ضمن تشكر از حضرت عالى كه اجازه داديد تا دقايقى از وقت شريفتان در اختيار ما قرار بگيرد تا گفتگويى با شما داشته باشيم.
همان طور كه مستحضر هستيد انشاءاللّه و بحول و قوّه الهى در آستانه برگزارى كنگره فاضلين نراقى «ملاّمحمّد مهدى و ملاّاحمد نراقى» هستيم. بزرگداشت كسانى كه به راستى به گردن حوزههاى علميّه و انديشههاى حوزوى و طلاّب حق بزرگى دارند. بسيارى از طلاّب و علما از آن هنگام تا كنون از سفره گسترده و با بركت اين دو بزرگوار استفاده مىكنند. آرزو مىكنيم خداوند توفيق بدهد بتوانيم بزرگداشتى در شأن اين بزرگواران برگزار نماييم.
به اين منظور، برآن شديم اين مصاحبه را در نخستين شماره از ويژهنامهاى كه در اين باره منتشر خواهد شد، چاپ كنيم.
بسم اللّه الرحمن الرحيم الحمد للّه الذى جعل الحمد مفتاحا لذكره و سبباً للمزيد من فضله و دليلاً على آلائه و عظمته والصلاة والسلام على سيّد انبيائه وخاتم أصفيائه مولانا أبىالقاسم محمّد صلى الله عليه و آله و سلم و على أهل بيته الطيّبين الطاهرين سيّما بقيّةاللّه فى الأرضين روحى و أرواح العالمين لتراب مقدمه الفداء.
من خوش آمدگويى و تهنيت ورود، درباره اين مقصد بسيار ارزشمند، به سهم خودم خداى را شاكرم كه به اين بنده بىمقدار توفيق مرحمت فرمود تا همراه عدّهاى از برادران روحانى و غير روحانى شوم كه بر آناند از دو عالم بزرگوار و دو غوّاص راه علوم أهل بيت عصمت ـ سلام اللّه عليهم اجمعين ـ كه از نراقِ كاشان برخاستهاند به نام علاّمه محقّق مرحوم «حاج ملاّمحمدمهدى نراقى» و فاضل گرانقدر مرحوم حاج «ملاّاحمد نراقى» ـ قدّس سرّهما ـ تجليل كنند و براى بزرگداشت و احياى آثارگران بهايشان اقدام نمايند.
نخست براى فراهم آوردن برخى مقدمات كار، چاره انديشى شد و ابتدا تصميم گرفته شد جلسهاى در تهران تشكيل گردد و همين طور هم شد. عدّهاى از اشخاص محترم و بانفوذ نراقى ساكن تهران به اتفاق اين جانب و تعدادى از روحانيان به اين نتيجه رسيديم كه پيش از هر كار بايد به محضر مبارك رهبر معظّم حضرت آيةاللّه خامنهاى ـ مدّ ظلّه العالى ـ مشرّف شده و از معظّم له راهنمايى و يارى بجوييم، كه خوشبختانه موفّق به ديدار شديم و اين جانب موضوع را مطرح كردم. بحمداُللّه با استقبال گرم ايشان مواجه شديم و اندكى هم در خصوص شأن و عظمت شخصيت اين دو بزرگوار سخن گفتند و همه را به اين كار بزرگ تشويق نمودند و بعضى راهنمايىها را هم بدرقه راه ما كردند. آنگاه به اين فكر افتاديم كه از بعض انديشورانى كه در راه احياى آثار بزرگانى چون مرحوم شيخ مفيد ـ قدّس سرّه ـ تجربه اندوختهاند و در كارشان موفق هم بودند، استمداد كنيم. اين بود كه سراغ جناب آيةاللّه آقاى استادى ـ دامت بركاته ـ را گرفتيم و ايشان نيز تقاضاى ما را اجابت كردند. كنون اميد ميرود با همّت و كمك دوستانى كه افتخار شرفيابى محضر رهبرى داشتند و قول مساعدت هم داده بودند، بقيّه كارهاى جا مانده نيز انجام شود.
و اما اين كه خواستيد كمى از موقعيّت نراق و پيوند فرهنگى آن با كاشان توضيح بدهم. نراق در گذشته يكى از قصبات تابع شهرستان دارالمؤمنين كاشان به شمار مىرفت و چون ميان سه شهر معروف اصفهان، قم، كاشان قرار گرفته بود و كاروانها معمولاً از آنجا ميگذشتند، موقعيّت اجتماعى و تجارى مناسبى را دارا بود، از جمله، آنچه اين جانب از نزديك مشاهده نمودم، بازار و تيمچهها و سراهاى آبرومندى بود كه آن زمان براى تجّار آن محلّ تهيّه شده بود كه همانند بعضى سراهاى تاريخى كاشان در نظر گرفته شده بود، منتها در سطح كوچكتر. اين نشان مىدهد كه نراق در آن زمان از يك قصبه و روستاى عادى گستردهتر بوده است.
