دارنده يقين را علاماتى است:
از جمله، اينكه در كارهاى خود به غير خداى سبحان توجه و التفات ندارد، و در مقاصد خويش جز به او توكل نكند، و در مطالب و مسائل خود جز به او اعتماد ندارد، و از هر كمك و نيروئى براى حركت جز كمك و نيروئى كه خداوند به مشيت و عنايتخود عطا فرموده است روى بگرداند، و براى خود و همنوعان قدرت بر چيزى و منشايت اثرى نبيند، و بداند كه آنچه به او مىرسد از خداى تعالى است و خير و شرى كه براى او مقدر شده به او خواهد رسيد.و حالت وجود و عدم، و فزونى و كاستى، و ستايش و نكوهش، و بينوائى و ثروت، و سلامت و بيمارى، و عزت و ذلت نزد او يكسان است، و هيچ بيم و اميدى جز از خداى تعالى ندارد.و راز اين همه در اين است كه: وى همه چيزها را از يك چشمه مىداند كه او مسبب الاسباب است، و به وسائط توجه و التفات ندارد بلكه همه آنها را مسخر فرمان او مىداند.امام صادق - عليه السلام - فرمود (16) :
«من ضعف يقينه تعلق بالاسباب، و رخص لنفسه بذلك، و اتبع العادات و اقاويل الناس بغير حقيقة، و السعى فى امور الدنيا و جمعها و امساكها، مقرا باللسان انه لا مانع و لا معطى الا الله، و ان العبد لا يصيب الا ما رزق و قسم له، و الجهد لا يزيد فى الرزق، و ينكر ذلك بفعله و قلبه، قال الله سبحانه:
«يقولون بافواههم ما ليس فى قلوبهم و الله اعلم بما يكتمون»
(آل عمران، 161) «هر كه يقينش ضعيف باشد وابسته به اسباب مىشود و اين را براى خود مجاز مىشمرد، و از عادات و سخنان نادرست مردم پيروى مىكند، و سعى او در امور دنيا و جمع و نگهدارى آنهاست، به زبان اقرار مىكند كه عطا كننده و باز - دارندهاى جز خدا نيست، و به بنده چيزى نمىرسد مگر آنچه روزى و قسمت اوست، و كوشش به روزى نمىافزايد، و حال آنكه با فعل و قلب خود منكر آن است، خداى سبحان فرموده است: به زبانهاى خويش چيزها مىگويند كه در دلهاشان نيست، و خداوند به آنچه پنهان مىكنند داناتر است» .
و نيز فرمود: «ليس شىء الا و له حد» . «هر چيزى حدى دارد» پرسيدند:
حد توكل چيست؟ فرمود: «اليقين» «يقين» پرسيدند: حد يقين چيست؟ فرمود:
«الا تخاف مع الله شيئا» . «با خدا از هيچ چيز ترس نداشته باشى» .و نيز از آن امام روايتشده:
«من صحة يقين المرء المسلم الا يرضى الناس بسخط الله و لا يلومهم على ما لم يؤته الله.فان الرزق لا يسوقه حرص حريص و لا ترده كراهية كاره، و لو ان احدكم فر من رزقه كما يفر من الموت لادركه رزقه كما يدركه الموت» .
«از درستى يقين مسلمان اين است كه خشنودى مردم را با ناخشنودى و غضب خدا به دست نياورد و آنان را به آنچه خدا به او نداده ملامت نكند.كه روزى را حرص حريص نمىكشاند و بىميلى كسى آن را نمىراند، و اگر يكى از شما از روزى خويش بگريزد چنانكه از مرگ مىگريزد روزى همانند مرگ به او خواهد رسيد» .
و از جمله [علامات اهل يقين] : اين است كه در همه حالات در پيشگاه خداى سبحان خاضع و خاشع باشد، و در نهان و آشكار به وظايف خدمتخويش قيام كند و فرائض (واجبات) و سنن (مستحبات) شريعت را فرمان برد و با تمامى وجود خويش متوجه خدا باشد و در برابر او حالتخضوع و تذلل بگيرد، و از هر چه جز اوست روى بگرداند، و قلب خود را از غير او تهى كند، و با تمام فكر به ذات قدسى او روى آورد، و در درياى حب و انس او مستغرق باشد.
سر اينكه صاحب يقين چنين حالاتى دارد اين است كه به خدا و عظمت و قدرت او شناساست، و مىداند كه خداوند كارهاى او را مىبيند و از نهانخانه ضمير و آنچه در دل وى مىگذرد آگاه است، و مىداند كه:
«من يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره»
(زلزال، 8- 9) «هر كه هموزن ذرهاى نيكى كند آن را مىبيند و هر كه هموزن ذرهاى بدى كند آن را مىبيند» .
و بنابراين همواره در مقام شهود و حضور در پيشگاه اوست.و از اين رو لحظهاى از شرمسارى و اشتغال به وظايف ادب و خدمتگزارى جدا نمىشود.و سعى او در پاكسازى باطن خويش از رذائل و آراستن خود به فضائل، از آنجا كه زير چشم هميشه بيدار خداوند است، بيشتر است از زيور كردن ظاهر خود براى همنوعان.
و خلاصه: كسى كه يقين دارد كه خداى تعالى اعمال پنهان و آشكار او را مىبيند و نيز به پاداش و حساب يقين دارد همواره در مقام فرمان بردن او امر و دورى جستن از نواهى خداوند است.
و از نشانههاى يقين او به الطاف خداوند درباره وى از انواع نعمتها و نيكيها، اين است كه پيوسته در مقام انفعال و شرمسارى و سپاسگزارى براى منعم حقيقى است.
و يقين او به بهجت و سرورى كه خداوند در سراى آخرت به مؤمنان مىدهد و آنچه براى بندگان زبده و خالص خود آماده كرده كه «چشمى نديده و گوشى نشنيده و به قلب هيچ كس خطور نكرده است» سبب مىشود كه همواره در مقام طمع و اميد باشد.
و كسى كه يقين دارد كه همه امور به خداى سبحان مستند است و آنچه در عالم صادر مىشود به حكمت و مصلحت و عنايت ازلى اوست و به نظام خير و احسن مربوط است هميشه در مقام صبر و تسليم و رضا به قضاى الهى استبدون اينكه اين حال او دگرگون شود.
و هر كه يقين دارد كه مرگ حادثهاى عظيم است و حوادث بعد از مرگ شديدتر و هولانگيزتر است همواره محزون و غمگين بسر مىبرد.
و كسى كه به پستى و فناپذيرى دنيا يقين دارد به آن ميل نمىكند.امام صادق عليه السلام درباره گنجى كه در قرآن از آن ياد شده:
«و كان تحته كنز لهما» (كهف، 82) «و براى آنها گنجى در زير ديوار بود» مىفرمايد: لوحى بود كه بر آن نوشته شده بود:
«بسم الله الرحمن الرحيم عجبت لمن ايقن بالموت كيف يفرح، و عجبت لمن ايقن بالقدر كيف يحزن، و عجبت لمن ايقن بالدنيا و تقلبها باهلها كيف يركن اليها» .
«به نام خداى رحمان رحيم.در شگفتم از كسى كه به مرگ يقين دارد چگونه شادمانى مىكند، و عجب دارم از كسى كه به تقدير يقين دارد چگونه اندوهگين مىشود، و تعجب مىكنم از كسى كه به دنيا و دگرگونى آن نسبتبه اهل دنيا يقين دارد چرا به آن دل مىبندد» .
و آن كه به عظمت فائق و قدرت غالب خداوند يقين دارد، پيوسته در مقام ترس و بيم و سراسيمگى است.روايتشده است كه سرور رسولان صلى الله عليه و آله و سلم از شدت خضوع و خشوع و خشيتبراى خداى تعالى چنان بود كه وقتى راه مىرفت گوئى نزديك استبه زمين افتد.
و كسى كه به كمالات نامتناهى او يقين دارد دائما در مقام شوق و وله (سرگشتگى و حيرت) و حب است.و حكايات اهل يقين از انبياء و اولياء و كاملان در خوف و شوق و اضطراب و دگرگونى حال كه در نماز و غير آن به ايشان دست مىدهد مشهور است و در كتابهاى تاريخ و زندگينامههاى آنان آمده است، و همچنين درباره و له و استغراق و ابتهاج و انبساطى كه نسبتبه خداى سبحان وجودشان را فراگرفته است.و داستان غش كردن امير مؤمنان عليه السلام در اوقات خلوت و مناجات با خدا و از خود بيخود شدن در نمازها نزد شيعه و سنى متواتر است.
چگونه مىتوان تصور كرد كه كسى كه به خدا و عظمت و جلال او و به آگاهى او بر ريزهكاريها و نكتههاى باريك احوال وى يقين واقعى دارد او را در حضورش نافرمانى كند و حالتشرمسارى و ترس و بيم و حضور قلب و توجه كامل در پيشگاهش براى وى پديد نيايد، و حال آنكه مىبينيم كه در حضور پادشاه و اميرى كه داراى كمترين قدرت و شوكت مجازى است و در آغاز و انجام ضعيف و پست است چنان حال انفعال و ترس و توجه دارد كه از خود فراموش مىكند.
و از جمله علامات صاحب يقين، اين است كه مستجاب الدعوة است و بلكه كرامات و خرق عادات دارد.سر اين مطلب اين است كه نفس هر چه يقينش بيفزايد بر تجردش افزوده مىشود، و در نتيجه ملكه تصرف در كائنات براى او پديد مىآيد.امام صادق عليه السلام فرمود:
«اليقين يوصل العبد الى كل حال سنى و مقام عجيب، كذلك اخبر رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم من عظم شان اليقين حين ذكر عنده ان عيسى بن مريم عليه السلام كان يمشى على المآء، فقال: لو زاد يقينه لمشى فى الهواء» .
«يقين بنده را به هر مقام بلند مرتبه و شگفتآورى مىرساند، اين چنين رسول خدا از عظمت مقام يقين خبر داده است وقتى نزد او گفته شد كه عيسى بن مريم بر آب مىرفت، فرمود: اگر يقين او افزون بود بر هوا نيز مىرفت» .اين خبر دلالت دارد كه كرامات با افزون شدن يقين بيشتر مىشود، و پيامبران با همه جلالت قدرشان نزد خداوند در يقين مراتب متفاوتى دارند.
