونى حال كه در نماز و غير آن به ايشان دست مى‏دهد مشهور است و در كتابهاى تاريخ و زندگينامه‏هاى آنان آمده است، و همچنين درباره و له و استغراق و ابتهاج و انبساطى كه نسبت‏به خداى سبحان وجودشان را فراگرفته است.و داستان غش كردن امير مؤمنان عليه السلام در اوقات خلوت و مناجات با خدا و از خود بيخود شدن در نمازها نزد شيعه و سنى متواتر است.

چگونه مى‏توان تصور كرد كه كسى كه به خدا و عظمت و جلال او و به آگاهى او بر ريزه‏كاريها و نكته‏هاى باريك احوال وى يقين واقعى دارد او را در حضورش نافرمانى كند و حالت‏شرمسارى و ترس و بيم و حضور قلب و توجه كامل در پيشگاهش براى وى پديد نيايد، و حال آنكه مى‏بينيم كه در حضور پادشاه و اميرى كه داراى كمترين قدرت و شوكت مجازى است و در آغاز و انجام ضعيف و پست است چنان حال انفعال و ترس و توجه دارد كه از خود فراموش مى‏كند.

و از جمله علامات صاحب يقين، اين است كه مستجاب الدعوة است و بلكه كرامات و خرق عادات دارد.سر اين مطلب اين است كه نفس هر چه يقينش بيفزايد بر تجردش افزوده مى‏شود، و در نتيجه ملكه تصرف در كائنات براى او پديد مى‏آيد.امام صادق عليه السلام فرمود:

«اليقين يوصل العبد الى كل حال سنى و مقام عجيب، كذلك اخبر رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم من عظم شان اليقين حين ذكر عنده ان عيسى بن مريم عليه السلام كان يمشى على المآء، فقال: لو زاد يقينه لمشى فى الهواء» .

«يقين بنده را به هر مقام بلند مرتبه و شگفت‏آورى مى‏رساند، اين چنين رسول خدا از عظمت مقام يقين خبر داده است وقتى نزد او گفته شد كه عيسى بن مريم بر آب مى‏رفت، فرمود: اگر يقين او افزون بود بر هوا نيز مى‏رفت‏» .اين خبر دلالت دارد كه كرامات با افزون شدن يقين بيشتر مى‏شود، و پيامبران با همه جلالت قدرشان نزد خداوند در يقين مراتب متفاوتى دارند.

مراتب يقين:

از آنچه كه گفته شد آشكار است كه: يقين جامع همه فضائل است و از هيچ يك از آنها جدا شدنى نيست.اكنون بايد دانست كه يقين را مراتبى است:

(1) علم اليقين، و آن عبارت است از اعتقاد ثابت جازم مطابق با واقع - چنانكه گذشت - كه از راه استدلال به وسيله لوازم و ملزومات حاصل مى‏شود، و مثال آن يقين به وجود آتش از مشاهده دود است.

(2) عين اليقين، و آن عبارت است از ديدن و مشاهده مطلوب با چشم بصيرت و ديده درونى، و اين ديدار در روشنى و جلا از مشاهده با چشم بيرونى قويتر است.

و سخن اميرمؤمنان عليه السلام به اين مرتبه اشاره دارد: «لم اعبد ربا لم اره‏» (17) «خدائى را كه نبينم نمى‏پرستم‏» ، بعد از آنكه ذعلب يمانى از او - عليه السلام - پرسيد: آيا خداى خود را مى‏بينى؟ و نيز قول آن حضرت: «راى قلبى ربى‏» «قلب من پروردگارم را ديده است‏» .اين مرتبه از يقين تنها از راه رياضت و پاكسازى باطن و حصول تجرد كامل براى نفس حاصل مى‏شود، و مثال آن يقين به وجود آتش هنگام ديدن خود آتش است.

(3) حق اليقين، و آن عبارت است از حصول وحدت معنوى و ارتباط حقيقى بين عاقل و معقول، به طورى كه عاقل [صاحب يقين] ذات خود را چكيده و تراوشى از معقول [ذات الهى كه متعلق يقين است] و مرتبط به او و جدا ناشدنى از او ببيند، و همواره با چشم بصيرت درونى خويش تراوش و فيضان نور از جانب او را مشاهده كند.و مثال اين مرتبه، يقين به وجود آتش با دخول در آن بدون سوختن است.و اين مقام تنها براى خداشناسان كامل است كه در درياى حب و انس او غرقند و ذات خويش و ديگر موجودات را از تراوشهاى فيض اقدس او مى‏دانند و مى‏بينند.اينان همان صديقانند كه ديدگان باطن خويش به ملاحظه جمال و مشاهده انوار جلال او گماشته‏اند.و حصول اين مرتبه بسته است‏به مجاهدات سخت و رياضتهاى شديد، و ترك رسوم و عادات و ريشه‏كنى شهوات و بركندن خيالات و خواطر نفسانى و وسوسه‏هاى شيطانى و طهارت از آلودگيهاى طبيعت، و دورى گزيدن از زرق و برقهاى دنياى پست، و بدون اين كارها اين گونه يقين و مشاهده حاصل نخواهد شد:

و كيف ترى ليلى بعين ترى بها سواها و ما طهرتها بالمدامع

غسل در اشك زدم كاهل طريقت گويند پاك شو اول و پس ديده بر آن پاك انداز

چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است بر رخ او نظر از آينه پاك انداز

اما برتر از اين مرتبه، مرتبه ديگرى هست كه بعضى از اهل سلوك از آن به «حقيقت‏حق اليقين و فناء فى الله‏» تعبير مى‏كنند، و اين است كه عارف ذات خود را در انوار الهى محو و ناپديد مى‏بيند و از سبحات (انوار) جلال و جمال وجه او فروزان و محترق مى‏گردد (18) ، به طورى كه اصلا براى خود استقلال و حصولى نبيند.و مثال اين مرتبه، يقين به وجود آتش با دخول در آن و سوختن از آن است.

مطلب ديگر اينكه ترديدى نيست كه يقين حقيقى نورانى كه مبرى از تاريكيهاى اوهام و شكوك است اگر چه مرتبه اول آن باشد از فكر و استدلال تنها حاصل نمى‏شود، بلكه حصول آن متوقف است‏بر رياضت و مجاهده و زدودن زنگار از رخ آئينه نفس و پاكسازى آن از تيرگيهاى اخلاق ناپسند، تا براى آن تجرد كامل پديد آيد و با عقل فعال همسو و محاذى شود و حق با تمام روشنى بر او تجلى كند.

سر اين مطلب اين است كه نفس به منزله آئينه است كه صور موجودات از جانب عقل فعال در آن باز مى‏تابد.و شك نيست كه انعكاس صور از ذوات (صاحبان) صور به آينه بسته به اين است كه شكل آئينه تمام و درست‏بوده و صيقلى باشد و اشياء روياروى آن قرار گيرد و مانع برداشته شود و در جهتى باشد كه صور مطلوب در آنجاست.بنابراين نفس انسان در انعكاس حقايق اشياء از عقل فعال بايد:

1- در جوهر خود ناقص نباشد، يعنى مانند نفس كودك نباشد كه به سبب نقص و نارسائى نمى‏تواند معلومات (صور علمى) را منعكس و منجلى سازد.

2- از تيرگيهاى طبيعت صافى و از آلودگيهاى معاصى پاك و از رسوم عادات و پليديهاى شهوات بركنار باشد، كه اين به منزله صيقل زدن از چرك و زنگار آينه است.

3- تمام توجه و فكرش به مطلوب باشد، و بنابراين همت‏خود را يكسره به امور دنيوى و اسباب معيشت و خيالات و خواطر مشوش صرف نكند تا بتواند آينه نفس را در جهت و محاذات عقل فعال قرار دهد.

4- تخليه نفس از تعصب و تقليد.و اين كار به منزله برداشتن پرده‏هاست.

5- فراهم ساختن مقدمات مناسب به ترتيب مخصوص و شرايط مقرر براى حصول مطلوب، كه به منزله قرار دادن آينه و ديده‏ور شدن در جهتى است كه صور در آنجاست.

و اگر اين اسبابى كه مانع از افاضه حقايق يقينى به نفوس است وجود نمى‏داشت، نفوس به همه اشيائى كه در عقول فعال مرتسم است عالم مى‏شدند، زيرا هر نفسى چون امرى ربانى و جوهرى ملكوتى است‏به حسب فطرت براى معرفت‏حقايق شايسته است، و بنابراين از ديگر مخلوقات از قبيل آسمانها و زمين و كوهها ممتاز است، و قابليت‏حمل امانت‏خداوند (19) يعنى معرفت و توحيد را دارد.پس محروميت نفس از معرفت‏حقايق اشياء به سبب يكى از اين موانع است.و سرور پيامبران صلى الله عليه و آله و سلم به مانع تعصب و تقليد با گفتار خود:

«كل مولود يولد على الفطرة حتى يكون ابواه يهودانه و يمجسانه و ينصرانه‏» .

«هر مولودى بر فطرت [الهى] متولد مى‏شود تا اينكه پدر و مادرش او را يهودى يا مجوسى يا نصرانى مى‏كنند» ، و به مانع كدورتها و زنگارهاى معاصى با اين قول خود:

«لو لا ان الشياطين يحومون على قلوب بنى آدم لنظروا الى ملكوت السماوات و الارض‏» .

«اگر شياطين گرد قلوب بنى آدم نمى‏گشتند البته ملكوت آسمانها و زمين را نظاره مى‏كردند» اشاره فرموده است.