نظر به اينكه از دير زمان شهرستان دارالمؤمنين كاشان علماى بزرگى را در خود داشت و حوزههاى علميّه هم خواستگارانى را به سوى خود جلب ميكرد؛ از اينرو، عدهاى از دوستداران علم از اطراف به اين حوزهها شدّ رحال مىنمودند. دور مىنمايد كه حوزه كاشان از وجود دانشجويان نراق بىبهره مانده باشد؛ زيرا هر قصبه و بخش استان براى رسيدگى به امور دينى و اجتماعى نياز به كسى داشت كه آگاه به آنها باشد. همين طور بايد اداره حوزه كاشان هم اداره موفّقى مى بود كه كسانى چون علاّمه بزرگوار مرحوم حاج ملاّمهدى نراقىرا ـ قدّس سرّه ـ به خود جلب كند كه از خانوادهاى دينى ولى غير روحانى سر برآوردند و اندك اندك به مقامى دست يافتند كه همه ميدانيم بنابراين، بايد ميان نراق و كاشان رابطه خوبى وجود مىداشت كه از آن پس اين پيوند فرهنگى پيوندى قوىتر و مستحكمتر ميگردد.
آن چه از عالمان برجسته نراق و كاشان ميدانيد، به طور مختصر آنان را معرّفى بفرماييد . با توجّه به ديرپايى مذهب تشيّع در كاشان به خصوص با عنايت به دعوت مردم «چهل حصاران» ـ نام قديم كاشان ـ و «فينين» از وجود مقدّس حضرت علىّ بن الامام محمّدباقرعليهالسلام معروف به امامزاده سلطان على محمّد به كاشان ـ در حالى كه ارباب تاريخ مىنويسند در بين فرزندان امام باقرعليهالسلام بعد از حضرت امام صادق عليهالسلام حضرت علىّ بن الامام محمّد باقر از همه دانشمندتر بود ـ فهميده ميشود كه مردم كاشان چه مقدار هوشيار بودند كه براى هدايت خود به خانه هدايت و ولايت باقرالعلوم عليهالسلام پناه بردند. و از مراجعه به كتابهاى مربوط به رجال و تراجم فهميده مىشود كه در طول تاريخ، اين شهرستان هيچگاه از علما و دانشمندان و مفسّران و متكلّمان خالى نبوده است.
براى روشن شدن اين اجمال ميتوان «كتاب النقض» مرحوم علاّمه «شيخ عبدالجليل قزوينى رازى» كه به وسيله فاضل دانشمند «محدث ارموى» حاشيه زده شده، مراجعه كرد تا روشن شود در دوره سلاجقه ـ كه دوره شكوفايى حوزههاى علميّه به سرپرستى مرحوم علاّمه «سيّد فضل اللّه راوندى ـ اعلى اللّه مقامه ـ بود ـ چه مدرسههايى رونق داشت و چه دانشمندان و چه وزيران دانشمندى ـ كه تعدادى از مدارس از بناهاى خيريّه به همت آنان است ـ در آن سامان باليده و پرورش يافتهاند. براى اين منظور، بزرگانى را مىتوان نام برد كه داراى شخصيت علمى، عرفانى، فلسفى، تفسيرى و ادبى و غيره بودند. مرحوم «عبدالرحيم كلانتر زرّابى» (معروف به سهيل كاشانى) در «تاريخ كاشان» بخشى را به خانواده كهن حكما، عرفا، فيلسوفان و صاحبان انديشه و خرد اختصاص داده است. وى خواسته بزرگان و مردمان ريشهدار در اين سرزمين را بر شمارد و سپس به انساب و اعيان خانوادههاى كهن كاشان بپردازد به صورتى كه در قالب سؤال از گذشته شان مىپرسد و يا اينك كه از آنان خبرى نيست. هم چنين سراغ ريشهيابى و يا علت نبود اين شخصيتها در روزگار كنونى مىرود و علتهاى فرضى را يكى پس از ديگرى برمىشمرد. و مىافزايد يكى به دنبال آب و هواى خوب كه كاشان از آن بيبهره بود از كاشان رفتند و يا يكى براى برخوردارى از مزاياى همسايگى دارالسلطنه اصفهان و نيز دارالخلافه تهران، آن جا را ترجيح دادند.