از آنچه كه گفته شد آشكار است كه: يقين جامع همه فضائل است و از هيچ يك از آنها جدا شدنى نيست.اكنون بايد دانست كه يقين را مراتبى است:
(1) علم اليقين، و آن عبارت است از اعتقاد ثابت جازم مطابق با واقع - چنانكه گذشت - كه از راه استدلال به وسيله لوازم و ملزومات حاصل مىشود، و مثال آن يقين به وجود آتش از مشاهده دود است.
(2) عين اليقين، و آن عبارت است از ديدن و مشاهده مطلوب با چشم بصيرت و ديده درونى، و اين ديدار در روشنى و جلا از مشاهده با چشم بيرونى قويتر است.
و سخن اميرمؤمنان عليه السلام به اين مرتبه اشاره دارد: «لم اعبد ربا لم اره» (17) «خدائى را كه نبينم نمىپرستم» ، بعد از آنكه ذعلب يمانى از او - عليه السلام - پرسيد: آيا خداى خود را مىبينى؟ و نيز قول آن حضرت: «راى قلبى ربى» «قلب من پروردگارم را ديده است» .اين مرتبه از يقين تنها از راه رياضت و پاكسازى باطن و حصول تجرد كامل براى نفس حاصل مىشود، و مثال آن يقين به وجود آتش هنگام ديدن خود آتش است.
(3) حق اليقين، و آن عبارت است از حصول وحدت معنوى و ارتباط حقيقى بين عاقل و معقول، به طورى كه عاقل [صاحب يقين] ذات خود را چكيده و تراوشى از معقول [ذات الهى كه متعلق يقين است] و مرتبط به او و جدا ناشدنى از او ببيند، و همواره با چشم بصيرت درونى خويش تراوش و فيضان نور از جانب او را مشاهده كند.و مثال اين مرتبه، يقين به وجود آتش با دخول در آن بدون سوختن است.و اين مقام تنها براى خداشناسان كامل است كه در درياى حب و انس او غرقند و ذات خويش و ديگر موجودات را از تراوشهاى فيض اقدس او مىدانند و مىبينند.اينان همان صديقانند كه ديدگان باطن خويش به ملاحظه جمال و مشاهده انوار جلال او گماشتهاند.و حصول اين مرتبه بسته استبه مجاهدات سخت و رياضتهاى شديد، و ترك رسوم و عادات و ريشهكنى شهوات و بركندن خيالات و خواطر نفسانى و وسوسههاى شيطانى و طهارت از آلودگيهاى طبيعت، و دورى گزيدن از زرق و برقهاى دنياى پست، و بدون اين كارها اين گونه يقين و مشاهده حاصل نخواهد شد:
و كيف ترى ليلى بعين ترى بها سواها و ما طهرتها بالمدامع
غسل در اشك زدم كاهل طريقت گويند پاك شو اول و پس ديده بر آن پاك انداز
چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است بر رخ او نظر از آينه پاك انداز
اما برتر از اين مرتبه، مرتبه ديگرى هست كه بعضى از اهل سلوك از آن به «حقيقتحق اليقين و فناء فى الله» تعبير مىكنند، و اين است كه عارف ذات خود را در انوار الهى محو و ناپديد مىبيند و از سبحات (انوار) جلال و جمال وجه او فروزان و محترق مىگردد (18) ، به طورى كه اصلا براى خود استقلال و حصولى نبيند.و مثال اين مرتبه، يقين به وجود آتش با دخول در آن و سوختن از آن است.
مطلب ديگر اينكه ترديدى نيست كه يقين حقيقى نورانى كه مبرى از تاريكيهاى اوهام و شكوك است اگر چه مرتبه اول آن باشد از فكر و استدلال تنها حاصل نمىشود، بلكه حصول آن متوقف استبر رياضت و مجاهده و زدودن زنگار از رخ آئينه نفس و پاكسازى آن از تيرگيهاى اخلاق ناپسند، تا براى آن تجرد كامل پديد آيد و با عقل فعال همسو و محاذى شود و حق با تمام روشنى بر او تجلى كند.
سر اين مطلب اين است كه نفس به منزله آئينه است كه صور موجودات از جانب عقل فعال در آن باز مىتابد.و شك نيست كه انعكاس صور از ذوات (صاحبان) صور به آينه بسته به اين است كه شكل آئينه تمام و درستبوده و صيقلى باشد و اشياء روياروى آن قرار گيرد و مانع برداشته شود و در جهتى باشد كه صور مطلوب در آنجاست.بنابراين نفس انسان در انعكاس حقايق اشياء از عقل فعال بايد:
1- در جوهر خود ناقص نباشد، يعنى مانند نفس كودك نباشد كه به سبب نقص و نارسائى نمىتواند معلومات (صور علمى) را منعكس و منجلى سازد.
2- از تيرگيهاى طبيعت صافى و از آلودگيهاى معاصى پاك و از رسوم عادات و پليديهاى شهوات بركنار باشد، كه اين به منزله صيقل زدن از چرك و زنگار آينه است.
3- تمام توجه و فكرش به مطلوب باشد، و بنابراين همتخود را يكسره به امور دنيوى و اسباب معيشت و خيالات و خواطر مشوش صرف نكند تا بتواند آينه نفس را در جهت و محاذات عقل فعال قرار دهد.
4- تخليه نفس از تعصب و تقليد.و اين كار به منزله برداشتن پردههاست.
5- فراهم ساختن مقدمات مناسب به ترتيب مخصوص و شرايط مقرر براى حصول مطلوب، كه به منزله قرار دادن آينه و ديدهور شدن در جهتى است كه صور در آنجاست.
و اگر اين اسبابى كه مانع از افاضه حقايق يقينى به نفوس است وجود نمىداشت، نفوس به همه اشيائى كه در عقول فعال مرتسم است عالم مىشدند، زيرا هر نفسى چون امرى ربانى و جوهرى ملكوتى استبه حسب فطرت براى معرفتحقايق شايسته است، و بنابراين از ديگر مخلوقات از قبيل آسمانها و زمين و كوهها ممتاز است، و قابليتحمل امانتخداوند (19) يعنى معرفت و توحيد را دارد.پس محروميت نفس از معرفتحقايق اشياء به سبب يكى از اين موانع است.و سرور پيامبران صلى الله عليه و آله و سلم به مانع تعصب و تقليد با گفتار خود:
«كل مولود يولد على الفطرة حتى يكون ابواه يهودانه و يمجسانه و ينصرانه» .
«هر مولودى بر فطرت [الهى] متولد مىشود تا اينكه پدر و مادرش او را يهودى يا مجوسى يا نصرانى مىكنند» ، و به مانع كدورتها و زنگارهاى معاصى با اين قول خود:
«لو لا ان الشياطين يحومون على قلوب بنى آدم لنظروا الى ملكوت السماوات و الارض» .
«اگر شياطين گرد قلوب بنى آدم نمىگشتند البته ملكوت آسمانها و زمين را نظاره مىكردند» اشاره فرموده است.
پس اگر حجابهاى گناهان و تعصب برداشته شود و نفس به سوى حق تعالى قرار گيرد تمامى صورت عالم ملك و شهادت براى او تجلى مىكند، زيرا عالم متناهى است و احاطه بر آن ممكن است، و همچنين صورت دو عالم ملكوت و جبروت به قدر امكان او و بر حسب مرتبهاى كه دارد براى او تجلى مىكند زيرا اين دو عالم اسرارى هستند كه از مشاهده چشم بيرونى پنهانند و ادراك آنها با چشم بصيرت تواند بود.و صورت آن دو عالم نامحدود و غير متناهى است، و آنچه از آنها در نفس نقش مىبندد محدود و متناهى است، اگر چه در ذات خود و از اين جهت كه منسوب به علم خداى سبحان است نامتناهى است.و مجموع آن عوالم «عالم ربوبى» ناميده مىشود، زيرا هر چه در وجود است از آغاز تا انجام منسوب به خداى تعالى است، و در عالم وجود جز خداى سبحان و افعال و آثار او چيزى نيست، پس عالم ربوبى و حضرت ربوبيت عالمى است كه بر همه موجودات احاطه دارد.بنابراين نامتناهى بودن آن روشن و آشكار است، و براى نفس امكان ندارد كه بر آن عالم احاطه يابد، بلكه از آن به اندازه نيرو و استعدادى كه دارد برايش ظاهر مىشود.
آنگاه به قدر تصفيه و تزكيهاى كه براى نفس حاصل مىشود و آن مقدار از حقايق و اسرارى كه برايش تجلى مىكند و آن اندازه از معرفت عظمتخداوند و شناخت صفات جلال و جمال او كه به دست مىآورد، سعادت و بهجت و لذت و نعمت در بهشت نصيبش خواهد شد.و وسعت ملك او در بهشتبه اندازه وسعت معرفت او به خدا و عظمت او و به صفات و افعال او خواهد بود.و هر يك از اينها نهايت ندارد، و لذا نفس در هيچ درجه و مقامى از معرفت از پويائى باز نمىايستد و بهجت و كمال و پيروزى و دستيابى بر مطلوب غايت طلب او خواهد بود.
و اينكه گروهى معتقدند كه آنچه از معارف الهى و فضائل اخلاقى كه براى نفس حاصل مىشود عينا همان بهشت است نزد ما باطل است، بلكه اينها موجب استحقاق بهشت، يعنى سراى سرور و بهجت، خواهد بود.
و از انواع رذائل (مربوط به قوه عاقله):
است و شرك اين است كه غير از خداى سبحان مؤثرى در وجود قائل باشد، و اگر اين غير - خواه بتباشد يا ستاره يا انسان يا شيطان - پرستيده شود شرك در عبادت است.و اگر پرستش نكند لكن به سبب اعتقاد به اينكه منشا اثر است و در آنچه مورد رضاى خدا نيست از وى اطاعت كند شرك در طاعت است.اولى شرك جلى و دومى شرك خفى ناميده مىشود.و قول خداى تعالى به اين معنى اشاره دارد:
«و ما يؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون» (يوسف، 106) «و بيشتر آنها به خدا ايمان نياورند مگر آنكه با خدا شريك گيرند» .
