تاليف: عبد الرحيم اباذرى
تهاجم فرهنگى دو پايه دارد، پايه اول «تحقير» فرهنگ خودى است و پايه دوم «تكبير» فرهنگ بيگانه. تا مردمى به پستى و بىهويتى و احساس حقارت در خويش نرسند، شيفته و شيداى فرهنگ ديگران نمىشوند. جامعهاى كه از سرمايههاى مادى و معنوى خود بىخبر باشد و قدر و قيمت گوهرهاى خويش را نداند، گوهرهاى گرانبهاى خود را به «ثمن بخس» و بهاى ناچيز مىفروشد و كالاهاى بنجل ديگران را با التماس و منتبه قيمت گزاف مىخرد، تمدن به اصطلاح بزرگ رژيم از خود بيگانه پهلوى در ايران و همكاسگان سياسىاش در جهان بر اين دو پايه قرار داشته و دارد، اينان غرب را تا سرحد «خداى علم و هنر و صنعت و حتى اخلاق و دين،» ستايش كرده و مىكنند و شرق را، وحشى و بىهويت و عقب مانده و به اصطلاح «در حال توسعه» معرفى مى نمايند و با استفاده از اين دو شيوه به هم پيوسته آرمانهاى اقتصادى و سياسى خود را تامين مىكنند.
در اوج كاربرد اين سياستشيطانى، ناگاه روح خدائى در كالبد امتبزرگ اسلام دميده شد و انقلاب اسلامى ايران نغمه بيدارى سرداده، بسيارى از فرزندان اسلام در ايران و جهان به «خود باورى» رسيدند و سيماى پليد غرب را عليرغم «ماسك حقوق بشر» و «نقاب دموكراسى و «رنگ و لعاب آزادى» بخوبى شناختند. و بازگشتبه خويش، يعنى بازگشتبه فطرت و قرآن و مكتب و آرمانهاى اسلامى خود را آغاز كردند.
اما هنوز - سوگمندانه - بايد اعتراف كنيم كه خود باختگى در برابر غرب در زواياى «فكر» ، «عمل» ، «تصميم» و «نگرش» بسيارى از مردم جامعه ما نهفته است. هنوز كاربرد واژههاى فرنگى، نشان دانشورى و مايه افتخار و برترى گروهى از روشنفكران و دانشگاهيان و گاه، حوزويان ما شناخته مىشود. هنوز پسوند «بين الملل» براى روابط عمومىها، سمينارها و شركتها، پز و پرستيژ اجتماعى و غرور علمى و رياستى و اقتصادى به همراه دارد.
هنوز، داروها، اگر نام فرنگى نداشته باشد، براى غرب باوران تاثير نخواهد داشت.
و هنوز بازىها، جدولهاى سرگرمى و آموزشى، اسباب بازىها، و لوازم تفريحى و ورزشى و آرايشى با نامهاى فرنگى احساس برترى و زيبائى مىكند.
و با كمال تاسف هنوز مدالها و مدلهاى دنياى كفر و الحاد و غارت و استثمار، مايه افتخار برخى از غربگرايان و غربزدگان دنياى اسلام و مشرق زمين است.
آيا نظام بين المللى كه جز حرص و آز و كبر و غرورو و قساوت و غفلت از ارزشهاى انسانى چيزى ندارد، معيارهايش مىتواند ميزان ارزيابى قرار گيرد؟ و ارتباط با آن و تاييد و حمايت آن مايه فخر و باليدن باشد؟
آيا «آفرين» و «احسنت» و «به به» و «كف شديد» جلادان قرن پانزدهم هجرى ارزش مغرور شدن دارد. و يا انتقاد و رد و تكذيب آنان به پشيزى مىارزد؟
دنيايى كه «جايزه ادبى» را به بىادبترين قلم بمزد تاريخ - رشدى - مىدهد و دانش آموزان برگزيده و پرتلاش يك كشور را به جرم مسلمانى و ايرانى بودن از حضور در المپياد فيزيك محروم مىسازد، معيارهاى عادلانه و عاقلانهاى دارد. اشتباه ماست كه سرنوشتخويش را به اين معيارها و داوران و روشها گره زدهايم.
دنياى اسلام بايد به فكر تشكيل «نظام بين المللى اسلام» باشد و از دموكراسى و آزادى و حقوق بشر غربى و مؤسسات وابسته به اين نظام هرچه سريعتر قطع اميد كند و از تجربه «بوسنى» و «الجزاير» و «فلسطين» عبرت گيرد و بداند كه تكيه جز بر خويش كردن كافرى است.
ديدار با ابرار تلاشى بسوى خودباورى و بازگشتبه خود و خداى خويش است كه توسط گروهى از فضلا و طلاب حوزه علميه قم و به هدايت و حمايتسازمان تبليغات اسلامى شكل مىگيرد. اين مجموعه، قصه ستارگان است.
ستارگانى كه حتى برجستهترين و بزرگترين چهرههاى مذاهب و مكاتب را تحت الشعاع نورانيتخويش قرار دادهاند.
ستارگانى كه شناسائى تمام آنان كارى بس دشوار است و ما تاكنون هفتاد ستاره را براى ديدار برگزيدهايم.
«ابرار» و نيكانى كه اينك در مقابل از خود گذشتگى و به خدا پيوستگى ايشان سرتعظيم فرود مىآوريم و به ديدار سيماى پر نورشان مىرويم، قبل از آنكه الگوى خودسازى و سازندگى مبارزه با كفر و بيداد باشند، اسناد افتخار اسلام و مسلمانىاند.
اسنادى كه غرب از بروز و ظهور آن سختبيم دارد و سالهاست كه بر چهره زيباى آنان، گرد نسيان و اتهام مىپاشد و با همه امكانات به «محو» و «مسخ» آنان پرداخته است.
«ديدار با ابرار» دستاورد يك «زيارت» است، زيارتى همراه با قصد قربت و به آهنگ آشنائى با پاسداران فرهنگ قرآن و سنت، آنان كه پرچم دفاع از پيام خدا و پيامبران الهى را بر افراشتند. و گوشههاى زندان و بالاى دار را بر سازش و همزيستى با جباران ترجيح دادند.
ياران پژوهشكده باقر العلوم (ع) و پژوهندگان «ابرار» هرگز مدعى آن نيستند كه توان ترسيم كامل فرهنگ وحى و پاسداران آن را دارند، بلكه از حوزويان اهل قلم چشم يارى دارند و رهنمودهاى استادان بزرگوار و خوانندگان جوان را بر ديده سپاس مىنهد و از خداى بزرگ توفيق «معرفت» و «خدمت» مىخواهند و از ارواح ملكوتى مقربان و ابرار مدد مىجويند. انه ولى قدير.
قم - پژوهشكده باقر العلوم (ع)
صندوق پستى 135/37185
در اين ديدار به زيارت فرزانهاى مىرويم كه لحظه لحظه عمر خويش را در راه ساختن جامعهاى متعادل و ايدهآل سپرى كرد. دانشورى تلاشگر كه تنبلى و بيكارى صوفى مسلكان روزگار خويش را به زير شلاق نقد كشيد و ظاهر نگرى و كوته انديشى اخباريان را آشكار ساخت و دين و دانش و عقل و وحى را به هم درآميخت. او بحق چاووش فرهنگ تعادل بود. و براى رهائى امت اسلامى از زنجيرهاى ذلت و بردگى، قدمهاى علمى و فرهنگى بلندى برداشت.
وى در طول شصتسال عمر پر بركتخود، معناى وارث انبياء بودن را نشان داد و قلم و زبان را در پاسدارى از اسلام ناب محمدى (ص) بكار گرفت.
دراين نوشتار گوشههايى از ابعاد زندگى اين چهره خستگى ناپذير ترسيم گشته و به حضور تشنگان فضيلت و انسانيت و راهيان كوى حقيقت و معنويت تقديم مىشود. اميد كه روح بلندش خشنود گردد و نسل امروز و فرداى دنياى اسلام با فرزانهاى ديگر از عالمان ربانى; بيشتر آشنا شود. اينك اين شما و اين شهر ايمان و صداقت، شهر با صفاى كاشان، محل نشو و نماى ملا مهدى نراقى آموزگار بزرگ اخلاق.
شهر زيبا و تاريخى كاشان به «دار المؤمنين» شهرت يافته و همواره مهد عالمان بزرگ و نامى فراوان بوده كه جهان اسلام از وجود پر بركت آنان بهرههاى چشمگيرى برده است; دانشمندانى كه هر كدام با تاليفات خود در رشتههاى گوناگون، چراغ هدايتى براى جامعه مسلمانان به شمار آمدهاند و يكى پس از ديگرى در عرصه علم ظاهر شده بر زيباييهاى معنوى شهر كاشان جلوه ديگرى بخشيدهاند. (1)
در شهر كاشان با افول هر ستاره ستاره ديگر طلوع مىكند. تا اينكه ملا محسن فيض كاشانى پا به عرصه وجود مى گذارد; وى علاوه بر فعاليتهاى مذهبى و اجتماعى بيش از 85 كتاب ارزشمند در علوم گوناگون از خود به يادگار مىگذارد و در سال 1091 (ه.ق) دار فانى را ترك مىكند. با مرگ او فروغ و نشاط شهر كاشان رو به افول و خمودى مىرود. (2)
شهر كاشان، با از دست دادن عالم بزرگى چون فيض، چند دهه، زانوى غم در بغل مى گيرد و مردم آن ديار ميروند، كه ارتباط خود را با وارثان انبياء قطع كنند، و از ارزشهاى اصيل اسلامى، براى هميشه بىخبر بمانند. (3)
گرچه هر روز خورشيد با شعاع نور و گرماى پر فروغ، از بالاى اين شهر گذر مىكند و فضاى آنرا گرمى مىبخشد و مهتاب عالمتاب با تمام جذابيت و مهربانى چراغ خانه تاريك نشينان مىشود و بادها و نسيمهاى بهارى در فضاى آن نغمه و ترانههاى دلنشينى مىآفريند و بارانهاى فصلى، غبار خاك از محلههاى آن مىشويد و چشمههاى پر آب، شهر را به مهمانى سر سبز و خرمى فرا مىخواند و بر دشت و دمن آن فرش زمردين مىگسترد.