اين بود كه بعضى وابستگان خلافت و يا ديگر اقشار كشور از كاشان كوچ كردند و مهاجرت اينها سبب انزواى شهر گرديد. سپس نويسنده مىپردازد به عالمان و دانشمندانى كه از چند صد سال يا صد و پنجاه سال پيش تاكنون صاحب اثر بودند يا نامآور شدند.
نخستين آنها «مولانا ابوالغنائم كمالالدّين عبدالرّزاق» جامع معقول و منقول است. كتابها و مصنّفات او بسيار است كه «شرح منازل السائرين» خواجه عبداللّه انصارى و نيز «شرح فصوص الحكم» محىالدين اعرابى و «تأويلات آيات» و «تفسير قرآن مجيد» و هم چنين «اصطلاحات صوفيّه» از آن او و مقبره او در چهل ستون نزديك دروازه ملكآباد در پشت كاروانسراى «حاجى تقى شهره» ساخته شد كه اينك معلوم نيست آيا از آن كاروانسرا اثرى باقى مانده يا نه. شايد قبر ايشان را به خاطر شهرتش حفظ كرده باشند كه همه او را به نام «كمالالدين عبدالرّزاق» مىشناسند.
دومين شخصيت علاّمه جامع معقول و منقول مرحوم «ملاّميرحسين فيض» بود.
ديگرى مرحوم علاّمه جامع معقول و منقول «ملاّمحسن فيض كاشانى» ـرحمةاللّه عليه ـ به شمار مىآيد كه در زمينه بيشتر فنون علوم ماهر بود و از تصنيفاتش صد كتاب همانند «حقّ اليقين»«عين اليقين» در حكمت، «مرآة الآخرة» در اصول عقائد، «ملخّص عين اليقين» و رساله «ميزان القيامه» و «محجّة البيضاء»، و كتاب «حقائق» كه ملخّص «محجّة البيضاء» است در اخلاق و در فقه كتاب «مفاتيح» را اين بزرگوار نگاشتند. و تاريخ وفاتشان با رمز «ختمنا» كه با حساب ابجد مىشود سال 1091 هجرى؛ و مقبرهاش در خارج دروازه «فين» پناهگاه ارباب نياز است. از نسل وى در اين شهر همواره مردم با فضل بودند از جمله فرزند بزرگوارش مرحوم «علم الهدى» بود.
يكى ديگر از شخصيتهاى معروف اين شهر كه جامع بوده، مرحوم «قاضى اسد» است كه ايشان هم يكى از عالمان نامى و در زمره عرفا و منطقدان، از خطه دارالمؤمنين كاشان محسوب مىشده كه مسقط الرأس او «كوهپايه» اصفهان بوده ولى در كاشان سكنى داشت. قصائد و رباعيّاتش به صورت رسالهها حاوى حكمت، معرفت و نصيحت بود.
از اشعار ايشان:
اى همه تو غير تو در دهر كو
غير تو در كوچه و در شهر كو
و از رباعيّات ايشان:
قاضى اسدا مرگ فراموش مكن
با بلهوسان دست در آغوش مكن
برخيز و به پاى خود به قبرستان رو
اين بارِ جنازه را به هر دوش مكن
و بالأخره «قاضى أسد» از مشاهير بوده و مورد عنايت و توجّه بسيارى از شخصيّتهاى علمى آن روزگار.
همچنين از علما و بزرگان سلف اين شهرستان، مرحوم علاّمه «قاضى سيّد أبورضا فضلاللّه بن على العلوى الحسنى» معروف به مرحوم «سيّد أبوعلى» مجمع علوم ربّانى بود. و در هر علمى نگاشتههاى فراوانى از او ديده شده و مقبره او در «قوس خانه» محلّه «پنجه شاه» كاشان واقع است. او مرد بسيار بزرگوارى بود. و در كتاب «النقض» وقتى دوره سلجوقيان را شرح مىدهند وى را بسيار با احترام ياد مىكنند. تعدادى از وزرا كه در دوره سلاجقه بسيار مدير و مدبّر بودند. شيعى آيين بودند و سلجوقيان سنى مذهب. اين وزرا در اين شهرستان آثار بسيار ارزندهاى از خودشان باقى گذاشتند كه يكى از اينها همان ساختمان و بارگاه سرِخاك حضرت «على بن محمّدالباقر» است كه در مشهد اردهال بنا شده است.