پس اگر حجابهاى گناهان و تعصب برداشته شود و نفس به سوى حق تعالى قرار گيرد تمامى صورت عالم ملك و شهادت براى او تجلى مى‏كند، زيرا عالم متناهى است و احاطه بر آن ممكن است، و همچنين صورت دو عالم ملكوت و جبروت به قدر امكان او و بر حسب مرتبه‏اى كه دارد براى او تجلى مى‏كند زيرا اين دو عالم اسرارى هستند كه از مشاهده چشم بيرونى پنهانند و ادراك آنها با چشم بصيرت تواند بود.و صورت آن دو عالم نامحدود و غير متناهى است، و آنچه از آنها در نفس نقش مى‏بندد محدود و متناهى است، اگر چه در ذات خود و از اين جهت كه منسوب به علم خداى سبحان است نامتناهى است.و مجموع آن عوالم «عالم ربوبى‏» ناميده مى‏شود، زيرا هر چه در وجود است از آغاز تا انجام منسوب به خداى تعالى است، و در عالم وجود جز خداى سبحان و افعال و آثار او چيزى نيست، پس عالم ربوبى و حضرت ربوبيت عالمى است كه بر همه موجودات احاطه دارد.بنابراين نامتناهى بودن آن روشن و آشكار است، و براى نفس امكان ندارد كه بر آن عالم احاطه يابد، بلكه از آن به اندازه نيرو و استعدادى كه دارد برايش ظاهر مى‏شود.

آنگاه به قدر تصفيه و تزكيه‏اى كه براى نفس حاصل مى‏شود و آن مقدار از حقايق و اسرارى كه برايش تجلى مى‏كند و آن اندازه از معرفت عظمت‏خداوند و شناخت صفات جلال و جمال او كه به دست مى‏آورد، سعادت و بهجت و لذت و نعمت در بهشت نصيبش خواهد شد.و وسعت ملك او در بهشت‏به اندازه وسعت معرفت او به خدا و عظمت او و به صفات و افعال او خواهد بود.و هر يك از اينها نهايت ندارد، و لذا نفس در هيچ درجه و مقامى از معرفت از پويائى باز نمى‏ايستد و بهجت و كمال و پيروزى و دستيابى بر مطلوب غايت طلب او خواهد بود.

و اينكه گروهى معتقدند كه آنچه از معارف الهى و فضائل اخلاقى كه براى نفس حاصل مى‏شود عينا همان بهشت است نزد ما باطل است، بلكه اينها موجب استحقاق بهشت، يعنى سراى سرور و بهجت، خواهد بود.

و از انواع رذائل (مربوط به قوه عاقله):

شرك

است و شرك اين است كه غير از خداى سبحان مؤثرى در وجود قائل باشد، و اگر اين غير - خواه بت‏باشد يا ستاره يا انسان يا شيطان - پرستيده شود شرك در عبادت است.و اگر پرستش نكند لكن به سبب اعتقاد به اينكه منشا اثر است و در آنچه مورد رضاى خدا نيست از وى اطاعت كند شرك در طاعت است.اولى شرك جلى و دومى شرك خفى ناميده مى‏شود.و قول خداى تعالى به اين معنى اشاره دارد:

«و ما يؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون‏» (يوسف، 106) «و بيشتر آنها به خدا ايمان نياورند مگر آنكه با خدا شريك گيرند» .

در اين شكى نيست كه شرك بزرگترين گناهان كبيره هلاك كننده و موجب خلود در آتش است و اجماع امت‏بر اين مطلب فراهم است، و آيات و اخبارى كه در اين باره وارد شده بيرون از شمار است.

و بايد دانست كه شرك مراتبى دارد كه در بحث ضد آن يعنى توحيد روشن خواهد شد، و شرك اگر چه شاخه‏اى از جهل است، چنانكه توحيد كه ضد آن است از نمونه‏هاى يقين و علم است، ذكر جداگانه آن دو در اينجا لازم نيست، جز اينكه چون ذكر توحيد در كتب اخلاق متعارف است، ما نيز به پيروى از آن روش عنوان جداگانه‏اى ذكر مى‏كنيم و به پرتو اندكى از آن اشاره مى‏كنيم، زيرا استقصا و تحقيق كامل درباره آن و فرو رفتن در ژرفاى آن در توانائى ما نيست و با اين بحث مناسبت ندارد، كه توحيد دريايى عظيم و بيكران است.

پيوست

توحيد در فعل

«توحيد» ضد شرك است، و آن يا توحيد در اصل ذات است‏به معنى عدم تركيب خارجى و عقلى در ذات خداى متعال و اينكه صفات او عين ذات اوست، و از اينجا لازم مى‏آيد كه خداى تعالى وجود صرف و بحت و بسيط باشد، يا توحيد در وجوب وجود ست‏به معنى نفى شرك در وجوب وجود از او (و چون اين دو قسم توحيد در حكمت متعاليه ثابت‏شده است در اينجا از آنها بحث نمى‏كنيم)، يا توحيد در فعل و تاثير و ايجاد است، به اين معنى كه فاعل و مؤثرى جز او وجود ندارد.

اين قسم از توحيد است كه ما مراتب و متعلقات آن را در اينجا ذكر مى‏كنيم:

اين توحيد - چنانكه گفته‏اند - چهار مرتبه دارد: قشر (پوست)، و قشر قشر، و لب (مغز) و لب لب، مانند گردو كه دو پوست و دو مغز دارد، و مغز آن روغن دارد كه لب لب است. (مرتبه اول) اين است كه انسان به زبان بگويد لا اله الا الله، و حال آنكه دلش منكر و از آن غافل باشد، مانند توحيد منافقان، و اين توحيد صرفا به زبان است و سودى ندارد جز اينكه گوينده آن در دنيا از شمشير و نيزه [كه مشرك و كافر را تهديد مى‏كند] محفوظ است. (مرتبه دوم) دل معناى آن لفظ را تصديق كند، چنانكه شان عموم مسلمين است، و اين اعتقاد عوام مردم است و صاحب آن موحد است، به اين معنى كه در دل به آن معتقد است و درباره آنچه در دل دارد دروغ نمى‏گويد.اما اين اعتقاد موجب گشادگى و صفاى قلب نيست، و لكن صاحب خود را، اگر با آن عقيده از دنيا برود و گناهان آن را ضعيف نكند، از عذاب در آخرت نگاه خواهد داشت. (مرتبه سوم) اين است كه توحيد و يگانگى خداى تعالى را از راه كشف و به واسطه نور الهى مشاهده كند، چنانكه با اينكه اشياء كثير را مى‏بيند ولى همه را صادر از واحد حق بداند، و اين مقام مقربان است، و دارنده آن موحد است، به اين معنى كه جز يك فاعل و يك مؤثر نمى‏بيند، زيرا براى او حق چنانكه هست منكشف است. (مرتبه چهارم) اين است كه در وجود جز يكى هيچ نبيند، و اين مرتبه را اهل معرفت فناء در توحيد مى‏نامند، زيرا صاحب اين مرتبه چون جز واحد - تعالى - را نمى‏بيند خود را نيز نمى‏بيند، و چون خود را نديد به واسطه آنكه مستغرق در «واحد» است از خود در توحيد خود فانى مى‏شود، يعنى از رؤيت‏خود فانى مى‏گردد، و اين مشاهده صديقان است، و صاحب آن موحد است‏يعنى در شهود خود غير از واحد را نمى‏بيند، و همه را از اين حيث كه كثيرند نمى‏بيند بلكه از حيث وحدت مى‏بيند و اين مرتبه نهائى توحيد است.

مرتبه اول، همچون پوست روى گردوست كه هيچ سودى ندارد و اگر به دهان نهى تلخ است و اگر به درونش بنگرى زشت منظر است و اگر به عنوان هيزم به كاربرى آتش را خاموش و دود را بسيار سازد و اگر در خانه بگذارى جا را تنگ كند.پس هيچ فايده و مصلحتى در آن نيست جز اينكه مدتى بگذارند براى حفظ پوست زيرين بر گردو بماند، سپس دور انداخته مى‏شود.همين‏طور توحيد زبانى صرف بى‏حاصل و بى‏ثمر و پر ضرر و در ظاهر و باطن مذموم است.لكن مدتى در حفظ مرتبه دوم تا هنگام مرگ سودمند است.

و مرتبه دوم، مثل پوست زيرين است، چنانكه اين پوست نسبت‏به پوست رويى نفع ظاهرى دارد، زيرا مغز را بهنگام نگه‏دارى در انبار از فساد حفظ مى‏كند، و اگر جدا شود نفعى از آن به عنوان سوخت عايد مى‏شود لكن نسبت‏به مغز بسيار كم ارزش است، همين‏طور است مجرد اعتقاد (بدون كشف و شهود) نسبت‏به گفتار زبانى.زيرا به وسيله آن نجات اخروى حاصل مى‏شود ولى نسبت‏به مرتبه كشف و شهودى كه با گشادگى سينه (انشراح صدر) به سبب تابش نور حق در آن حاصل مى‏شود ارزش كم و ناقصى دارد.

و مرتبه سوم، مثل مغز است، چنانكه مغز فى نفسه نفيس و با ارزش است و گوئى مقصود و مطلوب همان است لكن نسبت‏به روغن خالص خود خالى از آميختگى نيست، همين طور است توحيد فعل از راه كشف كه مقصد عالى سالكان راه حق است، جز اينكه خالى از آميختگى با ملاحظه غير و توجه و التفات به كثرت، نسبت‏به كسى كه جز واحد حق هيچ نمى‏بيند، نيست.

و مرتبه چهارم، مانند روغن بيرون كشيده از مغز است.و همانطور كه لب و عصاره لذاته مطلوب و فى نفسه مرغوب است، همين‏طور انحصار نظر بر مشاهده حق اول لذاته مقصود و فى نفسه محبوب است.