ولى با همه خرمى طبيعت، شهر همچنان بىنشاط و بىفروغ به نظر مىرسيد گويا مردم شهر در انتظار چيز ديگرى بودند. آرى آنها منتظر كسى بودند كه علاوه بر عمران و آبادى شهر، در ساختار روحى و فكرى و عقيدتى آنان نقش مهم و بزرگ بر عهده گيرد و راه و رسم زندگى شرافتمندانه را به ايشان بياموزد.
در چنين برههاى از تاريخ، درستبعد از 37 سال از رحلت فيض كاشانى، در سال 1128 (ه.ق)، در نراق - يكى از روستاهاى كاشان - نوزادى از مادر متولد مىشود. پدرش، كه ابوذر نام داشت و از خدمتگزاران ساده دولتى بود به اميد اينكه فرزندش از ناشران حقيقى شريعت محمدى (ص) و از منتظران واقعى حضرت مهدى (عج) شود، نام او را «محمد مهدى» مىگذارد (4)
شهرك كوچك و با صفاى نراق كه محمد مهدى در آن به دنيا آمده، از نظر جغرافيايى سرگذشتشيرينى دارد. بعضى آنرا يكى از بخشهاى تابع شهرستان قم به حساب آوردهاند و در بعضى كتابها از قصبههاى مركزى بخش دليجان شهرستان محلات به شمار آمده و گاه يكى از بخشهاى شهرستان كاشان شمرده شده است. به نظر مىرسد هر سه آنها درستباشد چرا كه هر كدام از اين تقسيمبندىها مربوط به زمان خاص خود بوده و با گذشت زمان اينگونه تغييرها در تقسيم بندى قصبهها و بخشها و شهرها مكرر بوجود مىآمده و طبيعى هم بوده است.
در هر حال نراق يكى از قصبههاى قديمى كشور ايران است كه در سالهاى دور و دراز از اهميتبيشترى برخوردار بوده است و از روزگاران كهن شخصيتهاى باسواد آن زيادتر از ساير نقاط بوده كه بيشتر در ادارات دولتى استخدام مىشدند.
در فرهنگ دهخدا، نراق اين چنين توصيف شده است:
«قصبه مركزى دهستان نراق از بخش دليجان شهرستان محلات است. در 15 هزار گزى مشرق دليجان در ناحيه كوهستانى سرد سيرى واقع است و 3600 تن سكنه دارد. آبش از چشمه سار و قنات تهيه مىشود. (5)
در فرهنگ جغرافيائى ديگرى آمده است:
«صنايع دستى زنان، قاليچه و كرباس بافى است و در حدود 30 باب دكاكين مختلفه و بازار كوچكى دارد. دفتر پست و تلگراف دارد و پست آن در هفته شش روز با ماشين به قم و محلات حمل مىشود. پزشك بهدارى پاسگاه ژاندارمرى دبستان دارد راه فرعى قصبه دليجان به راه شوسه متصل و همه روزه بين قم و نراق ماشينى رفت آمد مىنمايد» . (6)
بيشتر دانشمندان و شخصيتهاى بزرگ علمى، سياسى، اجتماعى و مذهبى از محيطهاى آرام و كوچك پا به عرصه اجتماع نهاده و رهبرى و هدايت مردم را به دوش گرفتهاند و همينطور در اوايل دوران نوجوانى و جوانى به كسب و كار به ظاهر كوچك و كم اهميت مثل كارگرى، كشاورزى، شاگردى مغازه، روزنامه فروشى و ... مشغول بودهاند چنانكه پيامبران الهى نيز در غالب دورانى را به چوپانى پشتسرگذاشتهاند در اين مورد رسول اكرم ( صلى الله عليه و آله) مىفرمايد:
«هيچ پيامبرى مبعوث نشده مگر اينكه مدتى چوپانى كرده باشد» . (7)
علاوه بر آن يكى ديگر از افتخارهاى پيامبر بزرگ اسلام، يتيم، فقير و امى بودن آن سرور گرامى است كه از آن مرتبه خود را به مقام رفيع پيامبرى رسانيده است. در قرآن نيز به اين موضوع اشاره شده اشت (8)
شكى نيست كه در اين كار حكمت و فلسفهاى در كار است و شايد كه خداوند مىخواهد به انسان بفهماند كه مال و ثروت و اصل و نسب و يا ساير عنوانهاى ظاهرى و كاذب، گرچه در زندگى انسان نقش دارد ولى در هر صورت، سرنوشت انسان تنها با اراده و اختيار خود او تعيين مىگردد واين اراده و اختيار انسان است كه حرف آخر را مىزند و او را از محيط و خانواده كوچك به اوج قله انسانيت مىرساند و يا از بالاترين مقام به زير كشيده و به پستى و خوارى گرفتار مىكند.
«محمد مهدى» نيز به غير از اراده و اختيار، تلاش و پشتكار و انگيزه الهى سرمايه ديگرى نداشت و اگر هم داراى عنوانهاى آنچنانى بود بىاعتنا به همه آنها تنها از اعتبار خويش مايه مىگذارد و تكيه به خود كرده و راه انبيا و اوليا را در پيش گرفت و بدين گونه از روستاى كوچك و منزوى (9) «نراق» طلوع كرد. و به جايى رسيد كه تا دنيا پابرجاستبايستى دانشمندان جهان سر كرنش در مقابل عظمت وى فرود آورند واز تاليفهاى گرانبهاى وى استفاده نمايند.
در آن روزگار مردم بر اين باور بودند فرزندانى كه دو سه پشتشان از اهل علم نباشند نمىتوانند بخوبى راه كوهستانى و پر پيج و خم علم و معرفت را پشتسر گذاشته و از قلههاى بلند حكمت و عرفان بالا بروند و در نهايتبه اوج واقعيتهاى هستى دستيابند واين ميدان را تنها جولانگه فرزندان كسانى مىدانستند كه علوم را از پدران و نياكانشان به ارث برده باشند.
ولى بر خلاف اين باورهاى خرافى كه بر مغز و انديشه برخى انسانهاى آن دوران سايه افكنده بود محمد مهدى كه در يك خانواده متوسط مذهبى و در عين حال غير روحانى به دنيا آمده بود دوران كودكى را بخوبى پشتسرگذارد و در همان آغاز نوجوانى علاقه شديدى نسبتبه علم و تحصيل آن در دل احساس كرد او بى درنگ فرصت را از دست نداده براى تحصيل علوم و معارف اسلامى آماده ورود به حوزه علميه شهر كاشان شد و باپشتكار و تلاشهاى بى امان خود (كه در فصلهاى آينده به آن اشاره خواهد شد) ثابت كرد كه تحصيل علوم و درك واقعيتهاى هستى در انحصار گروه خاصى نبوده و نيست و هر كسى از هر صنفى و قشرى اگر بخواهد تلاش كند، مىتواند به آن دستيابد.
بدين سان محمد مهدى، تصميم نهايى خويش را مىگيرد و براى ثبت نام در مدرسه علوم دينى كاشان به آن ديار حركت مىكند. حوزههاى علميه آن دوران، از جهت پذيرش و ثبت نام برنامه روشن و ثابتى نداشت. كسى كه علاقه به تحصيل داشت تنها با رجوع كردن و يا معرفى داشتن از سوى روحانى محل خود ىتوانستبآسانى به مدرسه وارد شود و از فرداى آن روز، درپاى درس استاد، حق حضور داشته باشد به اين ترتيب او نيز اين مرحله را پشتسر مىگذارد و يكى از حجرههاى مدرسه را براى مطالعه و اقامتخود انتخاب مىكند.
محمد مهدى بر ديوار حجره تكيه داده و آرامش و راحتى در جان احساس مىكند. ولى هنوز او از فراز و نشيبهاى دوران تحصيل نگذشته كه تنگناهايى ديگر در جلوى راهش قرار مىگيرد.
البته سادگى ورود علاقمندان به حوزههاى علميه بدان معنا هم نبود كه محصلان علوم دينى از هيچ نوع نظم و برنامهاى برخوردار نباشند بلكه طلاب علاوه بر اينكه در زير نظر استادان پرتلاش خويش راهنمائى و پرورش مىيافتند در طول دوران تحصيل نيز امتحانهاى سخت و گوناگون الهى را (از قبيل: فقر و تنگدستى و مريضى و مشكل كمبود استاد و مشكلات خانوادگى و غيره ...) يكى پس از ديگرى بصورت طبيعى و تدريجى از سر مىگذراندند بطوريكه در اين مرحله از پذيرش تنها افرادى مىتوانستند قبول شده و نمرهاى عالى را به خود اختصاص دهند كه از روحيهاى قوى و انگيزهاى الهى برخوردار باشند و تنها اين گروه بودند كه تا آخر نيز در اين سنگر پرخطر مىماندند و از كيان اسلام و مسلمانان دفاع مىكردند.
نتيجه اين مرحله از پذيرش در مورد او، هنوز روشن نشده بود. هنوز معلوم نبود كه در جرگه كدام يك از اين دو گروه قرار خواهند گرفت؟ آيا به سرنوشت كسانى دچار مىشود كه با اندك مشكل و گرفتارى درس و بحث و حجره و مدرسه را رها نمودند و سراغ شغل ديگرى رفتند؟ و يا اينكه آستين همتبالا زده و طريق عشق، اختيار مىنمايد؟
نتيجه اين مرحله از آزمون به خاطر حساسيت و اهميتى كه دارد به اين زوديها آشكار نمىشود اخلاص و تلاش بسيار مىخواهد و به زمان بيشترى نيازمند است. بنابراين بايد قدم به قدم همراه اين نوجوان نراقى حركت كنيم و منتظر باشيم تا عاقبت كار و كوشش اين طلبه جوان را به تماشا بنشينيم.