در اين شكى نيست كه شرك بزرگترين گناهان كبيره هلاك كننده و موجب خلود در آتش است و اجماع امتبر اين مطلب فراهم است، و آيات و اخبارى كه در اين باره وارد شده بيرون از شمار است.
و بايد دانست كه شرك مراتبى دارد كه در بحث ضد آن يعنى توحيد روشن خواهد شد، و شرك اگر چه شاخهاى از جهل است، چنانكه توحيد كه ضد آن است از نمونههاى يقين و علم است، ذكر جداگانه آن دو در اينجا لازم نيست، جز اينكه چون ذكر توحيد در كتب اخلاق متعارف است، ما نيز به پيروى از آن روش عنوان جداگانهاى ذكر مىكنيم و به پرتو اندكى از آن اشاره مىكنيم، زيرا استقصا و تحقيق كامل درباره آن و فرو رفتن در ژرفاى آن در توانائى ما نيست و با اين بحث مناسبت ندارد، كه توحيد دريايى عظيم و بيكران است.
«توحيد» ضد شرك است، و آن يا توحيد در اصل ذات استبه معنى عدم تركيب خارجى و عقلى در ذات خداى متعال و اينكه صفات او عين ذات اوست، و از اينجا لازم مىآيد كه خداى تعالى وجود صرف و بحت و بسيط باشد، يا توحيد در وجوب وجود ستبه معنى نفى شرك در وجوب وجود از او (و چون اين دو قسم توحيد در حكمت متعاليه ثابتشده است در اينجا از آنها بحث نمىكنيم)، يا توحيد در فعل و تاثير و ايجاد است، به اين معنى كه فاعل و مؤثرى جز او وجود ندارد.
اين قسم از توحيد است كه ما مراتب و متعلقات آن را در اينجا ذكر مىكنيم:
اين توحيد - چنانكه گفتهاند - چهار مرتبه دارد: قشر (پوست)، و قشر قشر، و لب (مغز) و لب لب، مانند گردو كه دو پوست و دو مغز دارد، و مغز آن روغن دارد كه لب لب است. (مرتبه اول) اين است كه انسان به زبان بگويد لا اله الا الله، و حال آنكه دلش منكر و از آن غافل باشد، مانند توحيد منافقان، و اين توحيد صرفا به زبان است و سودى ندارد جز اينكه گوينده آن در دنيا از شمشير و نيزه [كه مشرك و كافر را تهديد مىكند] محفوظ است. (مرتبه دوم) دل معناى آن لفظ را تصديق كند، چنانكه شان عموم مسلمين است، و اين اعتقاد عوام مردم است و صاحب آن موحد است، به اين معنى كه در دل به آن معتقد است و درباره آنچه در دل دارد دروغ نمىگويد.اما اين اعتقاد موجب گشادگى و صفاى قلب نيست، و لكن صاحب خود را، اگر با آن عقيده از دنيا برود و گناهان آن را ضعيف نكند، از عذاب در آخرت نگاه خواهد داشت. (مرتبه سوم) اين است كه توحيد و يگانگى خداى تعالى را از راه كشف و به واسطه نور الهى مشاهده كند، چنانكه با اينكه اشياء كثير را مىبيند ولى همه را صادر از واحد حق بداند، و اين مقام مقربان است، و دارنده آن موحد است، به اين معنى كه جز يك فاعل و يك مؤثر نمىبيند، زيرا براى او حق چنانكه هست منكشف است. (مرتبه چهارم) اين است كه در وجود جز يكى هيچ نبيند، و اين مرتبه را اهل معرفت فناء در توحيد مىنامند، زيرا صاحب اين مرتبه چون جز واحد - تعالى - را نمىبيند خود را نيز نمىبيند، و چون خود را نديد به واسطه آنكه مستغرق در «واحد» است از خود در توحيد خود فانى مىشود، يعنى از رؤيتخود فانى مىگردد، و اين مشاهده صديقان است، و صاحب آن موحد استيعنى در شهود خود غير از واحد را نمىبيند، و همه را از اين حيث كه كثيرند نمىبيند بلكه از حيث وحدت مىبيند و اين مرتبه نهائى توحيد است.
مرتبه اول، همچون پوست روى گردوست كه هيچ سودى ندارد و اگر به دهان نهى تلخ است و اگر به درونش بنگرى زشت منظر است و اگر به عنوان هيزم به كاربرى آتش را خاموش و دود را بسيار سازد و اگر در خانه بگذارى جا را تنگ كند.پس هيچ فايده و مصلحتى در آن نيست جز اينكه مدتى بگذارند براى حفظ پوست زيرين بر گردو بماند، سپس دور انداخته مىشود.همينطور توحيد زبانى صرف بىحاصل و بىثمر و پر ضرر و در ظاهر و باطن مذموم است.لكن مدتى در حفظ مرتبه دوم تا هنگام مرگ سودمند است.
و مرتبه دوم، مثل پوست زيرين است، چنانكه اين پوست نسبتبه پوست رويى نفع ظاهرى دارد، زيرا مغز را بهنگام نگهدارى در انبار از فساد حفظ مىكند، و اگر جدا شود نفعى از آن به عنوان سوخت عايد مىشود لكن نسبتبه مغز بسيار كم ارزش است، همينطور است مجرد اعتقاد (بدون كشف و شهود) نسبتبه گفتار زبانى.زيرا به وسيله آن نجات اخروى حاصل مىشود ولى نسبتبه مرتبه كشف و شهودى كه با گشادگى سينه (انشراح صدر) به سبب تابش نور حق در آن حاصل مىشود ارزش كم و ناقصى دارد.
و مرتبه سوم، مثل مغز است، چنانكه مغز فى نفسه نفيس و با ارزش است و گوئى مقصود و مطلوب همان است لكن نسبتبه روغن خالص خود خالى از آميختگى نيست، همين طور است توحيد فعل از راه كشف كه مقصد عالى سالكان راه حق است، جز اينكه خالى از آميختگى با ملاحظه غير و توجه و التفات به كثرت، نسبتبه كسى كه جز واحد حق هيچ نمىبيند، نيست.
و مرتبه چهارم، مانند روغن بيرون كشيده از مغز است.و همانطور كه لب و عصاره لذاته مطلوب و فى نفسه مرغوب است، همينطور انحصار نظر بر مشاهده حق اول لذاته مقصود و فى نفسه محبوب است.
تنبيه: اگر گفته شود: دستيابى به مرتبه چهارم توحيد چگونه ممكن است و حال آنكه تحقق آن متوقف استبر عدم مشاهده غير واحد، با اينكه هر كس زمين و آسمان و ديگر اجسام محسوس را كه كثيرند مشاهده مىكند، و چگونه كثير واحد است؟
در پاسخ مىگوئيم: كسى كه يقين كند كه همه ممكنات از حيث ذات خود عدمهاى صرفاند، و تحقق وجود آنها از خداى سبحان است، و آنگاه نور عظمت و جلال حق چنان بر دلش بتابد و حب و انس به او طورى بر قلبش احاطه و غلبه كند كه غير او از يادش برود، در اين صورت چه جاى استبعاد است كه شدت استغراق در درياى عظمت و جلال و كمال و جمال و غلبه حب و انس به او با عدم انگاشتن كثرت و ريشهدار دانستن وحدت، و ثبوت اين معنى در قلبش موجب شود كه در شهود خود جز او را نبيند، و غير او از وى غايب گردد، زيرا نظر بصيرت باطنى او منحصر استبه چيزى كه حقيقت و واقعيت است.
و آنچه مىتواند شدت اين استبعاد را درهم شكند اين است كه: كسى كه مشغول به سلطان يا حاكم مقتدر و مستغرق در ملاحظه سطوت و مهابت اوستبسا از مشاهده غير او غفلت كند.و عاشقى كه مستغرق در مشاهده جمال معشوق است و عشق او سراسر وجودش را فراگرفته غير او را نمىبيند، با اينكه كثرت در برابرش تحقق دارد.و ستارگان در روز موجودند لكن به علت اينكه نور آنها در كنار نور خورشيد مغلوب و مضمحل است ديده نمىشوند.پس اگر طبيعى است كه نور خورشيد بر نور ستارگان چيره و قاهر شود به طورى كه آنها را از ديد ظاهر غايب و پنهان كند، چه استبعادى دارد كه نور وجود حقيقى بر موجودات ضعيف و ممكن - الوجود غالب و قاهر باشد، به گونهاى كه همه آنها از نظر عقل و بصيرت غايب گردند. (20)
اما نكته اين است كه اين مشاهدات كه در آنها جز خداى واحد حق ظهور ندارد مداوم نيست، بلكه همچون برق زودگذر است و دوام آنها بسيار كمياب است و بندرت اتفاق مىافتد.
بدان كه براى آدمى ممكن نيست كه در كارها بر خداى تعالى توكل حقيقى داشته باشد مگر اينكه به مرتبه سوم توحيد رسيده باشد، و اين مرتبه است كه توكل به آن مرتبط مىشود نه ديگر مراتب.زيرا مرتبه چهارم پايه توكل نيست و مرتبه اول صرفا نفاق است و فايدهاى نمىرساند.و مرتبه دوم - يعنى مجرد اعتقاد به توحيد - موجب حصول توكل چنانكه سزاوار است نمىشود.زيرا همه مسلمين به توحيد معتقدند با اينكه توكل به نحو شايسته در آنها وجود ندارد.
پس مناط در توكل مرتبه سوم توحيد است، و آن اين است كه براى بنده به سبب نور حق روشن و منكشف شود كه جز خدا فاعل و مؤثرى وجود ندارد.