تنبيه: اگر گفته شود: دستيابى به مرتبه چهارم توحيد چگونه ممكن است و حال آنكه تحقق آن متوقف است‏بر عدم مشاهده غير واحد، با اينكه هر كس زمين و آسمان و ديگر اجسام محسوس را كه كثيرند مشاهده مى‏كند، و چگونه كثير واحد است؟

در پاسخ مى‏گوئيم: كسى كه يقين كند كه همه ممكنات از حيث ذات خود عدمهاى صرف‏اند، و تحقق وجود آنها از خداى سبحان است، و آنگاه نور عظمت و جلال حق چنان بر دلش بتابد و حب و انس به او طورى بر قلبش احاطه و غلبه كند كه غير او از يادش برود، در اين صورت چه جاى استبعاد است كه شدت استغراق در درياى عظمت و جلال و كمال و جمال و غلبه حب و انس به او با عدم انگاشتن كثرت و ريشه‏دار دانستن وحدت، و ثبوت اين معنى در قلبش موجب شود كه در شهود خود جز او را نبيند، و غير او از وى غايب گردد، زيرا نظر بصيرت باطنى او منحصر است‏به چيزى كه حقيقت و واقعيت است.

و آنچه مى‏تواند شدت اين استبعاد را درهم شكند اين است كه: كسى كه مشغول به سلطان يا حاكم مقتدر و مستغرق در ملاحظه سطوت و مهابت اوست‏بسا از مشاهده غير او غفلت كند.و عاشقى كه مستغرق در مشاهده جمال معشوق است و عشق او سراسر وجودش را فراگرفته غير او را نمى‏بيند، با اينكه كثرت در برابرش تحقق دارد.و ستارگان در روز موجودند لكن به علت اينكه نور آنها در كنار نور خورشيد مغلوب و مضمحل است ديده نمى‏شوند.پس اگر طبيعى است كه نور خورشيد بر نور ستارگان چيره و قاهر شود به طورى كه آنها را از ديد ظاهر غايب و پنهان كند، چه استبعادى دارد كه نور وجود حقيقى بر موجودات ضعيف و ممكن - الوجود غالب و قاهر باشد، به گونه‏اى كه همه آنها از نظر عقل و بصيرت غايب گردند. (20)

اما نكته اين است كه اين مشاهدات كه در آنها جز خداى واحد حق ظهور ندارد مداوم نيست، بلكه همچون برق زودگذر است و دوام آنها بسيار كمياب است و بندرت اتفاق مى‏افتد.

فصل 2: توكل بر اين پايه است كه جز خدا مؤثرى وجود ندارد

بدان كه براى آدمى ممكن نيست كه در كارها بر خداى تعالى توكل حقيقى داشته باشد مگر اينكه به مرتبه سوم توحيد رسيده باشد، و اين مرتبه است كه توكل به آن مرتبط مى‏شود نه ديگر مراتب.زيرا مرتبه چهارم پايه توكل نيست و مرتبه اول صرفا نفاق است و فايده‏اى نمى‏رساند.و مرتبه دوم - يعنى مجرد اعتقاد به توحيد - موجب حصول توكل چنانكه سزاوار است نمى‏شود.زيرا همه مسلمين به توحيد معتقدند با اينكه توكل به نحو شايسته در آنها وجود ندارد.

پس مناط در توكل مرتبه سوم توحيد است، و آن اين است كه براى بنده به سبب نور حق روشن و منكشف شود كه جز خدا فاعل و مؤثرى وجود ندارد.

و منشا هر موجودى و هر فعلى از خلق و روزى، و عطاء و منع، و غنى و فقر، و صحت و بيمارى، و عزت و ذلت، و زندگى و مرگ...و هر چيزى كه نامى دارد، يگانه مبدع و مخترع آن خداى تعالى است كه هيچ شريك و انبازى براى او نيست.و بعد از كشف اين مطلب ديگر به غير او هيچ توجه و نظر نكند، بلكه بيم و اميدش يكسره به او و وثوق و اعتمادش تنها بر او باشد، كه فاعل منحصر و يگانه اوست نه غير او، و جز او همه مسخر و رام اويند كه هيچ استقلالى حتى در به حركت درآوردن ذره‏اى در پهنه آسمانها و زمين ندارند.و هنگامى كه درهاى معارف به روى انسان گشوده شد اين مطلب براى او تمامتر و كاملتر از مشاهده با چشم روشن مى‏شود. و فقط شيطان است كه او را از اين توحيد باز مى‏دارد و در قلب او به واسطه التفات به بعضى از وسائط كه در آغاز آنها را منشا اثر براى بعضى از امور مى‏پنداشت‏شائبه شرك مى‏اندازد، چنانكه براى باران بر ابر اعتماد مى‏كند و براى روئيدن كشت و رشد و نمو زراعت‏به بارش باران اميد مى‏بندد و در سير و حركت كشتى به وزش باد دل خوش مى‏دارد، و در حدوث حوادث زمينى بر ستاره‏بينى و ارتباط كواكب با اين حوادث تكيه مى‏كند.

همچنين شيطان در دل آدمى وسوسه مى‏كند و به او مى‏گويد: چگونه همه چيز را از خدا مى‏دانى؟ و حال آنكه فلان انسان با اختيار خود به تو روزى مى‏رساند، كه اگر بخواهد به تو مى‏دهد و اگر بخواهد نمى‏دهد.و اين شخص ديگر قادر است كه گردن ترا با شمشير بزند و اگر بخواهد از تو در مى‏گذرد، پس چرا از او نترسى و به او اميد نبندى و حال آنكه كار تو به دست اوست و تو اين را مى‏بينى و در آن شك ندارى؟ !

و ترديدى نيست كه امثال اين توجهات نتيجه جهل به حقايق امور است، و كسى كه شيطان را بر خود مسلط سازد تا چنين وسوسه‏هائى بر قلبش بيفتد از جاهلان به معارف و حقايق است.زيرا كسى كه حقيقت جهان چنانكه هست‏بر او منكشف شود، مى‏داند كه آسمان و ستارگان و باد و ابر و باران و انسان و حيوان و ديگر مخلوقات همگى مقهور و مسخر وجود يگانه حق تعالى هستند كه شريك و انبازى ندارد.پس مى‏داند كه مثلا باد همان هواست و هوا بخودى خود و بدون محرك به حركت در نمى‏آيد، و اين محرك تا محرك ديگرى نداشته باشد هوا را به جنبش در نمى‏آورد...و همين طور تا برسد به محرك اول كه نه محركى دارد و نه به خود متحرك است.و حال به همين منوال است در مورد ديگر وسائط از قبيل افلاك و ستارگان و كائنات جو و موجودات زمينى از جماد و نبات و حيوان.

بنابراين توجه و التفات آدمى در نجات خود به برخى چيزها از قبيل باد و باران يا انسان يا حيوان همانند توجه و التفات كسى است كه به اعدام محكوم شده است، و فرمانروا يا پادشاهى به نويسنده خود امر كند كه فرمان عفو و آزادى او را بنويسد.آنگاه آن شخص زبان به مدح و ستايش كاغذ يا مركب يا قلم يا نويسنده بگشايد و بگويد: اگر كاغذ يا قلم يا مركب يا نويسنده نبود من نجات نمى‏يافتم، و رهائى خود را از كاغذ و مركب بداند نه از قلم يا از قلم بداند نه از نويسنده يا از نويسنده بداند نه از فرمانروائى كه به نويسنده فرمان داده و نويسنده فرمانبردار اوست.و كسى كه مى‏داند كه قلم از خود اختيار و حكمى ندارد و در دست نويسنده رام و مسخر است، و نويسنده نيز از خود حكم و اختيارى ندارد و فرمانبردار فرمانرواست، به قلم و نويسنده التفات ندارد و جز فرمانروا را سپاس نمى‏گويد.

بلكه حالت‏سپاسگزارى از فرمانروا چنان فكر او را مشغول مى‏كند كه كاغذ و مركب و قلم و نويسنده را از ياد مى‏برد.

و شكى نيست كه همه مخلوقات از آفتاب و ماه و ستارگان و ابر و باران و زمين و هر حيوان يا جمادى در قبضه قدرت الهى‏اند، همچنانكه قلم در دست كاتب و كاتب در دست‏سلطان و فرمانروا.اما اين صرفا مثال ناقصى است درباره آن كسى كه پادشاه و زمامدار را كاتب حقيقى مى‏داند، و حال آنكه چنين نيست و كاتب حقيقى خداى سبحان است چنانكه فرموده:

«و ما رميت اذ رميت و لكن الله رمى‏» (انفال، 17) «و هنگامى كه تير انداختى تو نينداختى بلكه خدا انداخت‏» .

پس كسى كه براى او كشف شود كه همه آنچه در آسمانها و زمين است مسخر و تحت فرمان واجب الوجود حق است، در همه وجود مؤثرى جز او نمى‏بيند، و شيطان از او نااميد و منصرف مى‏گردد، و از آميختگى توحيد او به شرك مايوس مى‏شود.

اما آن كه سينه‏اش به نور خداوند گشاده و منشرح نگشته باشد، بصيرت درونى‏اش از ديدار جبار آسمانها و زمين و مشاهده او در وراى همه مخلوقات ناتوان و كوتاه است، و از اين رو در بعضى از اين موجودات مسخر توقف مى‏كند و اين حالت جهل محض است.و خطاى او در اين باره همانند خطاى مورى است كه اگر بر كاغذى بجنبد مى‏بيند كه نوك قلم كاغذ را سياه مى‏كند، و ديدش تا انگشتان و دست نمى‏رسد تا چه رسد به صاحب دست.و پندارد كه قلم است كه سفيدى را سياه مى‏كند و اين خطا از تنگى حدقه چشم و كوتاهى ديد است كه از نوك قلم فراتر نمى‏رود.