نراقى بعد از گذشت چند روز كه از جهت ثبت نام و ورود به مدرسه احساس آرامش و راحتى كرد باز سرگشته و نگران به نظر مىرسيد از نگاههاى «محمد مهدى» و از رفت و آمد و گفتار و سكوتش پيدا بود كه در جستجوى چيزى است او هنوز قدم اول را در راه رسيدن به گم شدهاش برداشته بود و خيلى زود متوجه اين حقيقتشد كه تكاپو و هيجان وصف ناپذير او به اين آسانى آرام نمىگيرد. هر چند گاهى به پاى درس يك استاد حاضر مىشد ولى هيچكدام مورد پسند او قرار نمىگرفتند نگرانى او بىجهت نبود او مىخواست فردى را براى استادى انتخاب نمايد كه هم از نظر درسى و هم از جهت اخلاقى راهنماى خوبى براى وى باشد و مانند ستارههاى نورانى و پرفروغ در شبهاى تاريك و ظلمانى زندگى او بدرخشد و مايه دلگرمى و اميداورى در دوران پر فراز و نشيب تحصيلى، او باشد.
سرانجام تكاپو و تلاش وى به ثمر رسيد استاد دلخواه خويش را پيدا كرد تا مدتى كه در كاشان بسر مىبرد از حضور پربركت او بهرههاى فراوان برد و دوره مقدمات سطح و مقدارى سطح عالى را نزد وى به پايان رساند اين استاد كه اولين استاد از استادان هفت گانه او به شمار مىآيد. (10)
يكى از هفتستاره و چهرههاى درخشنده ايست كه نراقى از آنان به عنوان «كواكب سبعه» نام مىبرد و رشد فكرى و اخلاقى خويش را مديون تابش ايشان مىداند.
ستاره اول در زندگى منادى اخلاق كسى غير از عالم توانا، مرحوم ملا محمد جعفر بيدگلى نبود، اين عالم بزرگوار در كاشان سكونت داشت و در ميان دانشمندان آن شهر از احترام و ارزش خاصى برخوردار بود، همه او را بعنوان رئيس و عالم برتر شهر قبول داشتند.
محمد مهدى در مدت تحصيل خود در آن شهر از درس اين استاد گرانقدر استفادههاى بنيادى نمود و خود را براى درسهاى عالى و عميق در رشتههاى گوناگون آماده كرد. او همواره از اولين استاد خود كه نقش تعيين كنندهاى را در رشد و تحصيل وى برعهده داشت در اجازههاى تفصيلى خود با عظمت و احترام ياد مىكند.
با كمال تاسف على رغم موقعيت علمى و اجتماعى كه اين عالم بزرگوار در شهر كاشان داشته در كتابهاى تاريخ و زندگانى عالمان و شخصيتهاى علمى و مذهبى، چيزى از شرح حال او به چشم نمىخورد و حافظه تاريخ اين عالم بزرگ را از ياد برده و از فيض آشنايى با وى محروم شده است.
مدت اقامت و تحصيل محمد مهدى در كاشان، بخوبى روشن نيست همانگونه كه چگونگى گذران زندگى و آموزش و تحصيل وى نيز در اين برهه چندان كه بايد نامعلوم است و اين وضع تاسف بار اختصاصى به وى ندارد با كمال اندوه و افسوس دوران كودكى، نوجوانى و اوائل تحصيل بيشتر عالمان جهان اسلام به علت گمنامى آنان در اين دوران، در هالهاى از ابهام قرار گرفته ستبطورى كه دستيابى به آن را بسيار دشوار مىسازد در حاليكه اين برهه از تاريخ زندگى هر كدام از مردان بزرگ مىتواند منبع مهمى براى كسب تجربه و الگو گيرى براى نسل جوان باشد.
چرا كه اين دوران همواره پستى و بلنديهاى زيادى را به همراه دارد و شخصيت روحى و اخلاقى مردان بزرگ بيشتر در اين برهه پايهريزى مىشود و در سايه آن استعدادهاى درخشان آنان به عرصه ظهور مىرسد.
با اين همه باز مىتوان به گوشههايى از دوران حساس و سرنوشتساز كودكى و نوجوانى نراقى دستيافت و از نور پرفروغ آن به اندوختههاى تجربى خويش افزود و در واقع به رمز پيروزى مردان الهى آگاه شد.
آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر تشنگى بايد چشيد (12)
هنوز محمد مهدى در شهر كاشان به سر مىبرد. آغاز دوران تحصيل خويش را در يكى از مدرسههاى علوم دينى آن شهر پشتسر مىگذارد هر روز در درس و بحث استاد و مراد خود ملا محمد جعفر بيدگلى شركت مىجست و از محضر آن عالم وارسته خوشههاى نور و حكمت جمع آورى مىكرد موقعيت جغرافيائى مدرسهاى كه محمد مهدى در آن سكونت داشت، به گونهاى بود كه در ميان بازار شهر قرار داشتبطورى كه طلاب مجبور بودند براى تهيه و خريد جنسهاى مورد نياز خود و براى انجام ساير كارهاى ضرورى دست كم روزى يكى دوبار از ميان اين بازار رفت و آمد داشته باشند. و يا از دكانهاى آن نان و ماست و دوغ براى خود فراهم كنند.
روزى از همين روزها، وى براى خريد وارد يكى از اين دكانهاى مسير روزانه مىشود، مغازهاى كه وى هميشه از آنجا لوازم روزمره خويش را تهيه ميكند از آن انسان با ايمان و با صفائى بود كه اين باعثشده بود كه نه تنها محمد مهدى، بلكه بيشتر افراد مدرسه، نيازهاى خود را، از او خريدارى كنند. در هر حال او خريد خود را انجام مىدهد و پول آنرا نيز پرداخت مىكند در اين هنگام موضوعى توجه دكاندار را به خود جلب مىكند و او را به فكر و اندوه وا مىدارد در اين موقع محمد مهدى مثل هميشه خداحافظى مىكند و از دكان خارج مىشود و به سوى حجره خود، در مدرسه علميه روانه مىشود.
ولى همچنان آن موضوع، فكر آن كاسب با ايمان را مشغول كرده بود. و هر چه مىگذشتبر تعجب و تفكر او افزوده مىشد كه چرا يك طلبه پركار و درس خوان اين قدر از نظر قدرت مالى پايين باشد و نتواند براى خويش يك لباس ساده و مناسب شان و آبرو تهيه نمايد؟
آرى، لباسهاى بيش از حد كهنه محمد مهدى تاجر متدين را به دلسوزى و همدرى واداشته بود. فكرى به ذهنش رسيد و تصميم گرفت تا يك دست لباس نو و شايسته براى او آماده نمايد و بىدرنگ در پى تصميم خود حركت كرد.
فرداى آنروز، وقتى محمد مهدى از بازار مىگذرد مرد با ايمان، او را صدا مىكند و موضوع را بازگو كرده و آن يك دست لباس را در مقابل او مىگذارد. محمد مهدى قبول نمىكند. آن مرد پافشارى مىكند بناچارمحمد مهدى لباس را برداشته و از آن مرد خداحافظى مىكند و به دنبال كار خويش مىرود هنوز يك روز از اين ماجرا نگذشته بود كه ناگهان محمد مهدى تصميم مىگيرد لباس را به صاحبش برگرداند. بدون اينكه فرصت را از دستبدهد لباس را برمىدارد و روانه بازار مىشود. داخل محل كسب آن مرد نيكوكار مىشود بعد از سلام و احوالپرسى و تشكر و قدردانى، با ادب و احترام لباس را جلوى آن مرد مىگذارد. او بخوبى بلندى روح محمد مهدى را دريافته بود ولى در عين حال بر قبول هديه پافشارى مىكند ولى چون تصميم محمد مهدى را خدشه ناپذير مىيابد بناچار لباس را تحويل مىگيرد و تنها از علتبازگرداندن جويا مىشود. محمد مهدى در جواب مىگويد:
زمانى كه اين لباس را به تن كردم در نفس خود احساس كوچكى و پستى نمودم بويژه لحظهاى كه از جلوى محل كسب و كار شما عبور كردم، يك مقدار ديگر هم بر اين حالت پستى و خوارىام افزوده شد.
در روزهاى گذشته بعنوان يك مشترى با شما احوال پرسى مىنمودم. ولى بعد از گرفتن اين لباس، احساس ديگرى در خود مىبينم كه مىخواهد مرا به چاپلوسى و چرب زبانى بكشد و اين حالتبراى من به هيچوجه قابل تحمل نمىباشد! ! !
در اينجا مرد كاسب در مقابل عزت نفس محمد مهدى، سركرنش فرود آورده و با سكوت پرمعناى خود، بر بزرگوارى و عزت منشى او، هزاران آفرين مىگويد. (13)
خوى سرافرازى و بلند نظرى در وجود نراقى بصورت يك سرشت، جاى باز كرده بود و جزئى از وجود او به حساب مىآمد و در لحضه لحضه دوران زندگى پربركت او همراهش بود و در ميدانهاى بىشمار زندگى فردى و اجتماعى در شكلهاى گوناگون، عزت نفس و بزرگوارى خود را به نمايش گذارد. نراقى مسئله عزت نفس را يك ويژگى بسيار مهم مىدانست و آنرا ضامن پاسدارى از شخصيت انسان مىشمرد.
او در نوشتههاى خويش داد سخن از عزت نفس مىدهد و بعنوان توصيه اخلاقى پيام عزت نفس را براى نسلهاى آينده به يادگار مىگذارد. او كه خود سالهاى سال، عزت نفس را تجريه نموده و لذت آنرا با تمام وجود چشيده است در كتاب اخلاقى خود، وقتى سخن از فقر به ميان مىآورد، موضوع «عزت نفس» را تحت عنوان «ما ينبغى للفقير» باقلم تواناى خود، اينگونه تكرار و تاكيد مىكند:
«سزاوار است كه انسان فقير فقر خويش را از ديگران بپوشاند و همواره روح پارسائى و بزرگوارى را در خود زنده كرده و تربيت نمايد و در مقابل ثروتمندان بخاطر ثروتشان، سر تعظيم فرود نياورد و بدين وسيله خود را در چشم آنان كوچك نشان ندهد. بلكه نسبتبه زراندوزان در وجود خويش حالتبزرگى به وجود آورد و هيچ وقت چشم طمع و توقع به دست آنان ندوزد» . (14)
پس از تحصيل دورههاى مقدماتى و سطح، نزد عالمان بزرگ كاشان و بخصوص استفاده فراوان از درس و بحث دانشمند توانا ملا محمد جعفر بيدگلى، چون درسهاى موجود در كاشان نمىتوانستخواستههاى علمى و مشكلات درسى او را پاسخ دهد بناچار براى تكميل سطح عالى علوم و فنون اسلامى، حوزه علميه آن شهر را ترك مىگويد و به سوى شهر اصفهان رهسپار مىشود.