مدرسههايى هم در آنجا داشتند كه مثال زدنى بود. يكى از شخصيتها در اين باره مىگويد : «لها مدرسة لا نظير لها فى البلدان» يعنى مانند اين مدرسه در هيچ شهرى وجود نداشت. نكته جالب توجه اين است كه در اين مدارس اشخاص و افراد از مسلكهاى مختلف، عرفانى، فقهى، اصولى و غيره گرد آمده بود. معلوم مىشود كه اين جا حوزهاى بوده به شكل حوزه مركزى كه علاقمندان از اطراف مىآمدند و از اين فرصت استفاده مىكردند. در جايى كه اهل سنت هم مىآمدند و از اين خوان گسترده بهره مىجستند.
يكى از جهان گردان «سمعانى» در كتابش مىنويسد، وقتى به كاشان رفتم: «همه شهر رافضى بودند و من مىديدم روز جمعه كه مىشود اين خلق اللّه از كوچك و بزرگ مىريزند بيرون مىروند و در دروازه شهر و به انتظار مىنشينند تا عصر ببينند آقا ـ وجود مقدّس حضرت ولى عصر (سلام اللّه عليه) ـ ظهور مىكند يا نمىكند چون شنيده بودند كه روز جمعه روز ظهور حضرت است. در پايان روز وقتى كه نااميد مىشوند، با خاطرى آزرده برمىگردند، و مىگويند امروز هم كه وجود مقدّس مولاى ما نيامد.
او كه ميدانست «سيد ابو رضا» در آن شهر است، مىگويد: من مىخواستم مرحوم «سيّدأبورضا» را ببينم، وقتى وارد شدم بالاى درِ خانهاش ديدم آيه تطهير نوشته شده است؛ در حالى كه آيه تطهير مال أهل بيت عصمت و طهارت است. اوّل فكر كردم اين كار مبالغهآميز است، ولى وقتى وارد شدم از بزرگى، معنويّت، فضل، كمال، و ادب، هرچه كه مىخواستم در وجود ايشان يافتم و فهميدم كه اين آيه تطهير را كه حاكى از همان منش و رفتار معصومان است، در كردار ايشان نمودار است.
به هرحال، علماى بزرگ ما در آن دوره اينگونه شخصيتى بودند.
مرحوم علاّمه «ملاّفتحاللّه» صاحب تفسير «منهج الصادقين» كه پسر «ملاّشكراللّه» است هم يكى از بزرگان ما بود كه تفسير را به فارسى نوشته و تفسيرى ديگر هم به عنوان «خلاصة المنهج» دارد. سهيل كاشانى داستانى را هم نقل مىكند و مىگويد: نقل شده هنگامى كه سرگرم نوشتن كتاب «منهجالصادقين» بود، حال ايشان دگرگون شد و يك حالت سكته به ايشان دست داد . او را بردند پيش پزشكان و همگى گفتند وى مرده است. او را بردند و غسل، كفن و دفن كردند . چون مىخواستند ايشان را به عتبات ببرند و دفن كنند، او را مىبرند در دخمهاى به خاك مىسپارند و در آن دخمه را هم خوب مىبندند و مىروند. وى يكباره به هوش مىآيد و مىبيند كه او را با كفن پيچيدهاند و در خاك گذاشتهاند. از حقيقت ماجراى مرگ خود باخبر مىشود و هرچه تلاش مىكند كه از آنجا رهايى يابد ممكن نمىشود و نااميد مىگردد. ناگهان دلش به خدا متوجه شده نيت خود را با خدا پاك مىكند و با او عهد مىبندد و از حضرتش مىخواهد كه اگر مرا از اين گور رهايىام دهى، كتاب تفسيرى را كه نيمه تمام گذاشته بودم به پايان مىبرم. علّت اين كار هم سرگرم شدن با مردم بود و بيشترين وقت خود را در اين راه صرف مىكرد.
به اين ترتيب با خدايش پيمان مىبندد كه از اين پس تا پايان عمرش فقط متوجه كار تفسير خودش باشد.
از قضا و اتفاق بنّاى اين دخمه ناگهان به يادش مىآيد تيشهاى كه داشت در يك گوشهاى در همان دخمه جا گذاشته است. به گفته خود وى، به سرعت خودم را به آنجا رساندم و شروع كردم دخمه را خراب كردن.
مرحوم «ملاّفتح اللّه» سالم از آن جا بيرون مىآيد. و اين يكى از كرامات اين مرد بزرگوار بود. به هرحال تفسيرى كه ايشان به نگارش درآورده تفسير روانى است. مرحوم «ابوالفتوح رازى» هم تفسير نوشته، ولى فهم آن نياز به يك شناخت خاصى دارد تا قلم او را بتوان فهميد، ولى تفسير آن بزرگوار به فارسى سره و خيلى هم روشن است.