فصل 3: مناجات پنهان صاحبدلان

يكى از عارفان (21) گفته است: خداوند با قدرتى كه همه چيز را به سخن آورده براى صاحبدلان و ديده‏وران حقايق همه ذرات زمين و آسمان را به نطق و سخن آورده است، تا آنجا كه تقديس و تسبيح آنها و گواهيشان را بر عجز خويش بشنوند، به زبان واقع كه نه عربى است و نه عجمى و حروف و الفاظ و بانگ و آواز ندارد، و هيچ كس آن را جز با گوش عقل ملكوتى نتواند شنيد و گوش ظاهر حسى ناسوتى را ياراى شنيدن آن نيست.و اين نطقى كه همه ذرات زمين و آسمان با ارباب قلوب دارند همان «مناجات سر» است و براى آن نهايت و انجامى نيست، كه اين كلمات از درياى بيكران كلام الهى مدد مى‏گيرد:

«قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربى لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربى و لو جئنا بمثله مددا» (كهف، 109) «بگو اگر دريا مركب كلمات پرودرگار من باشد، پيش از آنكه كلمات پروردگارم پايان پذيرد دريا پايان يابد اگر چه نظير آن را نيز به كمك آوريم‏» .

چون اين كلمات اسرار ملك و ملكوت را به نجوا مى‏گويد و هر كسى نتواند محرم راز و موضع سر باشد بلكه سينه‏هاى آزادگان محل اسرار است، پس آن مناجات به آزادگان صاحبدلان اختصاص يافته است.و اينان نيز آن اسرار را به اغيار باز نمى‏گويند كه افشاى راز از دنائت و فرومايگى است، و هرگز ديده‏اى كه شخص امين اسرار فرمانروائى را كه تنها و در نهان به او نجوا شده در ملا عام فاش سازد.اگر افشاى هر سرى روا بود پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از افشاى سر قدر نهى نمى‏فرمود و امير المؤمنين عليه السلام به برخى اسرار مخصوص نمى‏شد، و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نمى‏فرمود:

«لو تعلمون ما اعلم لضحكتم قليلا و لبكيتم كثيرا» «اگر آنچه من مى‏دانم شما نيز مى‏دانستيد خنده‏تان كم و گريه‏تان بسيار بود» . بلكه همين مقدار را براى اين ياد مى‏كند تا كم بخندند و بسيار بگريند.

اما دو چيز مانع است كه ارباب مشاهده مناجات ذرات عالم ملك و عالم ملكوت را حكايت كنند: (يكى) منعى كه از افشاى سر شده است و (دوم) بى‏حد و حصر بودن كلمات آنها.و ما اينك اندكى از بعضى از مناجات اسباب و وسائط را كه به عجز خود اعتراف دارند نقل مى‏كنيم تا با جميع افعال صادره از همه اسباب و وسائط كه مسخر قدرت خداوند مقايسه شود.و از اينجا اجمالا كيفيت ابتناء توكل بر او فهميده مى‏شود، و براى اينكه كلمات ملكوتى آنها را بفهميم آنها را به حروف و الفاظ و اصوات برمى‏گردانيم.پس مى‏گوئيم:

يكى از اهل شهود كه بينش او با فروغ نور الهى است‏به كاغذى كه چهره‏اش بامركب سياه شده بود گفت: «چرا سيماى سفيد و نورانى خود را سياه كرده‏اى؟» كاغذ در پاسخ گفت: «من چهره خويش را سياه نكرده‏ام.اين مركب است كه مرا سياه كرده، از او بپرس كه چرا چنين كرده؟» از مركب پرسيد كه چرا چهره كاغذ را سياه كردى، مركب گفت: «پاسخ اين سؤال بر عهده قلم است كه مرا به ستم از دوات بيرون كشيده.» از قلم پرسيد، او به دست و انگشتان نويسنده احاله كرد، و دست هم به قدرت و نيرو، و آن هم به اراده ارجاع داد، و هر يك به عجز خود و به مقهور و مسخر بودن و به ناتوانى براى مخالفت اعتراف نمود.

و چون از اراده پرسيد، گفت: «من به خودى خود برانگيخته نمى‏شوم، بلكه به فرمان رسول قاهرى كه از حضرت قلب با زبان عقل بر من وارد مى‏شود براى به جنبش درآوردن برانگيخته مى‏شوم.و اين رسول علم است.پس سؤال از انگيزش من متوجه عقل و قلب و علم است‏» .

و چون از اين سه پرسش كرد، «عقل‏» گفت: «من چراغى هستم كه افروختگى من از خودم نيست‏بلكه افروخته شده‏ام‏» .

و «قلب‏» گفت: «اما من لوحى هستم كه خود باز نشده‏ام بلكه مرا گسترده‏اند» .

و «علم‏» گفت: «اما من نقشى هستم كه پس از روشن شدن چراغ عقل مرا بر لوح قلب منتقش ساخته‏اند، و به خود نقش نبسته‏ام بلكه ديگرى مرا نقش بسته است.از آن قلمى بپرس كه مرا بعد از بر افروختن چراغ عقل بر لوح قلب نقش كرد» . (22)

در اين موقع سائل سرگشته و متحير شد و گفت: «اين قلم و اين لوح و اين خط و اين چراغ كدام است؟ كه من جز قلم نى و لوح آهنين يا چوبين (23) و خطى جز با مركب و چراغى جز از آتش نمى‏شناسم.و در اين منزل سخن از لوح و قلم و خط و چراغ مى‏شنوم، ولى چيزى از اينها نمى‏بينم‏» .

علم به او گفت: «در اين صورت سرمايه تو اندك و توشه‏ات كم و مركب سواريت ضعيف است، و مواضع هلاك در راه تو بسيار.اگر مى‏خواهى اين طريق را تا مقصد طى كنى، بدان كه در راه تو سه عالم وجود دارد: (نخست) عالم ملك و شهادت (محسوس)، كاغذ و مركب و قلم و دست و انگشتان از اين عالم است، و از اين منازل به آسانى مى‏گذرى.و (دوم) عالم ملكوت پائين‏تر، كه همچون كشتى بين خاك و آب است، كه نه مانند آب در اضطراب است، و نه مانند خاك ساكن و ثابت است، و قدرت و اراده و علم از منازل اين عالم است.و (سوم) عالم ملكوت اعلى، كه ماوراى من است، و چون از من درگذرى به منازل آن برسى.و منزل اول آن قلم است كه علم به وسيله آن بر لوح دل نوشته مى‏شود، و در اين عالم دشتهاى پنهاور و كوههاى بلند و درياهاى غرق كننده است‏» .

سائل سالك پرسيد: «من در كار خويش سخت‏سرگشته‏ام و نمى‏دانم كه مى‏توانم اين راه پر بيم و هراس را بپيمايم يا نه، آيا نشانه‏اى هست كه توانائى خود را در اين راه‏پيمائى بشناسم؟» گفت: «آرى! چشم بگشاى و نور ديده و نيروى بينائى خود را يكسره به سوى من متوجه كن.اگر حقيقت آن قلم كه به وسيله آن بر صفحه دل نگاشته مى‏شود بر تو آشكار شد، دور نيست كه تو شايسته اين طريق باشى، زيرا هر كه از عالم ملكوت پائين‏تر در گذرد و فراتر رود و نخستين درب ملكوت اعلى را بكوبد به وسيله قلم اسرار بر او كشف مى‏گردد.مگر نمى‏دانى كه امور و اسرار غيب به همين وسيله براى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كشف و هويدا گشت و قول خداى تعالى درباره اين معنى نازل شد:

«اقرا باسم ربك الذى خلق...اقرا و ربك الاكرم الذى علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم‏» (غلق 1، 3- 5) «بخوان به نام پروردگارت كه آفريد...بخوان و پروردگارت ارجمندتر است همان كه به وسيله قلم آموخت‏به انسان آنچه نمى‏دانست‏» . و اين قلم قلم الهى است كه از چوب و نى نيست.مگر نشنيده‏اى كه كالاى خانه شبيه صاحب خانه است؟ و حال آنكه دانستى كه ذات خداى تعالى با ديگر ذوات شباهتى ندارد، جسم نيست و مكان ندارد، و همچنين دست او مانند ديگر دستها نيست، و قلم او به ديگر قلمها و سخن او به ديگر سخنها و خط او به ديگر خطوط شبيه نيست.بلكه اينها امورى است الهى از عالم ملكوت اعلى، و بنابراين دست او از گوشت و استخوان و خون نمى‏باشد، و قلم او از نى و لوح او از چوب و كلام او از صوت و حرف و خط او از نقش و رسم و رقم و مركب او از زاج و ماز و نيست.پس اگر اين حقايق را اين چنين مشاهده نكنى از اهل تشبيه و تجسم (24) خواهى بود و پروردگار خود را نشناخته‏اى، زيرا اگر ذات و صفات خداى تعالى را از ذات و صفات اجسام منزه مى‏دانى و كلام او را از حروف و اصوات پاك مى‏نمايى، چرا درباره دست و قلم و لوح و خط او توقف و ترديد مى‏كنى و اينها را از جسميت و تشبيه به غير تنزيه نمى‏كنى؟»

