فصل 11: حقيقت‏خير و سعادت و جمع بين اقوال مختلف درباره آنها

بدان كه هدف و غايت در تهذيب نفس از رذائل و تكميل آن به فضائل رسيدن به خير و سعادت است، و حكماى پيشين گفته‏اند: «خير» دو گونه است: مطلق و نسبى.خير مطلق همان است كه مقصود از ايجاد كل است، زيرا كل هستى به او شوق دارد و او غايت غايات است.و خير نسبى آن است كه وسيله وصول به خير مطلق است.و «سعادت‏» ، رسيدن هر شخصى با حركت ارادى خود به كمالى است كه در خلقت او نهاده شده است.و بنابراين فرق بين خير و سعادت اين است كه خير نسبت‏به اشخاص متفاوت نيست ولى سعادت نسبت‏به آنان مختلف است.

ظاهر گفتار ارسطو اين است كه خير مطلق همان كمالات نفسانى است و خير نسبى و اضافى چيزى است كه يا به تحصيل كمالات كمك مى‏كند مانند تعلم و تندرستى، يا براى آنها سودمند است مانند مال و ثروت.

اما سعادت نزد حكماى نخستين فقط مربوط به نفوس است و گفته‏اند كه بدن را در آن بهره‏اى نيست، و سعادت را در اخلاق فاضله منحصر كرده‏اند.و استدلال آنان در اين باره اين است كه حقيقت انسان همان نفس ناطقه است و بدن فقط آلت اوست، پس آنچه به عنوان كمال بدن به شمار مى‏آيد همان سعادت انسان نيست.

ولى نزد متاخرين ايشان نظير ارسطو و پيروان وى سعادت مربوط به شخص است و شخص مركب از نفس و بدن است، و بنابراين سعادت هم به نفس و هم به بدن متعلق است.زيرا هر آنچه با بخشى از شخص معين ملائم و سازگار باشد نسبت‏به وى سعادت جزئى است.وانگهى صدور افعال نيكو و زيبا بدون وسائل تسهيل آنها و ياوران و بخت مسعود و جز اينها كه راجع به نفس نيست دشوار است.و لذا سعادت را تقسيم كرده‏اند به آنچه متعلق است‏به بدن من حيث هو، مانند تندرستى و اعتدال مزاج، و به آنچه به وسيله آن به آشكار كردن نيكوئيها واصل مى‏شود.

و مثل آن مانند چيزهائى است كه سزاوار مدح و ستايش است مانند مال و كثرت ياران و آنچه موجب نيكنامى و شيوع ستايش و تحسين است، و آنچه متعلق به دستيابى به مقاصد و اغراض بر مقتضاى آرزوست و آنچه به نفس باز مى‏گردد، يعنى حكمت و اخلاق پسنديده.و گفته‏اند كه كمال سعادت جز با اين پنج امر حاصل نمى‏شود، و به اندازه نقصان آنها در آنها نقص پديد مى‏آيد.و نيز گفته‏اند كه فوق اينها سعادت محض قراردارد كه هيچ سعادتى به آن نمى‏رسد.و آن از مواهب عاليه و اشراقات علمى و ابتهاجات عقلى است كه خداى سبحان بدون هيچ سبب ظاهرى به بعضى از بندگان خود افاضه مى‏فرمايد.

حكيمان نخستين از آنجا كه سعادت جسمانى و بدنى را نفسى مى‏نمودند تصريح كردند كه سعادت بزرگ مادام كه نفس وابسته به بدن و آلوده به كدورتهاى طبيعت و اشتغالات مادى است‏حاصل نمى‏شود بلكه حصول آن در اين حالت ميسر نيست.زيرا سعادت مطلق براى نفس مادام كه به اشراقات عقلى و انوار الهى روشن نشود، به طورى كه تام و تمام ناميده شود، حاصل نخواهد شد.و اين مقام موقوف است‏به رهائى تام او از ظلمت جهان مادى.

اما معلم اول (ارسطو) و پيروان وى بر اين عقيده‏اند كه حصول سعادت عظمى براى نفس با تعلق به بدن نيز ممكن است.زيرا حصول آن براى كسانى كه همه فضائل را در خود جمع دارند و به تكميل ديگران نيز اشتغال مى‏ورزند آشكار است.و چقدر ناروا و ناپسند است كه گفته شود چنين كسانى وقتى زنده‏اند ناقص‏اند و هنگامى كه مرگ آنان فرا رسد تام و كامل مى‏شوند.بنابراين سعادت را مراتبى است كه نفس با مجاهده مى‏تواند از پله‏ها و مدارج آن بالا رود تا اينكه به آخرين مرتبه آن برسد و در اين موقع به سعادت تام و كامل نائل مى‏شود اگر چه قبل از مفارقت از تن باشد و اين حال مى‏تواند بعد از آن نيز باقى بماند.

اما حكماى اسلام معتقدند كه سعادت در زندگان تمام و كامل نمى‏شود مگر اينكه همه كمالات متعلق به روح و بدن در آنان جمع شود.و پائين‏ترين مرتبه سعادت اين است كه سعادت بدنى بر سعادت نفسانى بالفعل غالب باشد مگر اينكه در عين حال شوق به سعادت نفسانى و حرص بر اكتساب كمالات انسانى فزونتر و غالبتر باشد.و بالاترين مرتبه سعادت اين است كه هم فعليت و هم شوق براى كمال و سعادت روحى بيشتر باشد، اگر چه توجه و التفات به اين دنيا و تنظيم امور آن بالعرض رخ خواهد نمود.