در آنجا پس از مدتى اقامت و جستجو، در بين عالمان تراز اول، مرحوم مولى اسماعيل خواجوئى را كه از دانشمندان نامى و ژرف انديش عصر خود به حساب مىآمد به استادى انتخاب مىكند و در حدود سى سال توقف در آن شهر، از كرسى درس استاد، شكوفههاى علم و معرفت مىچيند و ايمان و دانش خويش را روز بروز عميقتر و فزونتر مىسازد.
اين دوره از تحصيل ايشان در اصفهان نقش بسزائى در رشد و نبوغ علمى او برجاى گذارد. و استعدادها و نبوغ نهفتهاش را بخوبى شكوفا مىكند و به بارورى مىنشاند. ابوالحسن مستوفى غفارى مورخ معاصر وى، در كتاب «تاريخ گلشن مراد» مىنويسد:
«در اصفهان آن جناب را ترقى معقولى در جميع علوم از فقه و حديث و تفسير كلام الله مجيد و اصول فقه و حكمت از شفا و اشارات و متعلقات آنها از علم رياضى بجميع اقسامها از هيئت و نجوم و استخراج تقويم و مجسطى و حساب و هندسه و همچنين علم طب و علم كلام و ساير علومى كه موقوف عليه اجتهاد است، حاصل شد..» . (15)
به يقين مهمترين عامل و رمز پيروزى ديگرى كه در اينجا نبايد ازآن غافل ماند، استادى حكيم و توانا، مولى اسماعيل خواجوئى بود كه حق بزرگى بر گردن وى دارد چرا كه حاصل تلاشهاى سى ساله آن استاد فرزانه بود كه از محمد مهدى نراقى نابغه علم و اخلاق آفريد.
مرحوم مولى اسماعيل خواجوئى دومين استاد مهم نراقى شمرده مىشود. اين عالم پرهيزكار در محله خواجوى اصفهان به دنيا آمده و از علماى بزرگ قرن 12 بشمار مىآيد. او در فقه، كلام، فلسفه زبانزد اهل علم بود و در تقوا و پرهيزكارى از مردان انگشتشمار عصر; بطورى كه نادر شاه افشار كه سبتبه روحانيت ارزشى قائل نبود ولى به خاطر موقعيت اجتماعى بالائى كه آن دانشمند، در بين مردم و علما داشتند، به او احترام مىكرد و به توصيههايش عمل مىنمود.
سيد محسن امين، مؤلف اعيان الشيعه، بنقل ازكتاب «تجربة الاحرار» در مورد شخصيت وى چنين مىنويسد:
«مولى اسماعيل خواجوئى، تمام مسالههاى حكمت و فقه را در وجود خويش جمع كرده بود. عالم به علوم منقول و معقول بود و از پيشتازان اين ميدان به حساب مىآمد و بين عالمان آن زمان شهرت بسزائى دارد. فضائل اخلاقى او قابل شمار نيست، و نوشتههاى زيادى از او بجاى مانده است كه تعداد آن به 150 نوع تاليف مىرسد وقتى در شهر اصفهان ساكن بود آنشهر به وجود او افتخارمىكرد. عصر ايشان مصادف بود با هجوم افغان به كشور ايران و تصرف اصفهان كه وى نيز در آن شهر زندگى مىكرد» . (16)
مرحوم شيخ عباس قمى (ره) در كتاب «مشاهير دانشمندان اسلام» درباره ستاره دوم مىنويسد:
«مولى اسماعيل خواجويى عالم پارسا، حكيم متاله جليل القدر، از اكابر علماى اماميه مىباشد» درباره او گفتهاند: آيتبزرگى بود از آيات خدا و حجت رسائى از حججخدا، و عبادت بسيار و زهد خطيرى داشت... كسانى را كه براى دنيا تحصيل علم مىكردند بد مىداشت و به سنتهاى پيغمبر كار مىكرد و نهايت اخلاص را به ائمه هدى داشت، مستجاب الدعوة بود و بى ادعا در چشم پادشاهان و اعيان، بزرگوار بود، صاحبان جلالت و سلطان، او را محترم مىداشتند» . (17)
سرانجام اين عالم بزرگوار بعد از خدمتهاى فراوان به عالم اسلام و مسلمانان در اوئل سلطنت كريم خان زند، 11 شعبان سنه 1173 دار فانى را ترك مىگويد و در مقبره تخت پولاد اصفهان، كنار آرامگاه عالم كم نظير مرحوم فاضل هندى مدفن مىگزيند. (18)
نزديك به ثلث قرن، اقامت در صفهان و استفاده از محضر استاد مولى اسماعيل خواجوئى، كه حدود نصف عمر يك انسان مىباشد، بىشك خالى از نكات ظريف و دقيق نخواهد بود وى در اين ايام تجربههاى تاريخى ديگرى را اندوخت و با صبر و استقامتخويش تمام مشكلات دوران تحصيل را با پيروزى پشتسرگذاشت و ورقهاى زرين زيادى را بر تاريخ حيات علمى خود اضافه نمود. او هيج وقتبه خاطر گرفتاريهاى كوچك، تحت تاثير قرار نمىگرفت و يك لحظه دست از فعاليتهاى مهم و اساسى خود (تحصيل، تحقيق و مطالعه) برنمىداشت. او بخوبى دريافته بود كه اگر عمر خويش را در امور كوچك و كم اهميت، به بيكارى بگذراند فردا مورد سرزنش نسلهائى خواهد بود كه در آينده خيلى نزديك به كرسى قضاوت خواهند نشست. و از انجام وظيفه الهى خويش باز خواهد ماند.
ملا مهدى با پشتكار تحصيل خود را ادامه مىداد و يك لحظه در وجود خويش احساس ضعف و خستگى نمىكرد. تمام موانع و مشكلات را يكى پس از ديگرى پشتسر مىگذاشت اگر چه از مال دنيا دستش خالى بود. ولى با صبر و شكيبائى همه نيستىهاى فقر را تبديل به هستىهاى ثروت مىكرد. او مدتى طولانى، از فراهم كردن يك شمع و يا روغن چراغ براى استفاده از حجره تاريك خود، درمانده بود و در بيشتر روزها قدرت نداشت احتياجهاى ضرورى و ساده خويش را تهيه بكند از طرفى نيز عزت نفسش اجازه نمىداد تا براى برطرف كردن اين مشكل از حيثيت و رافتخويش مايه گذارى نمايد بناچار تصميم به صبر مىگيرد و با توكل برخداى بىهمتا نه تنها بر فقر بلكه بر تمامى امتحانهاى الهى چيره مىگردد.
با وجود اينكه نراقى شبهاى زيادى در حجره خود از نعمت روشنائى بىبهره است ولى با اين همه سستى به دل راه نمىدهد و از حجره خود خارج مىشود به طرف انتهاى حياط مدرسه مىرود و در آنجا بساط مطالعه را پهن مىكند و با استفاده از روشنائى چراغهاى (وضوخانه) مدرسه به تحقيق و تلاش خويش تا پاسى از شب ادامه مىدهد. (19)
درست است كه وى در اصفهان از محضر پر بركت مولا اسماعيل خواجوئى بهرههاى فراوانى برد و بيشتر درسهاى علوم عقلى و نقلى را در نزد آن استاد آموخت. ولى اين بدان معنا نيست كه از محضر بزرگان ديگر هيچ استفاده نكرده باشد. بلكه دو نفر ديگر نيز از عالمان پرتوان آن سامان، افتخار استادى وى را دارند و نقش قابل توجهى در رشد و تربيت او ايفا نمودهاند.
ستاره سوم: شيخ محمد بن حكيم محمد زمان كاشانى است. اين استاد در شهر كاشان به دنيا آمد و در اصفهان مسكن گزيد در بين مردم مقام و منزلت والائى داشت وى از بزرگان مشايخ اجازه، (20) در سلسله طبقات نقل احاديث، بشمار مىآيد و از جمله عالمانى است كه در عصر خود، استاد كل فلسفه به حساب مىآمد.
1- مرآة الزمان. 2- القول السديد. 3- نورالهدى. 4- هداية المسترشدين. 5- الاثنى عشريه فى تحقيق امر القبله. 6- رسالة فى احكام عقود الانكحة. (21)
صاحب تجربة الاحرار در مورد شخصيت علمى او مىنويسد: «او درياى متلاطم و از درخشندگى بالائى برخوردار بود او مانند ستارهاى روشن در شهر كاشان درخشيد. مرد فاضل و عارفى كه در نشر و تاليف علوم و معارف اسلامى شهرت يافت» . (22)
نراقى بخش زيادى از زندگى علمى - فرهنگى خويش را در شهر زيباى اصفهان به كار تحصيل و تدريسس و تحقيق سپرى كرد. اصفهان از دير زمان، ميزبان اقليتى از پيروان دين يهود و نصارا بوده است. از اين رو نراقى علاوه بر فعاليتهاى معمول تحصيل و تاليف از اين قشر نيز غافل نبود. براى اينكه با علماى آنها بتواند ارتباط نزديك برقرار و كتابهاى علمى و دينى آنان را مطالعه كند و در نتيجه زمينه لازم براى بحث و تبادل نظر با پيشوايان آنها، باز كند، به آموختن خط و زبان عبرى و لاتين نزد دانشمندان يهود پرداخت. (23)
او در كتاب انيس الموحدين خود، براى اثبات نبوت پيامبر بزرگ اسلام (ص) از كتاب تورات، با خط عبرى، عبارتى را نقل و ترجمه مىكند كه در آن عبارت، خداوند متعال ضمن خطاب به حضرت ابراهيم (ع) آن را براى حضرت موسى (ع) نقل مىكند كه:
«اولياء شماعيل شيمعتنى هينى و ها فراتى و تو و اهربيتى او توبيى ماورشيتم عاشار تسليم يوليدا و ننعتى لكوى كاذول.»