وقتى سائل سالك اين را از علم شنيد به قصور و كوته‏بينى خود آگاه شد و چشم بصيرتش، پس از زارى و درخواست از پروردگار خود، گشوده گشت و اين نكته بر او مكشوف گرديد كه قلم الهى چنانكه علم وصف كرد نه از چوب است و نه از نى، و نه سر دارد و نه دم، و پيوسته بر دل آدميان همه گونه علم را مى‏نويسد، آنگاه از علم سپاسگزارى كرد و او را وداع گفت، و به پيشگاه قلم الهى رو آورد و به او گفت:

«اى قلم! ترا چه رسد كه پيوسته بر دلها علومى را مى‏نويسى كه به وسيله آنها اراده‏ها برانگيخته شود تا قدرت بر كارهاى مقدور را به جنبش بياورد؟» قلم الهى گفت: «مگر آنچه را كه در عالم ملك و ماده ديدى و از پاسخ قلم آدمى شنيدى كه چگونه به دست احاله كرد فراموش كردى؟ پاسخ من هم مثل جواب اوست، كه من مسخر دست‏خداى تعالى هستم كه «يمين ملك‏» ناميده شده، درباره من از او بپرس كه در قبضه قدرت اويم و او مرا مى‏گرداند، پس مقهور و مسخرم.و فرقى بين قلم الهى و قلم آدمى در معناى تسخير نيست و فرق فقط ظاهرى و صورى است.» سائل گفت: «يمين ملك كيست؟» قلم گفت: «مگر سخن خداى تعالى را نشنيده‏اى:

و السموات مطويات بيمينه؟» (25) (زمر، 67) «و آسمانها به دست [قدرت] او به هم پيچيده است.» گفت: «چرا، شنيده‏ام.» گفت: «و قلمها نيز در دست قدرت اوست و اوست كه آنها را مى‏گرداند» .

پس سائل از نزد قلم به يمين سفر كرد، تا او را ديد و دريافت كه شگفتيهاى او از شگفتيهاى قلم افزون است، و ديد كه دستى است نه مانند ديگر دستها، و انگشتانى نه مانند ديگر انگشتها.و چون ديد كه قلم در دست او در حركت است، از سبب به حركت درآوردن قلم پرسيد.

يمين پاسخ داد: «جواب من همان است كه از دست انسان در عالم شهادت (محسوس) شنيدى، كه ترا به قدرت حواله كرد، زيرا دست از خود حكمى ندارد، بلكه محرك او قدرت است‏» .

پرسش كننده به عالم قدرت سفر كرد و در آنجا عجايبى ديد كه شگفتيهاى پيشين در نظرش حقير مى‏نمود، از او درباره سبب به حركت درآوردن يمين پرسيد.

قدرت گفت: «من صفتى براى قادر هستم از او بپرس، كه پاسخ بر عهده موصوف است نه صفت‏» .

در اين هنگام نزديك بود كه در دل سائل خلل پديد آيد و به جرات و گستاخى زبان سؤال و بازخواست‏بگشايد، اما با گفتارى استوار ثابت قدم شد و از وراى سرادقات (سراپرده‏هاى) جلال عرشى چنين ندا برآمد:

«لا يسال عما يفعل و هم يسالون‏» (انبياء، 23) «خدا از آنچه مى‏كند سؤال و بازخواست نمى‏شود اما آنها سؤال و بازخواست مى‏شوند» .

پس سراسيمگى و دهشت از حضرت ذوالجلال او را فراگرفت و مدتى در غشوه خود بيهوش افتاد، و چون به هوش آمد گفت: «منزهى خدايا! چه عظيم است‏شان تو و پر عزت است‏سلطان تو، به تو بازگشت و بر تو توكل مى‏كنم، و ايمان آوردم كه تو ملك جبار واحد قهارى، از غير تو بيمى و به غير تو اميدى ندارم، و از عقاب تو به عفو تو و از خشم تو به رضاى تو پناه مى‏برم، و جز اين براى من شايسته نيست كه از تو درخواست و به پيشگاه تو تضرع كنم و بگويم:

«اشرح لى صدرى‏» (طه، 25) «سينه‏ام را بگشاى‏» تا ترا بشناسم، «و احلل عقدة من لسانى‏» (طه، 27) «و گره از زبانم باز كن‏» تا ترا ثنا گويم.

از پس پرده ندا آمد: «طمع مكن كه بتوانى ثناى شايسته بگويى، كه سرور انبياء صلى الله عليه و آله و سلم در اين آستان جز اين سخن نيفزود كه گفت:

«سبحانك لا اثنى ثناء عليك كما انت اثنيت على نفسك‏» «خدايا! منزهى از اينكه من ترا ثنائى [در خور تو] گويم آنچنانكه خود خويش را ثنا گويى‏» ، و طمع مكن كه به معرفت [شايسته و كامل] دست‏يابى كه سيد اوصياء گفت:

«العجز عن درك الادراك ادراك، و الفحص عن سر ذات السر اشراك‏» «ناتوانى از درك آن ادراك خود ادراك است، و تفحص از سر آن ذات نهان شرك است‏» .پس بهره تو از درگاه ما همين بس كه از ملاحظه جلال و جمال ما عاجزى و از ادراك نكته‏هاى حكم ما و افعال ما قاصرى‏» .

در اين موقع سائل سالك بازگشت و از پرسشها و عتابها و اعتراضهاى خود پوزش خواست، و به قلم و يمين و علم و اراده و قدرت و آنچه بعد از آن است گفت:

«عذر مرا بپذيريد كه من در اين ديار غريبم و بتازگى به اين بلاد در آمده‏ام، و اكنون عذر شما براى من درست و صحيح است و برايم كشف شد كه آن يگانه ملك و ملكوت و يكتاى عزت و جبروت همانا خداى واحد قهار است، و شما جز مسخر فرمان و قهر و قدرت او نيستيد و در دست او مى‏گرديد، و او نسبت‏به وجود «اول‏» است، زيرا موجودات به ترتيب يكى بعد از ديگرى از او صادر مى‏شوند، و او نسبت‏به سير مسافران به سوى او «آخر» است، كه اين مسافران پيوسته از منزلى به منزلى بالا مى‏روند تا سرانجام به او برسند، پس او «اول‏» است در وجود و «آخر» است در شهود، و او «ظاهر» است نسبت‏به كسى كه او را با چراغى مى‏جويد كه در قلب خود با بصيرت درونى كه مى‏تواند در عالم ملكوت نفوذ كند برافروخته است، و او «باطن‏» است نسبت‏به فروماندگان عالم محسوس كه مى‏خواهند او را با حواس ظاهرى دريابند» .

و اين همان توحيد در فعل است‏براى سالكان، كه وحدت فاعل را با چشم دل ديده‏اند و كلام ذرات ملك و ملكوت را با گوش جان شنيده‏اند.و اين توحيد بستگى به ايمان به عالم ملكوت و توانائى مسافرت به آن و شنيدن سخن از اهل آن دارد.و كسى كه از اين عالم بيگانه است و استعداد وصول به آن را ندارد و او را توان پيمودن راهى كه ياد كرديم نيست، براى مثل او شايسته است كه به توحيد اعتقادى كه در عالم ملك و شهادت يافت مى‏شود روى آورد، يعنى با بعضى از دلائل به وحدت فاعل علم پيدا كند، مثل اينكه براى او گفته شود: هر كسى مى‏داند كه يك خانه با دو رئيس و صاحب و يك شهر با دو امير و حاكم تباه مى‏شود، پس عالم را خداوند و مدبرى است‏يگانه و يكتا، زيرا:

«لو كان فيهما آلهة الا الله لفسدتا» (انبياء، 22) «اگر در آسمان و زمين خدايانى جز الله بود تباه مى‏شدند» .

و اين استدلال مطابق است‏با آنچه در عالم محسوس ديده است، و به اين ترتيب به قدر عقل و استعدادش نهال اعتقاد توحيد در دلش كاشته مى‏شود، و پيغمبران مكلفند كه با مردم به اندازه عقلشان سخن گويند.

حق اين است كه اين توحيد اعتقادى اگر نيرومند باشد مى‏تواند ريشه و ستون توكل قرار گيرد.زيرا اعتقاد اگر قوى شد همان عمل مكاشفه را در برانگيختن احوال روحانى ايفا مى‏كند، جز اينكه غالبا ضعيف مى‏شود و دستخوش اضطراب و تزلزل مى‏گردد و نيازمند است كه با گفتار و سخنان مربوط پاسدارى شود.و اما كسى كه به مكاشفه و شهود راه يافته و آن را به خود پيموده، ترسى از آن خطر درباره او نيست، بلكه اگر پرده كنار رود يقين او افزون نشود هر چند روشنى آن بيشتر مى‏شود.

آگاهى: بدان كه آنچه پايه و بنياد توحيد مذكور است، يعنى اينكه همه اشياء از اسباب و وسائط مقهور و مسخر قدرت ازلى مى‏باشند آشكار است.و بقيه آنچه در اين مقام آورديم از گفتار ابو حامد غزالى است كه يكى از علماى اخلاق ما [شيعه] از او پيروى كرده است، و اشكالى در آن نيست مگر در مورد افعال و حركات انسان زيرا بديهى است كه نوعى اختيار براى انسان هست، زيرا آدمى به اراده خود حركت مى‏كند و به اراده خود از حركت‏باز مى‏ايستد، علاوه بر اين كه اگر در همه افعال و حركات خود مسخر و مقهور بود جبر لازم مى‏آمد و تكليف و ثواب و عقاب صحيح نبود.و براى تحقيق اين مساله جاى ديگرى هست و اينجا مناسب و در خور آن نيست.و حق اين است كه آنچه درباره آن گفته شده خالى از قصور و نقص نيست، و بهتر است درباره آن سكوت نمود و به آداب شرع مؤدب بود.

