خلاصه، حقيقت عدالت اين است كه بدان وسيله عقل كه خليفه خداوند استبر همه قوا غالب آيد تا هر يك را در آنچه مقتضى راى و صلاحديد اوستبكار برد، و فسادى در نظام عالم انسانى پديد نيايد.زيرا خداى سبحان انسان را به حكمتحق و مصلحت تام خود از بسيارى از قواى متضاد مركب ساخت، و چون اين قوا به هيجان آيند و بخواهند بر يكديگر چيره شوند و هيچ نيروى مقتدر خيرخواهى غلبه نكند، به سبب اين هيجان و اضطراب و كشمكش انواع شر و بدى پديد مىآيد، و هر يك از قوا و غرايز مىخواهد آدمى را به سوى خواست و ميل خود بكشاند، چنانكه اين وضع و حال در هر مركبى وجود دارد.معلم اول (ارسطو) چنين شخصى را به انسانى تشبيه كرده است كه از دو يا چند جهت او را مىكشند تا اينكه دو يا چند پاره شود.پس بر هر انسانى واجب است كه بكوشد تا عقلش بر قواى مختلف او حاكم عادل و خير مطلق شود و اختلاف و كشمكش از ميان برود و همگى بر راه صحيح و استوار باشند.
اما هر شخصى مادام كه قوا و صفات خود را تعديل نكند نمىتواند احكام عدالت را بين شريكان خود در خانواده و شهر (جامعه) اجرا كند، زيرا آن كه از اصلاح خود عاجز است چگونه مىتواند ديگران را اصلاح كند، و چراغى كه نزديك خود را روشنى نمىبخشد چگونه دورتر از خود را روشن مىسازد.بنابراين كسى كه قوا و صفات خود را تعديل كند و از افراط و تفريط بپرهيزد و بر جاده وسط ثابت قدم باشد، آماده و مستعد سلوك در اين طريق بين همنوعان خواهد بود، و همو خليفه خداوند در زمين است، و اگر چنين انسانى بين مردم حاكم شود و زمام مصالح آنان را به دست مقتدر خود بگيرد شهرها براى اهل آنها نورانى و درخشان خواهد شد و همه امور بندگان به صلاح خواهد آمد و حرث و نسل افزون خواهد شد و بركات آسمان و زمين دوام خواهد يافت.
و آشكار است كه شريفترين و مهمترين عدالتها و برترين و عمومىترين سياستها عدالتحاكم و زمامدار است، زيرا ديگر وجوه عدالتبه آن بستگى دارد و اگر آن نباشد هيچ كس نمىتواند عدالت را رعايت كند.و چگونه جز اين تواند بود و حال آنكه تهذيب اخلاق و تدبير منزل متوقف بر آسودگى خاطر و انتظام احوال است، و با جور و ستم سلطان امواج متلاطم فتنهها سر بر مىآورد و انواع رنجها انبوه و متراكم مىشود و موانع مزاحم آسايش و آرامش رخ مىنمايد و سختيها و بلاهاى زمانه رو مىآورد و طالبان كمال همچون سرگشتگان در بيابانها نه راهى به منزل و مقصد خويش مىيابند و نه راهنما و هدايت كنندهاى پيدا مىكنند.ميدان علم و عمل ويران مىگردد و تاريكى همه اطراف آن دو را فرا مىگيرد و ديگر ملاك و معيارى براى تحصيل سعادتها، يعنى آسايش خاطر و آرامش درون و انتظام ضروريات زندگى براى افراد انسان، يافت نمىشود (9) .و از اين رو اگر در زمانى مثل زمان ما شهرها و جامعهها مورد بررسى قرار گيرد و از درونهاى مردم آگاهى به دست آيد از هزاران تن يكى يافت نمىشود كه توانسته باشد خود را اصلاح كند و امروزش از ديروز بهتر باشد، بلكه شخص ديندارى را نمىبينى مگر اينكه بر فقدان اسلام و اهل آن گريان است.و اين همان زمانى است كه سرور آدميان و عترت پاك و بزرگوار او كه بهترين درود و سلام بر او و بر آنان باد از آن خبر دادهاند كه:
«لا يبقى من الاسلام الا اسمه، و لا من القرآن الا رسمه» «از اسلام جز نام آن و از قرآن جز نوشته آن باقى نماند» .