و اما درباره درگذشتگان كه از امور بدنى بى‏نيازند سعادتشان فقط به نفس بستگى دارد يعنى سعادت آنان مختص به ملكات فاضله و علوم حقيقى يقينى و وصول به مشاهده جمال ابدى و ديدار جلال سرمدى است.و گفته‏اند كه سعادت آدمى در حالت اول (نفس با بدن) آميخته به ظواهر حسى و آلوده به تيرگيها و كدورتهاى طبيعى است و اما در حالت دوم (نفس مفارق از بدن) به واسطه خالى و عارى بودن از آن تيرگيها صافى و خالص است.در اين حالت است كه انسان همواره به انوار الهى روشن است و از پرتو عقل كسب نور مى‏كند.به ياد خداوند و انس با او مولع و حريص است و غرق درياى عظمت و قدس اوست، و هيچ التفاتى به ماسوا ندارد، و تصور حسرت از فقدان لذت يا محبوبى درباره او نابجاست.و به طلب چيزى شوق و رغبتى نشان نمى‏دهد، و از وقوع آنچه مردم از آن بر حذرند هراسى ندارد، بلكه از همه چيز منصرف شده و به واسطه نيروى عقل خود كوشش و هم خويش را يكسره بر امور الهى منحصر مى‏كند بدون اينكه به غير اين امور التفات و اعتنائى داشته باشد.

اين قول از يك سو نظريه معلم اول را از اين حيث كه سعادت را براى بدن اثبات مى‏كند ترجيح مى‏دهد، و از سوى ديگر طريقه پيشينيان را از اين حيث كه سعادت عظمى را براى نفس مادام كه وابسته به بدن است نفى مى‏كردند ترجيح مى‏دهد.و در نزد ما قول درست و حق و شايسته انتخاب همين است.زيرا شك نيست كه آنچه وسيله رسيدن به سعادت مطلق است‏خود سعادتى است نسبى. و معلوم است كه مقصود كسى كه متعلقات بدنها مانند تندرستى و مال و ياران و ياوران را سعادت مى‏داند از اين روست كه اينها به عنوان آلت و وسيله تحصيل سعادت حقيقى قرار مى‏گيرند نه اينكه خود به طور مطلق سعادت باشند.زيرا هيچ خردمندى معتقد نيست كه تندرستى و متاع دنيوى اگر چه وسيله‏اى براى خشم و عذاب خداوند قرار گيرد و مانع رسيدن آدمى به عطا و پاداش او باشد باز هم سعادت است.

و همچنين شك نيست در اينكه نفس مادام كه وابسته به بدن و در زندان طبيعت گرفتار است‏براى او مقام عالى عقل بالفعل حاصل نمى‏شود، و حقايق چنانكه هستند به طور كامل براى او مكشوف نخواهد شد و به حقيقت ابتهاجات عقلى و لذات حقيقى نخواهد رسيد، اگر چه براى بعضى از وارستگان از پرده تن در يك آن رخ نمايد و برق آسا بگذرد.

بنابر اين از سخنان همه علماء اخلاق آشكار شد كه حقيقت‏خير و سعادت چيزى جز معارف حقيقى و اخلاق پاك نيست.و با اينكه قضيه چنين است، زيرا كه حقيقت‏خير و سعادت براى خودش خواستنى و مطلوب است و آنها هميشه با نفس باقى‏اند، مع ذلك در اين شك نيست كه آثار مترتب بر آن دو [خير و سعادت] مانند حب و انس به خدا و ابتهاجات عقلى و لذات روحانى اعتبارا غير از آنهاست، اگر چه از آن دو جدا نمى‏شود و مطلوبيت ذاتى آن آثار شديدتر و قويتر است و نام خير و سعادت براى آنها مناسبتر و اولى است هر چند همه درخورند كه خير و سعادت ناميده شوند.بدين سان مى‏توان ميان اقوال صاحبان نظر و استدلال [حكما و فلاسفه] و اصحاب كشف و حال [عرفا و متصوفه] و اهل شرع و ظاهر (نقل و روايت) [متشرعه و اهل حديث] جمع كرد، به طورى كه دسته اول را نظر اين است كه حقيقت‏سعادت همان عقل و علم است و دسته دوم معتقدند كه حقيقت‏سعادت عشق است و دسته سوم بر اين عقيده‏اند كه زهد و ترك دنياست.

فصل 12: سعادت جز به اصلاح دائم همه صفات و قوا حاصل نمى‏شود

(شرايط حصول سعادت)

سعادت جز به اصلاح مداوم و مستمر جميع صفات و قوا حاصل نخواهد شد، بنابراين با اصلاح بعضى از آنها و به طور گاه‏گاه حاصل نمى‏شود، چنانكه تندرستى و تدبير منزل و سياست مدن جز به اصلاح همه اعضاء و اشخاص و طوايف در همه اوقات حاصل نخواهد شد.پس سعادتمند مطلق كسى است كه همه صفات و افعال خويش را به نحو ثابت و دائم اصلاح كند به طورى كه دگرگونى احوال و زمانها آنها را تغيير ندهد، در برابر حدوث مصائب و فتنه‏ها صبر و شكيبائى‏اش از دست نرود و سختيها و رنجها شكر و سپاس او را از ياد نبرد، و كثرت شبهات يقين وى را زايل نسازد، و بزرگترين آسيبها و بلاها رضا و خرسندى او را از ميان نبرد، و بدى كردن ديگران نيكى كردن او را به فراموشى نسپارد، و دشمنى كسان مهر و دوستى او را برطرف نكند.خلاصه آنكه تفاوتى در حالش پديد نيايد، و لو آنچه بر ايوب پيغمبر يا بر برناس حكيم وارد شد بر او فرود آيد، زيرا او ذاتا داراى شهامت است و اخلاق و صفاتش راسخ و استوار گشته و به عوارض طبيعت اعتنائى ندارد و شادمانى و ابتهاج او به واسطه نورانيت و ملكات شريف خويش است.بلكه سعادتمند واقعى به سبب تجرد و تعالى خود از امور جسمانى فراتر رفته از تصرف طبايع فلكى بيرون است و از تاثير ستارگان و اجرام سماوى برتر و متعالى است و سعد و نحس آنها در او هيچ تاثيرى ندارد و از خورشيد و ماه منفعل نيست.اهل تسبيح و تقديس را به سه گانگى و شش گانگى چه كار.چه بسا تجرد و قوت نفوسشان به مرتبه‏اى رسد كه براى آنان ملكه توانائى بر تصرف در مواد كائنات، و لو در افلاك و آنچه در آنهاست، حاصل شود، چنانكه براى افضل و اشرف پيامبران و سرور اوصياء كه صلوات خداوند بر آن دو و آلشان باد از شكافته شدن ماه و بازگشت‏خورشيد حاصل آمد.