و از انواع رذائل (مربوط به قوه عاقله) :

خواطر (26) نفسانى و وساوس شيطانى

است.بدان كه خاطر انديشه و خيالى است كه به دل بگذرد.پس اگر نكوهيده باشد و به بدى بخواند «وسوسه‏» نام دارد و اگر نيك و ستوده باشد و به خير دعوت كند «الهام‏» ناميده مى‏شود.

توضيح آنكه: مثل قلب نسبت‏به خاطرى كه بر آن ورود و خطور مى‏كند همچون نشانه و هدفى است كه از هر سو به آن تير افكنند، يا حوضى كه از نهرها و مجارى مختلف آب به آن بريزد، يا بارگاه و ساختمانى است‏با درهاى متعدد كه از آنها اشخاص مختلف داخل شوند، يا آئينه‏اى است نصب شده كه صورتهاى گوناگون بر آن بيفتد.همان‏طور كه اين امور از آن حوادث جدا و منفك نمى‏شوند، همين‏طور هم دل آدمى از واردات و خواطر خالى و منفك نمى‏ماند، و اين لطيفه الهى پيوسته ميدان ورود آنها و جولانگاه برخورد آنهاست، تا وقتى كه نفس از بدن پيوند بگسلد و از نيش عقربها و مارهاى تن آسوده و رها شود.

خاطر امرى است‏حادث كه ناگزير سبب و علتى دارد.پس اگر سبب آن شيطان باشد «وسوسه‏» است، و اگر فرشته باشد «الهام‏» است و آنچه قلب را براى پذيرش وسوسه آماده مى‏كند «اغوا» ناميده مى‏شود، و آنچه دل را آماده قبول الهام كند «لطف و توفيق‏» نام دارد.و سيد رسولان صلى الله عليه و آله و سلم به اين معنى اشاره فرموده است:

«فى القلب لمتان: لمة من الملك ايعاد بالخير و تصديق بالحق، و لمة من الشيطان ايعاد بالشر و تكذيب بالحق‏» .

«در قلب آدمى دو وارده و انديشه هست: وارده و انديشه‏اى از ملك كه به خير و تصديق حق وعده مى‏دهد و وارده و انديشه‏اى از شيطان كه به بدى و تكذيب حق مى‏خواند» .و نيز مى‏فرمايد: «قلب المؤمن بين اصبعين من اصابع الرحمن‏» «قلب مؤمن بين دو انگشت از انگشتان رحمان است‏» .

فصل 4: اقسام خواطر و از جمله الهام

خواطر (آنچه به خاطر آدمى مى‏گذرد) دو گونه است: يكى آنكه در ذهن به طور اضطرارى جنبش و خلجان مى‏كند ولى مبدا و علت كارى نمى‏شود، اين گونه خواطر آرزوهاى كاذب و انديشه‏هاى فاسدند.و ديگرى آنكه محرك اراده و عزم بر فعل است.زيرا هر فعلى مسبوق به خاطر و تصورى است كه به ذهن خطور مى‏كند.پس مبدا و منشا افعال خواطر است كه ميل و رغبت را برمى‏انگيزد و ميل و رغبت عزم را و عزم نيت را و نيت اندامهاى تن را به فعل وا مى‏دارد.و اين قسم دوم چنانكه دانستى اگر مبدا خير باشد الهام است و ستوده، و اگر مبدا شر باشد وسواس است و نكوهيده.قسم اول انواع بسيار دارد:

از جمله، آرزوهاست كه خواه حصول آن ممكن يا محال باشد، و خواه مورد و متعلق آرزو نيك و پسنديده يا زشت و ناپسند باشد، و خواه عدم تحقق آن مستند به قضاء و قدر الهى يا به سبب تقصير و سؤء تدبير خود او باشد به خاطرش خطور مى‏كند كه كاش چنين نمى‏كردم يا چنين مى‏كردم.

و از جمله، خواطرى است كه يادآور احوالى است كه براى او حاصل شده است، يا بى‏اختيار او يا با اختيار او، مثلا چيزهاى گرانبهاى فانى را تصور مى‏كند و به آنها شاد مى‏شود، يا از دست رفتن آنها را تخيل مى‏كند و اندوهگين مى‏شود، يا درباره روى آوردن رنجها و بيماريها و اختلال امور زندگى و معاش انديشه مى‏كند، يا وهمش دنبال حساب سوداگران يا پاسخ دشمنان و تصور نابود كردن دشمنان به انواع مختلف مى‏رود، بى‏آنكه اين فكر و خيال تاثير و فايده‏اى داشته باشد.

و از جمله، تطير و فال بد زدن است، كه گاهى به حدى مى‏رسد كه امور اتفاقى را كه بر پيشامد بدى دلالت دارد، هر چند نزد مردم مشهور و معروف نباشد، تخيل مى‏كند و از آن به وحشت و اضطراب مى‏افتد.و گاه در نيروى وهم خباثت و شيطنتى پيدا مى‏شود كه غالبا به رنج و ناراحتى مى‏كشاند يا او را به آنچه مى‏خواهد و شاد مى‏كند نمى‏برد، مثل تصور از دست رفتن اموال و اولاد و ابتلاء به بيماريها و رسيدن مكروهات از ديگران به او و غالب شدن دشمنان بر او.و بسا اتفاق مى‏افتد كه به اين تخيلات خود به سبب آنكه قوه عاقله مغلوب قوه واهمه شده است‏باور و اذعان مى‏كند و دچار نوعى اضطراب و شكستگى مى‏شود.و كم اتفاق مى‏افتد كه اين قوه وهميه آدمى را به چيزى رهنمون شود كه مى‏خواهد و مى‏جويد مثل تخيل پيروزى و حصول توسعه در اموال و اولاد، بد انسان كه در نزد خود آن را باور كند و از آن انبساط و نشاطى برايش پديد آيد.و اين بدترين و پست‏ترين وسوسه‏هاست، و چه بسا كه منشا بعضى از اين خيالات و توهمات نوعى اختلال در دماغ باشد.در هر حال همه انواع و اقسام ياد شده براى نفس زيان‏آور و فساد انگيز است و در آن نوعى افسردگى و پژمردگى و شكستگى ايجاد مى‏كند و او را از آنچه براى آن آفريده شده است‏باز مى‏دارد.

و از جمله، خواطرى است كه به تفال (فال نيك زدن) باز مى‏گردد و تفال ناپسند نيست.و از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده است كه تفال را دوست مى‏داشت و خود بعضى از امور را به فال نيك مى‏گرفت.

و از جمله، وسوسه در عقايد است‏به حدى كه منجر به شك زايل كننده يقين و ايمان نمى‏شود، و الا موجب تزلزل و خروج از ايمان و يقين مى‏گردد.و مراد ما از وسوسه در اينجا حديث نفس در عقايد است كه به ايمان زيانى نمى‏رساند و مورد مؤاخذه نيست - چنانكه شرح آن خواهد آمد.

دنباله: از آنچه گفتيم معلوم شد كه جولان خواطر غالبا يا مربوط به گذشته است كه جبران‏پذير نيست، يا مربوط به آينده است كه ناگزير آنطور كه مقدر است پديدار خواهد شد، و بنابراين صرف انديشه در آنها وقت ضايع كردن است.زيرا وسيله و آلت‏بنده قلب او و سرمايه‏اش عمر اوست.پس اگر قلب در يك دم از ياد خدا كه موجب انس به اوست غافل بماند يا از فكرى كه وسيله عرفت‏خداست و اين معرفت وسيله حب او مى‏شود غفلت نمايد مغبون است.و حتى اين غبن در صورتى است كه انديشه و وسواسش در امور مباح باشد و حال آنكه غالبا چنين نيست‏بلكه بيشتر صرف تفكر در پيدا كردن چاره و نيرنگ براى بر آوردن شهوات مى‏شود.زيرا پيوسته در درون خود با هر كسى كه كارى مخالف غرض او انجام مى‏دهد يا توهم مى‏كند كه با او مخالف است در كشمكش و نزاع است، بلكه گاه كسى را مخالف خود مى‏پندارد كه خالصترين مردم در دوستى با اوست - حتى در مورد زن و فرزندش.آنگاه در نحوه اذيت و آزار آنها و مبارزه با آنها نقشه مى‏كشد و چاره مى‏انديشد، و همواره با اين دل مشغوليها دين و دنياى خود را تباه مى‏كند.

فصل 5: حمله متقابل بين سپاه فرشتگان و لشكر شياطين در ميدان نفس

دانستى كه وسواس اثر شيطان نهانى است، و الهام عمل فرشتگان بزرگوار است.و شك نيست كه هر نفسى در آغاز فطرت خود به طور مساوى از فرشته و شيطان تاثير پذير است.و يكى از اين دو به سبب پيروى از هوى و هوس يا ملازمت پارسائى و تقوى برترى و ترجيح پيدا مى‏كند.پس نفس اگر به مقتضاى شهوت يا غضب ميل نمود شيطان مجال مى‏يابد و به وسيله وسوسه به دل در مى‏آيد، و اگر به ياد خدا باز گردد ميدان بر او تنگ مى‏شود و كوچ مى‏كند و فرشته الهام بخش داخل مى‏شود - ديو چو بيرون رود فرشته درآيد.بدين‏گونه دو سپاه فرشتگان و شياطين پيوسته در ميدان نفس درگير و دار و در حال حمله به يكديگرند.زيرا نفس به سبب قابليت دو امر و به واسطه دو قوه عقليه و وهميه جولانگاه اين دو سپاه است، تا سرانجام يكى از دو لشكر پيروز مى‏شود و كشور جان را تسخير مى‏كند و آن را وطن خود قرار مى‏دهد.و در اين صورت راه يافتن دومى به طريق عبور و دزدانه است و حصول پيروزى به غلبه هوى يا تقوى است، كه اگر هوى غالب آيد و نفس در آن فرو رود خانه دل چراگاه شيطان مى‏شود و صاحب چنين نفسى از حزب شيطان به شمار مى‏رود.و اگر ورع و تقوى پيروز شود دل جايگاه و منزل فرشته مى‏گردد و نفس در سپاه او در مى‏آيد.رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:

«خلق الله الانس ثلاثة اصناف: صنف كالبهائم.قال الله تعالى:

لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم اعين لا يبصرون بها (اعراف، 179) و صنف اجسادهم اجساد بنى آدم و ارواحهم ارواح الشياطين، و صنف كالملائكة فى ظل الله يوم لا ظل الا ظله‏» .