و منشا هر موجودى و هر فعلى از خلق و روزى، و عطاء و منع، و غنى و فقر، و صحت و بيمارى، و عزت و ذلت، و زندگى و مرگ...و هر چيزى كه نامى دارد، يگانه مبدع و مخترع آن خداى تعالى است كه هيچ شريك و انبازى براى او نيست.و بعد از كشف اين مطلب ديگر به غير او هيچ توجه و نظر نكند، بلكه بيم و اميدش يكسره به او و وثوق و اعتمادش تنها بر او باشد، كه فاعل منحصر و يگانه اوست نه غير او، و جز او همه مسخر و رام اويند كه هيچ استقلالى حتى در به حركت درآوردن ذرهاى در پهنه آسمانها و زمين ندارند.و هنگامى كه درهاى معارف به روى انسان گشوده شد اين مطلب براى او تمامتر و كاملتر از مشاهده با چشم روشن مىشود. و فقط شيطان است كه او را از اين توحيد باز مىدارد و در قلب او به واسطه التفات به بعضى از وسائط كه در آغاز آنها را منشا اثر براى بعضى از امور مىپنداشتشائبه شرك مىاندازد، چنانكه براى باران بر ابر اعتماد مىكند و براى روئيدن كشت و رشد و نمو زراعتبه بارش باران اميد مىبندد و در سير و حركت كشتى به وزش باد دل خوش مىدارد، و در حدوث حوادث زمينى بر ستارهبينى و ارتباط كواكب با اين حوادث تكيه مىكند.
همچنين شيطان در دل آدمى وسوسه مىكند و به او مىگويد: چگونه همه چيز را از خدا مىدانى؟ و حال آنكه فلان انسان با اختيار خود به تو روزى مىرساند، كه اگر بخواهد به تو مىدهد و اگر بخواهد نمىدهد.و اين شخص ديگر قادر است كه گردن ترا با شمشير بزند و اگر بخواهد از تو در مىگذرد، پس چرا از او نترسى و به او اميد نبندى و حال آنكه كار تو به دست اوست و تو اين را مىبينى و در آن شك ندارى؟ !
و ترديدى نيست كه امثال اين توجهات نتيجه جهل به حقايق امور است، و كسى كه شيطان را بر خود مسلط سازد تا چنين وسوسههائى بر قلبش بيفتد از جاهلان به معارف و حقايق است.زيرا كسى كه حقيقت جهان چنانكه هستبر او منكشف شود، مىداند كه آسمان و ستارگان و باد و ابر و باران و انسان و حيوان و ديگر مخلوقات همگى مقهور و مسخر وجود يگانه حق تعالى هستند كه شريك و انبازى ندارد.پس مىداند كه مثلا باد همان هواست و هوا بخودى خود و بدون محرك به حركت در نمىآيد، و اين محرك تا محرك ديگرى نداشته باشد هوا را به جنبش در نمىآورد...و همين طور تا برسد به محرك اول كه نه محركى دارد و نه به خود متحرك است.و حال به همين منوال است در مورد ديگر وسائط از قبيل افلاك و ستارگان و كائنات جو و موجودات زمينى از جماد و نبات و حيوان.
بنابراين توجه و التفات آدمى در نجات خود به برخى چيزها از قبيل باد و باران يا انسان يا حيوان همانند توجه و التفات كسى است كه به اعدام محكوم شده است، و فرمانروا يا پادشاهى به نويسنده خود امر كند كه فرمان عفو و آزادى او را بنويسد.آنگاه آن شخص زبان به مدح و ستايش كاغذ يا مركب يا قلم يا نويسنده بگشايد و بگويد: اگر كاغذ يا قلم يا مركب يا نويسنده نبود من نجات نمىيافتم، و رهائى خود را از كاغذ و مركب بداند نه از قلم يا از قلم بداند نه از نويسنده يا از نويسنده بداند نه از فرمانروائى كه به نويسنده فرمان داده و نويسنده فرمانبردار اوست.و كسى كه مىداند كه قلم از خود اختيار و حكمى ندارد و در دست نويسنده رام و مسخر است، و نويسنده نيز از خود حكم و اختيارى ندارد و فرمانبردار فرمانرواست، به قلم و نويسنده التفات ندارد و جز فرمانروا را سپاس نمىگويد.
بلكه حالتسپاسگزارى از فرمانروا چنان فكر او را مشغول مىكند كه كاغذ و مركب و قلم و نويسنده را از ياد مىبرد.
و شكى نيست كه همه مخلوقات از آفتاب و ماه و ستارگان و ابر و باران و زمين و هر حيوان يا جمادى در قبضه قدرت الهىاند، همچنانكه قلم در دست كاتب و كاتب در دستسلطان و فرمانروا.اما اين صرفا مثال ناقصى است درباره آن كسى كه پادشاه و زمامدار را كاتب حقيقى مىداند، و حال آنكه چنين نيست و كاتب حقيقى خداى سبحان است چنانكه فرموده:
«و ما رميت اذ رميت و لكن الله رمى» (انفال، 17) «و هنگامى كه تير انداختى تو نينداختى بلكه خدا انداخت» .
پس كسى كه براى او كشف شود كه همه آنچه در آسمانها و زمين است مسخر و تحت فرمان واجب الوجود حق است، در همه وجود مؤثرى جز او نمىبيند، و شيطان از او نااميد و منصرف مىگردد، و از آميختگى توحيد او به شرك مايوس مىشود.
اما آن كه سينهاش به نور خداوند گشاده و منشرح نگشته باشد، بصيرت درونىاش از ديدار جبار آسمانها و زمين و مشاهده او در وراى همه مخلوقات ناتوان و كوتاه است، و از اين رو در بعضى از اين موجودات مسخر توقف مىكند و اين حالت جهل محض است.و خطاى او در اين باره همانند خطاى مورى است كه اگر بر كاغذى بجنبد مىبيند كه نوك قلم كاغذ را سياه مىكند، و ديدش تا انگشتان و دست نمىرسد تا چه رسد به صاحب دست.و پندارد كه قلم است كه سفيدى را سياه مىكند و اين خطا از تنگى حدقه چشم و كوتاهى ديد است كه از نوك قلم فراتر نمىرود.
يكى از عارفان (21) گفته است: خداوند با قدرتى كه همه چيز را به سخن آورده براى صاحبدلان و ديدهوران حقايق همه ذرات زمين و آسمان را به نطق و سخن آورده است، تا آنجا كه تقديس و تسبيح آنها و گواهيشان را بر عجز خويش بشنوند، به زبان واقع كه نه عربى است و نه عجمى و حروف و الفاظ و بانگ و آواز ندارد، و هيچ كس آن را جز با گوش عقل ملكوتى نتواند شنيد و گوش ظاهر حسى ناسوتى را ياراى شنيدن آن نيست.و اين نطقى كه همه ذرات زمين و آسمان با ارباب قلوب دارند همان «مناجات سر» است و براى آن نهايت و انجامى نيست، كه اين كلمات از درياى بيكران كلام الهى مدد مىگيرد:
«قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربى لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربى و لو جئنا بمثله مددا» (كهف، 109) «بگو اگر دريا مركب كلمات پرودرگار من باشد، پيش از آنكه كلمات پروردگارم پايان پذيرد دريا پايان يابد اگر چه نظير آن را نيز به كمك آوريم» .
چون اين كلمات اسرار ملك و ملكوت را به نجوا مىگويد و هر كسى نتواند محرم راز و موضع سر باشد بلكه سينههاى آزادگان محل اسرار است، پس آن مناجات به آزادگان صاحبدلان اختصاص يافته است.و اينان نيز آن اسرار را به اغيار باز نمىگويند كه افشاى راز از دنائت و فرومايگى است، و هرگز ديدهاى كه شخص امين اسرار فرمانروائى را كه تنها و در نهان به او نجوا شده در ملا عام فاش سازد.اگر افشاى هر سرى روا بود پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از افشاى سر قدر نهى نمىفرمود و امير المؤمنين عليه السلام به برخى اسرار مخصوص نمىشد، و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نمىفرمود:
«لو تعلمون ما اعلم لضحكتم قليلا و لبكيتم كثيرا» «اگر آنچه من مىدانم شما نيز مىدانستيد خندهتان كم و گريهتان بسيار بود» . بلكه همين مقدار را براى اين ياد مىكند تا كم بخندند و بسيار بگريند.
اما دو چيز مانع است كه ارباب مشاهده مناجات ذرات عالم ملك و عالم ملكوت را حكايت كنند: (يكى) منعى كه از افشاى سر شده است و (دوم) بىحد و حصر بودن كلمات آنها.و ما اينك اندكى از بعضى از مناجات اسباب و وسائط را كه به عجز خود اعتراف دارند نقل مىكنيم تا با جميع افعال صادره از همه اسباب و وسائط كه مسخر قدرت خداوند مقايسه شود.و از اينجا اجمالا كيفيت ابتناء توكل بر او فهميده مىشود، و براى اينكه كلمات ملكوتى آنها را بفهميم آنها را به حروف و الفاظ و اصوات برمىگردانيم.پس مىگوئيم:
يكى از اهل شهود كه بينش او با فروغ نور الهى استبه كاغذى كه چهرهاش بامركب سياه شده بود گفت: «چرا سيماى سفيد و نورانى خود را سياه كردهاى؟» كاغذ در پاسخ گفت: «من چهره خويش را سياه نكردهام.اين مركب است كه مرا سياه كرده، از او بپرس كه چرا چنين كرده؟» از مركب پرسيد كه چرا چهره كاغذ را سياه كردى، مركب گفت: «پاسخ اين سؤال بر عهده قلم است كه مرا به ستم از دوات بيرون كشيده.» از قلم پرسيد، او به دست و انگشتان نويسنده احاله كرد، و دست هم به قدرت و نيرو، و آن هم به اراده ارجاع داد، و هر يك به عجز خود و به مقهور و مسخر بودن و به ناتوانى براى مخالفت اعتراف نمود.
و چون از اراده پرسيد، گفت: «من به خودى خود برانگيخته نمىشوم، بلكه به فرمان رسول قاهرى كه از حضرت قلب با زبان عقل بر من وارد مىشود براى به جنبش درآوردن برانگيخته مىشوم.و اين رسول علم است.پس سؤال از انگيزش من متوجه عقل و قلب و علم است» .
و چون از اين سه پرسش كرد، «عقل» گفت: «من چراغى هستم كه افروختگى من از خودم نيستبلكه افروخته شدهام» .
و «قلب» گفت: «اما من لوحى هستم كه خود باز نشدهام بلكه مرا گستردهاند» .