بالجمله: ملاك و مناط در تحصيل كمالات و اخراج نفوس از جهل و نادانى همان عدالتحاكم و زمامدار و توجه و اعتناى او به اعلاء كلمه اسلام وسعى و كوشش در ترويج احكام دين و آئين است.از اين رو در آثار (10) آمده است: «هرگاه حاكم عادل باشد در پاداش هر طاعتى از هر رعيتى شريك است و اگر ستمكار باشد در گناهان آنان سهيم خواهد بود» .و سرور رسولان صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
«اقرب الناس يوم القيامة الى الله تعالى الملك العادل و ابعدهم عنه الملك الظالم» .
«نزديكترين مردم در قيامتبه خداى متعال زمامدار و حاكم عادل است و دورترين آنان از او پادشاه ستمكار است» .
و نيز از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم روايتشده است:
«عدل ساعة خير من عبادة سبعين سنة» .
«يك ساعت دادگرى از هفتاد سال عبادت بهتر است» .
راز اين گفتار اين است كه اثر يك ساعت دادگرى بسا به همه شهرها و سرزمينها مىرسد و تا گذشت روزگاران باقى مىماند.و يكى از بزرگان گفته است:
«اگر مىدانستم كه تنها يك دعاى من مستجاب مىشود آن را به اصلاح حال حاكم و زمامدار اختصاص مىدادم تا اينكه سود آن عايد همگان گردد» .
اگر ميان مردم رابطه محبت و رشته مودت استوار گردد به زنجير عدل نيازى ندارند زيرا دوستان و محبان نسبتبه آنچه خود نياز دارند در مقام ايثار و مقدم داشتن ديگران بر خود بر مىآيند، و با اين حال چگونه ممكن استبه يكديگر جور و ستم روا دارند.سر مطلب اين است كه رابطه محبت از رابطه عدالت تمامتر و قويتر است زيرا دوستى وحدتى است فطرى و طبيعى و دادگرى وحدتى است قهرى و جبرى.به علاوه، وحدت بدون محبت انتظام نمىپذيرد زيرا محبت انگيزه ايجاد در آفرينش است چنانكه در حديث قدسى به اين معنى اشاره شده است: «كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف» «من گنج نهان بودم و دوست داشتم كه شناخته شوم» .بنابراين محبتحاكم و سلطان مطلق است و عدالت نايب و جانشين آن (11)
اكتساب فضائل را روش و ترتيبى است كه نبايد از آن انحراف جست.به اين بيان كه: مبادى و عوامل حركاتى كه به كمالات رهنمون مىشود يا طبيعى است مانند حركت نطفه در مراحل مختلف تا اينكه به كمال حيوانيتبرسد، يا از راه فن و صناعت است مثل حركت چوب توسط آلات تا برسد به كمال تخت.اما حركات طبيعى چون منسوب به مبادى عاليه [خدا و فرشتگان] استبر حركات صناعى كه منسوب به انسان است تقدم دارد، و چون كمال آنچه در مرحله ثانوى است اين است كه به كمال اولى شبيه باشد، پس شايسته است كه حركت صناعى به سوى كمال از حركت طبيعى پيروى و متابعت كند.