«خداوند آدميان را سه گونه آفريد: يك قسم همچون چهارپايانند و درباره آنها مى‏فرمايد: «دلها دارند كه با آن فهم نمى‏كنند و چشمها دارند كه با آن نمى‏بينند» ، و قسم ديگر كه بدنهايشان مانند بدن آدميان و جانهايشان مانند جانهاى شياطين است.و قسم ديگر همچون فرشتگانند كه در روزى كه هيچ سايه و پناهى نيست در سايه و در پناه خدا خواهند بود» .

در اين شك نيست كه بيشتر دلها را لشكر شياطين فتح كرده و در تملك خود در آورده‏اند، و در آنها به وسيله انواع وسوسه‏هائى كه به برگزيدن دنيا و رها كردن آخرت مى‏خواند تصرف مى‏كنند.سر اين مطلب اين است كه: غلبه و تسلط شيطان به گونه‏اى است كه در گوشت و خون انسان سارى است و بر قلب و بدن وى احاطه دارد، چنانكه شهوات با همه اينها آميخته است، و از اين رو رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - فرمود:

«ان الشيطان ليجرى من بنى آدم مجرى الدم‏» .

«شيطان مانند خون در تن آدميان جارى است‏» .و خداى سبحان - از زبان ابليس لعين - فرمايد:

«لاقعدن لهم صراطك المستقيم، ثم لآتينهم من بين ايديهم و من خلفهم و عن ايمانهم و عن شمائلهم‏» (اعراف، 16 و 17) «در راه راست تو در كمين آنها مى‏نشينم، آنگاه از پيش رو و از پشت‏سر و از راست و از چپشان به آنها مى‏تازم‏» .

بنابر اين رهائى از دست‏شياطين به مجاهده بزرگ و رياضت‏سخت نياز دارد.وكسى كه در مقام مجاهده برنيايد نفس او هدف تيرهاى وساوس شياطين است و از حزب آنها به شمار مى‏آيد.

فصل 6: مكر و اغوا و وسوسه‏هاى شيطان

چون راه باطل بسيار و راه حق يكى است، درهاى گشوده به دل آدمى براى شيطان بسيار است، اما باب ملائكه يكى بيش نيست، و از اين رو از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم روايت‏شده كه روزى براى اصحاب يك خط كشيد و فرمود: «اين راه خداست‏» ، سپس خطوط بسيار از چپ و راست كشيد و فرمود: «اينها راههايى است كه به هر راهى شيطانى نشسته و آدمى را به خود مى‏خواند» ، آنگاه اين آيه را تلاوت كرد:

«و ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله‏» (انعام، 153) «اين راه من راست است، از آن پيروى كنيد و به راههاى ديگر مرويد كه شما را از راه خدا جدا و پراكنده كند.» مطلب ديگر اين است كه چون نفس به آسانى به باطل ميل مى‏كند ولى به دشوارى مطيع و منقاد حق مى‏شود، از اين رو راههاى كشاننده به باطل كه راههاى شيطان است واضح و آشكار است، و بنابراين درهاى شيطان هميشه باز است، و راههاى رساننده به حق كه باب ملائكه است پنهان و نهان است و بنابراين همواره بسته است.پس چه سخت و دشوار است‏بر انسان بيچاره كه اين همه درهاى هويدا و آشكار گشاده را ببندد و يك درب پنهان بسته را بگشايد.

به علاوه، شيطان لعين بسا دو طريق حق و باطل را مشتبه نمايد و شر را به جاى خير ارائه دهد به طورى كه آدمى آن را وارده و الهام فرشته و ملك پندارد، نه وسوسه و اغواء شيطان، و بنابراين از جائى كه نمى‏داند هلاك و گمراه مى‏شود، چنانكه در دل عالم مى‏اندازد كه مردم به سبب كثرت غفلت در سراشيب سقوط و هلاك قرار دارند، و به علت جهل همچون مردگانند.آيا خداوند ترا وسيله رحمت‏بر بندگان قرار نداده؟ آيا پاداش و سعادت اخروى نمى‏خواهى؟ پس چرا مردم را با پند و اندرز خود از خواب فلت‏بيدار نمى‏كنى و آنان را با موعظه و نصيحت از هلاك ابدى نمى‏رهانى؟ و خداوند بر تو به واسطه قلب بينا و علم كثير و بيان شيوا و گفتار دلنشين منت نهاده است! چرا اين نعمتهاى الهى را پنهان مى‏كنى و آشكار نمى‏سازى؟ ! و پيوسته با امثال اين وسوسه‏ها او را مى‏فريبد و در صفحه دلش تثبيت مى‏كند، تا آنكه وى را با حيله‏هاى ظريف رام مى‏سازد و به وعظ و سخنرانى مشغول و سرگرم مى‏دارد و به آرايش و صنعتگرى و نيكو نمودن الفاظ و عبارات مى‏خواند، و او را به تملق و ستايش مردم دلگرم و مسرور مى‏گرداند، و با تواضع و فروتنى‏شان شاد و خوشحال مى‏كند.و پيوسته در اثناء وعظ و سخنرانى شائبه ريا (نيكو نمودن در چشم مردم) و قبول عامه را در نظرش جلوه مى‏دهد و لذت جاه و حب رياست و عزيز شدن به علم و فصاحت و با ديده حقارت به مردم نگريستن را بر دلش چيره مى‏سازد.بدين گونه مردم را هدايت و خود را گمراه و امروز (دنيا) خود را آباد و فرداى (آخرت) خود را خراب مى‏كند، و در واقع با خدا مخالفت و معصيت مى‏ورزد و مى‏پندارد كه او را اطاعت و عبادت مى‏كند.و در نتيجه در زمره كسانى در مى‏آيد كه خداوند درباره آنها فرموده است:

«قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا الذين ضل سعيهم فى الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا» (كهف، 103- 104) «بگو آيا شما را از زيانكارترين [مردم] خبر دهيم، كسانى كه كوشش آنان در زندگى دنيا گم [و نابود] شده و پندارند كه كار نيك مى‏كنند» .

و از كسانى‏اند كه رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم درباره آنان مى‏فرمايد:

«ان الله ليؤيد هذا الدين باقوام لا خلاق لهم‏» .

«خداوند اين دين را به مردمى كه بهره‏اى [از آن] ندارند تاييد مى‏كند» . و «ان الله ليؤيد هذا الدين بالرجل الفاجر» .

«خداوند اين دين را به مرد بدكار يارى و تاييد مى‏كند» .

بنابراين رهائى و نجات از دامها و نيرنگها و كيدهاى شيطان ميسر نيست مگر با بصيرت درونى نورانى و نيروى قدسى ربانى، چنانكه مسافر سرگشته را در بيابانى كه راههاى بسيار و ناهموار و صعب العبور دارد در شب تيره و ظلمانى نجاتى نيست جز با بينائى كامل و طلوع خورشيد تابان و درخشان.

فصل 7: نشانه‏هايى كه بين الهام و وسوسه فرق مى‏نهد

كسى كه بتواند خير و شر را بشناسد جدا كردن الهام و وسوسه براى او آسان است.و گفته‏اند كه الهام فرشته و وسوسه شيطان در نفوس به طرقى و با علاماتى رخ مى‏نمايد:

(اول) مانند علم و يقين كه از جانب راست نفس حاصل مى‏شود، و در مقابل آن شهوت و هوى كه از جانب چپ پديد مى‏آيد.

(دوم) مثل نظر و تامل در آيات آفاق جهان و انفس آدميان كه با نظم و استوارى برقرار است و شك و اوهام را از دل مى‏زدايد، و معرفت و حكمت را در قوه عاقله پديد مى‏آورد و اين نيز در جانب راست نفس است، و در مقابل آن، انديشه و نظر از روى اشتباه و غفلت و رو گرداندن از آيات است كه موجب پيدايش شبهه‏ها و وسوسه‏ها در واهمه و متخيله مى‏شود و اين بر جانب چپ نفس است. و به اين ترتيب آيات محكمات به منزله ملائكه مقدس و عقول و نفوس كلى است و مبادى علوم يقينى مى‏باشد و متشابهات آميخته با وهم به منزله شياطين و نفوس وهم انگيز است و مبادى و مقدمات سفسطه مى‏باشد.

(سوم) مثل اطاعت رسول برگزيده و ائمه اطهار، و در مقابل آن اهل جحود و انكار و طرفداران تعطيل (27) و تشبيه (28) و كافران قرار دارند.پس هر كسى كه راه هدايت را بپيمايد به منزله ملائكه مقدس و الهام كننده خير است، و هر كه راه گمراهى را بپويد همچون شياطين گمراه كننده شر مى‏رساند.