از آنچه گفته شد آشكار است كه كسى كه به سبب ورود مصائب دنيوى بى‏تابى و جزع مى‏كند و از ناملايمات و سختيهاى طبيعت نگران و مشوش مى‏شود و خود را در معرض شماتت دشمنان و رقت و ترحم دوستان درمى‏آورد از زمره سعادتمندان بيرون است. زيرا فطرتش سست و ناتوان شده و جبن بر طبيعتش مستولى و غالب گشته و ديگر به ابتهاجات و شكفتگيهائى كه امثال اين پستيها را از نفس دفع و طرد مى‏كند نائل نمى‏شود.

و همچنين اگر كسى صبر و رضا را به تكلف بر خود تحميل كند و در ظاهر به سعادتمندان تشبه جويد ولى در باطن آشفته و مضطرب باشد اين حالت را نمى‏توان سعادت دانست زيرا سعادت واقعى اين است كه اخلاق فاضله به صورت ملكات راسخ و ريشه‏دار درآمده باشد به طورى كه دگرگونيها و رخدادهاى زندگى ظاهرا و باطنا تغييرى در آنها (اخلاق فاضله) پديد نياورد. خداوند ما و همه طالبان را به اين مقام شريف برساند.

پيوست

آخرين مرتبه سعادت تشبه به مبدا (خدا) است

حكما تصريح كرده‏اند كه بالاترين مرتبه سعادت اين است كه انسان در صفات خود به مبدا تشبه كند: به اين معنى كه فعل زيبا از اين جهت كه زيباست از او صادر شود نه براى غرض و هدف ديگرى از قبيل جلب نفع و دفع ضرر.و اين هنگامى تحقق مى‏يابد كه حقيقت وى، كه از آن به عقل الهى و نفس ناطقه تعبير مى‏شود، خير محض گردد به اين نحو كه از همه پليديهاى جسمانى و آلودگيهاى حيوانى پاك شود و چيزى از عوارض طبيعى و خيالات و اوهام نفسانى پيرامون او جولان ندهد، و وجودش از انوار الهى و معارف حقيقى پر و سرشار شود و به حقايق واقعى يقين داشته باشد، و چنان عقل محض شود كه همه معقولاتش مانند قضاياى اولى [بديهى و ضرورى] گردد، بلكه ظهور آنها شديدتر و انكشافشان تمامتر باشد.و در اين هنگام است كه خداى سبحان براى او در صدور افعال اسوه نيكوست، و افعال او الهى مى‏گردد يعنى شبيه به افعال خداى تعالى خواهد شد، چرا كه حسن و خوبى صرف او مقتضى بروز حسن، و جمال محض او مصدر ظهور جميل است‏بدون آنكه به سببى خارجى نياز باشد.بنابر اين ذات او غايت فعل اوست و فعل او عين غايت و غرض اوست.و هر چه بالذات و به قصد اول از او صادر مى‏شود همانا به خاطر ذاتش صادر مى‏شود، هر چند از آن فعل فوائد بسيار بالعرض و به قصد دوم به ديگران تراوش و سرايت مى‏كند.و گفته‏اند كه وقتى انسان به اين مرتبه برسد به بهجت الهى و لذت حقيقى ذاتى نائل آمده است و طبعش از لذات حسى و حيوانى مشمئز و متنفر مى‏شود، زيرا كسى كه لذت حقيقى را ادراك كند مى‏داند كه لذات ذاتى همان است، و لذت حسى لذت حقيقى نيست زيرا زودگذر و ناپايدار و فانى و در واقع به منزله دفع الم است.و ليكن مى‏دانى كه تصريح به [بعضى از] اين مطالب مخالف ظواهر شرع (29) و جاى تامل است.

فصل 13: مطابق هر يك از قواى چهارگانه لذتى و المى هست

چون دانستى كه قواى انسان چهار است - قوه نظرى يا عقلى، قوه واهمه يا خيال، قوه غضب يا درندگى، و قوه شهوت يا بهيمى - بايد بدانى كه براى هر يك از آنها لذت و المى هست، زيرا لذت (خوشى) ادراك ملائم و سازگار، و الم (درد و رنج و ناخوشى) ادراك ناملايم و ناسازگار است.بنابر اين براى هر يك از غرايزى كه ادراك مى‏شود لذتى وجود دارد كه همان رسيدن به مقتضاى طبع است كه براى آن آفريده شده، و المى كه عبارت است از ادراك خلاف مقتضاى طبع.