اكنون كه اين مطلب ثابتشد، بدان كه: تهذيب اخلاق چون امرى صناعى است در تحصيل آن بايد از حيث ترتيب و روش به افعال طبيعى اقتدا كرد.بنابراين مىگوئيم: شك نيست كه نخستين چيزى كه در كودك پديد مىآيد نيروى به دست آوردن غذاست و چون اين نيرو افزايش يافت از راه گريه و فرياد غذا مىطلبد، و هنگامى كه حواسش نيرومند شد و بر حفظ و نگهداشت پارهاى از صور توانا گشت صورت مادر يا دايه را مىجويد، و اين همه متعلق به قوه شهويه است و كمال اين قوه به اين است كه آنچه از امور شهوى به انسان تعلق دارد انجام پذيرد، و از همين قوه ميل به جستجوى بقاء نوع برانگيخته مىشود و از اينجا ميل به زناشوئى و آميزش پديد مىآيد.
سپس آثار قوه غضب در او ظاهر مىشود تا آنچه را مايه آزار و زيان اوست و لو به كمك ديگران از خود بگرداند.و كمال اين قوه حصول توانائى براى حفظ شخص خود و اقدام بر حفظ نوع است.پس در او ميل به آنچه مايه برترى و تفوق است از قبيل رياست و مقام و احترام پديد مىآيد.آنگاه آثار قوه تمييز پديدار مىگردد و رو به فزونى مىرود تا به تعقل كليات توانا مىشود.
در اينجا كار تدبير و تكميل طبيعى و غريزى پايان مىپذيرد و تكميل صناعى و اكتسابى آغاز مىشود.پس اگر استكمال اكتسابى و صناعى حاصل نشود آدمى بر همان حال نخستباقى مىماند و به كمال حقيقى كه انسان براى آن آفريده شده است نائل نمىشود. زيرا هيچ كس با اتصاف به جميع فضائل اخلاقى آفريده نشده است مگر كسى كه از جانب خداوند به واسطه نفس قدسى خاصه مورد تاييد قرار گرفته باشد.و هر چند بعضى از مردم نسبتبه ديگران استعداد بيشترى براى تحصيل بعضى از كمالات دارند، ولى عموم مردم بايد از راه اكتساب و دانشجوئى در تكميل نفوس خود بكوشند.
از آنچه گفته شد آشكار است كه: طبيعت نخست قوه شهوت و سپس قوه غضب و بعد قوه تمييز را پديد مىآورد، از اين رو در تكميل صناعى نيز بايد از آن پيروى كرد يعنى بايد اولا قوه شهوت تهذيب شود تا عفتحاصل شود و ثانيا قوه غضب، تا فتشجاعت پديد آيد و ثالثا قوه عقل، تا به حكمت آراسته شود.
پس كسى كه به اين ترتيب يكى از فضائل را به دست آورد تحصيل باقى براى او بسيار آسان خواهد بود.اما اگر به غير از ترتيب مذكور فضيلتى كسب كند نبايد بپندارد كه در آن صورت تحصيل بقيه ناممكن استبلكه ممكن است هر چند نسبتبه تحصيل آن با ترتيب ياد شده دشوارتر است.زيرا عدم ترتيب موجب سختى حصول است نه عدم امكان آن، چنانكه رعايت ترتيب موجب آسانى است نه مجرد امكان آن.
بنابراين در هر حال نبايد سعى و كوشش را رها كرد و از رحمتخداوند بخشنده متعال مايوس شد، بلكه در جستجو و طلب بايد دامن همتبه كمر زد تا خداوند وصول به مقصد و مطلوب را آسان سازد.
اما فضيلت اگر حاصل شود كوشش در حفظ و دوام و بقاء آن لازم است، و اگر حاصل نباشد بلكه ضدش موجود باشد بايد از راه زايل كردن ضدش آن را به دست آورد.و از اين رو فن اخلاق دو بخش دارد:
يكى آنكه راجع به حفظ فضائل است، و دوم آنكه در دفع رذائل سودمند است.