(چهارم) مثل تحصيل علوم و ادراكاتى كه درباره موضوعات عالى و موجودات شريف است مانند علم به خدا و ملائكه و پيامبران او و روز رستاخيز و بر پا ايستادن خلائق در پيشگاه خداى تعالى و حضور ملائكه و انبياء و شهدا و صالحان، در مقابل تحصيل علوم و ادراكاتى كه از قبيل حيله و خدعه و سفسطه است، و فرو رفتن در امور دنيا و محسوسات.علوم اول شبيه ملائكه روحانى و جنود رحمان است كه ساكنان عالم ملكوت و آسمانى مى‏باشند، و علوم دوم شبيه است‏به شياطين مطرود از درگاه الهى و ممنوع از ورود به آسمانها و محبوس در ظلمتها كه در دنيا از ارتقا و در آخرت از بهشت و نعمتهاى آن محرومند.

فصل 8: علاج وساوس

وسوسه‏ها اگر باعث‏بديها و گناهان باشد، راه علاج و دفع آنها اين است كه آدمى بدى عاقبت گناه و ناگوارى و وخامت فرجام آن در دنيا و آخرت را به ياد آورد، و حق عظيم خدا و بزرگى ثواب و عقاب او را متذكر شود و به خاطر داشته باشد كه صبر بر ترك گناهى كه اين وسوسه‏ها به آن دعوت مى‏كند آسانتر است از صبر و تحمل آتش دوزخ كه اگر شراره‏اى از آن به زمين افتد گياه و جماد آن را مى‏سوزاند.اگر كسى اين امور را به ياد آورد و حقيقت آنها را به نور معرفت و ايمان بشناسد، شيطان از او بازداشته شود و وسواسش از او قطع گردد.زيرا شيطان نمى‏تواند اين امور حقه را قابل انكار نمايد و يقينى كه براى انسان از برهانهاى قاطع حاصل ست‏شيطان را از اين كار مانع است و او را نااميد مى‏سازد به طورى كه مايوس و زيانكار مى‏گريزد، كه زبانه آتش برهانها به منزله سنگباران و دور كردن شياطين است، و اگر با برهانهاى قوى با وساوس آنها مقابله شود همچون خرانى كه از شير مى‏گريزند خواهند گريخت.

و اگر وسوسه بدون قصد و بى‏اختيار در خاطر خلجان كند و به دل بگذرد، ولى منشا فعل نباشد، ريشه كنى كامل آن بسيار مشكل است.و طبيبان نفوس اعتراف كرده‏اند كه آن بيمارى شديد و سختى است كه دفع آن دشوار و متعسر و به قول بعضى محال و متعذر است، و حق اين است كه با همه صعوبت علاج‏پذير است، به دليل قول پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم:

«من صلى ركعتين لم تتحدث نفسه فيهما بشى‏ء غفر له ما تقدم من ذنبه و ما تاخر» .

«هر كه دو ركعت نماز گزارد كه در آنها نفس او هيچ چيز [جز خدا] را به خاطر نگذارند گناهان گذشته دور و نزديك او آمرزيده مى‏شود» .و اگر علاج و دفع آن ممكن نبود چنين كارى هم تصور نمى‏شد.

و سر دشوارى و صعوبت ريشه كنى كامل آن اين است كه شيطان دو گونه سپاه دارد.سپاهى كه پرواز مى‏كند و سپاهى كه بر زمين سير مى‏كند.واهمه لشكر پرواز كننده اوست و شهوت لشكر سير كننده او.زيرا قوه واهمه و نيروى شهوت (به طور غالب و بيشتر) از آتش خلق شده‏اند كه شيطان نيز از آن خلق شده است.

و مناسبت و سنخيت (آتش مزاجى) اقتضا مى‏كند كه شيطان بر آنها تسلط داشته باشد و آنها از او پيروى كنند.

و چون آتش ذاتا مقتضى حركت است (يعنى دائما در جنبش و هيجان است)، زيرا نمى‏توان آتش برافروخته‏اى را تصور كرد كه متحرك نباشد، بلكه پيوسته بر حسب طبع خود در حركت و جنبش است، پس كار شيطان و آن دو قوه (واهمه و شهوت) اين است كه همواره در حركت‏باشند و آرام نگيرند، با اين تفاوت كه شيطان چون از آتش خالص است دائما در حركت است و آن دو قوه را با وسوسه و هيجان تحريك مى‏كند، و آن دو قوه با آنكه عنصر غالب در آنها آتش است‏با عنصر خاكى نيز آميخته‏اند و بنابراين در حركت همانند آنچه صرفا از آتش است نيستند، ولى آمادگى قبول حركت از آن دارند.به اين ترتيب شيطان پيوسته در آنها مى‏دمد و با وسوسه و هيجان آنها را تحريك مى‏كند و در آنها به پرواز و جولان در مى‏آيد.

اما شهوت چون آتش مزاجى آن كمتر است‏سكون و آرامش آن ممكن است، و احتمال اينكه تسلط شيطان در مورد آن از انسان بازداشته شود و شهوت از هيجان باز ايستد وجود دارد.و اما در مورد واهمه امكان ندارد كه تسلط شيطان بكلى قطع شود، و ريشه‏كنى وسواس شيطان از انسان محال است.زيرا اگر ريشه كن كردن آن ممكن بود شيطان لعين منقاد انسان و مسخر او مى‏شد، و انقياد او براى آدمى همان سجود او براى وى است، كه حقيقت‏سجود همان انقياد و اطاعت است، و پيشانى بر خاك نهادن نشانه انقياد و حالت اطاعت را مى‏رساند.و چگونه مى‏توان تصور كرد كه آن ملعون بر فرزندان آدم - عليه السلام - سجده آورد و حال آنكه بر پدر آنان سجده نكرد و تكبر و گردن كشى نمود و گفت:

«خلقتنى من نار و خلقته من طين‏» (اعراف، 12) «مرا از آتش آفريدى و او را از خاك (گل) آفريدى‏» .

پس ممكن نيست كه شيطان براى فرزندان آدم با خوددارى از وسوسه تواضع كند، بلكه براى گمراه كردن آنها تا روز قيامت مهلت گرفته است.بنابراين هيچ كس از او رهائى نخواهد يافت مگر اينكه همه انديشه و قصد و همت او به يك چيز باشد يعنى دلش همواره متوجه و مشغول به خداى يكتا باشد تا شيطان مجالى در آن نيابد، و مانند مخلصين (29) باشد كه [در آيه كريمه] از سلطه اين لعين مستثنى شده‏اند.پس گمان مبر كه قلبى از او آسوده و خالى بماند، بلكه مانند خون در بدن بنى آدم جارى و سيال است و سيلان او مثل هواست در قدح، كه اگر بخواهى ظرف را از هوا خالى كنى تا آن را از چيز ديگر پر نسازى نمى‏توانى، بلكه بقدرى كه [مثلا] آب در آن داخل كنى از هوا خالى مى‏شود.همين‏طور دل هر گاه مشغول به فكر مهمى درباره دين باشد ممكن است از جولان اين لعين در امان بماند.و اما اگر حتى يك لحظه از خدا غافل گردد در آن لحظه قرينى جز شيطان نخواهد داشت، چنانكه خداى سبحان فرموده است:

«و من يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين‏» .

(زخرف، 35) «و هر كه از ياد كرد خداى رحمان برگردد ديوى را بر انگيزيم تا قرين وى باشد» .

و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «ان الله يبغض الشاب الفارغ‏» «خداوند جوان بيكار را دشمن دارد» .زيرا جوان وقتى از كار مباحى كه درونش به آن مشغول باشد باز ايستد ناچار شيطان در دل او وارد مى‏شود و در آن به زندگى و تخم‏گذارى و توليد نسل مى‏پردازد و بدين‏گونه شيطان سريعتر از حيوانات توالد و تناسل مى‏كند، زيرا طبع شيطان از آتش است، و شهوت در طبع جوان مانند گياه خشك آتش زاست كه وقتى شيطان در آن جائى پيدا كند تولدش بسيار مى‏شود و آتش از آتش مى‏زايد و هرگز منقطع نمى‏گردد.

پس معلوم شد كه وسوسه گر نهانى همواره قلب هر انسانى را از اين سو به آن سو مى‏كشد، و علاجى ندارد جز قطع همه دلبستگيها و علائق ظاهرى و باطنى، و ترك مال و جاه و گريز از اهل و اولاد (30) و دوست و رفيق، و گوشه گرفتن و در به روى آشنا و بيگانه بستن، و همه هم و انديشه خود را يكى كردن و تنها به خدا روى آوردن.

و اين نيز مادام كه انسان مجالى براى فكر و سير درونى در ملكوت آسمانها و زمين و شگفتيهاى صنع خدا پيدا نكند كافى نيست. زيرا چنين سير و تفكرى اگر دل را فرا گيرد و آن را به خود مشغول دارد كششها و وساوس شيطانى را دفع مى‏كند.

و اگر كسى را اين سير درونى فراهم نباشد چيزى او را نجات نمى‏دهد مگر اينكه پيوسته به ادعيه و اذكار و قرائت قرآن مشغول باشد.و اين هم در صورتى كارساز است كه با حضور قلب همراه باشد، زيرا اوراد و اذكار زبانى و ظاهرى قلب را فرا نمى‏گيرد بلكه تفكر درونى است كه آن را در خود مستغرق مى‏سازد.با اين همه انسان از شر شيطان فقط در بعضى از اوقات در امان است، زيرا در اوقات ديگر كه حوادثى مانند بيمارى و ترس و آزار و...پيش مى‏آيد او را از فكر و ذكر باز مى‏دارد.