نگارنده تاريخ كاشان آنگاه رو مىكند به دودمان ما و روى يكى از اين بزرگان كه جدّ امجد ما است انگشت مىگذارد و مىگويد يكى ديگر از علما و بزرگان سلف، مرحوم آقاى «آقاسيّد ماجد» اهل «پشت مشهد» ـ منطقهاى است كه به نام پشت مشهد ناميده شده ـ است. وى سرآمد علماى عصر خود بوده است و در مراتب زهد و تقوا «سلمان» زمان بود. هنگامى كه «نادرشاه افشار» در عراق عرب، قرار مباحثه و محاجّه ميان علماى سنّى و علماى خاصّه شيعه اثنى عشرى پىريزى كرد ـ به گمان نادرشاه مىخواست ميان اين دو مذهبىها يگانگى و يكصدايى ايجاد كند ـ از وِلايات عراق عجم و ديگر آباديهاى ايران از هر ولايتى يك نفر عالم وارسته و زبده برگزيده و دعوت مىكند تا در محل مورد نظر گرد هم آيند كه امروزه «كنفرانس» ناميده مىشود. از كاشان جناب «سيّد» مزبور را دعوت مىكند و ايشان هم حركت مىكنند. وقتى ايشان به كرمانشاه مىرسند، مرگ به ايشان مجال نمىدهد ـ البته وى در ميان بستگان خود يادآور شده بودند كه دوست ندارند چشم ايشان به چهره نادر بيفتد ـ اين هم به اين خاطر بود كه نادر مردى جسور و درشتخو بود؛ بنابراين، روحانىها دوست نداشتند با او روبه رو شوند؛ از اينرو، اين بزرگوار از خدا مىخواهد كه خدايا! من چهره منحوس نادر را نمىخواهم ببينم مثل اينكه وى را نفرين مىكند. و بالأخره پيك مرو از راه مىرسد و ايشان به آن جلسه دست پيدا نمىكند. شاهد اين است كه اين شخصيّت در آن زمان به قول ايشان اعلم علماى عصر خودشان بودند و در همان كرمانشاه هم دفن مىشوند. كه يكى از علماى بزرگ اين طايفه و از احباب بودند.
در ارتباط با يكى از فرزندان از نسل ايشان به نام مرحوم سيّد بزرگوار حاج «سيّد محمّدتقى پشت مشهدى» ـ قدّس سرّه ـ كه عموى جدّ ما به حساب مىآيند. و نسب ايشان به وجود مقدّس آقا «على بن الحسين زين العابدين عليهالسلام» مىرسد.
مرحوم «سهيل» درباره وى مىنويسد: «أرشد و أعظم و أزهد» يعنى براى معرفى بزرگان و وارستگان اين خاندان در آن تاريخ، واژههايى مانند «شامخ الأركان، شريعتمدار» به كار برده مىشده واين القاب ارزش بالايى داشته كه در آن روزگار از يك عالم اعلم و پرهيزگارتر و ارشد و ازهد به بندگان «شامخ الأركان، شريعتمدار» تعبير مىآوردند. آقاى حاج «سيّدمحمّد تقى نوراللّه مرقده» كه الحقّ از فحول مجتهدين و فقها و رأس محقّقين و عرفاى اهل عصر و زمان خودش بوده، به طورى كه مىگويند از نظر موقعيّت معنوى و روحى او به جايى رسيده بود كه بيماران پيش او مىآمدند و غذاى مانده از دست او را مىخوردند و اميد شفا داشتند. مىگويند هنگام طواف بيت اللّه الحرام همواره مىخواند:
بشوى اوراق اگر همدرس مايى
كه درس عشق در دفتر نباشد
در سنه 1258 ه.ق. به عالم بقا شتافت و در صحن مطهّر «حبيب بن موسى» ـ سلام اللّه عليه ـ مدفون گشت و مقبره و ضريح شريفش زيارتگاه نيكان است.