«غريزه عقل‏» كه براى شناخت‏حقايق امور آفريده شده است، لذتش در علم و معرفت است و المش در جهل.و «غريزه غضب‏» چون براى انتقام و تسكين از خشم آفريده شده است لذتش به مقتضاى طبع در غلبه و چيره شدن است و المش در عدم غلبه و چيرگى. و «غريزه شهوت‏» كه براى به دست آوردن غذا كه قوام بدن به آن است آفريده شده لذتش در رسيدن به غذاست و المش در نرسيدن به آن، و همچنين در ديگر حوائج‏بدن.بنابر اين لذات و آلام نيز بر چهار گونه‏اند: عقلى، خيالى، غضبى و بهيمى.

لذت عقلى انبساط و ابتهاج حاصل از معرفت كليات اشياء و امور و ادراك ذوات مجرد نورى است، و الم عقلى مانند انقباض و تيرگى حاصل از جهل است، و لذت قوه خيال همچون شادى حاصل از ادراك صور و معانى جزئى ملائم و سازگار است، و الم خيال مثل ادراك ناملايمات و ناسازگاريهاست.و لذت مربوط به قوه غضب همانند انبساط و خوشحالى حاصل از پيروزى و نيل به جاه و مقام و رياست است، و الم وابسته به آن مثل انقباض و گرفتگى حاصل از مغلوب و معزول شدن و از دست دادن مقام است.و لذت بهيمى ادراك خوردن و آميزش و امثال اينهاست، و الم بهيمى ادراك گرسنگى و تشنگى و گرما و سرما و نظاير اينهاست.و اين لذات و آلام به نفس مى‏رسند و در واقع نفس است كه از آنها لذت مى‏برد و متالم مى‏شود جز اينكه هر يك از آنها به واسطه قوه مخصوص خود به نفس مى‏رسد.

گاهى بين آنچه متعلق به قوه وهم و خيال است و آنچه متعلق به قوه غضب است اشتباه رخ مى‏دهد زيرا هر دو دسته با هم بر تخيل عارض مى‏شوند.اين اشتباه به اين نحو رفع مى‏شود كه آنچه مربوط به غضب است اگر چه از راه تخيل پديد مى‏آيد ليكن آن كه بعد از تخيل لذت مى‏برد و متالم مى‏شود قوه غضب است كه به واسطه آن نفس متاثر مى‏شود.پس در اين نوع از لذت و الم تا غضبيه متاثر نشود نفس متاثر نمى‏گردد.و اما در مورد وهم و خيال آنچه لذت مى‏برد و متالم مى‏شود همين دو قوه است و اين تاثر آنها بى‏واسطه قوه غضبيه به نفس مى‏رسد.و آنچه اين فرق و تفاوت را روشن مى‏كند اين است كه التذاذ و تالم خيالى متوقف بر غالب و مغلوب شدن در عالم خارج نيست، و حال آنكه لذت و الم غضبيه متوقف بر غالب و مغلوب شدن در خارج است.

سپس بايد دانست كه نيرومندترين لذتها لذت عقلى است زيرا جنبه فعلى داشته و ذاتى انسان است و با اختلاف احوال زوال نمى‏پذيرد، ليكن لذات حسى انفعالى بوده و عرضى و زوال‏پذير است.و اين لذات (حسى) در آغاز بر طبع آدمى خوش و گوارا است، و با فزونى نيروى حيوانى افزون مى‏شود و با سستى و ضعف آن كاهش مى‏يابد تا آنكه بكلى زايل و منتفى مى‏شود، و قبح اين گونه لذات نزد عقل آشكار است.و اما لذت عقلى در آغاز وجود ندارد، زيرا ادراك لذت عقلى جز براى جانهاى پاك و آراسته به اخلاق پسنديده حاصل نمى‏شود، و بعد از آنكه حاصل شد زيبائى و شرف آن آشكار مى‏شود، و با رشد قوه عقل فزونى مى‏گيرد، تا آنجا كه به بالاترين مراتب مى‏رسد و دستخوش نقصان و زوال نيست.

شگفتا كه بعضى گمان مى‏كنند كه لذت منحصر در لذات حسى است و آن را آخرين مرتبه كمال و بالاترين درجه سعادت مى‏پندارند.و [بسيارى از] متشرعان لذات آخرت را به باغهاى بهشت و حور و غلمان و امثال اينها منحصر مى‏دانند و آلام اخروى را به آتش دوزخ و مار و عقرب و مانند اينها محدود مى‏كنند، و رسيدن به اولى و رهائى از دومى را غايت و هدف زهد و عبادت خويش قرار مى‏دهند، گوئى نمى‏دانند كه اين گونه عبادت عبادت مزدوران و بردگان است، لذات و مشتهيات كمتر را براى رسيدن به بيشتر ترك مى‏كنند.كاش مى‏دانستم كه چنين پندار و كردارى چگونه بر كمال حقيقى و قرب به خداى سبحان دلالت مى‏كند! و نمى‏دانم كه گريان از ترس آتش دوزخ و صاحب شوق به لذات جسمانى كه مطلوب نفس بهيمى است چگونه از مقربان درگاه خداى متعال به شمار مى‏آيد و به عنوان بلند پايه وصف مى‏شود!

گويا اينان سرور و ابتهاج روحانى و لذت معرفت‏به خدا و حب و انس به او را ادراك نمى‏كنند و گفتار سرور موحدان [يعنى امير المؤمنين على عليه الصلاة و السلام] را نشنيده‏اند كه:

«الهى ما عبدتك خوفا من نارك و لا طمعا فى جنتك و لكن وجدتك اهلا للعبادة فعبدتك‏» .

«خدايا تو را از ترس آتش دوزخ يا طمع به بهشت نمى‏پرستم بلكه تو را شايسته پرستش يافتم و پرستش كردم‏» .