و «علم» گفت: «اما من نقشى هستم كه پس از روشن شدن چراغ عقل مرا بر لوح قلب منتقش ساختهاند، و به خود نقش نبستهام بلكه ديگرى مرا نقش بسته است.از آن قلمى بپرس كه مرا بعد از بر افروختن چراغ عقل بر لوح قلب نقش كرد» . (22)
در اين موقع سائل سرگشته و متحير شد و گفت: «اين قلم و اين لوح و اين خط و اين چراغ كدام است؟ كه من جز قلم نى و لوح آهنين يا چوبين (23) و خطى جز با مركب و چراغى جز از آتش نمىشناسم.و در اين منزل سخن از لوح و قلم و خط و چراغ مىشنوم، ولى چيزى از اينها نمىبينم» .
علم به او گفت: «در اين صورت سرمايه تو اندك و توشهات كم و مركب سواريت ضعيف است، و مواضع هلاك در راه تو بسيار.اگر مىخواهى اين طريق را تا مقصد طى كنى، بدان كه در راه تو سه عالم وجود دارد: (نخست) عالم ملك و شهادت (محسوس)، كاغذ و مركب و قلم و دست و انگشتان از اين عالم است، و از اين منازل به آسانى مىگذرى.و (دوم) عالم ملكوت پائينتر، كه همچون كشتى بين خاك و آب است، كه نه مانند آب در اضطراب است، و نه مانند خاك ساكن و ثابت است، و قدرت و اراده و علم از منازل اين عالم است.و (سوم) عالم ملكوت اعلى، كه ماوراى من است، و چون از من درگذرى به منازل آن برسى.و منزل اول آن قلم است كه علم به وسيله آن بر لوح دل نوشته مىشود، و در اين عالم دشتهاى پنهاور و كوههاى بلند و درياهاى غرق كننده است» .
سائل سالك پرسيد: «من در كار خويش سختسرگشتهام و نمىدانم كه مىتوانم اين راه پر بيم و هراس را بپيمايم يا نه، آيا نشانهاى هست كه توانائى خود را در اين راهپيمائى بشناسم؟» گفت: «آرى! چشم بگشاى و نور ديده و نيروى بينائى خود را يكسره به سوى من متوجه كن.اگر حقيقت آن قلم كه به وسيله آن بر صفحه دل نگاشته مىشود بر تو آشكار شد، دور نيست كه تو شايسته اين طريق باشى، زيرا هر كه از عالم ملكوت پائينتر در گذرد و فراتر رود و نخستين درب ملكوت اعلى را بكوبد به وسيله قلم اسرار بر او كشف مىگردد.مگر نمىدانى كه امور و اسرار غيب به همين وسيله براى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كشف و هويدا گشت و قول خداى تعالى درباره اين معنى نازل شد:
«اقرا باسم ربك الذى خلق...اقرا و ربك الاكرم الذى علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم» (غلق 1، 3- 5) «بخوان به نام پروردگارت كه آفريد...بخوان و پروردگارت ارجمندتر است همان كه به وسيله قلم آموختبه انسان آنچه نمىدانست» . و اين قلم قلم الهى است كه از چوب و نى نيست.مگر نشنيدهاى كه كالاى خانه شبيه صاحب خانه است؟ و حال آنكه دانستى كه ذات خداى تعالى با ديگر ذوات شباهتى ندارد، جسم نيست و مكان ندارد، و همچنين دست او مانند ديگر دستها نيست، و قلم او به ديگر قلمها و سخن او به ديگر سخنها و خط او به ديگر خطوط شبيه نيست.بلكه اينها امورى است الهى از عالم ملكوت اعلى، و بنابراين دست او از گوشت و استخوان و خون نمىباشد، و قلم او از نى و لوح او از چوب و كلام او از صوت و حرف و خط او از نقش و رسم و رقم و مركب او از زاج و ماز و نيست.پس اگر اين حقايق را اين چنين مشاهده نكنى از اهل تشبيه و تجسم (24) خواهى بود و پروردگار خود را نشناختهاى، زيرا اگر ذات و صفات خداى تعالى را از ذات و صفات اجسام منزه مىدانى و كلام او را از حروف و اصوات پاك مىنمايى، چرا درباره دست و قلم و لوح و خط او توقف و ترديد مىكنى و اينها را از جسميت و تشبيه به غير تنزيه نمىكنى؟»
وقتى سائل سالك اين را از علم شنيد به قصور و كوتهبينى خود آگاه شد و چشم بصيرتش، پس از زارى و درخواست از پروردگار خود، گشوده گشت و اين نكته بر او مكشوف گرديد كه قلم الهى چنانكه علم وصف كرد نه از چوب است و نه از نى، و نه سر دارد و نه دم، و پيوسته بر دل آدميان همه گونه علم را مىنويسد، آنگاه از علم سپاسگزارى كرد و او را وداع گفت، و به پيشگاه قلم الهى رو آورد و به او گفت:
«اى قلم! ترا چه رسد كه پيوسته بر دلها علومى را مىنويسى كه به وسيله آنها ارادهها برانگيخته شود تا قدرت بر كارهاى مقدور را به جنبش بياورد؟» قلم الهى گفت: «مگر آنچه را كه در عالم ملك و ماده ديدى و از پاسخ قلم آدمى شنيدى كه چگونه به دست احاله كرد فراموش كردى؟ پاسخ من هم مثل جواب اوست، كه من مسخر دستخداى تعالى هستم كه «يمين ملك» ناميده شده، درباره من از او بپرس كه در قبضه قدرت اويم و او مرا مىگرداند، پس مقهور و مسخرم.و فرقى بين قلم الهى و قلم آدمى در معناى تسخير نيست و فرق فقط ظاهرى و صورى است.» سائل گفت: «يمين ملك كيست؟» قلم گفت: «مگر سخن خداى تعالى را نشنيدهاى:
و السموات مطويات بيمينه؟» (25) (زمر، 67) «و آسمانها به دست [قدرت] او به هم پيچيده است.» گفت: «چرا، شنيدهام.» گفت: «و قلمها نيز در دست قدرت اوست و اوست كه آنها را مىگرداند» .
پس سائل از نزد قلم به يمين سفر كرد، تا او را ديد و دريافت كه شگفتيهاى او از شگفتيهاى قلم افزون است، و ديد كه دستى است نه مانند ديگر دستها، و انگشتانى نه مانند ديگر انگشتها.و چون ديد كه قلم در دست او در حركت است، از سبب به حركت درآوردن قلم پرسيد.
يمين پاسخ داد: «جواب من همان است كه از دست انسان در عالم شهادت (محسوس) شنيدى، كه ترا به قدرت حواله كرد، زيرا دست از خود حكمى ندارد، بلكه محرك او قدرت است» .
پرسش كننده به عالم قدرت سفر كرد و در آنجا عجايبى ديد كه شگفتيهاى پيشين در نظرش حقير مىنمود، از او درباره سبب به حركت درآوردن يمين پرسيد.
قدرت گفت: «من صفتى براى قادر هستم از او بپرس، كه پاسخ بر عهده موصوف است نه صفت» .
در اين هنگام نزديك بود كه در دل سائل خلل پديد آيد و به جرات و گستاخى زبان سؤال و بازخواستبگشايد، اما با گفتارى استوار ثابت قدم شد و از وراى سرادقات (سراپردههاى) جلال عرشى چنين ندا برآمد:
«لا يسال عما يفعل و هم يسالون» (انبياء، 23) «خدا از آنچه مىكند سؤال و بازخواست نمىشود اما آنها سؤال و بازخواست مىشوند» .
پس سراسيمگى و دهشت از حضرت ذوالجلال او را فراگرفت و مدتى در غشوه خود بيهوش افتاد، و چون به هوش آمد گفت: «منزهى خدايا! چه عظيم استشان تو و پر عزت استسلطان تو، به تو بازگشت و بر تو توكل مىكنم، و ايمان آوردم كه تو ملك جبار واحد قهارى، از غير تو بيمى و به غير تو اميدى ندارم، و از عقاب تو به عفو تو و از خشم تو به رضاى تو پناه مىبرم، و جز اين براى من شايسته نيست كه از تو درخواست و به پيشگاه تو تضرع كنم و بگويم:
«اشرح لى صدرى» (طه، 25) «سينهام را بگشاى» تا ترا بشناسم، «و احلل عقدة من لسانى» (طه، 27) «و گره از زبانم باز كن» تا ترا ثنا گويم.
از پس پرده ندا آمد: «طمع مكن كه بتوانى ثناى شايسته بگويى، كه سرور انبياء صلى الله عليه و آله و سلم در اين آستان جز اين سخن نيفزود كه گفت:
«سبحانك لا اثنى ثناء عليك كما انت اثنيت على نفسك» «خدايا! منزهى از اينكه من ترا ثنائى [در خور تو] گويم آنچنانكه خود خويش را ثنا گويى» ، و طمع مكن كه به معرفت [شايسته و كامل] دستيابى كه سيد اوصياء گفت:
«العجز عن درك الادراك ادراك، و الفحص عن سر ذات السر اشراك» «ناتوانى از درك آن ادراك خود ادراك است، و تفحص از سر آن ذات نهان شرك است» .پس بهره تو از درگاه ما همين بس كه از ملاحظه جلال و جمال ما عاجزى و از ادراك نكتههاى حكم ما و افعال ما قاصرى» .
در اين موقع سائل سالك بازگشت و از پرسشها و عتابها و اعتراضهاى خود پوزش خواست، و به قلم و يمين و علم و اراده و قدرت و آنچه بعد از آن است گفت:
«عذر مرا بپذيريد كه من در اين ديار غريبم و بتازگى به اين بلاد در آمدهام، و اكنون عذر شما براى من درست و صحيح است و برايم كشف شد كه آن يگانه ملك و ملكوت و يكتاى عزت و جبروت همانا خداى واحد قهار است، و شما جز مسخر فرمان و قهر و قدرت او نيستيد و در دست او مىگرديد، و او نسبتبه وجود «اول» است، زيرا موجودات به ترتيب يكى بعد از ديگرى از او صادر مىشوند، و او نسبتبه سير مسافران به سوى او «آخر» است، كه اين مسافران پيوسته از منزلى به منزلى بالا مىروند تا سرانجام به او برسند، پس او «اول» است در وجود و «آخر» است در شهود، و او «ظاهر» است نسبتبه كسى كه او را با چراغى مىجويد كه در قلب خود با بصيرت درونى كه مىتواند در عالم ملكوت نفوذ كند برافروخته است، و او «باطن» است نسبتبه فروماندگان عالم محسوس كه مىخواهند او را با حواس ظاهرى دريابند» .