و علم اخلاق شبيه پزشكى است، از اين حيث كه علم طب نيز به دو بخش منقسم است: يكى آنكه در بهداشت و حفظ سلامت است و دوم آنكه در دفع و معالجه بيمارى است.و به همين جهت علم اخلاق را طب روحانى ناميدهاند، چنانكه پزشكى متعارف را طب جسمانى خواندهاند، و به همين دليل است كه جالينوس (12)
به عيسى عليه السلام نوشت: «از طبيب بدنها به طبيب جانها» .پس همانطور كه در طب جسمانى براى هر يك از دو بخش بهداشت و دفع بيمارى معالجه خاصى هست، همينطور در طب روحانى براى هر يك از دو بخش حفظ فضائل و زايل كردن رذائل معالجات معينى هست، كه ان شاء الله تعالى به ذكر آن خواهيم پرداخت.
پىنوشتها:
30- غرض از عقل عملى ادراك چيزى است كه مربوط به عمل است و الا عقل عملى مبدا تحريك بدن و بنابراين قوه تحريك است نه قوه ادراك.
31- يعنى هر يك از فضائل چهار گانه (حكمت، عفت، شجاعت، عدالت) را به عنوان جنس در نظر گرفته و براى آن انواعى ذكر كردهاند.
1- به عبارت ديگر حكمتبه معنى اول مقسم و اعم است از حكمتبه معنى دوم كه يكى از اقسام (يعنى علم اخلاق) است.پس مقسم با قسم يكى نيست.
1- كه ظاهر روايت (يعنى وجود پل صراط) را انكار و آن را به معناى مورد نظر خود تاويل مىكند.م.
1- چنانكه مثلا گفته شده است: «حسنات الابرار سيئات المقربين» «نيكيهاى نيكان، بديهاى مقربان است» .
1- چون جهل مركب.از جهل و از جهل بر جهل تركيب شده است زوال آن يا به وسيله علم حقيقى استيا لا اقل با زوال جهل بر جهل (يعنى بداند كه نمىداند) .م.
1- مقصود از مواليد، جماد و نبات و حيوان است كه به عقيده قدما از عناصر چهارگانه (آب و خاك و آتش و هوا) پديد مىآيند.م.
1- اشاره استبه سخن پيامبر (ص) : «قصم ظهرى رجلان: عالم مستهتك و جاهل متنسك» .
1- مؤلف بزرگوار بحق تحقق عدالت در جامعه را مشروط به عدالت زمامدار و حاكم زمان دانسته و گفته است كه آسايش و آرامش خاطر و انتظام احوال مردم به آن بستگى دارد و در صورت جور و ستم سلطان انواع فتنهها و سختيها و رنجها و آشفتگيها و نابسامانيها پديد مىآيد و اين حقيقتى است انكارناپذير، و در اسلام عادل بودن حاكم مورد تاكيد قرار گرفته است و چون حاكم بايد عادل به تمام معنى باشد، احكام الهى را اجرا مىكند و به وظيفه ارشاد و راهنمائى و رهبرى همت مىگمارد و دليل خواستاران حكومت اسلامى همين است.م.
10. احاديث و اخبار ماثوره.اهل حديث آنچه را كه از پيغمبر ماثور استخبر و آنچه را از صحابه منقول است اثر گويند.
11. و به همين دليل شريعت اسلام پيش از هر چيز مردم را به برادرى و الفتبا يكديگر دعوت مىكند، و هدف بسيارى از احكام اسلام مثل نماز جماعت و جمعه و ايثار و احسان و تحريم غيبت و بدگوئى و مانند اينها ايجاد رابطه دوستى بين مردم است، تا از اين طريق از قانون عدل كه سخت و تلخ استبىنياز شوند.م.
12. طبيب مشهور يونانى كه بعضى از مورخان اسلامى او را معاصر عيسى (ع) دانستهاند ولى بيشتر مورخان تاريخ زندگى وى را بعد از حضرت عيسى ذكر كردهاند.م.!