خلاصه آنكه انسان بى‏شك در لذت حسى و جسمى با حشرات و كرمها و حيوانات پست‏شريك است، و در بصيرت درونى و اخلاق فاضله به فرشتگان شبيه است، و چگونه شخص عاقل راضى مى‏شود كه نفس ناطقه شريف و بزرگوار خود را خدمتگزار نفس ست‏بهيمى قرار دهد.

و شگفتا از اين گروه [كسانى كه لذات را به لذات حسى منحصر مى‏كنند] با اين اعتقاد كه مع ذلك كسى را كه از شهوات حيوانى كناره مى‏گيرد و لذات حسى را حقير و خوار مى‏نگرد بزرگ مى‏دانند و در برابر او فروتنى و خضوع مى‏كنند و خود را نسبت‏به او بدبخت مى‏شمارند و اعتراف مى‏كنند كه وى نزديكترين مردم به خداى سبحان و بلند پايه‏ترين آنان است زيرا خود را از شهوات طبيعى پاك و منزه ساخته‏است.و همه آنها در اين قول متفقند كه مبدع كل عالم هستى از امور جسمى و حسى منزه و متعالى است و چنين استدلال مى‏كنند كه اگر خداوند از آنها منزه نباشد در او نقص لازم مى‏آيد و اين با راى و عقيده اولشان متناقض خواهد بود.

راز اين نكته اين است كه آنان اگر چه بر آن راى فاسد (قول به انحصار لذات حسى) رفته‏اند لكن چون غريزه عقل، هر چند ضعيف، در آنها وجود دارد به كمال حقيقى كه ذاتا و جوهرا كمال است معتقدند و به نورانيت ذاتى آن حكم مى‏كنند، و آنچه را در واقع فضيلت است فضيلت و آنچه را در واقع رذيلت است رذيلت مى‏دانند.و ناگزير كسانى را كه از شهوات منزه و بركنارند بزرگوار و كسانى را كه در آنها فرو افتاده‏اند خوار و حقير مى‏شمارند.

و دليل زشتى و قبح لذات حيوانى اين است كه اهل اين گونه لذات آنها را پنهان مى‏كنند و به طور مخفى به آنها دست مى‏يازند و از آشكار ساختن آنها شرم دارند.و وقتى به چنين لذاتى وصف شوند چهره و رخسارشان دگرگون شود چنانكه اين حال در مورد كسى كه به كثرت خوراك و آميزش وصف مى‏شود ظاهر است، در صورتى كه فاش و آشكار كردن كار نيكو و زيبا مطلقا نيك و زيباست، و صاحب آن دوست دارد كه آن را آشكار كند و به آن وصف شود.به علاوه، بديهى است كه اين لذات لذات حقيقى نيست، بلكه در واقع دفع و رفع آلام و رنجهاى بدن است (30) .پس آنچه هنگام خوردن و آميزش، لذت تصور مى‏شود فقط راحتى از درد گرسنگى و سوزش و حرارت منى است و از اين رو شخص سير از خوردن لذتى نمى‏برد.و معلوم است كه راحتى از درد و رنج كمال و خير نيست، زيرا كمال حقيقى و خير مطلق براى هميشه كمال و خير است.

هشدار و بيدار باش

(موعظه و نصيحت)

اكنون كه دانستى كه انسان در لذت عقلى با فرشتگان انباز است، و در ديگر لذايذ كه حسى و متعلق به سه قوه ديگر، يعنى قواى سبعى و بهيمى و شيطانى، است مشارك درندگان و چارپايان و شياطين است، اين را نيز بدان كه هر كس كه يكى از اين لذات چهارگانه بر او غلبه كند مشاركت او با آن قوه‏اى كه بدان منسوب است‏بيشتر خواهد بود تا آنجا كه وقتى اين غلبه تام و كامل شد او عين همان قوه خواهد بود.

پس اى دوست من بنگر كه نفس خود را در كدام جهت قرار مى‏دهى.اگر غلبه با قوه شهوت تو باشد تا آنجا كه بيشتر هم و انديشه تو متوجه شهوات حيوانى مانند خوردن و آشاميدن و آميزش و ديگر شهوات بهيمى باشد يكى از چهار پايان خواهى بود.و اگر غلبه و چيرگى با قوه غضب تو باشد و ميل تو بيشتر به مناصب و رياست طلبى و آزار مردم و ضرب و شتم و ديگر حركات درنده خوئى باشد به منزله درندگان خواهى بود.و اگر غلبه با قوه شيطانى (قوه وهم) باشد تا آنجا كه غالب سعى و كوشش تو صرف يافتن مكر و حيله براى رسيدن به مقتضيات دو قوه شهوت و غضب باشد و به انواع نيرنگها و تزويرهاى وهمى دست‏يازى، در حزب شيطان داخل شده‏اى.و اگر غلبه با قوه عقل تو باشد تا آنجا كه جد و جهد تو مقصور بر فراگرفتن معارف الهى و پيروى از فضائل اخلاق باشد به مرتبه وافق فرشتگان راه يافته‏اى.