و اين همان توحيد در فعل استبراى سالكان، كه وحدت فاعل را با چشم دل ديدهاند و كلام ذرات ملك و ملكوت را با گوش جان شنيدهاند.و اين توحيد بستگى به ايمان به عالم ملكوت و توانائى مسافرت به آن و شنيدن سخن از اهل آن دارد.و كسى كه از اين عالم بيگانه است و استعداد وصول به آن را ندارد و او را توان پيمودن راهى كه ياد كرديم نيست، براى مثل او شايسته است كه به توحيد اعتقادى كه در عالم ملك و شهادت يافت مىشود روى آورد، يعنى با بعضى از دلائل به وحدت فاعل علم پيدا كند، مثل اينكه براى او گفته شود: هر كسى مىداند كه يك خانه با دو رئيس و صاحب و يك شهر با دو امير و حاكم تباه مىشود، پس عالم را خداوند و مدبرى استيگانه و يكتا، زيرا:
«لو كان فيهما آلهة الا الله لفسدتا» (انبياء، 22) «اگر در آسمان و زمين خدايانى جز الله بود تباه مىشدند» .
و اين استدلال مطابق استبا آنچه در عالم محسوس ديده است، و به اين ترتيب به قدر عقل و استعدادش نهال اعتقاد توحيد در دلش كاشته مىشود، و پيغمبران مكلفند كه با مردم به اندازه عقلشان سخن گويند.
حق اين است كه اين توحيد اعتقادى اگر نيرومند باشد مىتواند ريشه و ستون توكل قرار گيرد.زيرا اعتقاد اگر قوى شد همان عمل مكاشفه را در برانگيختن احوال روحانى ايفا مىكند، جز اينكه غالبا ضعيف مىشود و دستخوش اضطراب و تزلزل مىگردد و نيازمند است كه با گفتار و سخنان مربوط پاسدارى شود.و اما كسى كه به مكاشفه و شهود راه يافته و آن را به خود پيموده، ترسى از آن خطر درباره او نيست، بلكه اگر پرده كنار رود يقين او افزون نشود هر چند روشنى آن بيشتر مىشود.
آگاهى: بدان كه آنچه پايه و بنياد توحيد مذكور است، يعنى اينكه همه اشياء از اسباب و وسائط مقهور و مسخر قدرت ازلى مىباشند آشكار است.و بقيه آنچه در اين مقام آورديم از گفتار ابو حامد غزالى است كه يكى از علماى اخلاق ما [شيعه] از او پيروى كرده است، و اشكالى در آن نيست مگر در مورد افعال و حركات انسان زيرا بديهى است كه نوعى اختيار براى انسان هست، زيرا آدمى به اراده خود حركت مىكند و به اراده خود از حركتباز مىايستد، علاوه بر اين كه اگر در همه افعال و حركات خود مسخر و مقهور بود جبر لازم مىآمد و تكليف و ثواب و عقاب صحيح نبود.و براى تحقيق اين مساله جاى ديگرى هست و اينجا مناسب و در خور آن نيست.و حق اين است كه آنچه درباره آن گفته شده خالى از قصور و نقص نيست، و بهتر است درباره آن سكوت نمود و به آداب شرع مؤدب بود.
و از انواع رذائل (مربوط به قوه عاقله) :
است.بدان كه خاطر انديشه و خيالى است كه به دل بگذرد.پس اگر نكوهيده باشد و به بدى بخواند «وسوسه» نام دارد و اگر نيك و ستوده باشد و به خير دعوت كند «الهام» ناميده مىشود.
توضيح آنكه: مثل قلب نسبتبه خاطرى كه بر آن ورود و خطور مىكند همچون نشانه و هدفى است كه از هر سو به آن تير افكنند، يا حوضى كه از نهرها و مجارى مختلف آب به آن بريزد، يا بارگاه و ساختمانى استبا درهاى متعدد كه از آنها اشخاص مختلف داخل شوند، يا آئينهاى است نصب شده كه صورتهاى گوناگون بر آن بيفتد.همانطور كه اين امور از آن حوادث جدا و منفك نمىشوند، همينطور هم دل آدمى از واردات و خواطر خالى و منفك نمىماند، و اين لطيفه الهى پيوسته ميدان ورود آنها و جولانگاه برخورد آنهاست، تا وقتى كه نفس از بدن پيوند بگسلد و از نيش عقربها و مارهاى تن آسوده و رها شود.
خاطر امرى استحادث كه ناگزير سبب و علتى دارد.پس اگر سبب آن شيطان باشد «وسوسه» است، و اگر فرشته باشد «الهام» است و آنچه قلب را براى پذيرش وسوسه آماده مىكند «اغوا» ناميده مىشود، و آنچه دل را آماده قبول الهام كند «لطف و توفيق» نام دارد.و سيد رسولان صلى الله عليه و آله و سلم به اين معنى اشاره فرموده است:
«فى القلب لمتان: لمة من الملك ايعاد بالخير و تصديق بالحق، و لمة من الشيطان ايعاد بالشر و تكذيب بالحق» .
«در قلب آدمى دو وارده و انديشه هست: وارده و انديشهاى از ملك كه به خير و تصديق حق وعده مىدهد و وارده و انديشهاى از شيطان كه به بدى و تكذيب حق مىخواند» .و نيز مىفرمايد: «قلب المؤمن بين اصبعين من اصابع الرحمن» «قلب مؤمن بين دو انگشت از انگشتان رحمان است» .
خواطر (آنچه به خاطر آدمى مىگذرد) دو گونه است: يكى آنكه در ذهن به طور اضطرارى جنبش و خلجان مىكند ولى مبدا و علت كارى نمىشود، اين گونه خواطر آرزوهاى كاذب و انديشههاى فاسدند.و ديگرى آنكه محرك اراده و عزم بر فعل است.زيرا هر فعلى مسبوق به خاطر و تصورى است كه به ذهن خطور مىكند.پس مبدا و منشا افعال خواطر است كه ميل و رغبت را برمىانگيزد و ميل و رغبت عزم را و عزم نيت را و نيت اندامهاى تن را به فعل وا مىدارد.و اين قسم دوم چنانكه دانستى اگر مبدا خير باشد الهام است و ستوده، و اگر مبدا شر باشد وسواس است و نكوهيده.قسم اول انواع بسيار دارد:
از جمله، آرزوهاست كه خواه حصول آن ممكن يا محال باشد، و خواه مورد و متعلق آرزو نيك و پسنديده يا زشت و ناپسند باشد، و خواه عدم تحقق آن مستند به قضاء و قدر الهى يا به سبب تقصير و سؤء تدبير خود او باشد به خاطرش خطور مىكند كه كاش چنين نمىكردم يا چنين مىكردم.
و از جمله، خواطرى است كه يادآور احوالى است كه براى او حاصل شده است، يا بىاختيار او يا با اختيار او، مثلا چيزهاى گرانبهاى فانى را تصور مىكند و به آنها شاد مىشود، يا از دست رفتن آنها را تخيل مىكند و اندوهگين مىشود، يا درباره روى آوردن رنجها و بيماريها و اختلال امور زندگى و معاش انديشه مىكند، يا وهمش دنبال حساب سوداگران يا پاسخ دشمنان و تصور نابود كردن دشمنان به انواع مختلف مىرود، بىآنكه اين فكر و خيال تاثير و فايدهاى داشته باشد.
و از جمله، تطير و فال بد زدن است، كه گاهى به حدى مىرسد كه امور اتفاقى را كه بر پيشامد بدى دلالت دارد، هر چند نزد مردم مشهور و معروف نباشد، تخيل مىكند و از آن به وحشت و اضطراب مىافتد.و گاه در نيروى وهم خباثت و شيطنتى پيدا مىشود كه غالبا به رنج و ناراحتى مىكشاند يا او را به آنچه مىخواهد و شاد مىكند نمىبرد، مثل تصور از دست رفتن اموال و اولاد و ابتلاء به بيماريها و رسيدن مكروهات از ديگران به او و غالب شدن دشمنان بر او.و بسا اتفاق مىافتد كه به اين تخيلات خود به سبب آنكه قوه عاقله مغلوب قوه واهمه شده استباور و اذعان مىكند و دچار نوعى اضطراب و شكستگى مىشود.و كم اتفاق مىافتد كه اين قوه وهميه آدمى را به چيزى رهنمون شود كه مىخواهد و مىجويد مثل تخيل پيروزى و حصول توسعه در اموال و اولاد، بد انسان كه در نزد خود آن را باور كند و از آن انبساط و نشاطى برايش پديد آيد.و اين بدترين و پستترين وسوسههاست، و چه بسا كه منشا بعضى از اين خيالات و توهمات نوعى اختلال در دماغ باشد.در هر حال همه انواع و اقسام ياد شده براى نفس زيانآور و فساد انگيز است و در آن نوعى افسردگى و پژمردگى و شكستگى ايجاد مىكند و او را از آنچه براى آن آفريده شده استباز مىدارد.
و از جمله، خواطرى است كه به تفال (فال نيك زدن) باز مىگردد و تفال ناپسند نيست.و از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده است كه تفال را دوست مىداشت و خود بعضى از امور را به فال نيك مىگرفت.
و از جمله، وسوسه در عقايد استبه حدى كه منجر به شك زايل كننده يقين و ايمان نمىشود، و الا موجب تزلزل و خروج از ايمان و يقين مىگردد.و مراد ما از وسوسه در اينجا حديث نفس در عقايد است كه به ايمان زيانى نمىرساند و مورد مؤاخذه نيست - چنانكه شرح آن خواهد آمد.