يعنى: اى ابراهيم، دعاى تو را در حق اسمائيل شنيديم اينك من او را برگزيده و بزرگوار مىكنم به سبب مادماد (به معنى احمد است) و از آن احمد به هم برسند دوازده امام، كه امام باشند بر قومى عظيم. (24)
وى بعد از آوردن اين دليل مىگويد: من دراين مورد با علماى يهود بحثهاى زيادى كردهام. و بعد به مورد ديگر هم اشاره مىكند.
يادگيرى زبان بيگانه، در ميان عالمان شيعه يك رسم پسنديده بشمار مىرفته است چه بسا بزرگانى بودهاند كه به چند زبان زنده دنيا مىتوانستد بنويسند و سخن بگويند از جمله:
الف: ابو على بن مسكويه عالم معروفى كه كتاب (طهارة الاعراق) افلاطون را از زبان يونانى به عربى ترجمه كرد. و خواجه نصير الدين طوسى نيز آنرا از عربى به فارسى ترجمه نمود.
ب: عالم بارز و ضد استعمار، سيد جمال الدين اسدآبادى، از جمله بزرگانى است كه به چند زبان زنده دنيا تسلط كامل داشت.
ج: ميرزا ابوالحسن شعرانى، آن يگانه زمان خود، زبان عبرى را در تهران در نزديك يك عالم يهودى فرا گرفته بود و بر زبان فرانسوى اشراف كامل داشت و انگليسى هم بلد بود (25)
د: شهيد مظلوم آيت الله دكتر سيد محمد بهشتى بر چهار زبان زنده دنيا; «آلمانى، انگلسى، فارسى و عربى» تسلط داشت.
و علماى ديگرى چون مرحوم محمد جواد بلاغى كه به زبان عبرى تسلط كامل داشته و به زبان انگليسى رسالهاى در نماز نوشتهاند البته يادگيرى زبانهاى خارجى براى اهداف مقدس مثل دفاع از دين و مكتب اسلام، تبليغ و تدريس علوم و معارف اسلامى، استفاده علمى و پژوهشى از آثارى كه به آن زبان نگاشته شده و امثال اين هداف خوب است و ارزشمند و گرنه يادگيرى براى نوكرى اجانب و دادن اطلاعات به دشمن و زبان آموزى كه همراه با پذيرش فكر و فرهنگ و عادات و اخلاق بيگانگان باشد نه تنها ارزش نيستبلكه زيان بخش و نشان ذلت و زبونى است. و نسل جوان مىداند كه يكى از دروازههاى ورود استعمار، برخى از كلاسها و آموزشگاههاى تدريس زبان بيگانه است. اما دانشمندان اسلامى همواره اهداف مقدس اسلامى را در نظر داشته و آموزش زبان خارجى را تنها به عنوان وسيلهاى براى هدف نهائى و الهى خود بكار مىگرفتند.
نابغه نراق، پس از گذشتسى سال اقامت و تلاش بى امان در شهر اصفهان و استفاده از حضور استادان نامى حوزههاى علميه آن سامان با يك دنيا علم و حكمت و با كولهبارى پر از علم و تجربه براى خدمتبه همنوعان و هموطنان خود، سرانجام وارد شهر مقاوم كاشان مىشود. و اين در حالى است كه آن شهر نفسهاى آخر خود را مىكشد و بطور كلى از رمق افتاده است. (26)
با ورود او مردم كاشان يوسف گم گشته خويش را كه چندين سال در فراقش يعقوب وار به انتظار نشسته بودند پيدا كردند و پروانه وار به دور شمع وجودش طواف نمودند. او پرچم هدايت را بر دوش گرفت و در حوزه علميه كاشان كرسى درس و بحثبرپا نمود و نهر نور و معرفت را بر سينه تشنگان حقيقت جارى فرمود او از مسجد، سنگر و مركزى پديد آورد كه در محراب و منبر آن با اقامه نماز و بيان خطابههاى روح انگيز و بيداگر نشاط و اميد را براى مردم آن ديار به ارمغان آورد و جنب و جوش روزگار فيض را كه به تدريجبه فراموشى سپرده شده بود، به شهر بازگردانيد.
علامه سيد محسن امين مىنويسد: (27)
«پس از فراغت از تحصيل از حوزه علميه اصفهان به وطن خود برگشت، در حالى كه كاشان از عالمان دينى خالى بود و به بركت وجود وى، كاشان پر از عالم دانا و با فضل شد و مرجع مشكلات و تقليد آن سامان قرار گرفت. از مجلس درس و بحث او چندين طلبه فاضل و عالم ارزشمند و مفيد براى جامعه اسلامى بپاخاست.
صاحب لباب الالقاب مىنويسد:
«قسم به جان خودم، او كمك كننده براى ملت و دين اسلام بود. بلكه نشانهاى از نشانههاى خداوند متعال بود كه مردم را به دين حق و آشكار راهنمائى مىكرد» . (28)
نراقى بعد از مدتى كه تاريخ آن بطور دقيق، روشن نيستبراى پيوستن به كبوتران حرم قدس امام على ابن ابى طالب و ابا عبد الله الحسين ( عليهما السلام)، شهر كاشان را به سوى نجف اشرف و كربلاى معلا ترك مىگويد. ايشان در كنار بارگاه آن دو امام معصوم مدت زيادى توشه علم و عمل مىگيرد و با شركت در درس فقه و اصول بزرگان آن دو حريم پاك و با صفا، ضمن اينكه به اندوختههاى علمى خويش مىافزايد به كرسى درس و بحث استادان كم نظير آنجا نيز، رونق ديگرى مىبخشد.
يكى از صاحب نظران در اين مورد مىگويد:
«محقق نراقى هنگام ورود به عتبات چون از جهت جامعيت علوم و احاطه و تسلط به معارف و فنون متداوله سرآمد فضلاى عصر خود بود; طبعا واجد چنان شخصيت ممتازى گرديد كه بهر يك از محافل علمى قدم نهاد همچون قهرمانى بىنظير مشكل گشاى معضلات و غوامض مسائل علمى بود. (29)
استادان وى در نجف و كربلا عبارتند از سه شخصيتبارز و عالم، كه در ذيل بعنوان ستارگان ديگر از (كواكب سبعه) ذكر مىشود:
علامه بزرگوار آقا محمد باقر وحيد بهبهانى: متولد 1116 و متوفى 1205 يكى ديگر از استادان نراقى است اين عالم تلاشگر و توانا يكى از مهمترين استادان وى به حساب مىآيد. وحيد بهبهانى كه در حدود 30 سال، مرجعيت و عامتشيعيان را بعهده داشت از مقام علمى، و حسن اداره و تدبير بالائى برخوردار بود او حركت و انقلاب سازندهاى را در بعد بحثهاى اصولى و اجتهادى بوجود آورد يكى از دانشوران نامى در حوزه علميه قم در سلسه بحثهاى «ادوار اجتهاد» خود، اين عالم احياگر را طلايهدار دوره ششم از ادوار اجتهاد قرار داده است. (30)
در اواسط قرن 12 (ه.ق.) جماعت اخباريان (31) در تمام عراق، بخصوص در نجف و كربلا حضور فعال داشتند و عرصه را بر مجتهدان اصولگرا تنگ كردهبود و كتابهاى اصوليان را نجس مىپنداشتند. مرحوم وحيد بهبهانى با خلوص نيت و حسن تدبير وارد ميدان مبارزه علمى با اين گروه شد (32) و آنها را هدايت كرد و حوزه هزار ساله نجف را از اين خطر كشنده كه دشمنان كهنه كار براى نابودى آن تدارك ديده بودند، نجات داد.
وى حدود 20 بار كتاب معروف (معالم الاصول) را تدريس كرد و معروف است كه در هربار نيز يك حاشيه جديد بر آن نوشته است (33) در ميان شاگردان وحيد بهبهانى چهار نفر بنام (مهدى) درخششى ويژه داشتند و آفاق علم و عمل را در نور ديدند كه عبارتند از: 1- سيد مهدى بحر العلوم. 2- ميرزا مهدى شهيد خراسانى، 3- محمد مهدى نراقى. 4- ميرزا مهدى معروف به شهرستانى. (34)
روزى از مرحوم وحيد بهبهانى پرسيدند; رمز پيرزوى شما در رسيدن به مقام عالى علمى و اجتماعى، چيست! ايشان در جواب بر سه اصل مهم و اساسى تاكيد كرد:
الف: همواره خود را كوچك شمردم.
در تعظيم اهل علم و احترام به آنها، نهايت كوشش كردم.
ج: آموختن علم را برهر چيز ديگرى مقدم داشتم (35)
حدود چهل نفر از بزرگان آن عصر، از شاگردان اين عالم آگاه به حساب مىآيند و از ايشان اجازه روايت دارند (36) كه معروفترين آنها عبارتند از:
1- سيد محمد مهدى بحر العلوم (م 1226)
2- شيخ جعفر كاشف الغطاء (م 1228)
3- ملا محمد مهدى نراقى (م 1209)
4- سيد على طباطبائى (م 1231)
5- ميرزاى قمى (م 1231)
6- شيخ محمد ابراهيم كلباسى (م 1261)
7- ميرزا مهدى خراسانى (م 1218)
8- سيد دلدار على نصير آبادى (م 1235)
9- ميرزا يوسف مجتهد كبير (م 1242)
10- سيد محسن اعرجى (م 1240)
فقيه و محدث بزرگ شيخ يوسف بحرانى، كه در سال 1107 ه. ق تولد يافت و در سال 1186 در گذشتستاره ششم در زندگى نراقى است. او از ستارگان پرفروغى است كه حق بزرگى برگردن قهرمان داستان ما دارد. وى در قريهاى از حومه بحرين، بنام (ماحوز) به دنيا آمد مراحل آموزش و تحصيل ابتدائى و متوسطه را نزد عالمان بحرين با تلاش و اخلاص سپرى كرد.