از مرحوم آقا «سيد ماجد» فرزندى ماند به نام «سيّدابراهيم»، وى شخصيّت جليل القدرى بود و فرزند ديگرش مرحوم آقا «سيّدماجد» است. ايشان نيز داراى چند فرزند بوده كه يكى از آنها مرحوم آقا «ميرمحمّد على» نام داشت. «مير ابراهيم» در علم و فضل و عمل بىنظير بود و همواره آن وجود مقدّس پناهگاه مردم به شمار مىرفت، همه به ايشان علاقه داشتند . يك فرزند از ايشان به عرصه آمد به نام جناب آقا «ميرعبدالحىّ» و اين عالم بزرگ جد ما بوده و از او چند فرزند به جاى ماند كه مهمترين و اعلم و ازهدشان مرحوم حاج «سيّدمحمّدتقى» نام داشت. فرزند ديگرى كه ايشان داشتند و جدّ ما بوده به نام مرحوم آقا «ميرعبدالرّزاق» كه وى هم مردى فاضل بود. از او هم چند فرزند باقى ماند كه باز هم جد ما هست به نام آقا «سيّد اسماعيل» گمان مىكنم از شاگردان صاحب جواهر بوده است. و بالأخره، اين شخصيّت هم اهل علم، تقوا و ورع، و خيلى هم نزد مردم منطقه احترام داشت؛ داستان زنگى ايشان خيلى مفصل است؛ چون برخى از عالمان قديم وصيت مىكردند، پس از مرگشان، ابتدا در يك جا موقتاً دفن شوند و سپس به نجف اشرف منتقل گردند، مرحوم اخوى «آيةاللّه حاج سيّد على» مىفرمودند من شبى رفته بودم براى «دارالسلام» نجف و آنجا مقدارى جستجو كردم تا اينكه قبر جدّ مرحوم آقا «سيّد اسماعيل» را پيدا كردم. ايشان دو تا فرزند داشت، يكى مرحوم عموى ما آقاى «حاج سيّد احمد» و ديگرى مرحوم پدر ما، و پدر ما آيةاللّه آقا «سيّد محمّدرضا» در فضيلت از عمو پيشى داشت. اين خلاصهاى بود از دودمان و خاندان ما.
آنچه براى ما فعلاً در اين گفتگو اهميت دارد، دودمان بزرگوار «نراقيّين» است كه مرحوم «سهيل» نقل مىكند. اين عالم نامى ويژگيهاى برجستهاى داشتند و جليلالقدر، مجمع علوم ربّانى، منبع فيوضات سبحانى، سرآمد علماى عصر خود بودند، مرحوم ملاّمحمّدمهدى نراقى ـ عطّراللّه مرقده ـ «مسقط الرأس» او در قصبه «نراق» است. آن عالم گرانقدر بيشترين بخش از عمر تحصيلى و تحقيقىشان در اصفهان بوده بعداً به كربلا و نجف اشرف منتقل شدند. وى در هر علمى از منقولات و معقولاتشان تصنيف داشته كه در حدود 30 كتاب را نويسنده نام مىبرد.
نگارنده، نگاشتههاى مرحوم را به اين شكل مىشمارد: كتاب «لوامع» در فقه، «انيس المجتهدين» در اصول، «تجريد الأصول» در اصول، «جامعة الأصول» در اصول، «جامع السعادات» در اخلاق، «شرح الشفاء» و «لمعات العرشيه» در حكمت الهيه، «اللمعه»، «كلمات الوجيزه» در حكمت و «المستقصى» در علم هيئت، «المحصّل» در هيئت، «مشكلات العلوم»، «توضيح الأشكال» در هندسه، «محرق القلوب» در مصايب اهل بيت عصت و طهارت، «تحفة الرضويه»، «جامع الافكار» و «المعتمد» در فقه «انيس التجّار» در فقه متاجر «نخبة البيان» در علم معانى و بيان، «تحرير اُكرثاؤذوسيوس»، «أنيس الحكماء»، «رسالة فى الاجماع»،«رسالة صلاة الجمعة»، «قُرّة العيون» در ماهيّت و وجود، كتاب «أنيس الموحّدين»، «شهاب الثاقب» ردّ بعض معاصرينشان از علماى عامّه در مبحث امامت، رساله در «عقود الأنامل»، «معراج السماء» در هيئت، «انيس الحجّاج» در مناسك حجّ.
عجيب اين است كه با اين همه تأليفات عمر مبارك ايشان 60 سال بيشتر نبوده و در سال 1209 ه.ق. به عالم بقا رحلت فرمودند و در نجف اشرف در ايوان صغير مدفون شدند.