دنباله: از آنچه گفتيم معلوم شد كه جولان خواطر غالبا يا مربوط به گذشته است كه جبرانپذير نيست، يا مربوط به آينده است كه ناگزير آنطور كه مقدر است پديدار خواهد شد، و بنابراين صرف انديشه در آنها وقت ضايع كردن است.زيرا وسيله و آلتبنده قلب او و سرمايهاش عمر اوست.پس اگر قلب در يك دم از ياد خدا كه موجب انس به اوست غافل بماند يا از فكرى كه وسيله عرفتخداست و اين معرفت وسيله حب او مىشود غفلت نمايد مغبون است.و حتى اين غبن در صورتى است كه انديشه و وسواسش در امور مباح باشد و حال آنكه غالبا چنين نيستبلكه بيشتر صرف تفكر در پيدا كردن چاره و نيرنگ براى بر آوردن شهوات مىشود.زيرا پيوسته در درون خود با هر كسى كه كارى مخالف غرض او انجام مىدهد يا توهم مىكند كه با او مخالف است در كشمكش و نزاع است، بلكه گاه كسى را مخالف خود مىپندارد كه خالصترين مردم در دوستى با اوست - حتى در مورد زن و فرزندش.آنگاه در نحوه اذيت و آزار آنها و مبارزه با آنها نقشه مىكشد و چاره مىانديشد، و همواره با اين دل مشغوليها دين و دنياى خود را تباه مىكند.
دانستى كه وسواس اثر شيطان نهانى است، و الهام عمل فرشتگان بزرگوار است.و شك نيست كه هر نفسى در آغاز فطرت خود به طور مساوى از فرشته و شيطان تاثير پذير است.و يكى از اين دو به سبب پيروى از هوى و هوس يا ملازمت پارسائى و تقوى برترى و ترجيح پيدا مىكند.پس نفس اگر به مقتضاى شهوت يا غضب ميل نمود شيطان مجال مىيابد و به وسيله وسوسه به دل در مىآيد، و اگر به ياد خدا باز گردد ميدان بر او تنگ مىشود و كوچ مىكند و فرشته الهام بخش داخل مىشود - ديو چو بيرون رود فرشته درآيد.بدينگونه دو سپاه فرشتگان و شياطين پيوسته در ميدان نفس درگير و دار و در حال حمله به يكديگرند.زيرا نفس به سبب قابليت دو امر و به واسطه دو قوه عقليه و وهميه جولانگاه اين دو سپاه است، تا سرانجام يكى از دو لشكر پيروز مىشود و كشور جان را تسخير مىكند و آن را وطن خود قرار مىدهد.و در اين صورت راه يافتن دومى به طريق عبور و دزدانه است و حصول پيروزى به غلبه هوى يا تقوى است، كه اگر هوى غالب آيد و نفس در آن فرو رود خانه دل چراگاه شيطان مىشود و صاحب چنين نفسى از حزب شيطان به شمار مىرود.و اگر ورع و تقوى پيروز شود دل جايگاه و منزل فرشته مىگردد و نفس در سپاه او در مىآيد.رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
«خلق الله الانس ثلاثة اصناف: صنف كالبهائم.قال الله تعالى:
لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم اعين لا يبصرون بها (اعراف، 179) و صنف اجسادهم اجساد بنى آدم و ارواحهم ارواح الشياطين، و صنف كالملائكة فى ظل الله يوم لا ظل الا ظله» .
«خداوند آدميان را سه گونه آفريد: يك قسم همچون چهارپايانند و درباره آنها مىفرمايد: «دلها دارند كه با آن فهم نمىكنند و چشمها دارند كه با آن نمىبينند» ، و قسم ديگر كه بدنهايشان مانند بدن آدميان و جانهايشان مانند جانهاى شياطين است.و قسم ديگر همچون فرشتگانند كه در روزى كه هيچ سايه و پناهى نيست در سايه و در پناه خدا خواهند بود» .
در اين شك نيست كه بيشتر دلها را لشكر شياطين فتح كرده و در تملك خود در آوردهاند، و در آنها به وسيله انواع وسوسههائى كه به برگزيدن دنيا و رها كردن آخرت مىخواند تصرف مىكنند.سر اين مطلب اين است كه: غلبه و تسلط شيطان به گونهاى است كه در گوشت و خون انسان سارى است و بر قلب و بدن وى احاطه دارد، چنانكه شهوات با همه اينها آميخته است، و از اين رو رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - فرمود:
«ان الشيطان ليجرى من بنى آدم مجرى الدم» .
«شيطان مانند خون در تن آدميان جارى است» .و خداى سبحان - از زبان ابليس لعين - فرمايد:
«لاقعدن لهم صراطك المستقيم، ثم لآتينهم من بين ايديهم و من خلفهم و عن ايمانهم و عن شمائلهم» (اعراف، 16 و 17) «در راه راست تو در كمين آنها مىنشينم، آنگاه از پيش رو و از پشتسر و از راست و از چپشان به آنها مىتازم» .
بنابر اين رهائى از دستشياطين به مجاهده بزرگ و رياضتسخت نياز دارد.وكسى كه در مقام مجاهده برنيايد نفس او هدف تيرهاى وساوس شياطين است و از حزب آنها به شمار مىآيد.
چون راه باطل بسيار و راه حق يكى است، درهاى گشوده به دل آدمى براى شيطان بسيار است، اما باب ملائكه يكى بيش نيست، و از اين رو از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم روايتشده كه روزى براى اصحاب يك خط كشيد و فرمود: «اين راه خداست» ، سپس خطوط بسيار از چپ و راست كشيد و فرمود: «اينها راههايى است كه به هر راهى شيطانى نشسته و آدمى را به خود مىخواند» ، آنگاه اين آيه را تلاوت كرد:
«و ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله» (انعام، 153) «اين راه من راست است، از آن پيروى كنيد و به راههاى ديگر مرويد كه شما را از راه خدا جدا و پراكنده كند.» مطلب ديگر اين است كه چون نفس به آسانى به باطل ميل مىكند ولى به دشوارى مطيع و منقاد حق مىشود، از اين رو راههاى كشاننده به باطل كه راههاى شيطان است واضح و آشكار است، و بنابراين درهاى شيطان هميشه باز است، و راههاى رساننده به حق كه باب ملائكه است پنهان و نهان است و بنابراين همواره بسته است.پس چه سخت و دشوار استبر انسان بيچاره كه اين همه درهاى هويدا و آشكار گشاده را ببندد و يك درب پنهان بسته را بگشايد.
به علاوه، شيطان لعين بسا دو طريق حق و باطل را مشتبه نمايد و شر را به جاى خير ارائه دهد به طورى كه آدمى آن را وارده و الهام فرشته و ملك پندارد، نه وسوسه و اغواء شيطان، و بنابراين از جائى كه نمىداند هلاك و گمراه مىشود، چنانكه در دل عالم مىاندازد كه مردم به سبب كثرت غفلت در سراشيب سقوط و هلاك قرار دارند، و به علت جهل همچون مردگانند.آيا خداوند ترا وسيله رحمتبر بندگان قرار نداده؟ آيا پاداش و سعادت اخروى نمىخواهى؟ پس چرا مردم را با پند و اندرز خود از خواب فلتبيدار نمىكنى و آنان را با موعظه و نصيحت از هلاك ابدى نمىرهانى؟ و خداوند بر تو به واسطه قلب بينا و علم كثير و بيان شيوا و گفتار دلنشين منت نهاده است! چرا اين نعمتهاى الهى را پنهان مىكنى و آشكار نمىسازى؟ ! و پيوسته با امثال اين وسوسهها او را مىفريبد و در صفحه دلش تثبيت مىكند، تا آنكه وى را با حيلههاى ظريف رام مىسازد و به وعظ و سخنرانى مشغول و سرگرم مىدارد و به آرايش و صنعتگرى و نيكو نمودن الفاظ و عبارات مىخواند، و او را به تملق و ستايش مردم دلگرم و مسرور مىگرداند، و با تواضع و فروتنىشان شاد و خوشحال مىكند.و پيوسته در اثناء وعظ و سخنرانى شائبه ريا (نيكو نمودن در چشم مردم) و قبول عامه را در نظرش جلوه مىدهد و لذت جاه و حب رياست و عزيز شدن به علم و فصاحت و با ديده حقارت به مردم نگريستن را بر دلش چيره مىسازد.بدين گونه مردم را هدايت و خود را گمراه و امروز (دنيا) خود را آباد و فرداى (آخرت) خود را خراب مىكند، و در واقع با خدا مخالفت و معصيت مىورزد و مىپندارد كه او را اطاعت و عبادت مىكند.و در نتيجه در زمره كسانى در مىآيد كه خداوند درباره آنها فرموده است:
«قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا الذين ضل سعيهم فى الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا» (كهف، 103- 104) «بگو آيا شما را از زيانكارترين [مردم] خبر دهيم، كسانى كه كوشش آنان در زندگى دنيا گم [و نابود] شده و پندارند كه كار نيك مىكنند» .
و از كسانىاند كه رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم درباره آنان مىفرمايد:
«ان الله ليؤيد هذا الدين باقوام لا خلاق لهم» .
«خداوند اين دين را به مردمى كه بهرهاى [از آن] ندارند تاييد مىكند» . و «ان الله ليؤيد هذا الدين بالرجل الفاجر» .
«خداوند اين دين را به مرد بدكار يارى و تاييد مىكند» .
بنابراين رهائى و نجات از دامها و نيرنگها و كيدهاى شيطان ميسر نيست مگر با بصيرت درونى نورانى و نيروى قدسى ربانى، چنانكه مسافر سرگشته را در بيابانى كه راههاى بسيار و ناهموار و صعب العبور دارد در شب تيره و ظلمانى نجاتى نيست جز با بينائى كامل و طلوع خورشيد تابان و درخشان.
كسى كه بتواند خير و شر را بشناسد جدا كردن الهام و وسوسه براى او آسان است.و گفتهاند كه الهام فرشته و وسوسه شيطان در نفوس به طرقى و با علاماتى رخ مىنمايد:
(اول) مانند علم و يقين كه از جانب راست نفس حاصل مىشود، و در مقابل آن شهوت و هوى كه از جانب چپ پديد مىآيد.