پس هر كه عاقل باشد و باخود دشمنى نكند بر او واجب است كه بيشتر همت و كوشش خود را در تحصيل سعادت علمى و عملى و در زايل ساختن نقائص و كمبودهاى نفس خويش صرف كند و از امور شهوانى و لذات جسمانى به اندازه ضرورت اكتفا كند.از غذا به آنچه مايه اعتدال مزاج و حفظ حيات است‏بس كند و قصدش از آن لذت‏جوئى نباشد بلكه رفع نياز ضرورى و دفع الم باشد و وقت و عمر خويش در به دست آوردن زيادتر تباه نكند.و اگر از اين مقدار بيشتر خواهد بارى به قدرى باشد كه مقام و رتبه انسانى‏اش حفظ شود و موجب پستى و ذلت نگردد.و از لباس به مقدار ضرورى و دفع گرما و سرما بهره گيرد و اگر از اين بيشتر خواهد بقدرى باشد كه به حقارت و خوارى نكشاند و موجب اتهام سقوط از طرف اقران و همكاران نشود.و از آميزش به اندازه‏اى كه نوع حفظ شود و نسل باقى بماند بس كند و اگر بيش از اين خواهد از حد سنت‏خارج نشود و از اينكه در مقتضيات شهوت و غضب فرورود بپرهيزد زيرا چنين سقوطى مايه شقاوت هميشگى و هلاك ابدى است.

خدا را خدا را! اى برادران مواظب و مراقب جانها و نفوس خود باشيد، و پيش از آنكه در درياهاى تباهى و مهلكه غرق شويد آنها را دريابيد و قبل از آنكه راهها بر شما بسته شود از خواب غفلت‏بيدار شويد و پيش از آنكه خويها و ملكات مهلك و عادات تباه كننده جايگير و استوار گردد به تحصيل سعادت پردازيد.زيرا زايل كردن رذايل بعد از محكم و استوار شدن آنها در نهايت دشوارى است و مبارزه با حزب شيطان بعد از بزرگسالى كمتر مؤثر است و غلبه بر نفس اماره پس از سستى و ضعف پيرى بى‏اندازه مشكل است. لكن به هر حال ياس و نااميدى از لطف و رحمت‏خداوند روا نيست و بايد به قدر توانائى كوشيد كه اين كار البته از به سر بردن در باطل بهتر است، شايد خداوند با رحمت عظيم خود شما را دريابد.

شيخ فاضل ابن مسكويه (31) ، استاد علم اخلاق و نخستين كسى كه در عالم اسلام به تدوين اين علم پرداخت گفته است: «من در سن پيرى و بعد از آنكه عادت در من استوار و ريشه‏دار شده بود از خواب غفلت‏بيدار گشتم و بر آن شدم كه عنان جان و نفس خويش را از ملكات رذيله بازگيرم و مجاهده‏اى بزرگ آغاز كردم تا اينكه خداوند مرا موفق گردانيد كه نفس خود را از آنچه مايه هلاك او بود رهائى بخشم‏» .

پس هيچ كس نبايد از رحمت‏خدا مايوس شود كه اميد نجات براى هر كسى كه خواهان باشد هست و درهاى فيض الهى همواره گشوده است.پس اى برادران!

به تهذيب نفوس خود پردازيد پيش از آنكه رئيس (عقل) زيردست و مرؤوس و مقهور شود و جوهر انسانى شما تباه و حقيقت‏شما مسخ گردد و واژگونى و نگونسازى در در اخلاق شما پديد آيد، كه اين حالت‏خروج از مرتبه انسانى و دخول در زمره بهائم و درندگان و شياطين است.از اين حال به خدا پناه مى‏بريم و مى‏خواهيم كه ما را از خسران و زيانى كه نهايت ندارد حفظ فرمايد. حكما كسى را كه از سياست و تدبير نفس غافل خويش باز مانده و آن را رها كرده است همانند كسى دانسته‏اند كه ياقوت سرخ گرانبهائى دارد و آن را در آتش شعله‏ور بيفكند تا بسوزد و سنگى بى‏ارزش شود.

(تتمه) چنين مپندار كه اگر صفا و بهجت نفس به واسطه تيرگى و كدورت ناشى از گناه از دست‏برود جبران‏پذير است.اين محال است، زيرا نهايت امر اين است كه بعد از آن گناه كارى كنى كه آثار آن را محو سازد و نفس به حال پيش از آن معصيت‏باز گردد.اما با آن كار نيك نور و سعادتى نيفزودى، كه اگر بدون گناه آن كار نيك را كرده‏بودى نور و بهجت قلب افزوده مى‏گشت و درجه‏اى در بهشت حاصل مى‏شد.ولى به واسطه گناه پيشين اين فايده از دست رفت و فايده آن تنها منحصر به بازگشت دل به حال پيش از آن شد و اين نقصان و زيانى است كه چاره‏اى براى جبران آن نيست.و مثال آن اين است كه آينه‏اى كه غبار و زنگار گرفته اگر صيقل زده شود هر چند زنگار از رخ آن زدوده شود لكن به صفا و جلاى آن افزوده نشود بر خلاف آنكه اگر اصلا زنگار نمى‏گرفت اين صيقل زدن صفا و جلاى آن را مى‏افزود.و سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به اين نكته اشارت دارد كه فرمود:

«من قارف ذنبا فارقه عقل لم يعد اليه ابدا» .

«هر كه گناهى مرتكب شود عقلى از او مفارقت كند كه هرگز به او باز نگردد».

پى‏نوشت‏ها:

1. عالم اجسام و جسمانيات و زمان و زمانيات، عالم شهادت، مقابل عالم ملكوت و عالم لاهوت و عالم جبروت.

2. عالم الهى، غيب، مقابل ناسوت.

3. عالم شهادت (محسوس) .عالم ماده، جهان نمود

4. عالم معنى، غيب، عالم مجردات.عالم نفوس.

5. عالم عظمت و جلال اسماء و صفات الهى، عالم عقول، مقابل عالم ناسوت.

6. منظور اين است كه در انسان مى‏توان دو جنبه يا دو ناحيه اعتبار كرد، يكى بدن كه ظاهر و آشكار است و ديگرى روح كه باطن و پنهان است.م.