فرزند نخست آن مرحوم جناب مستطاب أعلم العلماء، وافضل الفضلاء والمجتهدين، حاج ملاّاحمد ـعطّراللّه مرقده ـ كه مادام الحياة قاضى القضاة و كافى المهمات بود. او در فنون و علوم منقول و معقول، رسالهها و كتابهاى مختلفى تصنيف نمود، ايشان وقتى كه عمده تحصيلشان را نزد والد ماجدشان در اصفهان به پايان رساند به نجف، خدمت سيّد اجل مرحوم آقا «سيّدمهدى طباطبايى»، ملقّب به بحرالعلوم، هجرت فرمود. عمر شريف ايشان مانند پدرشان شصت سال بود . سرانجام ايشان در سنه 1245 ه.ق خطاب «يا ايّتها النفس المطمئنّه ارجعى الى ربّك راضيةً مرضيّة» را اجابت گفته و در عالم أنس و روضه قدس مسكن مىگزينند. آن مرحوم هم 8 فرزند داشته است. يكى از آنهايى كه خيلى مهمّ بوده، مرحوم حاج «ملاّمحمّد» معروف به «حجةالاسلام» بود. مرحوم «ملاّمحمّد» سالهاى آغازين عمرشان را ـ كه هشتاد سال بود ـ بيشتر به قضاوت كارهاى مردم و امامت تامّه، تدريس علوم، بزرگ داشت رسوم، هدايت بندگان خدا، و اجراى احكام شرعى اشتغال داشت. از زمان ارتحال پدر بزرگوارشان، توليت مدرسه سلطانى را بر عهده داشت. آمده است كه ايشان داراى شش فرزند بود و يكى از آنها (فرزند ارشد) عمدة المحقّقين، زبدة المجتهدين، شريعتمدار حاج «ميرزا جلال» نام داشت.
همانطور كه مىدانيد، طبيعتاً انسان علاقه دارد كه از سرمايههاى بازمانده از نياكان كشورش با خبر شود و در امور جارى از آن بهرهمند گردد. چيزى كه بيشتر توجه را جلب مىكند، مطالعه در آثار ملّى هر مملكت است. از اينرو، مردم كشورهايى مثل مصر، كه آثار تاريخى زندهاى را تا حالا نگهدارى كردهاند به وسيله آنها كشور خودشان را در دنيا معرّفى مىكنند . انبوهى از جهانگردان از قديم تا كنون براى آگاهى از اين سرمايه مردم مصر، هر سال سراغ آن كشور و بازماندههاى كهن آن را مىگيرند. به اين ترتيب مصريان افتخارات نياكان خويش را به رخ جهانيان مىكشند، ولى به حق، هيچ سرمايهاى را ما نمىتوانيم با سرمايه انسان كامل مقايسه كنيم. بر اين اساس انگيزه، ضرورت معرّفى عالمان همين است كه انسان ببيند در يك منطقه در روزگاران مختلف چه سرمايههاى انسانى داشتند. استعدادهايى كه خداوند در نهادشان به وديعه گذاشته تا چه حدّ شكوفا شدهاند. به اين منظور وقتى به تاريخ فقهمان مراجعه مىكنيم ـ البتّه غير از زمان ائمّه عليهم السلام ـ حاوى روايات بسيارى است كه اگر خود همين روايات به چرخه تحقيق فراخوانده نمىشد اين فقه وسيعى كه ما اينك داريم حتماً نمىتوانستيم داشته باشيم. اين كه الآن تعبير مىكنيم به فقه پويا، معنايش اين است كه ما بتوانيم از آن سرمايههايى كه سينه به سينه از گذشتههاى دور به جامعه كنونى ما رسيده، استفاده كافى و كامل كرده باشيم؛ بنابراين، ضرورت معرّفى عالمان دينى براى ما افتخار است، ارزش است و هم موجب گسترش معلومات خواهد بود.
آن چه ما از لسان بزرگان خودمان به خاطر داريم و شنيدهايم اين است كه اينان ويژگيهاى فوقالعاده و برجستهاى داشتند. از تهذيب خودشان، تحصيل دانش، آموزش و تربيت شاگردان و از احاطه در علوم گوناگون گرفته تا اثر گذارىاى كه بر ديگران داشتند، همگى منحصر به فرد بود. اين كه هيچگاه به مسائل شخصى و خانوادگى خويش اهتمام نداشتند و گاهى ضروريّات زندگى هم هيچ اثرى در رفتار و انگيزهها و آرمانهايشان نداشت.
اينها همه حاكى از تمركز فكرى و اهتمام به آرمانهاى بلند دينى بود.