(دوم) مثل نظر و تامل در آيات آفاق جهان و انفس آدميان كه با نظم و استوارى برقرار است و شك و اوهام را از دل مىزدايد، و معرفت و حكمت را در قوه عاقله پديد مىآورد و اين نيز در جانب راست نفس است، و در مقابل آن، انديشه و نظر از روى اشتباه و غفلت و رو گرداندن از آيات است كه موجب پيدايش شبههها و وسوسهها در واهمه و متخيله مىشود و اين بر جانب چپ نفس است. و به اين ترتيب آيات محكمات به منزله ملائكه مقدس و عقول و نفوس كلى است و مبادى علوم يقينى مىباشد و متشابهات آميخته با وهم به منزله شياطين و نفوس وهم انگيز است و مبادى و مقدمات سفسطه مىباشد.
(سوم) مثل اطاعت رسول برگزيده و ائمه اطهار، و در مقابل آن اهل جحود و انكار و طرفداران تعطيل (27) و تشبيه (28) و كافران قرار دارند.پس هر كسى كه راه هدايت را بپيمايد به منزله ملائكه مقدس و الهام كننده خير است، و هر كه راه گمراهى را بپويد همچون شياطين گمراه كننده شر مىرساند.
(چهارم) مثل تحصيل علوم و ادراكاتى كه درباره موضوعات عالى و موجودات شريف است مانند علم به خدا و ملائكه و پيامبران او و روز رستاخيز و بر پا ايستادن خلائق در پيشگاه خداى تعالى و حضور ملائكه و انبياء و شهدا و صالحان، در مقابل تحصيل علوم و ادراكاتى كه از قبيل حيله و خدعه و سفسطه است، و فرو رفتن در امور دنيا و محسوسات.علوم اول شبيه ملائكه روحانى و جنود رحمان است كه ساكنان عالم ملكوت و آسمانى مىباشند، و علوم دوم شبيه استبه شياطين مطرود از درگاه الهى و ممنوع از ورود به آسمانها و محبوس در ظلمتها كه در دنيا از ارتقا و در آخرت از بهشت و نعمتهاى آن محرومند.
وسوسهها اگر باعثبديها و گناهان باشد، راه علاج و دفع آنها اين است كه آدمى بدى عاقبت گناه و ناگوارى و وخامت فرجام آن در دنيا و آخرت را به ياد آورد، و حق عظيم خدا و بزرگى ثواب و عقاب او را متذكر شود و به خاطر داشته باشد كه صبر بر ترك گناهى كه اين وسوسهها به آن دعوت مىكند آسانتر است از صبر و تحمل آتش دوزخ كه اگر شرارهاى از آن به زمين افتد گياه و جماد آن را مىسوزاند.اگر كسى اين امور را به ياد آورد و حقيقت آنها را به نور معرفت و ايمان بشناسد، شيطان از او بازداشته شود و وسواسش از او قطع گردد.زيرا شيطان نمىتواند اين امور حقه را قابل انكار نمايد و يقينى كه براى انسان از برهانهاى قاطع حاصل ستشيطان را از اين كار مانع است و او را نااميد مىسازد به طورى كه مايوس و زيانكار مىگريزد، كه زبانه آتش برهانها به منزله سنگباران و دور كردن شياطين است، و اگر با برهانهاى قوى با وساوس آنها مقابله شود همچون خرانى كه از شير مىگريزند خواهند گريخت.
و اگر وسوسه بدون قصد و بىاختيار در خاطر خلجان كند و به دل بگذرد، ولى منشا فعل نباشد، ريشه كنى كامل آن بسيار مشكل است.و طبيبان نفوس اعتراف كردهاند كه آن بيمارى شديد و سختى است كه دفع آن دشوار و متعسر و به قول بعضى محال و متعذر است، و حق اين است كه با همه صعوبت علاجپذير است، به دليل قول پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم:
«من صلى ركعتين لم تتحدث نفسه فيهما بشىء غفر له ما تقدم من ذنبه و ما تاخر» .
«هر كه دو ركعت نماز گزارد كه در آنها نفس او هيچ چيز [جز خدا] را به خاطر نگذارند گناهان گذشته دور و نزديك او آمرزيده مىشود» .و اگر علاج و دفع آن ممكن نبود چنين كارى هم تصور نمىشد.
و سر دشوارى و صعوبت ريشه كنى كامل آن اين است كه شيطان دو گونه سپاه دارد.سپاهى كه پرواز مىكند و سپاهى كه بر زمين سير مىكند.واهمه لشكر پرواز كننده اوست و شهوت لشكر سير كننده او.زيرا قوه واهمه و نيروى شهوت (به طور غالب و بيشتر) از آتش خلق شدهاند كه شيطان نيز از آن خلق شده است.
و مناسبت و سنخيت (آتش مزاجى) اقتضا مىكند كه شيطان بر آنها تسلط داشته باشد و آنها از او پيروى كنند.
و چون آتش ذاتا مقتضى حركت است (يعنى دائما در جنبش و هيجان است)، زيرا نمىتوان آتش برافروختهاى را تصور كرد كه متحرك نباشد، بلكه پيوسته بر حسب طبع خود در حركت و جنبش است، پس كار شيطان و آن دو قوه (واهمه و شهوت) اين است كه همواره در حركتباشند و آرام نگيرند، با اين تفاوت كه شيطان چون از آتش خالص است دائما در حركت است و آن دو قوه را با وسوسه و هيجان تحريك مىكند، و آن دو قوه با آنكه عنصر غالب در آنها آتش استبا عنصر خاكى نيز آميختهاند و بنابراين در حركت همانند آنچه صرفا از آتش است نيستند، ولى آمادگى قبول حركت از آن دارند.به اين ترتيب شيطان پيوسته در آنها مىدمد و با وسوسه و هيجان آنها را تحريك مىكند و در آنها به پرواز و جولان در مىآيد.
اما شهوت چون آتش مزاجى آن كمتر استسكون و آرامش آن ممكن است، و احتمال اينكه تسلط شيطان در مورد آن از انسان بازداشته شود و شهوت از هيجان باز ايستد وجود دارد.و اما در مورد واهمه امكان ندارد كه تسلط شيطان بكلى قطع شود، و ريشهكنى وسواس شيطان از انسان محال است.زيرا اگر ريشه كن كردن آن ممكن بود شيطان لعين منقاد انسان و مسخر او مىشد، و انقياد او براى آدمى همان سجود او براى وى است، كه حقيقتسجود همان انقياد و اطاعت است، و پيشانى بر خاك نهادن نشانه انقياد و حالت اطاعت را مىرساند.و چگونه مىتوان تصور كرد كه آن ملعون بر فرزندان آدم - عليه السلام - سجده آورد و حال آنكه بر پدر آنان سجده نكرد و تكبر و گردن كشى نمود و گفت:
«خلقتنى من نار و خلقته من طين» (اعراف، 12) «مرا از آتش آفريدى و او را از خاك (گل) آفريدى» .
پس ممكن نيست كه شيطان براى فرزندان آدم با خوددارى از وسوسه تواضع كند، بلكه براى گمراه كردن آنها تا روز قيامت مهلت گرفته است.بنابراين هيچ كس از او رهائى نخواهد يافت مگر اينكه همه انديشه و قصد و همت او به يك چيز باشد يعنى دلش همواره متوجه و مشغول به خداى يكتا باشد تا شيطان مجالى در آن نيابد، و مانند مخلصين (29) باشد كه [در آيه كريمه] از سلطه اين لعين مستثنى شدهاند.پس گمان مبر كه قلبى از او آسوده و خالى بماند، بلكه مانند خون در بدن بنى آدم جارى و سيال است و سيلان او مثل هواست در قدح، كه اگر بخواهى ظرف را از هوا خالى كنى تا آن را از چيز ديگر پر نسازى نمىتوانى، بلكه بقدرى كه [مثلا] آب در آن داخل كنى از هوا خالى مىشود.همينطور دل هر گاه مشغول به فكر مهمى درباره دين باشد ممكن است از جولان اين لعين در امان بماند.و اما اگر حتى يك لحظه از خدا غافل گردد در آن لحظه قرينى جز شيطان نخواهد داشت، چنانكه خداى سبحان فرموده است:
«و من يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين» .
(زخرف، 35) «و هر كه از ياد كرد خداى رحمان برگردد ديوى را بر انگيزيم تا قرين وى باشد» .
و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «ان الله يبغض الشاب الفارغ» «خداوند جوان بيكار را دشمن دارد» .زيرا جوان وقتى از كار مباحى كه درونش به آن مشغول باشد باز ايستد ناچار شيطان در دل او وارد مىشود و در آن به زندگى و تخمگذارى و توليد نسل مىپردازد و بدينگونه شيطان سريعتر از حيوانات توالد و تناسل مىكند، زيرا طبع شيطان از آتش است، و شهوت در طبع جوان مانند گياه خشك آتش زاست كه وقتى شيطان در آن جائى پيدا كند تولدش بسيار مىشود و آتش از آتش مىزايد و هرگز منقطع نمىگردد.
پس معلوم شد كه وسوسه گر نهانى همواره قلب هر انسانى را از اين سو به آن سو مىكشد، و علاجى ندارد جز قطع همه دلبستگيها و علائق ظاهرى و باطنى، و ترك مال و جاه و گريز از اهل و اولاد (30) و دوست و رفيق، و گوشه گرفتن و در به روى آشنا و بيگانه بستن، و همه هم و انديشه خود را يكى كردن و تنها به خدا روى آوردن.
و اين نيز مادام كه انسان مجالى براى فكر و سير درونى در ملكوت آسمانها و زمين و شگفتيهاى صنع خدا پيدا نكند كافى نيست. زيرا چنين سير و تفكرى اگر دل را فرا گيرد و آن را به خود مشغول دارد كششها و وساوس شيطانى را دفع مىكند.
و اگر كسى را اين سير درونى فراهم نباشد چيزى او را نجات نمىدهد مگر اينكه پيوسته به ادعيه و اذكار و قرائت قرآن مشغول باشد.و اين هم در صورتى كارساز است كه با حضور قلب همراه باشد، زيرا اوراد و اذكار زبانى و ظاهرى قلب را فرا نمىگيرد بلكه تفكر درونى است كه آن را در خود مستغرق مىسازد.با اين همه انسان از شر شيطان فقط در بعضى از اوقات در امان است، زيرا در اوقات ديگر كه حوادثى مانند بيمارى و ترس و آزار و...پيش مىآيد او را از فكر و ذكر باز مىدارد.