7. از نخستين مقدمات و اركان علم اخلاق بخصوص اخلاقى كه مبتنى بر ايمان دينى است اثبات تجرد و فنا ناپذيرى نفس است. زيرا در اين نظام اخلاقى اوامر و نواهى الهى و آثار و نتايج آنها همراه با اعتقاد به معاد و زندگانى در عالم ديگر اساس اخلاق و عامل مؤثر در اجرا و مواظبت‏بر آنهاست.و البته اين عقيده منافاتى با حسن و قبح ذاتى اعمال يا تكليف وجدانى اخلاقى يا وجود انگيزه‏هاى خير در انسان يا آثار و نتايج اعمال نيك و بد در اين دنيا ندارد و بلكه آن را تاييد و تقويت مى‏كند.و حتى مى‏توان گفت كه بدون آن عقيده (عقيده به تجرد و بقاى نفس) اخلاق از ارزش ذاتى و تعالى و قداست‏برخوردار نيست و تنها بر حسب منافع و مصالح فردى و اجتماعى كه نسبى و ناپايدار است ملحوظ است و ممكن است دستخوش سودجوئى ناروا و دوروئى و ريا گردد كه اين همه خود بر خلاف حقيقت اخلاق است.

و اما با عقيده مادى بودن نفس و انكار تجرد و غير مادى بودن آن ديگر جائى براى اخلاق به معنى ذاتى و حقيقى آن باقى نمى‏ماند. زيرا در اين عقيده نفس جوهريت و استقلالى ندارد و تنها پديده‏اى فرعى يا نمود و شبه پديده است كه وابسته به زندگى و مرگ تن و در خدمت تمايلات و لذات و شهوات آن است، و روشن است كه با اين عقيده فضايل اخلاقى:

مانند عدالت و نوعدوستى و عفت و راستگوئى، بخصوص فضيلت عالى ايثار و فداكارى كه مورد تحسين همه آدميان است، توجيهى ندارد.

به اين مناسبت و نيز بدين سبب كه شناخت نفس و قواى آن براى اصلاح و بهبود اخلاق ضرورى است علماى اخلاق اسلامى، ابن مسكويه (در گذشته در سال 421 ه.) در «تهذيب الاخلاق‏» ، محمد غزالى (در گذشته در سال 505 ه.) در «كيمياى سعادت‏» ، خواجه نصير الدين طوسى (در گذشته در سال 672 ه.) در «اخلاق ناصرى‏» و مؤلف ما، مهدى نراقى، (در گذشته در سال 1209 ه.) در كتاب حاضر (و پروى احمد نراقى در كتاب «معراج السعادة‏») در آغاز به بحث درباره شناخت نفس و قواى آن و تجرد و بقاى آن پرداخته‏اند.م.

8. يعنى در آن واحد مى‏تواند مثلا سفيدى و سياهى و شيرينى و ترشى را تصور كند.م.

9. مقصود اين است كه عقل هم محال بودن اجتماع نقيضين را تصديق مى‏كند و هم حكم مى‏كند كه بين نقيضين حد وسطى وجود ندارد (يك چيز يا هست‏يا نيست، شق ثالثى وجود ندارد) و عقل به اين احكام از طريق منابع حسى نرسيده است زيرا امتناع و محال بودن چيزى امر وجودى نيست كه در عالم خارج بتوان آن را يافت.امتناع اجتماع نقيضين و عدم واسطه بين نقيضين از بديهيات و اوليات عقلى است كه همه تصديقات و قياسات و احكام علمى و فلسفى ما مبتنى بر اين اصل عالى عقلى است (براى شرح و توضيح بيشتر به كتابهاى منطق و فلسفه رجوع شود) .م.

10. يعنى ستون يا برج مربع را از دور مستدير مى‏بيند.م.

11. مثلا چوب يا پاروى فرو رفته در آب را كه درست است‏شكسته مى‏بيند.م.

12. مانند آتش گردان.م.

13. مانند زير گنبد.م.

14. چنانكه لامسه شخصى كه از جاى گرمى آمده آب نيم گرم را سرد و لامسه شخصى كه از جاى سردى آمده همان آب را گرم احساس مى‏كند.م.

15. درباره بقاى نفس دلائل متعددى اقامه شده است كه بيشتر آنها نتيجه جوهريت و تجرد نفس است.از جمله يكى اين است كه هر چه مركب و داراى اجزاء است (جسم) دستخوش انحلال و نابودى است، لكن نفس كه بسيط و بدون اجزاء است در معرض نابودى و زوال و فنا نيست.م.

16. قول مؤلف خالى از مسامحه نيست.ارسطو نفس را صورت بدن مى‏داند و صورت و ماده واحد يگانه‏اى را تشكيل مى‏دهند كه جدا شدن و باقى ماندن يكى از آنها در عالم خارج امكان‏ناپذير است و بنابراين بقاى نفس افراد انسان بر حسب نظام فلسفى ارسطو مشكل است.در واقع، بعضى از فلاسفه اسلامى گاهى عقايد و آرائى به ارسطو نسبت داده‏اند كه از او نيست.در اينجا مناسب و بجا بود كه نام افلاطون ذكر مى‏شد كه معتقد به تجرد نفس و بقاى آن بوده و در رساله «فدون‏» چند دليل براى آن آورده است.م.

17. ماده و صورت در اينجا به معنى ارسطوئى است، كه در عالم خارج روى هم رفته شى‏ء يگانه‏اى را تشكيل مى‏دهند و تمايز آنها تنها در فكر و به وسيله انتزاع امكان دارد.