و براى زيارت خانه خدا، حرم شريف پيامبر بزرگ اسلام (ص) و ائمه اطهار (ع) در بقيع، آهنگ سفر حج نمود. پس از پايان مراسم حج و زيارت، شهر قطيف - يكى از شهرهاى حجاز - را براى مسكن گزيد. و مدت قابل توجهى را در آنجا ماند و به درس و بحث و فعاليتهاى ديگر پرداخت.
بعد از مدتى بدليل وجود هرج و مرج و نابسامانيهاى منطقهاى، به ايران هجرت كرد و به ترتيب در شهرهاى، كرمان، شيراز، و اصطهبانات مشغول تدريس و تاليف شد. از شمع وجود وى، قلب انسانهاى بيشمارى رو به روشنائى گذاشت. او سرانجام براى آستان بوسى حرم شريف اميرمؤمنان و امام حسين ( عليهما السلام) عزم تشرف به آن ديار مقدس نمود و در شهر كربلا هميشه ماندگار شد و شاگردان قوى و آگاهى را تربيت كرده به جهان اسلام تقديم داشت. (37)
حدود 26 تاليف باارزش، از اين عالم تلاشكر به يادگار مانده است كه نمونه خيلى جالب آن، يك دوره فقه استدلالى بنام (الحدائق الناضره) مىباشد كه در آغاز در 5 جلد ضخيم و بزرگ و هم اكنون در 15 جلد توسط انتشارات جامعه مدرسين حوزه علميه قم به چاپ رسيده است. (38)
شيخ محمد مهدى فتونى. متوفى 1183 (ه.ق) آخرين و هفتمين اختر آسمان زندگى نراقى است. از اين عالم برجسته علاوه بر محمد مهدى نراقى، مرحوم سيد بحر العلوم هم استفاده فراوان برد اين دو شاگرد پر تلاش از افراد پر جنب و جوش درس استاد فتونى بشمار مىآمدند و استفادههاى شايانى از وجود پربركتش بردند.
مرحوم سيد بحر العلوم، اين استاد را فقيه كل مىدانسته و فرموده است: «من در اين عصر كسى را بجز شيخ ابا صالح محمد مهدى فتونى، سراغ ندارم كه در تمام بابهاى فقه اجتهاد كرده باشد» بحر العلوم هميشه در نوشتههاى خود از استاد فتونى با احترام و عظمتياد مىكند و در مورد او واژههاى پر معنا و القاب نشان دهنده احترام، بكار مىبرد (39)
اين استاد بزرگوار - شيخ محمد مهدى فتونى - كتاب با ارزشى دارد بنام (نتايج الاخبار) كه حاوى يك دوره كامل فقه استدلالى مىباشد. (40)
محمد مهدى نراقى بعد از گذراندن همه اين تلخى و شيرينىهاى دوران تحصيل، و درك حضور و كسب فيض از استادان ژرفنگر و تيز بين حوزه علميه نجف و كربلا اين بار ديگر توانسه بود به قلههاى سر به فلك كشيده علوم گوناگون عصر خويش دست پيدا كند و همه آنها را تحت تصرف كامل خود درآورد و بحق لقب پر معناى (مولى يا ملا) را به خود اختصاص دهد. (41)
نراقى غواص زبردستى است كه علاوه بر تيز هوشى و قدرت جسمانى خود به تمام تجهيزات ديگر غواصى مجهز شده، و وارد اعماق اقيانوسها مىشود و با تلاش و كنجكاوى، از درون درياها و اقيانوسها گوهرهاى قيمتى جمع آورى كرده براى عرضه به انسانها به ساحل مىآورد.
او در حاليكه كوله بارى از داروها براى دردهاى اخلاقى، اجتاعى، سياسى و اقتصادى ملتخويش، به همراه دارد، شهر نجف و كربلا را به سوى وطن خود كاشان ترك مىگويد. و با قلبى آكنده از علم و حكمت وارد آن شهر مىشود تا بار ديگر به نداى آيه شريفه «فلولا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا فى الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون» . (42)
لبيك گويد تا مردم را از گناه و كج انديشى بر حذر دارد و به راه ايمان و عدالت هدايت نمايد.
در زمان طلوع آفتاب نراق در كربلا و نجف، تفكر اخباريگرى و ظاهرنگرى، بطور گسترده در آن ديار پاك ريشه دوانده بود. (43)
همانطوريكه در ايام تحصيل وى در اصفهان نيز، روش گمراه كننده تصوف، ميدان دار هر محفل و مجلسى بود. وى بدون اينكه تحت تاثير افكار خوشنماى آن گمراهان قرار بگيرد، با ژرف نگرى خاص خود، مبارزهاى حكيمانه را با هر دو تفكر آغاز مىكند هر چند كه قبل از او استاد وى (وحيد بهبهانى) پرچم مبارزه با اخباريگرى را براى اولين بار بردوش گرفته بود و در واقع حركت مولا محمد مهدى، جنبشى بود كه از استادش به ارث برده بود (44)
نراقى به اين اكتفا نمىكند و در كنار مبارزه با جمود اخباريگرى با جبهه ديگرى به مبارزه بر مىخيزد و با دست ديگر پرچم مبارزه با تصوف را به اهتزاز مىآرود او يك تنه مبارزه در دو جبهه را شروع مىكند، ستيزى كه هيچ بوى سازش و مسامحه از آن به مشام نمىرسد و انگيزهاى جز نجات اسلام و مسلمين از چنگال جهل ندارد.
نراقى از سنگر تاليف و سخنرانى و تدريس، استفاده كرده و با سرمايه علمى و قدرت ابتكار بىمانند سستى و پوچى راه كج انديشان را بازگو كرده و بر ملا مىسازد و امت اسلامى را از انحرافها نجات مىبخشد و آنها را به روش و فهم دقيق گفتار و رفتار (ائمه اطهار عليهم السلام) دعوت مىكند بهترين شاهد براى اين معنا، كتاب باارزش و اخلاقى جامع السعادات اين عالم تيز بين و زمان شناس است. ايشان در جاى جاى اين كتاب 3 جلدى، علاوه بر ذكر آيههاى قرآن و روايتهاى فراوان، با بيان فلسفى و عقلى بر درستى فرهنگ تعادل تاكيد مىورزد.
فرهنگ تعادل، همان فرهنگ اصيل اهل بيت ( عليهم السلام) استحضرت اميرالمؤمنان على ( عليه السلام)، مىفرمايد:
«راه چپ و راه راست طريق گمراهى است همانا راه مستقيم و صحيح، راه متوسط و راه اعتدال مىباشد» . (45)
عالم نكته سنج، مولا محمد مهدى نراقى، با كمك گرفتن از اين گونه روايتها، در اوائل كتاب (جامع السعادات) خود بحث مفصلى را در مورد فرهنگ تعادل دنبال مىكند بعد در آخر اين گونه نتيجه گيرى به عمل مىآورد:
«از گفتههاى گذشته روشن شد كه كمال نهائى هر انسان در اين است كه در انتخاب روشهاى اخلاقى و در كارهاى باطنى و ظاهرى خود، اخلاق و كارهاى متوسط و متعادل را به پيش گيرد كه سعادت ابدى هر فردى در گرو همين امر اساسى است» . (46)
بعد مىفرمايد:
«رعايت اين اصل (تعادل) اختصاص به اخلاق ندارد بلكه در ابعاد ديگر مانند: بحثهاى علمى، فلسفى و اعتقادى نيز، بايد همين روش ادامه پيدا كند» . (47)
تاريخ گذشته مسلمانان گواه روشنى بر اين معنا است كه بزرگترين عامل عقب ماندگى و مورد استعمار و استثمار قرار گرفتن آنان، همين افراط و تفريط بوده است.
پادشاهان و ريشه كجرويها
نراقى در اين مساله اساسى به آموزش و روشنگرى بسنده نمىكند، بلكه موضوع را جدى گرفته و ريشه كجروى را دنبال مىكند تا سرچمشه اين چپ و راست رفتنهاى امت اسلامى را نشان دهد او ريشه همه اين انحرافات را يك خطر بزرگ مىداند.
او با آگاهى كامل بر تاريخ پادشاهان جور، ريشه بسيارى از افراط و تفريط هاى مردم و در نهايت عقب ماندگى و تباه شدن آنان را در نظامهاى حكومتى نشان مىدهد. همانگونه كه بزرگترين عامل پيشرفت و سرافرازى را نيز مربوط به حكومتها و سران آن مىداند.
تجربه تاريخ همواره گوياى اين حقيقت است كه اين سران حكومتها بودهاند كه هميشه مردم را از جهت فكرى، اخلاقى و مذهبى تغذيه كردهاند و مردم نيز سران حكومتهاى خود را همچنان بر ديگران ترجيح دادهاند.
بنابراين هر حركت اصلاحى كه مىخواهد در جامعه انجام پذيرد بايد در مرحله اول از سران حكومتها شروع بشود اگر آنان راه درست و اعتدال را پيش گرفتند. جامعه نيز خود به خود به صورت طبيعى آن راه را دنبال خواهد كرد. در غير اين صورت، حركتيك حركت مقطعى و بىفايده خواهد بود.