بنابراين، هر طلبه و دانشجويى بايد نگاهى به گذشته ذخاير علمى و اخلاقى كشورش كند تا از آنها الهام بگيرد و همانطور كه مىدانيم حاج «ملاّمهدى» مرد باتقوا و دانشمندى بود و ما بيش از اين از او نمىدانيم و يا حاج «ملااحمد» ـ رضوان اللّه تعالى عليه ـ همان طور كه مىدانيم او نيز مرد قويى بوده در ماجراى جنگ با روس از كسانى كه شاه زمان از وى استمداد كرد، يكيشان مرحوم حاج «ملاّاحمد» بود. به هرحال اينها وقتى كه در جنگ حضور پيدا مىكردند، انگيزه خوبى بود كه يك اجتماع بسيج شود. و از طرفى هم سرپرست باشند. خوب اين بزرگوار هم وظيفهاى كه به عهدهاش بود انجام داد. يعنى اين شخصيّت با همه جوانب علمى و تقوايى توانست به خوبى وظيفه را هم انجام دهد. در روزگار ما كسانى هستند كه گمان مىكنند اگر كسى ملاّ و بزرگوار شود، و از مسند درس و بحث يك قدم فاصله بگيرد و به كارهاى ديگر هم بپردازد از شخصيّت اجتماعى و ارزشىاش كاسته مىگردد. اينگونه تفكر خطا است . به ويژه اين كه هم اكنون حكومت، حكومت اسلامى است.
همان طور كه پيشتر گفتيم تجليل از بزرگان و بزرگداشتها براى آگاهى مردم مفيد است و هم خواهند فهميد كه چنين شخصيتهايى هم در جامعه بودهاند. هم چنين بايد بدانيم كه حوزهها مرهون خدماتى است كه در طول 13 ـ 14 قرن به دست تواناى نامآورانى باتقوا و وارسته انجام شده و به تدريج به دست ما آمده است؛ مثلاً مرحوم شيخ بزرگ انصارى ـ رضوان الله عليه ـ دانشمند بسيار كنجكاوى بود. او بنا داشت به شهرستانها برود و هرجا كه ملايى زندگى مىكند، ببيند و از اندوختههاى وى استفاده كند و كاستىهاى خويش و حوزه را مرتفع نمايد . به دنبال همين هدف، راهى كاشان مىشود. وى نام بزرگ مرحوم «فاضل نراقى» را شنيده بود؛ وقتى با وى روبرو مىشود شيفته او مىگردد. مرحوم جدّ ما، يعنى عموى جدّ ما مرحوم «حاج سيّد محمّدتقى» هم داراى فضايلى است. او نام «انصارى» را شنيده بود ولى نمىدانست اين شيخ همان است. شايد شنيده بود شيخ مرتضايى هم از دزفول آمده ولى او را به اين نام نمىشناخت . مرحوم سيد به رسم همه عالمان بزرگ با شيخ برخود كرد و آداب مهماندارى به جا آورد. قيافه شيخ نمودى نداشت، با لباس كرباسى و عمّامه كتانى و چشم او هم انحراف داشت؛ خلاصه، از ظاهر ايشان نمىشد فهميد كه عالم نامدارى هستند؛ بنابراين، شيخ از سيد يك سؤال كرد و سيّد جواب داد. شيخ اشكالى مطرح كرد ،سيّد باز هم جواب داد. سيد كه خود حوزه علميه داشت و طلابى نزديك به اجتهاد هم پاى درس ايشان حاضر مىشدند، به عمق دانش مهمان خود پى برد و به ايشان مىگويد:
با وجود شما در اين شهر تدريس حقّ شما است و شاگردانش را تشويق مىكند كه به درس شيخ بروند. اين برخورد نشانه بزرگى طبع و روح بلند سيد بود كه بايد براى ما درس باشد. اين كنگرهها اگر به نحو شايستهاى انجام بگيرد، يكى از آثارش هم مىتواند اين باشد كه شخصيتها و آرمانهاى بلندشان شناسانده شوند. اگر اين معنا در حوزهها فراگير بشود، اميد مىرود اين اهداف تحقق پيدا كند.
در پايان نخست از شما كه براى برگزارى اين گردهمايى بزرگ تلاش كردهايد و تشكيلاتى را در قم به وجود آوردهايد و به هر صورت با دست تهيتان توانستيد تا حالا خدماتى را در حد خودتان انجام دهيد، سپاسگزارى مىكنم. چون اين موضوع فرا منطقهاى است و به عالم تشيع و اسلام مربوط مىشود. شايسته مىدانم همه عزيزان و دانشمندانى هم كه دعوت مىشوند، دعوت را بپذيرند تا اين نشست و كنگره پربارتر و آبرومندانهتر شود. به هرحال از همه كسانى كه در اين زمينه كمك كردند و يا بعداً خواهند كرد به سهم خودم تشكّر مىكنم.
ما هم از حضرتعالى تشكّر مىكنيم كه ساعاتى از وقت خودتان را در اختيار ما گذاشتيد و در اين مصاحبه شركت فرموديد.