مثلا ميز از چوب (ماده) و هيات ميزى (صورت) تشكيل شده است كه در عالم خارج از هم انفكاك ناپذيرند.پس آنچه در عالم اجسام و طبيعت تحقق دارد ماده صورت پذيرفته است.م.

18. منظور از فضائل، اخلاق پسنديده و زيبا و نيكوى انسانى و مراد از رذائل، اخلاق ناپسند و زشت و بد است، كه در اين كتاب اين معانى همواره براى اين الفاظ مورد نظر است.م.

19. علماى اخلاق سير تكاملى انسان را در اخلاق در چهار مرحله مى‏دانند:

(1) تخليه، يعنى پاكسازى و خالى كردن خود از خويها و عادات نكوهيده و ناپسند و آلودگيهاى عالم مادى.

(2) تحليه، يعنى آراستن نفس به صفات پسنديده و مطلوب انسانى.

(3) تجليه، يعنى انكشاف و جلوه و ظهور يافتن صفات و كمالات انسانى.

(4) فناء، كه وصول به كمال لايق و درخور انسانى است كه خود را در خدا فانى مى‏سازد و به چيزى جز خدا و خواست و رضاى الهى نمى‏انديشد.

20. اشاره است‏به فضيلت اعتدال و رعايت‏حد وسط نسبت‏به دو حد افراط و تفريط كه رذيلتند و شارع مقدس (ص) با گفتار خود: «خير الامور اوساطها» به اعتدال و حد وسط دعوت فرموده است، و شرح معناى حد وسط و افراط و تفريط خواهد آمد.

21. آينه‏ات دانى چرا غماز نيست زآنكه زنگار از رخش ممتاز نيست آينه كز زنگ آلايش جداست بر شعاع نور خورشيد خداست رو تو زنگار از رخ او پاك كن بعد از آن آن نور را ادراك كن

(مولوى)

22. به قول سعدى:

ظاهرش چون گور كافر پر حلل باطنش قهر خدا عز و جل ظاهرش طعنه زند بر بايزيد وز درونش ننگ مى‏دارد يزيد

23. جمال يار ندارد نقاب و پرده ولى غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد تو كز سراى طبيعت نمى‏روى بيرون كجا به كوى حقيقت گذر توانى كرد

و نيز:

هر كه آئينه صافى نشد از زنگ هوا ديده‏اش قابل رخساره حكمت نبود (حافظ)

24. چنانكه اگر كسى در خواب ببيند كه شير مى‏نوشد به عالم شدن تعبير مى‏كنند.م.

25. حديث مستفيض، حديث‏شايع و مشهور را گويند.

26. اشاره است‏به آيه 54 سوره اعراف (الا له الخلق و الامر : بدانيد كه آفرينش و فرمان از اوست) .

27. پيوست، در ترجمه «وصل‏» آورده شده است - اين عنوان در پايان بعضى از فصول اين كتاب به معنى پيوند با آنها آمده است.

28. قضاياى اوليه يا ضروريه مانند: كل بزرگتر است از جزء خودش، چند چيز مساوى با يك چيز خود مساويند، تناقض محال است و...م.

29. زيرا در بهشت كه سراى سعادت كامل است لذات حسى وجود دارد.م.

30. حق اين است كه هر لذتى خواه بدنى يا نفسانى عبارت است از اشباع شهوت يا غريزه‏اى كه خواهان اشباع است، حتى جستجوى علم و معرفت در واقع اشباع غريزه حب آگاهى و اطلاع است.جز اينكه طلب علم هرگز به حد اشباع نمى‏رسد.و لذا پيغمبر (ص) فرمود: «منهومان لا يشبعان طالب علم و طالب مال‏» (دو گرسنه‏اند كه هرگز سير نمى‏شوند: دانشجو و طالب مال) . اما غريزه جنسى و غريزه دوست داشتن خوراك و امثال اينها وقتى به حد سيرى رسيد باز مى‏ايستد. (حاشيه سيد محمد كلانتر، ناشر متن عربى كتاب) .نظريه مؤلف و نظر ناشر متن عربى را نمى‏توان تمام دانست و نظريه‏هاى ديگرى نيز درباره اين مطلب هست كه براى آگاهى از آنها بايد به كتابهاى روان‏شناسى و فلسفى مراجعه كرد.م.

31. ابو على احمد بن محمد بن يعقوب ابن مسكويه، اصلا رازى و ساكن اصفهان بود.وى از بزرگان علما و حكما و معاصر ابو على ابن سينا بود.در ايام جوانى مصاحب وزير مهلبى و از خواص وى بود و بعدا از ندماى بزرگ «عضد الدوله‏» بويهى شد و سپس از خواص وزير «ابن العميد» و پسرش «ابو الفتح‏» گرديد.او را تاليفات بسيارى است كه برخى در حكمت است از جمله كتاب «الفوز الاكبر» و كتاب «الفوز الاصغر» و «جاويدان خرد» به فارسى در حكمت كه شامل پنج هزار سطر است.و برخى در تاريخ است، از جمله «تجارب الامم‏» و بعضى در اخلاق و از آن جمله كتاب مشهور «الطهارة‏» كه مراد مصنف (نراقى) در اينجا همين كتاب است زيرا اين نخستين كتابى است كه در علم اخلاق تصنيف شده است و فيلسوف محقق خواجه نصير الدين طوسى آن را ستوده است.وى از علماء اماميه بود و قبرش در اصفهان است.ميرداماد هرگاه از قبر او مى‏گذشت مى‏ايستاد و فاتحه مى‏خواند (نقل از «الكنى و الالقاب‏» شيخ عباس قمى، به اختصار) .