اين است كه ايشان وقتى بحث عدالت را كه يكى از صفتهاى متوسط اخلاقى (48) هر انسان است مطرح مىكند بيدرنگ براى عدالتحاكمان و پادشان اينگونه اولويت قايل مىشود:
«در ميان عدالتها، از همه حساستر، عدالت پادشاهان و حاكمان هر جامعه است چرا كه عدالت مردم عادى، هميشه به عدالتحاكمان برگشت داشته و وابسته به آن مىباشد اگر حاكمى عادل باشد و عدالت را در جامعه پياده كند براى مردم اجراى عدالت امكان پيدا مىكند در غير اين صورت اجراى آن در جامعه خيلى مشكل و بلكه محال خواهد شد پس اين حكومتها هستند كه با پيشتازى در اجراى عدالتبايد زمينه رشد فضايل اخلاقى، اجتماعى و اقتصادى را در ميان مردم بوجود بياورند» . (49)
عالم فرزانه ملا محمد مهدى نراقى، در كتاب ارزشمند اخلاقى خود (جامع السعادات) به بعضى از موضوعهاى مهم، توجه خاصى از خود نشان دادهاست كه در كتابهاى ديگر به كلى مطرح نشده است و اگر ذكر شده خيلى گذرا و فشرده به آن پرداختهاند. بپاس احترام و از روش ژرف نگرى اين عالم نكته سنج، در اين قسمتبه بخشى از آنها بعنوان (ارمغان جامع السعادات) به طور فشرده، مرور مىشود.
موضوع جاودانگى روح انسان، يكى از بحثههاى زير بنائى در علم اخلاق به حساب مىآيد بحثهاى اخلاقى با قطع نظر از اين اصل و پايه، هيچ ثمره قابل توجهى نمىتواند داشته باشد چرا كه طرف صحبت تمام دستور العملهاى اخلاقى همانا، نفس و روح انسان مىباشد. در واقع موضوع بحث علم اخلاق، روح انسان است.
بدين ترتيب اهميت مساله ايجاب مىكند كه قبلا از طرح بحثها و توصيههاى اخلاقى، معناى نفس و حقيقت آن روشن بشود. كه آيا نفس و روح انسان كه اين همه مورد خطاب واقع شده است، هميشگى و زوال ناپذير استيا با فرسوده شدن و از بين رفتنش (مرگ) روح انسان نيز تابع جسم بوده و از بين خواهد رفت!
به ديگر سخن، آيا نفس انسان از قسم اشياء مجرد است كه هيچگونه تاثير پذيرى (از جهت نابود شدن) از زمان و مكان و حوادث روزگار نداشته باشد! يا از امور مادى بوده فنا پذير مىباشد! كه در اين صورت توصيههاى اخلاقى توصيههاى محدود در اين دنيا خواهد بود. يعنى انسان در اين چند سال عمر محدود خود كه در اين جهان دارد براى اينكه از زندگى آرام و با آسايش برخوردار باشد بايستى به اين توصيه عمل بكند تا بالاخره يك روزى زندگى با پايان خود برسد ولى اگر مجرد (غير مادى) و جاودانه بودن نفس و روح را اثبات و قبول كرديم، موضوع علم اخلاق از اهميتخاصى برخوردار شده و در حد مرگ و حيات جاودانه حساس مىشود.
بر اين پايه اگر كسى به سفارشهاى اخلاقى گوش فرا داد و كارهاى خوب از او سر زد، اين صفت و كردار خوب در روح او نقش خواهد بست و جاودانه خواهد شد، در عالم برزخ و روز قيامت و بعد از آن نيز همراه وى در كنار او خواهد بود چرا كه روح جاودانى است و هر چيز هم كه آميخته با او باشد هميشگى مىشود همانگونه اگر به مسائل اخلاقى توجه نكرده به دنبال اعمال ناپسند باشد، نفس وى به يك نفس جاودان حيوانى و شيطانى تبديل خواهد شد. كه در قيامت نيز به همين صورت وارد محشر مىشود.
ملا محمد مهدى نراقى در كتاب «جامع السعادات» قبل از ورود به بحث اصلى اخلاقى، اين موضوع مهم و اساسى را بطور دقيق طرح مىكند و مىفرمايد:
«براستى بدن انسان مادى و فناپذير است. ولى روح انسان جاودانى استبهمين خاطر اگر اين روح، با اخلاق خوب آراسته شود، در سعادت ابدى از نعمتهاى الهى بهرهمند مىشود. و اگر خود را آلوده به پليديها نمايد در عذاب هميشگى همچنان غوطهور خواهد شد» . (50)
پس از اينكه نراقى، (تجرد نفس) را با دليلهاى شش گانه به اثبات مىرساند و نتيجه مىگيرد كه اعمال و كردار ريز و درشت انسان با روح او آميخته مىشود بطورى كه در قيامت نيز همراه با وى محشور شده، در كنار وى وجود خارجى پيدا مىكند. در اينجا خود بخود زمينه خوبى براى طرح يك اصل و ارزش مهم ديگر نيز فراهم مىشود كه آن بحث «تجسم اعمال» مىباشد.
وقتى انسان كار گناه و حرامى انجام دهد براى آن سه نوع كيفر وجود دارد:
الف: كيفر اعتبارى و قراردادى.
ب: كيفر وضعى و طبيعى
ج: عذاب اخروى (تجسم اعمال) .
نوع اول و دوم، در اين دنياست و هيچ ربطى به روز قيامت ندارد. مانند كسى كه عمل خلاف شرابخوارى انجام داده باشد. يك مجازاتش آن است كه به عنوان حد، هشتاد ضربه شلاق بخورد كه خداوند بزرگ براى هر فرد شرابخوار، آنرا قرار داده است. نوع دوم از كيفر، همان اثر طبيعى و بيولوژيكى شراب و شرابخوارى است، مثل زخم معده، و از دست دادن نيروى عقلى است، كه انسان شرابخوار در اين دنيا به آن گرفتار مىشود.
و اما نوع سوم، همان عينيتيافتن خود جرم و گناه انسانهاست كه هيچ ارتباطى به كيفرهاى مستقيم خداوند متعال ندارد تا از نوع اول باشد و نتيجه فيزيكى اعمال هم نيست تا از قسم دوم شمرده شود بلكه خود عمل انسان است كه واقعيتخارجى پيدا كرده است و اين همان تجسم اعمال است كه عالم بزگوار ملا محمد مهدى نراقى با استناد به دو آيه مبارك قرآن (51) مىفرمايد:
«واقعيت و حقيقت انسانها در روز قيامت، همان تصورهاى باطنى و نيتهاى قلبى و عملهاى آنان است كه در نفس ايشان به صورت خوى ثابت در آمده است وقتى در روز قيامت ادارك انسان به حد بالا رسيد و چشم بصيرت باز كرد همه آنها را بطور واضح در وجود خود حاضر مىبيند» . (52)
يعنى فردى كه در اين دنيا هميشه به دنبال ارضاى خواستههاى شهوانى خويش بود و خلق و خوى چهار پايان را براى خود انتخاب كرده بود در روز قيامت اين فرد بصورت حيوان، نمود پيدا مىكند.
جالب اينكه اين عالم فرزانه، در مورد بعضى از روايات كه آمده: «در روز قيامت انسانهاى گناهكار با مار و عقرب و انسانهاى نيكوكار با حور و غلمان همراه هستند» همه اينها را به همان تجسم اعمال تعبير مىكنند، مىفرمايد:
«در واقع حور و غلمان و مار و عقرب يا ملك و شيطان جزء اعمال خود انسان، چيزى ديگرى نمىتواند باشد» . (53)
در اين بحث، استاد علاوه بر آيات و روايات گوناگون به يك دليل عقلى نيز تاكيد دارد و آنرا به عنوان مؤيد طرح كرده است كه از حوصله اين دفتر خارج مىباشد. (54)
در كتاب پربار جامع السعادات، سستى و بىتفاوتى در ما قبل فسادهاى اخلاقى و اجتماعى، و هرگونه منكرات و عمل ناپسند مورد انتقاد قرار گرفته است، اين عالم سخت كوش ملا محمد مهدى نراقى، در اين كتاب بخش مهمى را به اهميت (امر به معروف و نهى از منكر) اختصاص داده است. وى بر اين باور است كه اگر در جامعهاى روح امر به معروف و نهى از منكر از بين رفته باشد، آن جامعه فلاح و سعادت نصيبش نخواهد شد بلكه بسيارى از مشكلات طبيعى و اجتماعى از جمله: (سلطه اشرار و روى كار آمدن افراد نااهل و ظالم) آن مردم را تهديد خواهد كرد.
وى گسترش عدالت اجتماعى را دليل بر جارى شدن و پا گرفتن اين اصل، و روح امر به معروف و نهى از منكر در افراد جامعه مىداند و به آيه 135 نساء استناد كرده و عدالت اجتماعى را مساوى با امر به معروف و نهى از منكر تلقى مىكند (55) ايشان پس از آنكه به طور مفصل براهيمت اين اصل فراموش شده تاكيد فراوان مىكند، دو موضوع مهم ديگر را درباره امر به معروف و نهى از منكر، با پا فشارى فراوان ياد آورى مىكند.
شناخت كافى و لازم در مورد معروف و منكر، براى كسى كه مىخواهد اين سوليتخطير را بعهده بگيرد، يكى از اساسىترين شرايط مهم اين دستور الهى بحساب مىآيد چه بسا در صورت نبودن اين شرط حياتى نه تنها امر به معروف و نهى از منكرى انجام نمىگيرد بلكه بدين وسيله يك سرى منكرهاى ديگرى نيز بر منكرهاى قبلى اضافه مىشود و يا منكرى معروف و معروف ديگرى منكر تلقى بشود و يا معروفى كه از اولويت چندانى برخوردار نيست در راس همه امور قرار بگيرد و منكرهاى معلول و كم اهميتبر منكرهاى اساسى و مادر مقدم بشود كه در تاريخ ملتهاى اسلامى از اين نمونهها فراوان به چشم مىخود. (56)
وى بنابه آگاهى و آشنائى كاملى كه از دردهاى امت اسلامى داشته، وقتى به شرايط امر به معروف و نهى از منكر مىرسد، اولين شرط اساسى را همين موضوع قرار مىدهد و مىنويسد:
«اولين شرط وجوب امر به معروف و نهى از منكر آن است كه فرد نهى و امر كننده علم و آگاهى كامل از موضوعهاى «معروف» و «منكر» داشته باشد تا از اشتباه و غلط كاريهاى در امان باشد بنابراين اگر موردى معروف و منكر تشخيص داده نشود، آنوقت واجب بودن آن ساقط خواهد شد» . (57)
وقتى نراقى شرايط ديگر وجوب امر به معروف و نهى از منكر را كه در كتب فقهى بيان شده ذكر مىكند، به آنها بسنده نكرده، بلافاصله با تيز بينى خاص خود، فصلى را زير عنوان، (صفاتى كه بهتر است امر و نهى كننده داشته باشد) مورد بحث و تاكيد قرار مىدهد. اين موضوع نيز يكى از ارمغانهاى اين كتاب ارزشمند به حساب مىآيد.
او در اين فصل به ريزه كاريهائى مىپردازد كه اگر درست تجزيه و بررسى بشود و عمل گردد امر به معروف و نهى از منكر، در سراسر جامعه اسلامى گسترش مىيابد و ساير زشتىها و پليديها از محيط زندگى امت اسلامى رختبرمىبندد.
يكى از موضوعهاى مهم آن فصل اين است كه مىگويد:
«علاوه بر چهار شرط گذشته كه ذكر شد، سزاوار استبراى هر كسى كه مىخواهد اين پست و مقام حساس را اداره كند، اينكه از اخلاق و رفتار خوبى برخوردار باشد و همواره سعه صدر و بزرگوارى از خود نشان بدهد و در برخود با مشكلات اين راه صابر باشد» . (58)
يكى از بزرگترين رموز موفقيت و پيروزى انبياء الهى ائمه اطهار ( عليهم السلام) و عالمان فرزانه در طول تاريخ، همين نكته به ظاهر كوچك بوده است آنان قبل از اينكه خود را به عنوان يك ناصح و مبلغ براى مردم معرفى كنند، لباس رفاقت و بزرگوارى به تن مىنمودند و در كنار مردم قرار مىگرفتند و همواره نسبتبه توده مردم حسن نيت داشتد و با چشم عظمت و بزرگى به آنان نظر مىكردند و بزرگوارانه آنان را در كنار خود مىنشاندند و بعد از پشتسر گذاشتن اين مراحل رسالت جهانى خويش را ابلاغ و مردم را هدايت مىكردند.
عالم بزرگوار ملا محمد مهدى نراقى، با ارزش دادن به اين انديشهها و رفتار ظريف و دقيق، براى چندمين بار وارث انبياء بودن خويش را نشان داد و رمز پيروزى در ميدان پرفراز و نشيب گسترش معروف و مباره با منكر را به نسلهاى بعد از خود آموخت. او معلم فضيلتبود و دشمن منكر و آئين احياى معروف و محو منكر را بخوبى مىدانست.
نراقى علاوه بر فقه و اصول، در رشتههاى گوناگون و مهم ديگر نيز زحمتهاى طاقت فرسائى كشيده و در همه آنها صاحب نظر شده بود. وى از يك سو زبان و خط عبرى و لاتين ياد مىگرفت و در جاى ديگر به حساب و هندسه مىپرداخت و از تاريخ، تفسير، فلسفه، عقايد، و ستارهشناسى، نيز غافل نبود، همينطور در اخلاق، عرفان و شعر و هنر. شخصيتى جامع كه تمام علوم با ارزش عصر خود را در وجود خويش جاى داده بود و به اقيانوس بيكرانى از معارف تبديل شده بود و مثل چشمههاى خنك و زلال همواره مىجوشيد و اطراف خود را سر سبز مىنمود و مايه حيات و تحرك براى انسانهاى بيشمار مىشد.
الف: حضرت استاد حسن زاده آملى «مد ظله العالى» در مورد آن عالم تلاشگر چنين مىفرمايد:
«بى شك آن جناب در تبحر و تمهر به جميع علوم عقلى و نقلى حتى در ادبيات و رياضيات عاليه در عداد طراز اول از اكابر علماى اسلام و در اتصاف به فضائل اخلاقى و ملكات ملكوتى از نوادر روزگار است. حضرتش صاحب تصانيف فائقه و تاليفات لائقه در علوم گوناگون است در كاشان و اصفهان و عتبات عاليه عراق، در نزد اعاظمى چون ملا اسماعيل خواجوئى و ملا محمد جعفر بيدگلى و آقا محمد باقر وحيد بهبهانى و غيرهم، كسب معارف كرده است.»
ب: دانشمند گرامى سيد جالال الدين آشتيانى مىگويد:
«علامه نراقى از مجتهدين بزرگ عصر خود و از مراجع و زعماى دين و داراى محضر ترافع و قضا بود. مؤلفين كتب فقهى به آثار او توجه نمودهاند. با اين وصف در حكمت و فلسفه الهى نيز داراى مقام شامخى است و در فنون رياضى نيز، آثار نفيسى دارد. عالىترين كتب رياضى را تدريس مىنمود. بعضى از او به افضل المهندسين تعبير نمودهاند در علوم تفسير، حديث و رجال و اخلاق تخصصى داشته است. به لحاظ همين جامعيت و تبحر بود كه وقتى در كربلا به حوزه استاد بزرگ عصر خود استاد الاساتيد آقا باقر بهبهانى - رضى الله عنه - حاضر شد مورد توجه كليه افاضل قرار گرفت و استاد مقدم او را گرامى داشت» . (59)
ج: باز اين شخصيت در جاى ديگر مىگويد:
«صريحا در اين مقدمه، بعرض ارباب معرفت مىرسانم كه نظير اين محقق عالى مقام كه در علوم شريعت، فقه، اصول فقه، و رجال استاد مسلم و متبحر و در علم اخلاق و فلسفه الهى، بارع و مسلط در فنون رياضى صاحب نظر، و در جميع اين فنون داراى بهترين تاليفات و آثار عملى باشد، در كشور عزيز ما كم نظير و در ديگر ممالك اسلامى طى ادوار و قرون متماديه تالى ندارد» . (60)
س: مؤلف كتاب (سير فرهنگ در ايران و مغرب زمين) مىنويسد:
«در مورد بحث و تحقيق اوضاع و احوال فرهنگ عمومى صد و بيستساله ايران (از تاجگذارى نادر شاه تا تاسيس دار الفنون) در اين دوره، دو تن از نويسندگان درباره تعليم و تربيت اظهار نظر كردهاند و هر دو در فرهنگ عصر خويش نفوذ بسيار داشتهاند. يكى ملا مهدى نراقى است كه از علماى معروف بوده، تاليف زياد در فقه، اصول و رياضى داشته. كتاب مفصلى نيز در علم اخلاق بنام (جامع السعادات) بزبان عربى تاليف كرده است كه مكررا به طبع رسيده است و نظرياتش در خصوص آموزش و پرورش در ضمن آن بيان شده است» . (61)
6)
ملا احمد نراقى فرزند برومند وى در كتاب خود بنام خزائن چنين نقل مىكند:
«در سال 1205 ه.ق وقتى همراه با والد گرامى، قصد زيارت حرم اهل بيت « عليهم السلام» وارد كشور عراق شديم چند روزى در بغداد - محله مقابر قريش - توقف داشتيم. در اين حال، قاضى بغداد دو مساله از مسائل مشكل هندسى و رياضى كه بيشتر به معما شباهت داشت، براى والدم فرستاد و از وى درخواستحل آن دو مساله كرد. پدرم نيز بىدرنگ جواب هردو را حل كرده براى او فرستاد» . (62)
6)
يكى از انديشمندان مىنويسد:
محقق نراقى نخستين دانشمند ايرانى است كه در پارهاى از مباحث مؤلفات خود در علوم رياضى از هندسه و هيئت و فلك شناسى به عقايد و تحقيقات علماى رياضى فرنگ و اكتشافات جديد آنها اشاره و تصريح مىكند. از آن جمله در موضوع حركت وضعى زمين تصريح به عقيده علماى فرنگ مىكند كه عموما معتقد به حركت وضعى زمين مىباشند و اين نشان مىدهد كه وى با افكار جديد دنيا در ارتباط بوده است. (63)
6)
ش: باز استاد حسن زاده آملى مىفرمايد:
«وقتى در محضر مبارك حضرت استاد علامه طباطبائى «رضوان الله عليه» صاحب «تفسير الميزان» تشرف داشتم كه از نراقيان (ملا مهدى و پسر، ملا احمد) سخن به ميان آمد، فرمودند:» (نراقيان هر دو از علماى بزرگ اسلام و ناشناختهاند). (64)
نراقى، درمدت اقامتخود در شهر كاشان، در حل مشكلات مردم تلاش مىكرد. منزل او پناهگاه هر دردمند و مظلومى بود كه از ظلم و جور حكمرانان و خوانين، به تنگ آمده بود. تمام گرههاى كور و نزاعهاى ريشهدار، در خانه باصفاى وى باز گشته، تبديل به صلح و صفا مىشد. همه او را از آن خود مىدانستند و اين بدان سبب بود كه وى همواره در تلخىها و شيرينيهاى زندگى، در كنار آنان قرار داشت. (65)
يكى ديگر از فعاليتهاى فرهنگى وى اقامه نماز جماعت و ايراد وعظ و خطابه براى هدايت مردم بود كه بدون توقف تا آخرين روز خروج وى از كاشان، اين امر مهم، همچنان دنبال مىشد. (66)
از بعضى نوشتهها بخوبى استفاده مىشود كه: اين عالم ارزشمند، بخاطر اينكه همواره در كنار مردم بود اعتبار زياد مردمى داشت. كه رياست و ادره امور مربوط به آن منطقه، بطور طبيعى، به شخص ايشان واگذار گرديد و حكمرانان دولتى در آنجا جايگاه مهمى نداشتند.
آرى او در كاشان در پيشامدهاى گوناكون، كلام اول و آخر را بر زبان جارى مىكرد و مورد قبول همه مردم نيز واقع مىشد. و اين زعامت همچنان ادامه داشت و بعد از درگذشت وى اين مقام به فرزندش ملا احمد نراقى انتقال يافت. او نيز مانند پدر، از حل مشكلات مردم هيچ وقت احساس خستگى نكرد.